شهریور

سلام 

این چند روز اونقدر اتفاق های وحشتناک شنیدم و دیدم که  مغزم الان در مرحله هنگ کردن به سر می بره .دلم زمان آزاد می خواهد بشینم همه ماجراهایی که یکهو پشت سر هم رخ داده رو تجزیه و تحلیل کنم . باشد که رستگار شوم . در اینکه خدا  همیشه صلاح بنده گانش رو می خواهد هیچ شکی نیست . صبر خدا هم اتفاقا خیلی زیاده که خب خداست دیگه دمش گرم . 

رامین و فرناز رسما در استانه جدا شدن هستند، تحریریه مون انگار که مجلس عزاست هیچ کدوم از بچه ها حس و حال کار کردن نداره . هر کاری کردم با فرناز برم حرف بزنم برم ببینمش نشد. نخواست . رامین مرد گنده اونقدر گریه کرده بود چشم هایش کاسه خون بود.برای اولین بار توی عمرم دیدم که داره سیگار میکشه .فرناز همه رو بلاک کرده همیشه یک نفری باید باشه که ادم ازش حساب بب ه که حرفش برای ادم حجت باشه که توی این وقت ها بشه دست به دامن اون آدمه شد و مشکل رو حل کرد اما متاسفانه خیلی کم پیش می یاد وجود همچین آدم هایی  کنار ادم . 

از بو های شیرین متنفرم . عطرهای ارزون که بوی شیرین دارن حالم رو بهم می زنند. اون وقت توی این هاگیر واگیر رفت و امدها یک احمق می یاد خبرگزاری بوی عطرش اونقدر شیرینه که رسما من تهوع می گیرم .بعد دبیر احمقمون هم از اون خوشش می باد البته نه ابنکه خوشش بیاد ها نه فقط ازش خر حمالی میکشه اون هم که کولی مفت بده خوبیه .

الان که دارم می نویسم اخرین شبی است که اسماعیل رنگ رز قاتل اتنا اصلانی رنده است . در تموم طول دادرسی و محاکمه ادعا کرد که بی گناه است . و اتنا به محض دیدن او از ترس سکته کرده بود . قرار است فردا صلح قبل از طلوع خورشید اعدام بشه.بیچاره آتنا الان کفنش هم پوسیده شده .

ذهنم مشوش و درگیره هی می خواهم بنویسم اما هی چلوی خودم رو می گیرم .سوغاتی هتم رسید . گلدونم خشک شد ..کتاب خریدم برای شبهای بلند پاییز و دلم لک زده برای بارون ....شهریور هم تمام شد .دلم یک بغل گل می خواهد با یک عالمه ذوق ...

پ.ن:

ادمی باید دل به کسی سپرده باشد که عمرِ بااو بودنش را ،گوارای وجودش کند...
کسی که وقت هایی که نگران میشوی، حرفهایت را به گوشش قطارکنی و ارام نوازش گند دل شوره هایت را و بگوید: _باهم حلّش می کنیم.
دلَت که گرفته باشد؛
بیاید و مردانه بازکند
خمِ ابروهایِ در هم کشیده ات را...
که وقت هایی که دلتنگ می شوی؛ و بهانه هایت کنجِ دل
کِز می کنند
بتوانی بی هیچ حساب و کتابی،
مو به مو؛همانطورکه با خودت حرف میزنی با او صحبت کنی...
و او نیز پای به پایَت دلتنگی می کندو گر نتوانست خودش رابه تو برساند
کاری می کند که دلت مسافتی را تا ارام و قرار ، طی کند.
کسی که وقتی اهنگ محبوبی را شنیدی؛
یاد یک خاطره بااو افتادی
یا عکسش را دراغوش کشیدی و دست کشیدی بر قلبت و
اظهاراتِ عاشقانه ات گل کرد :
بتوانی بی هیچ نگرانی و پنهانی
لبریز از حقایق شوی و او
بی هیچ غروری شنواباشد و
قدم به قدم هایت عاشقی کند و
هیچ کدام
نه گم می شوید و نه دور می شوید و
نه در لابلای زمان و دراثر روزمرّگی،
نه کمرنگ
نه بیرنگ ...
"کسی که همیشه مثل روزاول
خوب می ماند"
و برای امروز با شما زندگی می کند.
نه فردایی که
هیچ وقت کسی از ان هیچ نمیداند.
"ادمی باید ، دل به چنین ادمی بسپارد"

فقط یک نشونه می خواهم همین

سلام 

شوک زده شدم . از اتفاق هایی که این روزها دور و اطرافم می افته.الان از یک فاجعه دردناک مطلع شدم اونقدر بهت زده ام که یادم رفته بود سوار قطار بشم و نگران شدم چرا نمی رسم بعد هم یادم رفت سر ایستگاه پیاده بشم و الکی تا حرم مطهر رفتم. دلم می خواهد یک دل سیر اشک بریزم اما برای اولین بار اشک هایم خشک شده انگار .

پ.ن؛

بیا سالی یک بار از هم خبر بگیریم. تو همین جوری بی‌مقدمه بهم بگو سلام. من جواب می‌دهم که به به، سلام، چطوری؟ غر نمی‌زنم که پارسال دوست، امسال آشنا. تو هم نگو که مگر این که من تلفن کنم. بعد سال نو را به هم تبریک بگوییم. توی ده دقیقه از سر و ته زندگی‌مان تعریف کنیم، یک جوری که انگار هر آخر هفته با هم حرف زده‌ایم.

من از این حرف نزدن‌هایی که زاییده حرف نزدن است بیزارم. از این وقت‌هایی که در حرف زدن با کسی کوتاهی کرده‌ای و از ترس سرزنش شدن مدام حرف زدن را عقب می‌اندازی، آن قدر که حرف نزدن عادت می‌شود، تا این که یک روز دیگر حتی یادت نمی‌آید که چی شد که دیگر حرف نزدید.

از این همه فقط همین را دیدی که گفتم تو بهم بگو سلام؟ خودخواهم هنوز؟ خوب من شماره‌ات را هم ندارم حتی و دیگر یادم نمی‌آید که چرا و از کی ندارمش. آخرین باری که حرف زدیم را خوب یادم است. خوب یادم می‌آید که چی گفتیم، که تو هی می‌خندیدی، که خیلی خوش‌حال بودی. ولی یادم نیست که کی بود. چی شد که دیگر حرف نزدیم؟

سفر کردم که از یادم بری

سلام
به موسوی گفته بودم بره خونه همین پسر بچه ۱۱ ساله که توسط مرد همسایه کشته شده و گزارش میدانی بگیره .بعد هم ادرس و شماره تلفن بابای ابوالفضل رو برایش فرستادم گفت باشه می روم و تموم شد. خیالم از خبرریک راحت بود اما باز از اونجایی که من کرم دارم خودم هم دست به کار شدم به بابای پسر بچه زنگ زدم و منتظر موندم تا مرد بیچاره پشت گوشی اشک بریزه و خاطره کربلا رفتن خانوادگی شان را برایم تعریف کند. چیزی که من نوشته بودم با چیزی که قرار بود موسوی بیاره حتما گزارش خوبی میشد در حد و اندازه خبر یک و خب نصف نصف کارهایش رو انجام داده بودیم .بقیه صفحه هم کم کم جفت و جور میشدمثل خبر گالری که قرار بود ملکی عکس هایش رو بفرسته و مربوط به همان تصادف مرگبار ال نود در اتوبان چمران بود. رفتم روزنامه اولین سوالی که پرسیدم این بود که خونه شون چه خبر گفت :نرفتم ،خسته بودم و نرفتم😣😣😣😣یعنی دوست داشتم پاره پاره اش کنم اما دیگه وقت گذشته بود نمی تونستم وادارش کنم پاشه همون موقع بره .گفت من از اول هفته تا اخر هفته هر روز برنامه بودم دیگه پنج شنبه خسته بودم ، جایی نرفتم ،می تونم همه چیز رو بنویسم ، گفتم چرت و پرت که خودمم بلدم بنویسم من گزارش میدانی می خواهم . گفت بقیه جاها با بابایش حرف زدن اون ها رو کنار هم می گذاریم میشه دیگه هندزفری هایم رو توی گوشم چپوندم که دیگه صدایش رو نشنوم بعد هم رفتم سر ایتم های صفحه ام . که بود اما همه اش نصفه و نیمه . تا ۴ همه رو مرتب و تمیز نوشتیم . دلم برای ابوالفضل سوخت که لابه لای طرح های دم به دقیقه ای و شو آف های فرمانده جدید نیروی انتظامی مثل آتنا پر پر شد. امروز بعد از سال ها حالم از نوشتن خبرهای حادثه ای با موضوع قتل بچه ها بهم خورد . آدم کشتن کار سختی نیست. یک گلوله است یا یک تیزی چاقو و یک کمی محکم تر فشار دا ن راه تنفس ، من خیلی قاتل دیدم ، قاتل هایی که با برنامه و نقشه قبلی رفتن آدم کشتن و قاتل هایی که یک لحظه کنترلشون رو از دست داده اند و قاتل شده اند. اما هیچ وقت نمی تونم درک کنم که چطوری یک بچه رو می کشند، بچه که بهش اخم کنی اشک هایش سرازیر میشه چطوری ۵۰ تا ضربه چاقو به بدن یک بچه ۱۱ ساله زده ، اگر واقعا بیمار روانی است چرا باید آزادانه بچرخه و دکتر و خانواده اش اعلام کنند که ایشون خطر ناکه ؟؟چرا باید یک دسته گل پر پر بشه و همه به فکر بیفتند؟؟ساعت ۶ کارم تموم بود با یک حال بد .خدا خودش محافظ همه بچه ها باشه .الهی آمین ......

پاییز چقدر زود خودش رو نشون داد . روزها چقدر کوتاه شده اند، چقدر زود هوا تاریک میشود. از تاریکی متنفرم ..ترس از تاریکی اونقدر زیاده توی وجودم که باید برنامه ریزی کنم کارهایم رو زود انجام بدهم که نمونم توی تاریکی . هرشب نمی تونم توقع داشته باشم حپید رضا بیاد دنبالم تمروز یکم توی مغازه های هفت تیر چرخیدم یکهو به خودم اومدم دیدم وااای ساعت ۸ و نیم شد. تاریک تاریک تاریک تا مترو اونقدر تند رفتم که رسیدم پایین قلبم داشت توی دهنم می زد. خیس عرق شده بودم . ترس واقعا چیز بدی است.

پ.ن:عکس ؟
عکس است دیگر ، جان که ندارد ، حرف که نمیتواند بزند ، نمیتواند خیلی کارها بکند ،
چون فقط یک عکس است ، میگفت عکست چقدر آرام است ،
عکس است دیگر ، جان که ندارد ، مجبور است که آرام باشد ،
مجبور است که ماخوذ به حیا باشد ،
مجبور است که با همه چیز بسازد
مدت بسیار زیادی است که عکس ملاک خیلی چیزها نیست ،
ملاکِ خوب بودن ،
ملاکِ اوضاع بر وقف مراد است ،
ملاکِ همه چیز خوب و خوش است فقط جای شما خالی ،
اصلا دلم میخواهد آن کسی را که همه ی این تصورات را انداخت گردن یک عکس بی جان پیدا کنم و بگویمش ، قربانت گردم آخر تو این همه تصورات را گذاشتی بر عهده ی یک عکس ؟
یعنی یک عکس باید این همه مسئولیت بر گردنش باشد ؟
از من میشنوید آدم ها را هرگز با عکس هایشان قضاوت نکنید ،
عکس ها گاهی اوقات دروغگو ترین موجودات روی زمین میشوند ،
روزهایی از زندگی شروع میشود که تو دقیقه به دقیقه اش خودت را به خودت میبازی
روزهایی آنقدر کلافه ای که دلت میخواد خودت را بسته بندی کنی و با یک پست پیشتاز بفرستی جایی که اثری از هیچ موجود زنده ای نباشد
روزهایی که تو میمانی یک باک پر و یک جاده ی یکطرفه
روزهایی که میدانی جواب احوال پرسی گریه است و بس
و در همه ی این روزها که میگذرد عکس تو همانطور آرام میماند
آرام میماند
آرام میماند و دروغ میگوید
آدم ها را با عکس هایشان قضاوت نکنید

تغییر یعنی موهایت رو کوتاه کنی ...کوتاه ،،،کوتاه ،،،،کوتاه

سلام
چهار شنبه یک روز سنگین کاری بود ، تمتم عصر اوی جلسه برنامه مشارکتی با شبکه افق و قوه قضاییه بودم . برنامه ای که کاملا خشک و رسمی هستش و جدا از آن دو طرف اصلا نمی دونن چی می خواهند. ۶ ساعت مدام یک جمله رو تکرار کردند. چایی خوردند، شیرینی و شکلات خوردند. من هم نگاه کردم همه چایی های رو میز از این طعم دارهای میوه ای بود که اصلا دوست ندارم. اب جوش خوردم با گز رسما شبیه کارگرهای افغانستانی خلاصه که تهش من که نفهمیدم چی شد . دلم می خواست می رفتم توی پارک ملت مینشستم و برگ ریز چنارها رو نگاه می کردم . اما اونقدر دیر تموم شد که اصلا حس هیچ کاری نبود . تا میرداماد با اسنپ رفتم بعد هم مترو اونقدر شلوغ بود اونقدر شلوغ بود که ۳ تا قطار موندم تا بالاخره جا بود که سوار بشم . توی قطار برای تهیه کنند یک متن بلند و بالا نوشتم که انشالله موفق باشه و پیروز و من متاسف که توی این برنامه نمی تونم یاری گرش باشم . فکر سر و کله زدن با اون ادم هایی که هیچی نمی فهمند و اصلا نمی دونن می خواهند چی کار کنند هم باعث میشه سر درد بگیرم .

مینویسه می تونی حرف بزنی برایش می نویسم آره چی شده بعد نیم ثانیه نگذشته که گوشیم زنگ می خوره ..میگه :خوبی ، آره خوبم تو چطوری ؟؟..منم خوبم ..دور همی رو هستی ؟؟اصلا نمی دونم دور امی دارید ..کجا هست..میگه آزی بیا و مهربون باش می خواهبم بریم دیدن خانم بیگلری بیچاره دیسک کمر خونه نشینش کرده بعد هم همه میریم لواسون باغ مامان فاطی اوکی ،،میگم چه خوب این اتفاق کی قرار بیفته ؟؟میگه والا من و منیژه الان اینجا هستیم . فاطی هم که خوب باغ مامانشه ..بهار هم امروز عصر می یاد . سارا هم شب برای شام خودش رو می رسونه ، تو ام بیا

یک عالمه ذوق زده شدم . بعد از مدت ها باز بچه های کلاس یاس دور هم جمع میشدند، محبوبه خدای قرار های یکهویی بود و هست. گوشی دستم بود و اون همچنام داشت از برنامه ها می گفت ،گفت امیر حسین با موتور تصادف کرده پایش توی گچه اگر حال داشتی زنگ بزن به سارا یک احوال پرسی بکن به خاطر امیر حسین شاید نتونه بیاد. اما منیژه هست . پسر شکوفه هم تا اخر دی ماه سربازیش تموم میشه شوکو می خواهد برایش جشن بگیره .خلاصه که مامان فاطی گفته برامون آش رشته درست میکنه اگر تو بیای باید بهش بگم دوبرابر پیاز داغ درست کنه تو که آش نمی خوری فقط پیاز داغ و کشک . خانم بیگلری هم با خواهر زاده اش می یاد یادته نسرین رو همون دختر مو بلنده که گاهی می اومد مدرسه الان خیلی بزرگ شده معماری هم خونده معلم شده . محبوبه داشت حرف می زد که یاد مدرسه افتادم ،،،چقدر دوره خاطره هامون . دختر مدرسه ای هایی که مانتو و شلوارهای سورمه ای می پوشیدند با کتونی سفید و جوراب سفید الان همه مون خانم شدیم .محبوبه میگه آزی ؟؟آزی ؟؟می یای یا نه بگم مجید بیاد دنبالت می گم برم خونه خبر می دهم . دوست دارم دور همی رو اما حسش نیست برم . خاله بازی و حرف های خاله زنکی رو دوست ندارم . این هفته با اینکه شنبه اش تعطیل بود اما اونقدر سخت گذشت که دلم می خواهد بخوابم . راست گفته شاعر که خواب رویای فراموشی هاست .

پ.ن:همه دخترها
یک بار
یک روز
یک جا
تمام گذشته شان را
با موهایشان از بین برده اند

چرا من اصلا فوتبالی نیستم ؟؟؟

سلام
بیست و هفت دقیقه است که وارد چهار شنبه دوست داشتنی شدیم. انشالله که بعد از یک ماه این چهار شنبه شهریورماهی خوب و خوش باشه بدون استرس تموم بشه الهی آمین ، اصلا باورم نمیشه یک هفته پیش با نورا رفتیم خرید و یک عالمه لباس سایز بزرگ خرید . واقعا چقدر زود گذشت مثل برق و باد دقیقا. چهار شنبه هفته پیش بود که فرشته باهامون حرف زد که خرس گنده ها دست از لج بازی بر دارید بعد جلوی بانک شهر به نورا ۱۰۰ تومن پول دادم خنگ برام یک میلیون کارت به کارت کرد بعد من فردایش فهمیدم همچین دست و دلبازی کرده و برایش فرستادم خنگ خانم .

حالا که بینمون همه چی تموم شده باید وقت گیر بیارم بشینم عکس هامون رو پاک کنم . چقدر دوست داشتم پاییز بریم توی اون کوچه چناری خوشگل روی برگ های خشک چنار عکاسی کنیم . خیلی هم حوصله اش زیاد بود خسته نمیشد.باهاش رو دربایستی هم نداشتم حالا باید هی هر کدوم از بچه ها که عکس هایش رو می گذاره کلی غصه بخورم و حسادت کنم. خلاصه که یادگاری هامون رو باید دیلیت کنیم امروز سر بهانه ای که خودم تراشیدم گفتم که دیگه لازم نیست این انلاین بودن براتون روشن باشه جواب نداد ، من هر کاری کردم نتونستم اون تیک آنلاین رو بردارم همه مراحل رو می رفتم اما نمیشد. خلاصه که همین پیام باعث شد که با هم چت کنیم . یک عالمه به خودش فحش داد و تاکید کرد که من رو نبخشیده که من باعث شدم به زندگی و خودش و احساسش حس بد داشته باشه . بعد گفت که حالش بد شده . یک چیزی توی پرانتز بگم ما قبلا هم با هم بحث کرده بودیم توی ماه رمضون یک بار رسما کات کردیم اون تخت ۴ سفره خونه با قرارهای افطاری ساده مون گواهه قرار گذاشت دیگه با من بحث نکنه .بک شب که رسما حالش بد شد اما هیچ وقت راستش زو به من گفت هر بار با شوخی و خنده گفت که سرما خورده و حالش خوبه .خب من به خاطر خون دماغ هام نسبت به مریض بودن و درد وشیدن ادم ها گارد دارم . اما هیچ وقت درباره اون سه روزی که بستری بود و سر کار نرفت حرفی نزد .  قبول دارم که خیلی حاضر جواب و بی رحم هستم توی جواب دادن قرار گذاشت دیگه با من بحث نکنه اما نمیشه که دوتا ادم همه جیک و پوکشون با هم باشه و دعوا نکنند و توقع نداشته باشند، خلاصه که درراستای همون شیرین عسل بودن گفتم برو وبلاگم رو بخون الان اون همه یادداشت های من رو خونده کامنت ها رو هم گفت افرین که این همه دوست و اشنا داری که دوستت دارن و نگران حالت هستند. چه خوب خودت رو فرشته مهربون جا زدی و من رو یک ادم پلید و دو دره باز و پست . دوست داشت بنویسه که ماجرا اینقدر سیاه نبوده اون هم حق داشته و من اونقدر گند زدم که با گذشت ۸ روز از ماجرا هنوز نتونسته من رو بخشه . و هر بار به ماجرا فکر می کنه قلبش میگیره .از همین تریبون اعلام می کنم من مرض داشتم ایشون خوبه ... یک دونه است ...من بدم .... تو رو خدا فکر نکنید من خوبم من خیلی هم دختر بد و نون به نرخ روز خوری ام .دوست دارم این ماجراها تموم بشه خلاصه که خودش هم نوشته ها رو و کامنت ها رو خونده 

پ.ن:بعضی از تنهایی ها درمان ندارد
پوک می کند .. تکه هايی از وجودمان را حذف می کند
بعضی از تنهایی ها فقط یک درمان دارد
که باشد
بیاید
بماند

تمام شد

سلام

دیشب جزو معدود شب هایی بود که 9 رسیدم خونه و 9 و 45 دقیقه خوابیدم. تا خود 7 صیح فرداش . البته دوبار ساعت دو و ساعت 4 و نیم بیدار شدم . اونقدر خوابم عمیق بود که اصلا یادم نمی یاد چه خواب هایی می دیذم و اینکه بیدار شدم چه کارهایی انجام دادم .مرررسی از پیگیری هاتون . الان که سرم خلوت بشه  همه ماجرا رو می نویسم .

خب من به اندازه یک هفته بهش فرصت دادم که عصبانیتش فرو کش کنه .اما دوست نداشتم که همه چیز تموم بشه . به همون معدود دوستانم که داستان رو می دنستند هم گفته بودم که نیست و رفته یک دوره آموزشی ماموریت . فقط بچه های ابنجا همه چیز رو می دونستند . دیروز نزدیک های ظهر بود که برایش یک پیام فرستادم و سین شد . این یعنی بلاک نبودم دیگه و می خوند پیام ها رو چند دقیقه بعد یک پیام فرستاد با مضمون  اینکه اگر چیزی نگفته و نمی گه اصل رو بر این بگذارم که نجابتش این اجازه رو بهش نمی دهد والا که اگر بخواهد دهنش رو باز کنه هر چیزی رو می تونه به من بگوید . دروغ نگم ناراحت نشدم از حرفش حق داشت . الان من اشتباه کرده بودم و اون دو تا راه داشت یا من رو ببخشه یا من رو نبخشه . از اینکه به پیامم جواب داده بود تشکر کردم . اما جوابش این بود که خیلی رو داری که برایم پیام فرستادی من اگر جای تو بودم هیچ وقت این کار رو انجام نمی دادم . تا اینجا خیالم راحت شد که موضوع دوستی و ارتباطمون از نظر اون تموم شده است .

دیگر هیچ فایل بازی توی ذهن اون درباره من نبود . من حس گناه رو داشتم و دارم . معذرت خواهی هم کردم . و خب حقش بود که یا من رو ببخشه یا نبخشه که ایشون نبخشیدن رو انتخاب کرده بود .ساعت دو شده بود و من باید می رفتم روزنامه چون داشت تایپ می کرد برایش نوشتم که دارم می روم روزنامه.تا برسم مترو و سوار بشوم هر بار که نگاه کردم در حال تایپ کردن بود . من رسیدم روزنامه  داشت تایپ می کرد. آها یک اتفاق خوبی هم که افتاده بود و باعث ذوق کردن من شده بود اینکه لست سین ریسنت لی  رو برداشته بود . حالا می تونستم آتلاین بودنش رو ببینم . خلاصه که نوشتم چی می نویسی  من چیزی نمی بینم . برای کی تایپ می کنی ؟ چند دقیقه بعد از این ماجرا چند تا پیام اومد . که همه چی رو تویش نوشته بود از اینکه من اون روز اصلا موقع رفتن بهش نگاه هم نکردم و در حال چت کردن با همون همکارم بودم و سرم توی گوشی بوده  و قبلا هم برایش نوشته بودم صبحت بخیر عزیزم و اون جواب نداده بود . و ایشون خوبه که عشق پاکش رو نثار من کرده و من کور و کر بودم که هیچی ندیدم و اون رو نادیده گرفتم . برایم نوشته بود که لعنت به تو  آزاده که  باعث شدی  حالم از میدون فردوسی  7 تیر و فلان کوچه بهم  بخوره چون اینجا ها باهم خیلی قرار داشتیم .  لعنت به آزاده ای که باعث شد دیگه نمی تونم فلافل بخورم چون فلافل خیلی دوست داشتی . لعنت به آزاده که هر بار به شکلات هایی که زر ورق های طلایی دارند  نگاه می کنم یاد اون می افتم . نوشته بود که از من نمی گذره چون با هیچ کسی نبوده توی این چند ماه اما من کنار اون می نشستم و با همه لاس می زدم . اون همیشه همه اطلاعات رو دست اول به من می داده و من هر چی که می دونستم رو به همه می گفتم . گفته بود که ته و توی ماجری اون آقایی که من باهاش سکرت چت داشته ام رو هم در آورده و می دونه که اون اصلا آدم به درد بخوری نیست . و من علاوه بر اینکه همیشه با اون چت می کردم دلیل وقت هایی هم که دیر جواب  پیام هایش رو می دادم این بوده که داشتم به آدم های دیگه چت می کردم .

نوشته  بود که تو لایق این همه محبت از طرف من نبودی و هر روز و هر ساعت توی بغل یکی دیگه بودی در حال دلبری  و همیشه از خودش می پرسه که چرا همچین بلایی سر اون آمده و چرا من این بلا رو سرش آوردم که روزی هرار بار پشت دستش رو داغ کنه که با همچین آدم پست و لجن و آشغالی ارتباط  داشته . من همه حرف هایش  رو خوندم . و بهش حق دادم . همه اتفاق هایی که افتاده بود و برایش بی جواب مونده بود توی ذهنش برای همه آنها یک دلیل درست کرده بود و حالا توی صورت من بالا آورده بود . نوشتم که من معذرت می خواهم گفت با من صمیمی نشو . تو هم مثل همه اون آدم هایی که باهاشون در ارتباط کاری و اداری ام . هیچ فرقی با بقیه برام نداری . تو برایم همیشه اولویت داشتی و حالا یکی از همون ها هستی . دیگه چیزی نگفتم . فقط از اینکه به لجن بودن و لاشی بودن متهم شده بودم بهم بر خورده بود . همه اتفاق هایی که افتاده بود و برایش علامت سوال شده بود که چرا رو می تونستم با ذلیل و مدرک بهش جواب بدهم . اما اون حودش برای همه اتفاق ها دلیل تراشیده بود و تهش من رو به لاشی بودن متهم کرده بود . من برای این آدم تموم شده بودم . فابل من رو بسته بود . برایش نوشتم که ممنون من رو تحمل کردی . از دستت هیچ کجا ناراحت نشدم . فقط از اینکه حکم به بد کاره بودن من دادی حالم رو منقلب کرد .  بهم بر خورد . نوشتم که وقتی جوابم  رو دادای یک عالمه خوشحال شدم که اا من رو بخشیدی داشتم توی فکرم سور وسات سفره خونه عصر رو می چیدم  که نوشت با همون ها که جواب صبح بخیر عزیزم هایت رو نمی دهند برو بیرون . دیگه بینمون حرفی رد و بدل نشد به جز چند تا موزیک که من برایش فرستادم همه حرف هایی هم که برایم نوشته بود و من رو به بدکاره بودن متهم کرده بود رو پاک کرد . همین . فایل من برایش بسته شد . اعتراف می کنم که دوست نداشتم اینطوری تموم بشه . اما الان می دونم ومطمئنم که دیگه اون آدم میلی به من نداره  منم خدام بزرگه . آخرین عکس های اون آبگوشت کوفتی رو هم برایم فرستاد. برایش نوشتم که به خدا هیچ کسی توی زندگی من نیست . دیگه اصلا طرف کسی نمی رم . جواب نداد . همین این هم پایان این ماجرای پیچیده .

دعا کنیم بارون بیاد . دلم پیاده روی طولانی زیر بارون می خواهد . الان هم هیچ خبری رو منتشر نکردم . و گفتم از صبح برنامه بودم اول این ماجرا رو بنویسم بعد بروم سر بقیه کارهایم .

 پ.ن:شهریور ؛

آهنگی است که مجبوری گوشش بدهی تا برسی به اهنگ مورد علاقه ات،

بچه دوم خانواده است

نه به عزیزی بچه اول است و نه به دردانگی آخری...

بهار نیست و پر از عطر گل،

تابستان هم نیست با آن همه لحظه های ناب،

پاییز نیست و پر از عاشقانه

و به سپیدی زمستان هم نیست...

شهریور فقط شهریور است؛

همانقدر تنها و همانقدر نادیده گرفتنی...

شهریور عشق اول نیست  که از یاد نرفتنی باشد،

عشق آخر هم نیست که  ماندگار باشد،

عشق دوم است و همانقدر ندیدنش راحت

همانقدر دوست نداشتنش ممکن....

شهریور "مردادِ داغِ دستانش "را ندارد

و "تیرِ کشیدن قلب از جای خالیش" را هم ....

شهریور پاییز و خاک باران خورده ندارد

یا سوز زمستانی که دستهایش را چفت دستهایت کند...

و شهریور بودن

عجیب گریه دار است..

 

خودم و دلم رو پای هیچی نمیدم بره

سلام
تا چشم باز می کنم بدون اینکه از تخت بیرون بیام اول یایت پلیس راه رو چک می کنم و خبر پلیس راه رو می فرستم بعد تازه یادم می افته که با خودم چند چند هستم . جمعه که به شیفت گذشت و تهش مهمونی بازی بود بعد امروز میشد شنبه و همچنان تعطیل وار دلم شمال می خواست .بچه ها یک عالمه استوری بارونی گذاشته بودند که خیلی خوب بود خوش به حالشون که بارون دیدند،بعدش هم خلیل خبر فرستاد. خلیل سیده بهش عید رو تبریک گفتم و گفتم اگر دوست داری امروز نیا روزنامه خودم کارها رو انجام می دهم اما گفت نه بابا کاری ندارم و می یام . بعد خبر دکم رو فرستاد. هر دوتا خبر هم چرت و بعد هم در نهایت غافلگیری گفت :همین دوتا خبر رو داشتم دوصفحه حوادث خیلی زیاده نوشتم داستان داریم دوتا هم باکس هم خبر آتش نشانی بعد هم شرط کردم من خبر یک رو می نویسم به شرطی که امروز تو بری و کارها رو انجام بدهی بعد هم اینچنین شد که نرفتم روزنامه تا سه خبر یک و کل صفحه رو رایت و ریس کردم و برایش فرستادم بعد هم یک کمی اصرا کردم که تو رو جدت گیج بازی در نیار و دل به کار بده بعد که تموم شد هر جا دوست داشتی برو . چرا دروغ دلم بیرون رفتن می خواست مانتوابی کاربنی و پیراهن زرده رو شسته بودم که امروز بپوشم لا همون شال خردلی و بعد هم برم روزنامه زنگ بزنم باهم قرار بگذاریم بریم من شلوار جین بخرم با هم سیب زمینی سرخ کرده بخوریم و پیاده روی کنیم حتی فکر کردم بریم تا سه راه جمهوری لیموناد بخوریم اصلا بریم قلیون .امروز خیلی منتظر بودم،اما خب انتظار بی فایده و بیهوده ای بود که حالم رو بیشتر تر گرفت. القصه که هون مانتوی خوشگل رو پوشیدم و با خواهرم و یک دونه از دخترها رفتیم خرید. تاپ زرد خوشگل خورشیدی خریدم .شلوار جین،با رژ لب ،از هیچ مانتویی خوشم نیومد. بعد هم روی صندلی های حصیری نشستیم و قهوه و کیک خوردیم امروز می تونست خیلی خیلی خاص باشه اما خیلی خاص شد فقط.

پ.ن :هیچوقت برای کسی که گذاشته باشه رفته باشه و منو وسط عشقش جا گذاشته باشه ننوشتم. چون هیچوقت تا اونجایی نموندم که کسی بخواد منو بذاره و بره. همیشه رفتنی هم اگر بوده پاهای من صرفش کرده. همیشه من اونی بودم که رفته. و این از بی‌وفایی یا عاشق نبودنم نبوده. از سنگدلی ‌م نبوده که دلمو مجبور کردم به سرد و سِر شدن وقتی گذاشتمش وسط برف و یخ. دروغگو نبودم که زدم زیرِ تمام "تا آخرش هستم" هایی که گفتم.
اما همیشه از یه جایی به بعد دیدم اونی که بهم میگه بمون با رفتارش داره میگه برو. همیشه یه طوری شده که فهمیدم اون رابطه دیگه جای من نیست. فهمیدم اون آدم قرار نیست قدرمو بدونه و به روش بیاره که حالیمه چقدر داره آزارم میده با لجبازی‌هاش و زیر‌قول و قرارا زدناش.
آره من همیشه همونی بودم که رفته. بدونِ قطره‌ای اشک. بدونِ خداحافظی.
چون گوشای من اونقد قوی‌ان که دیگه دوستت ندارم و این رابطه باید تموم شه و تو لایق بهتر از منی و برو و خداحافظو زودتر از اون که گفته بشن، میشنون!
من همیشه اونی‌ام که میره و گریه نمیکنه اما میشینه گریه‌ی طرفشو تماشا میکنه و میخنده به تمام حرفایی که ازش شنید ولی ندید.
من همیشه میرم ولی نه از رابطه‌ای که عشق و توجه و قدردانی از سر و کولش بالا بره.
اونجایی که باشی و ببینی با چشمای خودت که نبودنت انگار بهتر از بودنته، توام باشی میری! نمیری؟
پس بهم نگو سنگدل! نترس که آدمِ عاشقی کردن نباشم!
اما بترس از اینکه اگر جوابِ توجهم بی‌توجهی باشه، حسرتِ محبتام تا ابد دیگه رو دلت میمونه!
من نه خودمو نه دلمو پای هیچی نمیدم بره!
همه‌ی اونایی که میرن، نامرد نیستن! فقط میرن قبل از اینکه رونده بشن و تا آخر عمر بخوان فکر کنن چقدر بی ارزش بودن که رونده شدن.
توام برو همیشه از جایی که فکر میکنی ممکنه یه روز بیرونت کنن!

عیدت مبارک عزیزم

سلام
شیفت جمعه خیلی خوب بود. هم خلوت بود. هم دبیر گیر و به درد نخورم سر به کار و زندگیش بود هی پالس منفی نفرستاد. من و منتشر کننده ای که توی خونه خبرها رو منتشر می کرد هم جز چند بار که واجب بود و سوال داشتم و سوال داشت بیشتر باهم چت نکردیم خلاصه که خیلی خوب بود. خبری هم نبود البته بماند که کلی دعا دعا کردم تصادف زنجیره ای اتفاق نیفته واقعا چه کاریه این همه بی احتیاطی هم باعث مرگ و میر میشه هم باعث قطع عضو سرعت و خوابالودگی و سبقت غیر مجاز همین طوری مثل زامبی داره مردم رو به کام مرگ می بره مراعات کنید دیگه...

مامان زنگ می زنه که خاله فری کارت داره . میگم چی کار مامان یک جور مرموزی میگه نمی دونم زنگ بزن بپرس . از عید که اومدن خونمون عید دیدنی تا الان اصلا هیچ خبری ازشون ندارم . قبلا از خاله فری گفته بود و پسرش امیر که عاشق ناهید بود و ناهید که یکهو نیست و نابود شد، میگم مامان بعدا بهشون زنگ می زنم ، میگه خود دانی شماره ات رو داره اگر زنگ نزنی خودش زنگ می زنه. از حرف مامانم یک جور عذاب وجدان می گیرم . یک لیوان اب جوش می یارم ابدراچی خبرگزاری یک بند حرف می زنه درست وقتی که خودم با خودم درگیرم میگه یکم بیشتر مراقب باش می پرسم مراقب چی ؟میگه بالاخره اینجا دولتی است همه زیر نظر هستند. میگم اره دولتی هست می دونم اما  زیر نظر چی ؟میگه خود دانی من وظیفه خودم می دونستم که بهت بگم . از اینجا به بعد دیگه دست خودته می گم باشه من رو اخراج کردن دیگه چیزی ندارم از دست بدهم آمار تو رو هم می دهم که تو هم آزاد بشی بری دنبال کارهای دیگه ات . خنده احمقانه اش روی لب هایش می ماسته و میگه:چرا ناراحت میشی شوخی کردم . با اخم بهش نگاه می کنم و می گم :هیچ وقت با شما شوخی نداشتم بعد هم بدون اینکه منتظر بمونم اب جوش داخل لیوان رو توی سینک خالی می کنم و یک بار دیگه لیوان رو پر از اب جوش می کنم و می گم بار آخر باشه چرت میگی.

دارم موزیک گوش می دهم و خبر گیر کردن دوتا چتر باز رو توی سیم های برق فشارقوی می نویسم . که موبایلم زنگ می خوره شماره اش سیو نیست جواب می دهم خاله فری هستند. میگه خوبی خانم از ما احوالی نمی پرسی لپ هام از خجالت سرخ میشه و میگم جویای احوال سلامتی تون از مامان هستم خوبین؟امری هست من در خدمتم . خاله میگه نه مامان کاریت ندارم مامانت گفت سر کاری گفتم داری برمیگردی خونه بیا یک سر اینجا ببینمت دلم برایت تنگ شده .میگم چشم تا ۵ هستم بعدش می یام خدا حافظی که میکنیم سرم پر از سواله ..زنگ می زنم به مامان میگه نمی دونم چی کارت داره صبح زنگ زد همه اش حال تو رو پرسید. میگم مامان مرگ آزی باز برای من خواستگار پیدا کرده ؟مامان میگه نه بهش گفتم خواستگار پیدا نکن آزاده می زنه شل و پلت می کنه . به خدا دلش برایت تنگ شده ، حرف های مامان رو باور نمی کنم اما خدا حافظی می کنم و می شینم سر کار خودم خبرها رو می نویسم دلم می خواهد گزارش بنویسم اما حسش نیست من گزارش بنویسم بعد برای واو به واوش جواب پس بدهم بعد دبیر خنگمون که از هیچی سر در نمیاره باد بندازه به غب غبش و پز بده که اره اقا من‌ پیشنهاد سوژه رو دارم . گور مرگش والا خبر اب و هوا رو هیچ کجا نزده ، اصغری و احد وظیفه هم گوشی هاشون رو جواب نمی دهند فکر کنم اونها هم رفته اند شمال کیف و حال سایت هوا شناسی هم از چهارشنبه اپ دیت نشده ،بالاخره آقای وظیفه جواب میده خبر اب و هوا رو می زنم و وسایلم رو جمع می کنم . تا سر خیابون پیاده میروم تازه یادم می افته که به خاله فری قول دادم برم اونجا دست خالی که زشته برم. دوست دارم یک کادوی خوب بخرم ، اما نمی دونم چی . الان بهترین گزینه گل و شیرینی هستش . خاله فری دیابت داره شیرینی بخرم میخوره و کار دست خودش میده برایش اجیل میوه میخرم و اونقدر خوشگل بسته بندیش میکنه که خودم عاشقش میشم . خدا رو شکر که خلوته کوچه شون رو دوست دارم خونشون با اون دو تا شیری که بالای در حیاط ایستاده اند می شناسم . چقدر شیر ها خاک گرفته اند. زنگ رو که می زنم انگار که جلو اف اف باشه زودی جواب میده . حیاطشون پر از گلدون های سفالی و سبزه. بعد هم که باید از پله ها برم بالا .خاله فری از این پیرزن های فلفل نمکیه که موهاشون یک دست سفید شده . همیشه دامن های مشکی می پوشه با یک لباس یقه گرد جلوی پله ها منتظرمه همه وجودش رو توی بغلم میگیرم و میگم سلام عزیزم . دست هایش رو پشت کمرم قلاب می کنه موهایش رو بو می کشم و در گوشش می گم دوستت دارم خوشگل خودم . برام چایی تازه دم می یاره کم رنگ با البالو خشکه با قند، با میوه از کارم می پرسه از رنگ موهام تعریف می کنه بعد هم قربون صدقه ام میره تا چاییم رو بخورم . میگه نهار چی خوردی ؟می گم چیپس و کرانچی توک و پنیر می خنده و مثل همیشه دستش رو میگیره جلوی دهانش بعد هم بدون اینکه حرفی بزنه توی اشپزخونه ناپدید میشه . از حیاط صدا می یاد. می روم جلوی پنجره یک تیکه ای که از هال مستقیم به حیاط باز نمیشه .پرده کر کره ها رو مدت هاست که جدا کرده اند، هنوز هم پرده هاشون توری و ساده است پر از چین پرده ها رو با زور کنار می زنم . اوه اوه امیر خان توی حیاط در ماشین رو باز کرده و داره با تلفن حرف می زنه . از اون بالا نگاهش می کنم موهایش خیلی بیشتر تر سفید شده حالا دیگه جوگندمی نیست دست می کشه توی موهایش پنجره ها بسته است نمی شنوم چی میگه دوست دارم از این بالا نگاهش کنم . داره با گوشی حرف می زنه و گلدون ها رو هرس می کنه ،خاله فری صدام می کنه همون طوری که پست پنجره ایستاده ام داد می زنم بله صدایم اونقدر بلند هست که امیر خان هم متوجه میشه نگاهم می کنه برایش دست تکون میدهم و میروم سمت اشپزخونه خاله برام دمی گوجه گرم کرده با سالاد از روی بشقاب بخار بلند میشه میگم جون جون چه کرده ای تو . بعد هم همون جا توی سینگ دست هام رو می شورم . میگم فکر کردم تنهایی میگه نه امیر هست دو هفته است که اومده اینجا دیگه تنها نیستم . نیکتا هم ظهر تا ۴ و نیم با منه تا مامانش بیاد ببرتش . توی ظرف سالاد ابلیمو می ریزم با نمک خاله فری جلوم می شینه و نگاهم می کنه میگه از صبح به عشق تو دمی گوجه درست کردم از بس که با اشتها می خوری به مامانت زنگ زدم گفت سر کاری دلمون خوش بود بزرگ میشید و مستقل بیشتر بهمون سر می زنید تو اما اونقدر بی معرفت شدی که عید دیدمت تا الان که خودم زنگ زدم بیایی . برنجش خیلی داغه دهنم می سوزه قاشق رو می گزارم زمین و با دستم دهانم رو باد می زنم می گم خاله اصلا اینطوری نیست بی معرفت بودم که نمی اومدن الانم تو هر روز دمی گوجه و سالاد شیرازی درست کن با لیموی تازه اصلا من می یام دختر خودت میشم . حرفم هنوز تموم نشده امیر خان میگه هیچی دیگه هم قحطی برنج میشه هم قحطی گوجه . بلند می شوم و سلام می دهم . میگه به به خانم از این طرف ها راه گم کردی ؟؟ لبخند می زنم . یک بشقاب بر می داره و میره سمت قابلمه روی گاز میگه مگه میشه تو دمی گوجه مامان پز من رو بخوری من نخورم خاله فری از توی یخچال یک ظرف سالاد دیگه میریزه با ماست نوشابه هم می یاره امیر خان از کارم می پرسه و از پایان نامه درباره کار پر شور و حرارت جواب می دهم اما پایان نامه رو با یک قیافه فس فسی درباره اش حرف می زنم . دست می کشه توی موهایش و می گه کار نیمه تموم رو باید تموم کرد قاشق و چنگال رو یک جورخاصی توی دستش گرفته دارم نگاهش می کنم اما صدایش رو نمیشنوم . غذامون که تموم میشه ظرف ها رو من میشورم حالا مادر و پسر دارن با هم اختلاط می کنند. دلم برای امیر میسوزه یک جور خاصی گناه داره به نظرم . سه تا چایی میریزم و با سینی چایی میروم توی هال خاله فری بسته ای که اوردم رو باز می کنه و با دیدن آجیل میوه ها میگه ای وااای دستت درد نکنه مامان جان اتفاقا دکتر گفته باید از اینها بخورم ساعت ۷ شده میگم خاله من برم کاری نداری . برام دمی گوجه کشیده توی یک ظرف برای مامانم هم چند تا شیشه ترشی و یک کیسه سبزی گذاشته با کشک و یک چیزهایی که نمی دونم چیه . قرار میشه امیر من رو برسونه توی راه فقط با هم حرف می زنیم ، خیابون ها خلوته امیر برای مامانم اینها شیرینی میخره بعد هم راس ۸ من رو جلوی در پیاده می کنه . 

پ.ن:
همیشه از بچگی از آدمای هشداردهنده که "این راه غلطه نرو" و "مراقب باش" و "رویا پردازی نکن انقد" فرار میکردم. همیشه عاشق این بودم بشینم با دوستای خیال پردازتر و بلندپروازتر از خودم به حرف زدن تا باهم درمورد عشقی که قراره به جهان ثابت کنیم به ثمر میرسه حتما و تمام آرزوهامون که امکان نداره یه دونه‌شم تیکِ برآورده شدن نخوره صحبت کنیم.
از اون‌ورهمش مینشستم به گلایه که چرا اکثر آدما درکم نمیکنن و میگفتم من حتما یه روز به همشون ثابت میکنم که من درست میگم و تمام اونا فقط یه مشت بزدلِ ترسوان.
تااینکه تو همون آرزوهایی که سالها بود یقه پاره میکردم واسشون، رسیدم به یه نقطه‌ای که راهِ جلوم تازه باز شده بود اما دیدم چیزی که پیشِ رومه خیلی‌ام چنگی به دل نمیزنه. دیدم تنها دلیلم برا ادامه دادن ثابت کردنِ رویاهای چندین ساله‌م به آدماییه که میگفتن نمیتونی ولی دلیل برا نرفتن زیاد دارم. دیدم ممکنه از سر لج با آدمایی که میگفتن نرو این راه راهِ تو نیست، خودمو دستی دستی بندازم تو چاه. دیگه جلوتر نرفتم. برگشتم عقب. هیچکسم بهم نگف چی شد پس؟ تو که میگفتی تا تهش میری! همه دیدن جسارتشو داشتم تونستنو صرف کنم برا رسیدن به آرزوهام اما خب اونا زودتر از من دیده بودن اون آرزوها به خوشرنگیِ تصوراتِ من نبوده هیچوقت!
حالا بعدِ روگردوندن از آرزوهایی که سالها بخاطرش با آدما بد شدم، موندم وقتی یکی داره بال بال میزنه که بره برسه به سقفِ رویاهاش، چجوری بگم نرو اینجوری چشم بسته یه وقت کله‌ت مث من میخوره به طاق؟
همش فکر میکنم خب همونجور که من خوش نداشتم کسی بهم هشدار بده و کسی سد راهم بشه، خب طبیعیه بقیه‌ام سد راه نخوان و عشقشون به این باشه هی تو

گوششون بخونی که برو! تو میرسی!
من حالا به آدمایی که اولِ راهی‌ان که من تا تهش رفتم، میتونم دوتا حرف بزنم! میتونم بگم برو تا آخرش و بذارم خودشون برن تا سرشون بخوره به سنگ و برگردن!
میتونمم بگم نرو چون تهِ قصه اصلا جوری که فکرشو میکنی نیست، تا اولش باهام دشمن شن ولی روزی که به حرفم رسیدن، بیان بهم بگن دمت گرم حرفت درست بود من گوش ندادم به حرفت!

قرار مون جلوی در همون خونه سبز

سلام
صبح با مامانم اونقدر زود رفتیم ازمایشگاه که فکر می کردم به غیرراز ما هیچ کسی دیگه ای نباشه اما بود . خیلی ها بودند که از ما جلوتر اومده بودند و اصلا هم اندازه من نگران نبودند. نه اینکه بگم ترسی نداشتم که اتفاقا خیلی هم ترس داشتم اما شب قبلش اونقدر حالم بد بود که دیگه نزدیک های صبحبدون اینکه چشم هایم رو روی هم بگذارم اماده شدم و رفتیم ازمایشگاه با خودم تصمیم گرفتم لجبازی نکنم داستان نیمه کاره این آزمایشگاه رفتن و آزمایش دادن ها رو تموم کنم و از این به بعد بدون خستگی و دلمشغولی آن زندگی کنم .همه آدم ها می میرند. هنوز که نمردم که بخواهم برای خودم عزا داری کنم .روند انجام ازمایش طولانی بود .اما تموم شد اتفاقی هم نیفتاد به غیر از ضعف وحشتناکی که برمن قالب شد اونقدر که نمی تونستم قدم از قدم بر دارم با مامان نشستم روی صندلی های ابی ازمایشگاه ابمیوه خوردم و کم کم حالم جا اومد . بعد هم مامان رو فرستادم خونه خودم رفتم برنامه پلیس آگاهی.طرح سراسری برخورد باسارقان و مالخرها کلید خورد و خیلی هیجان انگیز بود، هر چند که دیر رسیدم و بخشی از برنامه رو از خبرنگار ایرنا گرفتم اما خوب بود هیجان برنامه و بگیر و ببند ارسال خبر و کل کل کردن با عکاس ها برای رفتن و نرفتن سر برنامه باعث شد که دور بشم از ماجرای آزمایشگاه یادم بره که دو ساعت قبل ترش داشتم اشک می ریختم که نمی تونم راه برم که ضعف قالب شده بر من و دارم میمیرم.

یک هشتک درست کرده بودم به اسم چهار شنبه دوست داشتنی. قبلتر هم گفته بودم که چهارشنبه ها برام بسیار بسیار ویژه است . و حکم عصر پنجشنبه رو داره شیرین و دوست داشتنی اما دقیقا از سر حادثه تروریستی مجلس که چهار شنبه اتفاق افتاد و گند خورد توی جهار شنبه دوست داشتنیم .تا همین دیروز که یک چهار شنبه دیگه بی برنامه گذشته تک و توک چهار شنبه دوست داشتنی برام رقم خورده هفته پیشش هم دو ساعت توی ایستگاه مترو دروازه دولت سرپا بودم .اما هنوز چهار شنبه ها رو دوست دارم . اتفاق ها که قرار نیست با ما هماهنگ بشوند برای رخدادن برای همین من همچنان چهار شنبه ها رو دوست دارم حتی اگر دلم بسوزه برای اتفاق های خوبی که می تونست بیفته اما در نطفه خفه شد، چهار شنبه روزنامه نرفتم . ساعت دو شد و همچنان نشسته بودم . سه شد یک عالمه خبر رد کردم مهناز زود رفت خونه چون مامانش کار داشت و باید جایی می رفت رفت به مهرسام برسه. خبری نداشتم روزنامه هم نرفته بودم با نورا رفتیم یک بوتیک نزدیک خبرگزاری که همه لباس هایش رو حراج کرده بود . یک لباس خردلی دیدم که خوشم اومد اما حس خرید نداشتم به جایش نورا از اتاق پرو بیرون نمی اومد. یک عالمه لباس سایز بزرگ و سایز خیلی خیلی بزرگ داشت .نورا هم انگار که به گنجینه ارزشمندی رسیده باشه یک عالمه خرید کرد دو ساعت توی مغاره بودیم چاقالو خانم مانتوی سفید هم خرید اون هم نه یک دونه برای نمونه دو تا مانتوی سفید بسیار بسیار خوشگل خرید مبارکش باشه جنس لباس های این بوتیک خیلی خوبه و چون سایز بزرگ هم داره خیلی ها از اونجا خرید می کنند، چرخ زدم بین کیف های گل گلی دستی و رو دوشی همه دستبندهای رنگی رنگیش رو تست کردم و یک بار انداختم روی دستم اما هیچ کدوم رو نخریدم دیروز اصلا رو مود خرید کردن نبودم . اما از اینکه نورا اون همه لباس خرید خیلی خوشحال شدم . تازه دوش به دوش هم کلی غر زدیم غیبت کردیم و قرار شد برای من اب هویج بستنی بخره که گفتم نمی خواهم به جایش چیپس و پفک بخر که بعدا دور همی سر کار بخوریم و من این همه در به در خوراکی نباشم هر روز .

تولد میناست . اخ اخ اون روزی که به دنیا اومد چقدر خوشحال بودم الان هزار الله اکبر برای خودش خانومی شده.خدا همه بچه ها رو برای پدر و مادرهاشون حفظ کنه . الهی آمین .

مرررسی هدای عزیز به خاطر دلداری هایت . ممنونم سحر جان که وقت گذاشتی و اون همه برایم نوشتی . مررسی رز سفید عزیز که اصرار کردی بهت شماره اش رو بدهم تو باهاش حرف بزنی . ممنون صابخونه جان جانان که با این همه گرفتاری باز هم برای من نوشتی ممنونم نازنین عزیز به خاطر همدردیت .من خوبم زندگی جریان داره . قرار نیست خودم رو به کسی تحمیل کنم . الهی دورت بگردم فریماه که این همه خوب من رو می بینی من دور نمای خوبی دارم اما از نزدیک زیاد هم دلبر و تو دل برو نیستم ، به شدت حساس و پر توقع ام و همه چیز رو برای خودم می خواهم . قهر می کنم و درجا لال میشوم . برای همین خودم می دونم که دافعه ام از جاذبه ام بیشتر است . خلاصه که تمام دیروز و حتی امروز پنج شنبه تا ظهر تا قبل از اذان ظهر منتظر بودم اما انگار نه انگار دیگه باید با واقعیت کنار بیامو بگم نقطه ته خط. اصرار و انتظار هم حدی داره . پیام هم فرستادم و خب همون طور که می دونستم هیچ واکنشی نداشت همون سکوت محض اعصاب خورد کن .می خواستم عید رو تبریک بگم پیام هم نوشتم اما تیک دوم نخورده پیامم رو پاک کردم.دوست داشتم بیام سر کوچه روزنامه سر بچرخونم سمت همون خونه سبز که یک عالنه موچسب داره و ببینمش اما نمیشه . هی هی هی روزگار . 

اشپزی می کنم ، موزیک گوش می دهم فردا شیفتم پسفردا هم باید بروم روزنامه . الان بوی دارچین و عطر لیمو زیر مشامم چرخ می زنه خونه با بوی خوراکی های خوشمزه خونه است. 

پ.ن:من میگم هیچکس یادش نمیمونه که
یه شبایی
یه روزایی چه حرفایی که زده
چه کلمه هایی که بهت گفته
یادش نیست که چه شبایی رو برات
پُر ستاره تر ،
و روشن تر کرده تا یه وقت سیاهیش سایه نندازه رو دلت و زندگیت ،
یادش نیست که یه روزایی با گفتن یه حرفایی ، خنده رو لبات که هیچ دلتم میخندید ،
شاید هیچکس ، خودشم ندونه که دلگرمیِ زندگیِ یه نفره ، شاید ندونه که نبض زندگی یه نفر با شمارش نفسای اون میزنه ، تو هم یادت نیست انگار
ولی بزار من یادت بیارم ، تو یه‌
معجزه بودی که خدا برام از آسمون آبی رنگِ بزرگش فرستاده بود ،
یه دلگرمی ِ‌عمیق بودی که دلم گرم بود بهت ،‌ که با دیدن عکس چشات خنده میومد رو لبام که با شنیدن صدات یه‌ پرنده بودم که حوالی تو پَر‌میزد ،
تو یه آدم معمولی نبودی تو تمام چیزی بودی که من میخواستم
تو آرزو بودی
اما خودت نخواستی که برآورده بشی...

نگرانی نوشت

سلام

ناراحت که باشم حجم تولیدانم در حوزه خبر و گزارش و گفتگو دو برابر میشه . این چند روز انقدر موزیک گوش دادم و تایپ کردم که سر انگشت هایم پینه بسته . کار دیگه ای از دستم بر نمی یاد  همین که می شینم و کلمه ها رو توی ذهنم انتخاب می کنم . لید و تبتر می نویسم  فراموش می کنم بیرون چه خبره. شنبه یک  عید غدیر دیگه هم می گذره . از سالی که دانش آموز سال آخر دبیرستان بودیم و ردیف گوشه حیاط نشسته بودیم و برای عروسی عموی سارا برنامه ریزی می کردیم یک عالمه گذشته خیلی زیاد عید غدیر سال 96 هم گذشته بدون اتفاق  ازدواجی فقط الان درگیر اتفاقی هستم که خودم باعث و بانیش بودم و باید تاوان تبعاتش رو هم بپردازم . البته که از همون روز شنبه تا حالا هیچ اتفاقی نیفتاده . فقط بلاک شدم توی اینستاو آنلاین تلگرام جای خودش رو به لست سین داده اینها هیچ کدوم نشانه های خوبی نیست . البته که من آدمی ام که نشانه ها رو نمی شناسه اما خب به قول خودش من الان دلم کیک شکلاتی می خواهد .

مررسی از کامنت های پر از مهرتون  ممنونم . خودم می دونم که اشتباه کردم .مرور زمان چیزی رو درست نمی کنه فقط آتش ماجرایی که رخ داده است را کمی سرد تر می کنه سرد تر شدن هم یعنی اهمیتش کم تر میشود . وگرنه مشکل که همچنان باقی است .الان داخل یک چهار دیواری مسقف زندانی شدم . همه راه ها به رویم بسته است . راستش دوست داشتم من کنار بگذارم تا اینکه  کنار گذاشته بشم . با تمام واقع بینی که ادعایش رو دارم   پزش رو می دهم که آره من دختر واقع بینی هستم و اینها . اما اصلا دوست ندارم در این مورد واقع بین باشم . دلم میخواد بگه خب بسه دیگه به اندازه کافی تنبیه شدی و به شکر خوردن افتادی  دیگه بحث نکنیم و به این ماجرا فکر نکنیم . منم مثل همیشه قول بدهم که دختر خوبی باشم و رعایت کنم . درست مثل انیمیشن های فانتزی که همه چیز به خوبی و خوشی به سر انجام میرسه . بعد هم قرار بگذاریم همان جایی که همه اش با هم رفتیم افطاری خوردیم . نهار خوردیم . یک قلیون ایرانی سفارش بدهیم . لابه لای حرف زدن هامون بگه که خیلی بیشعورم بعد هم من رو تا مترو برسونه . اما اینها همه اش توی فکر من اتفاق می افته  و واقعیت خارجی نداره همه اش رویاست و خیال بافی .

دیشب رفتم سر صحنه قتل یارو استاد دانشگاه هم بود اما زده بود زن و بچه اش رو چاقو چاقو کرده بود . یازپرس اجازه نداد بالا برم . همون جا جلوی در برجی که حادثه داخلش اتفاق افتاده بود کنار ماشین مامورهای اداره دهم پلیس آگاهی ناخون خوردم و فکر کردم لبه اتفاقاتی که افتاد. و جنونی که باعث شده آقای دکترآرشیتکت دست به چنین جنایتی بزنه . ساعت 12 رسیدم خونه . هنوز هم توی مشامم بوی خون می یاد . بوی خون می یاد . صبح  زود هم رفتم برنامه چادر آسمانی هی چرت و پرت گفتن و هی خبرهای دوزاری مخابره کردم. هی هر کسی امد و رفت گفت چی شدی . گفتم هیچی . نمی تونم به همه بگم که چه گندی زدم . می تونم ؟؟؟فقط اینجتست که می تونم بی پرده بدن ملاحظه از اشتباهاتم بگم و خیالم راحت باشه که کسی قضاوتم نمیکنه . همین که همه حرف هام رو می خونید خیلی ممنونم لازم نیست  به من حق بدهی  . اما همین که مسخره نمیشوم خدا رو هزار بار شکر .

فراد 15 شهریوره . باید برم آزمایش . اسمش خیلی خوف برانگیزه . پزشکی هسته ای . البته بار اولم نیست . قبلا هم دو بار رفته ام . هم بیمارستان آتیه و هم بیمارستان میلاد . اما دکترم فقط آزمایشگاه پزشکی هسته ای کاخ توی خیابون فلسطین  رو قبول داره . هزار بار هم تاکید کرده که فقط همون جا برم . و نتیجه هیچ آزمایشگاه دیگری رو قبول نداره . از خرداد ماه می دونستم که باید 15 شهریور ماه برم . بیمه ام رو هم چک کرده بودم بیمه تکمیلی  هزینه های گرون آزمایش رو پرداخت می کنه  هر چی به عصر و غروب و شی نزدیک تر میشیم دل شوره ام بیشتر میشه . امشب از اون شب های وحشتناکی است که قابلیت  این رو داره که چند تا پست دیگه بنویسم .

پ.ن:همه فکرمیکنندیکی ازعواملی که باعث میشود به اوج بدبختی وبدشناسی برسی این است که درگیر عشق یک طرفه بشی.

اینکه باتمام وجودت به کسی علاقه داشته باشی و حاضر باشی زندگیت را برای خوشحالیش فدا کنی ولی او هیچ حسی به تو نداشته باشد،قبول دارم دردناک است ولی نه آنقدری که فکرمی کنید...بنظر من اوج بدشانسی اینجاست که یک رابطه ی دوطرفه راشروع کنی،کاملا دلبسته وشیفته ی طرف مقابلت شوی،چطوربگویم یک جورایی اهلی شوی امابعد از تمام این هابدون اینکه بدانی چرا و چطور؟ رهاشوی...!آنجاست که کوچکترین خاطرات تامغزاستخوانت رامیسوزاند،هرآهنگ وشعری حتی اگر شاد باشد اشکت را در می‌آوردوتو می‌مانی و بی اعتمادی نسبت به کل دنیا.فکرمیکنم حالا بعدازخواندن این متن متوجه شدیدکه بدترین نوع  بدشانسی و بدبختی  این است که دوطرفه شروع شودویک طرفه تمام!