آخرین دوشنبه پاییز

سلام
بدن درد دارم اونقدر که قدم از قدم نمی تونم بردارم قبلا هر اتفاقی می‌افتاد میگفتن کروناست شک نکن الان هم میگن انفولانزاست شک نکن کلا شک ندارم ولی جون هم ندارم قشنگ انگار تریلی از روم رد شده همه استخوان هام درد می‌کنه مامانم میگه از آلودگی هواست بعد هم تند تند دمنوش های بدمزه و بی مزه رو ردیف می کنه کنارم نه گلو درد دارم نه تب فقط بدن درد دارم و بی حالم خدا رو شکر که این چند روز دانشگاه ها رو تعطیل کردند وگرنه من که اصلا نمی تونستم راه برم،دوست دارم پتو رو بکشم روی سرم و کنار بخاری مچاله بشم و دور بشم از این همه درد از این همه سیاهی خواب رویای فراموشی هاست.

همه چی سیاه شده آدم ها عصبانی و بی تفاوت شدند آسمون سیاهه هوا آلوده است کمی که راه میرم از زور سرفه می خوام خفه بشم ماسک هم فایده ای نداره همه خبرها بد و منفی و استرس زاست دیگه حال و توان بحث کردن ندارم کسی که تا الان با این همه اتفاق ادای آدم های بی طرف رو در می یاره و هی زر می زنه خرابکاری ناامنی به وجود می یاره از همین نفهم بودنش نون در می‌یاره در واقع پول میگیره که نفهم باشه بخدا

خواب دیدم یک عالمه انار توی یک سبد حصیری بود من انار دوست ندارم اما یک انار خوشگل از توی سبد برداشتم اونقدر بزرگ بود که توی دستم جا نمیشد حتی یادم هست انار رو بو هم کردم هیچ بویی نداشت ولی پوستش مثل چرم براق و خوش رنگ بود چند تا از انار های داخل سبد حصیری رو هم مرتب کردم همه شون درشت و خوشگل بودند.

پ.ن:واقعاً دردناکه، وقتی آدما بهت می‌گن قوی باش ولی هیچ تصوری از سختی ای که داری می‌گذرونی، ندارن!

دلم جنوب میخواد

سلام
جرات نمی کنم صبح ها خبر ها رو نگاه کنم هر روز اعدام هر روز خبر مرگ ،یکی از دانشجو ها می گفت این بدبختی و عذاب روحی و روانی که میکشیم کارماست ۴۳سال توی همه گردهمایی های ج.ا در همه نمازجمعه ها به همه مردم دنیا شعار دادیم و براشون مرگ خواستیم و حالا همه اون انرژی های منفی برگشته به سمت ایران جوان هامون رو میکشند بالای چوبه دار با شلیک مستقیم گلوله پرپرشون میکنند نوشتن و گفتن درباره اینها فایده ای نداره همه مون می دونیم وهیچ کاری نمی کنیم.به قول اون شعاره اگه با هم یکی نشیم یکی یکی کشته میشیم.

من دیگه واقعا نمیتونم این حجم از غم رو تحمل کنم، به خاطر مسائل شخصی خودم غمگینم، به خاطر این اوضاع غمگینم، هر روز که بیدار میشم خبرای بد تری میبینم و میشنوم غمگین ‌ترم میکنه، تک تک این اسما که هشتگ میشن غمگینم میکنه، میرم اینستا پشت سر هم ادیت از کشته‌شده هاست، خبر بد توی توییتر موج میزنه. شهر غمگینه، کشور غمگینه، آهنگا غمگینن، همه چیز به معنای واقعی کلمه “غمگینه”. من دیگه واقعا نمیدونم چجوری باید این حجم از غم رو هندل کرد.

بحث های دانشجویی رو دوست ندارم چون دوست ندارم کسی رو قانع کنم این خشم پنهان در وجود همه مون هست و هرقانیه به جای کم رنگ شدن در رنگ و وحشتناک تر میشه ،تکلیف کلاسی پیدا کردن سابقه خبر خدا رو شکر از اول ترم تا امروز که تکالیف کلاس رو تحویل گرفتم بهم ثابت شد که همون چیز های اندکی که بلد هستم رو خوب تونستم منتقل کنم ازبین ۳۵ نفر دانشجوی داخل کلاس که تکلیف رو انجام داده بودند همه شون منظورم رو فهمیدند درباره سابقه خبر حرف زدیم و مهم بودن نقش آن در تولید محتوای گزارش خبری یکی بحث رفت سمت اینکه ما ایرانی ها کلا حافظه خوبی نداریم تاریخ نمی خونیم بعد هم بحث رسید به اعتراضات امروزی یکی از پسر ها که حسابی پر شور و عصبانی شده بود درباره اعتراضات گفت درباره برخورد های دانشگاه،جامعه ،خانواده و حتی مردم عادی با اینکه همه حواسم بود که بحث بیراه نره و اون چند تا آنتن کلاس بدو بدو به حراست گزارش ندهند که فلانی سر کلاس بحث سیاسی می‌کنه و به ذهن دانشجو‌ها خط میده به بچه ها گفتم هیچ کسی از افتادن شما از کم در آمد شدنتون از بی پول بودنتون از مریض بودنتون از نقص داشتن و حرکت کند تون ناراحت نمیشه مگر خانواده اون هم فقط پدر و مادر، دوست صمیمی و معشوقه و رفیق صد ساله از نظر من کشکه و اصلا وجود نداره آدم ها در برخورد با مشکلات و ناکامی های بقیه ولو اگر خوشحال نشوند توی دلشون خدا رو شکر می کنند که بی گزند مانده اند.
بچه ها شاکی بودند از اینکه مردم بدبختی ها رو زود فراموش می کنند یکی از دختر ها گفت این همه آدم کشته شده این همه مادر داغدار شدند این همه فراخوان های متفاوت وجود داره ولی باز مردم به کتفشون هم نیست رستوران ها و کافی شاپ ها پر از مشتری است همه هم از نداری و بدبختی ناله می کنند اینجاست که همون چند تا جوان و نوجوانی که کف خیابون بوده کتک خورده،زندانی شده شکنجه شده واقعا کم می یاره
به بچه ها گفتم آفرین که این همه دقیق به حوادث دور و اطرافتون نگاه می کنید و برای اتفاقات ایده دارید همین جاست که رسالت روزنامه نگار بودن و خبرنگار بودنتون شکل میگیره منتهی باید حواستون به خیلی چیزها باشه فرهنگ ایرانی ،مذهب ایرانی ،سیاست ایرانی ،افتصاد ایرانی
‏نگید اگر مردم بدبختن پس چرا پول رستوران و فلان دارن بدن.
‏چون پولشون هیچوقت قرار نیست به خونه خریدن و کارای بزرگ برسه، پولشونو خرج چیزای کوچیک می‌کنن.
‏درکش سخته؟ مگه نه ولی واقعیت است.کلاس سکوت شد سکوت

پ.ن:دلم جنوب میخواد

بارون

سلام
داره بارون می یاد دونه های بارون می خورند به شیشه پاسیو و یک صدای باحال پر میشه توی اتاق و من اینجا کنج دیوار زیر نور زرد رنگ چراغ خواب و نور صفحه گوشی تند و تند دارم تایپ می کنم داشتم توی اینستا گرام م یک چرخیدم و موزیک گوش می کردم مرجان پیام داد یادت افتادم چون دارم زیر بارون رانندگی میکنم فکر کردم رفته محمود آباد شمال که همیشه خدا بارون هست.برایش استیکر بووس فرستادم.سعید هم پیام داد ای بابا نشد بارون بیاد تو نیایی توی فکرم دختره سعید همین جاست توی تهران دو تا چهار راه بالاتر از خونه ما هندزفری ها رو در آوردم و صدای تق تق بارون رو شنیدم ساعت از یک بامداد گذشته مرررسی خدا به خاطر بارون داشتیم از آلودگی هوا خفه خون می‌گرفتیم،درخت ها و گل ها حسابی تشنه بودند،سدها هم خالی شده سد اتوبان به گِل رسیده دیگه نمیشه ازش آب برداشت سد امیر کبیر هم اوضاع خوبی نداره برآورد کردن که تهران فقط صد روز دیگه آب داره بعدش چی؟
الهه برام نوشته می دونم که اولین نفر نیستم و الان خودت زیر بارونی ولی تازه بارون می یاد ،جواد هم برام یک عالمه چتر فرستاده و نوشته اااا بارون چقدر خوشحالم که بارون من رو یاد دوستانم می یاره خدا کنه تا صبح تند و تند تند بباره،خدا کنه ابرهای باران زا هفت روز و هفت شب یک ریز مهمان ما باشند الهی آمین.

پ.ن:وَ لا ینکَشِفُ مِنها إَلاّ ما کَشَفتَ..
و هیچ اندوهی برطرف نشود مگر تو آن را از دل برانی..

نصفه شب بریم زیر بارون قدم بزنیم ؟؟

سلام
یک روزه رفتم اراک و برگشتم از دانشگاه پیام نور فَشَل تر و به درد نخور تر وجود نداره به خدا.سال ۱۴۰۰ که دانشگاه ها غیر حضوری بود و تعطیل من دو ترم دانشگاه پیام نور اراک تدریس کردم اون هم به عنوان مهمان پولش رو ندادند شهریور ماه از دانشگاه تماس گرفتند که کارهای اداریش انجام شده ولی باید حضوری بیایید چون امضاها باید زنده باشه خلاصه که هیچ راهی نداشت دوشنبه رفتم اراک ازساعت شش صبح هر نیم ساعت یک بار ترمینال جنوب و بیهقی و آزادی و حتی ترمینال شرق برای اراک اتوبوس هست ساعت شش رفتم ساعت ده رسیدم و تا ساعت یک همه کارهام انجام شد دوست داشتم برم خونه امیر کبیر رو ببینم که گفتن شنبه ها تعطیل است نمی دونم چرا یک چرخ کوچولو توی بازار سر پوشیده اراک زدم بازار فرش فروش هاشون خیلی هوا هو داشت من فرش دوست ندارم ولی بازار هر شهر یک برش کوچک از همه اون شهره هر جور آدمی رو میشه توی بازار شهر ها دید برای یک سفر یک روزه اداری که فرصت گردش توی شهر نداشتم دیدن بازار خیلی کمک کرد که از حال و احوال و روزگار اراکی ها سر در بیارم.
خدایی اراک هیچ فرقی با تهران نداره هوایش هم مثل هوای تهران آلوده است ساعت چهار هم سوار اتوبوس شدم و هشت و نیم شب خونه بودم با یک چک که تاریخش برای اسفند ماه است و از همین الان خرجش کردم.

از قدم زدن توی خیابون های شلوغ و پر رفت و آمد هنوز هم خوشم می یاد با ابن تفاوت که دوست دارم تنها باشم دوست ندارم حرف بزنم دوست ندارم موزیک گوش بدهم دوست دارم راه برم توی هیاهوی آدم ها و ماشین ها گم بشم توی فکر هام غرق بشم برم و برم و برم اونقدر راه برم که پا درد بگیرم بعد خودم رو به یک چای دعوت کنم رفتم که فقط راه برم اما کلی خرید کردم از بادمجون و گوجه و سیر و پیاز تا سیب زمینی و کلم برگ و کرفس و مرغ و گوشت چرخ کرده پاییز امسال برای من اصلا پاییز نبود نه بارون اومد که ناودان ها شُر شُر صدا بده نه ذوق پوشیدن لباس جدید داشتم همه چیز به جای رنگی رنگی شدن برام خاکستری بود اما سه شنبه عصر که داشتم راه می رفتم همه چیز برام به طرز عجیبی رنگ داشت خرمالو ها خیلی نارنجی بودند سیب قرمزها خیلی قرمز بادمجون ها مشکی و براق سیب زمینی ها و پیاز ها هم انگار رفته بودند حموم مرتب و منظم نشسته بودند و به مشتری ها نگاه میکرند همه شون هم قیمت داشتند یکهو وسط دنیای سبزیجات خودم و هیاهوی وحشتناک توی سرم رو رها کردم خونه که رسیدم خودم رو تبعید کردم به آشپزخونه گوشیم رو گذاشتم روی کانتر و فولدر موزیک های بی کلام رو پلی کردم ساعت یک شب از آشپز خونه اومدم بیرون چهار شنبه دوست داشتی یک ساعتش گذشته بود میرزا قاسمی و کشک بادمجون و دلمه کلم و سمبوسه و ذرت های پخته شده مربای هویج و مربای به رو به ردیف گذاشته بودم که سرد بشه تا جا بجاشون کنم عود روشن کردم و یک چایی کم رنگ ریختم دوست داشتم زمان همین جا توی همین نقطه برای من متوقف بشه.

برای برادرزاده ام کادوی تولد فرستادم برام وویس فرستاده و با آب و تاب تشکر کرده از لحن صدایش می تونستم برق چشم هایش رو ببینم میگه عمه جووون تو جادوگری بلدی از کجا می دونستی که من به همه این وسایلات (وسیله ها) رو احتیاج دارم بعد یکهو ویس قطع میشه توی وویس بعدی میگه دستم خورد بعد برام بوووس می‌فرسته صدای مامانش پس زمینه هست که میگه بگو عمه جوون دوستت دارم اما میگه عمه جوون منی هزار بار این وویس یک دقیقه ای رو گوش میدهم و چشم هام بارونی میشه برای روزهایی که می تونست خوب باشه و نشد نگذاشتند که بشه لعنت به فاصله ها لعنت لعنت لعنت

تعداد دانشجو هایی که سر کلاس حاضر می‌شوند بیشتر شده درس های اول کلاس رو گفتم و ضبط کردم دختر ها و پسر هایی که روبه روی من توی کلاس می نشینند همه شون پیشانی بلند دارند از بخت و اقبال دلم میخواد گاهی بهشون بگم از این روزها از این دقیقه ها لذت ببرید ولی یادم می افته ما داریم توی ایران زندگی می کنیم جایی که تلاش کردن یعنی نرسیدن با اینکه خیالشون از پاس شدن درس من راحته اما باز هم سر کلاس حاضر می شوند بحث می کنیم براشون از تحریریه میگم از روند دروازه بانی خبر ،از خبر اختصاصی از فوت و فن مصاحبه گرفتن و سوژه پیدا کردن و لذت می برم از سوالاتی که می پرسند به پشتوانه این همه شور و علاقه میتونم یک خبرگزاری راه بندازم یک خبرگزاری نمره یک که روزنامه و مجله و فصل نامه هم داشته باشه با صفحه آرایی بیست با ایده های ناب حالاکه دانشگاه آرومتر شده توی فاصله ای که کلاس تموم میشه تا به دفتر اساتید برسم با دانشجوهایی که توی راهرو هستند خوش و بش می کنم دانشگاه هنوز دانشگاه نشده برای من ولی دوستش دارم.

روی میز مثل فکرهای من آشفته است سعی می کنم از پنجره به بیرون نگاه کنم اما بیشتر از ماشین هایی که رد میشوند کثیفی پنجره حواسم رو پرت می کنه صدای گزارش بازی فوتبال می یاد من هیچ وقت فوتبالی نبودم ولی همیشه حاشیه های فوتبال رو دوست داشتم بی خیال پنجره میشم و شروع میکنم به مرتب کردن روی میز پرونده های رنگی رنگی ورق های تحریر و خودکار ها و روان نویس ها گوشی تلفن کیبورد کابل های شارژ و هندز فری حالا فکر های توی سرم هم مرتب و منظم شدند.

میگه:بزنیم بیرون نصفه شبی قدم بزنیم زیر بارون؟
یهو بی خبر بریم کویر؟
بدون اینکه به کسی چیزی بگیم چند روز گوشیامونو خاموش کنیم بریم تو جنگلای شمال گم و گور شیم؟
وقتی قهریم جفتی بریم تو اتاق خواب و درش رو قفل کنیم و کلید رو از پنجره پرت کنیم بیرون؟
بشینیم تا صبح فیلم ببینیم؟
بریم شب توی کتاب فروشی قایم شیم و کل کتاباشو تا صبح بخونیم؟
بریم ساندویچ کثیف بگیریم هرکی زودتر تموم کرد؟
چیه این زندگی؟
مگه غیر اینه که ممکنه فردا صبح بیدار نشیم؟

فرانسوی میخوامت

سلام
دانشگاه خبری نیست به بچه ها قول دادم همه شون پاس می شوند به شرطی که مراقب خودشون باشند کار خطر ناک تک نفره نکنند از دانشگاه ما فقط بیشتر از بیست تا دانشجو‌ بازداشت شدند بعضی هاشون رو توی خیابون گرفتند چند تاشون رو هم رفتن در خونه هاشون انشالله که برای هیچ کدومشون اتفاقی نیفته ولی زندان و پروسه دادگاه و تعهد گرفتن و حبس کشیدن واقعا وحشتناک است به قول عزیز جون خدا بیامرز خدا قسمت گرگ بیابون نکنه. خواهش می کنم اگر بین دوستان در و همسایه یا فامیل کسی رو دارید که بازداشت شده حتما به خانواده اش سر بزنید باهاشون همدردی کنید جدا از این اگر کسی رو می شناسید که این چند وقت بازداشت شده و خدا رو شکر الان از زندان آزاد شده حتما به دیدنش برید،حتما بهش زنگ بزنید،حتما باهاش صحبت کنید جوان ها و نوجوان هایی که چندین روز زندانی بودند به شدت تخریب شخصیت شدند روحشون خنج خورده رهاشون نکنید قبلا خیلی ها جسته و گریخته درباره اتفاقاتی که توی زندان برای متهم ها می افته نوشتن دیگه من بنویسم چون زیاده گویی است فایده ای هم نداره ولی روح زخمی کسانی که بازداشت شدند و می دونیم که گناهی مرتکب نشدند احتیاج به ترمیم داره تیکه و متلک رو بی خیال بشید ولی سکوت نکنید با دختر و پسر هامون که حبس کشیدند حرف بزنید حرفشون رو گوش کنید نگذارید توی تنهایی هاشون حبس بشوند ازتون خواهش می کنم.

خسته ام روحم خسته است هیچی من رو خوشحال نمی کنه همیشه از اینکه مثل ربات کارهای تکراری انجام بدهم متنفر بودم و هستم آدم هایی که من رو از نزدیک می شناسند می دونند که چقدر آدم پر هیجانی هستم یک بستنی که با تکه های میوه و بیسکوییت و یک دونه چتر تزیین شده می‌تونه خوشحالم کنه یا حتی راه رفتن توی یک گلفروشی و نفس کشیدن هوای خنک و دمدار گلها و گلدون ها چقدر من رو شارژ میکنه با اینکه اینقدر خوب خودم رو میشناسم راه های خوشحال کردن و حال خوب کردن خودم رو بلدم اما این بار روحم اونقدر زخم خورده است اونقدر لت و پار شدم که دیگه کاری از دستم بر نمی یاد
می دونم خیلی از اونهایی که توی ایران این روزها زندگی می کنند همین طوری شدند همه مون زهک های عمیق روحی داریم همه مون داغون هایی هستیم که فقط روزها رو به شب کوک می زنیم همین من به نوبه خودم برای زخم های روح و روان تون دعا میکنم دعا می کنم که بهبود پیدا کنید که شادی جایش رو به این غم دنباله دار بده که غم بره که هوا آفتابی بشه و بارون ابن همه وقت باهامون قهر نباشه شما هم برای من دعا کنید.

دیشب وقتی جلو چشام اون تصادف شد به فاصله ۵۰۰متریمون
نمیدونم چطوری ماشینو کنار زدم و تو قبل از اینکه من کامل وایستم پیاده شدی و رفتی کمک
منم بطری آب و از صندلی عقب برداشتم رفتم سمت دختری که رو جدول نشسته بود و
سرش رو تو دستاش گرفته بود و داشت بی‌صدا اشک می‌ریخت منت‌ش کردم ی قلوپ آب بخوره آخه دقیقا خودم تو اون شرایط بودم و میفهمیدمش(!) بغلش که کردم یهو دیدم پا به پاش دارم گریه میکنم
همه این ۷۰.۸۰ روز از جلو چشام گذشت ...
انگار منم دنبال بهونه بودم و ساعت ۲ صبح دخترک دستم داده بود
آقایون هم طبق معمول داشتن کارشناسی میکردن!
بعد ی ساعت سر دخترک و بوسیدم و ازش خواستم مواظب خودش باشه و خودم اومدم قسمت شاگرد مچاله شدم و تو فهمیدی که تو این اوضاع رانندگی کار من نیست!

پ.ن:ایرانی ها میگن: "از دل برود هر آنکه از دیده برفت." اما فرانسوی ها میگن:
"به قلب ما نزدیک است؛ آن کسی که از چشمهای ما دور است."
فرانسوی میخوامت.