تغییر درد دارد

سلام

بعد از یک چهار شنبه طولانی و خسته کننده،یک پنج شنبه آروم کنار مامان و بابا و جمعه ای که با تب و لرز و بدن درد و کابوس گذشت، نوشتم:

در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی!
مگر از خودت.
متوجه میشوی، بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد،
متوجه میشوی روی بعضی، هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد،
میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت،

و این اصلا تلخ نیست، شکست نیست،
ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است!
اما تلخ هرگز…

پ.ن:تغییر درد دارد.

خودم

سلام
یه وقت هایی می خوام دنیا رو نجات بدم
یه وقت هایی حوصله نجات دادن خودم رو هم ندارم
یه وقت هایی همه رو می خندونم
یه وقت هایی هم می شم برج زهرمار
یه وقت هایی می رم عروسی گریه ام می گیره
یه وقت هایی می رم مجلس ختم خنده ام
یه وقت هایی سطحی می شم یه وقت هایی عمیق
این منم...
هر ثانیه در حال تغییر
ولی یه چیزی همچنان در من ثابت مونده این که خیره شم به یه نقطه و از خودم بپرسم چرا؟

پ.ن؛دلم می خواد به یک مهمونی دعوت بشم

چهار شنبه دوست داشتنی به یاد نور خدا

سلام
چهارشنبه دوست داشتنی من امروز مصاف بود با چهلم (نورخدا )چرا قیافه اش از جلوی چشمم کنار نمیره چرا من این همه حالم بده؟
دیشب با ویدیوی رقص خدانور خوابیدم. صبح اولین تصویری که جلوی چشمم اومد خنده خدانور بود. دستاش که به میله پرچم بسته شده بود لحظه‌ای از خاطرم نمیره. هرگز رقص تو، لبخند تو، دستهای تو، ظلمی که به تو شد رو فراموش نمی‌کنم.

اینا آدمن؟ چهل سال لال و کور و کر بودن؟ چهل سال اونجور که خواستن زندگی کردن بقیه آدما به تخمشون بودن. چهل سال نه اصلا: تو همین پنجاه روز چرا از هیچکدومشون صدا درنیومد؟ چرا هیچکدومشون تو هیچ تجمعی شرکت نکرد؟ چرا از یگان ویژه کتک نخوردن؟ چرا از طرف حکومت تهدید به مرگ نشدن؟ چرا به میله پرچم بسته نشدن؟ چرا از بولوار کشاورز تا خیابون وصال از موتورهای ضدشورش فرار نکردن، پشت ماشین‌ها قایم نشدن که بعد از ده روز جنازه‌شون پیدا بشه؟ چرا تو اعتصاب غذا یه کلیه‌شون رو از دست ندادن؟ چرا بعد از کشته شدنشون برادر و پدر و مادر و عموشون زندانی نشدن؟ چرا بدون اثبات جرم بی‌خبر و ناگهانی و یه شبه اعدام نشدن؟ چرا تو روز روشن وسط خیابون ربوده نشدن و بعد برای همیشه ناپدید نشدن؟ چرا سنگ قبرشون بارها و بارها نشکست؟ چرا با بولدوزر خونه‌شون رو سرشون خراب نشد؟ چرا کشون کشون ننداختنشون تو ون؟ چرا همراه وکیلشون زندانی نشدن؟ چرا ستاره دار نشدن؟ چرا تو گور دسته‌جمعی دفن نشدن؟ چرا مادر هشتاد ساله‌شون با یه قاب عکس از بچه کشته شدنشون آواره‌ی خیابونا نیست؟ چرا از تحصیل محروم نشدن؟ چرا گلوله تو چشمشون نخورد چشمشون تخلیه بشه؟ چرا صورتشون از شلیک گلوله متلاشی نشد که خانواده نشناستشون؟ چرا استخوناشون بعد شیش ماه از غیب شدنشون تو کوه پیدا نشد؟ چرا همراه بچه خردسالشون تو خونه خودشون بیشتر از بیست تا ضربه چاقو نخوردن؟ چرا به تخت بیمارستان غل و زنجیر نشدن؟ چرا مادرشون بیست سال تمام التماس نمیکنه حداقل جنازه‌شون رو تحویل بدن؟ چرا پروازشون تو آسمون دوتا موشک نخورد؟ چرا پشت درهای بسته زنده زنده نسوختن؟ چرا تو ۱۵ سالگی، تو ۱۷ سالگی تو دادگاه ده دقیقه‌ای به اعدام محکوم نشدن؟ چرا از پشت بوم خوابگاه به پایین پرت نشدن؟ چرا جنازه‌شون ربوده نشد و بدون اطلاع خانواده یه جای پرت دفن نشد؟

اگه اینا آدمن چرا مثل آدم‌های دیگه نبوده هیچوقت زندگیشون؟ اگه اینا آدمن پس بقیه چی هستن؟

پ.ن:عجیب‌ترین لحظات زندگیم زمانی هستش که می‌خوام بیخیال همه چی بشم. وقت‌هایی که می‌خوام فرار کنم و برم یه جای خیلی دور؛ جایی دور از هرکس و هرچیزی که بخواد نجاتم بده.

وسط باز نباشیم

سلام
آدم ها خیلی پیچیده تر و مرموزتر از اون چیزی هستند که نشون می دهند یا می بینیم.تعریف خبری ترش این طوریه که آدم ها فقط اون چیزهایی رو که صلاح می دوننن رو تعریف می کنند اون هم با یک روایت کاملا جانبدارانه یا درباره اون بخشی از زندگی شود که دوستش دارن رو به نمایش می گذارند. این ماجرا اونقدر پیچیده است که حتی اگر با یک نفر صد سال هم دوست باشی باز نمی تونی ادعا کنی که اون آدم رو صفر تا صد میشناسی چون آدم ها می تونند نقش بازی کنند،جورب وانمود کنند که نیستند حتی زندگی زیر یک سقف و خونه یکی بودن و زناشویی هم نمی تونه دلیلی بر شناخت و آشنایی و دونستن همه چی درباره یک آدم میشه اینها رو نوشتم که بگم عزیزای دلم ظاهر زندگی آدم ها (دوست،دشمن،همکلاسی،همکار ،خواهر ،برادر ،فامیل،بلاگر،فلان استاد سبک زندگی ،فلان هنر پیشه و فوتبالیست و ....)رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید و حسرت نخورید آدم ها خود خود واقعی شون خیلی زیاد با اون چیزی که نمایش می دهند و درباره اش حرف میزنند فرق داره

تا امروز سعی کردم ملایم باشم. به خودم گفتم بذار کسی که نظر مخالفمو داره رو هم بشنوم. فکر کردم بحث منطقی کردن و آگاهی بخشی ممکنه اونی که تو مرز نور و سایه وایساده رو هدایت کنه به مسیر درست اما شما نشون دادید انتخاب کردید تو اون نقطه وایسید نه چون هنوز مطمئن نیستید -که هیچوقت تشخیص خوب و بد انقدر راحت نبوده- چون تهِ تهش طرفدار این نظامید.
وقتی میگید باور کن منم معترضم، منم دلم خونه اما ... مهم نیست پشت اون اما چی میارید همون کلمه کافیه که نشون بده شما وسط‌بازید. شما بین مخالفا برای خودتون جا باز می‌کنید و یواش‌یواش تورتون رو پهن می‌کنید. سعی می‌کنید مردم رو قانع کنید به زندگی در فقر و بدبختی و خفقان ادامه بدن که مبادا ایران لیبی و مصر بشه، میگید بخدا همه چیز قابل اصلاح فقط زمان بدیم، میگید آمریکا و انگلیس در کمین نشستن نظام از هم بپاشه که منابع ما رو غارت کنن کاری که الان با چراغ سبز آخوندا می‌کنن، می‌خواید جای هیجان تغییر، ترس تو دل مردم بکارید که اعتصاب نکنن، اعتراض نکنن، مبارزه نکنن که چی بشه؟ که نون شما و خانواده‌تون آجر نشه. نون که میگم منظورم معادل چند صد هزار یورویی که سند بذل و بخشش به مراکز فرهنگ اسلامی رو شده نیستا، منظورم اون ساعتی سیصد هزار تومن یا سبد پرتقال یا کوپن گوشت و مرغه که شرافتتون رو باهاش خریدن. شما همینقدر مشمئزکننده‌ و چیپ هستید.
حرف آخر رو از زبان سزار چاوز بهتون میگم که "ما آینده را دیده‌ایم و آینده از آنِ ماست" نه شما خاکستری‌های سیاه قلب.

پ.ن:وقتي كسي ميميره، ميشه خاكسترش رو به شركت خاصي داد تا ازش بذر توليد كنه.
فكر كن وقتي عزيزي رو از دست ميدي، با خاكسترش بذر بكاري و از چوب درختي كه ازش ريشه گرفته ساز بتراشي
‏جنون آميز ترين نوع علاقه ست.
هربار دلتنگ شدي ميتوني سازي رو بنوازي كه قسمتي از وجود اون شخص رو حمل مي كنه.

باغ سیب/اولین ملاقات با امید/ماهی ازون برون

سلام
چند تا دونه نسکافه برداشتم با چند تا چای کیسه ای گلستان بعد چند تا ساندویچ الویه مرغی که مامان سیب زمینی هایش رو با حوصله رنده کرده بود و خیار شور هایش رو با حوصله نگینی ریز ریز کرده بود و با همون وسواس همیشگیش مرغ ها رو ریش ریش کرده بود و ترکیب این مواد با هویج و نخود فرنگی و آبلیموی تازه و سس دست سازش شده بود الویه بهشتی مامان پز ساعت هفت صبح زدیم به دل جاده، بدون هدف از جاده فیروزکوه رفتیم تا رسیدیم به آبسرد دماوند گفتم من اینجا کلی خاطره دارم رفتیم باغ سیب عمو علی نگهبان افغانستانی گفت والا از وقتی من اینجام عمو علی نبوده آقای ما منصور خان است الان هم نیست رفتیم تا قهوه خونه عدسی خوردیم و چایی، قهوه چی عمو علی رو میشناخت گفت ده سال بیشتره که عمو علی فوت کرده زمین ها و باغ سیب رو بچه هایش فروختند الان هم مالک یکی دیگه است پرسیدم باغ سیب کجا هست که هنوز سیب داشته باشه گفت دیر اومدید همه رو چیدند بعد هم کاسه های عدسی مون رو برداشت و رفت توی آشپزخونه چایی دارچین خوردیم گفتم اینجا رو می دونستم قهوه خونه است ولی هیچ وقت داخلش نیومده بودم الان باغ ها دیوار دارند قبلا همه فنس و سیم خاردار بود توی باغ رو میشد دید سیب های سرخ روی درخت های سبز و ووووای از بوی سیب اون هم چه سیبی به قول بابا سیب سرخ دماوند از قهوه خونه که اومدیم بیرون راه افتادیم توی کوچه باغ ها هیچ سیبی نبود روی درخت ها. سیب ها و گردوها رو چیده بودند و درختها داشتند خمیازه می‌کشیدند که آماده بشوند برای خواب زمستونی جلوی یک مغازه دو تا جعبه سیب سرخ بود یک دونه سیب انتخاب کردم بوی سیب سرخ رو دوست دارم آقای فروشنده گفت گردو ها هم ماله امسال هستن گردوی دماوند رو خوردید گفتم بله گردوی دماوند زردتره و چرب تر گفت آفرین بچه کجایی گفتم ابسردی نیستم ولی قبلا خیلی اومدم آبسرد آلوچه سر درخت خوردم آلبالو هم خوردم ،اب چشمه بالا رو خوردم تا یخچال هم پیاده رفتم،گفت آآآ باریک الله پس بچه محل مایی یک سیب رو با دستمالی که دستش بود پاک کرد و گفت این هم سیب سرخ دماوند بعد هم دست بزرگش رو پر از گردو کرد و گفت از آب گذشته است جلوی باغ خالی ازسیب ایستادیم نسکافه و خوردیم و بعد راه افتادیم پا به پای جاده دلم بارون میخواست و خاطره بازی چشم هام رو بستم و رو به دریا چشم هام رو باز کردم همین قدر شیرین همین قدر رویایی.

پرنده های تالاب فریدون کنار رو دیدیم و همون جا کنار تالاب ساندویچ هامون رو خوردیم از شکارچی ها سراغ پرنده های مهاجر روگرفتیم گفتن که هنوز پرنده ای به اون صورت نیومده چند تا دسته غاز و اردک و زاغک و مرغابی وحشی اومدند بازار پرنده فروشی هم دیگه جمع شده و زیر زمینی شده از امید تنها درنای ایرانی خبری نبود محیط بان گفت امید وسط زمین های کشاورزی گشت میزنه و شب ها می یاد تالاب نزدیک شدن به لانه اش هم مجاز نیست و چون محدوده با دوربین رصد میشه کسی که قُرُق رو بشکنه هم زندانی میشه هم باید جزای نقدی بده با ماهیگیرها برگشتیم یک عالمه کپور و کفال و ماهی سفید گرفته بودند ماهی سفید ها رو می دادند دونه ای پنجاه هزار تومنفمر من ماهی سفیدی که کیلویی دویست هزار تومنه توی تهران دونه ای پنجاه هزار تومن البته که ماهی سفید ها خیلی درشت نبودند اندازه قزل الا کمی که با ماهیگیرها ها گپ زدیم گفتند امروز چند تا ازون برون هم صید کردند که فقط دو تاش رو دادن به شیلات اون بزرگتره که خاویار داره رو داده بودند بازار ماهی فروش ها زندگی و کار ماهیگیر ها رو خیلی دوست دارم عاشق اینم که مدت ها بشینم پای ماجراهایی که از دریا و شب های ماهیگیری تعریف می کنند اون همه گپ زدیم چند تا کپور بهمون دادند کپور سرخ شده خیلی خوشمزه است.
شب رو رفتیم محمود آباد، میدون آزادی پر از مامورهای یگان ویژه بود گفتن یک شب بیشتر محمود آباد شلوغ نشده ولی شلوغی های تهران و بقیه شهرهاحسابی بازار مسافر های زمستانی رو کساد کرده یک چرخ توی بازار الغدیر زدیم به آقای قربانی برنج فروش سلام بابا رو رسوندم درباره برنج های کشت دوم یک عالمه برامون حرف زد منم سر فرصت از همه زیتون ها و سیر ترشی های فروشگاه تست کردم بهمون نمونه ی برنج کشت دوم هم داد.

شام اردک شکم پر خوردیم توی رستوران فرزاد من اردک دوست ندارم به نظرم هر چقدر هم خوب مزه دار شده باشه باز هم گوشتش مزه خاک میده اما انصافا خیلی خوب مزه دار شده بود دورچین سفره های شمالی از خود غذای اصلی هیجان انگیزتره دریا حسابی مواج بود و باد اونقدر سرد بود که اصلا نمیشد رو به دریا ایستاد دریای مواج و نم نم بارون همون چیزی بود که بهش احتیاج داشتم اونقدر زیر بارون موندم که موش آبکشیده شدم بماند که پدرمون در اومد تا بخاری رو روشن کردیم تا صبح می ترسیدم با گاز خفه بشیم ولی خدا رو شکراتفاقی نیفتاد.

زیادی فکر می‌کنم. بیش از توانم دارم فکر می‌کنم و مغزم نان‌استاپ به اتفاق‌های اندوهناکی که هر روز اتفاق می‌افتد واکنش نشان می‌دهد. اورثینکینگ. وقتی دارم خرید می‌کنم، به خانه‌ای فکر می‌کنم که یک مادر از آن کم شده. وقتی دارم کتاب می‌خوانم به دخترِ دانش‌آموزی فکر می‌کنم که به جرمِ پاره کردن یک عکس از کتابش آن‌قدر کتک خورده که جانش را از دست داده. وقتی دارم شام می‌پزم به پسر آشپزی که نان پیتزا را آن‌قدر استادانه توی هوا می‌چرخاند. وقتی دارم آهنگ گوش می‌دهم به نیکا که می‌گفت «بچه‌ها نخندین» و سلطان ِ قلب‌ها می‌خواند. هر اتفاق کوچک و بزرگی که می‌افتد، چیزی پیدا می‌شود که توی این چهل و چند روز به آن ربط داشته باشد. هر اتفاقی که روزانه دارد توی زندگی‌مان می‌افتد با یکی از هزاران هزار ظلمی که توی این چهل و چند روز رخ داده مرتبط است. فقط چهل و چند روز! اگر بخواهیم همه‌ی اتفاق‌های این چهل و چند سال را ردیف کنیم به چی می‌رسیم؟ چقدر وحشتناک. دارم زیادی فکر می‌کنم و دارم زیادی خشمگین می‌شوم. نمی‌خواهم خشمم را کنترل کنم. نمی‌خواهم اندوهم را مخفی کنم. این‌ها چراغِ راهند. راهی که باید تا انتهایش رفت. خشم، اندوه، امیدواری. همین سه کلمه برایمان کافی‌ست. برای ما که پوست‌کلفت شده‌ایم و دیگر نمی‌ترسیم.

پ.ن:این وضعیت رو دوست ندارم چند تا آدم بیگناه دیگه باید کشته بشه ؟چرا هیچ اتفاقی نمی افته؟

آبان

سلام

وقتهایی مثل این روزها که حجم ناتوانیهایم زیاد می‌شود، می‌روم سراغ کارهایی که می‌توانم انجامشان بدهم. فقط برای اینکه از حجم عظیم نتوانستن قلب درد نگیرم. می‌توانم خانه‌ را تمیز کنم. می‌توانم گلدانها را آب بدهم. می‌توانم بروم پیاده‌روی. می‌توانم یک عروسک بافتنی از خانمی که جلو در مترو بساط می‌کنه بخرم. می‌توانم توی گلدان کوچکی ریحان بکارم. می‌توانم غذای خوشمزه‌ای بپزم. می‌توانم با بوی نسکافه خوشحال باشم. می‌توانم یک فیلم خوب تماشا کنم. می‌توانم ظرفهای کثیف را بچینم توی ماشین ظرفشویی و ظرفهای تمیز داغ تحویل بگیرم. می‌توانم پسرم را ببرم سینما. می‌توانم بروم کوه. می‌توانم با یک دوست حرف بزنم. می‌توانم کنار تو بخوابم. می‌توانم بنویسم. می‌توانم به یک موسسه خیریه کمک کنم. می‌توانم رختهای شسته را در بالکن آویزان کنم. می‌توانم تو را با تمام تمام قلبم دوست داشته باشم. می‌توانم بروم دیدن پدر و مادرم. می‌توانم دم خوابیدن فکر کنم که اینقدرها هم ناتوان نیستم.

شما هم این روزها حواستان به خودتان باشد. نگذارید دستهایتان و ناتوانیهایتان سیمانی شود. وصلشون کنید به شادیهای کوچک...