آب رو چرا قطع کردید ؟؟

سلام

حال هیچ کسی خوب نیست،از صبح جمعه رسما آب هم قطع شده شماره ۱۲۲ هم جواب نمیده کلافه ام دو ساعت طول کشید یک برنج دم کردم اصلا نوشتن این اتفاقات و مرورشون واقعا باعث رنجش عمیق من میشه برامون زندگی ساختند.

یک عالمه گلایه دارم ،یک عالمه خشم فرو خورده باید بیام همه رو بنویسم همه رو دونه به دونه ریز به ریز

پ.ن:وضعیت جوریه که آدم نمی‌خواد و نمی‌تونه راجع به مسائل شخصی‌ش حرف بزنه وقتی این‌قدر مسائل گنده‌تر وجود داره؛ ولی الان واقعن نیاز دارم اینو یه‌جا بنویسم که این‌همه توی مغزم تکرار نشه.
قضیه این شکلیه: من از تو ناراحت نمی‌شم؛ فقط برام بی‌ارزش می‌شی.
آخیش.

دانشگاه و معرفی کتاب و استرس دوشنبه کذایی

سلام
از شنبه صبح ساعت پنج که بیدار شدم تا الان که ساعت چهار بامداده نخوابیدم ز استرس قلبم تند میزد این چند روز اصلا نفهمیدم کی رفتم دانشگاه چه اتفاقاتی افتاده فقط خوب یادم هست یک شنبه گه زده بودند به اینترنت و منه بدبخت دستم به هیچ کجا بند نبود هیچ فیلتر شکن و وی پی ان رایگان و پولی کار نمی کرد،ساعت ۹شب اونقدر مستأصل شده بودم و حس بیچارگی داشتم که بی اراده اشک میریختم هیچ کاری از دستم بر نمی اومد هیچ کاری آدم ها خیلی شکننده هستند. برای من که پاشنه آشیل همه ضعف هام استرس است این همه فشار عصبی برابر با سکته قلبی و مغزی توام بود، دقیقه ها به سال می گذشت و بی خبری پدرم رو در آورده بود من که اونجا نبودم من که پزشک نیستم فقط شنیده بودم که عمل جراحی روز یک شنبه زیاد سخت نیست ولی لازمه انجام بشه هم برای خود بیمار واجبه ودهم برای کاور درمانی که قراره یک کار بزرگتر انجام بدهند،کل جراحی و ریکاوری عمل صبح یک شنبه یک ساعت بیشتر طول نکشیده بود با حساب مسیج و فیلم چهار ثانیه ای که مددکار بیمارستان گرفته بود خیالم راحت شد اما استرس همچنان بود.چرا دانشمندان هیچ غلطی نمی کنند برای از بین بردن این فاصله ها والا بخدا که همه اش منت تلاش های شبانه روزی شون رو سر ما می گذارند دو تا دو شات اسپرسو خوردم که با کارهایی که روی سرم می ریزم حواسم رو از استرس پرت کنم تلخی زهرماری اسپرسو رو با یه تا بطری آب معدنی خانواده هم نتونستم بشورم چه غلطی بود من کرده بودم اسپرسو رو چطوری می‌خورید تلخ و شور و زهرمار 🤢🤢🤢

چرا ما رو تو توی ایران گروگان گرفتند؟؟ از اینکه برای بدیهی ترین حقوق شهروندی گاهی باید بال بال بزنیم غم همه وجودم رو میگیره خیالم که از بهوش اومدنش راحت شد تازه رفتم سراغ پیام های خودم خبرنگارهایی که بازداشت شدند حق تماسشون با خانواده ها خیلی کم شده البته که بند ۲۰۹ معروف زندان اوین که به صورت خودمختار اداره میشه و بازجوهایش ادعای خدایی دارن همیشه از حربه بی خبری برای زجر دادن متهم های زیر دستشون استفاده می کنند،دسترسی هامون به زندان و متهم های بازداشت شده و آدم های به درد بخور و دلسوز توی قوه قضاییه که کار راه می‌اندازند اونقدر کم شده که عملا هیچ کاری نمی تونم بکنم بعد از ماجرای آتش سو زی زندان اوین هم که دیگه واقعا همه چی بسته شد من با مادرهای جوان زن های بچه بغل پدر و مادرهای پیر برادر و خواهر های مضطرب که رو به روی در ورودی زندان اوین مونده بودند تا خبر بگیرند از سلامت جگر گوشه شون اشک‌ ریختم و به این فکر کردم که نوبت انتقام هم میرسه همیشه که قرار نیست ما مظلوم باقی بمونیم میگذره این روزهای سخت.

تمام دوشنبه بدو بدو داشتم توی دانشگاه پنجاه بار تا آموزش رفتم و برگشتم بیست بار مدیر داخلی گروه لیست ها رو چک کرد باز هم نهایی نشد اون هم به خاطر سوال خودم ریز ریز کادر بندی کرده بود پشت سر هم اسم و فامیل و شماره ملی و شماره دانشجویی و اسم درس برای خواندنش واقعا مشکل داشتم گفتم خب اسم دانشجو هابی که بعدا به کلاس اضافه میشوند رو کجا بنویسم ؟مدیر کار کشته با پونرده سال سابقه کلاس بندی توی دانشگاه یکم به من نگاه کرد، یک کمی به برگه های بیشماری که روی میزش بود بعد خیلی شیک و مجلسی اعتراف کرد که فرصت حذف و اضافه رو یادش رفته بود محاسبه کنه اون همه لیست پرینت گرفته بوده لحاظ کنه 🙄🙄شاید بالای هزار صفحه پرینت گرفته بود و همه رو باید دوباره تکرار می کرد همین قدر احمقانه
اون وقت هایی که خودم دانشجو بودم استادهای که لابه لای درس های بیخود کتاب بهمون معرفی می کردند رو بیشتر تر دوست داشتم به نظرم آدم هابی که پول می‌دهند هزینه می‌کنند وقت میگذارند و یک کتاب می خونند بعد اگر کتاب خوبی بود اگر داستان قشنگی داشت اگر حرف بد د بخوری داشت رو یاد داشت می کنند و همون نکته رو بی منت به بقیه منتقل می کنند خیلی خیلی خیلی آدم های بخشنده ای هستند حالا خودم دوست دارم چیزهایی که یاد گرفتم با کتاب هایی که حالم خوب میشه ازشون چیزی یاد میگیرم پلو یک جمله ولو یک کلمه اون رو به دانشجو هام معرفی کنم به قول دکتر شیخی حتی اگر یک نفر هم از من معلم چیزی یاد بگیره برای من بسه رسالتم رو انجام دادم حالا دوشنبه دو تا کتاب همراه خودم آورده بودم که به دانشجو ها معرفی کنم آمار بچه هایی که سر صبح توی کلاس ها حاضر می‌شوند بیشتر از قبل شده دانشجوهایی که صبح اول وقت دانشگاه می آیند و توی کلاس ۷:۳۰ حضور دارند چون سر کلاس هستند در نتیجه کلاس تشکیل میشه صبح اول وقت درباره مافیای رسانه صحبت کردیم ولی در کل کلاس پویا نیست دانشجو ها انگار حال ندارند‌ ببین اون ده دوازده نفر دانشجویی که توی کلاس هستند هیچ کدومشون چشم هاشون برق نمیزنه همه نگاه هاشون مات و بی روح است شاید هم اون وقت صبح خوابشون می یاد اصلا چه کاریه که اول وقت کلاس می گذارند والا خوده من هم حال و حوصله ندارم به نظرم خوندن این رو درس های آکادمی به درد نخور که همه هیجانش برای قبل،برای زمان نوشتن کتاب در تاریخ دور بوده فایده ای نداره.
من همه اش فکر میکردم ماجرای من و زندگی یک جور دیگه ای پیش می‌ره یک اتفاق های دیگه ای می افته مگه نمیگفتن هر چی بهش فکر کنی هر جوری که رویا ببافی همون جوری پیش میره من که این همه رویاهام پر رنگ و خوشگل و آروم بود چرا پس اینجوری شد؟

تمام راه تا رسیدن به خونه به رویاهام فکر می کردم به مسیر هایی که طی کردم اتفاقاتی که برام افتاد شب هابی که فکر می کردم صبح نمیشه و روزهایی که شیرینی شون اونقدر زیاد بود که تا مدت ها روزهای خاکستری رو برام خوشمزه کردن ساعت چهار بعد از ظهر مددکار بیمارستان برام پیام فرستاده بود با یک فیلم چند ثانیه ای تا وی پی ان وصل بشه زار زدم تا بالاخره تونستم پیام رو بخونم و چند ثانیه فیلم رو دانلود کنم همون چند ثانیه رو دوهزار بار نگاه کردم همه استرس هام تموم شد یادم افتاد چقدر کار انجام دادم که حواسم رو پرت کنم چقدر بغض هام رو قورت دادم و الکی لبخند زدم چقدر قوی بودم چقدر بی خوابی کشیدم و چقدر الان مستحق خون دماغ شدن هستم.و این طوری خون دماغ شدم به همین راحتی.

پ.ن:آدمي كه از يه جايي به بعد فقط سكوت ميكنه
تبديل به يه آدم آروم نشده
فقط خسته شده از جنگيدن
اونجايي كه منتظر جنگيدنش بودي ولي ديدي فقط يه لبخند بهت زد
بدون روزِ رفتنش نزديكه
آدما وقتي برات ميجنگن يعني براشون مهمي و وقتي ديگه نسبت بهت بي تفاوت ميشن يعني دارن زندگي كردن بدون تورو به خودشون ياد ميدن..

اینترنت ملی/عمل جراحی و ادامه ماجراها

سلام
ما نخواهیم صیانت بشیم کی رو باید ببینیم ؟
دیشب سرعت نت افتضاح بود با این حال یک ساعت محتوای آموزشی تولید کردم بماند که به روح همه آقایون از بالا به پایین فحش دادم و ساعت یک بامداد بالاخره چیزی که تولید کرده بودم رو موفق شدم برای بیست و هشت تا دانشجو که شهریه میدهند ارسال کنم یعنی تا این بیست و هشت تا ارسال شد من زخم شدم،لعنت به جد و ابادشون که برای بدیهی ترین امکانات باید بال بال بزنیم برامون زندگی ساختند والله. ساعت پنج صبح از خونه رفتم بیرون توی ماشین بودم که یکی از دانشجو ها پیام داد استاد امروز هستید نوشتم بله هستم ماها از اول ترم هر هفته کلاس ها رو رفتیم منتهی دانشجو ها نیستند دوست ندارند بیان سر کلاس استاد و مدیر گروه و رییس دانشگاه و وزیر علوم هم هیچ کاره است تمام این مدت برای همه دانشجو هایی که توی گروه کلاس هستند هر جلسه یک ساعت محتوای آموزشی درست می کنم دوست داشتند ببینند بهشون هم گفتم که حضور فیزیکی برای من اصلا مهم نیست جزوه ای هم که برای امتحان این ترم در نظر گرفتم سی و پنج صفحه بیشتر نیست خوندن این چرت و پرت ها که بیشتر تاریخ رشته ارتباطات است دوزار ارزش نداره مهم اتفاقاتی است که داره می افته کسی که ارتباطات قبول شده باید یاد بگیره درست ببینه درست بشونه وگرنه قبلا چه اتفاقی می افتاد و مردم چطوری به هم خبرها رو می رسوندن که برای قبلا بوده و مهم نیست مهم الانه اینک مهمه.

میگه برام نامه بنویس دوست دارم بدونم توی اون چند ساعتی که توی این دنیا نیستم چه اتفاقاتی می افته کی چی میگه درباره همه چی باید برایم بنویسی اصلا خسته شدی برام وویس بفرست می‌خوام بدونم صدات چطوریه همون جوری که زنگ میزنی و ریز ریز همه چی رو توضیح میدهی همون طوری با زحمت زیاد بغضم رو قورت میدهم و میگم آلان خوبی؟میگه آره بخدا همه چی خوبه نگران نباش،میگم اونجا نیستم سه چهار ساعت اختلاف ساعت داریم هیچ کاری از دستم بر نمی یاد و نمی تونم نگران نباشم(چقدرپیشرفت کردم دارم حرف از نداشته هام میزنم این طرف گوشی اشک هام سُر میخورند روی گونه هام اما صدام بغضی نیست)میگه گوشی رو می سپارم به مددکاری بیمارستان میگم که دو ساعت یک بار اگر براشون زحمت نیست اوضاع و احوالم رو برات مسیج کنند،میدونم که ممدکاری بیمارستان این کار رو انجام میده ولی دلم طاقت نمی یاره برای بار هزارم میپرسم فردا ساعت چند ؟
میگه اشک هات رو پاک کن الان دماغت حتما مثل خرگوش قرمز شده ساعت هفت و سی صبح به وقت محلی ساعت ده و نیم یازده به وقت تهران لعنت به فاصله ها. اونقدر استرس دارم و قلبم مچاله است که دوست دارم بیهوش بشم تا چهار شنبه که همه این استرس ها تموم شده حالش خوب شده و دکتر تایید کرده که عمل ها موفقیت آمیز بوده الهی آمین.

اینترنت ملی شده به هیچ کدوم از سایت ها دسترسی ندارم من اعتراف میکنم هیچ وقت اینترنت خبرنگاری نگرفتم از چک شدن خوشم نمی یاد توی توییتر هم با عکس و اسم خودم هستم آدم لاپوشانی کردن و زیر آب زدن نیستم. ادعایی هم ندارم یک خبرنگار معمولی که کاری از دستش بر نمی یاد الان نصف بیشتر خبرنگار ها زندان هستند اوین از روزنامه اطلاعات بیشتر خبرنگار داره قرار بود شب تهران شلوغ بشه و نشد شلوغی نه اینکه چند تا شعار بدهند از اون شلوغی ها که بزنن و بکشند و بعد هم بگن خودش مرد طبق تجربه این همه سال کار خبری کردن و با استناد به صحبت های دیروز شون کاملا مشخص بود که بزنید و بکشید اوکی شد همون جا که غلط می کنند درخت رو بکنند رو گفت فاتحه ادم های بیرون خونده شد.هنوز حرف هاش تحلیل نشده بود که گند مدرسه مائده اردبیل در اومد هیچ کسی توی اردبیل پاسخگو نیست اسرا پناهی پدر نداره و عموش همه کارشه دوستاش اونقدر ترسیدند که جمله جمله حرف میزنند اصل ماجرا معلوم نیست ولی اسرا پناهی رفته مدرسه حالش بد شده رفته بیمارستان و فوت شده عموش میگه مادرزادی بیماری قلبی داشته و مرگش هم طبیعی بوده راست راست توی دوربین صدا و سیما نگاه کرد و گفت منتظر مرگش بودیم اردبیل قیامته دیگه برای اسرا لنگ سناریو و پزشک قانونی نموندند مادرش حق مصاحبه نداره و عموش که نمی دونم عموی واقعیه یا از همین عمو برادر های عرزشی همه چی رو گفت شاکی هم بود که چرا با آبروی خانوادگی شون بازی شده اصلا دوست داشتند دخترشون بمیره به بقیه چه ربطی داره ،تهران شلوغ نشد احمق ها کلی برنامه ریخته بودند که بزنند و بکشند باید یک جوری یک کاری می کردند ساعت نه و ۴۵ دقیقه آژیر خطر زندان اوین به صدا در اومد و صدای تیر اندازی و دود نمی دونم چی شده اما میگن خانواده ها رفتن اوین به فرض که رفته باشند از جلو در اوین که زیر پل یادگار هست تا در اول چهار کیلومتر پیاده روی داره با آن اون همه بگیر و ببند مگه خانواده ها مغز خر خوردند که کاری بکنند اصلا بخوان همه نمیشه آتش سوزی زندان اوین و اتفاقاتش جان همکارها و دوستانم...

پ.ن:‏به نظرم باید «خوبی؟ و حالت خوبه؟ و امثالهم» رو فعلا از فرهنگ احوال‌پرسی حذف کنیم
این روزا هیچکی حالش خوب نیست.

وقتی ساعت ده اینترنت ها قطع میشه

سلام
ساعت چهار و ده دقیقه بامداد چهارشنبه خوابیدم و راس ساعت پنج و ربع با کابوس بیدار شدم اونقدر تقلا کرده بودم که همه چی دور و اطرافم بهم ریخته بود کرخی و بدن درد کابوس و بی حالی فقط با دوش گرفتن از بین می رفت،زیر دوش یادم افتاد که داشتم توی خواب غرق میشدم 🤦تا موهام خشک بشه یک نسکافه درست کردم یک عالمه هم لباس جمع کردم مامانم بده به خیریه و خب پیکشون از شنبه تا الان هر روز امروز و فردا می کنه هر بار به اون کیسه های ردیف شده کنار اتاق نگاه می کنم لجم در می یاد، مامان و بابا آروم توی آشپزخونه صبحانه می خوردند بابا مثل همیشه به ماگ بزرگی که توی دستمه اشاره می‌کنه و میگه نون و پنیر و گردو رو ول می‌کنی از اینها میخوری ساعت هفت و نیم با مامان از خونه می زنیم بیرون کارت بانکی مامان منقضی شده باید برای مستاجر پر رو هم پول واریز کنم دو تا از کارت های خودم هم رمز دومشون کار نمیکنه پیامک واریزشون هم قطع شده ساعت هشت و بیست دقیقه شماره ای که از دستگاه میگیرم نود و هشته دویست نفر هم توی بانک هستند واقعا برام سواله که این همه مشتری چرا فقط یک باجه بانک فعالیت می کنه از معاون می پرسم برای عوض کردن کارت مامانم باید این همه توی صف منتظر بمونم میگه کارتون چیه؟ فکر کردم چون ماسک دارم صدام رو نشنیده میگم کارت بانکی مادرم منقضی شده باید صف بایستم؟ گوشی تلفن چرک روی میز دایم زنگ میخوره آقای معاون که انگار دست و صورت نشسته از رختخواب پرت شده پشت میز کارش میگه مدارک رو بده کارت و کارت ملی مامان رو زود میگذارم روی میزش میگه خودش هم باید باشه مامان چادرش رو روی سرش مرتب می‌کنه و میگه اتفاقا هستم دو تا برگه پر میکنم که دویست بار اسم و فامیل و کد ملی مامان رو باید بنویسم بعد هم امضا و اثر انگشت و کارت رو میگیریم و تمام.اقای معاون میگه رمز کارت رو عوض کنید رمز قبلی رو هم انتخاب نکنید یک رمز جدید بگذارید، توی دلم نادم و پشیمان میشم که بهش گفتم شلخته ولی بلند که نگفتم کسی بشنوه تشکر می کنیم و تمام.

ساعت نه نیم باید برم سراغ کارهای بانکی خودم از بانک تجارت متفرم ازگستاخ بودن کارمند هایش و خنگ بودن رییس شعبه ای که باهاش همیشه سر و کار دارم بانک نسبت به اون یکی شعبه خلوت تره تا فرم ها رو پر کنم و پول رو واریز کنم ساعت میشه ده و اینترنت ها قطع میشه خدا رو هزار بار شکر می کنم که کارم انجام شد.
با مستاجر پر رو ساعت یک قرار دارم اون هم توی بنگاه این بار سر ساعت می یاد.با دو تا ماسک و چشم های کاسه خون ریموت در از همه واجب تره بعد هم قفل و کلید ها رو باز و بسته می‌کنه که نشون بده همه چی سالمه قرار دادمون فسخ میشه خدا رو شکر طبق اون چیزی که نوشته بودیم باید سه میلیون تومن ضرر و زیان بده با استناد به شکایتی که از من کرده حرفی نمی زنه موقع پرداخت پول که میشه فقط اجاره های باقی مونده رو کم کردم ولی بهش گفتم من جوری بزرگ شدم که ابن پول ها رو نمی خورم کلید ها و ریموت رو میدهم دست بنگاه بمونه برای من و بابام سخته هر بار این همه راه بیاییم و بریم مستاجر سابق هنوز توی بنگاه است و می‌شنوه به آقای بنگاه دار می میگم این بار هم به قول بالا ریش و قیچی دست خودتون ولی تو رو خدا یک مستاجر اهل برامون پیدا کنید.

توی راه به چهار شنبه های دوست داشتنی فکر می کنم به قرارهامون خونه بنفشه به سیگار هایی که از پشت اون باکس های رنگی گل های شمدونی کشیدیم به حرف های درگوشی توی تراس به برنج قرمز هایی که دور هم خوردیم و به خندهامون به گذشته که فکر می کنم انگار دارم از پشت آتش به همه چی نگاه می کنم چقدر از اون روزها فاصله گرفتیم ولی خوشحالم که از گذشته این همه خاطره های خوب داریم ، به نظرم باید یک گنجه‌ای، کشویی، چیزی باشه که آدم "چه خوبه که هست" هاش رو بذاره اونجا.
هر از گاهی که همه‌ی آدما ناامیدش میکنن، بازش کنه یه نگاه بهش بندازه و دستی بهش بکشه، لبخند کوتاهی بیاد روی صورتش، بعد کشو رو ببنده، یک نفس عمیق بکشه و برگرده به واقعیت‌های زندگی.

محله ما قیامت میشه بوی باروت و گاز اشک آور و دود من رو یاد چهار شنبه سوری میندازه پسرها دو سه تایی کنار هم ایستادند و پچ پچ می کنند نارنگی های دو رنگ رو انتخاب می کنم با چند تا دونه انار شیرین البته که از قیافه انار ها نمی تونم شیرین و ترشیش رو تشخیص بدهم فقط به حرف آقای فروشنده گوش می دهم یک شاخه پنج تایی هم موز بر می دارم هنوز هوا تاریک نشده بود دود می یاد و اشک آور والا که همه میگن هیچ خبری نیست نمی دونم اگر خبری نیست چرا از صبح به اینترنت ها قفل و بست زدند.

پ.ن:نیاز دارم کسی استیصال عمیق کودک درون مرا بفهمد و والدانه در آغوشم بگیرد. نیاز دارم کسی یادم بیندازد که با تمام موانع و رنج‌هایی که دیده‌ام اما، چقدر قوی بوده‌ام تا به امروز! چقدر جسورانه ادامه داده‌ام و چقدر بیش از توانم جنگیده‌ام. بگوید که شاید هرکسی جای من بود، هزار باره تسلیم می‌شد و من فرق داشته‌ام با همه، وگرنه دوام نمی‌آوردم.....

عروسکی که نداشتم و توی حسرتش موندم

سلام
این چند سالی که کرونا بود و همه می گفتند به مستاجرها سخت نگیریدگناه دارن واین صحبت ها هر مالکی که گوش کردضرر کرد منظورم ضرر مالی ماجرا نیست پر رو بودن مستاجر هاست،کارهای اداری و مالی بابام رو من انجام میدهم سه سال کرونا با یک مستاجررداشتیم.امسال زنگ زد که میخواد بره بماند که هر بار برای اجازه ای که سه سال یک ریال هم افزایش نداشت چه خونی به جگر من می کرد و باید سیصد بار زنگ می زدم وپیام میدادم، اول برج هفت قرار دادش تموم میشد اول مهرپنج شنبه بود ساعت دوازده به بنگاه اعلام کرده بود که میخواد تخلیه کنه بنگاه زنگ زد یک مشتری هست که عجله داره اگر مستاجر شما تا عصرخالی می‌کنه من این رو نگه دارم زنگ زدم گفتم چی کار می کنید گفت:اوکی حله،قرار شد بخشی از پول پیش رو من واریز کنم یک بخش رو هم مستاجر جدید پنج تومن هم بمونه پول آب و برق شارژ و مالیات یک بار گفت قبول اما بعد زنگ زده که نه تا همه پول رو ندهید به کسی کلید نمیدهم مشتری پرید.
ساعت هشت شب زنگ زده که من تخلیه کردم بیایید کلید بگیرید گفتم دست شما درد نکنه الان که من راه بیفتم تا ۱۲شب هم نمیرسم بمونه برای شنبه داد و بیداد که من یک ریال اضافه نمیدهم و اینها جمعه عصر پیام دادم فردا ساعت یازده بنگاه باشید صبح ساعت شش جواب داده بود امروز نمیتونم بیام موند تا سه شنبه قرار گذاشتیم رفته بود دنبال کار تسویه حساب آب و برق و شارژ شهرک که توی این دو سال گذشته یک ریال هم پرداخت نکرده بود کلی هم جریمه دیر کرد داده بود وبالاخره تسویه کرده بود رفتیم بنگاه برای فسخ قرار داد رسیدیم سر مفاصه حساب که آقا فرمودن چون دستگاه پز ندارم اصلا مالیات به من تعلق نمیگیره که همه توی بنگاه زدند زیر خنده نشون به اون نشون که امروز هجده مهر ماه شده و هنوز تخلیه نکرده دو تا اجاره بدهکاره رو شویی رو شکسته و باید جایگزین کنه هنوز این کار رو نکرده و تازه رفته از من شکایت کرده که ملک رو اول مهر ماه تخلیه کردم و مالک و نماینده حقوقی آن از پرداخت پول پیش سر باز می زنند بهش زنگ زدم گفتم این چیه گفت به خدا هیچی و فلانی گفته این کار رو انجام بده منم فکر نمی کردم دویست هزار تومن هزینه بدم و این بشه گفتم اوکی حالا که اینطوری شد پس بچرخ تا بچرخیم امروز اول وقت رفتم دفتر خدمات قضایی روی شکایتش شکایت کردم که دوماه اجاره نداده جواب تلفن نمی‌ده هجده روز هم گذشته و تخلیه نکرده مرتیکه نفهم. از این آدم هایی که با ندونم کاری هاشون همه چی رو به چالش می‌کشند متنفرم.حالا از ساعت دوازده ظهر تا الان عالم و آدم رو واسطه کرده که بگه غلط کردم خامی کردم ببخشید و خب من اصلا آدم بخشنده ای نیستم متأسفانه

عروسی یک کسانی دعوت میشیم که عروسی بابا و مامانشون رو هم یادمه حمید کوچولو که قرار بود پهلوان شلیل بشه(پهلوان خلیل توی سریال پهلوانان نمی میرند)حالا شده آقای دامادخودش وعروس خانم برامون کارت عروسی آوردند بابا و مامان اونقدر برای ازدواج این دو تا فنچ خوشحال شدند، عروسیشون توی یکی از همین باغ های احمد آباد مستوفی برگزار میشه بابا بعد از اینکه یک عالمه نصیحتشون کرد و ازشون قول گرفت که زندگی واقعی رو به چشم خاله بازی نبینند و با هم بسازند کادوی عروسیشون رو بهشون داد بعد هم معذرت خواهی کرد که به خاطر شرایطش نمی تونه توی جشن آغاز زندگیشون حضور داشته باشه حمید هم گفت شده با ماشین عروس بیاد دنبالشون این کار رو می‌کنه خانومش اونقدر بامزه و زیره میزه و خون گرم بود که با همون یک بار دیدن حسابی مهرش به دل ما افتاد ولی خب وقتی بابا میگه نمی تونه توی مراسم شرکت کنه حتما یک چیزی می‌دونه دیگه خلاصه که شام عروس و داماد کوچولو رو نگه داشتیم و یک عالمه خندیدیم و حرف زدیم و عکس انداختیم انشالله که سپید بخت باشند الهی آمین.

دیشب خواب دیدم کیف پولم پر از پوله یک عالمه اسکناس داشتم در انواع و اقسام اسکناس های موجود توی خواب می خواستم کرایه تاکسی رو حساب کنم متوجه پول ها شدم هر بار که در کیفم رو باز و بسته می کردم مقدار پول ها زیاد میشد این قابلیت رو توی خواب متوجهش بودم کیفم دستم بود و هر کاری داشتم با یک مکث کوتاه در کیفم رو باز و بسته می کردم و از اینکه مقدار پول هام هی زیاد میشه توی دلم قند آب می کردند.

یک عزیزی یک شنبه قراره بره زیر تیغ جراحی برای من که هیچ کاری از دستم بر نمی یاد و ازش دورم،از الان تا یک شنبه یک سال میگذره و از زمان شروع عمل جراحی تا پایانش و بهوش اومدن اون عزیز میشه یک قرن شاید هم بیشتر خدا رو شکر که علم پیشرفت کرده خدا رو شکر که دکترا این همه ماهر و زبر دست شدند که پیچیده ترین جراحی ها رو با دقت بالا انجام میدهند خدا رو هزار بار شکر که عزیز مریضمون ایران نیست و از بابت تجهیزات و دارو ها خیالمون راحته فقط از دست من بر می یاد که برایش دعا کنم دعا کنم این مرحله رو پشت سر بگذاره و سلامت از روی تخت بیمارستان بلند بشه الهی آمین.

پ.ن:يه زمانی آدما فكر ميكنن اونايی كه ميرن رو خيلی دوست دارن
مثل يه عروسكی كه نداشتن و تو حسرتش موندن
اما هرچی سن ميره بالاتر، آدمايی كه به پات موندن بيشتر برات عزيز ميشن و تازه اون موقع است كه معنی علاقه واقعی رو ميفهمی..

کار کار پروانه ها بود

سلام
کماکان میریم دانشگاه و تا پایان وقت کلاس ها حضور داریم ولی دانشجویی سر کلاس نیست دارم یک کتاب می خونم درباره ترور هایی که از بعد از فوت خمینی اتفاق افتاده موضوع کتاب مستند است ولی روایتش افتضاح ترین نوع روایت است ایران هم چاپ نشده توی برلین آلمان چاپ شده به زبان آلمانی بعد ترجمه شده البته یک ترجمه فاجعه با این حال خیلی هیجان انگیزه کتاب خوندن به صورت پی دی اف برام خیلی هیجان انگیز نیست اما در حال حاضر راهکار خیلی بینظیریه برای گذراندن وقت.

توی سرم هزار تا گنجشک عصبانی هست که یک جا بند نمی‌شوند حرف زدن رو که خیلی دوست داشتم دیگه دوست ندارم یک عالمه فکر و خیال دارم و این دلشوره لعنتی که ول کن ماجرا نیست،داشتم فکر می کردم از همون سالی که پروانه اومدن تهران و بهار رو پر از پروانه کردند دیگه روی خوش زندگی رو ندیدیم بعد از پروانه ها چند تا معدن ریخت یک عالمه آدم بی گناه مردند بعد سیل اومد لرستان و شیراز و استهبان رفت زیر آب بعد هم کرونا شد یکهو همه دنیا پیچید به بازی سه سال هم گذشت درگیر این بیماری آزمایشگاهی مزخرف هستیم چقدر آدم از دست دادیم چقدر دعوا کردیم سر واکسن زدن و نزدن واکسن ایرانی یا خارجی ماسک شد یکی از ملزومات واجب زندگیمون با ماسک خندیدم بعد متوجه شدیم لبها مهم نیست چشم ها که بخنده طرف خوشحال تره، تیر و ترکش های کرونا همچنان ادامه داشت که اعتراض ها بالا گرفت حالا همه دنیا ایران رو می شناسند دیگه کسی ایران رو با عراق اشتباه نمیگیره یک دنیا آدم شاهد داد و بیداد هامون و تلاش هامون توی خیابون هستند اصلا نمی دونم ته این ماجرا چی میشه ولی می دونم کار کار پروانه ها بود اونها که اون بهار هجوم آوردند به تهران روی خوش رو از زندگی هامون بردند.

دلم مسافرت میخواد،بریم کمپ بزنیم با اهالی دوست بشیم خوراکی های محلی بخوریم خونه های روستایی ببینیم یادش بخیر پارسال این روزها دهن همه رستوران های جاده چالوس رو اسفالت کرده بودیم میرزای و عالیجناب و نوروزی و مهستان و ارکیده و...
دلم سفر میخواد
دلم بارون میخواد
دلم آرامش می خواد
دلم پول زیاد میخواد

پ.ن:کاش بیای بنویسی حالت خوبه توی این شلوغی ها دلنگرانت هستم

باغ و پاییز

سلام
بعد از چند سال با مامان و بابا اومدم باغ حالا که می نویسم بابا و شوهر خاله و مُجیر نگهبان افغانستانی باغ توی دو تا پیت حلبی بزرگ آتش روشن کردند مامان و خاله یک عالمه میوه جمع کردند خانوم مُجیر نگهبان باغ هم اومده کمکشون سیب های باغ مثل همیشه کرمو اند اون درخت زردآلو بود که نوشته بودم زردالوهایش لپ گلی و مجلسی بودند سه سال پیش خشک شده یک عالمه انگور چیدیم مامانم و خاله هی خاطره تعریف کردند و اشک ریختند یک زمانی پسر ها برای انگور سیاه ها سر و دست می‌شکستند هر کدومشون هم جا ساز جدا داشت اما الان یک کوه انگور سیاه مونده و هیچ کدوم از پسر ها نیستند همه شون درگیر زندگی شدند داداش های من که رفتند و ایران نیستند پسر خاله ها سه ساله که با خاله قهرند دایی هم که فوت کرد دیگه خانواده اش قطع رابطه کردند.از اون همه میوه فقط گلابی ها هنوز روی درخت هستند با سیب های کرمو و به ،به ها هنوز نرسیدند خاله و مامان توی تابستون چند بار اومده بودند باغ و یک عالمه زردآلو خشک کردند با آلو سیاه یک عالمه لواشک درست کردند و قیسی یک عالمه هم آلبالو خشک کردند نشستم توی تراس و به استخر خالی از آب نگاه میکنم بوی چوب سوخته می یاد و صدای مامان و خاله و حمیراخانم ،بقیه اش سکوته هوا حسابی تاریک شده مجیر لامپ های حیاط رو روشن می‌کنه و خودش بلند صلوات می‌فرسته مامان میگه مامان جان ما داریم کار می کنیم بدنمون گرم شده تو نشستی سردت میشه یک چیزی بنداز روی شونه هات بعد هم می‌ره توی تاریکی شوهر خاله یک جعبه انگور رو هل می ده رو کاشی ها و میگه برای دوستات انگور ببر بابا همه رو مرتب چیدم شیرین هم هستند با سر تشکر می کنم می دونم اگر پلک بزنم اشک هام لیز میخوره روی گونه هام حمیرا خانم مثل دختر بچه های چهارده ساله با لپ های گلی کنار دیوار ایستاده میرم کمک بابا که با عصا هم سخت راه می‌ره میگم حمیرا خانم بچه ها کجان؟
میگه خانم دکتر همه شوهر رفتن زینب و عایشه سوئد هستند پسر ها هم رفتن ترکیه من موندم و مجیر و زهرا و بچه هایش میگم آفرین پس شماها هم می تونید برید بابا همون پنج تا پله رو تا رسیدن به تراس با سختی بالا می یاد شهریار از تهران خیلی سردتره بابا میشینه روی اولین صندلی مجیر یکی از پیت حلبی هایی که پر از شعله های آتیش هست رو می یاره کنار بابا حمیرا خانم هم میره توی خونه بابا میگه سرد شده ها شال پشمی مامان رو میندازم روی پاهای بابا حمیرا خانم هم با چایی می یاد مامان و خاله و شوهر خاله هم هستند مجیر دم به دقیقه چوب های توی پیت حلبی رو جا به جا می‌کنه نور آتیش افتاده توی صورت مامان و بابا و خاله و شوهر خاله و من جلوی خودم رو نگه داشتم که پلک نزم تا گلوله های داغ اشک لیز نخورند روی گونه هام.

حال بحث های بی خود و یک طرفه کلاب هاوس رو ندارم همه فکر می کنند که عقل کل هستند و از حوادث پس پرده خبر دارند چیه این چرت و پرت هایی که بلغور می کنند یک نفر رو کشتن به جای معذرت خواهی سیصد نفر رو کشتن، اینترنت رو قطع کردند این همه هزینه کردند که بگن نکشتیم ول هم نمی کنند هیچ وقت نخواستن که حرف مردم رو بشوند ملت هم همه اش دنبال لیدر میگردند وا بدید بابا چرا باید رهبر داشته باشیم دور از جون مگه گوسفندیم؟

پ.ن:میدانی من چقدر ذوق دارم برای پاییز؟
برای خنکای عصرهنگام و ایستادن کنار پنجره؟ برای باران و قدم زدن توی خیابان و روی برگ‌های خشک و نارنجی؟ برای بوی نارنگی؟ برای نشستن کنار آتش و چای نوشیدن و حرف زدن با یک آدم خوب؟!
تو می‌دانی من چقدر ذوق دارم برای پاییز؟ برای یک خیابان خیس و باران و موزیک و لب‌هایی که می‌خندد؟ برای دلی که به قدر ساعاتی اندوه یادش نیست؟!
تو می‌دانی من چقدر دلم لک زده برای اینکه باران ببارد و زیر باران خیس شوم و زیر باران با کسی حرف بزنم و زیر باران به آسمان نگاه کنم و زیر باران قدم بزنم؟!
تو نمی‌دانی من چقدر دلم تنگ شده برای صدای خش‌خش برگ‌ها و غرش ابرها و قارقار کلاغ‌ها؟
تو نمی‌دانی من چقدر ذوق دارم برای پاییز! نمی‌دانی...


نرگس صرافیان طوفان

بن سای

سلام
کلاس ها تشکیل نمیشه چون دانشجو ها سر کلاس نمی یان البته دانشگاه می یان سر کلاس نمی یان حالا هی آموزش و بسیج اساتید و روابط عمومی و حوزه ریاست پیامک فله ای بفرسته و تهدید کنه نمی تونیم که برای در و دیوار درس بدهیم چرا همه رو مثل خودشون احمق فرض می کنند؟
خوبیه این روزها دانشگاه رفتن و توی جمع دانشجو های پر شور بودن اینه که یک عالمه فیلتر شکن به درد بخور بهم دادن با پروکسی هایی که قطع و وصل نمیشه خلاصه که روزگار غریبی است نازنین.

من هیچ وقت گلدون بن سای نداشتم همیشه دوست داشتم بن سای داشته باشم اما هیچ وقت گلدونش رو نخریدم چند سال پیش شهرداری برای برنامه تقدیر و تشکر اخر سال به بچه های خبرنگار بن سای داده بود ولی همون سال من اون روزها رفته بودم سفر برای اولین بار و آخرین بار هم از روابط عمومی سراغ گلدون بن سای خودم رو گرفتم ولی داده بودند به یکی دیگه بچه ها میگفتند بن سای خیلی تی تیش مامانیه زود برگ هایش می‌ریزه و خشک میشه همه این گلدون های خوشگل هم فقط توی گلفروشی زنده باقی می مونند خلاصه که حسرت داشتن گلدون بن سای با من بود از همون حسرت های کوچولویی که خیلی راحت برآورده میشد ولی خب من هیچ وقت راهم رو کج نکردم بروم گلفروشی و یک دونه گلدون بن سای کوچولو برای خودم بخرم.اردیبهشت امسال وقتی بچه ها مجبور شدند شرکت رو جمع کنند و نخود نخود هر که رود خانه خود یک هفته قبل از اسباب کشی ساعت ده صبح با هم قرار املت گذاشتیم کرونا و کسادی بازار اقتصادی نشد که بشه ادامه بدهند ولی من اون دفتر رو با اون پنجره های بزرگ اتاق هایش که رو به اتوبان مدرس باز میشد رو خیلی دوست داشتم می تونستم مدت ها رو به اتوبان مدرس رفت و آمد ماشین ها رو نگاه کنم،جدا از اون نقشه ایرانی که توی اتاق جلسات بود رو هم خیلی دوست داشتم خلیج فارس و دریای عمان و دریای خزر و دریاچه ارومیه اش یک رنگ آبی کاربونی خیلی باحال داشتند توی اون اتاق پر نور با پرده کرکره ای های فلزی هزار بار جلسه گذاشتیم،دعوا کردیم، تولد گرفتیم و حالا پشت همون میز آخرین املت دورهمی رو می خوردیم املت خدا حافظی.رسول از بلاد کفر برامون وویس فرستاده بود بعد از ووویس پنج دقیقه ایش مصطفی حرف زد بعد هم خانم ستاروند دونگ های جا مونده رو یاد آوری کرد و گفت وسایل هامون رو ببریم چون دو روز دیگه از باربری قرار بود کارگر بیاد و همه وسایل رو بسته بندی کنه بعد از املت من فقط ظرف های در دار مامان رو گذاشتم توی کیسه پلاستیکی که ببرم اونجا برام پاتوق دور همی بود نه محل کار بچه ها هر کدوم رفتن سراغ وسایلشون توی اون همه ریخت و پاش مصطفی گلدون بن سای روی میزش رو داد به من و گفت:ازش مراقبت کن هفته ای یک بار آب میخواد نور زیاد و مستقیم لازم نداره قطره رشد هم داره بن سای کوتوله رو آوردم خونه گذاشتم روی میز کامپیوتر تا چند روز خیلی خوب بود اما بعد از یک هفته برگ های ریز و سبزش از ساقه جدا می شدند به صاحبش چیزی نگفتم فکر کردم مریض شده غریبی می کنه حالا عادت می‌کنه اما نشد.یک روز از کار رفتم گلخونه امیر گفتن یوسف نیومده یعنی اومده بود سر کار ولی رفته بود دنبال امورات باغبونی یک جایی و معلوم نبود ساعت چند برمیگشت از پنج تا هشت شب منتظر موندم نیومد اون همه باغبون توی گلخونه کار می کنند هیچ کدوم رو اندازه یوسف قبول ندارم یوسف دکتر گل ها و گلدون هاست انگار برگ ها باهاش حرف می زنند گفتم بعدا می یام تمام راه تا خونه داشتم درباره بیماری ها و راه های نگهداری بن سای مطلب می خوندم همون شب دو تا برگ با هم افتاد درخت چه کوتوله سبز و خوشگلی که تحویل گرفته بودم حالا دیگه داشت کچل میشد دو تا از شاخه های ظریفش کاملا لخت شده بود و هیچ کاری از دست من بر نمی اومد.همه اش نگران بودم خشک بشه یک روز جمعه تا از خواب بیدار شدم رفتم گلدون بن سای رو برداشتم خاکش رو عوض کردم گلدونش رو هم عوض کردم از روی میز گذاشتمش توی پاسیو روی سطح خاک خودش یک عالمه سنگ ریزه های سفید تزیینی بود همه اونها رو هم برداشتم حالا بعد از سه ماه بن سای کوچولوی امانتی دو تا برگ جدید و شفاف درآورده و امروز صبح دیدم روی بدنه اش یک جوونه کوچولو زده و قراره یک ساقه جدید متولد بشه.

درد و داغ مهسا امینی کم بود این همه ماجراهای وحشتناکی که به نیکا شاکرمی گذشته رو کجای دلم بگذارم چرا باید یک دختر ۱۷ساله گم بشه بعد جنازه اش رو به خانواده اش تحویل ندهند نگذارند توی قبرستان شهر مادریش دفن بشه شبانه و بدون حضور مادرش در یک روستای دور افتاده توی خرم آباد دفنش کنند و همه چیز رو درباره مرگش انکار کنند چرا این همه همه دروغ میگویند از آخرین دروغ هاشون درباره مهسا امینی هنوز یک ماه هم نگذشته باز یک داغ دیگه؟؟

پ.ن:سطح دغدغه هیچکس مسخره نیست؛
موضوع اینه یا ما از اون سطح گذشتیم
یا هنوز بهش نرسیدیم...

دانشگاه شریف

سلام
سومین روز از دانشگاه هم گذشت و دریغ از تشکیل یک کلاس همه استادها هستند همه دانشجو ها هم حاضرند اما کسی سر کلاس نمی یاد بچه ها از صبح توی محوطه بودند،کلاس اول صبح رو که رفتم ولی فقط خودم توی کلاس بودم و یک آقا پسر، که سرش رو گذاشته بود روی میز ازساعت هفت و نیم وارد کلاس شدم ایشون هم بود تا ساعت هشت و نیم من کار های خودم رو انجام دادم بچه ها هم از جلوی در کلاس رد می شدند این آقا پسر هم سرش رو میز بود و داشت با گوشیش کار می کرد ساعت نه صبح واقعا خسته شدم دیگه هر چی بادا باد گفتم و کیفم رو برداشتم و رفتم اتاق اساتید یکی از اساتید خانم پرسید داشتید درس می دادید؟
گفتم: نه کسی توی کلاس نبود.
گفت: پس چرا نیومدی بیرون؟
گفتم: والا نمی دونستم می تونم همچین کاری انجام بدهم
خانم دکتر یک لیوان چایی از روی میز برداشت و گفت:این بچه هایی که من میبینم سر کلاس برو نیستن ماها مجبوریم اینها هیچ اجباری ندارند بگذار کارشون رو انجام بدهند.
کم رنگ ترین چایی روی نیز رو برداشتم و رفتم نشستم کنار پنجره توی اتاق اساتید دانشکده یک کتابخونه هست که یک عالمه کتاب داره تا ظهر مشغول کتاب ها بودم بخشی از کتاب ها رو دانشجوهای سال های بالایی که الان مدت هاست فارغ التحصیل شدند اهدا کردند و بخشی هم اهدایی از کتابخانه شخصی دکتر شیخی است که اولین مدیر گروه دانشکده ارتباطات بودند تا ظهر توی دفتر اساتید بودم و سر گرم ورق زدن کتابها دکتر شیخی تاریخ و ساعت کتاب هایی که خریده بودند رو روی صفحه دوم کتاب نوشته بودند بعد هم امضا کرده بودند خدا رحمتشون کنه گشت و گذار توی کتابخونه خیلی عالی بود اونقدر که اصلا متوجه نشدم ظهر شده با دو تا از استاد های خانم هم سر صحبت رو باز کردم و فعلا کمی با هم دوست شدیم اون استاد احمدی نژادی هم که توی پست قبل گفتم هی می گفت بریم بریم و ازش خوشم نیومده بود، امروز خدا رو شکر نبود از این آدم هابی که انرژی منفی هستند حالم بهم میخوره.
دانشجو ها ساعت دوازده شروع کردن شعار دادن اتاق اساتید رو به محوطه نیست یکهو دَم گرفتند صداشون پیچید توی دانشکده و تا طبقه سوم رسید اون دانشجوهایی که توی راهرو ها در حال رفت و آمد بودند برای عقب نماندن از قافله یکهو هجوم بردند توی محوطه قرار بود رییس دانشکده حرف بزنه که دانشجو ها اجازه ندادند به قول بچه های خبری شعار های هنجار شکنانه علیه نظام دادند ،آقای دکتر از دانشجو ها که ناامید شد تشریف آوردن داخل دانشکده علوم انسانی و با هم دیدار کردیم گفت هیچ اجازه ای برای تعطیلی کلاس ها ندارید در هر حال کلاس ها باید برگزار بشه برید سر کلاس و برای همه دانشجو ها غیبت بزنید دستور از بالاست که باید کلاس ها برگزار بشه اینها پر رو شدند فکر کردند با داد و بیداد و هنجار شکنی می تونند کاری انجام بدهند در صورتی که مملکت قانون داره ساعت یک و ربع رفتم سر کلاس این بار هم خودم بودم و پنج نفر که گفتن چون بیرون گرمه و خسته شدند و شارژ گوشی ندارند اومدن داخل کلاس اصلا با من درس نداشتند گفتم بمونید موردی نداره توی سکوت هر کسی مشغول کار خودش شد تا ساعت سه و نیم کلاس هام با همین کیفیت ادامه داشت بچه ها هم توی محوطه بودند یکهو دَم میگرفتند و شعار می دادند ولی نیم ساعت بعد ساکت میشدند. با یکی از اساتید دانشکده مدیریت همون روز اول دوست شدم تا سه شنبه با هم کلاس داریم گفت بمونیم با سرویس دانشگاه بریم اصلا نمی دونستم دانشگاه سرویس داره
گفت:دانشگاه ساعت دوازده، دو و ساعت چهار و ساعت شش برای اساتید سرویس داره باید از امور مالی برگه بگیرم که اجازه سوار شدن داشته باشم چون سوار و پیاده که میشیم باید برای راننده امضا بزنیم هر استاد می‌تونه یک مهمان هم داشته باشه خودم هم خیلی فضولیم گل کرده بود که بدونم دانشجو ها قراره چی کار کنند برای همین هم پیشنهاد خانم دکتر رو قبول کردم یکم توی کتابخونه قدم زدیم درباره اطلاعاتی که داشت درباره دانشکده حرف زد بعد هم ساعت چهار سوار سرویس شدیم ساعت شش فهمیدیم که دانشگاه شریف شلوغ شده زنگ زدم مینا خواهر زاده ام گفت از دانشگاه اومده بیرون ولی دوستانش توی پارکینگ هستند از کسی خبر نداره گروه تلگرامی دانشگاه رو برام فرستاد خبرگزاری های داخلی که هیچ خبری نزده بودند ولی خود بچه های دانشجو تقاضای کمک کرده بودن هشت و نیم رسیدم.
خیابون ها قیامت بود،دانشجوهای شریف کمک خواسته بودند مردم هم با ماشین و موتور داشتند میرفتن سمت دانشگاه شریف میدون آزادی پر از مامور بود دقیقا شبیه به روزهای راهپیمایی ۲۲ بهمن همون وقت ها که باید شش صبح می رفتیم چک خنثی تا بتونیم سخنرانی رو پوشش بدهیم منتهی اون وقت ها مامورهای پلیس مهربون بودند و احترام می گذاشتند ولی مامورهایی که الان توی خیابون ها هستند خیلی وحشی اند،خیلی

تا میدون آزادی رفتم ولی از اون جلوتر نمیشد لباس شخصی های آتش به اختیار مردم رو می زدند توی پیاده رو یکی از دانشجو ها داشت تعریف می کرد که بچه ها عصر تجمع کردند بعد لباس شخصی های که اصلا دانشجو هم نبودند بهشون گفتند رنده تون می کنیم بعد هم که تجمع به فحش و شعار رسیده حمله کردهت به دانشجو ها بچه ها هم از ترس رفتند سمت پارکینگ و موتور سوارهای لباس شخصی یا تفنگ پینت بال بهشون شلیک کردند می‌گفت من حالم خوبه برید کمک بچه ها بعد هم بلند بلند زد زیر گریه و همه باهاش اشک ریختم این همه استرس این همه بد بختی این همه نرسیدن سهم ما نبود.

مثل همه اتفاقات بحرانی قبلی کارت های خبرنگاری رو باطل کردند .خبرنگار ها رو گرفتند پلیس های اتوکشیده ای که می شناختم اصلا تلفن جواب نمی دهند از دور به ردیف ماشین ها نگاه می کنم به بوق ممتد ماشین ها به موتور سوار های نینجا پوش که به همه شلیک می کنند به اون لباس شخصی هایی که حیدر حیدر می کنند و مردم رو می زنند مردم رو ها همین آدم هایی که هر روز توی پیاده رو از کنارمون رد میشوند،همین ها که باهم توی صف نون می ایستیم،کنار هم خیار و گوجه سوا می کنیم ،دوش به دوش هم توی مترو سوار میشیم همین ها که موقع راهپیمایی ۲۲بهمن میشوند هموطن نه خارجی ها همین خانم ها و اقایونی که توی خیابان هستند،رمز مشترک همه این لباس شخصی های کثافت حیدر حیدره با خودم فکر می کنم این دعواها و شعار دادن ها بالاخره تموم میشه،گرد و غبار این گاز های اشک آور و سطل آشغال سوزوندن ها می خوابه بچه های جدید متولد می‌شوند ولی تنها چیزی که باقی میمونه واژه هایی است که مفهوم اصلیشون رو از دست دادند واژه های مثل عدالت،اسلام ایرانی،برابری ،امنیت،پلیس مقتدر،اصلا همین حیدر حیدرگفتن ،هزار سال دیگه‌ هم بگذره استرسی که دیشب دهم مهر سال ۱۴۰۱ خورشیدی دانشجو های شریف و آدم های اون اطراف کشیدند فراموش نخواهد شد.

وضعیت جوریه نمی‌دونی برا کردستان گریه کنی یا زاهدان؟ نمیدونی برای مهسا زجه بزنی یا حامد اسماعیلیون یا کلی کشته های دیگه؟ نمی‌دونی غصه شروین رو بخوری یا دانشجوهایی که کلی آدم فروش بینشونه؟ نگران سیروان و زانیار خسروی باشی یا حسین ماهینی؟ نمیدونی از غم بنویسی یا امید بدی؟ نمیدونی ته این داستان چیه‌؟
ولی خوب می‌شه تهش‌، نه؟
نمی دونم واقعا تهش قراره چی بشه اصلا آدمی نیستم که به ته یک ماجرا یک اتفاق فکر کنم ولی الان توی این اتفاق هایی که هر شب می افته به قطع شدن اینترنت راس ساعت ۱۶:۲۲دقیقه خیلی فکر می کنم.

پ.ن :اشک ها باعث میشه سطح استرس و اضطرابمون کاهش پیدا کنه
طبق تحقیقات گریه کردن باعث آزاد سازی هورمون اکسی توسین در بدن میشه که معروف به هورمون ضد درد و مثل یه مسکن عمل میکنه
گریه و اشک باعث فعال شدن سیستم عصبی پاراسمپاتیک در بدن میشه که مخصوص ریلکس کردن و آروم شدنه
گریه نوعی ابراز احساساته و از سرکوب شدن احساسات جلوگیری میکنه
وقتی ما از گریه کردن جلوگیری میکنیم باعث میشیم سایز اعضای بدنمون با درد کشیدن گریه کنن
یادت باشه گریه کردن نشونه ی ضعیف بودن نیست بلکه ابراز احساسات همیشه زیباست ، پس وقتی پر از غم و اضطراب بودی به خودت اجازه ی اشک ریختن بده

قوی نباش

سلام
امروز صبح با حالت خفگی از خواب بیدار شدم ازبس که این چند شب با بغض و اشک خوابیدم این چه زندگیه برای ما ساختن هر ساعت یکی از بچه ها رو بازداشت می کنند،از بس جوشی دستم بوده و این طرف و اون طرف زنگ زدم حالم از گوشی و از تماس های بدون جواب و پیام های فرمایشی فعلا در جلسه هستم بهم میخوره این بگیر و ببند ها و زندان رفتن ها ربطی به نیروی انتظامی نداره پلیس تا همون وزرا می بره نیروی انتظامی بازداشتگاه نداره اما جدا از پلیس هزار تا سازمان نظامی موازی توی ایران خراب شده هست که هر کدوم یک ساز و کار جدا دارند و فقط و فقط باید دعا کنیم هیچ بی کسی توی هزار توی بی در و پیکر این سازمان های اطلاعاتی و عملیاتی موازی گیر نیفته که واقعا عذاب الهی است.دلشوره و بغض و نفرت و خشم همه وجودم رو گرفته هیچی بدتر از بی خبری نیست می دونیم فلانی رو گرفتند اما نمی دونیم کجا بردنش؟کجاست؟چه خاکی توی سرمون بریزیم؟
خانواده ها یک راست میرن اوین از شنیدن اسم اوین هم حالم پر از تهوع و دلشوره میشم بازداشت و اوین رفتن خیلی خیلی خیلی وحشتناکه اونجا آخر دنیاست برای بقیه اسم یک زندانه همیشه ازسوییت هایش گفتند که مخصوص متهم های مالی کلان است ولی همون اوین همون محوطه بزرگ زندان لابه لای تپه های سنگی انتهای شمال غرب تهران بند هایی وجود داره که هیچی درباره اش نمی دونیم البته نمیگذارند که بدونیم همه اطلاعات موجود از این در بند مخوف خاطرات زندانی های آزاد شده است که در جسته و گریخته توی کتاب خاطراتشون نوشته اند حالا توی وحشتناک‌ترین بند زندان اوین یعنی بند ۲۰۹ خبرنگارها و دانشجو ها و زندانی های سیاسی بازداشت هستند و حالا حالا ها قرار نیست تعیین تکلیف بشوند.دلم شور میزنه،بغض خفه ام می‌کنه دیگه حال ما خوب نمیشه مگه نه؟!

مگه چند روز دیگه هفته وحدت نیست؟پس چرا توی زاهدان جمعه سیله


بچه ها توی حیاط دانشگاه ایستاده اند کسی چیزی نمیگه اما سر کلاس هم نمیره فقط عکس رییس دانشکده رو دیدم تا حالا اصلا یک کلمه هم با هم دیالوگ نداشتیم توی گروه جامعه شناسی و مدیریت که هیچ کلاسی برگزار نشده بچه های فنی و حسابداری هم داره دانشگاه رییس دانشکده با خودش جلسه داره انگار نه به رسم معمول اومد توی گروه نه در جمع دانشجوهایی که توی محوطه روی زمین نشستند حاضر شد،توی اتاق اساتید نشستم کنار پنجره و به جاده نگاه می کنم به ماشین هایی که توی پیچ دوم محو می‌شوند یکی از استاد های خانم که اصلا نمی دونم چی میگه با یک صدای جیغ جیغی رفته بالای منبر اصلا دوست ندارم حرف هاشون رو بشنوم یک استاد پیر آقا هم هی تاکید می‌کنه اگر قراره کلاس تشکیل نشه نمونیم بریم خونه بعد هم سرش رو تکون میده ترکیب اون کت احمدی نژاد طوری که پوشیده با اپل واچی که به دستش بسته و موهای جوگندمیش و بریم بریم گفتن هایش یک جوریه اصلا نسبت به خودش و حرف هایش حس خوبی ندارم لیست کلاس ها رو نگاه می کنم بیست و پنج نفر صبح ساعت هفت و نیم کلاس داشتند تا نه اسم و فامیل و شماره دانشجویی شون رو نگاه میکنم بعد میرم لیست بعدی دو صفحه خالی فقط یک جمله نوشته تا یازده آزاد کلاس بعدی شنبه هم یازده و پونزده شروع میشه تا یک و ربع بعد هم تمام.خنگترین و منفعلترین آدم های که توی عمرم دیدم الان همه با هم توی این اتاق جمع شدند خدا رو شکر اصلا لازم نیست با هیچ کدومشون مراوده داشته باشم، دانشجو ها از در بیرون نمی روند همون جا توی محوطه روی زمین و کنار جدول ها نشستند بیرون دانشگاه چند تا ماشین پلیس ایستاده مامورها حق ورود به دانشگاه رو ندارند ما هم حق ورود به محوطه رو نداریم نشستیم کنار هم تا ثانیه ها رو بکشیم.

پ.نه قوی نباش ! آره درست خوندی ، قوی نباش ، بیا یه روز قوی نباشیم ، بیا یه روز غصه نخوریم ، اصلا دو روز غصه بخوریم غر بزنیم گریه کنیم ، یه روز تلاش نکنیم ، چی میشه؟
بیا به خودمون حق بدیم روحمون احتیاج داره یه روزایی هم ناراحت باشه یه روزایی هم استراحت کنه
به خودت زیاد سخت نگیر رفیق.