سلام 
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده این مدت خبر نوشتم گزارش نوشتم مصاحبه کردم تحلیل و تحقیق هر کاری که با نوشتن ربط داشته و انجام دادم ولی هر بار که خواستم اینجا بنویسم دست و دلم به نوشتن نمی رفت همه اش باد قوای که روز اول به خودم دادم می افتم قول دادم اینجا همه چی رو بنویسم بدون دروغ نمی خواستم بیام بنویسم خوبه همه چی اوکی میگذره در صورتی که اینطور نیست همه چی پیچیده به بازی همه چی سخت ترین روی ممکنش رو نشون میده و میگذره هر بار اومدم این خونه قرمز رو باز کردم و شروع کردم به نوشتم چشم هام پر از اشک شد دیگه نتونستم بنویسم گفتم می یام.

چقدر بزرگ شدن بده الان که بزرگ شدم چقدربه خودم فحش می دهم بابت دعاهای یواشکی که برای بزرگ شدن می کردم برای نذر و نیازهایی که خدا رو قسم می دادم که بزرگ بشم از کجا می دونستم بزرگ شدن این همه مزخرفه این همه از دست دادن داره این همه سخته کاش همه این اتفاقات خصوصا همه ماجراهایی که طی این دو سال گذشته از سرم گذشت یک خواب بود از همون خواب‌هایی که خیس عرق و با گریه از خواب بیدار می‌شدم و مامانم میگفت هیچی نیست مامان خواب دیدی .

از مهر ماه کلاس دارم فکرش رو هم نمی کردم یک روزی از راه برسه که برم دانشگاه درس بدهم دیگه اون آزاده ای که هیچی بلد نیست نیستم اتفاقا کلی هم چیزهای جدید بلدم خیلی جدید آفرین خودمم باورم نمیشد حالا دیگه خیلی ها بهم می گویند خانم دکتر اونقدر این کلمه چهار حرفی برام ملموس شده که حتما بهش ری اکشن نشون می دهم ولی خدا شاهده که هنوز هم دوست دارم همون آزاده خوشحال و خندان باشم که از کوچکترین اتفاقات دور و اطرافش هیجان زده میشه خلاصه که خانم دکتر شدن هیچ جذابیتی برام نداره چون همه اش باید خیلی مودب و خانم باشی و اصلا حتی نمیشه با صدای بلند هم خندید.

می دونی من دوست داشتم کسی بود که مرا می‌فهمید...
کسی بود که می‌فهمید چقدر بیش از توانم جنگیدم، کسی بود که می‌فهمید چقدر گذار از خیلی چیزها برایم سخت بوده، کسی بود که می‌فهمید چقدر بغض، پشت لبخندهام پنهان کرده‌ام و کسی شانه‌هام را محکم می‌فشرد و می‌گفت: می‌فهمم چه روزهای سختی پشت سر گذاشتی و چقدر جسورانه با همان پاهای خسته و دست‌های لرزانت ایستادی و اوضاع را درست کردی.
من دوست داشتم کسی بود که مرا می‌فهمید، کسی بود که نگرانم می‌شد، کسی بود که رنج‌هام، غمگینش می‌کرد و تمام تلاشش را به کار می‌گرفت تا من، لابه‌لای اینهمه دشواری و اندوه، احساس خوشبختی کنم.
من دوست داشتم کسی برای تمام زمان‌هایی که از خودم گذشتم، دوست‌ترم می‌داشت و به‌خاطر تمام نیازهایی که سرکوب کردم محکم‌تر در آغوشم می‌فشرد. کسی که می‌دانست من هم می‌توانستم حواسم فقط به خودم باشد، می‌توانستم خودخواه باشم، می‌توانستم فقط نیازهای خودم را ببینم، می‌توانستم فقط به آرامش و حالِ خوبِ خودم فکر کنم.
من دوست داشتم کسی بود که مرا با تمام بغض و اندوهی که داشتم، محکم در آغوش می‌کشید و آرام می‌کرد.

جدا از خودم که این چند وقت یک عالمه استرس کار و درس داشتم یک نگرانی بزرگ هم داشتم لعنت به این فاصله ها که باعث میشه همیشه روی ویبره بمونم این کرونای لعنتی هم شده قوز بالای قوز فکر کن من توی ایران خراب شده محبوس شده ام و هیچ کاری هم از دستم بر نمی یاد اون وقت  عزیزترینم توی یک قاره دیگه زیر تیغ جراحی رفته اون به من امیدواری میده که نگران نباش چیزی نیست به محض بهوش اومدم بهت خبر می دهم و من این طرف دارم از دلشوره بال بال می زنم چی شد پس ادعای دهکده جهانی چرا ما این گوشه افتادیم و هر روز مثل برگ خزان زده این همه عزیز از دست می دهیم؟؟

برای انتخابات هیچ ستادی نبودم چه انتخاباتی واقعا حرف های صد تا یک غاز به چه درد می خوره واقعا ملت که دارن زیر بار و فشار کرونا و کمبودهای دارویی و مشکلات اقتصادی می‌میرند چرا باید انتخاب کنند حالی براشون نمی مونه می مونه؟؟
خدا رو شکر خیالم از بابا و مامان و واکسن زدنشون راحت شد الان خودم از همه بیشتر در معرض خطر هستم راستش چرا دروغ زیاد برام مهم نیست دیگه هیچ انگیزه ای برای زنده موندن هم ندارم هفده سال پیش از یاهو برای خودم یک ایمیل فرستاده بودم که چند روز پیش به دستم رسید خیلی از اتفاقاتی که برای خودم پیشبینی کرده بودم محقق نشده بود که هیچ اصلا یادم نبود واقعا هفده سال پیش سطح دغدغه هام چقدر مسخره بوده خدایی تا اینجای زندگی رو خیلی از کارها رو با عشق و علاقه انجام دادم خیلی جاها از ته دل خندیدم و خوشحال بودم از اینجا به بعد دیگه کاری به کار زندگی ندارم همین قدر بی انگیزه 
اوه چقدر نوشتم حس می کنم بخشی از خود فراموش شده ام رو لابه لای نوشته هام فرستادم شدم شبیه یک پازل هزار تیکه خودم رو فراموش کردم  مرسی راسل که من رو وادار کردی به نوشتن باید چند روز پشت سر هم بنویسم تا برسم به همون چیزی که باید بنویسم