آخرین روزهای بهمن

سلام
به جای پوست و گوشت و استخوان تبدیل شدم به یک حجم بزرگ از استرس سیال که همه وجودم رو فرا گرفته و همه زندگیم رو تحت شعاع قرار داده من هر روز این حجم بزرگ از استرس رو با خودم حمل می کنم همه جا توی محل کار و خیابون و مترو و اتوبوس و اسنپ با من هست شب ها با هم می آییم توی اتاق و در رو می بندم استرس هست حتی توی خوابهام به شکل کابوس حضور مستمر داره و این چرخه فردای هر روز تکرار میشه.

یک سرویس نقره آبکاری شده اسلیمی برای مرمر خریدم با گوشواره های آویز دار که یک نگین تراش خورده سورمه ای داره همون نگین هم با یک قاب خوشگل اسلیمی گردن آویزه، داشتم دنبال یک جعبه ساده می‌گشتم که یکهو وارد یک مغازه سرامیک فروشی شدم با یک عالمه خرگوش های لعابی و جوجه های زرد بامزه و یک عالمه انار های سفید و قرمز و آبی و کاشی اصلا نمی دونم چی شد که وارد این مغازه خوشگل رنگی رنگی شدم چون من همیشه از اینکه کیفم بخوره به این جینگولی ها یا چیزی از دستم بیفته و بشکنه ترس دارم اما از حق نگذرم مغازه هم خوشگل بود هم خوشاب و رنگ و هم خوشبو آقای فروشنده هم خیلی مودب پرسید می تونم کمکتون کنم گفتم نه تماشا میکنم اگر اشکالی نداشته باشه که من رو با اون همه رنگ و ظرافت تنها گذاشت همه چیز خیلی خوشگل بود خیلی واقعا، دو تا انار یک سایز و دو تا پرنده آبی برای مرمر خریدم ازاون آقای فروشنده مودب هم که اجازه داد بی استرس توی مغازه شون چرخ بزنم و همه جینگولی ها رو تست کنم تشکر کردم.حالا خیالم راحته که مرمر کلی از چیزهایی که برایش خریدم خوشحال میشه.

الهه یک موکا سفارش داد من رو به روش نشسته بودم گفتم من چایی میخورم فقط برم دستهایم رو بشورم چون ازصبح بیرون بودم ،توی دست شویی دختر خانمی که لباس باریستایی پوشیده بود داشت آیینه رو شویی رو پاک می کرد و اشک می ریخت بهش نگاه نکردم چون آدم ها موقع گریه کردن با نگاه دیگران معذب میشوند دست هام رو شستم و خشک کردم با صدای بغض دار گفت من ... نگاهش کردم توی چشم هایش پر از حس مظلومیت بود دستهایم رو باز کردم اومد توی بغلم و گریه کرد گفت مرسی خانم چقدر دلم بغل میخواست چشم های اشکیش برق می زد.
اومدم سر میزمون الهه داشت با گوشیش حرف می زد به جای اینکه رو به روش بشینم رفتم نشستم کنارش گفتم اینطوری مثل دو تا فضول خانم می تونیم همه آدم های توی کافه رو رصد کنیم، خیلی وقت بود کافه نرفته بودم امروز هم الهه زنگ زد گفت حال داری بریم کافه گفتم بله بله من کی کجا باشم؟گفت می دونم کافه دوست نداری ولی دلم نمی خواد سفره خونه بریم حال ترافیک هم ندارم پارک هم سرده بریم یک جایی که من حرف بزنم گفتم اوکی بابا من کی کجا باشم و در کمتر از ده دقیقه یک قرار دوستانه رو با هم هماهنگ کردیم،گوشیش رو گذاشت رو میز و گفت دیگه جواب کسی رو نمی دهم گفتم خب،یکهو اشکش سرازیر شد دست هایش رو توی دست هام گرفتم هیچ کلمه ای توی اون دقایق بینمون رد و بدل نشد فقط الهه اشک می‌ریخت من با انگشت شصت دستم دستش رو که توی دستم بود نوازش می کردم کنار لیوان موکای الهه یک شکلات قرمز بود و کنار لیوان چای من یک شکلات با زرورق بنفش الهه گفت اینها هم می دونند تو بنفش دوست داری؟ بعد اصلا منتظر جواب من نموند و ادامه داد بنفش دوست داری و بارون ریز ریز با سیب زمینی سرخ کرده با پاستیل نوشابه ای با آدامس خرسی و استانبولی شفته و با هم گفتیم دمپایی لا انگشتی و بلند خندیدیم.

چه کیفی داره این همه دوست فرهیخته و با کلاس دارم شنبه جشن امضای کتاب مهتاب بود یک کتاب خیلی خفن ترجمه کرده کلی برایش ذوق کردم و خوشحال شدم انشالله که فصل جدید کار و فعالیتش که خیلی هم دوستش داره پر بار باشه الهی آمین.بعد از مراسم جشن و سخنرانی های خسته کننده یک عالمه خوراکی خوشمزه خوردیم و حسابی خوش گذشت.

دلم میخواد برم سفر کاش برنامه ها خود به خود جور بشه مثل یک معجزه حتما میشه می‌دونم.

پ.ن:گاهی جز گذاشتن دستم روی لیوان چای و حس ِ گرمایی که زیر پوستم میاد، دفاع دیگه‌ای در برابر ِ رنج‌های زندگی ندارم.

ولنتاین

سلام

فردا ولنتاينه؛
تا چشم كار ميكنه استوري عاشقانه و كادو و خرساي قرمز ميبيني.
خيلي قشنگه
اصن يه حال خوبيه به هر مناسبتي كسي كه دوسش داري رو خوشحال كني؛
اما از من ميشنوي
ببين كي از پارسال ولنتاين تا امسال بيشتر دركت كرد، بيشترِ قسمتاي خاكستري وجودتو رنگ سفيد پاشيد، كجاها كنارت خنديد و كجا اشكتو پاك كرد، كجا بدون قضاوت گفت بگو ببينم چته…
اگه اينارو داشتي تو رابطه ات
بدون تو هر روزي كه سپري كردي روز عشق بوده.
خيليا، از آدمای سال پيش
فقط كادوهاشونو دارن…

پ.ن:از رها کردن نترس هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی که مال توست را از تو بگیرد؛ و تمام دنیا نمی‌توانند؛ چیزی که مال تو نیست را حفظ کنند.»

همینقدر ساده و قشنگ.

بهمن ماهی جان

سلام
صبح پنج شنبه رو با برف شروع کردم دیشبش اونقدر حرف زده بودم و کار انجام داده بودم که اصلا یادم نمی یاد چطوری خوابم برده بوده فقط یادم هست که ساعت چهار صبح از گرسنگی و ضعف شدید بیدار شدم چند لحظه نشستم تا یادم بیاد کجا هستم نون خوردم و آب و بازهم خوابم برد ساعت هفت و نیم که چشم باز کردم همه جا سفید شده بود با لبخند آب گذاشتم جوش بیاد و رفتم دوش گرفتم توی سرم خالی خالی بود یک لیوان چایی کم رنگ برای خودم ریختم و ایستادم جلوی پنجره چقدر برف رو دوست دارم برف مثل پاک کن همه زشتی ها رو پاک می کنه حالا نه برای همیشه ولی همین که همه چی سفید و یک دست میشه خیلی حس و حال خوبی داره آخر انگیزه است برای شروع دوباره.

تلاش برای آشتی کردن اون هم در ماجرایی که اصلا مقصر نیستی از نظر من اصلا و ابدا جایز نیست خدا به آدم عقل داده تا قبل از حرف زدن قبل از انجام هر کاری نیم ثانیه به کاری که می خواد انجام بده به حرفی که میخواد بزنه فکر کنه حالا نه خیلی زیاد ولی عواقب کار و حرفش رو بسنجه نمیشه که آدم دهنش رو باز کنه هر چی به دهنش رسید بگه بعد هم قیافه پشیمون ها رو به خودش بگیره و ادعا کنه که اشتباه کرده اعتراف کنه به اشتباهش پی برده و توقع داشته باشه که بخشیده بشه و همه چی بشه مثل قبل من مدت هاست که آدم ها رو نمی بخشم آدمی که اشتباه میکنه،حرکت می‌شکنه،چاک دهنش رو باز می کنه و هر چرتی به زبونش می یاد می‌گه دوست من که نیست هیچ از اینکه می‌شناسمش هم سرباز می زنم والا توی این اوضاع داغون اقتصادی ،سیاسی،اجتماعی،فرهنگی و بین المللی دیگه جایی برای ترمیم روابط غلط بافی نمی مونه آدم ها خودشون باید حرمتشون رو نگه دارند والا.

می نویسم بهمن ماهی خاص جواب میده خاص و مرموز دوست داشتم یک تولد سورپرایزی راه بندازم با آدم های خاص می نویسه تولد توی بیمارستان به اندازه کافی ضد حال هست می نویسم تموم میشه این روزها این هم یک نوع تولده دیگه مثل همون سالی که به دنیا اومدی می نویسه با این تفاوت که اون سال به دنیا اومدم ولی الان دارم تلاش می کنم از این دنیا نرم و کارهای ناتمامم رو انجام بدهم اشک توی چشم هام حلقه میزنه و چقدر از خودم بدم می یاد که کاری از دستم ساخته نیست

مرمر قول داده کیک بخره با یک سبد گل ببره بیمارستان چند تا هم مدل برام فرستاد که همه شبیه هم بودند دلم میخواست همه این کارها رو خودم انجام بدهم لعنت به فاصله ها لعنت لعنت از الان مناظر می مونم تا ساعت دوازده بامداد که من اولین نفری باشم که تولدش رو تبریک میگه.

چقدر هیجان انگیزه که یک نفر توی همه اپلیکیشن ها رصدتون کنه از این اتفاق ها هیچ وقت برای من نیفتاده چرا؟

پ.ن:نوشته از لحاظ روانشناسی وقتی کسی رو دوست داری پیش اون بچه تر میشی
گاهی خنگ تر میشی چون زبونت توانایی ابراز احساسات قلبت رو نداره ولی همون‌قدرم روی تمام حرفاش و رفتاراش حساس و زودرنج‌ میشی؛
و چقدر درست نوشته

سه شنبه نوشت

سلام

برایش نوشتم:هر اشتباهی که تو زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد در اون لحظه بهترین کاری بوده که میتونستی انجامش بدی.
هر انتخابی که تو زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد بهترین تصمیمی بوده که میتونستی انتخابش کنی.
هر راهی که تو زندگیت رفتی به احتمال زیاد بهترین راهی بوده که میتونستی ازش عبور کنی.
و هر حسی که داشتی؛ به احتمال زیاد قوی‌ترین چیزی بوده که قلبت بهش باور داشته.
پس حسرت هیچی رو تو گذشته نخور. تو اون لحظه بهترین خودت بودی.
خود بی تجربه‌ی گذشتت رو قضاوت نکن، همین.

پ.ن :ادما می‌تونن خیلی مهربون توی چشمات نگاه کنن و به چیز دیگه فکر کنن؛
می‌تونن دستاتو بگیرن ولی از پشت بهت خنجر بزنن،
می‌تونن ارومت کنن و خودشون یه زخم بدتر از قبلی بزنن،
همیشه می‌تونن از اعتمادت سو استفاده کنن حتی وقتی توی اغوششونی،
این معنیش این نیست ک همه ادما بدن،
معنیش اینه که هرکسی دستتو گرفت نمی‌خواد بلندت کنه نمی‌خواد کمکت کنه.
شاید بعضیا فقط بخوان انقد دستتو بگیرن تا وقتی‌ ولش کردن با خالی بودن دستات حیرونیتو نگاه کنن. مهم نیست چند سالته، اگه همه ی اینارو درک کردی، بدون این زندگیو بردی.

موهای کوتاه

سلام
حالم خوب نیست سر کار میرم کتاب میخونم جواب اعتراض دانشجو ها رو سروقت دادم برای خونه خرید می کنم آشپزی می کنم حواسم هست برای مامان غذای کم نمک درست کنم و توی رژیم غذایی بابا حتما حتما سبزی باشه ولی حالم خوب نیست راه رفتم طولانی گریه کردم زار زار رفتم نشستم رو به روی تراپیست با روانکاو درد دل کردم دارو خوردم ولی فایده نداشت خوب نشدم حالم بده بد یعنی اون وقتی که میخزم زیر پتو و توی خنکای تخت خودم رو گم میکنم یکهو بغض بیخ گلوم رو میگیره چشم هام پر از اشک میشه نه اینکه از گریه کردن ناراحت باشم ها نه گریه خیلی خوبه گریه یعنی من مدت زیادی نقش آزاده قوی رو بازی کردم و موفق هم بودم ولی همون اشک های یکهویی آخر شب هم حالم رو خوب نکرد حالم بده ،هیچی دیگه من رو خوشحال نمیکنه از حرف زدن فراری شدم خواب ندارم اشتها ندارم از آدم ها جدید فراری ام از توضیح دادن هر چیز ساده ای حالت تهوع میگیرم. به همه گفتم حالم بده ویتامین تراپی کردم فایده ای نداشت دوست ندارم چیزی رو برای کسی توضیح بدهم حال بدم رو هر روز دنبال خودم می برم این طرف و اون طرف مثل سایه با من همه جا می یاد حتی سعی کردم باهاش دوست بشم اما نشد

گزارشش خیلی خوب بود اصلا کلی کیف کردم وقتی اون همه اطلاعات شسته و تر و تمیز رو توی گزارش خوندم همون جوری که وقتی چرت و پرت می نویسند یکهو داد می زنم این چه چرتیه نوشتی باز داد زدم دستت درد نکنه خستگیم در اومد بچه ها با تعجب نگاهم‌ کردند انسیه گفت اصلا امروز مهربون شدید مسعود و ناصر هم تاییدش کردند مهناز گفت والا توی این همه سال همیشه مهربون بوده با پنبه هم سر بریده نورا نبات رو توی ماگ اندازه تشتش تکون تکون داد و گفت ولی بچه ها قبول دارید آزاده هر وقت مانتو شلوار سورمه ای می پوشه یک جور دیگه میشه به شلوار و مانتوم نگاه کردم ااا اصلا یادم نبود که امروز سورمه ای مورد علاقه ام رو پوشیدم هر وقت سورمه ای می پوشیدم با موهای شرابی آزاده ای بودم که تصمیم های جدید گرفته خودش رو برای تغییرات جدید تر تر آماده کرده

ساعت کاری که تموم شد دعوا کافه رو رد کردم حوصله نشستن توی یک محیط بسته با نور کم رو نداشتم با بهاره و رضا تا سر چهار راه پیاده رفتیم بعد هم از هم جدا شدیم بی هدف راه افتادم و رفتم پیش فهیمه اتفاقا سرش شلوغ نبود موهام رو کوتاه کردم بعد هم رنگ کردم شرابی دوست داشتنی آزاده توی آیینه یک آزاده دیگه بود با مانتو و شلوار سورمه ای موهای کوتاه و رنگ شرابی چند لحظه مات و مبهوت بهش نگاه کردم چشم های گرد گونه هایش اون خال کوچولو زیر گلوش ها دو تا مون پغی زدیم زیر خنده چال لپش رو که دیدم دلم قرص شد.

پ.ن: ‏‌تو اما هیچوقت فراموش نکن؛
‏روزی که افتاده باشی
‏از زمین بلندت می کنم
‏اگر هم نتوانم
‏کنارت دراز می کشم.

چهار شنبه تریاکی

سلام
دوست داشتم چهار شنبه برای خودم باشه بعد از یک جر و بحث ویران کننده دوست داشتم پیاده راه برم موزیک گوش بدهم و غصه هام رو توی پیاده رو جا بگذارم صبح با خواهر زاده ام رفتم سر کار گفتم زیاد نمی مونم نامه ها رو مرتب گذاشتم شیفت پنج شنبه و جمعه رو چیدم گزارش های پرت و پلا خوندم و گذاشتم اتونشر در گیر خط تلفن و فیبر نوری بودم که بعد از داد و بیداد توی اداره مخابرات حل شد و امروز شماره فیبر نوری رو هم دادن خدا رو شکر کامفیک کردن مودم هم موند فعلا برای یک روز سر فرصت ساعت دوازده اصلا خدا حافظی هم نکردم کیفم رو زدم بغلم رو اومدم بیرون بارون دیشب قشنگ تهران رو شسته بود تهران تمیز و سرد با آسمون آبی و کوه های برفی قشنگ شبیه کارت پستال های تهران فقط ابن ترافیک لعنتی خیلی رو اعصاب بود زنگ زد گفت من به خاطر تو این همه راه اومدم قرار شد ساعت دو همدیگه رو ببینیم باورم نمیشد روبه روی آدمی نشسته ام که با ذوق و شوق درباره کشیدن تریاک و حس خوبش حرف می زد با چنان ذوقی از حس نئشگی حرف می زد که چشم هایم گرد شده بود گفت دکتر خیلی پاستوریزه ای بعد هم بلند بلند قهقهه زد،تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که چرا و پرت میگه داره بلوف میزنه خیلی حال بدی بودم و کلا گند خورد به چهار شنبه دوست داشتنیم.

پ.ن:دلم میخواد این روزها هرکس حالم رو میپرسه مثل حسین دهلوی جوابش رو بدم که میگه:
"حال مرا هر کس که می‌پرسد بگو خوب است!
اشکش روان،
اندوه جاری،
زخم‌ها کاری‌ست..."

نوشتن درمان است

سلام
دوست دارم بنویسم تا بلکه از این همه فشار روی قفسه سینه و گلوم رها بشم.هفته بیخودی رو گذروندم همه اش تکرار و روز مرگی البته که خودم روی مود نیستم وگرنه اگر سر کیف باشم به قول مامان همه چی برام جذاب و شگفت انگیز میشه و می تونم درباره پیش پا افتاده ترین اتفاقات هزاران کلمه بنویسم و تعریف کنم .

هوا عجیب سرده دلم میخواست میرفتم لالون ولی اونقدر سرده که از جام جم نمی خورم حتما الان علاوه بر آبشار رودخونه هم یخ زده فکر سرما تا مغز استخوانم می‌ره و لرز میشینه توی وجودم امان از میانسالی من اصلا سرمایی نبودم ولی الان سرما تا مغز استخوانم نفوذ می‌کنه دست چپم که سال ها پیش شکسته بود رسما فلج شده اون زمان هر کی می‌گفت خیلی اشتباه کردی که زودتر از موعد مقرر گچش رو باز کردی بعدها پشیمون میشی می خندیدم و میگفتم ای بابا عمرن من پشیمون نمیشم من سرما رو دوست دارم ولی واقعا الان سرما به دستم میخوره زنده و مرده ام رو جلوی چشم هام می بینم.

از دوم دیماه تا دیروز ششم بهمن ماه که بالاخره فرصت شد برم روی ترازو ۷کیلو وزن کم کردم الان باید خیلی خوشحال باشم که مانتوی طوسی خوشگلم که مدت ها بود دکمه هایش بسته نمیشد و نمی پوشیدمش حالا قشنگ اندازمه با روسری و عینک فریم مشکی به قول نورا میشم خانم دکتر اون وقت آقای محسنی به بهانه چیپس خرماهایی که مهناز همیشه داره میاد سر میزمون و میگه چقدر شبیه خواهر خدا بیامرزم شدی هر چی خاک سنگ اونه عمر تو باشه و تند تند حبه های خرما رو میخوره تا بغضش رو شیرین قورت بده.

برگ های زرد رو دونه دونه پاک کردم خاله ی مامان زری داشت نماز می‌خوند نمازش که تموم شد بلند بلند به اسم برای همه مون دعا کرد زری چایی آورد با پولکی بعد هم گفت کلاغ ها خبر آوردند که دلت ماکارونی می‌خواسته آره لیوان چایی رو بو کردم زری گفت هیچی تو چایی نریختم فقط چایی و آب خیالت راحت خاله خانم با تعجب به ما دوتا نگاه کرد و گفت مگه توی چایی چی میریزند؟رزی گفت خانم از دارچین و هل و گل بدش می یاد چایی اصیل و ساده دوست داره داشت برام شکلک در می آورد که گوشیش زنگ خورد خاله خانم رو به روم نشست یک دونه چایی از توی سینی برداشت و گفت:مامانت چطوره ؟ سینه ام رو صاف کردم و گفتم خوبه به مرحمت شما چقدر خوب کردید اومدید تهران الان حتما شکرآب سرما و یخبندونش خیلی شدید شده خاله گفت آره اونجا که امسال سخته سرما شده پارسال دوبار برف اومد و اب شد ولی امسال شوخی نیست این سرما خودت چطوری خندیم و گفتم مرسی خوبم خاله انگار که ما نامحرم باشیم روسریش رو سر سرش مرتب کرد و گفت هزار سالتون هم که بشه بلد نیستید دروغ بگید برق چشم هات کو ؟چرا صدات گرفته ؟نکو که سرما خوردی من می فهمم فرق صدای گرفته از گلو درد با صدای گرفته از بغض چطوریه چی شده عزیزم با کی داری میحنگی تو مگه همون آزاده تپل نبودی از بالای درخت نمی تونستی بیای پایین؟چی کار کردی با خودت پای چشم هات اندازه یک بند انگشت گود رفته و این همه لاغر شدی با تعجب گفتم نه بابا لاغر نشدم همونم خاله که حسابی موتورش روشن شده بود گفت من می بینم دیگه زری هم گفت آره کثافت چی کار کردی این همه لاغر شدی بعد رو به خاله گفت نمی خوابه این احمق خواب نداره خاله هر وقت از شبانه روز که صداش کنی میگه بله خوراک هم نداره صبح به صبح یک لیوان قهوه دستش میگیره و همون رو یخ یخ تا شب کوفت می‌کنه بعد هم خودش به حرف هایی که زده بود خندید.
واقعا خودمم نمی دونم چی شدم فقط به حرف های خاله خانم و مامان زری و خود زری گوش دادم ولی هیچی نگفتم .

برای وصل شدن اینترنت مخابرات برای سوله بابا هزار بار تماس گرفتم سیصد بار هم رفتم تا قیام دشت و برگشتم ولی هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده مستاجر جدید دو تا کارگر افغانستانی داره که داخل سوله مستقر شدند بعد اینها اینترنت می‌خوان البته که حق هم دارند ولی به خدا به پیر به پیغمبر مخابرات قیام دشت اونقدر داغون و فشل به درد نخوره که کار انجام نمیده هر روز صبح با پیام آقای مستاجر شروع میشه شب هم که بر می گردم بابا از تماس یکی از کارگرها تعریف می کنه که التماس دعای اینترنت داشتند از خواب پس دادن بیزارم الان یک مجموعه دیگه کار درست انجام نمی دهند و من باید جواب پس بدهم و چقدر از این کار متنفرم.

باید میرفتم چند تا کار اداری انجام میدادم امضای بانک رو یادم رفته بود گفتن برو شعبه خودت دار الترجمه هم کارم رو انجام نداده بود یعنی تاریخ رو خودم اشتباهی متوجه شده بودم حال نداشتم برگردم سر کار این روزها کلا حال ندارم حتی پیاده روی هم دیگه جواب نیست سمت و سوی خرید هم نمیشه رفت ازبس که قیمت همه چی نجومی شده پناه بردم به موزیک هندزفری هام رو توی گوشم گذاشتم و رفتم توی دنیای موزیک تازه یادم افتاد دلم چه چیز هایی میخواد چقدر به قول خاله زری خودم رو یادم رفته خودم رو نادیده گرفتم بعد گوشه چشم هام تر شد چقدر خوبه ماسک چقدر عالیه این عینک توی ترافیک اتوبان مدرس توی بازی میلیمتری ماشین ها برای سبقت از همدیگه خون دماغ شدم.

پ.ن :جمعه را از بیخ و بن تعطیل باشید؛ فکر تعطیل، دلتنگی تعطیل، مرور خاطره تعطیل، بروید لب آبی، دشتی، دمنی، کوهی، چیزی بنشینید، و به اندازه‌ی یک هفته با خود خلوت کنید، نه گریه کنید، نه جای کسی را خالی کنید، یک نفس عمیق بکشید، و لبخند بزنید. آن وقت می فهمید، آدم تا می تواند خودش را کامل داشته باشد، حیف است نیمش را پیش کسی جا بگذارد که معلوم نیست الان کجاست."

یک بشقاب ماکارونی روی پل کریمخان

سلام
هم ساعتم رو نگاه کردم هم صفحه گوشیم رو اما باز هم ساعت رو فراموش کردم راننده دست هایش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود و در کنار خنده و شوخی با همکارش داد میزد هفت تیر،هفت تیر بشین حرکته اسکناس ده تومانی رو دم دست گذاشتم و بعد تازه یادم افتاد ظهر شده بعد از مدت ها دلم غذا خواست غذای گرم یک خانم از راننده آدرس پرسید یا یک همچین چیزی راننده با دست به اون طرف خیابون اشاره کرد خانم جوان هم کنار خیابون ایستاد تا اگر ماشین های شتابزده اجازه بدهند از خیابون رد بشه نگاهم رو برگردوندم به سمت راننده ها دلم میخواست به غذا فکر کنم یکهو خودم رو وسط اشپزخونه فرض کردم یک چیزی دلم میخواست که هم خوشمزه باشه هم زود حاضر بشه صدای جیغ و بعد فریاد آی دزد خیالم رو پاره کرد یک موتوری گوشی دختر جوانی که داشت ازخیابون رد میشد رو زد دختر خودش رو می زد و گریه میکرد راننده ها هم می گفتند رفت بابا الان می پیچه توی به آفرین می‌ره از پشت سرم یک صدای مردونه گفت احمق کنار خیابون ایستاده گوشیش رو به دزد ها تعارف می‌کنه یک آقای دیگه هم سوار میشه و بعد هم راننده با بسم الله حرکت میکنه حرف های مسافرها با صدای گوینده رادیو قاطی میشه میرم سراغ غذای خوشمزه ام پیاز و سیر رو خورد می کنم تا تفت بخوره یک بسته گوشت چرخ کرده رو از آخرین کشوی فریزر در می یارم توی دلم دعا می کنم یک بسته ماکارونی رشته ای داشته باشیم از این شکل دار ها خوشم نمی یاد به قول نواب ابراهیمی همین که سیر و پیاز کاراملی بشه کافیه قابلمه رو پر از آب می کنم تا جوش بیاد
راننده می‌گه پول درشت ندهید هیچی ندارم باز ازپای اجاق گاز پرت میشم وسط خیابان کریمخان اسکناس ده تومنی رو می گیرم سمتش خیلی تر و فرز همه پول ها رو جمع می کنه و مشغول حساب کتاب میشه دو قاشق پر رب میریزم توی ماهیتابه به نظرم ماکارونی باید چرب و قرمزه قرمز باشه همون طوری که دور دهن آدم نارنجی میشه رشته های ماکارونی رو توی آب جوش غوطه ور می کنم تا رب و روغن حسابی رنگش باز بشه بسته گوشت رو هم میریزم تا با رب و پیاز و سیر دست به دست هم بدهند نمک و فلفل و قارچ هم می‌خوام حال ندارم ته دیگ سیب زمینی بچینم کف قابلمه اونقدر گرسنمه که دوست دارم زود غذا بخوره برای همین هم بعد از آبکش کردن ماکارونی ها همه اون رشته های نرم و نازک رو میریزم توی ماهیتابه و همه چی رو چند بار با هم قاطی پاتی می کنم تا مواد داخل ماهیتابه کمی با هم مخلوط بشوند و حرارت ببیند یک کاسه کلم شور می گذارم روی میز و زیر ماهیتابه رو خاموش می کنم رسیدیم هفت تیر بقیه پول رو پرت می کنم ته کیفم و با رویای یک بشقاب ماکارونی همراه با عطر آویشن میرم سر جلسه

پ.ن :‏«نحن قوم اذا أحببنا شخص
بادلناه الموسيقى و احزاننا!»
ما مردمی هستیم که اگر کسی را دوست بداریم،
با او موسیقی موردعلاقه و غم‌هایمان را به اشتراک می‌گذاریم.
خیلی وقته برای هیچ کسی موزیک نفرستادم و از هیچ کسی موزیک نگرفتم