تولدانه ۰۳

سلام

بی خواب شدم دقیقا اپشن خواب بدنم خاموش شده قهوه هم نمی‌خورم که همه چی رو بندازم گردن قهوه خوردن های وقت و بی وقت ولی در کل اصلا خواب از چشم هام فرار کرده ابن همه از علایم پیری است و باید باهاش کنار بیام.از وسط خرداد دارم کادوی تولد می گیرم امسال که خیلی بی تفاوتم درباره تولد یک کسایی تولدم رو تبریک می‌گویند و یادشون هست که کلا برگ هام ریخته اصلا باورم نمیشه کسی که چند سال پیش با هم همکار بودیم تولدم رو یادش باشه و تبریک هم بگه خلاصه که فردا بدنیا می یام و تولد ۰۳ هم تموم میشه باشد که رستگار شوم.

حالا که یک سال دیگه پیرتر شدم یک اعتراف رو راستانه بکنم اگه ریسک نکنیم، اگه نخندیم، اگه همش مراقب باشیم، اگه اشتباهی نکنیم، اگه زندگیو دو دستی بچسبیم و سخت بگیریم، اگه فقط برای دیگران زندگی کنیم، اگه خاطره های خنده دار نسازیم؛اونوقت واقعا خوشحال هستیم؟فکر نمی‌کنیم.پس جهنم و ضرر، میخوایم انجامش بدیم؟ انجامش بده. مهم نیست چه کاری، کوتاهی مو؟ کوتاه کن، رنگش کن اصلا یه مدل جدید اختراع کن. دوستش داری؟ بهش بگو. ازش بدت میاد؟ قطع رابطه کن. اصلا پاشو برو جاهای جدید، وسط خیابون بخند و بدو، برو تو کوه از ته دلت جیغ بزن، واسه خودت گل بخر، برو رنگ بخر تختتو رنگ کن، دیوارو رنگ کن؛ هر کاری که می‌خوای بکن، زندگی کن! فقط شُل کن و لذت ببر؛ همونی باش که می‌خوای باشی، خودت باش.واقعا اینکه آدم خودش باشه خیلی کار سختیه خیلی زیاد ولی خیلی لذت بخشه.

کادوهای تولدم بیشتر نقدی بود بخشی هم همون چیزهایی که توی لیست نیازمندی هام نوشته بودم تا بخرم از هندزفری و دمپایی رو فرشی تا روتختی بنفش و کتاب و اینها یک کادوی سورپرایزی هم دارم که یک سفر تنهاییه البته که من چون فضول هستم زود فهمیدم ولی قسم می خورم اونقدر ذوق کردم که اصلا باورشون نشد من می دونستم 🥴🥴

پ.ن:امید وارم برنده بشی،نوب اون جنگی که با هیچ کسی درباره اش حرفی نمی زنی.

تمام شدن آدم ها

سلام

یک پیشنهاد کاری خیلی خیلی گرون قیمت رو رد کردم خودم هم باورم نمیشد این قدر محکم بگم نه ممنونم قصد همکاری با پروژه شما رو ندارم بعد از این جمله رفتم سراغ کارهام نسیم و هدا که در جریان بودند به فاصله دو دقیقه از هم رنگ زدند و فقط دو جمله گفتند خاااک تو سرت چرا واقعا این کار رو کردی؟چرا واقعا؟؟ چون دلم نمی‌خواست با اون آدم کار کنم و این دلم نخواستنه اونقدر پر زور بود که به پیشنهاد خیلی بالای مالی شون نه گفتم همین دلم نمی خواست خیلی مهمه مگه نه؟؟

ما کارمند هستیم صبح تا عصر سر کاریم و دولت هم سر وقت حقوقمون رو میده اون چند ماه شلوغی های پارسال خیلی از آدم هایی که کار آزاد داشتند یا توی فضای مجازی فعالیت می کردند به خاطر شرایط و موقعیتی که پیش اومد در امدشون کم شد یا حتی قطع شد ولی ما کارمند ها حقوقمون کم نشد تازه از اینترنت اداره هم استفاده می کردیم حالا که ساعت کاری به خاطر سیو کردن انرژی تغییر کرده بیشترین آدم هایی که غر می زنند ،ما کارمند ها هستیم یک جوری انگار طلب داریم خدایی توی دوران کرونا که اون همه کارمند دور کار شده بودند خیلی روشن و واضح معلوم شد با یک پنج کارمند هایی که از دولت حقوق می گیرند میشه همه کارها رو انجام داد و خیلی ها خیلی ها اضافه هستند. اینجا یعنی توی اداره ای که هستم و توی خبرگزاری مد شده بچه ها صبح ها میرن پارک پردیسان پارک ملت تپه طالقانی و چند تا پارک دیگه می دوند مربی دارند لباس و کفش حرفه ای خریدند و خب خیلی کار خوبی می کنند ورزش و تحریک علاوه بر حفظ سلامتی باعث شادابی میشه و شادابی هم مسریه مثل سرماخوردگی از آدمی به آدم دیگر سرایت می کنه شادابی و سرزندگی اونها باعث میشد ما هم سر زنده و شاداب باشم هر چند امکان دوش وجود نداره و تا آخر وقت اداری از بوی عرقشون خفه میشیم حالا که ساعت ها رو جا به جا کردند و یک ساعت زودتر می یاییم سر کار ماجرای دویدن ها کم رنگ شده از اون خیل عظیم دونده ها فقط چند نفر سر قرارشون هستند و همچنان می دوند هر چند همه شون با هم غر می زنند که نمی تونند کامل بخوابند ساعت سه صبح باید بیدار بشوند و از این حرف ها. می خوام بگم که ماها طلبکار بار اومدیم اونقدر طلبکار شدیم که برای لایف استایلمون هم دولت باید مراقب باشه النگو‌هامون نشکنه والا به خدا.

برای مراسم عروسی یک لباس چین دار چین دار بادمجونی پوشیدم البته با کمک خانم فروشنده بستن زیپ بغل لباس و پشتش کار یک نفر نبود فکر نمی کردم این همه سنگین باشه خانوم فروشنده یقه چپ و راست لباس رو برام مرتب کرد بعد هم گفت حالا آرایش نداری و این شدی دختر به لبخند رضایت روی لبهایش نگاه کردم و بعد توی آیینه قدی اتاق بزرگ پرو مات دختری شدم که پیراهن چین دار چین دار پوشیده خانم فروشنده موهام رو باز کرد و با انگشت هایش لابه لای موهام رو پوش داد بعد هم دستم رو گرفت و دور خودم من رو چرخوند گفت خیلی خوبه مبارکت باشه.

آرمان گرشاسبی می خونه: در کنارت زمستان تمامی ندارد گوشیم زنگ میخوره و موزیک قطع میشه شماره سیو نشده ها رو جواب نمی دهم چرا دروغ حال و حوصله آدم ها رو ندارم تماس گیرنده ول کن نیست دارم شماره اش رو نگاه می کنم و اصلا هم برام آشنا نیست دوست دارم قطع کنه بقیه موزیک رو با خواننده همخونی کنم تا تماس قطع میشه خواننده میخونه ؛من اوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم ...و باز قطع میشه همون شماره باز تماس میگیره دوست دارم هر کی هست پاره اش کنم ول کن دیگه حتما نمی‌خوام جواب بدهم باز منتظر می مونم تا تماس قطع بشه رسیدم سر چهار راه چراغ برای عابر پیاده قرمزه نمی دونم به چی فکر می کردم که این همه غرق در خودم بودم از خیابون که رد میشم توی پیاده راه خلوت میرزای شیرازی یکی میزنه روی شونه ام بیشتر تر از اونکه تعجب کنم می ترسم خیلی وقت بود علی رو ندیده بودم مثل همیشه طلبکار میگه چرا گوشیت رو جواب نمیدی بعد هم سرش رو می ندازه پایین یکی از هندزفری هام رو از گوشم بیرون می آورم و میگم خوبی ؟؟شماره ات رو سیو نداشتم و شماره های ناشناس رو جواب نمیدهم چهار راه قبلی من رو توی پیاده رو دیده بوده اصلا یادم نمی یاد چند وقت ندیده بودمش و باهم حرف نزده بودیم ولی یادمه با هم دعوا کردیم از همه اپ ها بلاکش کردم و برام تموم شد.گفت نزدیک تولدته بریم یک چیزی بخوریم گفتم نه مرسی که تولدم رو یادت هست گفت آره خرداد ماه رو یادم مونده بریم برات عروسک پولیشی نرم بخرم گفتم نه مرسی دیگه عروسک دوست ندارم پاستیل نمی‌خورم حسرت داشتن دمپایی لا انگشتی ندارم گفت ولی هنوز همون آزاده ای گفتم آره تغییری نکردم فقط یاد گرفتم خیلی سبک و مجلسی آدم هایی که بهم آسیب می زنند رو کنار بگذارم گفت من ماشین رو قبل چراغ گذاشتم بیا بریم میرسونمت گفتم نه مررسی می‌خوام برم جلسه رونمایی کتاب خونه نمیرم تا ده دقیقه دیگه جلسه شروع میشه اگر اجازه بدهی من برم؟گفت باشه مراقب خودت باش شماره ام رو هم سیو کن لطفا لبخند زدم به اولین ماشین گفتم مترو

پ.ن:هیچ چیزی به عنوان ملاقات تصادفی وجود نداردهر کس در زندگی مایا یک امتحان استیا یک مجازاتیا یک هدیه

تعطیلات وسط خرداد

سلام

یک صدایی می یاد یک صدا شبیه سوسوسو پشت سر هم و خیلی دور و محو صداش رو مخ نیست ولی نمی دونم صدای چیه سرگرم خبرها که میشم صدا رو دیگه نمیشنوم عاطی با یک ظرف میوه می یاد بالا و با صدای طلبکارانه شبیه مریم امیرجلالی میگه بسه بچه بسه این گوشی رو بنداز توی دریا برو از جنگل استفاده کن میوه بزن از نوشیدنی اسلامی و غیر اسلامی غافل نشو بعد یکهو خودش میشه از نقش می یاد بیرون و میگه ناهار هم که نخوردی واقعا چطوری می تونی از جوجه کبابی روی زغال چشم برگردونی خنگول میگم :این صدای چیه ؟اخم هایش رو میکشه تو هم و میگه چه صدایی میگم همین سوسوسو میگه آهان این صدای شماله دیگه میگم مگه شمال هم صدا داره؟ میگه آره داره هوای شرجی داره بارون داره دراکولا داره گرمای وحشتناک داره و صدا بعد هم یک دونه آلوچه از توی ظرف بر می دارم و گاز می زنم اونقدر ترش و سفته که همه اجزای صورتم توی هم می‌ره.عاطی جلوی پنجره موهایش رو باد میده و میگه دیشب چقدر حال داد همه چی عالی بود از همه بهتر اون پسرهایی بودند که گیتار زدند چقدر بینظیر بودند دوستشون داشتم اتفاقا حال و روزشون هم خوب بود از اینهایی که گرفتارند نبودند سرشون حسابی شلوغ بود ولی دیشب رو پول نگرفتند و مرامی اینجا برامون آهنگ های درخواستی زدند می گم ااا واقعا پول نگرفتند عاطی که با انگشت هایش موهایش رو شونه میکرد گفت نه اون پسره که یک عالمه تتو داشت پسر عمه صدف بود.

نشستم لبه پنجره از لایه درخت ها دریا معلوم بود نیم ساعت بعد پنج تا دختر مداد رنگی راه افتادیم بریم لب دریا.

چهارشنبه ساعت سه و نیم صبح راه افتادیم اصلا قرارمون شمال نبود تجربه این تعطیلی های پشت سر هم و شلوغی و ترافیک رو همه مون داشتیم ولی خب یکهو جور شد برای همین ساعت سه و نیم حسام و نسیم اومدند دنبال من و راه افتادیم همه زیبایی جاده چالوس در تاریکی شب وهم برانگیز میشه و ترسناک خودم به شخصه شب و جاده رو دوست ندارم ولی ترافیک واقعا غیر قابل تحمله جاده بسته بشه واقعا بسته است بدی ماجرا هم اینه که که کسی نمی دونه چرا بسته است و کی قراره بازبشه با فول آلبوم شادمهر از جاده چالوس قراره بریم شهسوار عاطی و محبوبه باهم می یان من و نسیم و حسام هم با هم میریم بنفشه و هادی هم سه شنبه عصر رفتن و ما قراره به اونها ملحق بشیم رضا و صدف هم اومدن شمال جا نداشتند با تعارف و با مای هادی آدرس گرفتند که بیان پیش ما سه چهار نفر دیگه هم هستند که اصلا نمی پرسم کی هستند خوبیه حسام اینه که چون بچه توی ماشین هست آروم و با احتیاط رانندگی می کنه اون وقت شب بستنی میخوریم فلاکس چایی رو پر از آب جوش می کنیم و می زنیم به دل جاده تا جلوی در بزرگ و آهنی و سیاه رنگ ویلای خواهر هادی شادمهر یه بند میخونه بدون وقفه.

پ.ن :کاش یکی بغلم کنه بگه حق با توئه اگه حالت خوب نیست حق با توعه اگه خسته ای از همه چیز اگه دیگه به هیچ آدمی اعتماد نداری اگه حرفای هیچکس رو دیگه باور نمی‌کنی اگه می‌ترسی از دل بستن اگه فراری شدی از جمع اگه حال بدیات بیشتر از خندیدنت کش میاد. اگه حوصله کار کردن نداری حوصله هدف ساختن نداری.کاش یکی بغلم کنه؛ یه بغل امن بی قضاوت بگه درکت می‌کنم.بگه می‌فهممت.بگه هیچی نمی‌خواد بگی آروم باش حق با توئهچقدر نیاز داریم وسط این همه تخریب کردن یکی حق بده بهمون؛همین.

دلمه

سلام

در نخستین دقایق چهار شنبه دوست داشتیم بدون اینکه چیزی بخورم یک گوشه از دندونم ریخت با اینکه سالم هم بود ولی در نهایت ناباوری ریخت و ازصبح تا حالا اونقدر بهش زبون زدم گوشه زبونم زخم شده از دندون پزشکی می ترسم رسما ولی خب قبل از اینکه همه دندون نازنینم رو از دست بدهم باید برم درستش کنم.

چند تا از بچه ها رفتن مشهد از دیروز عصر تا الان چندین بار برام پیام فرستادند که توی حرم یادت بودیم برات دعا کردیم و چقدر خوشحال شدم از داشتن همچین دوستانی راستی تولد امام هشتم مبارکتون باشه انشاالله که با دعای امام رضا همه مون آرزو هامون برآورده بخیر بشه الهی آمین.

تیلوتیلو از دلمه هایی که با کمک مامانش درست کرده نوشته بعد هم ریز به ریز درباره دورهمی دوستانه اش نوشته دلم دلمه می خواد بیشتر و دوره همی هیچ کدوم از بچه ها نیستند برای دورهمی چرا دروغ حال و حوصله منت کشی ندارم الان درست در همون موقعیت هایی هستیم که همه مون باهم قهریم البته قهر و فحش کشی که نه درست ترش اینه که بینمون شکراب شده می دونم و می دونیم که همه چی دوباره درست میشه ولی خب الان وقتش نیست با این اوصاف دوره همی دوستانه کنسل میشه با بچه های خبرگزاری هم زیاد صمیمی نیستم البته دوست هستیم ها ولی توی این چند سال بهم ثابت شده اگر بخواهم حرفم برو داشته باشه و برای حرفم تره خورد کنند نباید با خبرنگارهایی که باهم کار می کنیم صمیمی بشم پس این گزینه هم پر می‌کشه و فقط هوس دلمه های کوچولو می مونه توی دلم.

از در کلانتری ۱۲۳ نیاوران که بیرون اومدم همه ورق هایی که دستم بود رو چپوندم توی کیفم و راه افتادم به سمت غرب اون وقت روز سمت چپ آفتاب بود رفتم پیاده راه سمت راست پیچیدم توی اولین سوپرمارکت و خدایی از دیدن اون همه خوراکی هنگ کردم یک موگو موگو سبز خریدم و یک بسته آدامس قبل ازبیرون اومدن از سوپری فولدر موزیک های دوست داشتنیم رو پلی کردم و توی خنکای خیابون باهنر قدم زدم.

پ.ن ؛روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار ازتعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله داردبر اساسِ این تعریف، خوشحال بودن یعنی :توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها.خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفک زندگی ستاما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد.خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز، خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدنخوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات.خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم،بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم.خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی، خوشحالی یعنی همچون رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی.

شنبه ها رو دوست ندارم

سلام

از صبح دارم با خودم کلنجار میرم خودم رو محاکمه میکنم خودم رو ماخذه میکنم هیچ دلیلی هم نداره خرداد گرم داره به نیمه میرسه و واقعا هیچ حسی ندارم هیچی به قول خودم پر از خالی ام دلم میخوادحرف بزنم ولی رییس نیست باید منتظر بمونم که آفتاب بره خونشون بعد برم پیاده روی شنبه ها رو دوست ندارم.

نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده، وقتی بخش بزرگی از زندگیم به یه دلتنگی عمیق تبدیل شده، آدما قصه عاشقانه خودشون رو دارن که برای نوشتنش همه کار کردن، کی می‌دونه هر کدوم از ما برای دلبسته کردن اونیکی چقدر تلاش کرده، کی می‌دونه کدوم یکی از ما قلبش اول لرزیده؟ کی می‌دونه چند بار از شنیدن اسممون با صدای همدیگه دلمون ریخته؟ ما یه روز به خودمون اومدیم و دیدیم یه چیزایی بینمون عوض شده، حالا دلمون تند تند برای همدیگه تنگ میشه، بارون که میزنه بیشتر بهم فکر میکنیم، پاییز که میاد یه جور دیگه ای دیوونه هم میشیم.کی می‌دونه اولین باری که حس کردیم همدیگه رو دوست داریم چند شب نخوابیدیم؟ کی میدونه توی اولین دیدار چند ثانیه به هم خیره شدیم و پلک نزدیم، ‌کی می‌دونه کی زیر قولمون زدیم و همدیگه رو فراموش کردیم.من نمیدونم کجایی و روزات رو چطور سر میکنی، نمیدونم دلت برای کی تنگ میشه و با چه خاطراتی زندگی میکنی، اما میدونم که یه قصه عاشقانه همیشه عاشقانه ست، حتی اگه آدماش باهم غریبه شده باشن.چشمت رو ببند و گوش کن! یکی بود یکی نبود، ما یه روزی عاشق هم بودیم.

پ.ن:استرس خر است

پ.ن۲:دلم یک آرامش و یک قوت قلب عمیق میخواد

اولین چهار شنبه دوست داشتنی خرداد ۰۲

سلام

اولین چهار شنبه دوست داشتنی خرداد با نسکافه و پیراشکی داغ شروع شد بعد همه چی رنگی رنگی شد زود اسنپ اومد بدون ترافیک رسیدم سر کار مهدیه برای همه مون بهار نارنج آورده بود، و کل ساختمون بوی خوب می داد گزارش مسعود درباره ابگیری دریاچه ارومیه شایسته تقدیر شده اونقدر خوشحال شدم برای مسعود و این موفقیتش واقعا شایسته تقدیر و تشکر بود واقعا برای نوشتن اون گزارش تلاش کرده بوده خدا رو هزار بار شکر که تلاشهایش دیده شد توی جلسه گفتم من به بچه هام افتخار می کنم و اشک توی چشم هام جمع شد.

بعد از ۷۲ ساعت هنوز دارم خودم رو سرزنش می کنم که چرا اون چرت و پرت ها رو گوش دادم؟چرا نزدم توی دهنش؟چرا بلند نشدم برم بیرون؟ چرا نگفتم کار دارم ببخشید؟چرا واقعا دو ساعت نشستم تا از دارایی هایش وحساب بانکیش و سفر های متعددش به ترکیه و ارمنستان و مشروب خوردن هایش و پارتی های جنسیش و املاکش حرف بزنه اون وقت دهنش بوی سگ مرده بده به خاطر دندون عقلش که دو ماهه خراب شده و شلوارش پاره باشه نه زاپ دار و کفش هایش یک سور به کفش های میرزا نوروز زده باشه؟چرا مردم فکر می کنند دروغ ها و چرت و پرت هاشون کاملا تابلو نمیشه چرا از ابروشون نمی ترسند؟اااا چرا منه خنگ دوساعت وقتم رو هدر دادن و این چرت و پرت ها رو گوش کردم؟؟

پ.ن:وقتی تونستین بپذیرین که:۱.همه چیز تو این دنیا نسبیه۲.هیچی قطعیت نداره۳.همیشه استثنا وجود داره۴.هر چیزی ممکنه اتفاق بیوفتهدیگه هیچی آرامشتونو بهم نمیریزه

اولین پست خرداد ماه ۰۲

سلام

از ساعت ۱۲ بامداد ذوق خرداد ماه رو داشتم.کلا خرداد رو دوست دارم تولدم هم که اون روزهای آخره ولی به قول یک رفیقی خرداد ماه آزاده است ازبس از قبلتر ها بی جنبه بودم و روزشمار تولد میگذاشتم همه بچه های تحریریه های قدیم خرداد رو به تولد من می شناسند القصه که الان که بزرگتر شدم دیگه تولدم فقط و فقط برای خودم روز مهمیه و واقعا از هیچ کسی توقع خاصی ندارم با این حال راس ساعت ۱۲ بامداد که وارد سومین ماه سال شدیم یک ویدیوی باحال خرداد ماهی برایم ارسال شد که هم کلی باهاش خندیدم هم حسابی بغض کردم هم اشک ریختم یک فیلم کوتاه از همه اتفاقاتی که در سال ۰۱ گذشت و با هم بودیم چایی خوردن های بام، دریا رفتن های یکهویی، درس دادن توی کلاس،عصبانی بودن ها،اواز خوندن هام با تلفن حرف زدن هام تایپ کردن های تند تند، آشپزی کردن،لباس شستن،خرید های تره باری،فحش دادن ها گریه کردن ها و خندیدن های از ته دل خلاصه که خیلی چسبید خیلی خوب بود هزار بار اون ویدیو رو نگاه کردم هزار بار.

یک مانتو کتی سورمه ای راه راه دیپلمات خریدم خیلی خوش برش و خوش دوخته ولی بزرگترین عیبی که داره اینه که پارچه اش پوست بدن رو میخوره اصلا فکر نمی کردم این طوری باشه و اولین باره که همچین مشکلی با مانتو دارم دیروز تمام مدت کلافه بودم از خارش پوست تا رسیدم خونه مانتوی خوشگلم رو انداختم توی نرم کننده شاید مشکلش حل بشه ریا نباشه خیلی هم گرون خریدمش ولی خب اگر مشکلش حل نشه نمی تونم بپوشم واقعا عذاب آور میشه.فقط راه حل همین استفاده از نرم کننده به ذهنم رسیده برم سرچ کنم ببینم چه راهکار دیگه ای برای از بین بردن این خارش و خورده شدن پوست بدن وجود داره.

از آدم های پر توقع دوری می کنم از اینهایی که همیشه فکر می کنند بقیه باید حواسشون بهشون باشه توی رفاقت و دوستی و هر چی چرتگه دستشون هست،بعد از این همه سال یاد گرفتم که اعصاب و روان خودم خیلی مهمتره برای همین اصلا آدم هابی که رفتارشون،حرف زدنشون و یا کردارشون آزارم میده و باعث خجالت کشیدنم میشه رو تحمل نمی کنم سریع خطشون میزنم حتی اگر از دایره آدم های خیلی خیلی نزدیک به من باشند.ار وقتی همچین برخوردی با آدم های پر توقع دارم خیلی کمتر اعصابم خورد میشه کمترتر حرص میخورم والا بخدا.

چند وقت پیش یک ماجرای سرقت اتفاق افتاد کوله دوستم رو دزد برد ماجرا این طوری بود که کسرا داشته با تلفن حرف میزده و کوله اش رو که داخلش مدارک هویتی و لپ تاپ بوده میگذاره روی نیمکت و یک آقای پراید سوار کوله رو می‌بره همه این واقع رو هم دوربین یک خونه ضبط کرده منتهی پراید سارق پلاک نداره این دستمون هم به من زنگ زد و ماجرا رو گفت گفتم به پلیس زنگ بزن حتما شکایت ۱۱۰ داشته باش منم پیگیری میکنم. دیگه تماس نگرفت بعد از یک هفته خبر رسید که آزاده خودش رو میگیره بهش زنگ زدم تحویل نگرفته من رو سنگ قلاب کرده توی کوچه ما هم عروسی میشه و ازاین حرف ها باهاش تماس گرفتم یک بار پشت خط بودم دو بار هم ریجکت کرد و پیامک فرستاد با شما تماس میگیرم می دونستم که تماس نمی گیره با ابن حال باز تماس گرفتم جواب داد خیلی هم سرد حرف زد وسط مکالمه مون هم اون یکی خطش زنگ خورد و بدون خدا حافظی مشغول به حرف زدن با اون خطش شد،منم یکم منتظر موندم بعد هم قطع کردم چون زشت بود به نظرم، دیگه نه اون تماس گرفت نه من پیگیر شدم فقط جسته و گریخته ازاین طرف و اون طرف پیام می اومد که کسرا از دست آزاده خیلی شاکیه ماجرا همون طوری رها مونده بود تا اینکه مامان کسرا فوت شد من هم اتفاقی دیدم استوری اعلامیه مراسم مامانش رو گذاشته بود همه مراسم شهرستان برگزار میشد برایش پیامک فرستادم و تسلیت گفتم حتی استوریش رو هم ریپلای کردم و بهش تسلیت گفتم به احتساب تاریخ اعلامیه ده روز بعد از ماجرای فوت مادرش تماس گرفتم که جواب نداد دیگه چطوری باید به من می فهموند که دیگه تماس نگیر و پیام نده منم کلا دیلیتش کردم خیلی سخت متوجه شدم که من رو گذاشته کنار ولی خب متوجه شدم بالاخره حالا پنج ماه از اون ماجرا و فوت مادرش گذشته همین دوستمون امروز صبح تماس گرفته بود دو تا زنگ خورد فکر کنم جواب دادم گفت سلام چطوری بی معرفت گفتم سلام ممنون بعد گفت خیلی رو داری که قیافه هم میگیری در تمام مدتی که داشت حرف میزد من شنونده بودم و همه اش به ابن فکر میکردم که چقدر غریبه است.چقدر رو داره حرف هایش رو که شنیدم خیلی مودبانه خدا حافظی کردیم بعد هم شماره اش رو گذاشتم توی بلاک لیست والا عنتر

پ.ن؛بعضی لحظات خیلی نابند، خودِ زندگی و ذات آرامشند. نه الزاماً اون لحظاتی که وقف هم‌کناری و توجه مطلق و آغوش میشن، ممکنه لحظاتی باشن که سرگرم امور مورد علاقه خودتی، یار هم توجهش معطوفه به اونچه که سرگرمش کرده، گاهی نگاهش می‌کنی و از آرامش و امنیت روانی که این خلوت دونفره به هردوداده لذت می‌بری.از این امنیتی که در حضور دیگری داری تا خودت باشی، از اطمینانی که بهم دارید، از داشتن خلوت شخصی ات درکنار عزیزی بی اونکه هیچکدوم دلخور باشید از موقتاً توی غار خود خزیدن. و اون تلاقی نگاهها در یک لحظه‌ی کوتاه و...بعضی لحظات ذات آرامشند..