تولدم مبارک

سلام
تولدم مبارک،
از دهم خرداد تولد بازی داشتیم درست از همون روزی که سمیه یک بسته آدامس خرسی گذاشت روی کیبوردم و گفت تولدت مبارک و شب توی فرودگاه امام خمینی توی بغل هم گریه کردیم برام از توی هواپیما عکس فرستاد یا آدامس خرسی که بادش کرده بود ولی من هنوز دلم نیومده که آدامس خرسی ها رو بخورم.

هفده خرداد بود ابوالفضل الله دادی هم پیام داد که هنوز ادرست همونه گفتم آره چی شده گفت هیچی فکر کردم بالا شهری شدی میخواستم بهت حسودی کنم از کار گفتیم و از خورشت ماست که ابوالفضل توی درست کردنش ادعا داره بعد هم بوس بوس و بای بای دو روز بعد پیک پنج جلد از کتاب های پر فروشی که ابوالفضل ترجمه کرده بود رو برام آورد یا یک نامه کوچولو و یک عالمه شکلات زنگ زدم بهش که چه کاری بود کردی گفت ۲۹ خرداد نیستم می‌خوام برم سفر برمی‌گردم گفتم اگر کادوی تولدت رو ندهم جرررم میدی.

برای مهسا نوشتم تولدت مبارک همه خردادی ها خاص هستند و بی نظیر نوشت عصر بیا چیلی منتظرتم نوشتم به مرگ آزاده جلسه دارم به درد نخور حمیده هم هست نوشت باشه تو خوبی جلسه که تموم شد با حمیده از پله ها اومدیم پایین مهسا و فرناز جلو در بودند با قهوه و چیز کیک توی ماشین تولد بازی کردیم تا ابسنگاه صدر

سیمین قبل از اینکه بره پردیس اومد محل کارم با یک کیف دستی گفت تا اینجا پدرم در آمد ابن مال تو یک کرم ابرسان و شامپو برای موهای رنگ شده گفتم ای وای من چرا خب گفت چون تولدته دیگه

امسال هم تموم شد ببینیم خدا توی سال جدید برام چی مقدر کرده

پ.ن:۳۶۵ روزی که گذشت
شاید تلخ سخت شیرین
ولی گذشت و رسیدم دوباره به امروزی که تولدمه و من برای خودم رفیق بودم
توی همه سختی ها پشت خودم بودم که بگذره
خودم کنار خودم موندم که بگذره
من برای خودم همه چیز بودم
باز هم خدا رو شکر برای ۳۶۵ روزی که گذشت

کوکو سبزی و دلتنگی برای خونه و سبزی قرمه

سلام
همه لباس ها و مانتوها و شلوار هام رو شستم که واقعا از خونه بیرون نرم دلم میخواد از هیاهوی اون بیرون در امان باشم.دیشب پارت اول برگه های امتحانی رو تصحیح کردم و خدا رو شکر کسی نیفتاد که بخوام منت بگذارم نمره دادم و از این حرف ها ولی جمله بندی بچه ها افتضاح رو هم رد کرده همه به طرز وحشتناکی شکسته می نویسند و رسما فعل کم‌ می آورند.به رشته های تحصیلی دیگه کاری ندارم ولی بچه های من که یا خبرنگار می‌شوند با مدیر روابط عمومی براشون زشته که جمله نوشتن بلد نباشند.کتاب نخوانند گرایش های سیاسی رو ندونند فرق نماینده و رییس جمهور رو بلد نباشند والا دیگه از حرص خوردن هم خسته شدم نمره ها رو وارد کردم توی لیست اولیه و تمام.

به بتول خانم گفتم پنج کیلو سبزی قورمه ،یک کیلو سبزی کوکو گفت ساعت یازده صبح میدم امیر محمد بیاره خودت نیا گفتم مرسی چقدر کارت به کارت کنم گفت دخترم مینویسه میگذاره روی سبزی ها شماره کارت رو هم که داری گفتم بله پس منتظر می مونم ساعت یازده و نیم امیر محمد زنگ در رو زد گفتم دوچرخه رو بیار توی حیاط ندزدند بعد هم با یک لیوان شربت آلبالو جلو در وردی منتظرش موندم امیر محمد نوی پسری بتول خانومه یک پسر تپل و سفید که حالا که مدرسه ها تعطیل شده سفارش های مامان بزرگش رو با دوچرخه می رسونه کیسه سبزی های خرد شده رو ازش گرفتم و لیوان شربت رو دادم دستش گفت مرسی خاله داشتم از تشنگی می مردم گفتم بیا تو کولر روشنه بعد هم از لای قرآن بابا سه تا ده هزار تومنی نو برداشتم امیر محمد گفت خاله همه شربت رو خوردم توی دلم خنک شد مرسی باید برم سفارش مسجد خیلی زیاده صد بار باید با دوچرخه برم و برگردم لیوان رو از دستش گرفتم و سه تا اسکناس رو دادم بهش خندید دو تا از دندون هایش که افتاده بود معلوم شد مثل کاسب های کار کشته پول ها رو بوسید و گذاشت توی جیبش و گفت خدا برکت گفتم مراقب باش هوا گرمه گرما زده نشی بعد هم تندی رفت، سبزی ها رو ریختم توی قابلمه یک پارچ آب هم ریختم روش سبزی کوکو رو هم ریختم توی کاسه مامان و بابا رفتن خونه دوستشون یک موزیک پلی می کنم و میرم سراغ کوکو‌ سبزی ،آقای ابی میخونه( یه قاصد خبرم داد) سه تا قاشق بزرگ آرد میریزم روی سبزی ها سفید و سبز انگار که برف اومده روی کاج ها شبیه اون خونه باغی که رفتیم روباه داشت یک قاشق نمک هم میریزم هر بار به نمک نگاه می کنم یاد اون حاج خانومه می افتم که توی نیاسر گفت مامان جان قسمت میدم به نمک،نمک حرمت داره فدات شم بابا گردو دوست نداره توی کوکو‌ ولی با زرشک موافقه زرشک ها رو خودم از مشهد خریدم آقاهه گفت زرشک پفکی درجه یک گفت بگذاری توی یخچال سیاه نمیشه راست گفت هنوز خوشگل و خوشرنگ هستند ،فلفل سیاه هم میریزم یا زرد چوبه با بیکینگ پودر حالا مثل بلاگر های آشپزی میگم مواد خشک رو یا هم مخلوط می کنم و بعد هم نوبت میرسه به تخم مرغ ها

بوی کوکو‌ سبزی من رو یاد شمال می ندازه وای شمال،شمال دوست داشتنی جاده و جنگل و دریا تازگی ها فهمیدم چقدر علاقه دارم به روشن کردن آتیش بوی چوب سوخته من رو از ماتریکس خارج می‌کنه می‌بره توی هپروت.ظرف ها رو از توی ابچکون برمی دارم با خواهرم تلفنی صحبت می کنم ماشینش رو خوابوندند به خاطر حجاب البته که خودش حجاب لازم رو داره صبا دیگه اونقدر بزرگ شده که الزامی نمی بینه برای داشتن حجاب بعد از احوال پرسی میگه حیف ماشین ندارم وگرنه می اومدم اونجا دلم برای مامان هم تنگ شده مکالمه مون که تموم میشه سبزی های قرمه رو زیر و رو میکنم و بخار روی قابلمه رو نفس میکشم قدیم ها سبزی قرمه درست کردن دست کم توی خونه ما آداب داشت سبزی ها رو از ورامین میخردبم از روستای خیر آباد خواهر عمو‌حاجی سبزی کاری داشت با آب موتور روزی که سبزی می آورد دوستای مامان هم می اومدن کمک یک عالمه سبزی ناهار هم اش بعد از پاک کردن سبزی ها نوبت به شستنشون می‌رسید و پهن کردن شون روی چادر شب خاله صفورا خدابیامرز دستگاه سبزی خردکنی داشت خودش پای اون سطل گنده می ایستاد و سبزی ها رو خرد میکرد بعد سبزی ها رو تقسیم می کردند مامان توی حیاط سبزی سرخ می کرد دو سه روز درگیر بودیم،کوکو ها رو دونه دونه سرخ میکنم اصلا از موزیک غافل شدم ساعت از دو گذشته مامان زنگ میزنه که اگر دوست داری بری بیرون در وردی رو قفل کن کلید دارم میگم نه دلم می خواد خونه باشم،دلم برای خونه موندن تنگ شده.

پ.ن:مرسی که هنوز من رو یادت هست تبریک تولدت خیلی خیلی چسبید بوووس

پ.ن:یه جا خوندم که نمی‌شه با کسی که یه بار فراموشت کرده و تو به خاطرش تا جهنم رفتی و برگشتی آشتی کنی چون همیشه نگرانی همون کاری رو که قبلا کرده باز هم انجام بده. بزرگترین ضعف همینه که اون بدون تو کاملا راحته و میتونه زندگی کنه، اما تو هیچوقت بدون اون کامل نیستی،خودت نیستی.

خدایا

سلام

گفت این عکس رو ببین و من عکس رو باز کردم خونه خدا همون طور سیاه و مکعبی یک عالمه سیاه پوست هم توی عکس بودند نوشتم خدا خونه است؟ نوشت خیلی خری الان رو به روی خونه خدا هستم آدم باش .نوشتم وا هر وقت خدا رو دیدی بهم بگو همیشه فکر می کردم اگر یک عالمه پول بدهم و خودم رو برسونم به مگه و اون مکعب سیاه میتونم خدا رو ببینم ولی بزرگ که شدم فهمیدم خدا هیچ وقت خونه نیست.

داشتم فکر می کردم ایکاش یک عالمه ی زیاد پول داشتم اون وقت دست کم می فهمیدم چه مرگم هست که ابن همه دپرس و افسرده ام والا بخدا الان فقط می دونم هیچی سر جایش نیست و این بی نظمی حالم‌رو بهم میزنه.

پ.ن۱:انتظار خر است

پ.ن۲؛‏خدایا! مرا در قلب کسی سنگین قرار مده و از هر کس که آرزوی دور بودنم را دارد دورَم بِگردان؛ اگر چه که آن شخص در قلبم بسیار عزیز باشد

مرتیکه خر

سلام
ناصر برای فریبا یک کیک فرستاده بود که تولدش رو تبریک بگه بچه ها توی اتاق کنفرانس تولد بازی داشتند و ما باید توی جلسه بی خود به هم لبخند های ژوکوند طور می زدیم و حرص می خوردیم از رفتار بی ادبانه آقای فلانی که با دهن پر حرف می زد و با پلاستیک بسته بندی چای تی بک دندون هایش رو خلال می کرد خلاصه جلسه که تموم شد تولد بازی هم تموم شده بود باید میرفتم برگ های امتحانی رو تحویل می گرفتم یکی از استاد ها زحمت کشیده بود برگ های من رو هم تحویل گرفته بود گوشی و شارژر رو پرتاب کردم توی کیفم که فریبا با یک تیکه کیک اومد و گفت اااا کجا گفتم باید برم تولدت هزار بار مبارک بوسیدمش و فقط توت فرنگی برش خورده روی کیک رو برداشتم خدا رو شکر سرساعت رسیدم جلوی مترو شریعتی قرار گذاشته بودیم بعد هم رفتیم استودیو خانم دکتر همون طور که گفته بود با یک آقایی اومده بود که اون آقا دوست داشت روال کار تهیه یک پادکست رو بدونه رفتیم استودیو مهرانه لطف کرد و همه مراحل رو برای دوستان من تعریف کرد چایی تازه دم خوردیم و کلی گپ زدیم بعد هم مهمون هام رو راهی کردم و تمام.همه خیابون ها قرمز بود روی نقشه هزینه اسنپ هم بالای دویست تومن میشد مهرانه با یک لیوان نسکافه اومد و گفت چرا ابن شکلی شدی نقشه ترافیک رو نشونش دادم و گفت ای بابا من هم ماشینم رو خوابوندند باید با اسنپ برم قرار شد بمونیم تا ترافیک سبک تر بشه.خرف زدیم سیگار کشیدیم، موزیک گوش دادیم و چای خوردیم.

دلم سفر تنهایی میخواد بدون استرس ولی خب این روزها اندازه یک اقیانوس توی وجودم استرس دارم دلم یک سورپرایز میخواد از اول خرداد منتظر بودم ولی هر روز ناامید تر تر شدم دیگه اونقدر بزرگ شدم که خودم رو الکی گول نمی زنم ابن همه تو دار بودن هم خیلی احمقانه است ها فکر کن تا خرخره پر از غم و غصه ای ولی وانمود می کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چی اوکی و خوبه اصلا چی بود این بزرگ شدن که آرزوم بود بزرگ بشم و این همه برای خودم و بقیه فیلم بازی کنم والا.

ماجرا از تعمیر و راه اندازی یک ماشین لباسشویی خیلی بزرگ صنعتی شروع شد که برای ۹۰ سال پیش بود فکر کنم یک ماشین لباس شویی آلمانی یک گروه مهندسی که کار بوردهای الکترونیکی انجام میدادند قبول کرده بودند که این ماشین لباسشویی رو درست کنند.یک سوله هم توی جاده بهشت زهرا اجاره کرده بودند که شبانه روز اونجاکار می کردند بالاخره بعد از دو ماه کار ماشین لباسشویی درست شد سعید رو اونجا دیدم سر تیم مهندسی فرزاد بود کارشون ارزش خبری نداشت یادمه که با یکی از بچه های ما آشنا بودند بعد ما هم چند نفری همین جوری رفتیم بهشون سر زدیم همون جا گفتم اگر ماشین لباسشویی رو درست کردید باید شیرینی بدهید فرزاد هم که رییس بود گفت باشه و تمام یک ماه بعد یا شاید هم دو ماه بعد همون دوستمون که به واسطه اش رفته بودیم سر تعمیر ماشین لباسشویی گفت فرزاد گفته شماره تون رو بهشون بدم که دعوتتون کنه برای شیرینی گفتم برو بابا بی خیال چند روز بعد زنگ زد و گفت سر قولش هست توی تعارفات معمول پیچوندمشون و خدا حافظی کردیم بعد دیگه ازشون خبری نداشتم تا سر گزارش مینی پالایشگاه بیرجند که قرار شد قبل از اینکه بریم بیرجند یک کوچولو اطلاعات پیدا کنیم درباره کار پالایشگاه و این جور چیز ها گفتن فرزاد و تیمش یک مدت ماهشهر کار کردند و می تونند کمکمون کنند دعوتشون کردیم خبرگزاری و این بار رسمی گپ زدیم یک گروه تلگرامی هم ساختیم که سوالات مون رو بپرسیم از همون جا آی دی هم رو داشتیم فرزاد خودش سرش شلوغ بود داشت کارهای مهاجرتش رو انجام می داد ولی نفر دوم شرکتشون سعید یک بچه خوب و باحال و مشتی جنوبی بود که خیلی کمکمون کرد بعد از گزارش مینی پالایشگاه سعید چند بار گوشی من رو از هنگ کردن نجات داد پروکسی های بدون قطعی داشت که بی منت به اشتراک میگذاشت و خوره لپ تاپ و کامپیوتر و گوشی بود اونقدر کمک حال بود که هر اتفاقی برای گوشیم با لپ تاپم می افتاد به جای تعمیرگاه به سعید زنگ میزدم همیشه آنلاین بود و خب غرغرو کار رو انجام میداد ولی بعد منت هم میگذاشت سرپلاک نمره کردن ماشین خواهرش که تهران زندگی می‌کنه بدون نوبت اینترنتی کارش رو انجام دادم یک دو بار هم کار اداری و قضایی داشتند سر خرید یک خونه توی اندیشه شهریار و پیش خرید خودرو از ایران خودرو که خب از دستم برمی اومد و برایش انجام دادم خیلی حساب بی حساب بودیم یک بار هم زنگ زد ازم درباره گیلاوند پرسید که فقط می دونستم بک جایی سمت دماوند باید باشه خانواده سعید آبادان زندگی می کردن و خودش در رفت و آمد بین تهران و آبادان و اهواز بود سر ماجرای مترو پل مغازه پسر عمه اش خراب شد چند بار هم گفت می‌تونه برامون عکس و فیلم بفرسته که خب خود خبرگزاری عکاس و خبرنگار فرستاده بود و لزومی نداشت اینها رو گفتم برای خودم هم مرور بشه من هیچ حرف عاشقانه ای به سعید نزده بودم اصلا با هم حرف نزدیم چون به شدت از صدای تلفن و صحبت کردن استرسی میشد چند بار هم گفت که اضافه وزنش به خاطر همین استرسی بودنشه با همه خوبی های که برای حل مشکلات اینترنتی و رفع و رجوع کارهای لپتاپ و گوشی داشت خیلی هم رک بود مثلا رک به نسیم گفت چقدر زشتی اصلا هم شوخی توی حرفش نبود یک بار هم که میخواست برای لپ تاپ من نمی دونم چی بخره و پاساژ رضا چهار راه ولی عصر قرار گذاشته بودیم یک عالمه غر زد که مجبور شده طرح ترافیک رو دور بزنه و هوا گرمه و با اینکه بچه جنوبه تحمل گرما رو نداره و باید یک کاری رو هم برای خاله اش انجام میداده که کار تعمیر لپتاپ من اجازه نداده به اون کار فکر کنه خلاصه خرید کردیم بعد گفتم مهمون من بریم کافه گفت نه بابا گفتم پس بستنی بخوریم گفت اسکوپی دوست ندارم گفتم دبل چاکلت خیلی خوشمزه است یکهو گفت تو خیلی چاقی روزی یک دونه هم دبل چاکلت میخوری؟ اونقدر از حرفش ناراحت شدم بعد هم تصمیم گرفتم دیگه هر اتفاقی افتاد خودم حلش کنم و دیگه بهش نگم‌.

قشنگ از چشمم افتاد چند بار بعد از ابن ماجرا حال لپ تاپ رو پرسید که گفتم خوبه مرسی بعد هم گفتم شیفت دوری کاری ام دارم محتوا تولید می کنم برای بچه های دانشگاه باید مصاحبه بگیرم و خلاصه هر بار به یک بهانه پیچوندمش خودش هم فهمید فکر کنم و دیگه پیام نداد خدا رو شکر. مرتیکه خر

پ.ن؛
بنظرم غمگین‌ترین مکالمه‌ی عمر آدم اونیه که آخر شب توی خلوتِ خودت، با خودت دعوا میکنی، خودتو سرزنش میکنی چون به آدمای بی‌لیاقت اهمیت دادی، از خودت بدت میاد چون سر بعضی از آدما اشک ریختی، در آخرم خودت اشکاتو پاک میکنی و میگی کمتر غصه بخور همه‌چی درست میشه.

خرداد تولدی

سلام
سوال های امتحانی رو طراح کردم و در سکرت ترین حالت ممکن تحویل دایره امتحانات دادم ابن ترم هم خدا بخواد تموم شد میخواستم ترم مهر ماه رو مرخصی بگیرم که نشد که بشه با اولین نه ای که شنیدم کلا بی خیال شدم دیگه واقعا توان ندارم بحث کنم. پروژه های کلاسی رو هم همه رو دیدم و نمره دادم بچه ها همچنان سر کلاس حاضر میشوند و خب ما هم باید بریم دانشگاه مسیر تهران تا گرمسار برام خیلی طولانی و سخته با اینکه هیچ وقت خودم راننده نبودم و همه ی روز ها رو با سرویس دانشگاه یا اتوبوس های ترمینال جنوب رفت و آمد کردم ولی هیچ وقت برام جذابیت نداشته و نداره.

چه اوضاع شیر تو شیری شد یکهو ماجرای ریاست جمهوری پدر ما رو در آورد ولی بعد از مدت ها چند روز فقط کار خبری انجام دادم و حسابی کیفور بودم دیگه یا توجه به این همه کانال خبری و ماهواره و تی وی خودتون در جریان کامل همه امورات قرار گرفتید و تکرارش از طرف من اون هم توی وبلاگ زیاد جذاب نیست فقط نوشتم که بمونه ما دهه شصتی ها آخر دنیا رو هم میبینیم ببینید کی گفتم همه اتفاقات ریز. درست و وحشتناک و دردناک و سونامی و کوفت و زهر مار رو به چشم دیدیم فقط مونده پایان دنیا که انشاالله تعالی اون رو هم توییت می کنیم والا به خدا.

داشتم فکر می کردم که چقدر قبل تر ها حال و حوصله داشتم خرداد که می‌رسید هر روز پست می گذاشتم خرداد برام مهم بود چقدر پر رنگ بود ابن ماه این به قول معروف ماه ته تغاری بهار که اون روزهای آخرش هم تولده منه همیشه برام مهم بود امسال هم هی گفتم بیام نویسم بلکه مقید بشم با هر روز نوشتن که نشد توییتر نویسی عادتم داده به کوتاه نوشتن استوری خوب می نویسم سر چند دقیقه نشده استوری هام توی همه کانال ها بازنشر می‌شوند اما اما دلم با طولانی نوشتنه من آدم توضیح دادن هستم کسی رو که دوست داشته باشم برایش از هر دری حرف می زنم از ترک دیوار تا نمکدون چرک روی میز رستوران و ابرهای چانقالو خلاصه که نوشتن طولانی توی ابن اتاق قرمز رو دوست دارم برای همین هم طولانی می نویسم.

دنیا اونقدر بزرگه و اونقدر آدم های مختلف داره که اصلا نیازی نیست برگردیم عقب غصه بخوریم برای آدم هایی که بودند و دیگه نیستند البته که منظورم درگذشتگان نیست منظورم آدم ها و دوست هایی هستند که یک دوره کوتاه یا اصلا بلند توی زندگی مون پر رنگ بودند حسابی با هم جیک تو جیک بودیم و حالا بنا بر هر دلیلی دیگه نیستند نخواستیم که باشند یا نخواستند که باشند.ادمی که رفته دیگه رفته خدا به همراهش بی خیالش باشید .

یک روزه رفتم مشهد و برگشتم اصلا قرار نبود که برم همه چی واقعا یکهویی شد.جلسه آخر شورا با حسین سر یک بخش مالی توی جلسه بحثمون شد حق هم با من بود ولی خب صدایش رو برد بالا و جواب هم شنید آخر جلسه داشتم جمع و جور می کردم اومد پیشم گلایه دار که چرا ریدی به من گفتم به همون دلیلی که تو داشتی من رو قهوه ای می کردی و اگر جلوت در نمی اومدم الان با اراذل و اوباش تشریف برده بودید جشن حالگیری از من رو برگزار کنید،گفت کجا میخوای بری گفتم یک جلسه دیگه بعد از ناهار باید برم گفت میری مشهد گفتم آره عکس کارت ملی رو برایش فرستادم برایم بلیط هم صادر شد اما نشد بروم خلاصه که در همون ماه اول سال مسافرت مشهد کنسل شد و بد جور خورد توی پر و بال من هفته پیش باید یک کاری رو هماهنگ می کردیم نود هشت درصدش رو تلفنی حل و فصل کردم موند دو درصد آخر که نهایی بشه گفتن آقای فلانی رفته مشهد گفتم خب برمیگرده نرفته که ساکن مشهد بشه که گویا رفته بود ساکن مشهد بشه همه نامه ها رو ریختم توی پوشه با پرواز ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح زاگرس بدون یک دقیقه تاخیر رفتم مشهد ساعت یازده صبح کارم تموم شد امضای نهایی و تایید نهایی رو گرفتم بلیط برگشت ساعت ده و چهل و پنج دقیقه شب رو اوکی کردم و خیالم راحت شد رفتم بچه های روزنامه قدس رو دیدم حبیب اونقدر ذوق کرد که شرمنده شدم دلم پرپر می زد برای تحریریه آرش هاشمی رفته بود فرماندهی ناجا مشهد بهش زنگ زدم گفت از روزنامه بری بیرون هماهنگ میکنم بازداشتت کنند با جت خودش رو رسوند زهرا و فاطمه رو هم دیدم بچه های ساعت دو به بعد شلوغ میشوند باید صفحه ببندند و گزارش هاشون رو تکمیل کنند ساعت سه خدا حافظی کردم اومدم بیرون یک تیکه از خودم رو جا گذاشتم توی تحریریه .

از وقتی چند سال پیش با یکی از خادم های خانم حرم بحثم شد و دعوا کردیم دیگه‌ حرم نمیرم همون جوری از دور به گنبد طلای آقای هشتم نگاه میکنم و حرف می زنم و تمام اما این بار رفتم سمت حرم چادر هم نداشتم از یکی از مغازه ها چادر اجاره کردم از این چادر گل‌گلی ها رفتم صحن طلا برای مامان و بابا نماز خوندم صدای شلوغی حرم و بغبغوی کبوترها رو ضبط کردم و برای برادرم فرستادم یک عالمه خیال بافی کردم بارون اومد زیر بارون خیس شدم ولی از جام تکون نخوردم.

پ.ن:تو حق داری!
حق داری خسته بشوی و کم بیاوری و جا بزنی و خودت را از سیل جمعیت و ازدحام بیرون بکشی و دنبال کنج خلوت و ساکتی بگردی تا قدری آرام بگیری و حالت خوب‌تر شود.
تو حق داری گاهی احساس خوشبختی کنی اما موفق نباشی، نجنگی، توضیح ندهی، تلاش نکنی و بهترینِ خودت نباشی.
تو حق داری گاهی دلت فقط به چیزهایی خوش باشد و سرت به موضوعاتی گرم، که برای دیگران هیچ مصداق عینی و مفهومِ قابل توصیفی نداشته‌باشند.
تو حق داری خودت باشی و با معیارهای جهان خودت زندگی کنی...