به یک عدد مو بند هستم

سلام

یک چیزی ذهنم رو مشغول کرده و برایش جواب پیدا نمی کنم،می دونم که باید یک رابطه منطقی بین داده هایی که دارم بر قرار بشه تا نتیجه یک نتیجه منطقی باشه ولی با علم به این موضوع باز هم به جواب ولو غیر منطقی نمی رسم از اون موضوعاتی شده که باید سر فرصت بشینم بهش فکر کنم سبک و سنگینش کنم و برای همیشه بگذارمش کنار منتهی الان وقت نمیشه.

یک عالمه تبریک روز دختر داشتم و کلی خوشحال شدم از دیدن بعضی تبریک ها شاخ در آوردم و بعضی هاشون هم خیلی بامزه بود یک دسته گل هم برام فرستادند محل کار قبلی که حراست تماس گرفت برم بگیرم فقط یک کارت تبریک ساده بدون لوگو داره و به اسم و فامیل من هم هست.🤔🤔🤔

شده حس کنین یه نفر رو از یه موقعیت خیلی بد نجات دادین و کمکش کردین ولی طرف به جای قدردانی کاری کرده که فکر کنین دستتون نمک نداره؟یه داستان جالبی شنیدم که شاید بد نباشه شما هم بخونین.

تو تایلند یه خانم توریستی داشته با ماشین میرفته که یه لاکپشتی رو میبینه که داره به زور و بدبختیسعی میکنه از لبه جاده بیاد بالا. خانم توقف میکنه، میره لاکپشت رو برمیداره و میبردش یه رودخونه‌ای که اون نزدیک بوده و ولش میکنه. یه مرد محلی ازش میپرسه چیکار میکنی؟ زنه میگه این لاکپشت از محل زندگیش دور افتاده بود من برش گردوندم. یارو میگه این لاکپشت بدبخت ۶ ماه طول کشیده بود که این راه رو بره و میخواست برسه یه جا و در خفا تخم بزاره که تو همه زحمتش رو به باد دادی، شاید بهتر بود اول از لاکپشته میپرسیدی!

و پیام داستان اینه، اگه کسی ازتون نخواسته نجاتش بدین نجاتش ندین و در مقابل ادمها احساس مسئولیت بیش از اندازه نداشته باشین

پ.ن۱:از فردا خرداد شروع میشه ماه تولد من😍😍

پ.ن۲: کاش میشد روی پیشونیم بنویسم"من اخیرا بسیار شکننده و به تار مو وصلم ، لطفا در برخورد و رفتار با من نهایت دقت را داشته باشید"

جلسه کله صبحی

سلام

ساعت شش صبح توی خلوتی خیابون های تهران ری ساعت رسیدم به جلسه صبحگاهی ولی به خدا نه ما فهمیدیم اونها چی میگن نه اونها فهمیدن ما چی میگیم بهم لبخند زدیم به هوورت کشیدن چایی آقایون گوش فرا دادم و سوا کردن گردوهای درشت تر توسط خانم های حاضر در جلسه و گند زدن آقای مدیر که قصد داشت با فلاکس روی میز چایی بریزه و در فلاکس رو باز کرد همه محتویات داخل فلاکس ریخت روی میز تازه داد و بیداد هم میکرد مرتیکه خنگ القصه ساعت هفت و نیم خوراکی های روی میز که تموم شد جلسه هم تموم شد اون هم بدون خروجی.

توی خنکای صبح سر پایینی خیابون ولی عصر رو از میدون ونک اومدم پایین هر چی توی کیفم رو گشتم هندزفری هام رو پیدا نکردم فکر کنم جا مونده توی جیب اون مانتوی مشکی که چهار شنبه پوشیده بودم با سمفونی حبک جیک گنجشک ها تا سر عباس آباد پیاده اومدم و چقدر هم کیف داد.کاش شهرداری مسیر جوی خیابون ولی عصر رو تمیز می کرد یک عالمه موش دیدم موش های چاق و چله که خیلی هم عجله داشتند نزدیک اون مغازه کباب فروشی کاسه کباب که اصلا بی داد موش بود از ترس حضورشون از وسط خیابون رد شدم تو رو خدا از اون مغازه خوراکی نخرید 🤢🤢🤢.

پ.ن:تو کتاب شفای زندگی از لوییز هی نوشته بود:«وقتی کسی مرا ناراحت می کند، از خود می پرسم این فرستاده شده تا چه درس مهمی به من یاد بدهد؟ فاقد کدام ویژگی شخصیتی و روانی هستم که باعث شده متحمل درد و رنج شوم؟! انسانهای عصبانی، آرامش و خونسردی را می آموزند؛ انسانهای تحقیرگر، عزت نفس را به شما می آموزند؛انسانهای بی احساس، عشق بی قید و شرط را می آموزند؛و انسانهای لجباز، انعطاف را به شما می آموزند..!»از امروز تو زندگیتون وقتی رفتار کسی اذیتتون میکنه؛ از خودتون بپرسید اومده تا چه درسی بهتون بده؟! اینجوری خیلی راحت تر با قضیه کنار میایید.

گل های پر پر شده

سلام

دیگه توان این حجم عظیم از خبرهای بد رو ندارم واقعا دیگه نمی تونم،علم ارتباطات میگه خبر خوب و بد وجود ندارن چون خبر رسالتش آگاهی بخشیه برای همین آگاهی دادن خوب و بد نداریم ولی توی ایران از اونجا که به همه مفاهیم ریده میشه به این مفهوم هم گه زده شده و من بعد از این همه سال کار خبری انجام دادم واقعا واقعا واقعا دیگه توان ندارم خبر اعدام و قتل تجاوز مرگ بر اثر تصادف و مرگ و مرگ و مرگ تنظیم کنم دکتر فریدون صدیقی همیشه می‌گفت این همه خبر های منفی با رنگ و بوی مرگ یک جا خفتمون می کنه و حالا من وسط این همه خبر مرگبار خفت شدم در محاصره این همه خبر هایی که بوی مرگ می دهند. ایستاده ام و هیچ کاری از دستم. بر نمی یاد حتی اجازه نوشتن واقعیت رو هم ندارم.

تمام دیشب بیدار بودیم مثل پریشب اونقدر خبر های ضد و نقیض اومد که قلبم درد گرفت. علی و مهرداد و ایمان و من و زینب و شهرزاد و صوفیا و ندا و مائده ،فهیمه و آرش و محمد حسن و.....یک گردان آدم بودیم و هیچ کاری از دستمون بر نیومد بچه ها اعتراف می کنم داریم کم کم منقرض میشیم هر روز کمتر از دیروز بعد هی استوری میگذاریم با رویش جوانه ها چی می کنید؟ کاری نمی کنند اینها همه مون رو می‌کشند همه رو بدون استثنا اصلا نمی گذارند جوانه ای پا بگیره که با رویش کاری کنند از همه شون متنفرم همه شون تک تک الهی بمیرم برای خانواده هایی که امروز عزا دار شدند.حروم خاک باشه این همه گل پر پر شده.

پ.ن:‏بعضی آدما به شما وفادار نیستند بلکه به نیازشان به شما وفادار هستند و همین‌که نیازشان برطرف شود، شما را کنار می‌گذارند!

هر بار که من گفتم آزادی/تو خون بهاش رو قبل من دادی

سلام

قفلی زدم روی موزیک جدید روزبه بمانی جدا از اینکه خود آقای بمانی رو دوست دارم این موزیک (چشمهات)من رو یاد یک خاطره دور می ندازه ،میرم توی فکر اونقدر عمیق که اصلا موزیک رو دیگه نمیشنوم یک جایی رو می بینم که بارون هست درخت توت لطیفه خانم خدا بیامرز هم هست من و منیره و مریم و زهرا هم هستیم کوچه پر از بوی یاس پیچ امین الدوله آقای طباطبایی شده و زمان همون جا صفر شده خلاصه که مرسی آقای بمانی عزیز ای دی تلگرام داشتید بگید براتون ارسال کنم این موزیک خوب رو تا شما هم مثل من هزار بار گوش بدهید و لذت ببرید اسم موزیک رو هم نوشتم سرچ کنید راحت دانلود میشه.

نرگش روزشمار گذاشته روی پروفایلش خیلی وقته با هم صمیمی نیستیم هر چی فکر می کنم مناسبتی یادم نمی یاد که ارزش روزشمار شدن داشته باشه و خیلی خاص باشه دلم هم نمی خواد ازش بپرسم برای همین هم مثل مدیران مملکتی صورت مسأله رو پاک می کنم که دیگه پروفایلش و اون روزشمار رو نبینم که برام علامت سوال باشه و فضولیم گل بکنه به من چه واقعا عدد روزشمار خیلی هم بالا نیست برای همین نمیشه ربطش داد به زندانی شدن الهه و نیلوفر که الان بیشتر از۲۲۰ روزه که بازداشت موقت هستند.در بلاتکلیفی مطلق اون هم به هیچ جرمی همیشه از این می ترسم که یک روز به جای اینکه این همه مطالبه گر باشم و همه موظف باشند به پاسخگویی به عنوان متهم برم پشت اون میله ها پشت اون دیوار های بتنی و سخت و حالا نیلوفر و الهه دقیقا توی کابوس من هستند اللهم فک کل اسیر الهی آمین.

پیام های واتس اپ رو چک می کنم و بعد هم میرم سراغ کارهای مقاله ام دقیقا به یک آزاده پیر و فرتوت و غرغرو و بی حوصله تبدیل شده ام.این همه سال رفتیم مدرسه بعد هم دانشگاه ولی بهمون یاد ندادن مقاله بنویسیم واقعا رعایت کردن اصول اولیه و اصلی مقاله نوشتن اونقدر سخت و طاقت فرساست که برای خط به خط نوشتن این مقاله کوفتی به روح و روان همه وزیران آموزش پرورش و معلم ها فحش می دهم، دوازده سال مدرسه توی ایران احمقانه ترین و تکراری ترین کاریه که خانواده ها بچه ها رو مجبور به انجامش می کنند و واقعا هیچ خروجی نداره هیچی بچه ها دوازده سال عذاب زود بیدار شدن و غیبت نکردن و استرس مرضی امتحان رو تحمل می کنند که آخرش هیچی نباشند هیچ مهارتی نداشته باشند این نسل جدید که خواندن و نوشتن درست و حسابی رو هم بلدنیستن. عزیزان من اگر فرزند دارید بهش مهارت یاد بدهید و کلا بی خیال آموزش های نخ نمای مدرسه و نظام آموزشی کشورباشید مهارت نخ کردن سوزن هم کسی داشته باشه گشنه نمی مونه که هیچ کار آفرین هم محسوب میشه خلاصه که تف به نظام آموزشی به درد نخور ایران.

فری زنگ میزنه تا بهش خبرنگار معرفی کنم،قبلا با هم حرف زده بودیم و اعلام نیاز کرده بود چند تا مورد بهش معرفی کرده بودند اما نشده بود قرار شد حرف بزنیم که بدونم چطور آدمی میخواد ترجیح میده خبرنگار آقا باشه ،بهش حق میدهم کار کردن با دختر خانم ها خیلی بالا ‌پایین داره دختر ها رو هر ساعت و هر جا نمیشه فرستاد خیلی هم تیتیش مامانی هستند و دچار توهم فانتزی که هر جایی میرن همه قصد دارند مخشون رو بزنند و از این حرف ها وسط درد و دل کردن هامون و غر زدن سر خبرنگار ها ‌قرار میگذاریم کافه سر میرزای شیرازی غیبت کردن و غر زدن بدون چای و سیگار اصلا مزه نمی‌ده.

پ.ن: گفت: میدونی مهمترین نشونه ی عشق چیه؟

گفتم نه!

بعد همینطور که بوق میزد تا ترافیک باز بشه گفت: "خنده"گفت تو وقتی عاشق یکی باشیعاشق خنده هاش میشی، اونوقت هرکاری میکنی تا بخنده!اگه خنده‌ی یه نفر قند تو دلت آب نکردیعنی هیچ حسی بهش نداریاگه خنده اش یادت موند و جلو چشمت اومدیعنی دل باختی حتی اگه نخوای قبول کنی!!

شمال

سلام
خانوم گفت:چرا نخوابیدی؟
گفتم:سلام،عادت ندارم عصر ها بخوابم
گفت:دیشب هم تو بیدار بودی دختر دیدم که کنار پنجره ای ولی فکر کنم ترسیدی و رفتی حاج آقا گفت سردت شده ولی من حس کردم که ترسیدی(ترسیدی رو که گفت چشم هایش رو ریز کرد و به من خیره شد انگار میخواست ببینه من چه عکس العملی نشون میدم)
گفتم:ااا ببخشید اصلا فکر نمی کردم بیدار بودنم باعث اذیتتون بشه معذرت می خواهم بله ترسیدم یک عالمه شب پره توی آسمون بود به خاطر نور صفحه گوشی هی می اومدن کنار پنجره از جک و جونور وحشت دارم ببخشید که بیدارتون کردم.
خانم یک بسته چوب بسته بندی از ورودی پارکینگ برداشت و گفت؛معذرت خواهی چرا ما کار می کنیم خسته میشیم مثل سنگ می افتیم ظهر ها هم عادت داریم بخوابیم منم یک چرت زدم بعد از ناهار الان هم باید برم برای ویلای اون طرفی آتیش درست کنم می‌خوان عصر چایی ذغالی بخورند.
نمی دونستم برای کجا میخواد آتش درست کنه ولی همون سمتی رو که نشون داده بود رو نگاه کردم گفت این همه چوب اینجاست خوابت نمیبره برو آتیش درست کن بعد هم رفت یکم به درخت ها نگاه کردم بعد هم رفتم سمت هیزم ها یک عالمه هیزوم کنار دیوار پارکینگ بود یک بسته رو برداشتم خیلی سنگین بود هر چی نگاه کردم بسته چوب کوچکتر نبود هن هن کنان همون بسته رو بردم تا پای منقل هیزم ها رو با سیم مفتولی به هم بسته بودند بلد نبودم سیم رو باز کنم یک جوری سفتش کرده بودند که به ابن راحتی ها باز نمیشد

از سمتی که ایستاده بودم باد می اومد،باد می خورد توی موهام موهای روی شقیقه هام رو بلند می کرد چتری هام رو پخش می کرد توی صورتم حاج آقا که گفت خدا قوت یک متر پریدم بالا پیر مرد از ترس من حسابی ترسیده بود با انبر دست سیم رو باز کرد به من که هنوز ترسم پا برجا بود نگاه کرد بعد هم زیر لب گفت ببخشید و رفت چوب ها رو کنار هم چیدم کف منقل بعد هم چوب های نازک تر رو ریختم روش آتش زنه و فندک هم بود آتش روشن شد مراقب بودم همه چوب ها بسوزه از پشت شعله های آتش رفتم توی فکر.
روی منقل پر از زغال های سرخ بود حسابی خسته شده بودم خانم یک کتری سیاه رو گذاشت کنار منقل بعد هم زغال ها رو جمع کرد طرفش گفت حلال کن مادر گفتم توانایی نداری آتش درست کنی آخه والا زن که نباید این همه سرش توی گوشی باشه دو کلام با آدم حرف نمی زنید هی این ماس ماسک ها دستتونه با خودتون حرف می زنید.
بلند خندیدم خیلی بلند ازغر زدن هایش خیلی خوشم اومده بود چشم هایش رو تنگ کرده بود که دود و خاکستر وارد چشم هایش نشه و همین جوری غر می زد گفتم تازه آشپزی هم بلدم امروز به بچه ها قول دادم براشون شام درست کنم حتما برای شما هم می فرستم
خانم بیلچه رو گذاشت کنار منقل در کتری رو هم برداشت داخلش رو نگاه کرد بعد گفت:حالا جوش می یاد چایی زغالی بخورید ما هم کالباس سوسیس نمی خوریم باز بلند خندم خیلی بلند چقدر این پیرزن بامزه است کار خودش رو انجام میده و حرفش رو هم می زنه دوست داشتم باهاش لج کنم گفتم باشه حالا من یک چیزی درست می کنم براتون می یارم نظر بدهید درباره مزه اش بالاخره شما خیلی استادی کارت درسته.

گچ دست مامان رو که باز کردیم خیالم راحت شد دلم پر زده بود برای جاده از مجبور بودن و محبوس بودن همیشه فراری ام به قول بابا الکی اسمم رو آزاده نگذاشتند باید رها باشم خودم برم هر جا که دوست دارم دکتر خیلی راضی بود گفت پنج جلسه بیشتر فیزیوتراپی لازم نیست استخوان درست جوش خورده مامان هم خوب رعایت کرده برای همین فردا ظهرش راه افتادم به سمت شمال، شمال خونم حسابی افتاده بود باید جبران میشد.

چقدر حس خوبی دارم که این ترم کلاس ندارم وگرنه الان باید در به در سرعت اینترنت و بود نشدن سوالات خرداد ماه میشدم اصلا خدایی بود که دی ماه مرخصی گرفتم انشالله ازمهر با یک عالمه انگیزه و انرژی باز میروم سر کلاس.

پ.ن:دنیا پُر از شگفتی‌ها و رازهاست؛
فکر می‌کنیم که آدم‌های نزدیکمان را می‌شناسیم
امّا زمان با خودش چیزهایی می‌آورد که می‌فهمیم کمتر از آنچه فکر می‌کرده‌ایم می‌دانیم، یعنی تقریبا هیچ!
همیشه بخشِ بزرگترِ حقیقت در سایه قرار دارد، حتّی اگر بخشِ روشن بزرگتر شود، باز هم بُرد با سایه‌هاست

براش نوشتم

سلام

قرار بود برای هم نامه بنویسم یک سال هر روز نامه نوشتیم ولی خب اون اتفاق مسخره همه چی رو بهم زد چند روز پیش گفت یادته برام نامه می نوشتی من هم جواب می دادم گفتم ااا دوست داری نامه نمی نویسم اما برات می نویسم.

من آشپزی رو دوست دارم،بنظرم آشپزی یک جور شعبده بازیه با یک عالمه خوردنی خام بدمزه میشه یک غذای خوشمزه و خوشگل درست کرد جدا از حس سیری که برای بقا لازمه آشپزخونه موتور هر خونه است قلب تپنده.

خب من فرزند یک خانواده پر جمعیت هستم اون وقت ها مد بود پنج یا شش تا بچه داشتن بابام کارمند بود بساط شام خونه ما همیشه مفصل بود ما دختر ها که خونه بودیم ولی قانون بابام این برای پسر ها این بود که قبل از ساعت ۹خونه باشند که شام بخوریم اذیت هایی که کرده بودیم سر شام به گوش بابا جان می‌رسید ،کمک به مدرسه، پول شهریه کلاس زبان و کنکور،خرید کفش نمرات درخشان خلاصه سفره شام برای من خیلی دوست داشتنی نبود چون اصولاً شیطون بودم و درس نخون و همیشه خدا مواخذه میشدم.

داشتم از آشپزخونه میگفتم که قلب تپنده خونه است و اینکه خودم اشپزی رو دوست دارم ،ناهار روز جمعه برای ما خیلی باشکوه بود چون روزی بود که بابا خونه بود همه دور هم ناهار می‌خوردیم من مسوول نوشابه خریدن بودم هشت تا شیشه کوکا کولا داشتیم توی یک زنبیل قرمز سر ظهر گرما باید زنبیل رو خرکش می کردم تا سر کوچه تا از مغازه فرزانه نوشابه بخرم ناهار ظهر جمعه همیشه برنجی بود قرمه سبزی های مامانم توی فامیل خیلی معروف بود یک وجب روش روغن داشت،با ته دیگ سیب زمینی برشته و سالاد خیلی طرفدار داشت.

من قورمه سبزی دوست نداشتم دلیلش رو نمی دونم ولی مامان همیشه کنار قابلمه قرمه سبزی برای من سیب زمینی سرخ می کرد من برنج و سیب زمینی سرخ کرده می‌خوردم خیلی هم راضی بودم.

راستی فسنجون های مامان هم خیلی معروف بود.بعد ها که بزرگتر شدم فهمیدم راز خورشت های معروف و پر طرفداری که مامان درست می‌کنه به خاطر جا افتادنشه، مامان برای خورشت هایش وقت می گذاشت ،مامانم زودپز و آرام پز رو دوست نداشت می‌گفت من که زود بیدار میشم از همون اذان صبح خورشتش رو بار می‌گذاشت تا ساعت یک ظهر که سفره مینداختیم حسابی همه مواد غذایی با هم پخته بودند ماهیت خودشون رو از دست داده بودند،و شده بودند یک غذای خوشمزه و جدید این همه نوشتم که بگم امشب به یاد اون قورمه سبزی های جا افتاده مامان که عطرش تا سر کوچه می‌رفت یک قورمه سبزی آزاده پز بار گذاشتم تا به جای قلقل کردن آروم آروم جا بیفته جات خالی 🤤

#آزاده_نوشت

وحشی

سلام
امروز کلا عصبانی ام نمی دونم چرا اون آزاده خندان که هی پز می دادم ردیف دندون های سفیدش رو هی به نمایش می گذاره خیلی وقته تبدیل شده به یک اژدهای عصبانی و خشمگین خیلی وقته که به جای خندیدن لبخند می زنم ازصد تا فحش بدتر بعد از روی عصبانیت حرفی می زنم که طرف کلا ناراحت شده و در افق محو می‌شود.امروز یک شنبه اردیبهشتی یک آزاده وحشی ام که ازساعت نه صبح که رسیدم طلبکارم ،داد می زنم تحمل اشتباه ندارم ،تحمل سر و صدا ندارم و کلا خیلی اخلاق گهی دارم هی خودم رو به آرامش دعوت می کنم ولی فایده ای نداره این جور وقت ها که هیچ راه چاره ای نیست باید برم بگیرم بخوابم درسته که حالم خوب نمیشه اونا خب آدم های کمتری رو می رنجونم و به نظرم همین خیلی خوبه.

پ.ن:تندیس بهترین آدم روی زمین هم تعلق میگیره به:اونی که میفهمه خیلی دوستش داری
و بازم آدم میمونه...

تروما سرماخوردگی و خاطرات کتابخونه ملی

سلام
تا ساعت یازده همه چی خوب بود به جز گلو درد من که حتی با خوردن دو تا لیوان بزرگ آب جوش باز هم خوب نشده بود،خواهرم زنگ زد برای پیگیری دلار همین که گفتم سلام جانم گفت ااا ببخشید اشتباه گرفتم تازه دوزاریم افتاد که صدام هم گرفته و غیر قابل تشخیص شده باز زنگ زد این بار تا اوکی کردم گفت الو آزی خوبی گفتم آره فقط سرما خوردم دلار رو هم با مینا هماهنگ شدم خودش قرار شد بره تحویل بگیره گفت آب یخ نخور میخوای برات سوپ درست کنم گفتم نه بابا خوب میشم مررسی ساعت دوازده و نیم دست و صورتم رو شستم احساس می کردم سرم سنگین شده جلسه ساعت یک و نیم رو هم شرکت کردم این حجم از تکرار توی جلسه هایی که هیچ خروجی قابل دفاعی نداره دیگه واقعا برایم غیر قابل تحمل شده جلسه به صرف مسخره بازی یک خانم چادری شما بخونید لاس زدن البته با یک آقای متاهل توی مجموعه سر یک انگشتر که نمی دونم از مغازه چندم بازار نجف خریداری شده بود گذشت هنوز هم صدای خنده های چندش آور اون خانوم و آقا توی گوشم هست لعنتی های دوزاری ساعت سه دیگه پاهام توان نداشت اونقدر حالم بد بود که احساس می کردم همه چی روی دور کُند در حال اجرا شدنه شاید خنده دار باشه ولی چند دقیقه داشتم قربون صدقه پاهام می رفتم که باهام همکاری کنند بتونم بلند بشم روشون بایستم بعد بتونم برم خونه حتی در التماس هایم به پاهایم قول دادم یک راست برم خونه دوش بگیرم و استراحت کنم ولی پاهام زیر بار نمی رفتند یعنی اونقدر بهشون بدقولی کردم و این طرف و اون طرف بردمشون که دوزار پیششون ابرو ندارم هیچی دیگه شبیه گوجه فرنگی یکهو ولو شدم کف زمین.

گفت باهام قرار گذاشته گفتم ااا چه خوب این اتفاق خوبیه ولی حواست رو جمع کن برای قرار اول بهتره یک جای عمومی برید که خلوت هم باشه اینها رو گفتم و زیر چشمی نگاهش کردم که داشت لبش رو گاز می گرفت بعد هم زود حرف رو عوض کردم درباره پرسش نامه ها پرسیدم و بچه های گرافیست گفت ده تا سوال پرسش نامه تایید شده فقط گفتن یک دونه از سوالات باید تشریحی باشه از بچه های گرافیست هم خبر ندارم هماهنگی هاشون با سمیه بود من خودم رو درگیر نکردم چشم تو چشم که شدیم گفت آزاده قبول نمیکنه جای عمومی کافه و سفره خونه و فود کورد و پارک رو قبول نداره گفته جایی که خودم بگم گفتم من جای تو بودم قبول نمی کردم حالا هم دوست ندارم دیگه درباره اش چیزی بدونم و بشنوم.

دست مامان همچنان باید توی گچ بمونه زیر دوش چسب های جا مونده از سرم رو جدا کردم ارنجم قشنگ کبود شده چشم هام رو بستم و مدت ها زیر دوش موندم توی بخار آب داغ می تونستم راخت نفس بکشم یک و نیم لیتر سرم قندی نمکی یا یک دوجین آمپول های زرد و سفید و صورتی هیچ افاقه ای نکرده بود هنوز زانوهایم می لرزید پتوی نرم رو که کشیدم روی خودم پرت شدم وسط دنیای خواب اونقدر سنگین بودم که از زمان و مکان جدا شدم انگار با نگرانی از اینکه غذا درست نکردم بیدار شدم انگار سال ها بود خوابیدم یادم نمی اومد چند شنبه است چه اتفاقی افتاده.لعنت به سرما خوردگی.

از دختر خانم مهربونی که توی مترو جوراب می فروخت یک بسته جوراب شیشه ای رنگ پا خریدم بعد هم زود ایستگاه حقانی پیاده شدم کیفم رو گذاشتم روی صندلی ها زرد ایستگاه و جوراب لوله شده رو پوشیدم مرجان و خلیل و زهرا رسیده بودند زهرا گفت فقط روسری داشته باشی حله بدو بیا گشنمه !!نوشتم من تازه از قطار پیاده شدم شماها کجا هستید؟ مسیر مترو حقانی تا کتابخونه ملی هنوز هم برام پر از استرسه من یک روزهایی این مسیر پر دار و درخت رو با بغض رفتم با اشک برگشتم بک روزهایی پر از انگیزه بودم و گاهی شکست خورده واقعا هم راست میگن ها همه روزهای بد و شب های سیاه تموم میشوند ولی ردشون باقی می مونه اونقدر خاطره روزهای نوشتن رساله برام استرس زاست که اصلا دوست ندارم مرورشون کنم،تف به اون روزهای پر از استرس پر از تنهایی شب های که من تنها مسافر خانم ایستگاه حقانی بودم،یا اون شب هایی که کنار تابلو می ایستادم تا راننده اسنپ پیدام کنه اون وندینگ ماشین هایی که قهوه های بد مزه و شکلات های تاریخ گذشته داشت و اون گربه های چاقی که لش می کردند جلوی در بچه های این گروه رو دوست دارم همه هشت نفرشون تیز و بز هستند تا بگی ف واقعا میرن فرخزاد و برمی گردند از اینکه بالاخره یک تیم کاربلد دارم خیلی خوشحالم.

دکتر گفت این که سرما خوردگی ساده است اما چرا این همه طولانی شده چرا این همه خسارت بهت وارد می‌کنه برای اینکه که دچار تروما شدی این رو باید درمان کنی یک نفس عمیق میکشم ولی حرفم رو میخورم دکتر ادامه میده قوی بودن همیشه هم خوب نیست ما آدم ها برای هم زندگی نمی کنیم اما با هم زندگی می کنیم لازم نیست بار همه اتفاقات روی دوش تو باشه اینکه آدم بخواد همیشه آدم خوبه ماجرا باشه به خودش صدمه می‌زند مثالش الان خودت عینکت کو؟چرا ویتامین دی رو نمیخوری ؟مگه نگفته بودم هر شب یک قرص b یک سیصد بخوری؟ بعد نشست روی صندلیش فندکش رو از جیبش در آورد و گفت این کم خونی رو حل کن دارو جواب نمی‌ده یعنی تغذیه آت داغونه وضع هموگلوبین هم راست و ریس نیست کاهش وزنت اصولی نیست به نظرم زنگ خطره آزاده تپل رو چی کارش کردی ؟ به نظرم دارو دیگه جواب نیست باید یک مدت به خودت استراحت بدهی سالم زندگی کنی ول کن این خبر ها رو جنازه آت به هیچ دردی هم نمیخوره.عینکم رو از روی سرم برداشتم و گذاشتم توی کیفم دکتر گفت خودم میگم خودم هم می‌شنوم برای من چه فرقی می‌کنه حق ویزیتم رو میگیرم حرص هم نمی‌خورم نصیحت های دکتر که تموم شد با هم چایی خوردیم درباره سیاست و اتفاقات اجتماعی گپ زدیم.

پ.ن:حذف کردن آدم‌ها
نه دردناک است نه ترسناک!
فقط کافیست چشمانت را ببندی،
تک تک لحظات بدی که با حضورشان رقم زدند را یادت بیاوری...
فقط کافیست دست بکشی به سمت چپ سینه‌ات و از درد زخم‌ هایی که به قلبت زدند صورتت مچاله شود
فقط کافیست یاد روزها و شب‌ هایی بیفتی که اشک مهمان صورتت بود و دلیلش فقط همان آدم بود و بس
فقط کافیست یاد مهربانی‌هایی که جوابش شد دل شکستن و پشیمانی بیفتی
حذف کردن آدم‌ ها نه دردناک است نه ترسناک،
فقط کمی دل و جرات می‌خواهد
و یک حافظه قوی.

عید و دربی و پیروزی قرمزها

سلام
عید بندگی هاتون مبارک دیگه از تعطیلات طولانی خوشحال نمیشم و این یعنی یک قدم دیگه به پیری نزدیک شدم حالا خیلی چیزها دیگه من رو عصبانی نمی کنه از طرز حرف زدن آدم ها متوجه میشم که دارن می پیچونند یا حرف راست می زنند بعد یک وقت هابی میرم توی فکر یاد همه اون روزهایی می افتم که میرفتم پیش رییس و با آب و تاب برایش حرف می زدم یادم هست که فقط شنونده بود آخر همه غرغر ها و درد دل کردن ها و گفتن از روز مرگی ها و کلافگی ها بک چایی خوشمزه بود که خودش درست می کرد با ترکیبی از چند تا گیاه دارویی و دمنوش که با نبات مزه خیلی خوبی داشت.دلم برای تراپی هامون تنگ شده یک زمانی رییس هم اینجا رو میخوند نمی دونم الان هم می خونه یا نه ولی رییس خیلی مخلصیم ماچ بهت.

تعطیلات عید فطر با یک سرماخوردگی مسخره سپری شد،با بدنی کوفته و سرفه های خشک و فین فین کنان دست مامان همچنان توی گچ است و کار کردن برایش خیلی سخته ها چند که مامانم مهارت بالایی در استفاده از دست چپش داره ولی خب باز هم به کمک احتیاج داره با حال نزار کارهای خونه رو انجام دادم به سرماخوردگی فحش دادم اصلا تف بهش خیلی آدپ رو داغون می‌کنه با قرص و شربت خودم رو سرپا نگه داشتم و خماری و فین فین بودن همچنان ادامه دارد.

بچه ها رفتن دهکده گیلاس الان همه درخت های باغ غرق توی شکوفه های سفیر و صورتی هستند پر از زنبور های خنگ و پروانه هابی که فقط از دور خوشگلن خرطوم های خیلی بلند و وحشتناک دارند،من هم باید میرفتم ولی به خاطر مامان نشد البته که این روزها خودم هم آدم درونگرا تری شدم سر ظهر که داشتم آب برنج آبکش می کردم و با خودم حرف می زدم نسیم زنگ زد حال مامان رو پرسید بعد هم بدون اینکه حرفی بزنه گوشی رو داد به عمو رشید، عمو رشید سرایدار باغ گیلاسه باهم دعوامون شد اول ولی بعد کلی رفیق شدیم اونقدر با صدای بلند حرف می زد که مجبور شدم گوشی رو بگذارم روی میز آشپزخونه گفت دختری چرا نیومدی؟ گفتم مامانم دستش شکسته داد زد با مازو دست مامانت رو ببند گفتم چشم بعد هم گوشی رو ول کرد و رفت نسیم و هدا و حسام و اون طرف از خنده مرده بودند نسیم گفت الو عنتر خانم با اینکه رفتی توی قیافه و با ما حال نمیکنی ولی جات اینجا خالیه دلم پر زد برای دورهمی هامون ولی گفتم جدا از وضعیت مامان خودمم سرما خوردم اگه می اومدم برای فنچ هاتون تهدید بودم تماسمون که تموم شد به باغ گیلاس فکر کردم به اون سالی که عمو رشید کندوی عسل وحشی بهم نشون داد ساعت سه و نیم صبح باهم رفتیم توی باغ اولین گفتگوی گنجشک ها رو شنیدیم گوسفند ها رو بردیم تا دشت بعد هم عمو کندو رو نشونم داد کنار یک تخته سنگ اندازه یک سینی بزرگ بود یک عالمه هم گیاه های دارویی بهم نشون داد خواص هر کدوم رو هم می دونست برگشتیم تازه ساعت ده صبح بود شکوفه های گیلاس یک بوی تلخ دارند بیشتر خوشگلن تا خوشبو.

خیلی وقته مسافرت یکهویی نرفتم ،می نویسم حاضرم یک جون از جون هام کم بشه ولی الان برم شمال بعد جمله ام رو پاک می کنم مسافرت حس و حال میخواد حتی اگر مقصد معلوم نباشه باید حالت خوش باشه من این حلقه رو ندارم حالم خوش نیستم وگرنه شمال و جنوب و شرق و غربش اصلا فرقی نداره.

بعد از مدت ها رنگ روشن می پوشم بابا میگه آهان حالا شد چیه این مشکی دست از سرش بر نمی دارید موهام رو مرتب می کنم و از توی آیینه به بابا میخندم بعد با خودم توی آیینه چشم تو چشم میشم خیره به خودم نگاه میکنم پلک هم نمی‌زنم نمی دونم چقدر طول می‌کشه اما یک قطره اشک داغ از گوشه چشمم لیز میخوره روی لپ هام.

قراره با سه تا پسر بچه شیطون دربی ببینیم من که فوتبالی نیستم اما قول دادم که با هم فوتبال تماشا کنیم براشون نوشابه قوطی میخرم چون فکر می کنند مرد شدند و مردها باید نوشابه رو توی قوطی بخورند کنار مرد شدنشون بستنی و چیپس و پفک هم هست شورت و لباس ورزشی پوشیدند و به ردیف نشستند رو به روی تی وی هر سه تا با هم حرف می زنند یک دوجین اسم ردیف می کنند که من فقط بیرانوند رو میشناسم اونقدر بامزه حرص می خورند که دوست دارم لپ هاشون رو بکشم بازی که شروع میشه حرص خوردن های این سه تا هم اوج میگیره هر سه تا قرمز هستند ولی برای استقلالی هایی که وجود ندارند خط نشون میکشند و کری می خوانند صحنه های بازی رو تحلیل می کنند میوه می خورند با دهن پر داد و بیداد می کنند و بالاخره عیسی آل کثیر گل میزنه اونقدر داد می زنند و خوشحالی می کنند. که انگار وسط استادیوم دارم فوتبال نگاه می کنم بعد هم ده دقیقه مونده به پایان بازی یکهو می افتن به جون هم و همدیگه رو کتک می زنند به والله اگر متوجه شده باشم چرا به جون هم افتادن خلاصه که پرسپولیس برنده میشه و دربی صدم میره پی کارش

پ.ن:وقتی آشغالارو میذاری دم در، میری بهشون سر بزنی ببینی در چه حالن؟؟
مسلما نه!
پس از پیگیری افرادی که از زندگیت بیرونشون کردی دست بردار.