تولد کانال و بوی عطر تلخ و رفتن

سلام 

اتفاق های خوب همیشه پشت پیچ ایستاده اند فقط باید موقع راه رفتم حسابی سگرمه هامون توی هم نباشه و یا حواسمون به گوشی موبایل هامون نباشه و ببینیمشون که دستشون رو بگیرم و بهشون لبخند بزنیم و اجازه بدهیم که بپرن وسط بغلمون الان می خواهم پرده برداری کنم از یک راز از اینکه هی مرجان میگفت تو چرا دست نوشته هایت پرلکنده است و یک جا منسجم نمی نویسی از اینکه هی بنفش میگفت خلی ها اینها هی پخش و پلا نکن الان میخواهم بگم من کانال دار شدم و همه نوشته هام رو می گذارم اونجا بله چنین آزاده ای هستم من 

پ.ن:

فکر نکنی این دور بودن ها و سرد شدن هایت کار را به جاهای خوب میکشاند

به بیشتر کرخ  شدن من
به هر شب خواب دیدن
و سوزاندن دستم وقتی دارم به حرفهای نزده ات فکر میکنم...
فکر نکنی ندیدنت دلتنگیم را تشدید میکند،
شبها بی خوابم میکند
یا پریشان خواب
که از ترس کابوس هایی که تویشان دستهای من و تو جدا میشود و تو توی مه محو میشوی
لیوان آب میگذارم بالایِ سرم...
فکر اینکه بعد از چند سال و اندی که ندیدمت و نخواستی که مرا ببینی
با بغض از خواب بیدار شوم و به رنگ چشمانت که قهوه ای بود و چند رگه عسلی هم داشت را هم از سرت بیرون کن....
دور که میشوی؛
لابد چند هفته ای تب میکنم،
لابد کارم میکشد به سرم و به دست کبود شده و پوست حساسم فکر میکنم و بعد توی مغزم هی این فکر زنگ میزند که کسی که دور بودن از من از دستش برآمده شاهزاده یِ سوار بر اسبی که همیشه فکرش را میکردم نبوده،
بابانوئلی که توی کوله اش آرزوهایم را پنهان کرده هم نبوده...
عوض بودن کنارِ من
دوری را که انتخاب کنی؛
نهایت دو روز خوابت را میبینم و
یک ماه هزار بار این پهلو به آن پهلو میشوم،
تهِ تهش
ده بار چفت درِ اتاق پرو را باز میکنم و وقتی چشمان منتظر کسی را نمیبینم میفهمم که کسی انتظارم را پشت هیچ دری نمیکشد...
شش ماه ندیدنت که بشود هفت ماه،
دومین باری که کار داری بشود دهمین بار؛
دلم را حالی میکنم که زور در همه موارد جواب میدهد
الا مواردی که دل تویشان دخیل است..
حالیش میکنم که نمیشود آدم همیشه کار داشته باشد،
همیشه بار سفر روی دوشش باشد..
به قلبم میفهمانم که کسی که بخواهد چشمهایت را ببیند و دست هایت را بگیرد یک دقیقه را هم بس میداند.
دوست داشتنت هرچقدر هم که توی سلول هایم رفته باشد
باز که دور شوی و قدم برنداری برای پر کردن این فاصله
رفتن را یاد میگیرم
یک جوری که فکر کنی از اول هم تنها چیزی که بلد بودم همین رفتن و فراموش کردن بوده،
دلت که هوای گرفتن دستهایم را نکند
بی بغض خوابیدن را از حفظ میشوم،
آرامشت را که توی هرجایی پیدا کنی جز فاصله ی شانه هایم
یاد میگیرم که سرم پر از فکرت باشد و دست دراز شده ات را پس بزنم...
همه چیز را یاد میگیرم بعد از دور شدنت
سرد شدنت و سخت شدنِ دلت...
ولی من حتی وقتی دست از دوست داشتنت برداشتم
بازهم پر از حسرت روزهایی که میشد دوستت داشته باشم مثلِ قبل
که لابد نمیشد که هیچ وقت دوستم نداشتی...

دیروز توی خیابون یکی ازم پرسید ببخشید اسم عطرتون رو می تونم بپرسم؟بعد هم گفت نمام مسیر از سر میدون شعاع تا ۷ تیر رو دنبال رد بوی عطر من اومده .من که دیگه رفتم حتی دیگه بوی عطرم هم نیست والا 

یک آزاده تنهای خالی

سلام

بالاخره رفتم بانک و کارتم رو با بدبختی عوض کردم .حالا چرا ماجرا داشت .امضایی که آن وقت ها برای افتتاح حساب پای  مدارک زده بودم زمین تا آسمون با امضای الانم فرق داشت . بعد هی خانوم متصدی می گفت امضاتون فرق داره . نمی خونه . گفتم خب من می تونم اون امضایی که توی سیستم ثبت شده رو ببینم . یادم نمی یاد امضام چه شکلی بوده . می فرمودند که نه نمیشه . مشکل حراستی داره . گفتم الان من باید چی کار کنم . که فرموند از آقای رییس می پرسند و آقای رییس هم با یکی از این مشتری های خیلی پولدار جلسه داشتند منتظر شدم و آخرش هم رییس امضا رو بهم نشون داد و یادم اومد . وهمون شکلی امضا کردم و کارت رو گرفتم فقط یک عالمه منتظر موندم الکی .به مراودات آدم هایی که برای انجام امورات بانکیشون وارد بانک میشوند نگاه کردم چقدر پول داشتن و نداشتن توی میزان اعتماد به نفس آدم ها تاثیر داره بیشتر خانم هایی که اون وقت روز به بانک مراجعه کرده بودن خانم هایی بودند که پول آورده بوده برای پس انداز حالا واقعا پس انداز می کردند یا کار دیگه رو نمی دونم اما خانم هایی که به بانک آمده بودند پول داشتند مردها اومده بودند دنبال پول چک نقد کنند و پول بگیرند. خلاصه که یک عالمه ادم جدید دیدم آدم هایی که دغدغه هاشون هم با من و دوستانم فرق داشت زندگی می کردند و خیلی هم خوشحال بودند.کارم که تموم شد یک عالمه پیاده روی کردم یک عالمه و به این فکر کردم که این همه ادم هایی که توی خیابون از کنار من رد میشوند اصلا می دونند که من چه مرگم شده چی شده ام ؟؟نه نمی دونن اصلا براشون مهم نیست والا 

مهران مدیری میگه هیچ وقت موردی رو توضیح ندهید .هر کسی که چیزی رو توضیح بده ضعیف تره میگه به حاشیه ها کاری نداشته باشید فرصت بدهید زمان که بگذره اونهایی که قضاوت کردند خودشون متوجه میشوند که اشتباه کردند یک سال دو سال ۵ سال ۱۰ سال که بگذره حقیقت آشکار میشه اون وقت همه اونهایی که قضاوت کرده بودند میگن ااا این واقعیت اینطوری بود ما یک طور دیگه ای دیده بودیم . مهران مدیری رو به دوربین این حرف ها رو می زنه اما انگار داره به من میگه  پایان هر جمله هم سرش رو تکون میده که ااا  فهمیدی. لبهام رو گاز میگیرم که اشک هایم سرازیر نشود بعد هم یک نفس عمیق میکشم.من پیامبر نیستم که معجزه کنم توضیحی هم ندارم دوست ندارم آدم ضعیفی باشم من یک عالمه نشونه دارم از عطر و مدل حرف زدن و قلیون کشیدن و خوراکی های خوشمزه خوردن و ادامس خرسی و پاستیل و شکلات خانم گرفته تا حرف هایی که زدم اما فکر نکنم که کسی من رو یادش بمونه ابن همه آدم داریم این همه عمرن من بین این خیل عظیم یاد کسی بمونم . والا 

حالا می تونم ادعا کنم یک آزاده تنهام آماده برای تجربه های جدید.دیگه چیزی توی گذشته نیست که مانع باشه بهش امید داشته باشم . یک ،دو،سه ،چهار ،پنج پیش به سوی اتفاق های جدید هووورااا 

پ.ن:

گیج کننده‌ترین اقدامی 
که علیه خویش می‌توانیم بکنیم 
این است که بکوشیم 
قلب‌مان را به چیزی قانع کنیم 
که مغزمان می‌داند 
یک دروغ بزرگ است ...

بالاخره ماه صفر تموم شد

سلام 

اخیش ماه صفر بالاخره تموم شد.ماه سنگبنی بود.چه چیز هایی رو از دست دادم توی این ماه.من از دست دادم و جای زخمش هنوز هست .امروز از عصر تا حالا دارم باخودم کلنجار میروم که یک پیام تبریک حلول ماه ربیع رو برای یکی بفرستم اما دست و دلم نمیره .بعضی حسرت ها موندنش و دردشش خیلی جاودانه تر از براورده شدنشه هر بار به آخرین پیام نقش بسته توی پنجره اش نگاه می کنم و وسلام رو می بینم از نوشتن و ارسال منصرف میشم .

یک عالمه متن ادبی نوشتم از همون متن های دلی که سکته اش ته تهشه درست خط آخر می شینم سر فرصت ادیتش می کنم تا بفرستم اما بعد بی خیال میشم ولش کن برای رییس که بفرستم ته تهش میگه به جای این همه ذوق ادبی گفتگو رو برسون و می زنه توی ذوقم بقبه هم خیلی هنر کنن برایم بووس و قلب و دست و متشکرم میفرستند دلم یک جمله می خواهد توی جواب اوت همه کلمه ای که ردیف کردم متن های ادبی و دلگویه هایم رو نی فرستم برای خودم چه خوبه که تلگرام پنجره چت با خود رو داره .

پ.ن:

ما نمیتونیم اینجای قصه دست هم و ول کنیم و بریم
چون ما یه دنیا کارِ ناتموم داریم
کلی از قولامون مونده که هنوز انجامشون ندادیم
مثلا هنوز یه صندلی اضافه نذاشتی پشت میزِ دو نفره خودمون و نفرِ سومی و ننشوندی کنارمون و بهش نگفتی:از زندگیت بگو .خانوم میخواد بنویسه و خودتم مشغولِ خوردن کیک نشدی و یا یهو به کافه‌چی نگفتی آهنگ شدی همه دنیامِ زانیار و بذاره یا شاید خودت شروع کنی به خوندن آهنگ دخترِ بابای شماعی زاده
یا یکی از شعرای من و آخرشم غر بزنی : این چرا وزن نداره؟؟؟
هنوز هنرهایی و که بلدی و بهم یاد ندادی فرنگیس و نشونم ندادی
برای نفس کادو نخریدیم
و بقیشون و که هنوز بی اسمن و نبردیم پارک و ازشون عکس نگرفتی و لپاشون و نکشیدیم
برای موفقیت های هم دیگه دست نزدیم
وسط شهر داد نزدیم و نگفتیم این رفیقِ منه هاااا
هنوز کسی اسم معجزه زندگیمون و نمیدونه
باورامون هنوز ساخته نشده
و خیلی مونده تا زخمای قلبمون خوب شن
هنوز همکار نشدیم اونم تو یه اتاق روبه روی هم نه کنار هم.
هنوز کلِ دنیا رو نپیچوندیم و نرفتیم شکار آهو
راستی از اون فریادایی که قولش و دادی کلِ خونمون و بلرزونه برام نزدی
و میدونیم جفتمون که دیگه هیچ کسی مثلِ تو نمیتونه این دخترِ غرغروِ بداخلاق و دوست داشته باشه
و شبا بهش یادآوری کنه که پتو بذاره و حتما تا برق ها رو خاموش نکردن پاشه بره دستشویی 
کسی هم مثه من نمیتونه حرص خنثی ترین پسر دنیا رو در بیاره و با جیغ جیغاش تنبل خانِ قصه رو تا دیر وقت بیدار نگه داره و قانعش کنه کار و زندگی و مراودات آدم ها همه بازی شطرنجه و میشه بقیه رو همون طوری که دوست داری پیش ببری 
این دختر ترسو تا همیشه بدون شب بخیر های تو کابوس میبینه
من و تو یه دنیا کارِ ناتموم داریم که برای انجام دادنشون تا آخر دنیا وقت میخوایم
من حتی پای آخرین قرارمون میمونم .شده پاشم بیام توی جهنم می یام می دونی که کاری که بخوام انجام بدهم رو انجام میدهم 
تو جهنم منتظرم میمونی دیگه.مگه نه؟؟راستی عیدت هم مبارک صفر تموم شد خدا رو شکر 

ادامه از پست قبل

سلام

جزو آدم هایی هستم که خودم رو آزار می دهم . نمی دونم چرا . اما باز هم دارم خودم رو آزار می دهم. هی چشم هایم پر از اشک میشه . هی فکر میکنم یک اتفاقی داره می افته اما هیچ خبری نیست.

برای تو ....

بهت قول میدم نبینی منو، بهت قول میدم سراغت نیام
بهت قول میدم عزیز دلم، که چشمت نیوفته دیگه توو چشام
که انقد اشکام عذابت نده، دیگه قسمت روزگارت نشم
بهت قول میدم نمونم برم، که یک لحظه هم بی قرارت نشم
یه بارم نیارم دیگه اسمتو، با این بغضی که توی گلوی منه
قراره که خوشبخت باشی برو، بهت قول میدم دلم نشکنه
بذار نامه هاتو بهت پس بدم که فکرت نمونه دیگه پیش من
که با نامه هات خاطراتت رو هم بسوزونیشون توی آتیش من
به چشمای من اعتنایی نکن، به آهی که توی صدای منه
خداحافظی کن خداحافظی، بهت قول میدم دلم نشکنه
یه بارم نیارم دیگه اسمتو، با این بغضی که توی گلوی منه
قراره که خوشبخت باشی برو، بهت قول میدم دلم نشکنه
بذار نامه هاتو بهت پس بدم که فکرت نمونه دیگه پیش من
که با نامه هات خاطراتت رو هم بسوزونیشون توی آتیش من
به چشمای من اعتنایی نکن، به آهی که توی صدای منه
خداحافظی کن خداحافظی، بهت قول میدم دلم نشکنه

این پست ادامه دارد ...

سلام
شیفت روز تعطیل هم تا یک ساعت دیگه تموم میشه باید برم روزنامه دیشب یک شب سخت بود که تموم شد. سر درد داشتم در حد مرگ وچشم هایم نمی دید ،ترس برم داشته بود که نکنه کور بشم و دیگه نتونم ببینم و هیچی دیگه دنیا تاریک بشه با یک عالمه غصه خوابم برد از عواقب این البوم سیاوش قمیشی همینه دیگه، دیگه گوش نمی دهم به موزیک هایش. شیفت صبح روز تعطیل رو هم قبل از ده شروع کردم. تا الان بد نبوده خدا رو شکر ،دیگه کار کردن توی این خبرگزاری برایم جذابیت نداره. منم که خدای تغییر و رفتن .باید یک فکر جدید کنم که از این کرخی و رخوت بیام بیرون باشد که رستگار شوم .
 
مینا دو ساعت خالی داره بعد کلاسشون هم تشکیل نشده دوستانش هم نیستن زنگ می زنه بیام خبرگزاری گفتم بیا میگه نمی تونم اونجا بمونم میگم اوکی بریم بیرون میگم نهار خوردی میگه اره یک چیزهایی اما دلم نهار نمی خواهد هله هوله و کافی شاپ می خواهد میگم باشه بریم یک جای لاکچری چیپس و پنیر خوشمزه بخوریم با یک عالمه خوراکی خوشمزه نیم ساعت بعد مقل دو تا خواهر شونه به شونه هم راه میریم و تند و تند درباره کلاسشون و بچه ها حرف میزنه از خوابالو بودن نیاز و سگ ملوسی که داره بعد هم درباره دست بندهایش و واحدی که افتاده و به مامانش هیچی نگفته حرف می زنه .اصلا باورم نمیشه که این دختر جوان خوشگلی که رو به رویم نشسته همون مینا کوچولویی باشه که برای خنده هایش ضعف می کردم . کلی از در و دیوار کافی شاپ سلفی میگیره کلی هم از میز با شکوه چیپس و پنیر با معجون مخصوص مهیتو که خیلی خوشگل تزیین شده بعد منم نگاهش می کنم تا راحت حرف بزنه چیپس و پنیر زیاد و پر از پنیر حسابی هیجان زده اش می کنه و من غرق میشم توی گل برگ های پر پر و قرمز و صورتی روی حوض مستطیل کنار کافه مینا اونقدر از کافه خوشش اومده که همون جا دوستانش رو برای یک عصرانه دعوت می کنه. چقدر به دیدنش و سرک کشیدن توی دنیای دانشجویی و بی قید و بندش نیاز داشتم. دو ساعت حرف می زنه و اسنون ریسمون رو به هم می بافه بعد اون میره دانشگاه که به کلاس ۴ و ۴۵ دقیقه اش برسه منم میروم خبرگزاری .

میگن اگر یک ادم یک کاری رو ۲۱ روز انجام بده یا ۲۱ رو ترک کنه و انجام نده کلا ان کار رو فراموش می کنه و عادت همیشگیش میشه. من دارم فراموش می کنم ،نه من دارم سعی می کنم که فراموش کنم .من دلم می خواهد که همه چی رو فراموش کنم . من باید بکشم خودم رو که همه چی رو فراموش کنم . نمی دونم یک روز خوب می یاد ،یک روز خوب باید بیاد .

پ.ن:چند لحظه ساكت می‌مانم و بعد می‌گويم: خودت معنای زندگی رو بهتر از من مي دونی.
 زندگی يعني همين.
 نمی‌خوام دلداريت بدم اما گاهي چيزهايی در زندگي ما اتفاق می‌افته كه نمی‌تونيم از وقوع. شون جلوگيری كنيم.
 مي فهمی؟ نمی‌تونيم!
 نتوانستن در اين جور وقت‌ها تنها توضيحيه كه ميشه داد.
مصطفی_مستور

گفتم منم

سلام

 

ادامه نوشته

دیگه راهی نمونده

سلام

هفته آخر آبانماهه امروز که تقویم رو ورق طدم دیدم ااا آبان ماه ماه هشتم سال هم تموم شدو آذر داره خودش رو آماده می کنه .سومین فصل سال هم رسید به ایستگاه آخر عجب آبان ماهی بود ها اوه اوه برای پاییز امسال دلم برگ ریزون می خواست که خب نشد،دست پاییز درد نکنه که نه تنها بارون نداشت بلکه برگ ریزون هم نداشت.باید با آبان ماه خدا حافظی کنیم بره توی صندوقچه خاطره ها.

روزهای قبل از تعطیلی روزنامه ها رسما تعطیل هستند.خبرگزاری ها نیممه تعطیل من امروز که باید می اومدم .اما خب فردا هم شیفت خبرگزاری ام .عصر هم باید برم روزنامه .از دیشب دارم آلبوم سیاوش قمیشی رو گوش می دهم .پر از غم و غصه است  این حجم عظیم از غم و غصه واقعا نوبره و حال بهم زن  نمی گم دوستش دارم اما همین جوری هی پشت سر هم ریپیت میشه.برای خودم که این همه دلمشغولی برای غصه خوردن دارم بسه دیگه گوش دادن به این حجم بالای غم و غصه تا سر حد خودکشی می برتم والا چه کاریه؟؟

هیچ کاری ندارم . هیچ خبری هم نیست .نسیم رفته جشن امضا برای دومین کتابی که به قلمش منتشر شده میگه باز می خواستی چی رو فراموش کنی ؟میگم هیچی چطور ؟میگه تو هر وقت بخواهی چیزی رو فراموش کنی اول از همه موهایت رو شرابی می کنی .می گم ااا تو از کجا فهمیدی موهایم شرابی شده؟میگه دیروز دیدمم.میگم کجا؟میگه مرجان استوری گذاشته بود از تحریریه پر از خالی روزنامه داشتم استوری او رو نگاه می کردم تو هم ردشدی .ترکیب سورمه ای و شرابی یعنی آزاده در آستانه یک فراموشی درسته ؟؟میگم آره درسته خانم نویسنده.بعد هم با هم می خندیم.خوبیه نسیم اینه که وقتی می فهمه جوابهایم کوتاه و منقطع است یعنی نمی خواهم درباره موضوع حرف بزنم .استوری مرجان رو نگاه می کنم اون هم نه یک بار و دو بار چندین بار به آزاده ای که سرش رو انداخته پایین و از گوشه کادر رد میشه به حاشیه های سرخابی شال سورمه ایم و به رنگ موهایم .نگاه می کنم  چقدر این آزاده سر به ریز و نالانه؟؟چرا چشم هایم برق نمیزنه؟؟چرا نیشم تا بنا گوش باز نیست ؟؟چی شده ام ؟؟

دعوا و اخم و قهر تا یک جایی خوبه زیاد از حد و طولانی که بشه دیگه به درد نمی خوره . آدم با کسی قهر می کنه که دوستش داره که دلش می خواهد ارزش دوست داشتنش رو بیشتر و بهتر بدونه که دلش غنج می زنه برای منت کشی  انتظار تا یک حدی شیرین است .از اندازه اش که بگذره توقع میشود توقع داشتن هم اصلا خوب نیست . حس بدیه از کسی توقع داشته باشی اون وقت توقعت برآورده نشه اون وقت دیگه خودت رو نمی تونی ببخشی و داغون میشی. آدم ها وقتی در حالت عادی هستند فیلم بازی می کنند تظاهر می کنند خود واقعی شان را نشون نمی دهند. صبورند ؛مهربونن؛از خود گذشته اند؛لارج و اهل معاشرتند ،روشنفکر و به روز هستند. اما وای به روزی که عصبانی میشوند مثل یک آتش فشان فوران می کنند همه چیز رو توی صورتت بالا می آورند. در حالت عادی که همه خوبند . همه دیالوگ می گویند.درستش اینه که آدم ها در لحظه های عصبانیت و ناراحتی خودشون رو نگه دارند. کظم غیظ کنند و حرفی نزنند که با آب زمزم هم چرک و خونش پاک نشه.

دلم شور میزنه . دست و پام یخ کرده.می گم یا رومی روم یا زنگی زنگ درسته ؟با رییس هم همفکری می کنم از خیلی قبل تر باید یک تصمیم درست و درمون می گرفتم و از این حالت شیش و بش در می اومدم .رییس میره جلسه و تصمیم رو به خودم محول می کنه . خدا رو شکر امروز روزنامه ندارم می تونم سر ساعت همیشگی بزنم بیرون راه بروم و فکر کنم. این بار می خواهم یک تصمیم درست و درمون بگیرم که دیگه دست و پاهام یخ نکنه ،حالم بد نشه؛ دلم شور نزنه ؛استرس نداشته باشم دلم می خواهد برم امامزاده بشینم توی بازی نور و رنگ همه دلشوره هایم رو بسپارم به اون لوسترهایی که نور سبز دارند و سر پایینی خیابون رو با فراق بال بیام پایین .

پ.ن:کسی را نگه‌دار که بداند ده‌ثانیه مانده به انفجار
کدام سیم را قطع کند که قصه نمیرد! و
از دست نرود کسی را انتخاب کن که اسلحه‌اش
قبل از "شلیک" قفل می‌کند و خنجرش از شدتِ
بی‌تجربگی بریدن بلد نباشد!
از همان‌هایی که ذوقِ چای عصرِ کنارِ پنجره را
داشته باشد! حتی حوصله بی‌حوصلگی‌هایت و
دلشوره‌های وقت و بی‌وقت را! آدم باید
تا وقتی‌که جانی مانده برای عزیزم گفتن‌و جانم
شنیدن، کسی را پیدا کند، کـه بلد باشد کجا و
چه‌وقت دوستت دارم گفتنش بغل هم
داشته باشد که زندگی با «دوستت دارم‌های»
بغل‌دار بیشتر می‌چسبد...

یک پست طولانی،جمعه نوشت

سلام

چشم هایم رو که باز کردم . اولین چیزی که دیدم عروسک ستاره و ماه و بود . بعد پرت شدم توی خاطره ها همون روزی که توی ایستگاه مترو حقانی کادوی صورتی رو گرفتم و نیشم تا بنا گوش باز شد . بعد بهم گفت:تو برو خونه . خودم بهت  اس ام اس می دهم . واااای چند سالم بود اون وقت . تا خونه در کادوی صورتیم رو باز نکردم . خدا خدا می کردم بابا توی هال رو به روی تی وی نباشه که بخواهد بپرسه اون چیه دستت و من مجبور بشم دروغ بگویم . تا رسیدم انداختمش توی کمد . هیشکی هم خونه نبود . بعد که لباس هام رو عوض کردم . اول کاغذ کادوی دورش رو باز کردم بعد هم با دیدن ماه آبی رنگ و خنگ و پولیشی کلی ذوق زده شدم . از اول هم کلی عروسک داشتم .و همه ازعلاقه بی حد واندازه ام به عروسک های پولیشی و نرم خبر داشتند .لازم نبود به مامانم توضیح بدهم که از کجا خریدم  می گذاشت پای اینکه یک جا توی ویترین  یکی از مغازه های میرزای شیرازی خوشم اومده و خریدمش .هیچ وقت برای کی و کجایش توضیح پس  ندادم . اما عروسک ستاره بغل دستش با اون چشم های پلاستیکی براق رو مینا برام خرید که ماه  عروسکی تنها نباشه یادم نمی یاد از کی این دو تا دوست شدند و از ستون تخت آویزان شدند .  اما یادم هست که خیلی وقته که با هم دوست هستند .خب خدا رو شکر زنده ام که این همه خوب حافظه ام یاری می کنه که چی کجا بوده و چرا بوده . این بار هم تب و لرز و کابوووس های شبانه تمام شد.دوش می گیرم و همه اون ترس ها رو زیر دوش میشوم . حالا منم با لیوان نسکافه در دست که زیر نور کم رمق خورشید آبانماه  لیست پیام های تلگرامی رو چک می کنم.48 ساعت  توی خواب و بیدار خبرهایم رو رد کردم و کابوس دیدم  وحرص خوردم که چرا دو تا خبر توی کارتابل مونده و منتشر نشده . لینک گزارشی که برای مهدی فرستادم رومی بینم چقدرخوب صفحه بندی شده کیف می کنم .  خیلی وقته که با هم همکار هستیم . خیلی وقت .قبل از اینکه برایش گزارش رو بفرستم درباره آیتم های یک صفحه  ای که باید برایش بفرستم با هم حرف می زنیم . خروجی کار دقیقا  همون چیزی است که با هم حرف زده بودیم. ازش تشکر می کنم و دوست دارم  تند تر از گزارش اول گزارش  دوم رو برایش بفرستم . این مدل کار کردن رو دوست دارم. نقطه نظرات رییس رو هم برای خودم فور وارد می کنم . اندازه یک سر مقاله بلند بالا برایم نکته و مساله نوشته که باید در تولید گزارش مد نظر قرار بدهم . حال ندارم همه چیزهایی که نوشته رو بخونم . می دونم که یک عالمه حرف تکراری زده است.ما خب رییس رییس است و باید به حرف هایش گوش کنم.انگار که امتحان داشته باشم بعدا ازم می پرسه  که برایم چی نوشته بود.

خونه توی سکوت مطلقه . اما درون من آشوبه  هیچ  اتفاقی نیفتاده ها فکر میکنم که این دلشوره مسخره  تیر و ترکش های درد و مرضی است که داره از جونم بیرن می زند .به کارهای که باید انجام بدهم فکر می کنم . نهار  درست کردن رو دوست دارم جادوگری با مواد غذایی  رنگی رنگی می تواند حالم را بهتر کنه می تونه ذهنم رو ازاین همه درگیری تهوع آور دور کنه این دو روز در بی خبری محض بودم . یاد م رفته بود از  موسوی به خاطر زحمتی که برای 4شنبه کشیده بود تشکر کنم .اصلا نمی دونم چی به چی هست. بچه های خبرنگاررفته اندکرمانشاه تا هم از منطقه زلزله زده گزارش تهیه کنند و هم درجریان ماجراهای امداد رسانی باشند. همه هم لایو گذاشته اند  و از منظر خودشان درباره عمق فاجعه حرف زده اند.هیچ گزارشی درباره زلزله نخوندم و اصلا نمی دونم چی هست . فیلم ها رو دیده ام عکسها رو هم. درباره بی کفایتی مدیران حالم بهم می خوره حرف بزنم و چیزی بخونم . خدا کنه که دیگر اتفاقی نیفتد.خدا کنه که دیگر در بوته آزمایش های الهی قرار نگیریم .الهی آمین.

آبان ماه هم تموم شد  ماه صفر سنگین هم همینطور گفته بودند توی ماه صفر زیاد صدقه بدهید .تا چشم به هم بزنیم سال خروس هم تموم میشه دوست دارم امسال زود تموم  بشه . فکر می کردم می تونم از اول فروردین ماه کارهایم رو سبک تر کنم . اما زهی خیال باطل وامی که گرفتم رو باید دقیقا دو برابرش روبرگردونم . همه اش ذوق این رو داشتم که  تا آخر سال تموم میشه  ولی بدخورد توی برجکم باید تا پایان سال 97 قسط بدهم. خیلی بانک بیشعوره اصلا نمی دونم وامی که گرفتم چه بلایی سرش اومد که حالا باید این همه قسط بدهم .یک عالمه برنامه ریزی کرده بودم که از ابتدای سال 97 چنین کنم و چنان کنم ها خلاصه که فعلا همه اش مسکوت باقی ماند.

 کارهای صفحه ام تموم شد این پست رو از خونه شروع کردم و حالا پاراگراف آخرش رو  وقتی که صفحه ام رو بسته ام می نویسم . هنوز لرز دارم . خدا رو شکر که شوفاژ های تحریریه روشنه نفس که می کشم ریه هایم هنوز درد می گیره.همه چی خوب بود امروز به قول سردبیرمون با این قیافه رنگ پریده حسابی گناهکی و مظلوم شده ام. صفحه هیچ گیر و گوری نداره . هوا که تاریک میشه سردتر هم میشه . یک عالمه منتظرم  اما نمی دونم منتظر چی و یا چه کسی  اما منتظرم. منتظرم که اتفاق های خوب بیفته که شب سیاه به سر بیاد.که بارون بیاد. که دلم دیگه شور نزنه و قسط هایم تموم بشه. که راحت بتونم نفس کشم. که این همه خشم  بغض و نفرت نداشته باشم که منتظر نباشم . این انتظار لعنتی مثل تیک تاک ساعت  توی یک اتاق نیمه روشن حسابی روی اعصابمه .

پ.ن:میگن نویسنده ها و شاعرا برا اینکه خوب بنویسن، باید خیلی خوب ببینن. باید چند برابر آدمای دیگه و حتا بیشتر از عکاسا و نقاشا با جزئیات دقیق به همه چیز نگاه کنن.دیدین هرچی کیفیت دوربین بالاتره عکسا قشنگ ترن؟انگار هرچقد چشمای یه نویسنده خوب تر کار کنن، نوشته هاش قشنگ ترن!من میگم ما هممون نویسنده ایم. زندگیمون قصه ایه که مینویسیم.هممون شاعریم. شعرمون عشقیه که به عزیزانمون می ورزیم.چرا ما خوب نبینیم؟ ما خوب نگاه نکنیم؟هممون عکاسیم برای ثبت بهترین لحظه های زندگیمون.هممون نقاش تابلوهای خوش آب و رنگ احساسمونیم.

پس،

بیاین چشمامونو باز کنیم!یه دستمال برداریم شیشه های عینکمونو ها کنیم و تمیزش کنیم.بعد نگاه کنیم. خوب و دقیق و با جزئیات ببینیم. همه چیزو!حواسمون باشه به اینکه امروز چایی ای که مامانمون عصر برامون ریخت، خوشرنگ تر بود، پس حال دلش خوش تر بود لابد!حواسمون به درخت رو به روی پنجره اتاقمون باشه، که تو هر فصلی و هر ماهی و هر روزی یه رنگیه و یه حالی داره.نگاه کنیم و خوب ببینیم که کسی که ادعا می کنیم عاشقشیم دوست داره قهوه شو با چنتا قاشق شکر بخوره؟باید حواسمون باشه وقتی کلافه س  چی خوشحالش می کنه.وقتی عصبیه اشتهاش کم میشه.وقتی غمگینه تن صداش عوض میشه.و مفس های کشدار میکشه و پوز خندهای مسخره می زنه حواسمون هست که این چیزا رو ببینیم؟

اعتراف

سلام 

میدونی حس خفگی فقط برای دریا نیست،
فقط برای اتاق گاز گرفته نیست،
خفگی واقعی مال حرف هاست؛
مال کلمه هاست.
آدم ها خیلی‌هاشون تو حرف‌های نگفته‌شون غرق میشن.
این خفگی نمیکشتت،
اما زندگیت رو ازت میگیره...
حرف بزن،
حرف زدن یعنی زندگی...

ادامه نوشته

تب و لرز و سوپ و چایی و شبح بنفش پوش

سلام
چهار شنبه ها رو دوست دارم چون یک عالمه برایش برنامه خوشگذرونی تعریف کرده بودم. پست های اینستا گرامی خوشحال پر از رنگ و ارامش با کپشن های عشقولانه طور بعدش باید به بیست نفر توی دایرکت ها جواب پس می دادم که ای بابا انشالله دفعه بعد با هم اینجا فلان جاست،بابا جان این فقط یک عکسه ،خودم هم از توی چشم بودن خوشم می یاد . مرض دارم داشته هام رو دار دار کنم.حالا بعد از مدت ها توی سکوت مطلق خونه توی تب و بدن درد هی چشم هایم رو باز می کنم تازه یادم می افته که اوه اوه تمام دیشب رو توی تب سوختم و عرق ریختم سرفه کردم و ترسیدن ریه هایم رو از دست بدهم اب خوردم و خوابیدم بعد کابوووس دیدم که دارم غرق میشم . که گم شدم. که یک عالمه استرس کشیدم .الان تک تک سلول های بدنم خسته اند از بس که با ویروس ها ی سرماخوردگی جنگیده اند، تا ساعت ۳ بامداد بیدار بودم بعد بیهوش شدم تا ۶ از ۶ تا ۱۲ هم یک ساعت یک ساعت چشم هایم رو باز کردم فکر کردم من کجام؟چرا هوا روشنه و من خونه ام؟چرا همه جاساکته؟بعد یادم می افته که دیشب مثل تنور داغ بودم که نفس می کشم ریه هام درد میکنه که گوشم درد می کنه و دست چپم باز هم فلج شده.چهارشنبه دوست داشتنیم میشه چهارشنبه حکایت من و تب و درد و تنهایی.

چقدر من از تنهایی فراری بودم . از سکوت همه لذت می برند اما من سکوت رو دوست ندارم . دوست دارم خونه ام پنجره داشته باشه رو به کورسوی چراغ های شهر توی برج باشه که اگر یک وقت هوار زدم بلند بلند گریه کردم همسایه ها باشند. هیچ وقت خونه های بزرگ و ویلایی رو دوست نداشتم،هنوز هم از تنهایی می ترسم و متنفرم هنوز هم دلم نمی خواهد تنها باشم دست و صورتم رو که می شورم از قصد در اتاق را باز می گذارم که هوای سرد بیرون جایگزین هوای سنگین توی خونه بشه .برای خودم سوپ سبزیجات اماده درست می کنم تا سوپ جا بیفته یک لیوان چایی میریزم به شبح بنفش پوشی فکر می کنم که اروم اروم توی خونه میخزه رو تختی رو جمع می کنم به آزاده تب دار با چشم های گود افتاده و رنگ پریده توی ایینه قدی لبخند می زنم موهایم رو پشت سرم جمع می کنم و مچاله میشوم توی تخت .راستی تلگرام هم دیشب حالش بد بود سرورش قطع شده بود و کلا از دنیای اخبار بی خبر بودم. خبرها رو چک می کنم و می گذارم توی کارتابل هنوز هم دفتر تحریریه ام کار نمی کنه و خرابه لید و تیتر ها رو باید یک بار دیگه تایپ کنم . هیچ پیامی ندارم هیچی دست و پاهام از سرما سفید شده اند.از سکوت بدم می یاد اولین آهنگی که دارم رو پلی می کنم .ته گلوم میسوزه .چشم هایم پر از اب میشه گوشم درد می کنه پلک که می زنم قطره های قرمز خون شرره می کنه روی لب و چونه ام .لعنت به خون دماغ

پ.ن:‏آدما از اینکه ضعیفن گریه نمیکنن
‏گریه میکنن چون خیلی وقت بوده که قوی بودن
‏خسته شدن
‏کم آوردن..