تولد کانال و بوی عطر تلخ و رفتن
اتفاق های خوب همیشه پشت پیچ ایستاده اند فقط باید موقع راه رفتم حسابی سگرمه هامون توی هم نباشه و یا حواسمون به گوشی موبایل هامون نباشه و ببینیمشون که دستشون رو بگیرم و بهشون لبخند بزنیم و اجازه بدهیم که بپرن وسط بغلمون الان می خواهم پرده برداری کنم از یک راز از اینکه هی مرجان میگفت تو چرا دست نوشته هایت پرلکنده است و یک جا منسجم نمی نویسی از اینکه هی بنفش میگفت خلی ها اینها هی پخش و پلا نکن الان میخواهم بگم من کانال دار شدم و همه نوشته هام رو می گذارم اونجا بله چنین آزاده ای هستم من
پ.ن:
فکر نکنی این دور بودن ها و سرد شدن هایت کار را به جاهای خوب میکشاند
به بیشتر کرخ شدن من
به هر شب خواب دیدن
و سوزاندن دستم وقتی دارم به حرفهای نزده ات فکر میکنم...
فکر نکنی ندیدنت دلتنگیم را تشدید میکند،
شبها بی خوابم میکند
یا پریشان خواب
که از ترس کابوس هایی که تویشان دستهای من و تو جدا میشود و تو توی مه محو میشوی
لیوان آب میگذارم بالایِ سرم...
فکر اینکه بعد از چند سال و اندی که ندیدمت و نخواستی که مرا ببینی
با بغض از خواب بیدار شوم و به رنگ چشمانت که قهوه ای بود و چند رگه عسلی هم داشت را هم از سرت بیرون کن....
دور که میشوی؛
لابد چند هفته ای تب میکنم،
لابد کارم میکشد به سرم و به دست کبود شده و پوست حساسم فکر میکنم و بعد توی مغزم هی این فکر زنگ میزند که کسی که دور بودن از من از دستش برآمده شاهزاده یِ سوار بر اسبی که همیشه فکرش را میکردم نبوده،
بابانوئلی که توی کوله اش آرزوهایم را پنهان کرده هم نبوده...
عوض بودن کنارِ من
دوری را که انتخاب کنی؛
نهایت دو روز خوابت را میبینم و
یک ماه هزار بار این پهلو به آن پهلو میشوم،
تهِ تهش
ده بار چفت درِ اتاق پرو را باز میکنم و وقتی چشمان منتظر کسی را نمیبینم میفهمم که کسی انتظارم را پشت هیچ دری نمیکشد...
شش ماه ندیدنت که بشود هفت ماه،
دومین باری که کار داری بشود دهمین بار؛
دلم را حالی میکنم که زور در همه موارد جواب میدهد
الا مواردی که دل تویشان دخیل است..
حالیش میکنم که نمیشود آدم همیشه کار داشته باشد،
همیشه بار سفر روی دوشش باشد..
به قلبم میفهمانم که کسی که بخواهد چشمهایت را ببیند و دست هایت را بگیرد یک دقیقه را هم بس میداند.
دوست داشتنت هرچقدر هم که توی سلول هایم رفته باشد
باز که دور شوی و قدم برنداری برای پر کردن این فاصله
رفتن را یاد میگیرم
یک جوری که فکر کنی از اول هم تنها چیزی که بلد بودم همین رفتن و فراموش کردن بوده،
دلت که هوای گرفتن دستهایم را نکند
بی بغض خوابیدن را از حفظ میشوم،
آرامشت را که توی هرجایی پیدا کنی جز فاصله ی شانه هایم
یاد میگیرم که سرم پر از فکرت باشد و دست دراز شده ات را پس بزنم...
همه چیز را یاد میگیرم بعد از دور شدنت
سرد شدنت و سخت شدنِ دلت...
ولی من حتی وقتی دست از دوست داشتنت برداشتم
بازهم پر از حسرت روزهایی که میشد دوستت داشته باشم مثلِ قبل
که لابد نمیشد که هیچ وقت دوستم نداشتی...
دیروز توی خیابون یکی ازم پرسید ببخشید اسم عطرتون رو می تونم بپرسم؟بعد هم گفت نمام مسیر از سر میدون شعاع تا ۷ تیر رو دنبال رد بوی عطر من اومده .من که دیگه رفتم حتی دیگه بوی عطرم هم نیست والا
درخت دافعه دارد که سیب می افتد