یک روز خوب می یاد
سلام
دو ساعته که صفحه ورد رو باز کردم و دارم نگاهش می کنم. خوبم همه چی آرومه ببخشید که همین نوشته های گاه و بیگاه باعث میشه ناراحت بشوید . مرررسی که هنوز مهربونی رو پاس داشتید . همه ما آدم ها همون قدر که خوب و مهربون و منطقی هستیم درجه هایی از بدی و بد جنسی و بی منطقی داریم . این روزها ور بی منطقی درونم فعال تره. مهربونی ها رو پس می زنم . و خطا ها رو بد و بی چشم پوشی توی صورت آدم ها بالا می آورم . کیوان پزشکی خونده اما هیچ وقت طبابت نکرده .از اینکه یکی زیر دست هایش جان به جان آفرین تسلیم کند . می ترسه . هیچ وقت به این فکر نمی کنه که خب ممکنه یکی هم زیر دست هایش و با توانایی های تجربی و علمیش به زندگی لبخند بزنه . پک می زنه به سیگارش و میگه . وقتی با زندگی موافق نیستم چه کاریه که آدم ها را به زنده ماندن بیشتر بیشتر ترغیب کنم . کیوان بی خاصیت ترین دکتریه که می شناسم اون میگه وقتی وزن کم کردی آزاده صبور و مخ شاد رو با چربی های اضافی دادی رفت و این آزاده عصبی و منطقی از پس اون همه کوه گوشت و چربی باقی ماند . کیوان میگه فقط چشم هایت همون چشم هاست . بقیه حرف هایش چرته فقط دوست دارم جواب آزمایشم رو جلوتر از دکتر فوق تخصص برایم ترجمه کنه وگرنه اصلا دوست ندارم توی جایی بمونم که بوی سیگار مونده میده و من رو می ترسونه . دکتر الکی چند بار شاخص های داخل آزمایش رو نگاه می کنه و می گه اوه اوه داری می میری فا تحه بعد که چند تا چیز میز بدنت زیر خط فقر رو هم رد کردند که خیلی خطرناکند . بقیه اش هم لب مرز هستند .که باید مراعات کنی . با جعبه سیاه رنگ کمل روی میز بازی می کنم و حرفی نمی زنم . دروغ نگفتم اگه بگم مثل سگ ترسیده ام . اصلا قافیه رو باختم . این روزها تا بهم حرف می زنند. تا یک اتفاقی می افته فرتی اشکی میشوم . بغض راه گلویم رو می بنده و بعد سیل اشک هایم سرازیر میشه. کیوان لیوان اب جوش و یک بسته نسکافه رو می گذاره جلوی روم و میگه پس کو اون دختر شجاع و زبون دار که آدم جرات نمی کنه بهش حرف بزنه از ترس جرواجر شدن؟؟بعد هم می خنده و میگه می دونستی من حالم از این آزاده نالان بهم می خوره ؟؟میگم بخوره اصلا برام مهم نیست بعد هم بی خجالت اجازه می دهم اشک هایم قل بخوره روی لپ هام.
پنج شنبه هیچ کسی شیفت نموند با اینکه از دبیرمون متنفرم اما چون خواهش کرد گفتم اوکی بیکارم می یام . می خواستم با پسر عمه ام که اومده ایران و حمید رضا بریم نهار اما حسش نبود رفتم خبرگزاری شیفت تا ۱۲ همه چی خوب بود همه چی طبق روال من خبر می گذاشتم دبیرمون گند می زد به تیترها و خبرها رو منتشر می کرد . ساعت یک سر یک حرف مسخره تلفنی دعوامون شد فکر می کردم مثل همیشه منت کشی می کنه و همه چی تمام میشه اما این کار رو نکرد البته همیشه که قرار نیست اون طوری پیش بره که من دلم می خواهد . مثل بز تا ساعت 3 خبرگزاری بودم بعد هم بدن اینکه ساعت بزنم رفتم مشاوره پزشکی توانیر . دکار حرفهای خوبی زد. بدون ملاحظه کاری و لاپوشانی اونقدر حالم بد شد . که از توانیر تا میدون ولی عصر پیاده اومدم بعد هم رفتم خبرگزاری کارت زدم باز هم تا میدون منیره پیاده رفتم اصلا داغون ها . این روزها بهم حرف می زنن اشک می ریزم . حالم بد میشه اصلا یک عالمه هم خبر داشتم . این رزها دبیرمون توب خبرگزاری بد جوری روی اعصابمه . نمی بینمش هی خودش کرم میریزه . فکر می کردم من فقط حس بد بهش دارم بعدا فهمیدم که از 10 تا خبرنگار گروهمون 9 تامون همچنین احساسی داریم .نمیبینمش کار خودم رو انجام می دهم اما خب فایده ای نداره دیگه کرم می ریزه و اصلا هم دست بردار نیست .
روی رخت آویز داخل کمد هیچ مانتویی نیست . همه مانتوهام شسته شده اند . اما اتو ندارند . از بوی نرم کننده های خوشبو مست میشوم . کوه مانتوهای رنگی رنگی بهم چشمک می زنند .از اینکه این همه مانتو دارم خیلی خوشحالم . می دونم که زیاده و خیلی زیاده و خیلی ها هم هستند که لباس مناسب ندارند . قبول اما من مرض خرید مانتو دارم . همیشه مانتو لازم هستم . البته اعتراف میکنم که شلوار هم زیاد دارم . مخصوصا یک شلوار سبز دارم که اصلا نمی دونم چرا و به چه علتی من راضی شدم که اون شلوار رو با اون رنگ سبزش بخرم . یک بعد از ظهر جمعه عالی داشتم . پر از آرامش پر از خوشی . دلم می خواهد بخوتبم . چشم هایم رو می بندم و اتفاقا به یک خواب عمیق فرو می روم . ساعت 3 و خورده ای از خواب می پرم . آب میخورم که دوباره بخوابم اما فایده ای نداره . دیگر خواب از چشم هایم پر بسته و رفته .کوه مانتوهای شسته شده رو می گذارم کنار میز اتو هندزفری هایم رو توی گوشم می گذارم 16 تا مانتو اتو می کنم . بعد هم همه رو مرتب و منظم اخل کمد می چینم . حالا هر وقت به کمد پر از مانتوی اتو شده و مرتب نگاه می کنم حالم خوب میشه .
می خواستم یک عالمه بنویسم. از خودم از نگرانی هایی که این روزها گلویم رو فشار میده اما گفتنش فایده ای نداره . تنها کسی که می تواند به من کمک کنه خودم هستم و بس . از ناله بودن اصلا خوشم نمی آید . دوست هم ندارم بی قید و بی خیال باشم . الان همه چی آرومه لب مرز هستم اما هنوز سقوط نکردم . دوست دارم به خودم کمک کنم . پس قدم اول اینه که غر نزنم. می خواستم بنویسم و از همه تون معذرت خواهی کنم که نوشته های گاه و بی گاهم باعث نگرانی تون شده بود . می خوتستم بگم ببخشید . من خوبم قول می دهم که وباره خیلی زود تبدل میشوم به همون آزده همیشگی . اما خب باید اعترافکنم که به انرژی های مثبتتون احتیاج دارم. همه چی درست میشه می دونم که یک روز خوب می یاد .
پ.ن:بعد از داشتنم دست از دوست داشتنم بر ندار؛
باز تو خیابون روسریمو بکش جلو و محکم تر از همیشه دستمو بگیر،
باز برام آهنگ بفرست با یه قلب زیرش که بدونم این حرفارو باید با صدای تو بشنوم نه با صدای خواننده،
بازم وقت و بی وقت خبر بگیر ازم،هی بخواه که باهام وقت بگذرونی،
بارون زدنی صدام کن،
گرمت شدنی بگو بهارنارنج میخوای با عطر بودن من...
باز وقتی رو به روتم عکسمو نشونم بده و بگو که برای خودم هیچ برای عکسامم میمیری،
بعد از داشتنم؛
باز یادت بمونه تولدمو،
روز دخترو،
روز مادرو،
هر روز دیگه ای که ربط داره و نداره به منو...
برام گل بگیر؛
نرگس،
رز،یه دسته پر از صد تومنی...
بعد از داشتنم هم دوستم داشته باش یه جور که انگار هنوز آرزوته داشتنم...
درخت دافعه دارد که سیب می افتد