یک روز خوب می یاد

سلام

دو ساعته که صفحه ورد رو باز کردم و دارم نگاهش می کنم. خوبم همه چی آرومه ببخشید که همین نوشته های گاه و بیگاه باعث میشه ناراحت بشوید . مرررسی که هنوز مهربونی رو پاس داشتید . همه ما آدم ها همون قدر که خوب و مهربون و منطقی هستیم درجه هایی از بدی و بد جنسی و بی منطقی داریم . این روزها ور بی منطقی درونم فعال تره. مهربونی ها رو پس می زنم . و خطا ها رو بد و بی چشم پوشی توی صورت آدم ها بالا می آورم . کیوان پزشکی خونده اما هیچ وقت طبابت نکرده .از اینکه یکی زیر دست هایش جان به جان آفرین تسلیم کند . می ترسه . هیچ وقت به این فکر نمی کنه که خب ممکنه یکی هم زیر دست هایش و با توانایی های تجربی و علمیش به زندگی لبخند بزنه . پک می زنه به سیگارش و میگه . وقتی با زندگی موافق نیستم چه کاریه که آدم ها را به زنده ماندن بیشتر بیشتر ترغیب کنم . کیوان بی خاصیت ترین دکتریه که می شناسم اون میگه وقتی وزن کم کردی آزاده صبور و مخ شاد رو با چربی های اضافی دادی رفت و این آزاده عصبی و منطقی از پس اون همه کوه گوشت و چربی باقی ماند . کیوان میگه فقط چشم هایت همون چشم هاست . بقیه حرف هایش چرته فقط دوست دارم جواب آزمایشم رو جلوتر از دکتر فوق تخصص برایم ترجمه کنه وگرنه اصلا دوست ندارم توی جایی بمونم که بوی سیگار مونده میده و من رو می ترسونه . دکتر الکی چند بار شاخص های داخل آزمایش رو نگاه می کنه و می گه اوه اوه داری می میری فا تحه بعد که چند تا چیز میز بدنت زیر خط فقر رو هم رد کردند که خیلی خطرناکند . بقیه اش هم لب مرز هستند .که باید مراعات کنی . با جعبه سیاه رنگ کمل روی میز بازی می کنم و حرفی نمی زنم . دروغ نگفتم اگه بگم مثل سگ ترسیده ام . اصلا قافیه رو باختم . این روزها تا بهم حرف می زنند. تا یک اتفاقی می افته فرتی اشکی میشوم . بغض راه گلویم رو می بنده و بعد سیل اشک هایم سرازیر میشه. کیوان لیوان اب جوش و یک بسته نسکافه رو می گذاره جلوی روم و میگه پس کو اون دختر شجاع و زبون دار که آدم جرات نمی کنه بهش حرف بزنه از ترس جرواجر شدن؟؟بعد هم می خنده و میگه می دونستی من حالم از این آزاده نالان بهم می خوره ؟؟میگم بخوره اصلا برام مهم نیست بعد هم بی خجالت اجازه می دهم اشک هایم قل بخوره روی لپ هام.

پنج شنبه هیچ کسی شیفت نموند با اینکه از دبیرمون متنفرم اما چون خواهش کرد گفتم اوکی بیکارم می یام . می خواستم با پسر عمه ام که اومده ایران و حمید رضا بریم نهار اما حسش نبود رفتم خبرگزاری شیفت تا ۱۲ همه چی خوب بود همه چی طبق روال من خبر می گذاشتم دبیرمون گند می زد به تیترها و خبرها رو منتشر می کرد . ساعت یک سر یک حرف مسخره تلفنی دعوامون شد فکر می کردم مثل همیشه منت کشی می کنه و همه چی تمام میشه اما این کار رو نکرد البته همیشه که قرار نیست  اون طوری پیش بره که من دلم می خواهد . مثل بز تا ساعت 3 خبرگزاری بودم بعد هم بدن اینکه ساعت بزنم رفتم مشاوره پزشکی توانیر . دکار حرفهای خوبی زد. بدون ملاحظه کاری و لاپوشانی اونقدر حالم بد شد . که از توانیر تا میدون ولی عصر پیاده اومدم بعد هم رفتم خبرگزاری کارت زدم باز هم تا میدون منیره پیاده رفتم اصلا داغون ها . این روزها بهم حرف می زنن  اشک می ریزم . حالم بد میشه اصلا یک عالمه هم خبر داشتم . این رزها دبیرمون توب خبرگزاری بد جوری روی اعصابمه . نمی بینمش هی خودش کرم میریزه . فکر می کردم من فقط حس بد بهش دارم بعدا فهمیدم که از 10 تا خبرنگار گروهمون 9 تامون همچنین احساسی داریم .نمیبینمش کار خودم رو انجام می دهم اما خب فایده ای نداره دیگه کرم می ریزه و اصلا هم دست بردار نیست .

روی رخت آویز داخل کمد هیچ مانتویی نیست . همه مانتوهام شسته شده اند . اما اتو ندارند . از بوی نرم کننده های خوشبو مست میشوم . کوه مانتوهای رنگی رنگی بهم چشمک می زنند .از اینکه این همه مانتو دارم خیلی خوشحالم . می دونم که زیاده و خیلی زیاده و خیلی ها هم هستند که لباس مناسب ندارند . قبول اما من مرض خرید مانتو دارم . همیشه مانتو لازم هستم . البته اعتراف میکنم که شلوار هم زیاد دارم . مخصوصا یک شلوار سبز دارم که اصلا نمی دونم چرا و به چه علتی من راضی شدم که اون شلوار رو با اون رنگ سبزش بخرم . یک بعد از ظهر جمعه عالی داشتم . پر از آرامش پر از خوشی . دلم می خواهد بخوتبم . چشم هایم رو می بندم و اتفاقا به یک خواب عمیق فرو می روم . ساعت 3 و خورده ای از خواب می پرم . آب میخورم که دوباره بخوابم اما فایده ای نداره . دیگر خواب از چشم هایم پر بسته و رفته .کوه مانتوهای شسته شده رو می گذارم کنار میز اتو هندزفری هایم رو توی گوشم می گذارم 16 تا مانتو اتو می کنم . بعد هم همه رو مرتب و منظم اخل کمد می چینم . حالا هر وقت به کمد پر از مانتوی اتو شده و مرتب نگاه می کنم حالم خوب میشه .

می خواستم یک عالمه بنویسم. از خودم از نگرانی هایی که این روزها گلویم رو فشار میده اما گفتنش فایده ای نداره . تنها کسی که می تواند به من کمک کنه خودم هستم و بس . از ناله بودن اصلا خوشم نمی آید . دوست هم ندارم بی قید و بی خیال باشم . الان همه چی آرومه لب مرز هستم اما هنوز سقوط نکردم . دوست دارم به خودم کمک کنم . پس قدم اول اینه که غر نزنم. می خواستم  بنویسم و از همه تون معذرت خواهی کنم که نوشته های گاه و بی گاهم باعث نگرانی تون شده بود . می خوتستم بگم ببخشید . من خوبم قول می دهم که وباره خیلی زود تبدل میشوم به همون آزده همیشگی . اما خب باید اعترافکنم که به انرژی های مثبتتون احتیاج دارم.  همه چی درست میشه می دونم که یک روز خوب می یاد .

پ.ن:بعد از داشتنم دست از دوست داشتنم بر ندار؛

باز تو خیابون روسریمو بکش جلو و محکم تر از همیشه دستمو بگیر،

باز برام آهنگ بفرست با یه قلب زیرش که بدونم این حرفارو باید با صدای تو بشنوم نه با صدای خواننده،

بازم وقت و بی وقت خبر بگیر ازم،هی بخواه که باهام وقت بگذرونی،

بارون زدنی صدام کن،

گرمت شدنی بگو بهارنارنج میخوای با عطر بودن من...

باز وقتی رو به روتم عکسمو نشونم بده و بگو که برای خودم هیچ برای عکسامم میمیری،

بعد از داشتنم؛

باز یادت بمونه تولدمو،

روز دخترو،

روز مادرو،

هر روز دیگه ای که ربط داره و نداره به منو...

برام گل بگیر؛

نرگس،

رز،یه دسته پر از صد تومنی...

بعد از داشتنم هم دوستم داشته باش یه جور که انگار هنوز آرزوته داشتنم...

چهار شنبه

سلام
فردا اخرین روز کاریه این هفته هم تموم شد. خدا رو شکر فردا صبح زود برنامه دارم بعدش رو ولی اصلا دوست ندارم از شرق باید بروم غرب دختر خوبی باشم جواب آزمایش رو بگیرم مشاوره های اقا یا خانم دکتر رو گوش بدهم لبخندهای ژکوند بزنم بعد هم برگردم منتظر عصر بمونم و برم بشینم توی مطب دکتر ثانیه ها رو بکشم هی نفس عمیق بکشم تا خانم منشی که ریز ریز با تلفن حرف می زنه و باخودکار آبی روی تقویم رو مبز دایره میکسه و هی پر رنگ و پر رنگ ترش می کنه بهم بگه شما بفرمایید داخل بعد هم دوباره به حرف زدنش ادامه بده .دکتر رو دوست ندارم یعنی اگر دکتر نبود هیچ وقت باهاش همصحبت نمیشدم. فهوه و بیسکوییت می خوره و یک نگاه به جواب آزمایش می ندازه بعد هم میگه کارت رو که عوض نمی کنی . خودت هم که عوض نمیشی این فاکتورها همه اش خطرناک اند.حالا من هی بگم و تو هی گوش نده ،بعد هم داروهام رو تجدید و تعویض کنه و خلاص . یعنی از خدا می خواهم که این سناریوی تکراری همین جوری تکرار بشه لطفا . گفتن نداره اما مثل سگ می ترسم از فردا از حرف زدن با دکتر از چیزهایی که می خواهد بگه . این روزها همه اش اشکی ام . همه اش کلافه ام . کاش برن گمشن این روزهای بیشعور .

پ.ن:فراموشی ...
یه "نعمته" که خدا بهمون‌ داده تا زندگیامون
راحت تر بگذره.آدما دلشون می‌ گیره
از نبودنِ کسی..
ولی این نعمت که باشه ،یه جورایی
از همون لحظه های اول شروع میکنن
به عادت کردن..حتی اگه دلبستگیشون خیلی قوی باشه؛
این فراموشی از اون وابستگی قوی تره!
ولی اگه‌ اون طرفِ قضیه "خودت" باشی،
قصه فرق میکنه!
فراموشی تبدیل میشه به یه "درد"...
میفهمی چی میگم؟
اگه قرار باشه‌ اون‌چیزی که فراموش میشه تو باشی
دلت نمیخواد کسی به نبودنت عادت کنه..
فراموشی برای کسی که قراره از یاد بره
یه "درده" تا یه نعمت...

همه عمرمون توی انتظاریم فکر کن

سلام 

مررسی از احوال پرسی هاتون .خوبم .شاد نیستم .اما خوبم . همه چی طبق روال همیشگی پیش میره و فعلا منتظرم . اصلا دقت کردید همه عمرمون رو منتظریم . منتظریم بزرگ بشیم بریم مدرسه بعد منتظریم تابستون بشه مدرسه تعطیل بشه منتظریم لیسانس و فوق لیسانس بگیریم منتظریم شوهر کنیم و زن بگیریم بعد باز انتظار می کشیم که پدر بشیم و مادر. کلا نافمون و با انتظار بسته اند و چقدر متنفرم از این انتظار. 

امروز داشتم خبرمی نوشتم خبر یک کلاهبرداری یک میلیارد تومنی بعد یکهو بوی بارون مشامم رو قلقلک داد چقدر خوب بود . بارون به وقت مرداد خیلی کیف داشت ، مرررسی از خدا برای این حال چند دقیقه ای که وسط روزهای گرم و شرجی تهران یکهو مهمونمون کرد. مرررسی خدا.

حال و حوصله بازی با کلمه ها رو ندارم این روزها گوشه راست تختم امن ترین جای دنیاست و موزیکی که دایم گوش می دهم . فقط دوست دارم این روزهای پر التهاب زود تموم بشوند. الهی آمین 

پ.ن

بعضیامون واقعا آدم روزهای سخت نیستیم..!

و دقیقا همونجاس که زندگی دهن آدمو صاف میکنه تا بهت یاد بده "باید" قوی باشی، یه وقتایی که شاید اصلا فکرشم نمی کردی همچین اتفاقایی واست بیوفته درست جایی که فک میکنی حالا دیگه موقع تجلی آرزوهات و خواب خیالات و اون تصوراتی که شاید در گذشته نه چندان دور از آینده ای که الان باشه داشتی؛ با اون چیزی ک الان میبینی خیلییییی فاصله داره...
اون وقته که میگی "زکی" اونوقته که تاااازه میفهمی زندگیه واقعی چیه و تا الان تو خواب و رویاهات زندگی می کردی! اونوقته که باید خیلیییی از واقعیتای تلخی رو که قبلا اصن نمیدیدشونو واست محسوس نبود؛ کاملا واست ملموس میشه حتی... اون موقعس که میفهمی هیچکی جز خودت نمیتونه زندگیتو نجات بده... شاید اولش احساس کنی قربانی هستی یا دیگه واسه خیلی چیزا دیر شده ولی خیلی زود میفهمی باید برای چیزایی که می خوای تو زندگیت داشته باشی خودت تلاش کنی.... "فقط خودت" واین واسه یه آدم درون گرا که با تنهاییاش و دنیای خودش بزرگ شده خیلی سختههههه... اون موقعس که میفهمی "مجبوری" و باید خودت تغییر کنی تا دنیای اطرافتم تغییر کنه ولی خیلی سخته... و بعضی چیزا رو در خودت نمیتونی تغییر بدی حتی! یا فکر میکنی غیر ممکنه، اون موقعس که میشکنی و به هر چیزی متوسل میشی تا فرار کنی از شرایط تا یه جورایی زیرابی بری و فکر میکنی اینجوری واست بهتره... چرا؟! چون انقد اعتماد به نفس نداری و خودتو باور نداری یا حتی حالشو نداری که بدونی خودت میتونی خیلی چیزارو عوض کنی.... ولی اگه یکم با خودت خلوت کنی میبینی راه گریزات همه بیراهن و یه نفر مث تو که باید طبق اصول و حساب شده پیش بره نمیتونه بزنه جاده خاکی پس صرف نظر میکنیو تصمیم میگیری تلاش کنی بجنگی امیدوار باشیو.... و.... توکل کنی
و به خودت هر روز بگی:قول میدم درست بشه!!!

 

مامان

سلام
باید اتاق رو مرتب کنم تا فکرهای توی سرم هم مرتب بشوند باید یکی یکی لباس عا رو تا کنم کشوهای دراور رو در بیارم و روغن بزنم که جیر جیر نکنند بعد تخت رو جا به جا کنم و پشت تخت و زیرش رو جارو برقی بکشم این گردو خاک که هنه جا هست حاله من رو بهم میزنه تمرکزم را از بین میبره نمی تونم راحت رو تخت ولو بشم به سقف نگاه کنم و دوتا ادامس خرسی زرد و قرمزی که با هم خوردم رو باد کنم و رویا ببافم .باید بلند بشم از یک جایی شروع کنم برادر زاده هام خونه ما هستند. محمد جواد کوچولو داره التماس میکنه که تدی رو برایش بیارم پایین میگه عمه فقط بووسش می کنم دوست دارم وقتی اینطوری زبون میریزه بچلونمش سطل اشغال اتاقم جلوی پامه توی سطل پر از ورق های باطله و رسیدهای عابربانک جیب مانتوم رو تازه خالی کردم توی سرم یک چیزی حرکت می کنه انگار که رفتم یک جای بی صدا محمد جواد رو می بینم که دهانش باز و بسته میشه اما صدایش رو نمیشنوم . فندوق خان ایستاده دست به کمر روبه رویم و داره از دوست داشتن تدی حرف می زنه حتما.حالا علی رو هم می بینم که توی استانه در اتاق ایستاده یک چیزی می گه و بعدش مامانم هم می یاد دست های مامان چقدر سرده وقتی سر شونه هام رو می گیره یک صدای زنگ دار می پیچه توی سرم حالا صدا ها رو می شنوم علی داره به باباش زنگ می زنه مامان داره گریه می کنه فندوق دستم رو گرفته چی شد من باز خون دماغ شدم خون مثل شیر سماور داره از دماغم شرشر میریزه خون سرد قرمز رقیق رقیق رقیق رقیق .

بالاخرع گردو خریدم ۱۰ تا فال خریدم ۸ تومن البته ۵ تومنی هم داشت ریز تر بودند اما من دوست داشتم ۸ تومنی بخرم بعد هم تا خونه توی ذوق بودم ذوق گردو ها مثل اون وقتی که اپ پاش هایی هوایی رو می بینم برای گردو ها هم ذوق داشتم.دوست داشنم برسم خونه سر فرصت بشینم گردوهای فالی که خودم برای خودم خریدم رو بخورم.

از بیمارستان متنفرم از دیوارهای ابی کم رنگ و ملحفه هایی که بوی بتادین و ساولون می دهند سردم میشه .مامانم یک صندلی می گذاره کنار تخت و همه چی رو به بابا تلفنی گزارش میدهد. خون دماغم بند نمی یاد ولی هوشیارم صداها رو می شنوم بو ها رو حس می کنم حرف گوش می دهم و سرم رو تکون نمی دهم .حمید بنده خدا رفته دنبال داروها خانم پرستاری که موهایش رو خیلی سفت و محکم بسته و تریپ رفاقت ریخته میگه خب آزاده خانم خوبی با سر جواب می دهم میگه فعلا اب نخور باز هم سرم رو تکون می دهم حرف هایش و توصیه هایش رو از بر هستم بهم لبخند می زنه منم بهش لبخند می زنم بعد هم به مامانم میگه چیزی نیست مادر جون الان خوب میشه مامانم نگاهش نمی کنی دستم رو گرفته و تند و تند صلوات میفرسته به لبهای مامان که تند تند روی هم می افتند و باز میشوند نگاه می کنم یک صدایی داره اسم من رو صدا می کنه یک صدای خنده یکی با خنده میگه آزاده بعد ام غش غش می خنده دوست دارم ببینم کیه صدای خنده ادامه داره دستم رو می گیرم به دیوارها خیسند و نمدار خااااک تو سرم من که تاریکی می ترسم چرا این همه راه اومدم توی این دالان جایی که ایستادم وسط دالان باید باشه بغض می کنم باز همون صدای پر ذوق میگه ِآزاده چن قدم دیگه که جلو می روم نور رو می بینم خدا رو شکر حالا تند تند قدم بر می دارم بیرون دالون روشنه چشم هایم رو نور می زنه افتاب هم هست یک خانومه ایستاده بیرون باغ نیست اما زمین چمن کاری شده می روم می شینم روی یک سکو به خانومه نگاه می کنم که دختر کوچولوش رو داره از دور می پاد دختر کوچولو موهایش بازه و فرفر خورده یک پیراهن سفید بدون چین پوشیده خدا رو شکر از آن دالون سیاه و تاریک اومدم بیرون دخترک هی خم و راست میشه حالا می تونم دست هایش رو ببینم که پر از گل های زرده از همین گل هایی که لابه لای چمن های پارک در می یان چقدر دوست داشتم یک دختر داشته باشم می روم توی رویا .داره باد می یاد موهایم پخش و پلا توی هواست،اصلا نمی دونم کجام .از رویا اومدم بیرون از بس نشستم کمرم درد می کنه می ایستم و دور و برم رو نگاه می کنم یک کوچه است که در خونه هایش پشت به حایی که من نشستم باز میشه .کوچه رو باید تا ته برم تا به خیابون برسم . باد همچنان با موهام بازی می کنه افتاب هست اما گرم نیست . قدم که بر می دارم همان دختر کوچولو رو می بینم اومده جلوم ایستاده دست می کشم توی موهایش لپ های نرمش ..دخترک هنوز با گل زردهایی که چیده درگیره مامانش هم نیست می روم سمت کوچه حس می کنم که دخترک هم پشت سرم داره راه می یاد برمی گردم می بینم اره میگم کجا داری می یای؟؟میگه ببین مامان ...مامان....مامان....مامان...یکهو خالی میشم با چشم های گرد شده دخترک رو نگاه می کنم موهام رو با ضرب و زور باد پشت گوشم می فرستم می شینم روی دو زانو حالا قد دخترک هستم میگم کوچولو مامانت کوش؟؟گل هایش رو بی خیال میشه و من رو بغل می کنه میگه مامان ...یخ کردم چشم هایم رو که باز می کنم مامانم روی صندلی کنار تخت خوابیده .ته

حلقم مزه خون میده سرم دیگه سنگین نیست می تونم نفس بکشم ساعت ۷ صبح شده اون خانم پرستاره جایش رو به همکارتازه نفسش داده خانم پرستار میگه حالت خوبه ؟؟میگم بله ممنون ..فشارت خیلی پایین بوده ها الان میگم بچه ها فشارت رو چک کنند گرسنه نیستی ؟؟میگم نه مامانم رو بیدار کنم بریم خونه می خنده و میگه الهی بودی حالا اون تقایی که بیرون روی صندلی ابی ها خوابیده با تو نسبتی داره چشم بسته می ونم که حمید بیرون مونده .یعنی من اونقدر عمر می کنم که این همه اذیت هاییهای که کردم رو جبران کنم؟؟

پ. ن :فقط وقتی بگویید دوستت دارم ، که دوستش داشته باشید.
که بپذیرید باقی زندگیتان را کنارش بگذرانید.
به همه نشانش بدهید. دستش را بگیرید و دنیا را بگردید.
وقتی که تک تک سلول های جسمتان فریاد بزند. که چشمانتان ، لبریز از عشق باشد.
که حاضر باشید جان را فدایش کنید.
فقط وقتی بگویید دوستت دارم که آماده باشید و نه تنها.
که بالغ و متفکر و بزرگ شده باشید. همین دو کلمه ساده، خروارها تعهد و مسئولیت دارد.
فقط وقتی بگویید دوستت دارم که معنایش را بدانید. معنای خودتان و معنای زندگیتان.
و فقط به کسی بگویید دوستت دارم که بودن کنارش، با ارزش تر از تنها بودن باشد.
وگرنه این دوستت دارم، بوی تلخ تنهایی و جدایی میدهد.

تنهایی را ارزان نفروشید. به لبخندی، به نگاهی، به حرفی.

نقطه ته خط

سلام

تمام دیشب رو بیدار بودم و نخوابیدم .حالا خودم هم ازدیدن آزاده ای که پای چشم هایش گود افتاده و کبود شده و با یک نگاه مات از توی آیینه بهم ذل زده وحشت می کنم . می دونید یکهو همه چی بهم میریزه  همه  رشته های آدم پنبه میشه و هیچی بدتر از این نیست که خودم داغون و پریشون میشوم بعد مجبورم جور دیگران رو هم بکشم . دیروز سر یک شکایت مسخره برای قدرت نمایی سه ساعت الکی دادسرای مطبوعات بودم  با اینکه می دونستم ته تهش با یک تعهد ساده همه چی ریف میشه اما خب سه ساعت بلاتکلیف بودم . بعد هم تا برسم خبرگزاری خیلی دیر روز کاریم شروع شد .  اون هم چه روز کاری وحشتناکی .تاخبرهایم را بگذارم و منتشر یشه با دبیر احمقون توی خبر گزاری کل کل داشتم.از این همه جنگ اعصاب حالم داره بهم می خوره. خوبه که دیگه خون دماغ نمیشوم. 

ساعت دو مثل همیشه رفتم روزنامه رسیدم روزنامه خبر رسید که  یک سرباز توی پادگان همخدمتی هایش را به رگبار بسته .خبرهای ضد و نقیض بعدش و بعد تر از آن فشاری که از اتاق خبر و دبیرمون به من وارد میشد که ته و توی  ماجرا را در بیار و زود خبر رو نکمبل کن . پادگان برای ارتش بود .وخب ارتش همین جوری بسته است انگار که همه ارتشی ها در یک جزیزه دور افتاده اند.همه اتفاقاتی که می افته همه اش در سکوت کامل خبری  انجام مبشود  و من رسما آسفالت شدم تا در آوردم که 4 نفر کشته شده اند و 8 نفر مجروح . بعد هم یک فکس از روابط عمومی ارتش ارسال شد که نوشته بود موضوع در میدان تیر اتفاق افتاده است و اصلا انتقام گیری در کار نبوده است.هر چی بنویسید حساب کارتون با معاونت حقوقی است و این حرف ها. استرس خبرها که تموم شد . سر دبیر روزنامه آمد که آزاده  همه اتفاق هایی که در پادگان برای سربازها افتاده از جمله ماجرای آبیک رو کنار هم بچین و گزارش بنویس . تا 7 داشتم سرچ می کردم .لید  تیتر بنویسم و جمع و تفریق که کجا چند تا آذم مجروح شده و کجا چند تا آدم کشته  شده ساعت شد 7 و 45 دقیقه . در کمتر از 21 ماه 4 تا حادثه در پادگان ها داشته این  آبیک و کلانتری دشتستان و کانون اصلاح و تربیت در یاسوج جاهایی بودند که یکهو سربازهایش  آمپر چسبوندند و به روی هم خدمتی هاشون رگبار بسته اند .سر دبیر خودش گزارش رو خوند چند تا جمله رو بالا و پایین کرد فقط چند تا جمله و کلی غر زد که گزارش نویسی بلد نیستی و باید از پایه شروع کنی اصلا دیگه دل به کار نمی دهی و همیشه طلبکاری . یعنی من واقعا دیروز رسما آسفالت شدم .و تهدید  در این باره که البته که فکر نکنی خیلی بلدی ها هیچی نیستی.

دلم بارون می خواهد یک بارون ریز ریز و یکک ریز . باید بشینم یک عالمه فولدر رو آرشیو کنم . دلم  نوشتن هم می خواهد . الان که این همه شلوغم دوست دارم بی خیال مداد هایم رو تراش کنم یک دسته ورق سفید بردارم پاهام رو بندازم روی پایم و روی مبلی که سه کنج دیواره توی گوشه حاله چمباته بزنم و تند تند بنویسم . اونقدر که نوک مداد ها پهن بشود. و تراش لازم بشوند .دلم حرف زدن می خواهد . اونقدر این مدت خود سانسوری کردم که دیگه رسما آزاده را فراموش کردم .دلم برای خودم تنگ شده .و عمیق ترین دلتنگی ها همینه که آدم  دلش برای خودش تنگ بشود .

 روز تعطیل  از صبحش با هم شکر آب بودیم . نمی دونم سر چی ؟اا اونقدر تند اومدم بالا و لپ تاپم رو باز کردم رو میز که آن لاین بشوم و دهن احمق ترین سردبیری که توی عمرم داشتم رو ببندم که یادم رفت بگم من رسیدم . سر کوچه ام . جلو درم . کارت زدم . به خیالم می دونه وقتی میگم دبیرم گیره و نفهمه و بسیار چاپلوس موقعیتم رو درک می کند . اما شکراب شد بینمون . روزهای شیفت به اندازه همه بچه هایی که خونه تعطیل هستند کار هست . همه  خبرگذاری ها و همه وب سایت های مهم رو باید چک کنیم . خبر رو بنویسیم  بعد از نوشتن و تنظیم خبرهاهم پروسه التماس کردن برای انتشار شروع میشه . تازه روز تحلیف هم بود امنیتی ها کلی کار داشتند و خبر پشت خبرارسال میشد . منه احمق روزنامه هم باید می رفتم . یک وقت هایی فکر می کنم واقعا چقدر جون دارم برای تحمل این همه استرس این همه فشار روانی .گاهی خودم از اینکه یکهو سکته نمی کنم شاخ در می یارم . خلاصه کارهای روزنامه تموم شد و برگشتم خبرگذاری . سر درد داشتم به خاطر چشم هایم  عینکم رو جا گذاشته ام و خب من که همه اش نگاهم به مانیتوره خیلی چشمم آسیب می بینه . خودم باید رعایت کنم که نمی کنم . باید از خودم معذرت خواهی کنم . برای خودم  کادو بخرم و از دل خودم در بیاورم که چقدر بی مبالات شده ام . گفتم من تمومم . خبری نیست بریم . گفت باشه تا مترو توی سکوت قدم زدیم . بعد هم رفت . دیگه ازش خبری نداشتم . خیلی زود شب بخیر گفت و خوابید . به من هم بر خورد رفتارش از اینکه یک ماجرا به وجود می یاد و تموم میشه اما همچنان توی ذهنه اون جریان داره و تموم نمیشه حالم بهم می خوره هر بار هر بحثی پیش اومده رفتیم از اولین دعوامون شروع کردیم . همیشه من باد معذرت خواهی کنم . همیشه من به سبک سری و خودخواهی و بی توجهی متهم میشوم . حق هم داره . دارم دست و پا میزنم برای این ته تمه عمر که باقی مانده است.از خودم بدم می یاد از آزاده ای که این همه معذرت خواهی می کنه و همیشه مقصر است. از جنگ و ئعواهایی که شده سوهانروح که داره به سلامتیش ضرر می رسونه .

صبح که می یام سر کار هنوز پیام های دیشب رو سین نکرده . دلخوریم تموم شده و دوست ندارم ادامه دار به ماجرایی فکر کنم .دوست دارم چیزی  که تموم شده رو تموم کنم  اما اون نمی خواست . باز هم زنگ زدم . هر چه باشه و نباشه من اشتباه کرده بودم . استوریش رو که دیدم قلبم ریخت نوشته بودیا من اسمه دوا و ذکرهو شفا باز دوباره حالش بد شده بود . لعنت به من .اصلا همیشه همه چیز برای من اشتباهیه . من یک حجم بزرگ از حسرت های فرو خورده ام . مقصر بودم . و این بار رسما خودم رو پاک کردم  تحمل کردن آدم ها که اجباری نیست .

روز خبرنگاره امروز دلم می خواست برم سفره خونه . دیگه هیچ کسی نیست که با هم قرار سفره خونه بگذاریم . کارم الان تموم شد . خبری نبود اصلا . همه چی خوبه . همه روزها مثل هم تکراریه . می خواهم همه  کوچه ها رو پیاده راه برم . این بار نه تنهایی . من و خودم و آزاده . این طوری اگر به هم صدمه هم  بزنیم . خودی هستیم.دیگه کسی نفرینمون نمی کنه .برامون آه نمی کشه .با خودم می نویسم . نقطه ته خط . و میشوم یک آزاده شکسته . خسته تنها هزار تیکه .که اتفاقا نشستن رو بلد نیست.

 پ.ن: - هیچگاه زندگی را آن‌طور که باید ، زندگی نکردم همیشه غمی بود ، دغدغه‌ای بود ..غم‌های زندگی درنگاهم همیشه بود ، همیشه زیاد هست .. انگار که بعد از هر حادثه‌ای ساعت‌ها ، روزها .. حتی ماه‌ها .. در عصر جمعه‌‌ای در یکشنبه‌ها .. گیر میکردم ..غصه‌ی زیاد آدمی را پیر میکند ، غصه‌های خودساخته پیر‌تر .. گریه‌‌ی زیاد از یکجایی به بعد سنگین‌تر میکند تمام وجودت را !مثلِ باران بی‌امان در عصر یک روز اردیبهشت ..نم‌نم شروع شود و سیلش تو را ببرد ، در دور دست‌ترین جا و نقطه !لطیف شروع شود و جوری سنگین شود لباست از سنگینیِ بارش که لطافتش تبدیل شود به کوفتگی بدن ..هیچگاه زندگی را آن‌طور که باید ، زندگی نکردم ..یاد نگرفتم که باید گذر کرد از سختی‌ها و توکل کرد ..

من این را بلد نیستم ..همیشه غم‌های کوچک و زودگذر را چنان بزرگ کردم .. که رهایی از آنها برایم دشوارتر از مشکلآتِ بزرگم بود ..زندگیِ آدمی با درد و غصه عجین است ، زندگیِ بی‌درد که زندگی نیست ..هرآنقدر که غم‌ها بزرگند ، دلخوشی‌ها کوچکند و بسیار ..آنقدر در یک نقطه ماندم و اشک ریختم ..آنقدر در جایِ خالیِ آدم‌های زندگی‌ام درجا زدم ..سال‌هاست روحم مانده‌ است در گذشته ..در نقطه‌ها و چاله‌های خودساخته ..در غم‌های خودساخته ..که هیچگاه نمی‌رسم .. خسته از هرچیزی .. که هیچگاه نمیرسم .. گویی زمان میرود و من ایستاده‌ام ..هیچگاه زندگی را آن‌طور که باید ، زندگی نکردم ..

یک گزارش ناتمام

ادامه نوشته

نوشتن

سلام

با فونت ۲۲ دارم تایپ می کنم اینطوری کمتر غلط تایپی دارم هی سردبیر چرت و پرت نمیگه .صبح تا بیدارشدم یک دوش یک دو سه ای گرفتم زنگ زدم آژانس و بدو رفتم فاتب با بچه ها جلسه بودیم تا ۱۱ فک زدیم لابه لای فک زدن هامون خبرها رو فرستادم .دلم شور می زنه .چشم هایم رو چند ثانیه می بندم یک چیزی هست که داره من رو اذیت می کنه . فرصت ندارم بهش فکر کنم . متن یک سخنرانی را باید تا ساعت ۱۱ تنظیم کنم.باید یک تقویم کوچیک بخرم برای نوشتن این خورده کارهایی که همیشه یادم میره. جلسه تا ۱۱ و نیم تموم میشه مادر محمد ۲۱ روزه که بیمارستانه هر بار که حالش رو می پرسم سرش رو می ندازه پایین و میگه هر چی خدا بخواهد. بچه ها قرار املت خوری می گذارند.اما من باید برم خبرگزاری این روزهای شلوغ و پر از دلهره فقط یک امید دارم که اون هم خدا رو شکر توی خبرگزاریه .

پنجشنبه است و خونه ام .هفته پیش شیفت بودم و این هفته راحت روی تخت بنفشم این دنده به اون دنده میشوم و خدا رو شکر که لازم نیست لباس بپوشم و جایی برم. یک هفته ای که گذشت توی یک جریان سیال ترس و استرس بودم. ترس و استرس که واقعا و واقعا بخش اعظمی از آن بی خود بودو بی جهت.اول هفته بالاخره مرخصی زایمان دبیرمون تموم شد و اومد سر کار عرف ماجرا ابنطوریه که اگر توی یک کاری نقص داشته باشه دست کم تا زمانی که نقص ات رو برطرف کنی مجبوری باج بدهی که نقص و کم کاریت  پررنگ نشه دست کم وقتی کاری رو باد نیستی و نیاز به کمک داری نباید پر رو بازی در بیاوری واقعا خیلی باید بیشعور باشه آدم که احتیاج به کمک داشته باشه و پررو هم باشه .دبیر ما الان دقیقا همینه کسی رو نداره که بچه اش رو نگه داره .مادرش فوت کرده مادر شوهرش باهاش اصلا رابطه خوبی نداره و خواهرهایش هم شهرستان هستند. شوهرش وضع مالی خوبی داره و با کار همسرش موافق نیست اما خب از اونجایی که همه دوست دارند استقلال مالی داشته باشند ایشون هم دوست داره کار کنه یک دختر شهرستانی رو اوردن تهران و نقش دایه بچه رو داره یک دختر جوان و کم سن و سال بچه رو نمی دونم چرا مهد کودک نمی گذاره هر روز با اژانس می ره با آژانس هم برمیگرده برای نگهداری بچه اش در شرایط سخت کلی هم به مدیرها و خدماتی ها باج می ده و اصولا فقط بلده چاپلوسی کنه . تمام هفته ای که گذشت توی استرس و جنگ و دعوا گذشت باز بین من و مهدیه و نورا را بهم میزنه و احمق ترین و کون گشادترین عضو سرویسمون نور چشمی او شده . تا رسیدیم به پنج شنبه روانم پریش شد. اعصابم بهم ریخت و ابن بد است که من نمی توانم حرف بزنم اونقدر دندونهایم رو روی هم فشار دادم که فکم درد می کنه روزهای سختی رو پشت سر می گذارم . می دونم این روزها خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کنم تموم میشه و میره پی کارش اما سنگینیش هنوز هست .این روزها رو تحمل می کنم موزیک گوش می دهم هی صفحه ام رو باز می کنم که بنویسم اما چشم هایم پر از اشک میشه و بی خیال نوشتن میشوم.

دعوامون شد هفته که هفت روزه ۸ روزش رو دعوا می کنیم . از عشق و محبت لبریزم دروغ گفتم اگه بگویم چیزی از دوست داشته شدن کم دارم. هر وقت هر جا وقت و بی وقت دوستت دارم رو شنیدم سورپرایز شدم از ته دل خندیدم ذوق زده شدم ولی دعوامون میشه دوست ندارم ناراحتش کنم اما دربرابرش ناتوانم دلخور میشه اخم نمیکنه گلایه نمیکنه دوست داشتم فحش می داد یا گلایه می کرد اینطوری که هیچی نمیگه معذرت خواهی میکنه  حس ناتوانی دارم اصرار کردم که حرف بزنیم میگه توجه ات کمه حق هم داره از کارم فقط حرف می زنم کلافه ام آزاده شاد و شنگول رو یک جایی توی روزمرگی هایم جا گذاشتم دعوامون میشه میدونم که حسابی ریخته بهم می دونم که خوابش نمیبره می دونم که صد در صد اومده جلو آدم نصف و نیمه نیست اما واقعا نمی دونم چی شدم همیشه حق رو به اون میدهم حق هم داره لطفی نمی کنم که بخواهم به خاطرش منت بگذارم ولی از اینکه هنه اش بخواهم معذرت خواهی کنم حالم بد میشه .

دلخورم یک دلخوری عمیق کارهایم رو انجام دادم مانتوی راه راهی که دوست داشتم رو بالاخره خریدم با مقنعه سورمه ای و شلوار جین یک دختر مدرسه ای میشوم از اون مدل شاد و شنگول هاتا ۸ موندم خبرگذاری تا مترو باید تنها بیایم فاصله مترو تا خبرگزاری خیلی مسیر بی خودیه نه مغازه داره نه پارک اداری اداری محسوب میشه برای همین هم از ساعت ۵ به بعد انگار که توی این فاصله خاک مرده پاشیده اند، دارم با خودم و آزاده و من کلنجار می روم از روبه رو یک دختر و پسر دارن به سمت بالا می ایند. من دیدمشون اما مثل همه ادم های دیگه اند،دونفره ها خیلی وقته که برام معنا نداره جلو ساختمون وزارت اموزش و پرورش به هم میرسیم همون خانومه می یاد جلو و بی مقدمه میگه سلام ...آزاده خانم؟؟با چشم های از حدقه در اومده میگم بله ...شما ...میگه من رو نمی شناسید..البته که ما همدیگه رو ندیدیم .من فاطمه ام ..باران ..همه فایل های توی ذهنم بهم ریخته میگه شما مگه تپل خانم نیستید وااااااای فاطمه رو یادم می یاد سنگ نورد ورزشکارمون همدیگه رو محکم بغل می کنیم میگه از دور دیدمت شناختمت بعد دو به شک شدم بعدترش دل رو به دریا زدم که خب ازش می پرسم اگه آزاده بود که هیچی اگر هم نبود که خب معذرت خواهی می کنم .باشگاهشون میدون فردوسی هستش پر از ذوقم از دیدنش از بغل کردنش چقدر خوبه که این همه دوست و آشنای وبلاگی دارم البته که فاطمه اینستا گرامم رو داره و عکس های جدیدم رو دیده اما من هزار سال هم اگر توی خیابون میدیومش نمی شناختمش الان خیلی خوشحالم که فاطمه برایم حقیقی شد . این دنیای مجازی دوست داشتنی باز هم یک شمه دیگه از توانمندی هایش رو برایم رو کرد.ایییووول 

 پنجشنبه است هوا گرم مردادیه اونقدر گرم که شب میروم توی حال ولو میشم جلو باد مستقیم کولر و درجه رو هم می گذارم روی ۱۸ پنج شنبه قرار نیست جایی برم .مامان به عادت همه روزها می پرسه چی درست کنم و ابن سوالش یعنی چه غذایی هوس کردید که درست کنم میگم مامان اشپزی با من منتهی هر وقت که بیدارشدم غذا درست می کنم . دلم خواب راحت می خواهد بدون کابوووس بدون استرس زود بیدار شدن . بدون وحشت گزارش های ننوشته شب ها کتاب می خونم (من پیش از تو )رو خوندم چقدر نثرش ساده بود با لوییزا کلی همذات پنداری کردم  و چقدر برام جالب بود که حتی یک بار هم برای ویل دلم نسوخت .به نظرم همه اتفاقات و هیجان ها رو در نزدگیش تجربه کرده بود راستی تا آخر کتاب محیط قلعه برایم اسرار امیز بود. نمی دونم چرا اما حسم بهم میگه نویسنده هم دوست نداشته درباره جزییات قلعه چیزی بنویسه گ.داشته خود خواننده ها برای جزییات قلعه توی ذهن خودشون تصویر سازی کنند. چهارشنبه شب زود می خوابم خیلی زود قبل از ۱۲ پنج شنبه هم ده و نیم بیدار میشوم البته که ساعت ۷ یک بار بیدار میشوم و بعد از اینکه می فهمم هیچ خبری نیست و تعطیلم بقیه خواب رو با آرامش ادامه می دهم .

گفته بودم که از ماشین لباس شویی می ترسم با این سن و سال تا حالا طرف ماشین لباسشویی نرفتم از چرخشش و ندلش وحشت دارم به نظر اصلا هم ضروری نیست به حمید این اطمینان رو می دهم که لباسش رو می شورم تی شرت هلی خودم و هر دوتا پیراهن مردونه رو برمی دارم و می روم توی حموم اول لباس ها رو خیس می کنم و بعد هم یقه ها رو با صابون لباس شویی می شورم اصلا نمی فهمم زمان چطوری می گذره یک عالمه رویا بافتم یک عالمه خیال بافی کردم .دست هام پیر و چروک شده از بس توی اب بوده لباس ها کهتموم میشوند حموم رو تمیز می کنم شامپوهای خالی و صابون هایی که کوچیک شده اند رو می ریزم دور یک عالمه تصمیم های جدید می گیرم .روی تخت که ولو میشوم برایم اس ام اس می یاد. مادر محمد آسمانی شد . گوشی دستمه و ماتم برده به اس ام اس آرزو میگه جمعه مراسم ختمه حتما بیا بریم .  

پِ.ن
انسان‌هایی بودیم،
که به پاک کردن،
عادت داشتیم.
ابتدا اشک‌های‌مان را
پاک کردیم،
و سـپـس،
یکدیگر را...!

یک اعتراف ساده و درد ناک

سلام

خوب نیستم . آزاده پر انرژی و شاد و شنگول رو یک جایی توی این رفت و آمدهایم به روزنامه و خبرگزاری گم کردم .و حالا پر بی راه نیست که اعتراف کنم . من یک آدم ورشکسته ام . پولی از دست ندادم . هیچ شی مادی را از دست ندادم . آنچه که از کفم رفت انرژیم بودو چقدر هم سخته اعتراف کردن به از دست دادن چیزی که فکر کنم حالا حالاها جایش پر نمیشود . الان آب ها از آسیاب افتاده و همه چی خوب و اوکی شده و من مونده ام و دست چپی که از کار افتاده و دردی که همه قفسه سینه ام را درگیر کرده زمان لازم دارم که ترمیم بشوم .

پست قبل رو برای خودم نوشتم و اشک ریختم این چند روز خیلی مقاوم بودم برای خودم باید جشن بگیرم . که تنهای یک بار بزرگ رو روی دوش کشیدم . تنهایی گریه گرد تنهایی غصه خوردم . تنهایی انگ شنیدم . تنهایی ... تنهایی .. و من چقدر از تنها بودم همیشه ترس داشتم .

روز دختر مبارک  از اولین کادویی که چند سال پیش توی روز دختر گرفتم و خیلی پز دادم تا امروز که با اشک و ناله و آه سپری شد فاصله اش یک چشم بهم زدن بود. دخترهای گلم رفیق های همراه روزتون مبارک آرزو می کنم شادی سهم قلب هاتون باشه و لبخند مهمون لبهاتون  الهی آمین .

پ.ن: حال دل صد پاره که در نامه نوشتیم ؛

در یار اثر کرده که ،

ناخوانده دریده است ...!

کلیم کاشانی

یاد گرفتم توقع نداشته باشم ۲

سلام 

 

ادامه نوشته

وقتی تند تند پست می نویسم

سلام

قشنگ تابلوام که حالم خوب نیست .هی تند تند پست آپ می کنم . تند تند دوست دارم بنویسم این حرف های قلنبه شده توی گلوم این فکرهای بی سر و ته که انگار مغزم رو سیم کشی کرده اتد ازمن دور بشوند . چشم هایم رو می بندم  نفس عمیق می کشم . پشت پاهام تیر میکشند .دست هایم می لرزند . هی می خواهم بگم نه بابا خوبم هیچ اتفاقی که نیفتاده اما نه دلم دلشوره دارم . بغض دارم . زود کلافه میشوم .زود خسته میشوم . از موندن حالم بد میشه دوست دارم جایم رو عوض کنم . اصلا لعنت به من با این همه احساس های متضاد.

کارهام مونده . هیچی ننوشتم . بچه های خبرگزاری دنبال برنامه کسر از حقوق و فیش  پرینت حساب بودند . از این جمله ها متنفرم که اااا مگه تلفن بانک نداری ؟؟نه ندارم  دوست هم ندارم داشته باشم . والا . از هر چی تکنولوژی و فن آوری نوین حالم بهم می خورد . دوست دارم برم 2 ساعت توی بانک منتظر بمونم بشینم روی اون صندلی های آبی و طوسی به آدم ها نگاه کنم اعصابم از دست مشتری هایی که یک  راست سراغ رییس بانک می روند خورد بشود . و توی دلم براشون خط و نشون بکشم . تلفن بانک نمی خواهم زوره ؟کارهام مونده . گزارش یک و دو باید دنبال عکس باشم هر روز ساعت 4 نصف بیشتر کارها رو انجام داده بودم . امروز هیچی ندارم . دستم خالیه از خبر . انگیزه هم ندارم  بچه های روزنامه  دارند تمرین می کنن که ترکی حرف بزنند . با چشم غره به موسوی می گم که کارش را انجام بدهد اما محو نوشتن گزارشش است و اصلا توی جمع خل بازی های اینها دخیل نیست . خوبم ؟؟نه خوب نیستم .دلهره دارم . دوست دارم برم . خسته ام  خوابم نمی یاد . روح و روانم انگار که خنج خورده .

مامانم زنگ زده احوال پرسی . می گم سلام خوبم . چی شده ؟میگه هیچی مامان نگران شدم برایت زنگ زدم حالت رو بپرسم آخه  دیشب زود خوابیدی هیچی هم نخوردی . گفتم اره خسته بودم . اما حتی اگر از پشت تلفن هم بخواهم به مامانم دروغ بگم او می فهمد.تنها فرقش اینه که مستقیم توی چشم هایم نگاه نمی کنه. نفسش رو بیرون میده و میگه:من اگر تو رو نشناسم که اسمم مامان آزاده نیست . شب کتلت درست کنم ؟می گم اره خوبه دستت درد نکنه .مامان می گه :می خواهم چیزی درست کنم که تو هم دوست داشته باشی بخوری نیای خونه لباس هایت راعوض کنی ولو بشی رو تخت .می گم :پس کتلت درست نکن . مامان میگه چی دوست داری ؟می گم مامان می یام یک چیزی می خورم .الان اشتها ندارم . نوشتنم نمی یاد . نمی خواهم حرف بزنم. مامان داره حرف هایم رو گوش می ده .کاری رو انجام میده که این روزها هیچ کسی برایم انجام نداد .اگر یک کلمه دیگر حرف بزنم اشک هایم سرازیر میشوند . برای همین هم بلند نفس می کشم . و سکوت می کنم . مامان اون طرف گوشی داره صدای نفس هایم  را گوش می دهد می دونم که الان داره  با دستمال روی میز را برای هزارمین بار پاک می کنه .چند دقیقه بینمون سکوت میشه بعد هم فین فین های من شروع میشه  مامان هنوز هم ساکن و آرام است . میگه زود بیا خونه شام درست کنیم . گوشی رو که قطع می کنم . خیالم راحت میشه چند تا جمله بیشتر بین ن من و مامان رد و بدل نشده اما همون چند تا جمله کافی بود تا بغضم ترک برداره  بلکه بعد از 24 ساعت بتوانم درست و حسابی نفس بکشم .

پ.ن:من اگر می دانستم

دنیا اینقدر شلوغ است

نمی آمدم

صبرمی کردم بعدها...