من تسلیمم....

سلام
چهار شنبه دوست داشتنی خیلی خوب بود.ساعت سه می خواستم برم میدون توحید اما درست همون لحظه ای که در تاکسی رو باز کردم که بشینم تلفن زنگ خورد که کنسله و نمیشه با هم باشیم از سر هیابون کریمخان پیچیدم و رفتم سمت مترو. توی ایستگاه مترو ۷تیر یک فروشگاه بود که تاپ ها و تیشرت های فانتزی و رنگی رنگی داشت هر بار از در غربی وارد ایستگاه میشدم امکان نداشت که از اون مغازه چیزی نخرم دیروز تازه متوجه شدم که بسته شده مامور ایستگاه گفت خیلی وقته که بسته شده رفتند یک ایستگاه دیگر یک چیزهایی هم گفت که من نشنیدم داشتم به این فکر می کردم که چند وقته که من اون طرفی نرفتم اگر اومدم چرا دقت نکردم بعد هم کارت زدم و رفتم توی ایستگاه اون ساعت روز عموما ایستگاه زیاد شلوغ نیست با خودم فکر کردم می روم خونه یک دوش می گیرم و نسکافه میخورم و کتاب می خونم چشم هایم داشت برق می زد فکر کنم که موبایلم زنگ خورد برنامه چیدیم برای یک بعداز ظهر هیجان انگیز قرلر شد نیم ساعت دیگه ایستگاه قیطریه باشم بعد هم بریم دور دور بازی اون هم بعدداز مدت ها مدت های مدید برای من که هر روز بعد از ظهر های هیجان انگیز داشتم به صرف قلیون و پیاده روی و خوراکی های هیجان انگیز ترتر اینکه اعتراف کنم همه دی ماه رو با کوله باری از رنج رفتم سرکار و بعد از ظهر ها با همان کوله بار رنج و درد و خستگی و تنهایی مفرط برگشتم خونه یک فاجعه است . خدا رو هزار بار شکر که دی ماه ۹۶ تموم شد. حال یک طوفان زده رو دارم که از دل یک طوفان سخت و ویران کننده اومده بیرون هنون قدر شگفت زده به خاطر نجات و همان قدر مغموم به خاطر از دست دادن خیلی چیزها و همون قدر امیدوار به آینده و ساختن دوباره .تا برسم قیطریه به هیچی فکر نمی کردم فقط اندازه خرس گرسنه بودم توی ایستگاه مثل دوران مدرسه ساندویچ کالباس خریدم بدون نوشابه شدم آزاده دانش اموز که روی نون ساندویچ کالباس گوشت سس سفید می زد و تند تند ساندویچ کالباس بدون گوجه اش رو گاز می زد تک خور هم نیستم برای دوستم هم خریدم بعد هم رفتیم دور دور بازی قلیون کشیدیم ..حرف زدیم ..بستنی خوردیم ..فروشگاه رفتیم یک فروشگاه بزرگ با چرخ دستی لابه لای غرفه های مواد غذایی و مواد شوینده چرخ زدیم توصیه های کارشناس های فروش و بازاریاب ها رو گوش دادیم یک عالمه تسترهای متفاوت خوردیم و به کارشناس شرکت ترین توصیه کردیم تو رو خدا تدی مزه خوب قورمه سبزی گند نزنید اخه قورمه سبزی با قارچ ؟؟قورمه سبزی باید با گوشت گوسفندی چرب و چیلی باشه با روغن سبز و لیمو زیاد چه کاریه گوشت نداری با قارچ قورمه سبزی درست کنی والا به خدا یک ربع توی صف صندوق موندیم بعد هم هر کسی خریدهای خودش رو حساب کرد توی راه خونه رضایت خاطر داشتم تازه دوستم هم ساندویچ کالباسش رو خورد و حسابی تشکر کرد.

یک وقت هایی هی اصرار می کنیم که یک اتفاق هایی نیفته هی اصرار می کنیم تغییری به وجود نیاد بعد اون تغییره به وجود می یاد نالان میشیم که ااا دیدی خدا دوستمون نداره دیدی حرف مون رو گوش نمی ده دیدی دیدی بنده به درد نخوری هستیم و از این صوبتا بعد می شکنیم توی خودمون افسرده میشیم و نالان طور کاریش هم نمیشه کرد اتفاقه دیگه افتاده اون هم یکهویی باز هم روز ها می ایند و شب میشوند غذا می خوریم حرف می زنیم پول قبض ها رو می دهیم سوار تاکسی و اتوبوس و مترو میشویم و زندگی جریان دارد فقط خط زندگی توی ذهنمون خراب شده و دیگه زندگی بهمون حال نمیدهد تغییر همیشه دردناک بوده و سخت همیشه باید زمان بگذره که عادت کنیم به روال جدید.باید به خودمون زمان بدهیم تا بتوایم جایگاهمون رو در موقعیت جدید پیدا کنیم بعد هم که عادت کردیم دوباره بریم کافه روی صندلی های چوبی و فایبر گلاس کافه لم بدهیم و بگوییم خب خوبه الان .الان من افتادم دوی روال تعییر البته فرقش اینه که تغییرات ایجاد شده برایم ناخواسته اس و تند تند. اونقدر عذاب کشیدم برای مقاومت کردن که تاوانم رو از دست دادم و بیهوش شدم به هوش که اومدم همه چی عوض شده بود و همه با شرایط جدید کنار اومده بودند این وسط همه من رو هم فراموش کرده بودند می خوام بگم که کلا همه چی کوبیده شد و دوباره از نو ساخته شد و من بیهوش بودم در همه این اتفاقات خودم رو تسلیم کردم تا ببینم تهش چی میشه دیگه قلبم توی سینه ام تند تند و محکم نمی کوبه دیگه از استرس دهنم خشک نمیشه و لب هام رو گاز گاز نمی کنم که از مزه خونی که توی دهنم پیچیده متوجه بشوم که لبم رو زخم کرده ام الان منتظر هم نیستم اتفاقات بدون دخالت من افتاده و باید از این به بعد رشته امور رو به دست بگیرم.

با هم دعوا نکردیم ولی قرار شد دیگه همدیگه رو نبینیم. هر کسی بره دنبال کار و بار و زندگی خودش توی ذهنم هزار بار تصور کردم که خب اگر بعد از مدت ها ببینمش چه اتفاقی می افته باهاش حرف می زنم نگاه بازی می کنیم بهش می گم فلان اصلا بهش بی محلی می کنم یک عالمه سناریو داشتم یک عالمه مثل

فیلم ها دوست داشتم به یک نوشیدنی دعوتش کنم همون چایی خودمون یا اصلا می رفتیم همون سفره خونه ته ویلا. روزهایی که تا ۷ تیر پیاده می اومدم یک عالمه خیال بافی می کردم بعد سه شنبه توی گالری دیدمش سه شنبه ای که گذشت دیدمش بعد از خیلی وقت ولی هیچ اتفاقی نیفتاد چقدر برام غریبه بود چقدر من نمی شناختمش چقدر با اون کسی که من توی ذهنم باهاش خاطره ساخته بودم فرق داشت کفش های خاکی شلواری که خط اتو نداشت و لباس هایی که ترکیب رنگشون رعایت نشده بود. می تونستم از اون فاصله چروک های ریزش و هم ببینم موهای نامرتب که یک زمانی برای من خیلی قشنگ بود الان اوج شختگی یک نفر محسوب میشد.دیدمش و همه تصوراتم بهم ریخت از این بعد دیگه درباره اش فکر هم نمی کنم تموم شد برام.

پنج شنبه ها روز خودمه روز استراحت خوابیدن تا لنگ ظهر و درست کردن نهار امروز خونه خلوت خلوته از نوه ها خبری نیست بابا و مامان هم ملاحظه دختر داغونشون رو کردن که حرفی نمی زنند حال اشپزی ندارم یک ماهه که غذا خوردن رو رسما گذاشتم کنار با اب و چایی و نسکافه زنده ام اتاق تاریک تاریکه خونه سکوت مطلق دلم می خواهد اشپزی کنم از این رخوت بیام بیرون خسته گی رو باید بگذارم کنار من تسلیمم

پ .ن :همیشه در دسترس بودن لزوما چیز خوبی نیست...
یه وقتایی باید قایم کنین خودتونو،
یه وقتایی باید نباشین،
یه روزایی باید اونقدری دور باشین که غیر ممکن به نظر بیاین، که محالِ ممکن باشین...
آدما به بودنای همیشگی عادت می کنن، عادی میشه براشون هر حضور مداومی، مثل گلدونی که انگار تقدیرِ ازلیش روی میز بودنه تا به ابد، محکومه به بودن و موندن انگار!
اما همون آدما خوب قدر نداشته ها و درد نبودنارو میفهمن، تا آسمون ابری بشه دنبال خورشید می گردن و از خورشید پناه می برن به سایه، تا یکی بمیره یاد خوبی هاش میفتن و تا وقتی که هست بدی هاشو لقلقه ی زبون می کنن، توی جمع دنبال تنهائین و تنها که میشن از گوشه ی عزلت گریزان!
خلاصه کنم، برای این که بودنتون به چشم بیاد و احساس بشه، یه وقتایی باید نباشین و نبودنو تمرین کنین، همین!

خواب بارون و گنجشک ها

سلام 

صبح با یک نشونه شروع شد . با خواب بارون و دونه دادن به گنجشکها اون هم خونه مادر جونش که من تا حالا اصلا نرفتم و ندیدیم گفت بلند بلند می خندیوم و دستم رو گرفته بودم زیر شر شر دانه های بارون  یادم افتاد به روزهایی که دلم بارون می خواست و درجا بارون می اومد که هر وقت هر کجا بارون می اومد دوستام برایم میام می فرستادند که امروز بارون بود به یادت بودیم . چشم هایم پر از اشک شد از قهر آسمون از حسرت بارون و داغ برف که مدت هاست به دلمون مونده که هی هر روز صبح ورق های روز شمار تقویم رو جدا کنیم و لبمون رو گاز بگیریم که ااا می بینی تو رو خدا بارون نیومدها برف هم که انگار رفته سفر بی برگشت این طرف هو اصلا پیدایش نمیشه . با دونه ذوقی که توی دلم بود تند و تند خبر رد کردم .عکس سایز کردم من فتوشاپ بلد نیستم ریسایز کردن عکس رو هم کمی تا قسمتی بلدم و رسما کارهام کند پیش میره برنامه اموزشی رو گرفتم اما حسش نیست نگاه کنم ولی باید یاد بگیرم امروز رسما شبیه اون عزیز خنگ چهار ما ور گل مونده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش . 

از این همه استرس کشیدن و دلهره حمل کردن با خودم روانی شدم امروز بالاخره زدم به سیم آخر اصلا من باید هر هفته اتوبوس سواری رو بگذارم توی برنامه هام بعد برم بشینم روی اون صندلی ردیف اخر کنلر پنجره سرم رو کجکی بچسبونم به شیشه و غرق بشم توی خاطره ها با خودم جنگ کنم با خودم حرف بزنم با خودم قهر کنم بعد هم که رسیدم به مقصد  وسط دود و دم میدون توپ خونه بک نفس عمیق با بوی بنزین  و گازوییل و ذرات معلق در هوا بکشم و تصمیم های جدی بگیرم. نصف بیشتر عمرم رو توی استرس و التهاب روزهاو حرف ها و اتفاق هایی کسیدم که اصلا رخ ندادن . دی ماه تموم شد ، برای من این سی روز ۷۰ روز گذشت بس که سخت بود بس که استرس الود بود . رسما سرویس شدم . 

می گه کتاب جدیدیم رو خوندی ؟میگم نه تا صفحه ۲۹ خوندم البته تا بیست خوندم اما بعد گفتم یادم میره تا ۲۹ بخونم که شماره اش یادم باشه . میگه پس بقیه اش چی ؟می گم خیلی بد بختی داشت اما من از اون بد بخت ترم گذاشتم بد بختی های خودم به یک سر انجامی برسه بعد برسم به خوندن بد بختی های اون . میگه باشه ولی دوست دارم بخونیش . میگم می خونم نگفتم که نمی خونم ولی کاش با جشن شروع می کروی با یک مهمونی و تدارک یک دور همی بزرگ نه با صدای توپ و تانک و جنگ می گه عینک می زنی شبیه دکترها میشی خوبه هنوز خانم دکتر نشدی این همه توهم زدی . عینکم رو می فرستم لتبه لای موهایم و مبگم درد، غم ، نداری ، بد بختی ، مریضی ، مهاجدت ،رفتن ، خیانت، گریه ،بغض، قسط ، وام ،کارهای عقب افتاده ،فلاکت، خشک سالی ، قهر بارون ،طلاق برف و بکهو اجازه می دهم اشک هایم بریزه گلوله های گرد و گرم از گوشه چشم هام فوران می کنند و بعد روی لپ هام پل می خورند مبگم  تو که خطت خوبه تو که خوب بلدی بنویسی از خوشی بنویسی از بارون از گل های توی باغچه از مسافرهای که قراره تا بهار برگردند. از امید بنویس از اومدن از نوزادهایی که از بالای ابرها برای مامان و باباهاشون دست تکون می دهند.دست هایش رو می گذاره روی شونه هام  نگاهش نمی کنم میگه داری چی رو پنهون می کنی ؟ می گم هیچی فقط خسته شدم انگار که ۴۰۰ ساله ام بدنم پر از زخمه روحم مچاله شده اشک هایم تموم شده.بعد به جای اینکه چرت بگه من رو بغل می کنه چقدر این کارش رو دوست دارم .

 

پ.ن:تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز تضمین ندارد و رابطه آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است...!

وقتی آدم به چیزی که می خواهد نمی رسد، زیاد دور نمی رود. همان حوالی پرسه می زند و به آشناترین چیز نزدیک به او، شبیه او چنگ می زند...!
فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند، می روند. نمی دانستم که نمی روند.
می مانند. اثرشان می ماند حتی اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند...!

زندگی کردن را به ما یاد نداده اند.
در مورد کائنات می توانیم ساعت ها حرف بزنیم
ولی از پس ساده ترین مشکلات زندگی مان بر نمی آییم. بزرگ شده ایم ولی تربیت نشده ایم...!

مردهای من عاشق نمی شدند.
دم دست بودند ولی مال من نبودند.
با آمدنشان این حس گزنده به سراغت می آمد که یک روز می روند
و وقت رفتنشان می دانستی مرده هایی هستند که توانایی فکر کردن به بازمانده ها را ندارند:)

#فریبا_وفی