یک جورهایی خودآزاری

سلام

بالاخره این هفته هم تموم شد.تنهایی سخت بود هر روز دنبال خبرهای آس بگردم و خودم زنگ بزنم پیگیری کنم اما از پسش برآمدم و الان یک حس از خود رضایتمندی دارم به قول روانشناس ها و این خیلی خوبه دیروز با سر دبیرمون حرف زدم که از حقوق پنگول ۶۰ تومن کم کنه و کسر کار در پرونده اش ثبت بشه از اینکه خر فرض بشوم حالم بهم می خوره بگذارهمه فکر کنن که من عشق مدیریت و رئیس بودن کورم کرده برام مهم نیست مهم اینه که من کارم رو درست انجام بدهم .

توی این حس و حال عجیب و غریبی که دارم . لابه لای خبرهای خونینی که هر روز سر ساعت تنظیمشون می کنم رضا درباره اشتباهش حرف می زنه می گه آزاده کاش خنگول رو نمی بردم سر کار آبروی من رو توی فلان سازمان برده رفته با یکی از نیروهای حراست دوست شده و خبر به گوش مدیر واحدمون رسیده حالا موندم توی این آخر سالی چه خاکی توی سرم بریزم .با رضا شرط بسته بودم که اگه پشیمون شد تا یک هفته برای همه بچه های تحریریه چایی بریزه بدون اینکه یادآوری کنم رفت برای همه چایی ریخت و درست مثل شاگرد قهوه چی ها سینی چایی رو دور گردونند.

از اول بهمن هر روز داریم شیرینی می خوریم شایسته و ساسان که برگزیده جشنواره مطبوعات شدند و شیرینی دادند . علی ها هم تولدشون بود . مونده تولد پنگول و چند تا از بچه های دیگه بعد هم که دهه فجره و خود روزنامه شیرینی می ده من هر وقت تصمیم می گیرم که ۱۰ گرم  وزن کم کنم همه با هم تصمیم می گیرند که متولد بشوند و مزدوج بشوند و توی مسابقه ها برنده بشوند .و هی شیرینی می خرند . من که نمی تونم دستشون رو پس بزنم روحیه های همه حساسه بهشون بر می خوره می رن مهتاد میشوند . والله به خدا

با دوستم بحثم میشه. دخترها ذاتا وابسته اند . من هم از این قانون مستثنی نیستم . دوست دارم از یکی حرفشنوی داشته باشم اما هنوز اون آدم رو خدا نیافریده گاهی وقت ها از این همه یکدنده بودن و لجباز بودن خودم حالم بد میشه دست خودم نیست از امر و نهی کردن ادم ها خوشم نمی یاد البته یک وقت هایی دوست دارم ها دوست دارم با من مخالفت بشه روی حرفم حرف بزنن جلویم رو بگیرن که مثلا فلان جا نروم . فلان کار رو انجام ندهم با فلانی حرف نزنم اما دوست ندارم تبدیل به آدم آهنی بشوم که با برنامه از قبل طراحی شده کار می کنه  من همیشه هر کاری دلم خواسته انجام داده ام حد و اندازه ام رو می دونم به قول مهدخت شیطنت هایم پاستوریزه بود اما الان دچار خود آزاری شده ام . با اینکه دیر وقت از روزنامه می یام بیرون اما به جای خزیدن توی ایستگاه مترو راه می روم  توی پیاده روی خیابونی که پر از رنگ و نورهای زرد و سفیده .آن وقت از روی بی خیالی برای خودم مانتو می خرم و لابه لای شال های رنگی و براق تی تی به خواهرهام زنگ می زنم و خبر می دهم که تی تی حراج گذاشته بشتابید . خواهر بزرگترم نگران میشه که من چرا تا ساعت ۹و نیم توی خیابون ول می گردم و خجالت هم نمی کشم بعد هم می گه ساعت چند می رسی ؟می گم تا ۱۰ خونه ام  پشت گوشی جیغ می زنه و می گه می یام مترو دنبالت حرف هم نباشه .با سمانه هم که حرف می زنم با تعجب می پرسه ازی تا الان بیرون چه غلطی می کنی؟ و من جوابش رو نمی دهم . به جایش از رنگ های مات که می دونم سمانه دوست داره دو تا شال برایش می خرم و با یک خداحافظی خوشحالش می کنم .

این روزها لجباز ترین دختر روی زمین شده ام . از اینکه دوستم اس ام اسم رو جواب نمی دهد بغض می کنم . بعد تصمیم می گیرم که بی خیالش بشوم از اینکه دوستم کنارم گذاشته و دور و برش پر شده از دوست های رنگارنگ حالم بد میشه لج می کنم و دیگه نه بهش زنگ می زنم نه اس ام اس می دهم . دوست دارم با دوستم حرف بزنم اما هر بار که بهش می گم می گه کار دارم . سرم شلوغه نمی تونم و من فقط بغض می کنم . بعد خون دماغ می شوم و توی راهروی سرد و ابی یخ بیمارستان قول می دهم یک روزی آزاده زود رنج و نازک نارنجی رو توی خیابون گم و گور کنم .

پ.ن.۱:

چه رسم جالبیست!

محبتت را میگذارند پای احتیاجت،

صداقتت را میگذارند پای سادگیت،

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،

و وفاداریت را پای بی کسیت

پ.ن.۲:

باور کن

 غلو یا بلوف نیست

 کم نیاوردم

 کوتاه آمدم...

دختری در سرزمین اعداد و ارقام

سلام

از دیروز تا حالا می خوام بنویسم اما همه اش دنبال یک فرصت می گردم که حواسم به همه چی نباشه و پراکنده ننویسم اما نمیشود دور خودم یک دایره کشیده ام یک عالمه کار ریختم سرم و هر روز از زیر بار بعضی هاشون شونه خالی می کنم تا به یک سری کار دیگه برسم . از وقتی از کرمانشاه برگشتم هر روز یک ساعت با سمانه تلفنی حرف می زنم بعد روز شروع میشه .تصمیم گرفتم موهایم رو کوتاه کنم . بنفشه می گه صورتت گرده هر مدلی بهش می یاد اما خودم مدل های خورد رو دوست ندارم .حسابی درباره مدل موهایی که سرچ کرده ایم می خندیم و من بدون اینکه ناهار بمونم می پیچونم تا به روزنامه برسم . توی مترو خانم هایی که بالای سرم ایستاده اند درباره مدل مو حرف می زنن من هم بدون اجازه می پرم وسط حرفشون و تا مفتح که می خوام پیاده بشوم با هم دوست می شویم . پنگول جواب تماس هایم را نمی دهد امروز دقیقا ۴ زوزه که غیبت داره و عین خیالش هم نیست حتی یک زنگ هم نمی زنه تا بفهمم حالش چطوریه ساعت ۶ که جمع و جور می کنم بروم تماس می گیره و با صدایی که انگار از ته چاه شنیده میشود می گوید حالش بد است و دکتر گفته به خاطر نوع بینی اش عمل سختی داشته و نمی تواند به این زودی ها گچ ودماغش رو باز کنه دیگه چیزی ازش به دل ندارم خوبی الان اینه که خبرها رو زود رد می کنم و وقتم با خوندن خبرهای چرت و پرتش هدر نمی رود . بعد می شنونم که با دو تا از دوستانش قرار کافه گذاشتند که به خاطر عملش بهشون شیرینی بده سوئ برداشت نشه اما آدم ها خیلی زود برایم تموم میشوند . آدم های دروغگو و بی مسئولیت زودتر .فکر می کنه الان من چقدر لنگم و دارم از بی خبری می میرم شنیدم که می گم ها عیب نداره بگذار خوش باشه فکر کنه که دست من رو گذاشته در پوست گردو و ارزش خودش رو برده بالاتر .نمی دونه که دیگه دوزار هم رویش حساب نمی کنم و دیگر برایم محلی از اعراب نداره . 

از وقتی کیف پولم رو دزدیدند برای عابربانک هایم که شمارشون از ۱۲ تا بیشتر است و همه هم همیشه خالی اند فکر نکنید من مرفه بی درد هستم یک کیف چرم قرمز خریدم که خیلی جمع و جور و خوشگله خیلی بامزه است . قرمزش هم خیلی شاده حسابی هم جا داره عابر بانک هایم رو مرتب تویش چیده ام و به این فکر می کنم که چه خوب رمزهمه عابرهارو از بر هستم و هیچ وقت هم یادم نمی رود . بعد برایم جالب می شود که درباره اعداد و ارقامی که توی زندگی ام مهم اند و هر روز با آنها سر و کار دارم بنویسم . رمز عابر بانک  رمز ایمیل و جی میل و مسنجر و فیس بوک و و وبلاگم از آن طرف رمز کیف مدارکام رو هم یادمه حتی بیشتر که فکر می کنم رمز وبلاگ های قبلی ام هم یادم می آید . اعداد و ارقامی که هیچ ربطی به هم ندارند و فقط به درد باز کردن یک در می خورند . موبایلم هم یک زمانی رمز داشت اما حالا دیگه نه .آن وقت ها فکر می کردم شماره هایی که من توی گوشی ام دارم رو هیشکی نداره اما حالا آنقدر ارتباطاتت گسترده شده که هر شماره ای را به راحتی میشه به دست آورد . شماره تلفن خونه مون روهم بلدم اما شماره بابا رو یادم نیست . شماره سمانه روهم باید ببینم تا یادم بیاد بچه که بودم سر حفظ بودن شماره تلفن دایی و خاله و عمه و عمو با بچه های فامیل کل داشتم . اما حالا حفظ بودن رمزها مهمتر از شماره تلفن اطرافیانه .

اگه تا صبح هم بشینم پرت و پلا بنویسم نه سوژه کم می آورم نه مطلب برای نوشتن اما ته ته ته دلم یک چیز دیگه است . دیگه برای خودم که نمی تونم نقش بازی کنم . دارم یک کارهایی انجام می دهم که خدا کنه به گند نخوره و فردا یک دلیل برای گریه و زاری نشود . دوست های جدید پیدا کردم .آدم هایی که انگار من را می شناسند شاید هم چون من دیگه ازشون توقعی ندارم این همه دوستی هاشون برایم بزرگ و جذاب و یکی یکدانه شده است . برای هزارمین بار می گویم که پی نوشت هایم مخاطب خاص ندارد هر چند هر بار بعد از نوشتنم هر پست یک عالمه کامنت خصوصی دارم درباره آدم خیالیی که رفته و همدردی برای آمدنش و تموم شدن غصه ها اما به مرگ آزاده واقعا خبری نیست . نه اینکه هیچ وقت خبری نبوده باشه ها نه اما الان خیلی وقت است که خبری نیست .

فرنوش برایم بستنی خریده عصر دوشنبه لابه لای خبر قتل وحشتناکی که تنظیمش کردم و هنوز زنگ صدای زنگ دار و دورگه متهم به قتل با آن صورت بی روحش توی گوشم زنگ می زنه رنگ و بوی بستنی و شوخی و خنده می گیرد . رضا ردبول می خوره با کیک  باید دهاتی بودنش رو همه بفهمند با دهان پر حرف می زنه و بالاخره هم کیک می پره توی گلویش و تا مرز مردن می ره اما خللی در اشتهایش وارد نمیشود این همه می خوره قد و وزنش با مارمولک پشت کنتور برق برابری می کند  . فرنوش بستنی من و خودش و نیوشا را وزن می کند و به خاطر اضافه وزن من بستنی کوچکتر رو دستم می دهد. دوشنبه قاب گرفته میشود توی تحریریه خلوت روزنامه که فقط صدای پچ پچ بچه ها و برخورد انگشت های من و رضا با صفحه کیبورد سکوت آن را می شکند . تایید نهایی صفحه ام از راه می رسد .بچه ها دارند برای ولنتاین خرید می کنند .خنده ام می گیرد از حرص خوردن های مرجان برای به کرسی نشوندن حرفش درباره روز سپندار مداران که همون روز عشاق زرتشتی هاست . باید بروم وقت دکتر دارم دارم یک گندی می زنم که خدا خودش آخرش را ختم به خیر کند .

پ.ن.۱:از خودم می‌ترسم
وقتی هنوز نمی‌توانم
خدایی برای خودم بسازم..
وقتی که دیوارهام
به سرانگشتی
فرو می‌ریزند..
به دیوارهای بدون پنجره فکر می‌کنم...

پ.ن.۲:دغدغه خود را در آغوش بگیر
و بخواب
هیچ کس آشفتگی‌ات را شانه نخواهد زد
این جمع پر از تنهایی ا‌ست . . .

یک روز خوب می یاد

سلام

موهایم رو شونه می کنم چقدر صافه بدون اینکه برس لابه لای تارهایش گیر کند و دردم بیاد حالا با دقت همه تارهای موهام رو جمع می کنم و  محکم می بندمشون مدل دنب اسبی حالا هر بار که به چپ و راست نگاه می کنم موهام تکون تکون می خوره شال مشکی و سبز راه راه را می ندازم روی سرم و یک نفس پله ها رو تا پاگرد اول بالا می روم یادمه که توی پاگرد نفس تازه نکردم به خودم توی دلم آفرین می گویم . بالای پله ها یک پیرمرد که انگار می شناسمش منتظرمه قیافه اش شبیه یک نفره اما نمی دانم کیه به سرم فشار می آورم اما یادم نمی یاد خب شونه به شونه هم راه می رویم اما توی شلوغیه ایستگاه گمش می کنم ایستگاه ها رو نمی شناسم با گوشی ام بازی می کنم و یکهو پیاده میشوم بیرون ایستگاه جلوی شمشادهای یخ زده اما سبز یک ساعت مچی زنانه پیدا می کنم و بدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم ساعت رو توی جیبم می گذارم نسرین و راضیه و هدی و نسیم توی پیاده رو ۀن طرف خیابان ایستاده اند و من این طرفم دوست ندارم برم پیش آنها دوست دارم دست هایم رو توی جیبر سوئی شرتم پنهان کنم و سرم رو بندازم پایین و قدم هایم رو بشمارم تا خیابون تموم بشه سرم رو می ندازم پایین و با صدای وحشتناک ترمز ماشین از خواب می پرم تشنمه آنقدر که بطری آب کنار تختم رو یک نفس سر می کشم همه تصویر هایی که توی خواب دیدم مثل فیلم از جلوی چشمم رژه می ره بند اون ساعتی که پیدا کردم قهوه ای بود شالی که راه راه های سبز و مشکی داشت و و سوئی شرتم که طوسی نوک مدادی بود لباس اون پیرمرده هم آبی کم رنگ بود که رویش ژیله آبی کاربنی پوشیده بود اینها یعنی چی ؟قبلا هم خوابه اون پیر مرده رو دیده بودم دوباره چشم هایم رو می بندم

طاهره می گه دوست دارم یک تنوعی داشته باشم توی زندگی ام حوصله غرغرهای صد تا یک غازش رو ندارم جعبه نون برنجی هایی که آوردم رو به طرفش می گیرم و یک صفحه ورد دیگه باز می کنم می گه بچه ها بریم فال بعد هم بدون اینکه منتظر جواب مثبت من باشه به مریم زنگ می زنه و یک قرار هماهنگ می کنه خودم هم بدم نمی یاد بروم پنگول خدا حافطی می کنه تا آخر هفته بعد مرخصیه چهار شنبه وقت عمل داره بغلش می کنم و زود با طاهره می زنیم بیرون فالگیره یک مرد حدودا ۴۰ ساله است با صورت صاف و ابروهای پر پشت موهایش هم بلند نیست سیگار هم نمی کشه ورق ها رو ردیف می چیند روی میز فقط باید بگوییم اسم طرفمون چند حرفیه و پوست صورتش چه رنگیه می گم اسمش رو نمی دونم اصلا هم ندیدمش توی چشم هام نگاه نمی کند بعد نمی دونم سر چه قانونی می گه اسمش یا ۵ حرفیه یا ۴ حرفی پوست صورت همه مردهای ایرانی هم سبزه است و شروع می کنه به بافتن و رو کردن ورق ها یکمی می خندیم طاهره و مریم عجیب به حرف هایش ایمان دارند اما من نه نفری ۱۰ تومن پیاده میشویم و سر پایینی خیابان رو تا جلوی ماشین طاهره مسابقه می گذاریم . توی تمام طول راه طاهره و مریم توی هپروتن و من به چهار حرفی و ۵ حرفیه سبزه ای فکر می کنم که قراره با من ازدواج کنه  

دراز می کشم روی تخت از بعد از ظهر تا حالا یک بغض توی گلویم ماندهو بد جوری اذیتم می کنه  می دونم علتش چیه اما دوست ندارم بهش فکر کنم دیگه بسه باید این توده مسخره ای که راه نفس کشیدن و قورت دادن آب گلویم رو بسته رو یک جوری حلش کنم خوشحالم که مامان و بابا رفته اند خونه داداشم حمید هم کاری به کار من نداره بالشم رو بغل می کنم و چشم هایم رو می بندم این طرف جوی من ایستاده ام همان آزیه چاخ با همان صورت گردو موهای بلند و لخت  اون طرف جوی هم باز خودمم با چشم های اشکیو صورت گرد و موهای بلند و لخت  دستم و دراز می کنم تا دست آزیه اشکی رو بگیرم سرم تیر می کشه یخ می کنم و از سرمای خونی که از بینی ام بیرون می یاد از رویا می یام بیرون یک روز خوب می یاد می دونم یک روز که از بغض و اشک تویش حبری نیست دیگه نگران دفعه هایی که خون دماغ میشوم نیستم یک روزی که هم آفتابیه هم ابری منتظر اون روز می مونم .

پ.ن.۱:عطر تنت را

در شیشه های رنگی کوچک می فروشند

و قسم می خورند تازه از آنسوی آب ها آمده ای

قرار نبود وقتی قهر می کنی

اینگونه دلت را به دریا بزنی و بروی

پ.ن.۲:

به تو که میرسند فعل‌ها

می‌شوند ماضی بعید.

 درست مثل برگشتنت

خیلی

خیلی

بعید...

بازگشت آزیه پر انرژی

سلام

جای همه تون خالی مسافرت خیلی خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوش گذشت از هوای سرد و ملس تا شهر تمیز و مردم مهمون نواز کرمانشاه بگیر تا دنده کبابی که هنوز هم مزه اش زیر زبونمه و اون سس مخصوص گوجه اش رو که دیگه نگووووو خیلی خوب بود صبح  ها نون محلی می خوردم با کره و نیمرویی که با روغن اصل کرمانشاهی درست شده ساعت ۱۰ هم نون برنجی و چایی می خوردم به ناهار نرسیده قارقور شکمم بلند بود تا شوهر خواهر گرام از سر کار برگردند با میوه از خودم پذیرایی می کردم و بعد هم ناهار هر روز عصر هم می رفتیم بیرون از خرید بگیر تا گشت و گذار خلاصه انقدر بهم خوش گذشت و مهمونی پشت مهمونی دعوت شدم که الان با یکعالمه انرژی و یک عالمه اضافه وزن در خدمتتون هستم مرسی که این چند وقت بهم سر می زدیدکامنتهارا که خواندم خیلی خوشحال شدم به خاطر این همه دوست با وفای اینترنتی بوووووووووووووووووووووس

مامانم می گه اولین ها هم مهم اند هم با شکوه اولین تجربه مادر شدن و پدر شدن اولین روز مدرسه اولین روز دانشگاه اولین حقوق یکم که فکر کنید یک لیست بلند بالا درست میشود از اولین موقعیت هایی که درش قرار گرفته بودید . اولین تجربه مسافرت تنهایی من خیلی باشکوه بود دوستش دارم با اینکه این همه بزرگ شده ام اما تازه مزه استقلال و روی پای خودم ایستادن رو فهمیدم . خیلی تجربه خوبی بود .

خونه سمانه خیلی بزرگ بود توقع داشتم یک خونه نقلی باشه با اسباب و وسایل نقلی تر درست مثل همون تصویری که خیلی جاها خونده بودم اما آپارتمانی که خواهرم در آن زندگی می کنه یک آپارتمان ۲۵۰ متری دو خوابه است که مبل مان طرح بی نظیر با آن بزرگی  نتونسته  پزیرایی خونه را پر کند هر  روز صبح بعد از خوردن صبحانه شاهانه ام درباره چیدمان وسایل خانه حرف می زدیم و بعد هم دو تایی ایده های طراحی داخلی مان را پیاده می کردیم جا به جا کردن کاناپه و میز ناهار خوری و صندلی های میزبان کار هر روزمان بود هر وقت هم که خسته می شدیم درباره خاطره خرید جهیزیه حرف می زدیم چه زود چهار ماه گذشت .باورم نمیشه سمانه کوچولو این همه خانوم شده باشه و خانومانه رفتار کنه انگار مامانه من بود حواسش به ناهار و شام بود زود چایی دم می کرد میوه پوست می گرفت خلاصه حسابی کدبانو شده بود دلم برای آنهایی که خواهر ندارن می سوزه داشتن خواهر واقعا نعمته

این چند روز به تماس های گوشی ام اصلا توجه نکردم فقط با دوستای صمیمی ام اس ام اس بازی می کردم و چواب چند نفر محدود رو می دادم خانوم پنگول خانم که در هفته گذشته دو روز تنهایی سر صفحه بودند هر روز راس ساعت ۵ جیم می زدند می دونم که می خواد بره دماغش رو عمل کنه اما خدایی ازش توقع نداشتم من رو دور بزنه مسئولیت پذیر بودن یک ویژگیه مهمه که بایدهمه یادش بگیرند . سر کار خانم ۴ شنبه یک گند اساسی زد و آن هم این بود که قسمت آخر داستان پاورقی رو یادش رفته بود توی صفحه بگذاره و بعد که بدون گرفتن تایید نهایی رفته بود بچه های فنی آبرو داری کرده بودند و دوباره قسمت چهارم رو  در صفحه کار کرده بودند . چهار شنبه شب تا ساعت ۱۲ داشتم جواب پس می دادم اون هم تلفنی و درباره موضوعی که اصلا هیچ ربطی به من نداشت و در وقوعش هیچ نقشی نداشتم اما حسابی شماطت شدم . عوضش یاد گرفتم بیخودی به آماتورهایی که ادای حرفه ای بودن در می آورند میدون ندهم و تحویلشون نگیرم .

پ.ن.۱:

چگونه بی قرار نباشم

...مگر قرار نبود

چگونه دست دلم را بگیرم

ودر كنار دلتنگی هایم

قدم بزنم

در این خیابان

كه پر از چراغ و چشمك ماشینهاست

!نه آقایان

مسیر من با شما یكی نیست

از سرعت خود نكاهید.

من آداب دلبری نمی دانم

كرشمه بلد نیستم

من تنها مادری نگرانم

مادری نگران برای دخترم

مادری نگران برای مادرم

مادری نگران برای تو

كه سرفه می كردی

و صدایت

گرفته به گوش می رسید....

پ.ن.۲:

آن قدر نفس می کشم

تا تمام شود

همه ی آن هوایی که 

 سراغ تو را می‌گیرد