ماجرای باغ و دندون درد

سلام 
بالاخره رفتم دندون پزشکی درد دندونم خیلی رو اعصاب بود البته که اعتراف می کنم بردنم دندون پزشکی باید می رفتیم تا کرج برای زمین عمه کروکی می کشیدند دندونم افتاده بود روی دور درد و ول نمی کرد سه شنبه بود و جاده شلوغ یادم بود که همون اول پیتزا ساندویچ پل رو نگاه کنم و آروم لبخند بزنم گفت کجا رو نگاه کردی ؟!چیزی می خواهی گفتم نه بابا می خواستم ببینم مغازه های سمت چپ خیابون چی فروشی اند بعد هم یک دونه ژلوفن خوردم گفت چرا گفتم میشه هی سوال نپرسی یکهو گفت نه نمیشه تو چرا هی ژلوفن می خوری چرا درد رو سرکوب می کنی مگه تو دکتری گفتم دندونم درد می کنه به پر و پای من نپیچ ده دقیقه دیگه درد این لامصب اروم میشه بعد حرف می زنیم دلم پر می زد برای رفتن به جاده چالوس اما رفتیم به سمت کرج کارمون خیلی توی دفتر خونه طول نکشید همه چی آماده بود و گرفتیم گفت بریم نهار بخوریم نظری نداشتم اشتها هم نداشتم من سرگرم پاییز بازی بودم این درخت هایی که برگ هاشون سرخ رنگ میشه توی خزان اسمشون چیه چقدر خوشگلند رفتیم یک باغ خوشگل اتفاقا زیاد هم مشتری نداشت خیلی هم دنج بود برامون چایی آوردن با خرما از همون خرماهای زرد و شیره دار که من دوست دارم به آقاهه گفتم میشه چاییش کم رنگ  باشه  گفت من نمی دونم خودت برو هر جوری دوست داری رنگش رو تنظیم کن بعد هم گفت چایی که تموم شد سفارش نهار می گیرم رفتم سمت اشپزخونه توی باغ به اون بزرگی پر از تخت هایی بود که کج و کوله شده بودند اونقدر ساکت بود که صدای پاهام روی برگ های خشک رو می شنیدم حتی صدای کلاغ هم نمی اومد خودم بودم و خودم رها آزاد رفتم تا سمت دیوار ولی بعد باز برگشتم دلم می خواست صدای خرچ و خرچ برگ های چنار رو باز هم بشنوم همه چیز توی یک تم زرد و نارنجی و قهوه ای کنار هم چیده شده بود.سومین بار که رفتم تا کنار دیوار و باز برگشتم درخت های چنار صاف و مرتب قد کشیده بودند تا آسمون سرم رو که برگردونم دیدم با عجله داره می یاد سمت من اصلا یادم رفته بود باید می رفتم دنبال چایی ایستادم تا برسه گفت آزی بیا گفتم برگ بازی کردم یادم رفت چایی بیارم ببخشید فاصله مون دو متر هم کمتر بود یکهو پرید دستم رو کشید و من رو پشت خودش نگهش داشت هنگ کردم یک سگ درست همون جایی که من ایستاده بودم ایستاده بود اندازه یک گاو با گوش های آویزون و هیکل ورزیده اگر تنها بودم و میدیدمش قطعا سکته میکردم سرم رو بین دست هام گرفته بودم گفتم بریم تو رو خدا بریم سگ که پارس کرد اونقدر ترسیده بودم که خون توی رگ هایش منجمد شده بود پیر مرد مهربون اومد و سگ رو برد میخکوب زمین شده بودم وقتی برگشت گفت اوووووه چیزی نشد که کاری نکرد شما خودت ترسیدی چایی هم از دهان افتاد نشستم روی تخت گفت بریم گفتم نه خوبم چایی و خرما خوردم ولی از ترس هیولایی که دیده بودم دیگه تکون نخوردم پیر مرد برامون آب تمشک آورد گفت خون سازه درباره سماق و زرشک کوهی هم حرف زد گفت غاز هم داریم اگر دوست داشتید تخم هایش رو بخرید خیلی خاصیت داره توی دلم گفتم سگ هم دارید البته یک سگ هیولایی توی نور کم رمق خورشید به دست هایم نگاه کردم که می لرزید گفت ترسیدی می خواهی بریم گفتم نه بمونیم  راستی از کجا فهمیدی سگ دارند گفت خود پیر مرده گفت درباره امنیت باغ ازش پرسیدم گفت بچه هام هستند دو تا هم کارگر دارم که بچه های خوبی اند سگ هم داریم پرسیدم سگ ها کجان؟گفت جایی که ندارند همین طوری توی باغ چرخ می زنند و مراقبند تا این رو گفت یادم افتاد رفتی چایی رو عوض کنی اومدم سمتت دیدم داری با برگ های خشک حال می کنی ولی سگه قشنگ پشتت بود می دونستم ببینیش می ترسی سگ آروم پشتت ایستاده بود از دور اصلا معلوم نبود چون رنگش قهوه ای بود دقیقا با محیط همخونی داشت می دونستم که ببینیش وحشت می کنی برای همین دستت رو گرفتم و کشیدم .گفتم خیلی بزرگ بود اصلا باورم نمیشه که تمام مدت اونجا بود و من متوجه نشده بودم دست هایش رو توی جیب های پالتوم مخفی کردم این ترس لعنتی دیگه جزیی از وجود من شده آفتاب یک جوری توی آسمون بود که نور کم رمقش پخش شده بود درست همون جایی که ما نشسته بودیم  پیر مرد برگشت تا سینی چایی رو ببره گفت سگ رو دادم بردند ته باغ خیالتون راحت تا آخر شب ولش نمی کنم.به سگی که دیده بودم فکر کردم و همه بدنم لرزید اونقدر محسوس که احساس کردم نمی تونم نفس بکشم پیر مرد گفت همه چی داریم همه چی تازه گفتم من چیزی نمی خورم فقط نگاهم کرد بعد با خنده به پیر مرد گفت ولی من همه چی می خورم چون خیلی گرسنه ام  خودم رو آماده کردم تا بعد از رفتم آقای پیر مهربون بگه چرا هیچی نمی خوری ولی نگفت داشتم با نور آفتاب بازی می کردم اون هم به یک جای دور خیره شده بود چه مرگم شده که وقتی خونه ام دوست دارم بیرون باشم می یام بیرون دوست دارم زود همه چی تموم بشه برسم خونه صدای موزیک که باند شد من هم یک نفس عمیق کشیدم.

به عکس دندون هام نگاه کردیم و هر دو تا با هم خندیدیم گفتم همین که خوابیده همین بیشعور پدر من رو در آورده دکتر گفت دقیقا همون یک دندان عقل نهان است البته که بخشی از اون بیرون اومده ولی مابقیش باعث این همه درد شده مشکلی نیست با جراحی در می یاد و برای ساعت چهار بعد از ظهر فردا وقت داد تا ساعت چهار بعد از ظهر فردا همه چیز خوب بود و آرام روی یونیت که نشستم آمپول بی حسی زد به دریا فکر می کردم گفت زیاد درد نداره و زود تموم میشه یک چیزی هم توی دهنم گذاشت که دهنم در حال جر خوردن باز شده بود چند بار با دندون کذایی ور رفت یک لحظه احساس کردم به جای دندون داره نفسم رو می‌کشه چنان دردی داشت که حضرت مرگ رو رو به رویم دیدم اونقدر زیر دست دکتر تقلا کردم که از هوش رفتم چقدر هم که دکتر بنده خدا ترسیده بود وسط اون هاگیر واگیر گونه راستم به چی نمی دونم خورده بود و خراشیده شده بود تا ساعت هشت منتظر بودم که خون ریزی دندونم بند بیاد همه توانم رو از دست داده بودم تمام اون شب تا صبح رو بیدار بودم و درد کشیدم آخر سر هم با ضرب و زور دگزا متازون اروم شدم خیلی درد وحشتناکی بود خیلی همون شب فهمیدم خیلی از اون هایی که بهشون میگفتن دوست آشناهایی هستند که اسم و فامیلم رو بلدند و شماره ام رو دارند در اولین فرصت یک خونه تکونی اساسی باید در لیست کانتکت های گوشیم انجام بدهم .

مررسی از اونهایی که عضو کانال خبریم شدند و باقی موندن اولش برای خودم هم جدی نبود ولی الان برایم یک جورایی ابرو محسوب میشه من آدرس کانال رو می گذارم امیدوارم خواننده های خاموش هم عضو بشوند و همین طور ممبر های کانال خبریم بالا بره مرسی که همیشه رفیق و همراه هستید.@azade_news

پ.ن:از وحشتناک‌ترین کلمه‌های دنیا «هنوز» است. هنوز تلویحن یعنی قرار نیست این‌طوری باشد اما هست. هنوز یعنی درستش، اصلش، واقعیتش چیز دیگری باید باشد. ولی الان این‌طوری است. هنوز دارد اشاره می‌کند به یک چیز نادرست. هنوز دارد می‌گوید یک چیز مهم سر جایش نیست و اگر هم چیزی خوب است، به غلط خوب است.
مثلن «هنوز باهم‌اند»، «هنوز مطمئن نیستم»، «هنوز زنده است»، یا «هنوز دوستت دارم»

سفرنامه

سلام 
گفتم دلم شمال می خواد گفت خب فردا بریم گفتم باشه بریم پنج صبح بریم و عصر برگردیم گفت باشه من پنج دم در خونتون هستم و این طوری رفتیم شمال از هراز رفتیم جاده اونقدر خلوت بود که در چهار شنبه دوست داشتنی ما فقط مسافر جاده بودیم با دیدن اولین مون هایی که انکار روی سر و کولشون پودر قند ریخته بودند جیغ زدیم و استوری گذاشتیم بعد هم بین اون همه کافه و رستوران یک پیر مرد خسته رو که جلو در کافه اش نشسته بود رو انتخاب کردیم برای صبحانه گفت بفرمایید توی بالکن با ویوی آبشار دوتا املت سفارش دادیم بعد هم محو سبز و‌نارنجی خوشگل کوه ها شدیم املت و پیاز و لیمو و نون بربری با چایی خوردیم و بلند بلند خندیدیم توی کافه پیر مرد هیشکی نبود خانومش داشت سماق هابی که از کوه آورده بودند رو آسیاب می کرد برامون نون اضافه آورد و گفت باز هم چایی بیارم پاقدم داشتید چند تا مشتری اومده توی سالن رو که نگاه کردم متوجه مشتری ها شدم یک خانواده چهار نفره دو تا آقای جوان یک دختر و پسر جوان و یک زوج خدا رو شکر گفتم نه نون ها خشک میشه هوا سرده ولی چایی رو هستیم لیوانی باشه لطفاً پیر مرد مثل پروانه دور میزها چرخ می خورد و سفارش می گرفت گفت خب خانم پاقدم دار بریم با بشینیم گفتم بریم دلم شمال می خواهد نه کوهستان گفت ابشارش کو؟مگه نگفت بالکن ویوی آبشار داره ؟؟لابع لای نارنجی و زرد درخت های روی دامنه کوه آبشار رو نشونش دادم توی راه تمام مسیر موزیک های دوست داشتنی خودم رو گوش دادیم بعضی از آهنگ ها رو دوبار و سه بار بعضی ها رو باهاشون همخونی کردم برای بعضی های دیگه به افق خیره شدم و توی سکوت به دیوارهای سنگی کوه خیره شدم قرار بود یک خونه تکونی فکری و روحی کنم باید خیلی چیزهای اضافه رو برای همیشه می ریختم دور خدا رو شکر عینک آفتابی داشتم و چشم هایم معلوم نبود. از آمل رفتیم بابلسر از اونجا هم عباس آباد و نور لب ساحل اونقدر گرم بود که مجبور شدم پالتوم رو در بیارم ساحل شنی بود آب تا جلوی پامون می آمد و بر می گشت  گفتم بریم بازار محلی سون رو ببینیم گفت بریم به شرطی که از آزاده و دریا یک عکس بگیرم گفتم دیگه ذوق و شوق عکس گرفتن ندارم یادته من خدای سلفی گرفتن بودم رفتیم لب خریدم و از فروشنده آدرس بازارچه رو گرفتین گفت کنار ساحل چهار شنبه بازاره تا جای پارک پیدا کنیم یک عالمه رفتیم جلو توی یک کوچه منتهی به دریا یک درخت پرتقال بود که پرتقال هایش تک و توک زرد شده بود زردتربن رو برایم چید ولی رو دست خوردیم پرتقال نبود نارنج بود توی بازارچه ساحلی خرمالو و ازگیل و نارنگی و انار خریدیم با فلفل شیرین یک عالمه هم سیر ترشی و زیتون پرورده تست کردیم بعد هم از یک خانم فروشند سلولی بابلی خریدیم که مزه اش خوب بود ولی خیلی تند بود به نظر من تا نوشهر رفتیم شهر شمالی من و بعد مچ از جاده چالوس برگشتیم توی کندوان اش خوردیم از سرما دندون هامون چلیک چلیک خورد به هم و کلی کیف کردیم بعد هم دهاتی شیر عسل خوردیم و سفرنامه شمال تموم شد.

پ.ن:هميشه همينطور نمي ماند
يك روز كه تصورش را  نمي كني
جايي كه در خواب هم نديده اي
لحظه اي كه به هيچ چيز فكر نمي كني
و تازه رها شده اي از بند آرزو
از جانب پروردگار دريافت خواهي كرد
چيزي فراتر از آنچه در طلبش بودي
چيزي ارزشمند تر و دلپذير تر!

مطمئن باش 
در چنين روزي 
خوشحالتر خواهي بود.

سگ مادرو توله هایش

سلام 
خواب دیدم دارم تند و تند پست می نویسم کار هم داشتم ولی باید می نوشتم بعد که بیدار شدم یادم افتاد اووووه از خیلی از اتفاقات جالب موندم و اینجا چیزی ننوشتم اگر کاری پیش نیاد  باید بگم که با یک آزاده نوشت طولانی طرف هستید.

داشتیم گپ می زدیم درست هفته قبل که این همه تعطیلی نداشت گفت چه کاره ای من فقط نگاهش کردم شیفت رو یک جوری چیده بود که خودش اصلا لازم نبود سر کار بره همه اش خونه بود گفتم خب مرض داری هر روز خونه ای هی می خوای پیام بدهی که حوصله ام سر رفته کاری ندارم بچه ها نفرینت کنند قرار شد قبل از اینکه تعطیلات کوفتشون بشه توی لیست شیفت ها تجدید نظر کنه پیاده که می اومدیم من ساکت بودم میدون ونک گفت بریم هیولا بخوریم گفتم نه حال ندارم همه راه داشتم فکر می کردم به دردسرهایی که جواد و حامد توی تعطیلات برای من‌و‌ مهدیه درست می کردند گفت اااا بابا بی خیال حامد که کلا رفت مهدیه هم اون سر دنیاست تو هنوز داری به اون موقع فکر می کنی فقط نگاهش کردم آدم ها وقتی دارند گند می زنند خودشون حواسشون نیست که دارند. گند می زنند بعدا بقیه هم که بهشون هشدار می دهند قیافه حق به جانب به خودشون می گیرند که اااا بی خیال بابا عرف همینه خلاصه که از میدون ونک جدا شدیم گفت می خواد به پیاده رفتن ادامه بده گفتم نه عزیزم من حال ندارم رفتم که برم ایستگاه مترو مثلاً اما به جای مترو رفتم گل فروشی سر چهار راه جهان کودک خیلی وقت بود که لابه لای گلدون ها قدم نزده بود دوست داشتم برای هزارمین بار گل های هوازی رو ببینم و بترسم اسم های خیلی خارجی  گلدون ها رو بخونم و توی دلم براشون اسم های راحت تر انتخاب کنم توی حیاط پر از کوکب های زینتی رنگی رنگی بود و خلوت این جور وقت ها که مشتری کم تر است باغبون ها با حوصله به سوالات آدم جواب می دهند بوته تمشک هم داشت دانه کاهو و یک عالمه سنگ رنگی رنگی نمی دونم چقدر اونجا گشت زدم توی خیالم گلدون انتخاب کردم جا نمایی کردم ولی بعد که از گلخانه بیرون اومدم یک آزاده سبک بال بودم رها آزاد.

من اصلا آدم کافه رفتن نیستم چون قهوه دوست ندارم شاید اگر قهوه خور حرفه ای بود برایم مهم بود که مثلاً اسپرسو کافه فلان چطوریه با ایس قهوه این یکی کافه خوبه یا بد مثل تبحری که توی پیدا کردن  سفره خونه و قلیون هایش پیدا کردم خلاصه همین جوری از اسم کافه اسم خوشم اومد و اینکه نور داشت تاریک نبود وارد کافه شدم که فقط فضایش رو ببینم همین و خب یکهو با یک دور همی روبه رو شدم و سلام و علیک کردم الهه رو خیلی وقت بود ندیده بود به نظرم خیلی تغییر کرده بود،مینا هم بسیار بسیار لاغر شده بود به جای اون هلیا خیلی خوشگل شده بود و داشت قد می کشید من این هلیا کوچولو که الان خانومانه مراقب بود گوشه لب هایش کیکی نشود وقتی توی قنداق بود هر روز می دیدم آزاده هم بود و دخترش رها با مرجان که رفته بود ماشین پارک کنه بچه ها خیلی اصرار کردند که بشین گفتم نه بابا من فقط اومده بودم آب بخورم بعد هم قبل از اینکه مرجان برگرده سر میز خدا حافظی کردم و رفتم دختر آزاده هم خیلی بزرگ شده هزار الله اکبر می دونم که می خواهد بفرستتش مجارستان پزشکی بخونه آزاده دیگه اون دختر شیطون نیست یادمه اون وقت ها یک جور خاص بود ما سه تا آزاده بودیم توی ساختمون قدیمی همشهری و هر کدوممون   یک داستان داشتیم .ازاده خیلی زود بچه دار شد یک دختر به اسم رها هنوز رها کوچولو بود  حرف هم نمی زد که دعواهای آزاده و منصور بالا گرفت دلیلش رو هیچ وقت نپرسیدم ولی می دیدم که همه اش در رفت و آمد بین مهد و دادگاه است بعدها فهمیدم منصور با زن های زیادی در ارتباط بوده آزاده خوشگل و فعال بود نمی دونم چرا منصور چنین بلایی سرش آورد بعد که جدا شدن. خیلی منزوی شد دیگه هم خبرنگار نبود جزو اون بچه های بود که جذب یکی از روابط عمومی ها شد خلاصه که بچه اش رو خودش بزرگ کرد رها الان یک خانم شده و خب قطعا کسی باورش نمیشه رها و آزاده نسبت مادر دختری داشته باشند.و همیشه هم این رو می گویند خیلی لج در بیار طور مهم اینه که الان بار همه زندگی تنها روی دوش خودش است آزاده دوست داره بچه اش بهترین مدرسه بره همه اردو ها و تورهای یک روزه جنگل و کویر و علمی و فرهنگی رو تجربه کنه و یک بچه پرفکت بار بیاد نمی دونم کارش درسته یا غلط فقط این رو‌می دونم که مبارزه خیلی زیاد آدم رو در دراز مدت خسته می‌کنه کاش هیچ وقت منت این خستگی رو سر رها نگذاره که تو باعث شدی نتونم فلان کار رو انجام بدهم و اینها.

رفتیم دور دور پاییزی.قرارمون ساعت یک بود خیلی هم سر وقت می‌رسیدم اما مرجان موبایلم رو جزو وسایلش ریخته بود توی کیفش و برده بود جلو ایستگاه نوبنیاد باهم قرار گذاشتیم تا موبایلم رو پس بگیرم بعد که برگشتم سر قرار ساعت شد دو خوبه حالا غرغر بازی نداریم رفتیم هر جا که جاده ما رو برد قرار بود بریم لواسون گفتم این جاده  سمت راست رو برو همیشه از سمت چپی رفتیم یک بارهم این طرفی بریم نگم که چقدر ویلاهای خفن و لوکس دیدیم و چه کوچه باغ های بی نظیری پیدا کردیم بعد هم سر از روستای افجه در آوردیم نون خریدیم و سیگار آقای مغازه دار بهمون مربای هویج داد که واقعا خوشمزه بود با اون نون لواش تازه ای که خریده بودیم خوردیم بعد هم رفتیم روستای برگ جهان گوسفند ها رو داشتند می بردند کوه براشون اسفند دود کرده بودند چوپان که یک پسر مرتب و منظم بیست ساله بود گفت تا یک هفته روی کوه می ماند بعد جمعه برمی گرده چند تا پاور بانک فول شارژ با خودش برداشته بود برام جالب بود که در کوهستان موبایل آنتن می دهد اونجا هم چند تا باغچه قیمت گرفتیم سند دار بودند ولی چاه آب نداشتند بیشتر درخت ها سیب و آلبالو و به بودند با خرمالو جلوی یکی از باغ ها یک سنجاب خوشگل دیدیم با یک دم خیلی پشمالو  یک دونه گردو هم دستش بود روستا پر از سگ بودسگ های ولگرد که به نظرم خیلی تمیز بودند یک سگ هم بود که چهار تا بچه داشت با چشم های درشت و یک صورت خسته برای اولین بار توی عمرم به سگ غذا دادم شده بود پوست استخوان بچه های شیطونی هم داشت که از سر و کولش بالا می رفتند اضافه غذامون رو توی ظرف ریختم یک کاسه آب گذاشتم جلویش بعد هم زود پله ها رو اومدم بالا بچه هایش که ولش کردند و جنگشون شروع شد سگ مادر اومد همه غذاها رو خورد بعد هم آب خورد همه مدت داشتم از دست پنجره نگاهش می کردم بچه هایش خیلی بامزه بودند تا غروب که اونجا بودیم سگ مادر هی نگاهمون می کرد برای شب هم باز برایش غذا گذاشتیم با آب می خواستم سوار ماشین بشم سگ مادر پشت سرم بود گفتم تو رو خدا برو من ازت می ترسم همین طوری مثل مجسمه ایستاده بود بچه هایش هم از روی تراس پارس می کردند دیگه آقا مهدی اومد کمک و سگ رو برد بالا برای محل خوابیدن سگ مادر یک پتوی کهنه آورده بود بچه های سگه اونقدر خوشحال شدند از پتو از این به بعد هوا سرد میشه گناه داشتند دیگه ظرف آب رو پر کردیم و ظرف غذا رو هم برایش دم دستش گذاشتیم و برگشتیم تهران منتهی از یک جاده محلی اومدیم از کنار سد لتیان اومدیم اونقدر خوب بود زیر بارون که کلی کیف کردیم بعد هم توی جاده از بستنی عمو رحیم بستنی خریدیم و توی اون سرما بستنی خوردیم جاده اونقدر لغزنده و بارونی بود که ماشین ها با سرعت کم رانندگی می کردندتوی ترافیک جاده یک آقای فروشنده که انار شیراز می فروخت دو تا انبار بهمون داد با یک لبخند پت و پهن اونقدر ذوق کردیم.دیگه تا برسیم خونه همه اتوبان ها ترافیک بود که ترافیکی ..

شب وفات پیامبر رفتم سر دیگ نذری خانم بهاری هم بود یکم بالا خونه خواهرم موندم ولی چون پایین توی پارکینگ اونها غذا رو درست می کردند پیچیدم اومدم کمک میثم و زهرا مرغ می گذاشتند من هم برنج می ریختم توی ظرف ها میناو صبا خواهرزاده هام هم ظرف ها رو بسته بندی می کردند خانم  چهارصد تا غذا شد دیگ ها رو هم مردها شستند رفتیم بالا که خودمون هم غذا بخوریم اونقدر توی بهتر برنج نفس کشیدن بودم که اشتهای هیچ چی نداشتم  چایی خوردیم و میوه و گپ زدیم ساعت سه بامداد بود که اومدم خونه حالا هر کاری می کردم قفل فرمون بسته نمیشد خوابم هم می اومد دیگه کلافه شده بود می ترسیدم ماشین رو بدون قفل ول کنم اونقدر کلنجار رفتم تا درست شد روز تعطیل تا ساعت دوازده خواب بودم چقدر هم مزه داد.

گفت همه توییت هایت رو خوندم تو هنوز عزا داری گفتم عزا دار ؟؟یعنی چی گفت یعنی هنوز توی گذشته موندی حال بحث کردن نداشتم برای همین هم فقط نگاهش کردم خیره خیره و انگشت هایم رو دور لیوان چایی روی میز قلاب کردم گفت هنوز درگیری دیگه چرا حرفی نمی زنی گفتم نه نیستم ولی حال بحث کردن هم ندارم گفت یک عالمه نوشتی گفتم اره دقیقا به همین علت من می نویسم چون شغلم نوشتن است چون با کلمه ها بیگانه نیستم هیچ وقت دوست ندارم نوشته هام رو به رویم بیاری اگر بلاک ان بلاک شدی ناراحت نشو بعد هم بلند شدم متنفرم از ادمهایی که حرف هایت رو می شنوند بعد از همون حذف ها چاقو درست می کنند برای زخم زدن چه کاریه این هزار بار زنگ زد هزار تا پیامک فرستاد ولی اون آدم برای من برای همیشه تموم شد . 

پ.ن:‏وقتي ميتونيم با ي حرف دلگرم كننده و اميد بخش يكي رو خوشحال كنيم از هم دريغ نكنيم

دوم آبان

سلام 
دلم برای کار توی روزنامه تنگ شده.دیشب یک عالمه با رییس حرف زدیم نه اینکه بگه بیا روزنامه و اینها اون هم همه اش ناله بود که نیرو نیست و هزینه ها گرونه و کاغذ واقعا بحران داره امسال سومین یالی است که کاغذ بحران داره همه هم ناله می کنند اما باز هر روز روزنامه ها در می یاد این اصلا ذات ما ایرانی هاست که در هر حال ناله می کنیم مهمونی های رییس و مسافرت سال دوباره به خارج از مرزها هم هیچ وقت کنسل نشده هر بار که کفگیر خورده ته دیگ و مجبور به کمتر کردن هزینه هاشدند خیلی شیک و مجلسی نیرو تعدیل کرده اما به خودشو تفریحش و خانواده اش و خریدهاشون هیچ فشاری وارد نشده خلاصه که گپ زدیم و ابراز دلتنگی کردم گفت بیا سر بزن خیلی بی معرفتی از روزی که رفتی تا حالا نیومدی و خب من فقط هی لبخند زدم هیچ وقت به جایی که بودم و تموم شده برام برنمی گردم.بعدها بچه های شماها می خونند که یک دوره ای روزنامه در ایران به تدریج مرد اون وقت من نیستم که ادعا کنم من مرگ روزنامه ها رو به چشم دیدم و این دلیلش بحران کاغذ نبود دلیلش بی کفایتی دولتمردان و به ویژه وزیر خنگ ارشاد بود ولاغیر. 

اولین روز ابان هم با چهار شنبه دوست داشتنی شروع شد و مثل خرداد بارونی بود درست مثل اولین روز خرداد امسال داشتم فکر می کردم که روز اول خرداد رو چقدر متفاوت شروع کردم و خب امروز چقدر کسالت بار بود بعد قرار شد دیگه به اتفاق های گذشته فکر نکنم من به آزاده توی آیینه قول دادم که به عقب برنگردم و خب باید سر قولم بمونم تا آخر هفته با همین فرمون هوا بارونیه و می تونید لذت ببرید از بارون های عصرگاهی امروز از خونه خبر آب و هوا رو زدم و بعد هم در یک تصمیم ناگهانی به خودم مرخصی دادم که بی خیال این همه روز سر ساعت رفتم بیرون چه اتفاقی افتاد بار توی خنکای صبح اولین روز ابان ماه خزیدم زیر پتو و چشم هایم رو بستم توی سرم فقط یک گنجشک وجود دارد کز کرده و خسته بال بال هم نمیزنه شد شش ماه و من همچنان دارم خودم رو گول می زنم ساعت ده بالاخره رضایت دادم از تخت بیام بیرون روزهای ابری اتاقم تاریک تاریکه توی لیست چت ها نگاه کردم به صفحه ای که آخرین پیامش برای خیلی وقته پیشه اگر از کسی یک روز کامل  خبر نداشته باشید می  تونید اون آدم رو برای همیشه به گذارید کنار یک روز خیلیه ها مسلمه که منظورم آدم های عادی نیستند.حالم از پیام های خبری بهم می خوره مخصوصا اونایی که زمانش گذشته و از نظر ما منقرض شدند . توی همه اپلیکیشن ها اکانتش رو نگاه می کنم عکس اینستاش رو عوض کرده یکی از ای دی هایش در تلگرام هم یک عکس بهاری و خندانه چرا رو نمی دونم  ولی می دونم که خودم خیلی راحت می تونم آزاده رو شکنجه  بدهم اونقدر درست و دقیق که  هیچ راهی برای زنده موندنش باقی نگذارم.خودم خوبم نه خوب نیستم و دروغ می گم خودم به خودم دروغ می گم لعنت به من.
دلم یک پیام می خواهد یک تماس یک نشونه ولی هیچی نیست.

حالش خوب نیست بهش گفتم پیاده روی اربعین واجب که نیست جوابم رو نداد یک شب تا صبح غر زدم با ابن پیش فرض که می دونستم کاری رو که بخواد انجام میده صبح قبل از اربعین نوشت به یادت قدم بر می دارم و آفلاین شد هر بار که گوشی رو نگاه کردم نبود می دونستم که نباید به خودش فشار بیاره تهدیدش کردم برایش دعا کردم روز اربعین هم هیچ خبری نبود سر دیگ حلیم هم نرفتم اصلا امسال نفهمیدم چی به چی شد شب ساعت ده پیام فرستاد که خوبه گفتم حق نداری دروغ بگی به جای جواب برایم استیکر فرستاد دیگه جوابش رو ندادم ساعت نه صبح برایم ویس فرستاده بود با زیر صدای دستگاه تنفس صدایش انگار از ته چاه در می اومد گفت خوبم نگران نباش همه چی همون طوری بود که برنامه ریزی کرده بودم هزار بار ویس چهارده ثانیه ای رو گوش دادم اشک ریختم نوشتم نمی بخشمت تو راه رفتی من دلشوره این رو داشتم که بیفتی روی تخت بیمارستان نوشتم خوبم بعدا حرف می زنیم از اینکه دستم به هیچ کجا بند نیست لجم در می یاد حرصی میشم نه حال حرف زدن داشتم نه کتاب خوندن قرص خوردم و به خواب پناه بردم به همین راحتی خوبیه خواب مصنوعی اینه که دیگه کابوس نمی بینم فقط وقتی بیدار میشم همه بدنم درد می کنه انگار کتک خوردم.

قرارم سر جاشه می دونم که گفته بودم مهر ماه می یام می نویسم شاد و شنگول اما نشد باز هم باید منتظر باشم و من خودم دیگه حالم داره از ابن انتظار بهم میخوره 

پ.ن:‏بگذار برای سه دقیقه 
‏عاشقت شوم؛
‏شبیه حسی که در اتوبوس
‏یا راهروی یک هتل اتفاق می افتد
‏و ما آن را جدّی نمی گیریم.
‏عشقی که بزرگ نمی شود
‏و نمی شکند؛
‏چرا که آن رامی گذاریم و می گذریم.
(نمیدونم نویسندش کیه)

سلام آبان ماه پر از باران

سلام 

مهر ماه هم تموم شد. آبان ماه با بارون ریز ریز از راه رسید آبان ماهتون مبارک کاش هر روز عصر بارون بیاد و لذت ببرید.

می منخواستم بگم  هنوزم مثل قبلنا آدم حساسیم و هر مسئله کوچیکی فکرمو درگیر میکنه هنوزم مثل قبلنا نازک نارنجیم و از چیزایی دلخور میشم که حتی فکرشم نمیکنی هنوزم که هنوزه تا تقی به توقی میخوره گریه میکنم بازم مثل قدیما زود عصبی و غیرقابل کنترل میشم
من هنوزم همون آدم سابقم...هنوزم مثل قدیما میترسم ازاینکه چیزایی رو که دوست دارم از دست بدم
حتی بیشتر از اونوقتا
اما یاد گرفتم وقتی ترسیدم
وقتی دیر رسیدم
وقتی تنهام گذاشتن
وقتی اشک ریختم
وقتی قلبم لرزید
به روی خودم نیارم...
اینو روزگار بهم فهموند که باید برای خودم زندگی کنم
مستقل باشم و روی پاهای خودم وایسم و تحت هرشرایطی باید به خودم اعتماد داشته باشم
آدم بیخیالی نیستم درواقع هیچوقت نبودم اما یاد گرفتم درگیر هیچ چیزی نشم
حالا دیگه میدونم اگه خیالی بَرَم داره کُلام پس معرکه ست...گذر زمان باعث شد افکار و باورام تکمیل شن بدون اینکه ذات,حقیقت و وجودم تغییری کنه
من همون آدم سابقم که حالا با یک دنیا تجربه,دیگه واقع بین شده و تمام سعیشو میکنه حقیقت هر مطلبی رو هرچند تلخ قبول کنه.

پ.ن.:دفتر مهر با همه بی مهری هایش بسته شد. دلم می خواد یک نشونه