تمام خنده هام رو نذر کردم

سلام 
عیدتون مبارک.بعد از ظهر روز عید هیچی از عصر جمعه برای من کم نداشت همون قدر بلاتکلیف و سنگین و نچسب و غصه دار یک عالمه هم توی ترافیک موندیم در جستجوی پمپ بنزین و خب من کم استرس دارم استرس تموم شدن بنزین رو هم کشیدم و رسما قلبم داشت از توی سینه ام می زد بیرون خیلی اخلاقه گندیه دارم به خودم خیلی صدمه می زنم اون هم برای اتفاقی که اصلا نیفتاده و شاید هم اصلا اتفاق نیفته من برای این اتفاق هرگز نیفتاده روح و روان خودم رو عذاب می دهم اونقدر حالم بد میشه که رسما حال و روزم بهم می خوره قبل تر ها که خیلی چاق بودم خیلی بی خیال تر بودم اصلا برایم مهم نبود چه اتفاقی قراره بیفته واقعا در حال زندگی می کردم هر چند اون وقت ها هم همه اش به بی خیالی و خوش خیالی و خیلی خونسردی و گیج بودن متهم میشدم اما خدایی از حق نگذریم خیلی حال و روز روحی و روانیم از الان بهتر بود.این آزاده عصبی رو که زود از کوره در می‌ره و عصبانی میشه اخم هایش میره توی هم و نیش دار حرف می زنه رو دوست ندارم با من خیلی غریبه است باید این چند وقته جدا از همه بی کاری هایی که واقعا دارم تحملشون می کنم و خب تحملشون خیلی هم سخته خودم و آزاده رو پیدا کنم.

چند بار قرار می گذاریم که همدیگه رو ببینیم میگه مامانم مریض است کار به بیمارستان هم کشیده شده هر بار می گم بیام عیادت بیمارستان به یک دلیلی می پیچونه و موضوع رسما ماست مالی میشود خودم هم اونقدر حال و حوصله ندارم که ریز بشم و هی اصرار کنم میگم شاید دلش نمی خواهد چیزی رو من بفهمم به آدم ها در این موارد همیشه حق می دهم همیشه و از خودم راضی ام قرار رو می گذاریم یک روز دیگه هر بار که حرف می زنیم بخشی از سوالاتم مربوط به حال ناخوش مادرش می‌شود نمی دونم چرا یکهو این سوال توی سرم جرقه می زنه که سر کارم با اضافه کاری باز پر از خشم میشم اونقدر که دوست دارم بهش زنگ بزنم و مدل خودش ازش بپرسم درباره من چه فکری کردی که این همه سر کارم گذاشتی اون هم سر سلامتی مادرت احمق جان ولی از اونجایی که مدت هاست این جور برخوردها رو اصلا مهم نمی دونم بی خیال میشم بگذار فکر کنه آدم زرنگی است و سر من رو کلاه گذاشته من رو دور زده مهم نیست اتفاق های مهمتری هست که منتظرشون هستم و دارم لحظه شماری می کنم محقق بشوند حالا یک نفر هم این وسط موش و گربه بازی در می آورد اصلا مهم نیست برای همین اینجا نوشتمش که دیگه بهش فکر هم نکنم باشد که رستگار شوم.

ما ها خودمون پیگیر کارهامون هستیم خودمون برمی گردیم و اتفاق ها و زخم های که قبلاً وجود داشته و روح و روانمون رو چنگ زده جای زخمش خوب هم شده یا رو گرفته رو دوباره دستکاری می کنیم که آزار ببینیم دست خودمون هم نیست مرض داریم الان هیچ کسی وبلاگ نمی خونه واقعا این دوستایی که کامنت میگذارند خیلی دوستای عزیزی هستند که بعد از این همه مدت و از مد افتادن وبلاگ نویسی باز هم هستند باز هم پیگیرانه یادداشت های من رو می خونند البته که من هنوز هم می نویسم خیلی از وبلاگ نویس ها خیلی وقته که با کیبورد خدا حافظی کردند ولی من این چهار دیواری قرمز رو دوست دارم حتی اگر پای هیچ کدام از پست هام هم هیچ کامنتی نباشه باز هم دوست دارم که بنویسم توی مترو وقتی نشسته ام روی صندلی های آبی و یا قرمز تند و تند تایپ کنم یا وقت هایی که کاری ندارم لابه لای صفحه های خبری که باز کردم یواشکی یک فایل ورد باز کنم و ریز ریز بنویسم از کوچکترین اتفاقی که برام می افته تا اتفاق های بزرگ این خیلی احمقانه است که یک خواننده گذری با یک اسم و رسم چرت و پرت بیاد یک چیزی بگه و بره اتفاق های گذشته تموم شده و رفته کسی که درباره یک اتفاق خیلی قدیمی این همه روشن کامنت می گذاره اون هم  با بک آی پی تابلو و از یک اتفاق دردناک و پر سوز قدیمی حرف می زنه و نفرین می کنه با فحش میده نمی تونه هوا خواه و طرفدار باشه خوده اون آدمه است که اتفاق گذشته هنوز برایش تازه است و بوی نفرت میده من نمی تونم نفرت این آدم رو با این همه کینه از بین ببرم نمی خواهم هم این کار رو انجام بدهم فقط من تشکر می کنم که هنوز با گذشت این همه سال یادداشت هایم رو می خونه و می دونه که من هنوز هم می نویسم با ناخوشی هام خوشحال میشی و لبخند می زنه که جواب کارهای زشت گذشته ام رو دیدم و با خوشی هام اخم هایش رو توی هم میکشه باز هم ممنونم که هست  ومن دلیلی ام برای اینکه اسم و یاد خدا رو به لب می یاره و شکر گذار خداونده من برایش دلی پاک و بدون غم و غصه آرزو می کنم.

توی این بلبشویی که گرفتارش شدم یک اتفاقی هم افتاده که کلا دلم نمی خواهد بهش فکر کنم نه اینکه مهم نباشه ها نه بابا خیلی هم مهمه اما حوصله پلیس بازی و تو گفتی و‌من گفتم ندارم دوست دارم بمونه به حال خودش خوش باشه به من هم کاری نداشته باشه فقط می دونم من خیلی بی حوصله شدم و خب این اصلا خوب نیست می دونم که همه چی درست میشه نگرانی هام همه اش الکی و مرضی هستند ولی باز هم نگرانم باز هم استرس دارم خدا کنه شهریور مثل مرداد کشدار و طولانی نباشه و زود تموم بشه من خیلی منتظر مهر ماه هستم.

پ.ن :تمام خنده هایم را نذر کرده ام !
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دست هایت ، 
دلتنگی ام را به باد می سپارد ...

#سيد_على_صالحى

من و‌ترس هام

سلام 
من به خاطر اون حجم عظیم استرسی که در دو تا پست قبلی بهتون وارد کردم معذرت خواهی می کنم هزار برابرش رو خودم باهاش درگیر بودم و اونقدر حالم بد بود که اصلا نفهمیدم تیر ماه چطوری گذشت چرا یادم نبود برای وبلاگم تولد بگیرم.بد و خوب ماجرا گذشت و رفت و الان این منهم آزاده ای که از پس یک طوفانی بزرگ فقط زنده بیرون اومده و هنوز گیج و منگ ماجرایی است که برایش اتفاق افتاده.

ممنونم بخاطر همه کامنت های خصوصی به خاطر همه دلگرمی ها با خاطر همه کامنت های که تایید کردم و نکردم چون دوست دارم بعضی چیزها برای خودم بمونه توی دل خودم باشه و هیچ کسی در لذت داشتنشون با من شریک نشه. منتظرم همچنان که مهر ماه از راه برسه خوب و بدش رو نمی دونم فقط که عجیب چشم انتظارم و دوست دارم از این موقعیت وحشتناک رها بشم حتی اگر وضعیت از این هم وحشتناک تر بود باز هم از این وضعیت فعلی بهتر است از این جا موندن و بدون تغییر با این حجم عظیم از استرس رو دیگه نمی خواهم.

نوشتم خود واقعی آدم ها رو قبول کردن خود واقعی رو پذیرفتن خیلی سخته خیلی خیلی سخت برایم نوشتند مگه خودمون واقعی نیستیم و من نوشتم نه واقعی نیستیم ماها مجموعه ای از ادعاهایی هستیم که فقط دور نمای جالب و قشنگی داریم درست شبیه به یک ویترین هستیم که باهوش هامون خیلی خوب ویترینشون رو مدیریت می کنند و کم توان تر ها یک وقت های گند می زنند. خود واقعیمون خیلی وحشتناکه دیروز یکی که دوستش دارم و خیلی از حرف هایش ناراحت نمیشم بهم گفت با واقعیتت خیلی فرق داری گفتم که چون دوستش داشتم اتفاقی نیفتاد وگرنه قطعا هم می زدم توی گوشش و هم برای همیشه می گذاشتمش کنار ولی تا خود الان که بیست و چهار ساعت از زمان حرفش گذشته همچنان درگیر حرفش هستم چرا باید این رو می گفت اصلا از انتخاب شدن و انتخاب کردن متنفرم اصلا دوست ندارم در معرض انتخاب قرار. بگیرم می دونم که حالا این روزها به خاطر موقعیتم به خاطر اتفاق هایی که افتاده به شدت حساس شده ام می دونم که هی باید کظم غیظ کنم هی باید به خودم امیدواری بدهم که آزاده جان این روزها تموم میشه این ساعت ها می گذره این اتفاقات نقطه ته خط می شوند اما باز هم یک جایی حالم بد میشه یک جایی حجم فاجعه اونقدر زیاد و بزرگ میشه که نمی تونم تحملش کنم و بعد تنها راه اینه که قلوپ قلوپ اشک بریزم به قول مامانم مثل احمق ها و چرا این اتفاق می افته من نمی دوم ای خدا چرا من این همه شکننده شدن چرا تا بهم می گویند بالای چشمت ابرو حالم بد میشه چرا باید این همه خود خوری کنم چرا باید این همه اتفاق بین این همه آدم روی کره زمین زات برای من بیفته که نه راه پس داشته باشم نه راه پیش؟؟

حالش هنوز هم خوب نیست خوب نیست که باز بستری شده بر اساس مچ بند روی دستش پری روز چیزی در حدود بیست دقیقه بیهوش مطلق بوده شما بخونید مرده بوده چنان با اشتیاق درباره اتفاقی که افتاده حرف می زنه که دوست دارم خودم با دست های خودم خفه اش کنم مهربان میگه بردنش بیمارستان و بستری شده از خودش می پرسم میگه خوبم و نگران دلیل نگرانیش رو نمی پرسم چون یک پایه اش من هستم و خودم قبول دارم برایش می نویسم میشه مراقب خودتون باشید ولی تا شب سین نمیشه خودم این طرف کم درگیری دارم باید از راه دور نگران و بغض دار اون هم باشم ساعت ۹شب بالاخره پیامم رو جواب میده و میگه فلان بخش رو بخونید نگاه می کنم به چیزی که گفته و هیچ کاری نمی کنم عکس پروفایلش توی اشک هایی که قلوپ قلوپ از چشم هایم می‌ریزه تکون تکون می خوره می نویسه خیلی مبحث مهمی است و من توی دلم به همه مبحث های مهم دنیا فحش می دهم حالم از همه مبحث هایی که من در ایجادشون نقشی نداشتم و به وجود آمدند و روی زندگی من تاثیر می گذارند بهم می خوره می نویسه فلان چیز فلان شده و من همچنان اشک می ریزم مینویسه حواست هست؟می نویسم بله هست خیالتون راحت و باز محو میشم به صفحه چتمون و ایز تایپینگ بالای صفحه رو نگاه می کنم درباره یک سوال که مدت ها پیش ازش پرسیده بودم یک عالمه برایم توضیح می نویسه حواسم از سلامتیش کاملا پرت میشه می نویسم و باز جواب میده دارم باهاش لج می کنم و می دونم که خوب این موضوع رو فهمیده همین که دیگه تایپ نمی کنه یعنی خودش فهمیده که می دونم حالش خوب نیست از اینجا به بعد بالاخره اعتراف می کنه که خسته است و توان تایپ کردن نداره بیش تر از آنکه صدای خودش رو بشنوم صدای دم و دستگاهی که زیر صدا به گوش می رسد روی اعصاب است یادم که می افته اون رو با چه خالی روی تخت بیمارستان دیدم و چه اتفاقی از سرم گذشته حالم بد میشه می‌نویسم این صدا ها و میگه خوبم و باز ماجرای بیست دقیقه ای که در دنیا نبوده رو برایم تعریف می کنه خدایا هستی صدای من رو می شنوی من رو‌ می بینی من چرا باید این حال و روز رو از سر بگذرونم آخه چرا به چه دلیل و منطقی که خودم متوجه اش نیستم تمام شب رو اشک می ریزم ریز ریز نمی تونم با کسی حرف بزنم اصلا بخواهم هم حرف بزنم حرف زدنم نمی یاد در احمقانه ترین و وحشتناک ترین حالت عمرم هستم من ترس از دست دادن دارم دست خودم هم نیست این ترس لعنتی همیشه با من هست دست از سرم بر نمی داره به قول صادق هدایت مثل خوره روحم رو‌ می خوره .

پ.ن:آیا کسی آنقدر دوستت دارد
که از جهان نترسی؟!

#شمس_لنگرودی

قسمت دوم و پایانی

سلام 
دلشوره هام تازه شروع شده بود اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این همه خنگولانه کارم رو از دست داده باشم خیلی زود بچه های خبرنگار فهمیدند اول شایعه شده بود که آزاده ازدواج کرده رییس که پیام داد و تبریک گفت دوزاریم افتاد که چه اتفاقی افتاده اصلا باورم نمیشد شاکی بود که چرا هیچی بهش نگفتم می‌گفت هر بار که مشکل دارید تند و تند زنگ می زنید و پیام می فرستید که بیچاره شدیم و این شده و اون شده ولی برای عروسی و جشن و اینها اصلا انگار نه انگار گفتم رییس به خدا خبری نیست اصلا تو که شماره بابام رو داری زنگ بزن بپرس گفت پس چرا دیگه نیستی گفتم خسته شده بودم احتیاج به استراحت داشتم رییس از امور اداری خبرگزاری آمار گرفته بود گفت آزاده چی کار کردی هیچ حرفی نداشتم بزنم رسما خودم رو به فنا داده بودم و دستم به هیچ کجا بند نبود چقدر دلم می خواست بگه بیا حرف بزنیم و گفت اتفاقا توی همون چند دقیقه تصمیم گرفتم که حرف نزنم برای همین هم زود تشکر کردم و گفتم نه ممنونم اونقدر داغون و خراب هستم که اصلا حرف زدنم نمی آید دروغ نگفته بودم می خواستم بروم چی بگویم هیچ حرفی نداشتم برم بگم فلانی گفت استعفا بده و‌منه خر هم با همه ناملایمتی ها استعفا نوشتم و حالا با این همه سابقه بی کارم از جیب می خورم نه اینکه محتاج باشم نه من که زندگی مستقل ندارم ولی خب پس اندازه حدو اندازه ای داره و تمام میشود اتفاقا رییس هم زیاد اصرار نکرد و کلا همه چی پیچید به بازی توی سرم پر از علامت سوال بود بعد از این همه سال صبح برو شب برگردها حالا دیگه رسما خودم بودم و خودم هیچ برنامه ای هم نداشتم و می تونستم ول بچرخم یک روز دو شنبه پیام داد که کجایی گفتم خونه رزومه می خواست باورم نمیشد گفت درست بنویسم چند بار از رویش بخونم که موردی از قلم نیفتاده باشه توییتر رو داشت اینستا گرام رو هم خودم بهش دادم و فیس بوک رو جالب بود که من از سال ۹۰دیگه به فیس بوک سر هم نزده بودم چون فیلتر شده بود دوستش نداشتم اما یک احمق با ایمیل من با عکس های اینستا گرام من با اسم و فامیل خودم برایم یک صفحه ساخته بود که خب من اصلا ازش خبری نداشتم و فقط یک عالمه برایم دردسر درست کرد هیچ وقت نمی بخشمش هیچ وقت هر چند همه اطلاعاتش رو گرفتم کاش بمیری این همه نحس و به درد نخور هستی یک آدم چقدر می تونه نخواستی و نچسب و انگل باشه نمی دونم بین این همه آدم فضای مجازی و محیط های کاری این آدم خاص خیلی انگل بود می دونید همه ما آدم ها روی خوب و بد داریم همیشه خوب مطلق نبودیم همیشه هم بد نبودیم افکار پلید و شیطانی داشتیم و در عین حال فرشته صفت هم بودیم معجونی از همه این خصلت ها شده آزاده حالا من اینجا توی وبلاگم آزاده خوب و شاد و خندان و خیرخواه رو بزرگ کردم دلیل نمیشه که آزاده بد و وحشی و عصبی وجود نداشته باشه اتفاقا وجود داره من هم برای خیلی ها بد خواستم خیلی ها رو نفرین کردم با حرف هایم برای کسی دردسر درست کردم اما تموم شده رفته کل دعوا و گیس و گیس کشیمون نهایت دو هفته طول کشیده هر دو طرف همدیگه رو گذاشتیم کنار و خلاص اما اینکه یک آدم اونقدر روانی و پلشت باشه که دنبالت راه بیفته و برایت دردسر درست کنه واقعا مریض است.

خلاصه رزومه رو فرستادم و باز منتظر موندم همون روزی که رزومه فرستادم علی زنگ زد که بیا ببینمت یک جایی قرار گذاشته بود که تا حالا نرفته بودم اصلا نمی دونستم همچین جایی وجود داره  ولی خب رفتم یک عالمه حرف زد احساس کردم می خواهد یک چیزی از زیر زبونم بکشه اما مثل همه بارهای دیگه پشیمون شد قلیون کشیدیم گپ زدیم از زمین و زمان گفتیم آخرش هم یک پیشنهاد کاری داد با دوشرط ویژه گفت این کار رو در صورتی می تونی قبول کنی که اولا دیگه توی اینستاگرام فعالیت نداشته باشی کل دعوایش سر این بود که چرا من عکس های باز توی اینستاگرامی که پرایوت است می گذارم گفتم اوکی کارم  چی هست ؟که گفت شرط دوم رو نگفتم و آن این بود که پین توییترم رو بردارم حالم گرفته شد چرا باید برای به دست آوردن یک کار ساده این همه روی علاقه مندی هام پا می گذاشتم همون جا جلوی رویش پین توییتر رو برداشتم ولی اینستا رو زیاد قول ندادم گفت مهرو هم احتمالا همکارم میشه و رفتم توی لک دوست نداشتم بچه بازی تا قلیونمون تموم بشه یک عالمه فکر کردم از سفره خونه که اومدیم بیرون گفت چطوری میری گفتم با پیاده می خواهم فکر کنم جرات نداشتم به موبایلم نگاه کنم بالاخره جلوی ایرانیان دست به گوشی شدم برایم یک جمله فرستاده بود تن به هرکاری نده لامصب تو از کجا می فهمی من کجا می روم و چه کاری می کنم با کی مذاکره می کنم و چرا مذاکره می کنم. با پررویی تمام نوشتم من پول لازم دارم بدون پول نمیشه زندگی کرد نمیشه رفت بیرون برای من که ماهی دو تا مانتو می خریدم کفش می خریدم و دائم به خرید رفتن بودم خیلی سخته حساب و کتاب دخل و خرج رو داشتن برایش فرستادم ولی تا شب سین نکرد بعد هم دیگه اتیشم خاموش شده بود. روزهای بی کاری خیلی کشدار و کشنده شده بود برام .

پاکزاد رو هم از محل کاری قبلی اخراج کرده بودند نمی دونم چرا اما احساس خیلی وحشتناکی نداشتم خبرها رو هم پیگیری نمی کردم برایم اصلا مهم نبود چه اتفاقی داره می افته من برایش کم نگذاشته بودم مسوولیتی در برابرش نداشتم هزار بار بهش گفتم خاطرات مشروب خوردنت رو بلند تعریف نکن به خانومت بگو وقتی می یاد اینجا دنبالت حجاب دار باشه کی فکرش رو می کرد من آزاده سرتق و یک دنده برای کار مجبور بشم چادر سر کنم اما اجبار خیلی کارها انجام میده.برایم نوشت به آینده فکر کن به افق های روشن نوشتم حالم از خودم بهم می خوره زنگ زد حرف بزنیم گفتم حرف نمی زنم تو همه چی رو خراب کردی من دارم فراموش میشوم این فراموش شدن رو دوست ندارم من رو آزار میده ولم کن دست از سرم بردار می خواهم با مخ برم ته چاه اصلا چرا داری به من کمک می کنی چرا به من میگی امانت خدا می خواهم همون آزاده آزاد و رها باشم داشت گوش می داد توی سکوت ولی هیچ حرفی نمی زد حالم داشت بهم می خورد از این همه واقعیت تلخ دیگه بلد نبودم فیلم بازی کنم از سوالات اطرافیان واقعا ناراحت میشدم از اینکه همه به خودشون اجازه می دادند بپرسند داری چی کار می کنی چرا دیگه سرکار نمی‌روی چرا آزاده این علامت سوال هابی که توی چشم هاشون بود من رو زخمی می کرد روحم رو داغون می کرد انگار قلبم رو یکی داشت فشار می داد گفت یک سری چیز می گم فقط می‌شنوی هیچ کجا هیچی درباره اش نه می نویسی نه حرف می زنی اشک هایم رو پاک کردم و گفتم چی مثلا بعد ریز ریز با همان صدای خش دار برایم گفت داشتم شاخ در می آوردم یک ساعت حرف زد و بعد هم خدا حافظی دیگه گریه نکردم اصلا نفس هم نمی تونستم بکشم برای اینکه سوتی ندهم گوشیم رو خاموش کردم اما باید یک جوری خودم رو تخلیه می کردم شروع کردم به سوال پرسیدن دو نه دونه سوال ها رو جواب داد همه چی برای من عجول یکهو ساکت شد دیگه دلم حتی نمی خواست سر کار بروم گفتم می نشینم و منتظر می مونم تا آن اتفاق هایی که گفته رخ بدهند از فردای همان روزی که با هم حرف زدیم ماجرا شروع شد حالش بد بود و رفت بیمارستان باید یک سفر می رفتم با شرط و شروط باید می دیدمش یک چیزی هم می بردم توی عمرم مسافرت تنهایی راه دور نرفته بودم خیلی جدی به بابا گفتم باید برم و بعد هم مقدمات سفر  جور شد از گیت که رد شدم یک همسفر کنه پیدا شد هی یاد حرف هایش می افتادم تمام مدت دو ساعت و نیم پرواز رو خودم رو زدم به خواب تا چرت و پرت های خانم همسفر رو اعصابم نباشه ول نمی کرد گفتم نمی خواهم حرف بزنم وارد یک بازی مافیای شده بودم انگار همه داشتند من رو تعقیب می کردند هیچ باری نداشتم فقط همون کوله ای که با خودم برده بودم توی هواپیما از فرودگاه که اومدم بیرون بهش پیام دادم که کدوم بیمارستانی من الان از هواپیما پیاده شدم در جا زنگ زد و گفت بمونم تا یکی رو بفرسته دنبالم برای اولین بار توی عمرم درد غریبی رو احساس کردم هوا اونقدر گرم بود که نفسم به شماره افتاده بود زبون هیچ کدوم از آدم ها رو نمی فهمیدم نیم ساعت منتظر موندم تا بالاخره آقای مهربان آمد رفتیم بیمارستان واقعا حالش بد بود من هم خوب نبودم اون همه سیم و لوله بهش وصل بود نمی تونست حرف بزنه دکتر یک چیزهایی گفت من اصلا متوجه حرف هایش نمی‌شدم گفتم دو روز بیشتر نمی مونم همون جا توی بیمارستان کنار تخت نشستم گفتم من به خاطر حرف تو گند زدم به همه چی و تو الان توی این حالی مهربان گفت دکتر میگه فردا حالش بهتر است رفتیم خونه ای که برای خودش بود قبلاً هم اینجا اومده بودم ولی داخل خونه نرفته بودم مهربان در رو باز کرد اما داخل نیومد یک سیم کارت اماراتی بهم داد و قرار شد هر چی لازم دارم بهش بگم. دوش گرفتم یک دل سیر گریه کردم و بعدش اصلا نفهمیدم کی خوابم برد بیدار شدم صبح نشده بود هیچ صدایی هم نمی اومد همه بدنم خشک شده بود مامان زنگ زده بود حمید و سمانه هم زنگ زده بودند با تهران نیم ساعت اختلاف ساعت داشتم به حمید زنگ زدم بیدار بود تصویری با هم حرف زدیم چشم هام اونقدر پف کرده بود که خودش هیچی نپرسید فقط قرار شد به مامان بگه که خوبم ساعت هفت اومدم بیرون و رفتم بیمارستان جلوی در هیچ کسی جلویم رو نگرفت دکتر فارسی رو خیلی سخت و با لهجه حرف می زد می دونستم که قلبش خرابه خراب یعنی رسما درست کار نمی کرد گفت نباید می اومدی اما هیجانی نشد تا ساعت نه موندم مهربان اونقدر ترسیده بود که فکر کرده بود من رو دزدیدن گفتم من از تنهایی مثل سگ می ترسم و دیشب توی یک خونه غریب توی یک کشور غریب تنها خوابیده بودم صبحانه اش رو که خورد گفت نمی تونی بیمارستان بمونی گفتم باید یک ذره راه برم گفت اینجا تهران نیست خانم آزاده دکتر گفت چقدر خوب کردی که اومدی حالش نسبت به چند روز پیش خیلی بهتر است اونقدر که می تونم اجازه بدهم بره خونه گفتم من باید راه بروم کارت اعتباری مهربان رو گرفتم و قرار شد هر کجا گیر کردم بهش زنگ بزنم بیرون خیلی گرم بود توی اولین پاساژ خودم رو در خنکای  کولر گازی ها رها کردم موهایم دسته دسته بهم چسبیده بود رهگذرها حتی به من نگاه هم نمی کردند رفتم توی ایستگاه مترو بلد بودم تا برج العرب برم سوار قطار شدم و خودم رو سپردم به شلوغی ها حواسم به ایستگاه بود از قطار که پیاده شدم دو تا ایرانی دیدم راه رو گم کرده بودند ولی بلد نبودم کمکشون کنم از پله ها اومدم بالا آفتاب وحشتناک بود نفس نمی تونستم بکشم سایه ساختمون ها هم فایده ای نداشت من اینجا توی غربت و تنهایی می تونستم بمیرم به همین راحتی خوبی خیابون های دوبی اینه که گربه ندارند رفتم داخل یک مغازه یک بطری آب و یک پاکت سیگار خریدم موندم همون جا به میوه های استوایی خوش آب و رنگ نگاه کردم هیچی دیگه برای من هیچ جذابیتی نداشت مهربان زنگ زد گفت نگرانتون هستیم گفتم خوبم موردی بود زنگ می زنم خانم فروشنده یک دونه شیرینی گرفت جلو رویم و گفت چقدر خوشحالم که ایرانی هستی نمی دونم چرا اصلا اسمش رو هم نپرسیدم به جای شیرینی بغلش کردم و های های زدم زیر گریه گفت اگر گم شدی و پول نداری می تونم کمکت کنم گفتم نه خوبم بریم یک جای خنگ باید راه برم گفت اینجا تا ساعت نه شب جهنمه بیرون سگ پر نمی زنه بری بیرون زیر آفتاب تبخیر میشی گفتم من چی کار کنم گفت برو مسجد من آزاده راه گم کرده بدون اینکه چیزی بپرسم رفتم مسجد یک مسجد تمیز و مرتب و چقدر راحت با خدا حرف زدم هیچ کسی هم نگفت خوبی چی شده چرا داری گریه می کنی بعد از مدت ها یک نماز خواندم که انگار خدا رو به رویم ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد ساعت دو بود که اومدم بیرون سر خیابون که رسیدم به مهربان زنگ زدم گفتم من اینجام ولی نمی دونم اینجا کجاست گفت جی پی اس گوشی روشنه من تا پنج دقیقه دیگه می رسم تا خونه یک کلمه هم حرف نزدیم من تنها بودم گفتم مگه دکتر نگفت مرخص میشه گفت بله ولی چون شما راحت باشید رفتیم خونه من خانم من پیش شما می مونه مهندس هم حالش خوبه خانومش یک دورگه فیلیپینی بود که فارسی شکسته بسته حرف می زد به من می گفت آز سرم داشت منفجر میشد یک دوش گرفتم دلم هیچی نمی خواست فقط اب مهربان گفت توی خونه سیگار نکشید مهندس بفهمه ناراحت میشه بسته سیگار رو دادم به خودش و خوابیدم روی تخت چقدر دلم فراموشی می خواست ساعت هفت و نیم ناگی همون خانم فیلیپینی بیدارم کرد گفت مهندس اومده موهام پف کرده بود چشم هایم هم  گفتم می یام برو پزیرایی کن الان می یام یک خط چشم پهن کشیدم با یک رژ صورتی بعد هم رفتم پایین گفت به به خانم نیومده دوبی رو بهم ریختی یه گردان آدم دنبالت بودند که گم نشی برو لباس بپوش چون هیچی نخوردی بیا بریم یک چیزی بخور کیفم رو برداشتم و کارت اعتباری مهربان  رو بهش دادم بعد هم رفتیم ماشین سواری توی اتوبان های دوبی فردا باید بر می گشتم گفتم هیچی دلم نمی خواهد گفت شب مهمونی دعوت داره و خوبه منم باشم گفتم من کباب عربی نمی خورم از رقص شمشیر و آتش هم خوشم نمی یاد گفت یک مهمونی ساده است که اگر برم خیلی خوشم می آید یک دونه دونات نوتلا خوردم با نسکافه گفت یک چیزی ناراحتش کرده گفتم فقط دو نخ سیگار کشیدم اون هم نه توی خونه بیرون گفت اصلا نباید این اتفاق می افتاد چرا تو باید سیگار بکشی هیچ حرفی نداشتم که بزنم سکوت کردم نصیحت کرد با قهوه توی لیوانم بازی کردم گفت حرفی نمی زنی ولی می دونم که از مهمونی امشب خیلی خوشت می آید اگر چیزی لازم داری بگو گفتم نه خوبم زود هم آماده میشم لباس مناسب هم داشتم یک عالمه حرف زدیم توی یک رستوران خیلی شیک در دل خلیج اونجا نه خلیج عربی است نه فارسی خلیج خلیج است گفتم که دوست دارم دوبی زندگی کنم از لوکس بودنش خوشم می آید ما حرف زدیم و کوسه ها و ماهی های غول پیکر بالای سرمون و زیر پاهامون بازی می کردند بعد از شام هم قرار شد بریم مارینا جای که من خیلی دوست دارم قرار شد تا اول مهر یک عالمه اتفاق بیفته گفت می تونم تمدید کنم که بمانی گفتم نه به اندازه همه روزهایی که در بلاتکلیفی بودم اشک ریختم و باید برم تا اعتماد بابام رو از دست ندهم از همون پاساژ نزدیک خونه چند تا تیکه سوغاتی خریدم برای بچه ها و تمام شب به رفت و آمد ماشین ها نگاه کردم تا اول مهر ....

پ.ن:کاش برای همیشه بری به درک از بس که ازت متنفرم 

این پست دو قسمتی است

سلام 
با هم که حرف زدیم قانع نشدم ولی برای اینکه دیگه جر و بحثی نباشه گفتم چشم باز اصرار کرد که از این چشم های الکی به من نگو، گفتم نمی تونم درخواستت رو اجرا کنم برای اولین بار بود که سرم داد زد و گفت وقتی کاری رو بهت می گم انجام می دهی  و اماو اگر هم نمی آوری گفتم چشم حالم به خاطر داد زدنش بد نشد ولی دلیل اصرارش رو نفهمیدم نمی دونم چرا این همه اصرار می کرد می دونستم که الکی کاری رو نمیگه باید انجام بدهم برای همین رفتم توی نخ چرایی کاری که از من خواسته بود انجام بدهم یک هفته طول کشید تا ریز ریز کارها رو تحویل دادم از هر جایی که فکرش رو‌می کردم پرس وجو کردم امکان نداشت اشتباه کنه اما کسی هم چیزی نمی گفت بعد از عید کارهام تموم شده بود ولی خودم گفتم تا پایان فروردین هستم .
 هر روز زنگ میزد و پیام می داد که چی شد آزاده  و من بهش توضیح می دادم اون روزی که دعوام شد و حرف زدیم و من گریه کردم به قول خودش پوزش خواست بعد هم تماس رو قطع کرد پیام داد که هر جا هستی زود برو خونه و رسیدی خبر بده تا راه آهن پیاده رفتم و موزیک گوش دادم وقتی رسیدم خونه خبر دادم  فقط نوشت چرا این همه دیر گفتم خوب نبودم باید با خودم خلوت می کردم نوشت امشب خوب نیستم و زود می خوابم می دونستم که قلبش ناخوش است گاهی وقت ها توی پیام فرستادن کم می آورد و ویس می فرستاد صدایش خسته بود و نفس نفس می زد به صدایش که گوش می دادم دلشوره می گرفتم اون شب اونقدر داغون بودم که اصلا حالش رو هم نپرسیدم فردا صبح ساعت ده بود یادم افتاد که حالش رو بپرسم تا ظهر جواب نداد بعد برایم ویس فرستاد که صدای دم و دستگاه ها بیشتر و بلند تر از صدای خودش بود داشتم از دلشوره میمردم ولی بعد خودش گفت قلبش یاری نمی کنه تا آخر هفته هر روز یکی دو دقیقه بیشتر باهم حرف نمی زدیم آخر هفته خودش گفت از بیمارستان مرخص شده و بهتر است .
هیچوقت فکر نمی کردم که بهم دروغ بگه پرسید کجایی ساعت اداری بود گفتم خونه برایم یک عالمه استیکر خوشحالی و تشکر فرستاد گفتم چرا گفت چون فکر نمی کردم حرفم رو گوش بدهی گفتم خودم هم نمی دونم چرا این کار رو انجام دادم گفت به زودی بهت می گم دوران بی کاریم شروع شد به همین راحتی چند بار درباره دعوای اون روز پرسید هر بار من اشک ریختم ولی گفتم نه بابا خوبم و داستان رو مو به مو تعریف کردم بهش گفتم میشه دیگه از من دلیل دعوای اون روز رو نپرسید از یاد آوریش حالم بد میشه گفت باشه ببخشیدو ماجرا تموم شد.
 در به در دنبال کار می گشتم کار بود نه اینکه نباشه اما در حد و اندازه خودم نمی دونستم برم سر کاری که از صفر شروع کنم دوست نداشتم خبرنگار صفر باشم خیلی هم فحشش دادم توی دلم اما به رویش چیزی نیاوردم هر روز برایم یک عالمه مقاله روان شناسی می فرستاد که نخونده ردشون می کردم خاک تو سرم که به باد هوا خودم رو بی کار کرده بودم هی  دوست داشتم بپرسم چرا چرا به من گفتی استعفا بنویس و من هم خر شدم و رفتم استعفا نوشتم و گفتم دیگه نمی یام ولی هر بار هیچی نمی گفتم از روز مرگی ها می گفتم برایم درباره یوگا و فواید نوشیدن آب می نوشت و من دوست داشتم خودم رو بکشم هر بار دوست داشتم بگم میشه دلیل اصرار های پی در پی رو به من بگی ولی هیچی نمی گفت دوست داشتم خودش حرف بزنه از اون طرف کابووس بیکار موندن برای من خیلی وحشتناک بود احساس می کردم در اوج و درخشش کاریم یکهو خودم رو به یک غار تبعید کردم و دستم به هیچ کجا بند نیست هر جا دوست داشتم برم با تعدیل نیرو داشت یا دیگه کفگیرشان به ته دیگ خورده بود و داشتند جمع می کردند که بروند خیلی اوضاع داغونی داشتم از اون وحشتناک تر حرف هابی بود که می شنیدم اصولاً در هیچ کدام از گعده های دوستان خبرنگار و روزنامه نگار نبوده و نیستم من با این همه سال سابقه کار روزنامه نگاری حتی عضو انجمن صنفی هم نیستم از این مدل رصد شدن ها همیشه متنفر بودم برام خیلی زور داشت حرف های من در آوردی از طرف آدم های که اصلا هیچ دوستی با هم نداشتیم هیچ وقت خلاصه که خودم با دست های خودم خودم رو بدبخت کردم.یک شب اونقدر داغون بودم که همه سوال هایش رو نوشتم من که دیگه ای از سرم گذشته بود همه سوال هایش رو نوشتم و برایش فرستادم اون قلبش مریض بود من ریده بودم بی تعارف توی زندگیم از جواب پس دادن به سوالات چرت و پرت بقیه متنفر بودم ولی چی می گفتم نه من رو بیرون انداخته بودند نه تعدیل شده بودم به قول مادر جون خوشی زده بود زیر دلم و درست وقتی که مطبوعات دست به خانه تکونی و تعدیل و بسته شدن زده بودند خودم رو بیکار کردم تا ساعت دو بامداد که بیدار بودم هزار بار می خواستم متن سوالاتم رو پاک کنم ولی مرگ یک بار شیون یک بار از موندن در این وضعیت بلاتکلیفی داشتم روانی میشدم 
این پست ادامه دارد ....

پ.ن :روزهایی هست که
باید زیرش خط کشید تا به چشمت بیاید!
روزهایی که
وقتی روزهای دیگرت از دست می‌رود ،
بتوانی راحت پیدایش کنی و با مر

ورش دلت گرم شود .
روزهایی که
باید از آن چند تا کپی گرفت .
و در چند پوشه و چند کشو و لای کتاب‌ های دیگر پنهانش کرد.
روزهایی که باید از رویش نوشت .
روزهایی که باید با آن ها عکس یادگاری گرفت .
و زیرش را حتماً حتماً تاریخ زد .
که وقتی آلبوم را ورق می‌زنی
یک‌ دفعه تو را ببرد به روزگار سپری‌ شده‌ .
روزهایی که دل  آدم را قرص می‌کند!
روزهایی که در آن می‌خندیم،رپزعلی گریه می کنیم،روزهایی که از خشم انگشت هامون رو مست می کنیم اونقدر محکم که ناخن ها دوست نازک و لطیف کف دست رو خراش می دهند،ذپزهایی که خبرهای خوب می شنویم روزهایی
برای روزهاي مبادا.

باباها هیچ وقت دروغ نمی گویند

سلام 
از استرس فراری ام از انتظار کشیدن حالم بهم می خوره و ابن روزها هم توی استرس دارم دست و پا می زنم و هی منتظرم از تلگرام شیفت میشم اینستاگرام بعد واتس اپ بعد توییتر باز آرام و قرار ندارم یک چیزی هست یک چیزی باید باشه که الان نیست و جایش خالیه باز هم بی خوابی زده به سرم برای من که کلا آدم کم خوابی هستم همون سه ساعت خواب در شبانه روز هم کیمیا شده و اصلا یک وضی که بیا و ببین دیشب بابا پرسید چرا نمی خوابی داشتم لباس های کف اتاق و روی تخت رو تا می کردم و توی رویا بودم گفتم الان می خوابم بابا اومد روی تخت نشست گفت چیزی شده که دختر شر و شور خونه خواب از سرش پریده مثل اون وقت که به بابا گفتم دیگه نمی خواهم برم مدرسه تیزهوشان با بغض گفتم بابا من الان پر از دلشوره ام و بدون خجالت اجازه دادم اشک هایم بریزه پایین دیگه نمی تونستم این بغض لعنتی رو پنهان کنم من روی زمین نشسته بود بابا روی تخت پاهای بالا رو بغل کردم و های های زدم زیر گریه بابا هیچی نگفت با همون دست های چروکیده اش رو به آسمون برام دعا کرد و گفت برو بخواب بابا همه چی درست میشه بالاها که دروغ نمی گویند منتظرم از دیشب تا حالا تا همه چی درست بشه من باور دارم که حتما این اتفاق می افته 

این موش و گربه بازی ها رو نمی فهمم باشه تو خوبی که آزمون خبر می گیری که تا پیت می گذارم می یای و می خونی آفرین که هنوز از دور من رو رصد می کنی عکس پروفایل تلگرامم رو می بینی تا توی واتس اپ استوری می گذارم جزو نفرات اول هستی که می بینی ساعت آن لاین بودنم رو چک می کنی توییت هاین و منشن ها و کامنت ها رو می خونی باشه باشه ولی برای چی کسب که تموم شده دیگه تموم شده برای همیشه تموم شده.

پ.ن :قول میدهم چیزی که برای من و تو باشد دوباره برمیگرده، خنده ها، شادی ها حتی زخم های قدیمی اگر خوب نشود التیام پیدا می کنه و تو با لذتی که نمیدونی، جای خراشیدگی هایش را میخارونی...
قول میدهم که نمیدونی بهترین اتفاقات زندگی ات هنوز رخ نداده اند. همینکه آدم این جمله را باور کند یعنی به استقبال زندگی دوباره رفته. 
لبخند، عشق، محبت... این‌ها چیزهایی نیست که بشه به زور به کسی القا کرد. باید به دنبالش رفت صورتش را بوسید تا مسیر خانه مان را یاد بگیرد.
قول میدهم هر گره ای که در کلاف زندگی من و تو می افتد برای این است که در پیچ و تابَش راه جدیدی را پیدا کنیم  و در مسیری درست تر قرار بگیریم.
قول میدهم یک روز آرام تر از همیشه زیر آسمان آبی می‌نشینیم و بابت تمام شب هایی که گذشت و اتفاقاتی که نفهمیدیم برای چی رخ داد، لبخند می‌زنیم.

نصیحتانه

سلام 

احساس می کنم سر کارم با اضافه کاری و خب دستم به جایی بند نیست و مجبورم هر چی می گوید را قبول کنم یک وقت هایی مثل الان دوست دارم واقعا کتکش بزنم و بگم آخه لامصب من می دونم تو داری دروغ میگی من می دونم من داری من رو سنگ قلاب می کنی اما هیچی نمی گم بیشتر و بیشتر و بیشتر در خودم مچاله میشوم.جالبه که هر جایی هم گلایه کنم متهم میشوم به اینکه عدس توی دهنم خیس نمی خوره و این صوبتا باز هم باید تا فردا صبح کنم.برام دعا کنید به انرژی های مثبت تون احتیاج دارم خیلی زیاد .

پ.ن

در فرهنگنامه‌ی کوهنوردی به آدمهایی که با همدیگر کوهنوردی می‌کنند می‌گویند "همنورد". 
چه واژه‌ی قشنگی!

همنورد، یعنی تمام پستی‌ها و بلندی‌ها و فراز و نشیب‌ها را در کنار هم درنوردیدن،
پشت و پناه هم بودن،
کنار هم و پابه‌پای هم راه رفتن،
در رابطه با دیگران تعصب نداشتن و تبعيض قائل نشدن،
در سخت‌ترین مسیرها و دشوارترین گردنه‌ها هوای هم را داشتن
و تمام دار و ندار خود را با دیگران قسمت کردن.

همنوردها رفتارهای ویژه‌ای دارند که رویای تمام کسانی‌ست که می‌خواهند با همدیگر و در کنار هم زندگی کنند.

آنها همیشه حواسشان هست که:
یکی تندتر از دیگران حرکت نکند، 
حواسشان هست که کسی از دیگری جا نماند، 
حواسشان هست که در مسیرهای سخت یکی سقوط نکند، 
در سنگلاخ‌ها یکی لیز  نخورد، 
حواسشان هست که یکی کم نیاورد، 
که یکی فشارش نیفتد، 
که یکی کم و کسر نداشته باشد.
همنوردی صرفا هم‌تیمی بودن در یک رشته‌ی ورزشی نیست،
یک معرفت است،
یک سبک زندگی است:

همنوردی باهم بودن در عین احترام به فردیتهای همدیگر است،
پشت و پناه هم بودن بدون منت گذاشتن است،
همراه بودن بدون تملک و تصاحب است،
عشق‌ورزی، مهربانی و همدلی بدون توجه به جنسیت افراد است.
 
چه خوب می‌شد اگر آدم‌ها به‌جای هم‌وطن بودن، هم‌مذهب بودن، هم‌نژاد بودن، هم‌جنس بودن و هم"سر" بودن، همنورد هم بودند در فراز و نشیب‌های زندگی...

یه همنورد که همیشه حواسش باشه برای نیفتادنمون،
برای رسیدنمون تا قله،
برای اوج گرفتنمون...

چه خوب می‌شد اگر ما هم برای دیگران چنین همراهانی بودیم!

چه خوب می‌شد اگر آدمها، همنورد هم بودند.
#آزاده_نوشت

یک متن طولانی

سلام 
دلم عجیب نوشتن می خواست برای من که روزانه چند تا توییت خبری و روزانه می نویسم اون هم در قالب ۱۴۰ کلمه طولانی نویسی اینجا توی وبلاگم که واقعا مثل خونه خودم می مونه خیلی بی نظیره پس می روم که بک پست طولانی بنویسم باشد که رستگار شوم.


اصولاً خودم رو درگیر آدم ها نمی کنم از دستم بر بیاد به آدم ها کمک می کنم فارغ از مرد بودن و زن بودنشون ولی درگیرشون نمیشم باور دارم که آدم ها هر چیزی رو که لازم باشه بقیه بدونند به زبون می آورند البته که ادعا ندارم آدم خوبی ام و کاری که من انجام می دهم درست ترین کار است ولی من این رویه رو دوست دارم .با این اخلاق اگر کسی با من دوست باشه منم باهاش دوست هستم و اگر کسی نخواهد دوست باشه با هر دلیلی اجازه می دهم از من عبور کنه بره .
در این همه سالی که بهتر و تابستان و زمستان و پاییز رو دیدم برام مثل روز روشن است همه آدم ها که از من عبور کردند یک جا در گذشته دوستی هاشون رو به هر دلیلی قطع کردند بعد از مدتی برگشتند حالا یا معذرت خواهی کردند یا پر رو بودند و با این سوال که ااا هنوز که همون جوری هستی بابا تغییر کن چرا تو هیچ اتفاقی برایت نمی افته و اینها کارشون رو گفتند در خواستشون رو مطرح کردند و خب این بار اگر از دستم  هم بر می اومده دیگه انجام ندادم حتی جوابشون رو هم ندادم  .ازدیروز یکی از آدم های که یک خط عمیق روی قلبم انداخت و رفت و تا مدت ها درگیری هامون  ادامه داشت هی پیام می فرسته که خوبی چطوری چقدر دلم برایت تنگ شده  و یک عالمه پیام دیگه تمام دیشب داشتم به روزهایی که به خاطر این آدم مچاله شده بودم فکر می کردم ساعت دو بامداد بود که فهمیدم این آدمه برای من تموم شده چرا باید به خاطر اتفاقی که مدت ها از رخ دادش گذشته الآنم رو خراب کنم چه دلیلی داره پیام هایش رو ببینم مگه قابلیت بلاک کردن وجود نداره منم می تونم مثل همه کاربرهای دیگر از این قابلیت استفاده کنم و اکانت آدمی که روحم رو یک زمانی در گذشته آزرده کرده بود برای همیشه بلاک کنم من این کار رو انجام دادم خاک تو سر سلیقه ام که چه آدم دوزاری رو یک زمانی قبول داشتم.

ده دقیقه دیر رسیدم به جلسه برای همین هم یک جای خیلی مسخره رو به دوربین نشستم حواسم بود موهایم معلوم نباشه و زیاد هم به دوربین نگاه نکنم خیلی از اونهایی که در جلسه حاضر بودند رو می شناختم هر بار که سرم رو بالا می آوردم با سر با هم سلام و علیک می کردیم و دوباره من سرم رو می نداختم پایین درباره همه چی حرف زدند که مهمترین موضوعش هم درباره همین رانت بزرگی بود که در مطبوعات در جریان است آقای سردبیر هم بود دو سالی بود که ندیده بودمش ولی با همه حاشیه های که این آدم داره من ازش خوشم می یاد چون تکلیفش با خودش و زندگیش و شغلش مشخص است همه ما یک دوره طولانی گرگیجه داشتیم ولی این آدم همین بوده و با همین مدل زندگیش خیلی هم تاثیر گذار بوده همون سلام و علیک هم خیلی حال داد به من جلسه که از رسمیت افتاد تازه گپ و گفت هامون زیاد شد باید یک کاری انجام بدهم من رو برای یک کار مهم انتخاب کردند اعضای حاضر در جلسه موافقت و مخالفتشون رو اعلام کردند و قرار شد نتیجه ۲۴ساعت بعد اعلام بشه بعد هم که جلسه پذیرایی و نسکافه خورون در این هوای گرم بود که من نموندم و زدم بیرون اولش دلم خواست که از بلوار میرداماد برم دلم خاطره بازی می خواست ولی خدایی از بس هوا داغ بود روی پل مدرس به غلط کردن افتادم و از همون جا رفتم مترو واقعا این گرما خیلی وحشتناکه خدا داره ذره ذره ما رو به جهنم عادت میده بیچاره درخت ها از حرارت بالای هوا دچار خزان زود رس شدند.بی خیال خاطره بازی از خنکای مترو لذت بردم تا رسیدم خونه.

کاظم پیام داده که چهار شنبه عصر می بینمت حال ندارم حال قرارهای این همه روشنفکری رو ندارم حال خودم رو هم ندارم ولی رو هم ندارم بگم نمی یام فقط اونقدر پیام رو نمی بینم که خودش زنگ می زنه از کاظم خجالت می کشم نمی دونم چرا ولی برایم آدم قابل احترامی است از اون آدم های که باید ازش خجالت کشید اون روزی که گفت هفت سال زندان بوده و بعد دقیقا درباره اون میله های طوسی حرف زد و اون پروژکتوری که نورش خاموش و روشن میشد هیچ وقت یادم نمیره اینکه آدم برای انجام یک دزدی یا قتل زندان باشه خیلی فرق داره با کسی که به خاطر اعتقاداتش مبارزه کرده و مجبور شده هفت سال زندان بودن رو تحمل کنه اون هم زندانی سیاسی بدون مرخصی می گفت وقتی آزاد شدم و اومدم بیرون پسرم برای خودش مردی شده بود هنوز هم پسرش بابا صدایش نمی کنه بهش میگه داش کاظم .خلاصه که گفت پاشو بیا کافه گفتم چرا ؟گفت یک دور همی داریم با آدم های که نمی شناسی این برایت بهتر است با مینا رفتم کافه اش زیاد معروف نیست ولی حس خیلی خوبیه دیوار به دیوار مترو است .بعد از کلی حرف و حدیث با یک ملوان خسته آشنا شدم و یک زوج فنچ که منتظر بودند بابا و مامان بشوند محمد و ریحانه توی هیجده سالکی ازدواج کرده بودند. دو ساعت پیش بچه ها و کاظم بودیم پیتزا و نونسیر و املت و چایی و قهوه و سالاد میوه خوردم تا یادم اومد اونجایی که نشستم چه جای باشکوهی بود برام من چقدر فراموشکار شدم حتی الان دیگه دوست ندارم درباره اش حرف بزنم چرت می گویند که آدم خاطره هایش رو فراموش نمی کنه همه چی رنگ می بازه مرور زمان همه چی رو زیر بار فراموشی ها دفن می کنه.

میگه بین برگشتن و معروف شدن یکی رو انتخاب کن شهرت خاص می خندم و ردیف دندون هام رو نشونش می دهم بعد هم میگم هر چی شما صلاح بدونید میگه من که اصلا صلاح نمی دونم ولی خودت می تونی انتخاب کنی از یک هلدینگ بسیار معروف اسم می بره البته من که اول نمی دونم معروفه لابه لای حرف هایش و نصیحت های خاصش سرچ می کنم ببینم هلدینگه کجاست و می فهمم که اوه خدای من چقدر خارجی و خاص ولی به روی خودم نمی یارم بهم مهلت می ده تا بهش جواب بدهم بعد هم درباره کارهامون حرف می زنیم نتیجه گیری هام رو برایش می نویسم از اینکه یک جمله یک جمله برایش تایپ می کنم حرصش در می یاد برای همین هم با هیجان یک پاراگراف تایپ می کنم اونقدر هیجان دارم که بعضی چیزها رو اشتباهی تایپ می کنم می نویسه خیر باشه چی داری می نویسی و بعد برایش ارسال می کنم حالا اون باز هم میشه استاد من شاگرد بخشی رو تایید می کند زیر چند تا جمله هم خط می کشه با علامت سوال برایش توضیح می دهم می نویسه می دونی چی حال یک استاد پیر با قلب دردناک رو جا می آورد ؟می نویسم نه می نویسه که یک غروب دلگیر وقتی نگران نفس می‌کشه بعد از مدت ها یک تحلیل ناب بخونه اونقدر ناب که از سه تا غلط املایی متنش بشه چشم پوشی کرد و من این طرف گوشی پر از ذوق میشم می تونم از الان تا آخر دنیا سوژه داشته باشم برای رویا بافتن.

جمعه ها عصر چقدر دلگیرند تمام اون سال هایی که سر کار بودم هیچ وقت درگیر دلتنگی عصرهای جمعه نبودم ولی الان که جمعه ها هیچ کجا نمی روم عصرها از یک ساعت قبل از اذان تا ساعت نه و ده یک بغض وحشتناک بیخ گلوم رو می گیره به ته همه چیز فکر می کنم نمی دونم ته همه چیز چرا باید این همه تاریک باشه و بعد سر خودم رو گرم می کنم دلم می خواهد یک کار جدید یاد بگیرم یک دلمشغولی جدید ولی می دونم که خیلی زود باز سرم اونقدر شلوغ میشود که باز هم از کوچکترین فرصت ها برای خوابیدن استفاده می کنم آدمیزاد خیلی موجود عجیبیه ناراضی و شاکی و همیشه طلبکار حتی دیگر دوست ندارم شب ها برم رانندگی.

فضای مجازی چقدر گسترده است بعد از سال ها خیلی اتفاقی یکی از دوستای قدیمی رو پیدا کردم یادم است زمان وایبر و این صوبتا من رو بلاگ کرده بود ولی الان توی واتس اپ و تلگرام دیگه بلاک نبودم چقدر تغییر کرده بود چقدر هم توی پروفایلش عکس بود یکی دیگه رو هم توی اینستا گرام دیدم که مهاجرت کرده بود و چقدر یکهو دلم خالی شد اصلا فکرش را هم نمی کردم یک روز این همه از هم دور باشیم یادم هست آخرین بار با هم دعوامون شده بود چشم نداشتیم همدیگه رو ببینیم حالا علاوه بر مرور زمان فاصله هم بینمان هست خدا کنه هر حال هست شاد باشه اصلا از مرور خاطرات دل خوشی ندارم.

پ.ن:مررسی که هنوز نوشته من رو می خوانید نغمه یکی از وبلاگ نویس های خیلی دور متاسفانه فوت کردند من تازه متوجه شدم برای آرامش روحش فاتحه بخونید چون یک دختر و پسر کوچک دارد و می دونم که همچنان نگران فرزندانش است حتی الان که توی آسمون و پیش خداست روحش شاد و قرین آرامش الهی. مهدی هم یک جراحی داشت برایش پیام فرستادم که خب جواب نداد کاش بیاد باز هم برام کامنت بگذاره و من رو خاله خطاب کنه .ممنونم آبی جان آدرس اینستا گرام رو برایت می فرستم ممنون که این همه پیگیر هستید .ممنونم از همه دوستای کلی که برایم کامنت می گذارند دوستتون دارم و اگر خدا بخواد باز هم تند تند می نویسم .