خانم سفید پوش

سلام 

از حرف زدن تلفنی با دوستم خسته شدم یعنی نه که فکر کنی دختر بیشعوری هستم ها نه به خدا ولی از دیگه چه خبرگفتن هایش حوصله ام سر رفته هی هم منتظرم تو یک چیزی توی تلگرام برام بفرستی حالا هر چی از کجایی؟ چی کار می کنی؟ چه خبر؟بگیر تا یک استیکر یا گیف دوست دارم «پرپر»با اون خبرهای به درد نخورش با یک خدا حافظی من رو خوشحال کنه اما ول کن نیست از مهمونی هفته پیش میگه و صدای وحشتناک گربه های پسر کامران بعد هم میگه می دونستی پدر و پسر دو تایی با هم اومده بودند با یک ژست روشن فکری طور میگم ظاهر زندگی آدم ها رو قضاوت نکن «پرپر»جان شاید برای موری  اتفاقی افتاده که نمی تونسته بیاد مهمونی خودم از این همه روشنفکری آزاده ای تعجب می کنم ولی خب دوست دارم به «پرپر »پر حرف بربخوره و مثل همیشه یکهو بگه خب خدا حافظ و مکالمه مون تموم بشه ...ولی لامذهب ول کن نیست می دونم دلش گرفته عصر جمعه ای و دوست داره با یکی حرف بزنه الان اگر کار نداشتم باید اونقدر سر به سرش می گذاشتم که بالاخره اعتراف می کرد که با ماشین سهراب تصادف کرده و امروز تعطیل بعد از نهار باهم دعواشون شده بعد هم می گفتم بی خیال بابا من یک صاف کار کار بلد می شناسم ماشین رو ببر اونجا بدون رنگ برایت در می باره بعد هم با خنده می گفت باشه صبح باهات هماهنگ می کنم اما حوصله اش رو ندارم می دونم که می دونه حوصله ندارم ولی به طرز احمقانه ای باز هم میگه خب خانم چه خبر این بار خیلی جدی میگم هیچی «پرپر»دستم بنده بعدا حرف بزنیم ؟؟
قبلاً با هم قرار گذاشتیم که اگر این طوری حرف زدیم کسی ناراحت نشه و بهش بر هم نخوره می دونم که بدون هیچ حس تنفری  به یکی  دیگه از بچه ها زنگ می زنه و باز هم همه چیز رو تعریف می کنه.برای همین هم مکالمه مون رو تموم می کنم.فعلا دوست ندارم درباره چیزی با کسی حرف بزنم از حرف زدن فرار می کنم انگار.

خیلی وقته دیگه عکس پروفایل خیلی ها رو چک نمی کنم چند روز پیش یکهو یادم افتاد که خیلی وقته از خیلی ها خبر ندارم شدند خاطره واقعا یک وقت هابی صبح با پیام اونها شروع می‌شد ولی حالا   پین که نیستند هیچ اصلا ای دی هاشون پاک شده انگار آدم هایی که اومدند و نقششون رو ایفا کردند و بعد هم رفتند بعد سرچ کردم اتفاق خاصی هم نیفتاده بود فقط همه خبرها الان دور محور استرس و بیکاری می گرده خدا کنه این روزهای شوم تموم بشوند این روزهای تکراری و سخت.

توی گرمای ۳۸درجه انگار دارم منجمد میشم ،دل ندارم به تلاش خانم سفید پوش برای پیدا کردن رگ از دست چپم نگاه کنم چشم هایم پر از آب شده و نور سفید مهتابی توش تکون تکون میخوره همین که پلک می زنم دو تا قطره گرد و داغ روز لپ هام لیز می خورند و زیر چونه ام همدیگه رو بغل می کنند 
خانم سفید پوش میگه 
من ترسیدم…
و به زندگی باختم!
اما، تو نترس رفیق 
تو نباز…!!
فقط به چشم هایش نگاه می کنم

کاش بارون بیاد

سلام 

‏یه وقت چشم وا میکنی و میبینی که دیگه نه غم جمعه آزارت میده نه استرس شنبه، نه اتفاق های #چهار_شنبه_دوست_داشتنی رو می نویسی، نه واسه رسیدن آخر هفته ذوق داری نه منتظر رویداد خاصی تو تقویم هستی، کلا فقط هستی که باشی،
مثل بی حسی میمونه،یه بی حسیِ خطرناک این اعتراف وحشتناکیه برای من   حالا نه اینکه من خیلی تحفه ای هم باشم ها نه بابا ولی خب از بس همیشه بمب انرژی بودم و دنبال اتفاقات هیجان انگیز این بی حس شدنه مثل یک جور مردن می مونه مگه مردن همون فراموش شدن نیست از نظر من که همونه فراموش بشی. حتی اگر راه بری نفس بکشی چای بخوری وقتی کسی در هیچ کجای دنیا منتظرت نباشه مردی به همین راحتی.
نمی خواهم کاری انجام بدهم غر زدن هم فایده ای نداره نوشتن رو دوست دارم پناه می برم به کلمه ها می دونی فقط کلمه ها هستند که حرفم رو گوش می دهند همون جایی که من دلم می خواد می نشینند همون مفهومی رو که من دلم می خواد منتقل می کنند دلم یک آزاده می خواد وسط یک باغ گیلاس که صدای رودخونه داره درست مثل باغ خاله دلم یک آزاده می خواد با پاچه های تا شده شلوار که نشسته روز تخته سنگ های کنار رودخونه و پاهاش داخل آبه 
دلم یک آزاده می خواد که شده سوژه عکاسی یک عالمه عکس یکهویی  از اون ها که حواسم نیست از من انداختند که خوراک اینستا گرام و پروفایله از همون ها که همه بچه ها زخمی میشوند 
 از همون آزاده هایی  می خواهد که قصد می کنند یک دسته گل بچینه و آخرش هم با جیغ و داد از حضور ملخ ها و پروانه برمی گرده.و اونقدر خیره خیره به جریان سیال رودخونه نگاه می کنه که نشسته خوابش می بره عمیق بدون کابوس....

دیشب کابوس دیدم اونقدر دویدم که دست آخر از یک ساختمون بلند پرت شدم روی یک عالمه شیشه دیدم توی خواب که دستم برید که اشک می ریختم با حالت خفگی بغض و اشک از خواب بیدار شدم از اون همه استرس الان برایم یک بدن کوفته دردناک باقی مونده که حتی توان تکون خوردن هم نداره 

پ.ن:کاش بارون بیاد