آزاده دختر ته تغاری بهار

سلام 
دارم پیام های تبریک رو سین می کنم چقدر امسال پیام تبریک زود هنگام داشتم حتی کامنت هم داشتم که نوشته بود خرداد که میشه یاد تو می افتم آزاده خرداد هنوز به خانه ۲۹ نرسیده کلی پیام تبریک گرفتم ممنونم که به یادم بودید برای تک تک پیام ها جواب می نویسم پیام تبریک صبا رو می گذارم استوری خودش اعتراف کرده که هیچ وقت من رو خاله صدا نکرده مینا هم اعلام کرده که روز تولدم یک امتحان سخت داره و بعداً برام تولد بازی می گیره هنوز نرسیدم به خونه ۲۹خرداد پیام های تبریک تولد رو سین می کنم و این طرف گوشی با یک جعبه دستمال کاغذی اشک هام رو پاک می کنم این همه دوست خوب دارم این همه آدم مهربون که لابه لای استرس ها و کارها و دغدغه های خودشون من رو یادشون هست مرررسی خدا مرررسی به خاطر این همه دوست خوب ببخشید که من توانایی های محدودی دارم در جبران این همه لطف و محبت ...

صبا خواهرزاده ام برایم استوری تولد گذاشته و اعتراف کرده که هیچ وقت من رو خاله صدا نمی کنه خواهری هم رنگ می زنه و تولدم رو تبریک میگم بعد هم یک عالمه استیکر می فرسته از گل و کیک و شیرینی و قلب بگیر تا بووس و بغل مینا یک امتحان سخت داره و آن لاین نیست همون روزی که درباره تولد توییت نوشتم گفت که روز۲۹خرداد یک امتحان سخت داره و دوست داره این روز کلا از تاریخ حذف بشه خلاصه که در عین ناباوری درست همون دقیقه هایی که حتی روز هفته اش رو هم یادم رفته بود همه عزیزانم حواسشون به من بود .

امسال برای خودم خیلی خاص تر است دو تا تصمیم بزرگی که گرفتم هنوز هیچ کدوم به سرانجام صد در صدی نرسیده ولی کلی از راه رو رفتم و یک قدم دیگه مونده امسال قرار بود یک جای خاص شمع روی کیک تولدم رو فوت کنم بعد هم چشم هام رو ببینم و بگم وااای من اینجا واااای اینجا من ولی خب با تمام تلاش ها و پیگیری هایی که انجام دادم و دادیم نشد. توی این چند وقت یاد گرفتم که الکی تلاش نکنم اون هم برای تغییر اتفاقی که همه کاینات دست به دست هم داده اند که یک اتفاقی نیفتد من الکی خودم رو درگیر رخ دادن اون اتفاق نکنم و راضی باشم به اتفاقی که حتما خیزی داخلش هست حالا نمی دونم این همه راضی بودن به خاطر پا به سن گذاشتن است با به خاطر چیز دیگه ای هر چی که هست الان با این تفکر احساس آرامش بیشتری دارم و خب وی بهتر از اینکه آدم حال روح و روانش خوب باشه والا .

ارزوهایی که موقع نگاه کردن به شمع روی کیک تولد توی فکر آدم چرخ می زنند قطعا برآوردن میشود دیگه عروسک نمی خواهم دیگه دلم دمپایی لا انگشتی نمی خواهد دلم نمی خواهد مورد توجه باشم پول زیاد نمی خواهم که هم سوخاری سه تیکه سفارش بدهم نو ساندویچ و هم پیتزا دلم یک ارامش ممتد می خواهد دیگه دلم نمی خواهد استرس بکشم دیگه دوست ندارم از اضطراب اونقدر حالم بد بشه که نفس کشیدن برام سخت ترین کار دنیا باشه ممنونم که من رو تولدم و فراموش نکردید و یادتون بود مرسی از خدا به خاطر اینکه برای من این همه دوست خوب قرار داد دوستتون دارم امضا دختر ته تغاری بهار آزاده 

پ.ن:
سالها بعد
شب تولدت
وقتی شیشه ی عینکم را هاااا میکنم
زیر چشمی حواسم هست
بی هوا شمع ها را فوت نکنی...
لب هایت که غنچه شد
صدا میزنم
آااااای قلبم!
میترسید تو و بچه هایمان!
می رسید بالای سرم،
میخندم ومیگویم:
آخ از این لبها...
با عصبانیت میگویی
دیوانه...
و نمیدانی این دیوانه مرا تا تولد بعدی ات زنده نگه میدارد!
سال ها بعد...
سال ها بعد را با تو دوست دارم
حتی در خیال!

پاندای خسته

سلام 
مگه خرداد نیست؟؟مگه نرسیدیم به روزهای آخر خرداد ؟؟مگه الان من نباید به خاطر نزدیک شدن به تولدم خوشحال و خندان باشم ؟؟مگه نباید هر روز پست بنویسم بگم فلانی و فلانی و فلانی تر تر من رو یادشون بود برایم تبریک تولد استوری کردند برایم پیام فرستادند مگه نباید هر روز ذوق مرگ بشم؟ اما چرا این طوری بی ذوق و افسرده و نالان شدم؟ چرا هیچ حسی ندارم؟ چرا تلاش نمی کنم چرا انگیزه ندارم ؟همیشه از آزاده نالان و بی انگیزه متنفر بودم از آزاده ای که توانایی نداشته باشه نتونه کاری رو انجام بده برای من هیچ وقت هیچ دری بسته نبود الان هم هیچ دری بسته نیست الان فقط نمی خواهم از هیچ دری عبور کنم هم خسته ام و‌هم توان مبارزه کردن ندارم اصلا آزاده که نباید همیشه برنده باشه گاهی هم مثل الان باید شبیه یک پاندای خسته و کلافه بشینه گوشه تخت و هیچ کاری انجام نده بگذاره زمان بگذره   مگه نمی گویند که گذر زمان همه چیز رو درست می کنه الان فقط دوست دارم بگذره و بره ....

وقتی می خواهید یک راز رو به زبون بیارید یک واقعیت رو اعتراف کنید زمان و مکان رو بسنجید لطفا 

پ.ن:مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید

جان منی

سلام 
یک هفته بی نظیر رو پشت سر گذاشتم هر روزش عالی بود اونقدر خوب که گذر زمان رو حس نکردیم همه جاها رو رفتیم یک عالمه پیاده رو با قدم هامون کوک زدیم یک عالمه حرف زدیم و به توافق رسیدیم و حالا فردا مرخصی ها تموم میشه از فرودگاه امام خمینی متنفرم برای این همه فاصله ای که بین من و دوست داشتنی های زندگیم می اندازه فردا ساعت هفت دوباره باید گرم در آغوش بگیرمش و وانمود کنم وااای من چه آزاده قوی و مقاومی هستم و با هر ضرب و زوری که هست جلوی اسم های وامونده ام رو بگیرم و منتظر باشم تا یک سلام دیگر اما حالا توی وبلاگ خودم می تونم راحت اسم بریزم و دلتنگی کنم چون از اول هم قول داده بودم که اینجا خود خودم باشم.و امروز ساعت دو و نیم بالاخره فرصت یک هفتگی مون تموم شد یک حماقتی کردم که الان اینجا می نویسم و خب امیدوارم فکرم اشتباه باشه خلاصه که امروز برای من سه شنبه دردناکی بود هفته پیش این موقع ملی ذوق داشتم واقعا هم چقدر خوب گفتن شاعر حال آدم ها یکسان نیست هر ثانیه ممکنه یک اتفاق جدید بیفته فعلا که در مرکز اتفاقات قرار دارم ببینم خدا چی می خواهد.

از این بیکاری مدت دار کلافه شدم ولی خب خودم انتخاب کردم یک عالمه فایل صوتی انگیزشی دارم می فرسته هی هم درباره گذشته اش توضیح میده که دروغ نگفتم اگر بگم اصلا برام جذابیت نداره دیگه می بینم سرم گرمه دیگه نمیشه آنلاین نیستم و شب ها زود می خوابم برای همین هم هی سوال می پرسه داری چی کار می کنی چرا این بلا رو سر خودت آوردی چرا فکر می کنی دیر میشه گفتم دارم کاری رو انجام می دهم که دلم می خواهد بعد هم خیلی جدی میگم  م وقتی قدش این همه از من بلند تره نباید لباس رنگ روشن بپوشه دیگه مگه نه؟ اینطوری شانه به شانه هم که راه می رویم آستین لباسش با پنکیک من رنگ میگیره میشه لطفا یک لباس رنگی بپوشه؟؟

برام نوشته من از اینجا دل خوشی ندارم منظورش رو نفهمیدم ولی اوج تنهاییش رو اونجایی فهمیدم که یک بار هم با دوستانش بیرون نرفت چیز زیادی هم نخواست فقط راه رفتیم روزی بیست هزار قدم با هم راه رفتیم و برای آینده برنامه ریزی کردیم دلم شور می زنه کاش خدا حواسش باشه 

پ.ن:باید یک مرد مهربان تر از خودت کنار زندگی ات بماند
که رنگ رژلب و لاک های ناخنهایت با سلیقه او باشد.
که به وقت دیدنش دیگر در کیف دستی ات آینه کوچک و فانتزی ات جا خشک نکند.
دیگر از برهم خوردن آرایشت نترسی و دلهره پاک شدن رژلبت را پیش او نداشته باشی.
دیگر برایت مهم نباشد لاک ناخن هایت نصفه و نیمه پاک می‌شوند.
برایش مهم نباشد اگر ریشه موهایت رنگ طبیعی خودشان را گرفته اند.
یا که چشمهایت از گریه های دلتنگی دیشبت پف دار و کوچک شده اند
و به وقت تابستان وقتی صورتت کک و مک های ریز و درشت می‌زنند و قرمزی پوست صورتت مثل هلوی پوست کنده ات می‌کند،
تو را با همه خوب و بدت دوست داشته باشد.
باید مردی کنارت باشد که که وقتی دستهایت را می‌گیرد امنیت بودنش گرمای مطبوعی زیر پوست صورتت بیاورد.
از چاق شدن نترسی
از لاغر شدن هم نترسی
حتی از پیر شدن کنارش هم نترسی.
بدانی همیشه حواسش پی تو می‌گردد.
تو را هرچه که هستی
بی چون و چرا قبولت کند.
و مهربانی ات،
غر زدن های عصبی ات را بفهمد.
که آخر هر شب لاک های ناخنهایت را ترمیم کند و در گوشت آرام بگوید تو زیباترین زن رویای زندگی منی.

شبی که ماه کامل شد

سلام 
یک هفته فقط فرصت داریم یک هفته که درست از همون روز اول غصه دار شدم که دوشنبه باید برگرده یعنی تف تو ذات این فاصله ها که همه چیز رو خراب می کنه همه چیز با همون رسپی خودش ماکارونی درست می کنم بدون گوشت عین بچه ها هر چی توی کابینت هست رو می یاره که قاطی مواد سس کنم بعد هم زود خسته میشه و پناه میبره به تلویزیون ولی هر دو دقیقه یک بار میگه تموم نشد با دقت کف قابلمه سیب زمینی می چینیم بعد هم ظرف ها رو مرتب می کنم بساط ماست و خیار رو علم می کنم و باز هم ناخنک زدن هایش شروع میشه تا دم کشیدن ماکارونی محبوبش می تونم توی خنکای کولر پیام های تلگرام رو چک کنم همه جا پر شده از خبر استعفای وزیر آموزش و پرورش.ماکارونی رو با چنان اشتهایی می خوره که دوست دارم خیره خیره نگاهش کنم.

پیشنهاد سینما با من بود دیگه همه شهر رو چرخیدیم گفتم بریم یک کار فرهنگی انجام بدهیم اتفاقا عوامل فیلم هم توی سینما بودند طبق معمول من دیر رسیدم البته که تقصیر من نبود قطار روزهای تعطیل خیلی دیرتر از حد معمول راه می افته و خب شد که من باز هم دیر رسیدم تعریف فیلم شبی که ماه کامل شد رو شنیده بودم اما من که اصلا اهل فیلم و سینما نیستم برای همین هم تماشا کردیم فیلم رو و واقعا چرند بود یک چرند می کم یک چرند می شنوید فیلم نه فیلم نامه داشت نه بازی درخشان الناز شاکر دوست که فقط به خاطر خوشگل بودنش بازیگر شده نه می تونست یک دیالوگ رو ساده و روان به زبان بیاره نه از پس در آوردن صحنه های عاطفی و احساسی بر اومده بود واقعا نمی دونم با کدوم بازی درخشانی این فیلم این همه جایزه هم بر من که اصلا دوست نداشتم بعد از فیلم رفتیم پیاده روی و بعد هم کافه درباره خودمون حرف زدیم کارهایی که باید انجام بدهیم خلاصه که کافه خلوت و خنک انگار برای جلسه دو نفری ما مهیا شده بود اونقدر حرف زدیم که زمان از دستمون در رفت بعد هم یک شام نوستالژی خوردیم کن پیشنهادش با من بود و خدا رو شکر که خیلی خوشش اومد نشون به اون نشون که گفت باز هم باید بریم 

این هفته ،هفته سرنوشت سازی برای من محسوب میشه به دعاها و انرژی های مثبت احتیاج دارم ممنونم که همچنان خواننده این یادداشت ها هستید .
 
پ.ن :لابد تو هم مثل من، مثل همه کلی رویای عاشقانه داری!
لابد کلی نقشه توی سرت داری برای خوشحال کردنِ معشوقه‌ات که یک روز قرار است دستش را بگیری و جهان را با او زیر پا کنی.
لابد تو هم هرشب هزارتا حرف، صدجور شعر و ده مدل قربان صدقه توی سرت ردیف میکنی که به کسی که دلت میخواهد بگویی...
و حالا من
میخواهم همان معشوقه‌ی رویاهایت باشم!
میخواهم همانی باشم که چشم‌هایش را میبندد و گوشش را میسپرد به عاشقانه‌های تو و حس خوشبخت‌ترین زنِ دنیا را پیدا میکند از داشتنت و تو را هم خوشبخت میکند چون هرچقدر هم بگویی دوستش داری، خیالت راحت است که از شنیدنش سیر نمیشود.
میخواهم همانجور که عاشقت هستم به تو هم فرصت بدهم عاشقم باشی.
مطمئنم توی هیچکدامِ رویاهایت، دوستت دارمِ اول را من نگفته‌ام. قرارِ اول را من نگذاشته‌ام. بوسه‌ی اول را من از تو نگرفته‌ام.
مطمئنم تو سالها رویا بافته‌ای که یک روز کسی را داشته باشی که برایش بشوی عاشق‌ترین مردِ دنیا و هزارتا قدم در راه عشق برایش برداری.
من
میخواهم همان زن باشم!
میخواهم فرصت عاشقی به تو بدهم!
میخواهم دوستت دارم شنیدن و در آغوش گرفته شدن و بوسیده شدن را یاد بگیرم. میخواهم قدردان دوست داشتنت باشم.
آخه می دونی من خیلی منتظر اومدنت داشتنت تصاحب کردنت موندم
اونقدر جاها رو نشون کردم که اگر اومدی ببرم و بهت نشون بدهم 
حالا   دوست دارم بگذارم رویاها و  عاشقانه‌هایت را به خودم بگویی.
من میخواهم خوشبختت کنم. نه فقط با عشقی که بلدم بدهم.
این بار با عشقی که بلدم بگیرم.....
#

دنیا جای بهتری بشه

سلام 

دلم می خواست حالا که هنوز شماره آت رو دارم برایت پیام می فرستادم و تبریک می گفتم ولی بی خیال شدم انشالله که خوشبخت باشی و شاد از دیشب خیلی ذهنم درگیر شده اونقدر که پناه آوردم به نوشتن خوشحالم،ناراحتم،هیچ حسی ندارم ،نمی دونم انگار که توی برزخ گیر افتادم.

با یکی از دوست پسرهای سر یک موضوع خیلی بدیهی بهم زدم از پریود شدن خانم ها بدش می اومد بهش پریود هم نمی گفت می‌گفت مریض شدی ؟کی مریض میشی؟هر وقت مریضیت تموم شد خبر بده هر وقت ناراحت بودم و با خودم خوددرگیری داشتم می گفتم نزدیک مریض شدنته و من کهیر می زدم از این مدل حرف زدن در صورتی که این سیکل برای هر زنی اتفاق می افته و فشاری که تحمل می کنه خیلی وحشتناکه این متن رو بخونید و برای همه مردهای اطرافتون بفرستید تا دنیا برای دخترکان جای بهتری بشه 

 

اولین باری که رد خون را
 در لباس زیرمان دیدیم،
بدون شک تمامی مان وحشت کردیم.

بعد آمدند 
در گوش مان گفتند
 این یک راز است 
و هیچ مردی نباید از آن بو ببرد.
دردهای یواشکی ِزیادی کشیدیم.
دردهایی از ناحیه ی کمر تا زیر شکم.
حالت تهوع از شدت درد.
در فصل سرما عرق کردیم.
فوبیای رد خون بر پشت فرم های مدرسه داشتیم...
آن هایی که مذهبی بودند 
ماه رمضان ها در خانه باید ادای روزه دارها را در می آوردند.

سه بار سکته میکردیم 
تا برویم
 داروخانه و از اقای پشت پیشخوان نوار بهداشتی بخواهیم...
به شخصه امتحان های زیادی را سر همین درد ماهیانه،
خراب کردم.
اردوهای زیادی را کنسل کردم.
کلاس های مهمی را غایب کردم...
وسط جنگل های شمال از درد به خود پیچیدم
 و صدایم در نیامد.
 
پایم را گذاشته بودم
 مشهد 
و به دلیل همین قاعدگیِ لعنتی توی هتل مانده بودم.
دریای کیش را دیده بودم 
و تنها ساق پایم را داخلش برده بودم.
دبیرستانی که بودم
 اگر وسط زنگ یکدفعه دردم میگرفت 
باید با آژانس به خانه برمیگشتم.

شب هایی که از درد و عرق از خواب جا میپریدم 
و آنقدر آن شب طولانی بود 
که حتی از گریه هم خوابم نمیبرد...
تمام این ها به کنار.
اگر یک روز بعد از یک ماه این درد دیرتر به سراغمان بیاید 
وحشت به جانمان می افتد.
سونوگرافی باید برویم.
پله ها را نباید بالا و پایین برویم.
باید پسته و موز بخوریم.
ولی در این بین تنها چیزی که دردش بیشتر از درد جسم است،
درد روان ماست.
دردی که باید تمام این دردها را مخفی کرد.

که مبادا برادر و پدرت بفهمند
 تو درد میکشی.
که مبادا استاد دانشگاه بفهمد
 تو از درد به خود میپیچی.
که یکدفعه اگر توی خیابان از شدت ضعف به زمین بخوری 
نباید بگویی 
پریود هستم...
سال آخر مقطع کارشناسی که بودم
 به سیم آخر زدم.

یک روز وسط امتحان که درد امانم را بریده بود
 و به زور جواب ها را مینوشتم،
پایین برگه ام ضمیمه کردم:
استاد شما از درد پریود چیزی نمیدانید 
و حق دارید 
به برگه ی پر از جفنگ من نمره ندهی!...
دردهایم را در خانه بروز دادم.
جیغ میکشیدم 
و از عمد می آمدم 
وسط سالن و از درد به خود میپیچیدم.
سحرهای ماه رمضان بیدار نشدم 
و اعلام کردم من یک هفته مرخصی دارم
 و در ازایش درد میکشم
 و خون میبینم.

یک هفته در ماه نفرت مان را نسبت به تمام مردهای اطرافم،
اعلام میکردم...
اما هیچ چیز این وسط تغییر نکرد.
نه مردها درک شان افزایش یافت
 و نه از دردهای من کم شد...
چیزی که میخواهم بگویم 
این است 
که 28 می روز بهداشت قاعدگی،
چیزی فراتر از بهداشت جسمی ست.
 
بهداشت روحی و ساپورت روانی زن ها در طی این شش روز،
یک هفته،
ده روز و...
مهم ترین مسئله ای ست 
که یک زن به آن احتیاج دارد.
حالا که جامعه ی ما یک تاریخ شمسی به این روز اختصاص نمیدهد 
و ما دست به گریبان تاریخ و مناسبت میلادی این روز میشویم
 لطفا کمی هوای زن ها را داشته باشید.
لااقل در ماه شش روزش را..

 

خدا کنه امسال با همه سال ها فرق داشته باشه

سلام 

یک شب احیای دیگه هم خدا اجازه داد باشیم و تقدیرمون رو رقم زد این بار چه کسانی رو قراره ببینیم و با هم دوست باشیم خدا خودش می دونه امیدوارم بهترین ها براتون رقم خورده باشه الهی آمین

دارم به تاریخ تولدم نزدیک میشم و خب جالبه که امسال خیلی ها یادشون بوده و هی از اول خرداد دارم پیام تبریک دریافت می کنم امسال خدا کنه با همه سال ها فرق داشته باشه خدا کنه،خدا کنه،خدا کنه 

پ.ن :همیشه یک نفر

پشتِ شلوغی های خیالت هست،
که مدام دوستت دارد،
که مدام دلتنگِ توست
وَ تو مدام بی‌ خبری 

عاشقانه بخش اول

سلام

تا چشم باز می کنم اول گوشی رو چک می کنم نه اینکه این کارم رو ربط بدهم به دوست داشتنت ها نه من استرس خبر و اتفاق یکهویی رو دارم مثلا یک شب که بیهوش شدم صبحش که بیدار شدم دیدم اوه در همان یکی دو ساعتی که چشم هایم‌ بسته بود کودتا شده و دولت کودتا چیا رو گرفته و همه رو فرستاده زندان برای همین هم با استرس خبر و اتفاق بیدار میشم. ولی الان خبرها اولویتم نیست به من چه شهردار تهران با شهردار لرستان دیدار کرده کت نپوشیده و لش کرده رو مبل راحتی همه تیتر زدند نگاه حناچی بالا به پایین است ؟؟به من چه دانشجو ها رفتند دیدار رهبری و هار هار الکی خندیده آمد و مثلا امید گرفتند به من چه فلسطینی ها باز با سنگ می خواهند اسراییل رو بندازند بیرون الان برای من اولویت یک چیز دیگه است اولویتم مرد بلند بالا و مهربونی است که دو روز واقعی،بکر ،خواستنی ،عاشقانه باهاش زندگی کردم . اولویتم کسی است که به خاطر من فکر کن به خاطرخوده خودم بیلیت هوا پیما گرفت کارهایش رو ول کرد اومد ایران بعد پا به پای دیوانه بازی های من منه خردادی خل و چل راه رفت اصلا می دونی طی دو روز ۳۸هزار گام راه رفتن و حرف زدن یعنی چی ؟؟ اصلا می دونی راه رفتن زیر بارون با کسی که یک سر و گردن از تو بلند تره توی بازار تجریش چه کیفی داره؟ می دونی چه لذتی داره دستش روی شونه ات باشه ؟غر نزنه؟منت نگذاره؟بشی مرکز توجهش هی راه بری راه بری راه بری و حرف بزنی . نمی دونی البته منم نمی دونم انگار دو روز خواب دیدم توی سرزمین رویاها ساکن بودم دوست دارم تا آخر عمر این رویای دوست داشتنی رو ادامه بدهم تو چی تو چی دوست داری ؟؟

پ.ن:برداشت آزاد است