تو تنها نموندی که حال دل بیقرار رو بفهمی

سلام 

دیدن چه نعمت خوب و بزرگ و بی نظیریه به خاطر چشم هامون باید روز هزاران بار خدا رو شکر کنیم بر اثر یک اتفاق وایتکس پاشیده شد توی چشم هام و کور شدم دو روزه همه چیز برایم سیاه بود برای من که این همه چشم دارم خیلی سخت بود سیاه شدن دنیا خدا رو شکر به قرینه چشمم آسیبی وارد نشده حالا می توانم ببینم اما تیره و محو ممنونم از پزشک های مهربون بیمارستان فارابی خدا کنه همه سالم و سلامت باشند چقدر گریه کردم بماند‌.

راستی ولنتاین مبارک کادوهاتون ماندگار باشه و عشقتون پایدار کاش هیچ کسی از اون که دوستش داره دور نباشه این سه روز یک بند موزیک جدید سیاوش قمیشی رو گوش دادم خیلی خوبه بعداً می یام و درباره خیلی چیزها می نویسم این هم متن موزیک جدید سیاوش قمیشی مرررسی از محمد و مهدی و سارا و نقطه و الی جون و خانم خانه دار کن این همه پیگیر وبلاگم هستند دوستتون دارم.

و.ن:تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی
تو بارون نموندی که دلگیریه این هوارو بفهمی
تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگم
دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم
تو تنها نموندی که حال دل بیقرارو بفهمی
عزیزت نرفته که تشویش سوت قطارو بفهمی
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
جایه من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من
تو هیچوقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی
پریشون نبودی که نگذشتن لحظه هارو بفهمی
تو اونی که رفته چی میدونی از غصه جای خالی
من اونم که مونده چی میدونم از قصه بی خیالی
تو عاشق نبودی که درد دل عاشقا رو بفهمی
تو بارون نموندی که دلگیریه این هوارو بفهمی
تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگم
دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم
تو تنها نموندی که حال دل بی قرارو بفهمی
عزیزت نرفته که تشویش سوت قطارو بفهمی
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
جایه من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من

دوستم منتظرمه

سلام 
هر بار که درباره متهم های سابقه دار با جرم شناس ها و پلیس ها حرف می زدم متفق القول می گفتند قبح جرم و بزه کاری برای متهم ها می ریزه و از بین می ره برای همین با وجودی که می دونند چه آینده ای در انتظارشونه باز هم دست به انجام کارهای خلاف می زنند به ریختم قبح خیلی فکر کردم به نظرم قبح یک چیز خیلی خاص بود خیلی درگیرش بودم تا کی تا وقتی یکی من رو از بلاک در اورد قبل تر که بلاک بودم هر روز هزار بار عکسش رو نگاه می کردم همون عکسی که سیو داشتم هر روز توی هر سوراخی سر می کشیدم تا اخبار و آمار مربوط بهش رو رصد کنم هر روز هزار بار پیگیرش بودم چند وقت پیش خیلی اتفاقی پروفایلش رو نگاه کردم و متوجه شدم از بلاک من رو خارج کرده عکسش همون بود همون که قبلاً بود همه جا رو باز چک کردم دیگه هیچ دری به رویم بسته نبود قبل تر ها فکر می کردم اگر این اتفاق. بیفته بلند قهقهه می زنم و خیلی خوشحال و خندان میشم می دونستم که دیگه هیچ وقت برایش پیام نمی فرستم اما از اینکه همه درها بسته بود اعصابم بهم می ریخت حالا درها باز شده بود هم تلگرام هم واتس اپ هم ایمو. هم اینستاگرام هر شبکه اجتماعی که روی گوشیم بود ولی هیچ اتفاقی نیفتاد من بعد از اینکه از بلاک بیرون اومدم خنده های از ته دلش توی عکس هایش رو دیدم  مطمین شدم که نبودم حالش رو خراب نکرده و غصه دار نیست دیدم رو به دوربین قهقهه زده بود پست عاشقانه گذاشته بود از فرصت های که پیش رو داره حرف زده بود و خیالم راحت شده بود که خب خوبه خوش خرمه داره زندگی می کنه مثل همه آدم ها بدون کم و کسر اونجا بود که قبح انتظار کشیدن درباره اش برایم ریخت اونقدر که دیروز یکهو یادم اومد که اووووه یک هفته است پیگیرش نبودم و برام مهم نبوده کجاست چی کار می کنه اونجا بود که فهمیدم اوه قبح ارزش و اعتبار این آدمه برایم ریخته دیگه برایم مهم نیست برام تموم شده حالا دیگه با شنیدن اسمش دیدن یک آدم شبیه به اون  شنیدن تکیه کلامش و هر چیزی که اون رو به یادم می آورد بغضیم نمی کرد اون آدمه با همه حاشیه های دور و اطرافش برایم تموم شده بود نقطه ته خط.

امروز چهار شنبه دوست داشتنیه دارم می روم یک جای خوب که کلی رفرش بشم که حسابی حالم خوب بشه دوست ندارم به خاطره های بغضی فکر کنم دوست جدیدم منتظرمه که تا یک ربع دیگه ببینمش می دونم که برایم یک دسته گل خریده می دونم که قراره خیره خیره به چشم هایم نگاه کنه می دونم که حرف هایم رو گوش می ده برای دیدنم برای تعریف های پر هیجانم لحظه شماری می کنه پس لازم نیست خودم رو درگیر آدم هایی کنم که از زندگیم رفتند درگیر کسانی کنم که خودم گذاشتمشون کنار این بار بدون اینکه موهام رو شرابی کنم بدون اینکه سرتا پا سورمه ای بپوشم تصمیم گرفتم یک تصمیم بزرگ. چنین آزاده ای هستم .

پ.ن:- اون دیوونه اصلا به من اهمیت نمیداد، اصلا منو نمیدید!
+ اون دیوونه نبود. دیوونه ی اصلی تو بودی. چون با اینکه میدیدی براش اهمیتی نداری، همچنان براش ارزش قائل میشدی. آدما هیچوقت مجبور نیستن کسی رو دوست داشته باشن. فقط کافیه بخوان بیخیالش شن. توئم میتونی این کارو بکنی. به جای اهمیت دادن به کسایی که یه ذره هم براشون اهمیت نداری، سعی کن حداقل به خودت اهمیت بدی...

نوشتم

سلام 
تمام امروز رو خواب بودم توی خواب و بیدار هی با خودم کلنجار رفتن هی دویدم هی زمین خوردم و از روی بلندی پرت شدم پایین هر بار چشم باز کردم اتاق تاریک بود و فکر کردم اخیش هنوز وقت دارم برای خوابیدن و لذت بردن از تعطیلی اونقدر خوابیدم و بیدار شدم که خودم مشکوک شدم البته از حق نگذریم فشار دستشویی هم خیلی زیاد بود از تخت که بیرون اومدم ساعت یک و نیم بود و من یک عالمه خوابیده بودم یک عالمه یعنی از ساعت ده شب روز قبل تا یک و نیم ظهر فردایش خواب بودم .راستی دیگه آزاده شب زنده دار نیستم اونقدر خسته میشم که حال چت کردن هم ندارم لابه لای پیام های واتس اپی و تلگرامی و توییتری درست اونجا که نباید چشم هایم روی هم می افته و می‌ره تا ته خواب،خواب می بینم گمشدم توی همان بیابون معروف بعد هم ماراتن دویدن هایم شروع میشه و با پرت شدنم از خواب می پرم خیس و عرق کرده گنگ و مات این کابوس تکراری هر شب تکرار میشه اونقدر که حتی حال ندارم به مفهومش فکر کنم .

پنج شنبه و جمعه در خواب و بیداری و پاسلاژ کگردی و آشپزی می گذره و واقعا چه زود تموم میشه از شنبه با اینکه همه تعطیل هستند و دارند برای تعطیلات کشدار وسط بهمن ماه برنامه های هیجان انگیز می ریزند من باید شال و کلاه کنم و صبح اول وقت برم سر کار.

تعطیلات وسط بهمن رو می خواستیم بریم سفر جور نشد یک اتفاق های هیجان انگیز داره می افته که مثلاً اگر پارسال بود حتما باید دو ساعت یک بار درباره اش پست های طولانی #ازاده_نوشت می نوشتم اما اونقدر بی احساس شدم که مثل یک ناظر فقط به ماجراهایی که اتفاق می افته نگاه می کنم بی حس شدم انگار این رخوت در همه لایه های زندگیم رسوخ کرده و همه چیز رو تخت شعاع قرار داده است.دیگر برای نوشتن تیترهای کلیک خور حس و حال ندارم با مدیر هم بحث نمی کنم هر چی می گویند زود می گم ااا چشم قطعا همین طوره که شما می گویید عصر ها راه جدید پیدا نمی کنم همه دلخوشی عصرها همون پیاده روی های طولانی مون شده اونقدر پر رنگ که هر روز برای رسیدن عقربه های ساعت به عدد شش لحظه شماری می کنم.چقدر خوب و تند و سریع همه چیز فراموش شد و جایگزین پیدا کرد قرار گذاشتیم همه پیاده روهای شهر رو با قدم هامون به هم کوک بزنیم هر جا خاطره داشتم خاطره جدید و شاد بسازیم و تهران رو از پنجره چشم های آزاده نشونش بدهم حالا هر روز به غیر از پنج شنبه و جمعه برای رسیدن عصر لحظه شماری می کنم و قراره اصلا و هیچ وقت به تهش فکر نکنم.حالا خیالم از دیدارهای عصرگاهی راحته و می دونم می تونم از سر مطهری تا خود راه آهن و جلوی ایستکگاه اتوبوس های شهرری حرف بزنم . همه چیز رو بگم اونجاهایی که بغضی میشم نفس عمیق بکشم و بدون اینکه نگران ناراحت شدنش باشم از دکه ها سراغ بگیرن که موگو موگوی طالبی دارند؟؟
داشتم کارهام رو انجام می دادم بچه ها هم نبودند این دهه فجر و دستاوردهای انقلاب حسابی روی اعصاب هستند خبرها تمومی ندارند بچه ها با گوشی خبر تایپ می کنند باید حواسم خیلی جمع باشه که غلط املایی و غلط محتوایی نداشته باشیم حالا دیگر همیشه عینک می زنم و یک پا خانم دکتر شدم. وسط خبرهای پوششی از نگهبانی زنگ می زنند که بسته دارید فکر کنم باز از فاوای شهرداری از این کتابچه های شهروندی فرستادند میگم  الان شلوغم می یام می گیرم سرباز شهرستانی جلو در می گوید باشه خانم براتون نگه می دارم باز هم غرق خبرها میشم پاکزاد جمله جمله خبر می فرسته قاسمی یک پاراگراف یک پاراگراف جدا از خبرهای پوششی باید مراقب اخبار دریافتی هم باشم که صفحه پر باشه ساعت دوازده و نیم باز از نگهبانی  زنگ می زنند که بسته دارید میگم دوتا بسته ؟میگه نه من باید شیفتم را تحویل بدهم بیایید بسته را ببرید زود می ریم پایین یک جعبه مقوایی است از همین ها که پست می فرستاد خیلی هم سبک است تشکر می کنم و پله ها رو تا طبقه سوم یک نفس بالا می روم داخل جعبه یک جعبه دیگه است که رویش نوشته شکلات فندقی رامتین حالا باید فکر کنم کدوم یکی از بچه ها یک جعبه شکلات فندقی رامتین برایم فرستاده و ازش تشکر کنم.

دوست جون بعد از مدت ها زنگ می زنه و حال و احوال می پرسه یکهو یک عالمه خاطره برایم زنده میشه با مهتاب قرار می گذارم بریم گل فروشی برای خونه مامانش گلدون بخریم قرار قلیون آقای رییس رو رد می کنم . مدیر برنامه مون هم عجیب سرما خورده و صدایش در نمی آید . آقای رییس میگه تو هم بلد نیسی سووپ درست کنی ؟وانمود می کنم که سوالش رو نشنیدم تا یک بار دگر تکرار کنه و در این فاصلهدنبال یک جواب می گردم که هم دندان شکن باشه هم از ادامه دار بودن بحث جلوگیری کنه . میگم نه بابا من که سوپ رو غذا به حساب نمی آوریم در درست کردن پختنش هم هیچج مهارتی ندارم آقای رییس میگه پس این دختر مهربون ها که تا آدم سرفه و عطسه می کنه برایش سوپ درست می کنند کجا هستند . می گم کاش من لازم نباشه حضور فیزیکی داشته باشم واقعا خسته میشم . و خدا رو شکر همین جمله بحث رو تموم میکنه . 

واقعا شیفت خر است واقعا از صبح هیچ خبری نیست دلم بیرون رفتن می خواهد و هیچ کسی نیست . قرار بود از هم زیاد بی خبر نباشم باز به خودم میگم تو با کی همچین قراری گذاشتی و خنده ام می گیره.توی لیست واتس آپ می روم پایین خیلی پایین و نیست همه چی تموم شده . دست درد می کنه دکتر گفته بعد از تعطیلات بیا برای کانال های عصبی دستت یک فکری بکنیم . اعتراف می کنم دوست داشتم باشی و می تونستم همه چیز رو برایت تعریف کنم. دارم تند تند می نویسم تا حتما این بار یک پست بنویسم . موهام از صبح خیس اند . بیرون هوا  خوبه الان باید پیام می دادکه ساعت چند می یایی تا من تا رسیدن عقربه ها به 5:45 دقیقه بال بال می زدم اما تا آخر هفته هیچ خبری نیست این هفته هم همه اش تعطیلیه و لعنت به این روزها که فقط باید کار انجام بدهی و لال مونی بگیری.

پ.ن: من‌ کسی رو به خاطر نبودنش سرزنش نمی‌کنم، اما خودم رو به خاطر دل‌ بستنم نمی‌بخشم. نمی‌بخشم چون نمی‌خوام فراموش کنم. فراموش نمی‌کنم چون چیزی درون من کشته شده. ما حرف‌های زیادی برای هم داشتیم با بغض‌های مشترک. تو همه‌ی تلاشت رو برای وابسته‌ کردن من به خودت انجام دادی، اما من همه‌ی سعیم رو برای این‌که بهت دل‌بسته نشم انجام ندادم. من مقاومت نکردم چون می‌خواستم توی دنیات باشم. دل‌بستم چون این ماجراجویی رو باهات دوست داشتم. قلب تسخیر شده، مثل قله‌ی فتح شده‌ست. تو روح من رو به دست آورده بودی. پس طبیعی بود برای ادامه دادن دیگه انگیزه نداشته باشی. من اگه برگردم به عقب بازم همین مسیر رو میام. اما بازم خودم رو نمی‌بخشم. وقتی می‌دونم اعتمادبه‌نفسم، ته قصه از بین می‌ره.

می خواستم بنویسم نشد

سلام

دوشنبه بارونی رو اصلا نمیشه نادیده گرفت . اصلا قرار بود امروز یک جور دیگه ای بشه اما خب بارون بر همه چی اولویت داره و وقتی بارون می یاد همه کارها باید اولیت هایشان تغییر کنه . خوشحالم که قرار دیروز رو کنسل کردم و حالا امروز با اینکه صبحش دیر اومدم اما می تونم عصر زودتر بپیچم و همه عصر برای خودم باشه .کارشناس هواشناسی می گفت بارش باران در تهران ادامه  دارد هر چند که البوم گوشیم نشون میده که پارسال این موقع تهران چه برق باحالی داشته که خب الان نداره . کاش برف بیاد امسال برف بازی رو از دور تماشا می کنم . اما برف خیلی خوبه خیلی .

پ.ن:به من فکر کن، توی تنهاییت، توی لحظه‌‌ای که پشت میزت نشستی و چای می‌نوشی. پشت پنجره‌ای که هر روز به خیابون خیره می‌شی.

به من فکر کن، به شبی که برای اولین بار خوابم رو دیدی. به صبحی که چشمات رو بستی و به خواب عاشقانه‌‌ت لبخند زدی.

به من فکر کن. به اولین باری که آغوشم رو تجربه کردی. به لحظه‌ای که صدای تند نفس‌هام رو زیر گوش‌ت شنیدی. به آخرین بوسه‌ام .

به من فکر کن، به این‌که هیچ‌کس به اندازه‌ی من،  تو رو بلد نیست.

به من فکر کن، توی تنهاییم،

توی دلتنگیم، وقتی به تو فکر می‌کنم.

استخر و آشکده و پنج شنبه و برف

سلام 

چقدر دوست داشتم بنویسم ولی دقیقا توی ماشین شارژ گوشیم تموم شد و تا پاور بانک رو روشن کنم و شارژ بشه رسیدیم خونه ساعت سه و سیزده دقیقه بامداد از یک جاده برفی و یک عالمه ترافیک بالاخره رسیدیم خونه آخ که چقدر خوب بود جاتون خالی..پنج شنبه ساعت هشت بیدار شدم باید می رفتم بانک اما خب تنبلی کردم و بی خیال بانک شدم بعد به مامان گفتم نهار با من هیچ ایده ای هم نداشتم بالا داشت توی آشپزخونه چای می خورد گفت خیلی وقته عدس پلو نخوردیم همه می دونند که من عدس پلو دوست ندارم ولی خب بابام دوست داره گفتم آیووا همین رو درست می کنم و دست به کار شدم سر یک ساعت همه چی ردیف شد فقط مثل قدیم های مامان کوفته ریزه درست نکردم همین طوری گوشت چرخ کرده رو با پیاز تفت دادم و بهش زعفرون زدم که مزه دار بشه حالا نوبت یک چایی تازه دم و کم رنگ بود برای رفع خستگی ناشی از پخت ناهار که سفارشی بابا بود ساعت یازده و نیم خواهرم زنگ زد که رفته کارواش و تا مار شست و شوی ماشین تموم بشه آماده باشم بریم استخر گفت دوستان و همکارانش هم هستند که خب خیلی هاشون رو می شناختم وسایلم رو بعد از مدت ها ریختم توی ساک و حاضر شدم از ساعت یک تا ساعت ۴توی آب بودم و حسابی رفرش شدم دوستای خواهرم فضول نیستند فقط وقت فال قهوه دور هم جمع شدیم بعدش من باز هم رفتم توی آب حیف که اجازه ورود گوشی نداشتیم وگرنه محیط استخر خدای استوری طوری بود.از استخر که اومدیم با حمید رفتیم تا اشکده فقط رفتیم که یکم حرف بزنیم اما چشم که باز کردم توی جاده بودیم با موزیک و سیگاریگ  کاسه اش دو تایی خوردیم من اصلا اش دوست ندارم فقط پیاز داغ خوردم کمی برف دیدیم بعد هم یک جا نشستیم حرف های خواهری و برادری زدیم از هم گلایه کردیم چایی خوردیم قلیون کشیدیم و اونقدر کنار آتیش گرم شدیم و خوش گذشت که قرار شد شام بخوریم و بعد از تموم شدن ترافیک برگردیم خلاصه که پنج شنبه بی نظیری بود چقدر توی راه خاطره برایم زنده شد.

فردا ظهر می خواهم برم سر یک قرار دوستانه بعد از مدت ها دلشوره دارم لباس هام رو مرتب گذاشتم فقط کفش هام رو باید واکس بزنم یادم باشه فردا اومدم خونه زود بیام ریز به ریز قرار دوستانه مون رو بنویسم.

پ.ن:

عشق، هميشه يكجور نيست،
مثل ما كه هميشه يكجور نميمونيم.
يه وقتايى "خيلى عاشقتم" گفتيم
و يه وقتهايى حاضر نشديم "مَنم دوسِت دارم" بگيم ..
عشق هميشه يكجور نيست،
ميشه گاهى از "كاش بيشتر بمونى" عشقو فهميد.. از اون ماشينى كه صداى دادو بيدادش كل خيابون رو برداشته بود اما ازش پياده نشد كسى ..‌
عشق هربار صورت جديدى داره اما كشف نميشه هربار، مث اونى كه بعد از چند سال ديديش و دير شناختيش. اگر مي تونستى بفهميش، وسط دعواها بغلش ميكردى.. اگه ميدونستى كه حتى بدترين حرفاش از عشق بود، اگه ذره اى به صورت هاى عشق باور داشتي، ميونتون امروز انقدر فاصله نبود، منو تو امروز انقدر از هم فاصله نداشتيم ..

پیاده روی

سلام 

یک عالمه نوشتم گلایه کردم از همه چی از آدم های که من رو نمی فهمند من هم اونها رو نمی فهمم از توقعات بی جا از انگیزه ای که ندارم و از همه چی از اتفاقاتی که برای مامان افتاد از خون دماغ شدن هام و دهنی که ازم صاف شد تا یک نسخه دارو بگیرم اتفاقا خیلی هم بلند بالا شد می دانید که من چقدر ریز به ریز می نویسم همه چیز رو اما منتشرش نمی کنم هم بیات شده و هم دیگه نمی خواهم اون اتفاقات مرور بشه همون جوری توی صفحه پیش نویس ها می مونه محفوظ برای خودم.

حالا همه عصرها بدون استثنا رنگی رنگی شده اونقدر که از هست صبح که پشت سیستم می نشینم تا ساعت پنج که سیستم رو خاموش می کنم همه اش به قرارمون فکر می کنم به همه پیاده روهای تا ه و مغازه هابی که هر روز کشف می کنیم ذوق های کوچکیملن از دیدن یک دستبند سرخ پوستی و شیر کاکایو های داغی که می خوریم حالا دیگر به اتفاق های قبلی کمتر فکر می کنم دیگر هم دوست ندارم کسی سر کوچه منتظرم باشه بلد شدم یک طرح نو در بندازم .

برای مخاطب خاص :از خواندن کامنت هایت بال در آوردم و کلمه به کلمه اش رو با اسم خوندم از رضا صادقی مدت ها متنفر بودم از ایستگاه مترو حقانی هم اما همه چی گرد گذشته رویش نشسته بعدها یاد گرفتم که موزیک های رضا صادقی رو گوش بدهم بدون موزیک نقطه ته خط دلم برایت تنگ شده خیلی زیاد 

پ.ن:

هیچی مثل راه رفتن نمی‌تونه حالم رو خوب کنه. فکرش رو بکن! برف، بارون، خیابون. این ترکیب چقدر دوست داشتنیه. من سرمای هوای رو دوست دارم، چون این‌طوری خیلی راحت‌تر می‌تونم گرمای دستت رو حس کنم.
وقتی غروب می‌شه، وقتی آسمون می‌گیره، خیابونا با آدم حرف می‌زنن. فقط باید کسی رو داشته باشی تا بهش فکر کنی. من همیشه عاشق این بودم که ساعت‌ها باهات حرف بزنم. درست وقتایی که دستم لای موهات بود و چشمات رو نگاه می‌کردم. اما تو سکوت رو به من ترجیح دادی، اونم وقتی که بهتر همه تو رو بلد بودم.
دمِ غروبی باز پاهام رو سپردم به پیاده‌رو‌، باز خیابون‌گردی، باز هم من و تو و یک شهر خاطره. باد توی موهام می‌پیچید، بوی تنت رو حس می‌کردم و صدات توی گوشم بود، وقتی اسمم رو صدا می‌کردی. هیچ‌وقت از خودت پرسیدی که آخرین بار کی من رو �عزیزم� صدا کردی؟