ترسو

سلام 

بارهای زیادی توی زندگیم بوده که خواستم برم و درو محکم و چارقفله پشتِ سرم ببندم، ولی معمولا پشت در اون گوشه نشستم و نیمه باز گذاشتمش تا بیان دنبالم!
چون ترسو بودم! چون ترسو هستم..

کاش این فاصله ها بشن یک نقطه و تموم بشوند 

خرمالو

سلام
یک هفته تلاش کردم که بلاخره سرباز تبریز رفته مون مرخصی بگیره و برگرده بعد خنگ ساعت هشت شب زنگ زده که دلم گرفته می گم بالاخره که برمی گردی تا ابد اونجا نمی مونی میگه با این وضعیت مرز و اربعین مرخصی به هیچ کسی نمی دهند همه ماموریت ها کنسل شده و من دارم توی تبریز می پوسم داره حرف می زنه و من راه می روم میگم کجایی هیچ صدایی نمی یاد میگه توی کوچه جلو در پادگان گفتم که اینجا سوت و کوره و هیچ صدایی نیست میگم باشه تو خوبی دلتنگ نباش میگذره باید این دوران سخت رو بگذرونی تا قدر عافیت رو بدونی و هی غر غر نکنی مکالمه که قطع میشه پیام می فرسته آزاده می دونی چرا تا حالا ازدواج نکردی ؟چون خیلی بی احساس و بی توجهی چقدر حرفش بهم بر می خوره به خودم قول داده بودم منت کاری که برایش انجام دادم رو نه سر خودش بگذارم نه سر مامان و باباش اما حرفش میشه تیر یک تیر زهر آلود و قلبم رو نشانه می گیره درجا شماره اش رو می گیرم و تا جواب میده میگم اوضاع اصلا خوب نیست درسته مرزهای شرقی ریخته بهم و یازده نفر رو گروگان گرفتند مرزهای غربی هم محله برو و بیا شده اند توی این موقعیت حساس اما تو رو صدا می کنند و بهت میگویند وسایلت رو جمع کن و برو تهران چرا چون من از یک شنبه دارم التماس می کنم که آخر هفته این پسر باید تهران باشه باید به نذری مادر بزرگش برسه که می گه آزاده تو چی کار کردی می گم هیچی فقط حرف نزن دیگه حرف نزن یک هفته تمام به هر ننه قمری که می شناختم رو زدم به هر کسی که فکر می کردم حرفش برو داره گفتم و تو الان توی راه برگشتن به تهران هستی و فکر می کنی چون این یک هفته هر شب زنگ زدی به مامانت و ناله کردی از سیب زمینی های نپخته سوسیس بندری شام و عدسی و عدس پلو های بد مزه حرف زدی و مامانت هی گریه کرده و تو پاچه خوار بودی بهت مرخصی داده اند بغض داره خفه ام می کنه می گم نه به تو و نه هیچ کس دیگه ای موضوع زندگی من و تصمیماتش مربوط نیست  هم حق نداری به من زنگ بزنی .

زهرا پنج شنبه شیفته میگه کسی نیست خبر منتشر کنه میگم کد ها رو بفرست برای خودم هستم لپ تاپ تا روشن بشه برای خودم نسکافه درست می کنم لباس ها تلنبار شدند گوشه اتاق هم اتویی ها و هم آنهایی که باید جمعشون کنم همه چی آرومه خبرها همه درباره اربعین و ترافیک و سلامت زایرهاست خانم رو مخ تشریف نیاورده و خودم باید خبر ها رو منتشر کنم ساعت یازده است گوشیم زنگ می خوره سوری خانم با همون لحن یخ و طلبکار طور سلام و علیک می کنه و میگه استاد پی شماها رو میگیره امروز می تونید بیایید اینجا میگم بله چشم برای زهرا می نویسم که دیگه پای سیستم نیستم بعد هم زودی لباس می پوشم و می زنم بیرون سر ایستگاه بنفشه هم زنگ می زنه که کجایی ؟؟میگم توی راه تو کجایی؟میگه آزی سوری چرا این طوری حرف می زنه انگار که ما عمله هاش هستیم من از دستش دلخورم میگم تو هم می یایی میگه آره بابا همین مونده الان بمونم خونه بعد فردا برای استاد اتفاقی بیفته دیگه خودم رو نبخشم.من با مترو می یام و بنفشه کارهایش رو که انجام بده خودش رو می رسونه .مترو خیلی شلوغه فروشنده ها هم چیزهای به درد بخور ندارند قیطریه پیاده میشم بعد هم قبل از سوار شدن به تاکسی به سوری خانم زنگ می زنم که چیزی لازم ندارید ؟میگه نه تا ساعت چند می رسی میگم بیست دقیقه دیگه و سوار تاکسی میشوم توی کوچه ای که خونه استاد هست کلا چند تا خونه بیشتر نبود اما الان سر کوچه یک برج سفید ساخته اند و ته کوچه هم دارند برج می سازند در خونه استاد یک در بزرگ و قهوه ای رنگ است مخصوص ماشین رو که فقط الان یک لنگه اش باز می‌شود از جلو در تا ساختمان هم دو طرف دار و درخته تا برسم جلو در ساختمون درخت خرمالو رو دید می زنم پر از اتفاق های خوشگل و نارنجیه ااا دو تا دوتا۲۰۶ توی حیاط پارکه سفیده که برای یاسمنه اون یکی رو نمی شناسم پله ها رو که بالا می روم یاسی در رو باز می کنه میگه واااای ببین کی اومده محکم بغلش می کنم و توی گوشش می گم اتفاقی افتاده ؟میگه نه سوری خانم خودش بچه ها رو دعوت کرده استاد با ویلچر جلوی میز نهار خوردی ایستاده دست می دهم می روم سمت مهمون ها استاد میگه دختر آبی پوش کجا بودی از این طرف ها می گم ببخشید دیگه جویای احوال هستم ولی نمی شد بیام سر بزنم .عاطفه محکم بغلم می کنه چقدر عوض شده حالا دیگه دماغش حسابی جا افتاده توی صورتش موهایش رو هم مشکی پر کلاغی کرده میگم ماشینت رو عوض کردی؟میگه نه بابا برای مهنازه خودم ماشینم رو فروختم مانتوم رو در می یارم و می گذارم پشت صندلی سودی خانم با یک بشقاب میوه می یاد سمت من می بوسمش و بشقاب رو از دستش می گیرم استاد میگه هر سه نفرتون رو باید توی همین باغ دار بزنم که هنوز تنها هستید لیوان ها رو جمع می کنم و می روم سمت آشپزخونه از ادامه دار شدن این بحث متنفرم پشت سرم یاسی هم می یاد برای خودم چایی کم رنگ می ریزم میگم چه خبره اینجا میگه هیچی رنگ زدن منم برنامه ای نداشتم اومدم تو چرا اومدی؟میگم نمی دونم والا از موندن توی خونه فراری ام تا رنگ زد جمع کردم اومدم توی چایی آب سرد می ریزم که مجتبی هم وارد میشود موهایش حسابی بلند شده مجی میگه ااا همه دخترها رو دعوت کردید من برم با شیفت پسرها بیام استاد میگه نه بهمن و ناسا هم هستند الان زنگ زدم توی راه بودند برای مجی چایی می ریزم میگه تو اصلا معلومه کجاهایی چرا پیام های تلگرام رو جواب نمی دهی بعد هم با استاد می روند توی اتاق کتاب خونه به عاطفه می گم دماغت عالی شده ارایشت هم خیلی خاص و خانومانه است شبیه خانم های بد جنس فیلم های کارتونی شدی عاطفه میگه تو هم باید دماغت رو عمل کنی حس خیلی خوبیه میگم دیگه کیا قراره بیایند ؟میگه نمی دونم اونقدر سوری خانم ناجور حرف زد که فکر کردم استاد حالش بد شده و داره میمیره وگرنه که عصر امروز با ابی قرار دارم ماشین مهناز رو هم برای همین قرض کردم میگم ااا ابی چطوره هنوز نیومده خواستگاری میگه نه بابا به ما که رسید سکه و دلار شد بیست برابر تا ارزون بود مامانش اجازه نمی داد و شیرش رو حلال و حروم می کرد الان هم که نمی‌توانیم تکون بخوریم ماشین هم نداره گفت ولی امروز می یاد اینجا یاسی در رو باز کرد و رفت بیرون بعد هم با ناسا و وحید برگشت ناسا همه موهایش جو گندمی شده بود براشون چایی و میوه می برم توی اتاق کتابخونه بعد هم با دخترها و سودی خانم بساط نهار رو علم می کنیم بنفشه زنگ می زنه که یک ربع دیگه اونجاست بعد هم فریا و سحر می آیند ناسا میگه خرمالو ها چشمک می زنند بعد هم چایی بعد از نهار رو می بریم توی باغ استاد داره درباره رسانه و این جور چیزها حرف می زنه یاسی و سحر و فریا هم در حال حرف های زنانه اند بنفشه میگه بعد از اینجا کجا میری ؟میگم هیچ کجا خونه تو چی میگه هادی نیست رفته بوشهر بیا بریم بیرون دور دور بازی میگم باشه پس از این جمع زودتر بریم لازم هم نیست که بفهمند با هم داریم می ریم چایی که نمی خورم ولی به بهانه سرمای هوا و فین فینی شدن می یام داخل ساختمون میوها رو می گذارم توی ظرف و پیش دستی ها رو جمع می کنم بنفشه و یاسی هم می آیند کمک بعد هم آماده میشم که برم حتی وقتی یاسی اصرار می کنه من تا مترو قیطریه می رسونمت میگم نه بابا می روم می خواهم راه برم ناسا برام خرمالو میچینه و میگه هفته دیگه می یام همه رو می چینیم سهمتون رو تحویل می دهم بقیه راه تا خیابون اصلی دست هام رو توی جیب مانتوم پنهان می کنم و تند تند راه می روم جلو روشا بنفشه بالاخره می یاد هیچ ایده ای نداریم به غیر از سیگار و فندک خوبیه بنفشه اینه که هی نمی پرسه چی شده چی شده فقط میگه زخم دستت خیلی نافرم شده میگم آره خودمم نگاهش می کنم وحشت می کنم روی صندلی های زرد لم می دهیم و توی سرمای هوا پک های عمیق به سیگار می زنیم دلم می خواهد این ثانیه ها کش بیایند ولی می دونم که زندگی منتظر من نمی مونه جلو ایستگاه مترو هفت تیر پیاده میشم تا از خیابون رد بشم و برم پایین مامانم زنگ می زنه که کجایی میگم دارم می یام خونه و بعد پله ها رو تند تند پایین می روم هیچ کس در هیچ کجای دنیای منتظر من نیست

پ.ن

دیگه باید بیدار شی،
فکر کن که همه‌اش یه خواب بوده، یه کابوس وحشتناک، ولی هرچی بوده تموم شده و
تو هنوز زنده‌ای..
من آدم‌های زیادی رو می‌شناسم که روزهای خیلی سختی رو گذروندن، آدم‌هایی که تنهایی رو دیدن، آدم‌هایی که شکست خوردن، آدم‌هایی که توی تاریکی موندن، سقوط کردن و آزار دیدن،
اما دوباره روی پاهاشون وایسادن و از نو شروع کردن..
وقتش رسیده که بلند شی و دست و صورتت رو بشوری و هرچیزی که آزارت میده رو فراموش کنی..
فراموش کردن سخته، همه این رو می‌دونیم، اما این بهترین کاریه که می‌تونی انجام بدی...

چهار شنبه

سلام

دیشب داشتم با تلفن حرف می زدم مثل همیشه ولو بودم و با هیجان داشتم یک داستانی رو تعریف می کردم یکهو خون دماغ شدم رد سرد خون بالای لبم رو حس کردم وقتی که انگشت های خونی ام رو دیدم وحشت کردم اونقدر که همه هیجانم از بین رفت یکهو گفتم باشه قربانت خداحافظ می دونستم که اگر تکون بخورم خون بیشتر میشد.نمی تونستم مامان رو هم صدا کنم صدای بابا و مامان رو از داخل هال می شنیدم اما دستم بسته بود به خودم دلداری دادم که چیزی نیست بار اولت که نیست پاشو پاشو و بلند شدم با ترس با وحشت زیاد توی آیینه بالای تخت به دختری که موهایش پریشون بود و نامرتب نگاه کردم یک خط کج خون قرمز رنگ از سوراخ سمت راست بینیم تا روی گونه ام کشیده شده بود تا اینجاش که ترسناک نبود دستگیره در اتاق رو که گرفتم دیگه هیچی نفهمیدم باز هم از حال رفته بودم چشم که باز کردم همه جا آبی بود یک آبی کم رنگ و من داشتم منجمد میشدم از سرما دیروز عصر بحثم شده بود اما اونقدر جدی نبود که خون دماغ بشم ولی خب خون دماغ شدم ساعت ده شب برگشتیم خونه و ساعت دو و نیم باز هم رفتیم بیمارستان دلیل خون دماغ شدن این بار رو اصلا نمی دونم امروز سه شنبه است مامان و بابا و برادرم حق دارند که توی سکوت بخوابند نشستم زانوهایم رو بغل کردم و دارم با گوشی تایپ می کنم دیشب شب سختی بود خیلی سخت به تصویر خودم توی آیینه خیلی فکر کردم به اتاق آبی و رنگ و رو رفته بیمارستان که انگار تازه رنگ شده بود به خودم و خودم و خودم .

توی برگه ها اونجایی که دفتر دار نشون میده رو امضا کردم بعد هم اثر انگشت الکترونیک یک آقایی با جعبه شیرینی در رو هل داد و وارد شد بعد هم صدای صلوات بلند حاضران باز هم امضا کردم برادر وسطی کنارم بود داشتم به دختر خانم کارمند دفتر خونه نگاه می کردم بهم لبخند می زد صورتش رو لکه لکه کرم زده بود نگاهمون که به هم رسید هر دو تامون لبخند زدیم به پهنای صورت .آقای دفتر دار گفت منتظر بمانید .کنار داداشم نشستم و دست هام رو توی هم قلاب کردم برادرم داشت پیام های داخل گوشیش رو چک می کرد من هم نگاه می کردم به در و دیوار دفتر خونه آقای خوشحال به من هم شیرینی تعارف کرد از اون شیرینی های لقمه پیچ بود که انگار وسطشون حلوا دارن اصلا هم دوست ندارم گفتم ممنون و مرد خوشحال خودش دو تا شیرینی چسبیده به هم رو برام گذاشت روی میز آقای دفترخونه دار که اسمم رو صدا زد انگار بهم برق وصل کرده بودند از جام بلند شدم و گوشیم پرت شد روی زمین من کجای این دنیا ایستادم چه اتفاقی قراره بیفته دارم چه غلطی می کنم؟؟ کارمون که تموم میشه دوست دارم پیاده برم اما برادرم اجازه نمی ده هنوز چشم هایم کاسه خونه .با هم سوار ماشین میشیم مثل همیشه قفل فرمون نزده اگر حالم خوب بود باید بهش میگفتم چرا خب و اون هم جواب می داد کلاج این ماشین خرابه بغیراز خودم هیچ کسی نمی تونه باهاش رانندگی کنه می تونی امتحان کنی اما هیچی نمیگم هیچ احساسی ندارم پر از خالی شدم من که همیشه پیامک هام رو می خوندم الان ۱۸۶تا پیام نخونده دارم همه اش پیام های چرت که به هیچ دردی نمی‌خورند به پاکت نامه زرد رنگ روی صفحه گوشیم نگاه می کنم رویش دست می کشم اما بازش نمی کنم دوست ندارم به چیزی فکر کنم الان فقط و فقط و فقط سکوت دلم می خواهد اما باید برم سرکار  دنیا معطل من نمی مونه از صبح گروه خبری رو هم چک نکردم مثل همیشه تا من دو ساعت مرخصی گرفتم دنیا کن فیکون شد باز ریختن لب مرز و کمین ایرانی رو زدند تلفات نداریم اما یازده نفر رو گروگان گرفتند و با خودشون بردند برای دبیر می زنم که در حال پیگیری ام اما بعد از اینکه پیام رو سین می‌کنه گوشی رو پرت می کنم توی کیفم و بی خیال میشم جلو در مترو برادرم بهم پول می ده میگم برای چی میگه حالا بگیر بعداً با هم حرف می زنیم حال ندارم با هم بحث کنیم هر سه تا اسکناس رو مچاله می کنم توی کیفم و وارد ایستگاه مترو میشم حالا تند و تندبرام خبر می یاد گروگان ها رو بردند پاکستان توی کانال تلگرامی تکفیری ها هی فیلم های کوتاه کوتاه ازشون منتشر می کنند حالشون خوبه اما دست ها و چشم هاشون بسته است ۶نفرشون نیروی بسیجی اند ۳نفر سرباز نیروی زمینی سپاه یک راننده یک دونه هم مامور کادری مرزبانی دلم نمی خواهد به آنها فکر کنم . ولی خانواده هاشون و نگرانی خانواده هایشون یک لحظه هم از جلوی چشم هایم دور نمیشوند . الهی من بمیرم انتظار خیلی حس کوفتی و مزخرفیه . من این روزها همه اش منتظرم که یک اتفاقی بیفته برای اتفاق خوب و بد هیچ نقشه ای ندارم اماهمه اش منتظرم . حالا این انتظار شبیه یک چاه عمیق شده که نمی دونم چرا ولی من رو داره توی خودش غرق می کنه .

چقدر دلم برای این غروب های خنک برنامه های هیجان انگیز می خواهد اما هیچ خبری نیست . از همه آدم های دور و اطرافم به نحوی دلخور و زخمی ام کاش یک نشونه ای باشه کاش . من گمشده ام .

پ.ن:می‌خواهی از نگاه کردن به او فرار کنی.

پس سعی می‌کنی با ورق زدن کتاب توی دستت یا با کشیدن خطوط نامفهوم روی تکه‌ای کاغذ خودت را سرگرم کنی، اما نمی‌توانی.پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافه‌ات کرده، تردید مبهمت را به یقینی روشن تبدیل می‌کند: عاشق شده‌ای.

#مصطفی_مستور

انتظار

سلام

چرا از صبح منتظرم ؟توی بارون اومدم سر کار یک بارون وحشتناک اونقدر خمود و افسرده بودم که فقط پنجره ماشین رو پایین کشیدن تا دونه های بارون خودشون بیایند و روی دستور صورتم بشینند. از صبح منتظرم و نمی دونم این انتظار چیه که حالا برایم پر رنگ شده چه اتفاقی قرار بود بیفته و حالا انگار نه انگار

بدن درد دارم قشنگ قدرت گرفتن ویروس سرماخوردگی توی بدنم رو احساس می کنم می دونم که قرار شب تب کنم و ویروس عزیز اونقدر قلمرو فعالیتش. و گسترش می دهد که تا شب اصلا چرا تا شب تا همین دو سه ساعت اینده همه بدنم رو فتح می کنه اونقدر در برابرش تسلیمم که اصلا تا ندارم کاری انجام بدهم حالم گرفته است دیگه دوست ندارم مبارزه کنم توان ندارم. از ناله کردن هم خوشم نمی یاد ها اما واقعا حسش نیست خسته ام دیگه حال غرزدن هم ندارم.

ساعت شش شد و هیچ اتفاقی هم نیفتاد حرف های سحر و آزاده و زهرا و سپیده توی گوشم زنگ می زنه اما دوست ندارم جدیشون بگیرم هوا بیرون خیلی خوبه خوراک پیاده روی توی ولی عصر هم پر از دست فروشه خوراکه من برای اینکه راه برم و این همه فکر و خیال های جورواجور رو بسپارم به رهگذرها اما باید بمونم بعد هم مثل کارمند های بی انگیزه خرامان خرامان بخزم توی ایستگاه مترو بابی تفاوتی به مسافرهای دیگر نگاه کنم و مثل یک رباط ایستگاه مقصد پیاده بشم هیچ اتفاقی هم نیفتاد به غیر از بارون هی هی هی

پ.ن :اینو به خاطرت بسپار؛

همیشه به آدما
به اندازه ای محبت کن
که بعدش مجبور نشی
ثابت کنی که یه احمق نیستی

بروس ویلیس

تولد بازی

سلام

همه روزهای مهرماه تا دیر وقت موندم پیاده روی اون هم توی خیابونی که دوستش دارم برام یک حسرت شده اما از خودم و از تیم تازه کارم راضی ام داره اتفاق های خوب می افته می خواهم بعد از مدت ها خودم رو بسپارم به جریان سیال فضا و خوشحال باشم سبک و رها و آزاد مثل اسمم .یک تغییر رویه دادم و اون اینکه دیگه حرف نمی زنم هیچ کدوم از آدم ها آنقدر راز نگه دار نیستند که درد دل هایت رو روی صورتت بالا نیاورند فقط منتظر می مانند که وقتش بشه بعد از میان هم درد دل کردن ها اتو دست می گیرند و پدر صاحب بچه رو در می آورند وقتی با کسی حرف می زنی زخم هایت رو نقطه ضعف هایت رو بهش نشون می دهی یک نقشه از جاهایی که دردت می گیره می دهی دستش و بعد اون هر وقت دلش خواست و هر موقع شرایط ایجاب کرد از همون حرف هابی که درباره اش با هاش حرف زدی زیر و رو می کشه و علیه ت استفاد می کنه .

 سحر می خواهد برای محمد جشن تولد بگیره میگه بریم گلدن لیالی قبول می کنیم آزاده وظیفه خریدن کادو رو داره من هم باید سناریو بچینیم که سر محمد گول بمالم و سر یک ساعت بکشونمش سر قرار  یگانه  هم هست با بهنام و حیدر و امیر حسن هم هستند این جمع رو دوست دارم خیلی با هم اوکی و رفیق هستیم هر کدوممون هم خل بازی های خاص خودمون رو داریم به محمد زنگ می زنم و می گم باید بریم فلان جا فلان ساعت میگه چه خبره می گم می خواهیم بریم پلیس امنیت بچه می گرخه اما به روی خودش نمی یاره میگه یک ساعت دیگه ست می کنیم خلاصه سرتون رو درد نیاورم که به همه فک و فامیل و مدیر و رییس و هر آدم گنده دیگه ای که می شناخته زنگ زده که داره می‌ره برای یک جلسه پلیس امنیت و اینها اونقدر هم بچه استرس داشت که خیلی زود اومد پیش من قرارمون ساعت ۴بود سه و نیم جلو در خبرگزاری بود از استرس صدایش می لرزید منم که بی خیال شبیه سیب زمینی اصلا یک وضی توی ماشین گفت چه خبره پلیس امنیت گفتم بابا همه چی اوکی و خوبه قراره بریم گپ دوستانه بزنیم به خاطر همین فیلم برداری هوایی که برای کار توی خیابون انجام می دهیم دیگه لازم نباشه برای هر برنامه مجوز بگیریم.خلاصه ماشین و پارک کرد تا کت بپوشه زنگ زدم برو بچز گفتن داریم می یابیم منم به محمد گفتم بریم کافه بشینین تا آقای پلیس زنگ بزنه که بریم پیشش خنگ اصلا متوجه نشد اومد پایین منم به بهانه سرویس رفتن به آقاهه گفتم که تولد بازی داریم و اینها موزیک رو پلی کن کیک رو آوردن منو رو آورد ولی محمد بیچاره اونقدر استرس داشت هیچی سفارش نداد یکهو در باز شد و بچه ها آمدند با شمع های روشن روی کیک و با یک بادکنک آبی سیبیلو چون آقا استقلالی هستند هیچی دیگه محمد داشت سکته می کرد از خوشی به غیر از بچه های خودمون عادل هم که ورزشی و بدن سازه و بهش میگیم آقای گولاخ اون هم اومده بود عادل رو هزار سال بود ندیده بودم همون طوری آروم همون طوری آب زیر کاه خلاصه که خیلی خوش گذشت بچه ها به بیژن هم نگفته بودند بیاد می تونستیم بدون مبصر توی سر کول هم بزنیم ما دخترها با بهنام قلیون سفارش دادیم و چقدر هم قلیونش اذیت کرد تا دودش در بیاد بقیه هم یک عالمه چایی و کیک و نبات خوردن داشتیم قاه قاه می خندیم که بیژن هم اومد یک دونه فیل صورتی خریده بود برای بچه محمد و خودش رو به جمع ما رسوند بیژن خیلی نچسبه اصلا حال آدم بهم می خوره بعد هم مثل ناظم ها هی تذکر آیین نامه ای میده که فلان کار اشتباهه این کار رو نکن اون کار رو نکن خلاصه تا ساعت شش خوش گذروندیم بعد هم رفتیم پی کار خودمون تولد محمد هم مبارکمون شد فقط یگانه حالش بد بود و نیومد بچه ام چقدر هم که جایش خالی بود.این روزهای بد و پر از دلتنگی یگانه دوست خوب و رفیق کوچولوی منه که شنونده خوبیه و نگاه بازی بلده و راحت می تونیم با هم حرف بزنیم خدا برایم نگهش داره و انشالله که زود زود سرما خوردگی ویروسی لعنتی دست از سرش برداره الهی آمین .

دارم ریز ریز کارهام رو انجام می دهم هم زری هم پاکی هر رو سر برنامه خبری اند خدا رو شکر بچه ها راه افتادند و دیگه گیر و‌گور ندارند حالا دیگه با دقت خبر رو زود و تند و سریع می زنند و اونقدر سرعت عمل پیدا کردند که غلط املایی دارند درست مثل خودم وقتی که عجله دارم خبر رو اول ما بریم رو خط دارم ریز ریز کارهایم رو انجام می دهم که دلم شور می زنه یکهو انگار دارن توی دلم رخت می شورن من که کاری نکردم قرار هم نیست اتفاقی بیفته این دلشوره دلیلش چیه؟عزیز جون همیشه این موقع ها می گفت ۷تا قول هو الله بخون و من شروع  می کنم به خوندن دارم ریز ریز خبرها رو رد میکنم و توی هیاهوی ارسال دارو به عراق برای اربعین و دیدار اشتری با سفرا و کاردار های کشورهای مختلف در ایران و شیوع آنفولانزای مرغی و تایید دینار به عنوان ارز مسافرتی اربعین دل شوره بی دلیلم از بین می‌ره چقدر دلم برای صورت چروک و مهربونه عزیز تنگ شده برای سیب سرخ های درشتی که می‌گفت با پوست بخور مامان که مثل خود این سیبه خوشگل بشی جایگاهش بهشت باشه الهی لمین .

عزیزکاش بودی الان همه خستگی ها و بغض های فرو خورده و ناله هام رو می ریختم توی دامنت بعد هم موهایم رو‌می بافتی .

 مسافر تبریزمون حالا به جایی که رفته عادت کرده دیگه خیالم راحته که تصمیم غلط نمی گیره و کار پر خطر نمی کنه یک دوست اومده تهران دنبال کارهای اداری به من میگه زندگیم نمی دونم چرا هیچ اتفاق عاشقانه ای بینمون نیفتاده این زندگی گفتن هم داستان داره  همون دوران کوتاهی که تهران با هم کار کردیم توی نمایشگاه یک خانومی بود که اسم شوهرش رو زندگیم سیو کرده بود هر وقت هم اقاشون زنگ می زد بلتد بلند و بارها با این زندگیم صدایش می کرد زندگیم برای ماها شده بود اسم رمز و کلی باهاش می خندیدیم حالا خیلی وقته از اون حال و هوا بیرون اومدیم  ولی فردین وقتی بهش زنگ زدم و دیدم شماره ام رو زندگیم سیو کرده باز این خاطره شیرین و دور رو برایم زنده کرد با هم رفتیم کافه خسته بود و مسافر فشرده همدیگه رو دیدیم و ساعت ده باید می رفت ترمینال هر چقدر اصرار کردم شام بخوریم گفت نه باید بره همین که خستگی رو توی عمق چشم هایش دیدم دیگه اصرار نکردم خدا کنه کارش درست بشه بیاد تهران قدم هایی که داره بر می داره مرتب و منظم و اصولی اند خدا کنه کسی جلوی پایش سنگ نندازه ساعت دوازده پیام میده که از تهران خارج شدند برایش صدقه می گذارم کنار و آرزو می کنم خدا مراقبش باشه الهی آمین .

این زنگ نزدن ها و جواب پیام ندادن ها و توی قیف رفتن ها شاید برای نوجوان ها و جوان های تازه راه جوانی تنبیه به حساب بیاد و دلشون رو بلرزونه که  نکنه طرف بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه اما برای من که سن و سالی ازم گذشته کم محلی به حساب می یاد. همیشه هم گفتم برای حل هر مشکل هر سوء تفاهم هر اتفاقی که افتاده باید وقت بگذاریم رو در رو که خیلی خوبه اما اگر نشد تلفنی حرف بزنیم . باید دونه دونه درباره چیزایی که دلخوری و کدورت ایجاد کرده دلیل بیاریم و طرفمون رو حالا هر کسی که می خواهد باشد قانع کنیم . نمیشه همه چیز رو به مرور زمان سپرد . مرور زمان همه چیز رو همون طوری که هست توی خودش حل می کنه و فقط ازش ها را پاک می کنه . برای همین از آدم هایی که بعد از اولسین جر و بحث جدی شماره ای رو بلاک می کنند و اکانت طرف رو توی بلک لیست قرار می دهند و دسترسی هایش رو محدود می کنند متنفرم .  آدمی  که مخاطبش رو بلاک می کنه و توی بلک لیست می گذاره به نظرم بزرگ نشده باید برگرده از اول و از مهد کودک و از اول مراودات اجتماعی رو یاد بگیره. کسی رو باید دیلیت کنیم که دیگه از زندگیمون رفته که دیگه از شر مزاحمت هایش راحت شدیم.پس تا تقی به توقی می خوره فرتی طرف رو بلاک نکنید . بهش اجازه حرف زدن بدهید کم کحلی و سکوت فقط شکاف بین آدم ها رو زیاد می کنه . آدم هایی که جایشون خالی میشه زود و تند و سریع جایگزین پیدا می کنند.

 پ.ن:اگه ازم بپرسن مهم ترین چیزی که زندگی بهت یاد داده چیه میگم هرجای زندگی حالت با کسی و چیزی خوب نبود ترکش کن. مهم نیس تا کجا پیش رفتی. مهم نیس چقد زمان گذشته. میگم هیچ وقت برای ترک مسیر و آدم اشتباه دیر نیست. میگم هیچی توی زندگی مهم تر از این نیست که حالت خوب باشه. هیچ چیزی و هیچ کسی ارزش آزار دیدن رو نداره...

میگم اولویت زندگیت حال خوبت باشه. چون یه جایی وقتی به گذشته نگاه می کنی می بینی سر آدما و اتفاقاتی اذیت شدی که  حالا هیچ جایی تو زندگیت ندارن..

پادگان ناجا

سلام

عصر جمعه که با هم حرف زدیم یکهو یادم افتاد که تا وقتی اینترنت نداری بیام اینجا برایت بنویسم .نوشتن حس خوبی به من می ده از اینکه می تونم کلمه ها رو مرتب و منظم و اون جوری که خودم دلم می خواهد کنار هم ردیف کنم حالم دلم خوب میشه .مثل وقت هایی که سرم رو تکیه دادم به صندلی به دور دست ها خیره شدم و حرف می زنم اون وقت ها هر جا که یکهو سکوت کنم سارا می‌گه اوه آزی خیلی خوب حرف می زنی و من مدل خودم می کن واقعا ؟؟؟؟
اها داشتم چی میگفتم ،میگفتم که نوشتن رو دوست دارم الان عصر گاه جمعه است و تو اولین جمعه ای است که در تبریز هستی در یک پادگانی که من ندیدمش تا حالا اما با سابقه ای که از پادگان های ناجا دارم اونجا باید با آجرهای کرمی رنگ معروف به آجر سه سانتی ساخته شده باشه با یک عالمه برجک مراقبت با یک دوجین سربازی که لباس های خاکی پلنگی دارند از همون سربازلاغر هایی که لباس هاشون به تنشون زار می زنه
حتما الان که برگشتی پادگان آماده میشی که نماز بخونی بعد از نماز هم همون کتاب معروف و خفنی که با خودت بردی رو‌می خوای بعد هم شام و خواب زندگی روی روالی افتاده که ماله تو نیست یکی دیگه برایش برنامه ریخته.می دونم این توی حصار بودنه عدالت می ده اما تو خیلی خوب خیلی زود با شرایط خودت رو وفق میدهی و میشی همونی که اونها می خواهند.اصلا چی بود و چی شد به قول معروف چشم بهم بزنی همه چی تموم میشه و بر می گردی باز هم موهایت رو بلند می کنی با سیبیل هایت یک عالمه مدل مختلف درست می کنی باز می ری شکست عشقی می خوری و بر می گردی می ریم با هم ماشین سواری و برام تعریف می کنی که چی شد دلت  ریخت و برای هزارمین بار میگی دیگه سمت هیچ دختری نمی ری .الان که اینها رو می نویسم خدا کنه حالت خوب باشه اون صدایی که من شنیدم اصلا خوب نبود و من با اینکه خیلی از تو دورم با اینکه خیلی کم پیش اومده که باهات احساس نزدیک داشته باشم ولی قلبم رو انگار چنگ زدند.

دیروز توی مطب دکتر رفتم چایی دم کردم چون چایی که طعم فلاکس بده رو دوست ندارم بعد خانم دکتر وقتی مامان دوستت باشه این رو‌می دونه و بهت میگه تا من این مریض رو ویزیت کنم برو یک چایی دم کن بعد تا شرح حال مریض رو بپرسه من از همون بالا به کافه رو به رو نگاه می کنم که طبقه دومش تولد گرفتند و یک دختره با کیک می چرخه بعد من زیر لب موزیک تولد تولد تولدت مبارک رو بخونم و پرت بشم توی خاطره ها یادم بیاد که چند تا تولد رفتم که تاحالا همه تولدهام رو یادم مونده و سورپرایز طوری برام نبوده به غیر از همون سالی که که با بچه ها دعوا کرده بودم.چقدر دوست دارم از ارتفاع آدم ها رو نگاه کنم.خانم دکتر می یاد دنبالم توی مطب دکتر های زنان میشه بدون روسری بود برای همین هم مدل مامان ها سر شونه هام رو می گیره و میگه داری با این چشم های پر از آب به چی فکر می کنی این جور وقت ها اگر راستش رو نگم خودم رو ضایع کردم با سر کافه اون طرف خیابون رو نشون می دهم و به قول خودش تا ته ماجرای حسادت و دلتنگی و بد بختی و هر چی که هست می‌ره بعد میگه دو تا چایی بریز بیا ببینم اونقدر بزرگ شدی که شوهرت بدهم بری و من دو تا چایی می ریزم برای خودم چایی کم رنگ برای خانم دکتر چایی خوش رنگ روی میز پولکی و سوهان و خرما و باقلوا هست اما من چایی رو با قند دوست دارم .توی سکوت با لیوان چاییم بازی می کنم خانم دکتر یک مریض رو توی بیمارستان ویزیت می کنه به یاسمن زنگ می زنه که کجایی باز نیستی به پسرش زنگ می زنه که خاک تو سرت هیچ گهی نمیشی و بعد هم به آقای شوهرزنگ می زنه بابای یاسمن خیلی مظلوم و مهربونه من دوستش دارم آقای مهندس سرش توی کار خودشه و خیلی مودبه یک جوری که دلت برایش میسوزه چایی خوردیم گپ زدیم یک عالمه سوال جاسوسانه درباره یاسمن پرسید برای بعضی ها سکوت کردم بعضی ها رو سربالا جواب دادم و چند تا رو هم پیچوندم بعد درباره خودم پرسید بغض کردم مثل همه وقت هایی که کلافه ام و با موهام بازی می کنم دست کشیدم توی موهام صورتم رو پشت انگشت های کوچولو و سفیدم پنهان کردم بلند و کشدار نفس کشیدم پلک نزدم تا اشکم سرازیر نشه و برای هزارمین بار از خانم دکتر شنیدم که داری با خودت چی کار می کنی و گفتم خوبم می خواهم برم گفت بدون اینکه با هم سیگار بکشیم گفتم واقعا بکشیم ؟؟گفت اره دوست دارم باهات سیگار بکشم دوستانه بسته کمل ابیش رو در آورد گذاشت رو میز منم زود فندک آبیم رو در آوردم اون نخ خودش رو روشن کرد منم با یک پک عمیق سیگار خودم رو روشن کردم واااای که چقدر خوب بود پک های عمیق اولش یخ کردم صدا ها رو کشدار می‌شنیدم صدای زنگ تلفن انگار از ته استخر می اومد پک بعدی رو زدم خانم دکتر پشت میزش با اون موهای کم پشت و طلای رنگش کش اومده بود . پک سوم رو زدن همه تصویر ها برفکی بود دیگه صدا ها رو نمی شنیدم همه چی به نقطه تبدیل شده بود و توی هوا می چرخید دیگه یادم نمی یاد پک چهارم رو زدم یانه فقط یادمه درد سوزن رو حس کردم صدای نفس هام رو‌می شنیدم و بعد یک صدای خنده کودکانه داشتم می رفتم ته یک راهروی تاریک اونقدر بدنم سنگین شده بود کن نمی تونستم تکونش بدهم اما پاهام داشت می رفت به عمق تاریکی چشم هام رو که باز کردم مامان یاسمن بالای سرم ایستاده بود گفت خوبی با سر جواب دادم و بی خجالت اجازه دادم دونه های کرد و کوچولو و گرم اشک از گوشه چشمم تابلو تابلو بیفته روی تخت اونقدر از دختر های لا جون که فرد و فرت فشارشون می افته بدم می اومد الان خودم همین طوری شدم گفتم می خواهم برم خونه گفت اول دست و روت رو بشور برایم باقلوا گذاشت گفتم خیلی شیرینه دوست ندارم برایم آب میوه آورد چند قلوپ خوردم اونقدر بی جون بودم که موهام رو هم نیستم گفتم با مترو می روم جلوی در مترو قیطره حس کردم دارم تا ته چاه می روم تا رسیدم خونه مردم و زنده شدم .

کابل گوشیم پاره شده بعد این گوشی های هواوی فقط با شارژر های خودشون شارژ می شوند زنگ زدم نمایندگی گفت داریم ۹۵تومن و من با همون کابل داغون و چسب کاری شده باشارژ ۵۰درصد ادامه دادم بعد دیگه یکهو همون یک کم هم شارژ نمیشد هی می زد باطری در خال تمام شدن من آدمی ام که اگر شارژ باطریم به پنجاه درصد برسه سکته می کنم دو روز با این شارژر داغون ساختم تا بالاخره با حمید رفتیم از علالدبن خرید کردیم حالا دست کم لازم نیست لابه لای بدبختی ها و استرس هام استرس شارژ گوشیم رو هم بخورم والا 

دوست عزیزی که کامنت گذاشتی و یک دو جین سوال پرسیدی ایمیل بگذار تا جوابت رو برایت بفرستم می تونم همه شماره ها رو بهت بدهم ولی فکر کنم جوابت رو ندهند درباره خبرگزاری هم چشم می تونم همه سوالات رو در یک ایمیل مجزا جواب بدهم 

لیلا خانم مادر السا من اصلا شما رو یادم نمی آید ولی باز هم ممنونم فکر می کنم من رو با کسی دیگر اشتباه گرفتید مهمونی های دوست جون رو یادم هست اما واقعا نمی دونم منظورتون چی بود . از شما هم ایمیل ندارم کاش برایم ایمیل می گذاشتید . 

خواننده خاموش که ویرگول هستید گفتم دلم دوست می خواهد این کجایش حرف بدیه ؟؟

پ.ن:دلم میخواست بیام بزنم توو دهنت و بهت بگم یه ذره محکم نیستی و من دلم نمیخواست به دیواری تکیه بدم که سست بودنش یه روزی اوار شه رو سرم ،به هرحال همیشه دستی برای نجات دادن از زیراوار به سمت ادمی دراز میشه اما من خیلی وقته به پشتی صندلی هم تکیه نمیدم گرنه سنگ و ادم که شبیه هم ان، من  ساحل رو دوست داشتم اما خالی شدن زیر پام رو نه...

خاطره های جدید

سلام
اونقدر کامنت تایید نشده دارم که هر بار به این رقم دانه درشت نگاه می کنم می گم خوب حق دارید دیگه با من قهر باشید شماها رفیق های نابی هستید که همیشه هستید ولی من اونقدر بی معرفتی که کامنت هاتون رو هم جواب نمی دهم نمی دونم چرا فرصت پیش نمی یاد البته که می توانم توی زمان مترو سواری وقت جور کنم اما از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که رسما دارم کور میشم از بس که به صفحه گوشی و مانیتور نگاه می کنم شب ها موقع رفتن اگر با مترو برم فقط چشم هام رو می بندم و به صدا ها گوش می دهم باورتون میشه ساعت هشت و نیم شب که برمی گردم تا ایستگاه نزدیک خونمون سرپا هستم از بس که مسافر های شبانه زیاد شدند.بعد هم که می رسم خونه همه اش ولو ام البته که الان با این شب های بلند پاییزی خوشحالم که تا دوش می گیرم و می یام بیرون از حمام ساعت تازه ده و‌نیمه و تا ساعت دوازده که اصولاً می خوابم کلی زمان دارم .خلاصه که ببخشید اصلا دلم نمی خواهد فکر کنید که بی معرفتی و اینها ولی فرصت نمیشه ممنونم که نوشته هام رو می خوانید ممنونم که همچنان رفیق هستید اون هم توی این دنیای نارفیقی .بوووووووس به روی ماه همتون .

حالا که خبرنگار دارم دیگه لازم نیست خودم شیفت بمونم پنج شنبه کلا سرگرم کارهای خودم بودم یک کوچولو خونه خواهرم رفتم با دخترها گپ زدیم و یک عالمه برای مامان پیاز خورد کردیم و من قشنگ یک عالمه دستم رو بریدم مینا برای تولد دوستش مهمونی دعوت داشت رفت بعد هم که فوتبال شروع شد و مردها نشستند به فوتبال دیدن با خواهرم رفتیم تا بازار تره بار و توی خلوتی محض لیمو و سیر و کرفس و کاهو و سبزی خوردن و کدو لوبیا سبز خریدیم بعد یک عالم دور دور بازی کردیم و اومدیم خونه ما مامانم از مغازه شلغم خریده بود برای خواهرم هم خریده بود تازه بابا هم سه تا نون خریده بود از این سنگک بزرگ ها که خواهر بزرگه یک دونه رو برد بعد هم من نشستم به تمیز کردن کیفم و مانتو های کثیف رو ریختم توی سبد رخت چرک ها دیشب زود خوابم برد اصلا فکرش رو هم نمی کردم چقدر خوبه که دیگه از اس ام اس بازی هم خبری نیست و راحت می تونم بخوابم .تمام دیشب خوابم می دیدم خواب یک عکس سیاه و سفید .

جمعه صبح هفت بیدار شدم یک عالمه جوان به خاطر خوردن مشروب مسموم که همون الکل متانول و صنعتی هست مسموم شدند و رفتند بیمارستان ۹۵نفرشون مردند حال خیلی های دیگه هم وخیمه آمارها همینطوری داره می ره بالا و من نگران اون خانواده های هستم که جوان های تازه از اب و گل در اومده شون رو می فرستند زیر خاک فقط و فقط به خاطر اینکه چند نفر قصد کردند پول بیشتری به دست بیاورند .

دعوا کردم یک دعوای زرگری ولی از اونجایی که اخلاق بی خوردی دارم جدی حدی بی محلی می کنم برای من توجه گرفتن از آدم ها مهمه آدمی که ادعای دوستیش میشه بعد مدت ها خبری ازش نیست دوزار نمی ارزه اون آدمی که ادعای دوست داشتن زیادش میشه بعد بیشتر از بیست و چهار ساعت گم و کوره دوزار نمی ارزه مگر خاطر کسی برام خیلی عزیز باشه که بی خبری ازش رو تحمل کنم وگرنه که هیچ وقت خودم رو علاف آدم ها نمی کنم یک دوستی داشتم که همیشه می‌گفت دیگی که برای من نجوشه انشالله سر سگ توش بجوشه واقعا هم همینه از رفتارهای نصفه و نیمه فراری ام من هزار تا دوست دارم دوست های وبلاگی دوست های توییتری دوست های تلگرامی دوست های واتس اپی دوست های اینستا گرامی دوست های مدرسه دوستهای دانشگاه دوست های روزنامه دوستهای اجتماعی و همکاران سابق با همه هم در ارتباطم ولی اندازه دوستی هامون مشخصه با هم کتاب بده بستان می کنیم با هم گپ می زنیم با هم اس ام اس بازی می کنیم گاهی وقت ها هم گروهی می ریم قلیون خلاصه که این روزها فقط کافیه اراده کنم هر روز توی یک سفره خونه پلاسم اصلا هم لازم نیست برم پاتوق های قبلی چیزی که زیاده سفره خونه های جدید با منوهای هیجان انگیز اما وقت نمی کنم از آدم ها خسته میشم از خیلی آدم ها متنفر شدن من که برای کسی بد نمی خواستم هر روز یک عده آدم رو که چند تاشون رو قبلاً خیلی قبول داشتم سر یک ساعت مشخص آهن و نفرین می کنم و مطینم که سنگینی نفرین ها و لغت کردن هام دامنشون رو می گیره آدم های مریض و روانی زیادی بین ماها کنارمون و باهاشون زندگی می کنند انشالله به حق علی نسلشون منقرض بشه انشالله آدم های مریض روحی که بقیه رو به درد سر می اندازند و ابرو براشون مهم نیست به زمین گرم بخورند چند نفر هستند که هیچ جوری دلم باهاشون صاف نمیشه وقت هایی که چشم هام رو تنگ می کنم و تمرکز می گیرم قشنک احساس می کنم یک عالمه انرژی منفی نثارشون میشه از اول هم گفتم من آدم بخشیدن و گذشت کردن نیستم من آدم انتقام گرفتنم به وقتش انتقام هم می گیرم .

از تاریکی می ترسم و خب این وقت سال که زود تاریک میشه خودم رو زودتر به خونه می رسونم .دلم یک عالمه اتفاق های هیجان انگیز می خواهد باید چند تا کار نصفه و نیمه رو انجام بدهم برای کار جدید باید گزینش عقیدتی و آزمایش کامل هم برم مجموع آزمایش ها. چهار میلیون تومان میشه و هزینه اش پای خودمه اصلا این مبلغ رو خوندم گرخیدم چه خبره اخه ؟؟

به محمد رضا و امیر حسن و ام جی و یگانه و آزاده و سحر و بهنام و حیدر و پوریا قول دادم هوش قول و آن تایم باشم دعا کنید سر قولم بمونم وگرنه همه این آدم ها باضافه معده های خالشون رو باید سیر کنم

رفتیم گلدن لیالی یک ظرف بزرگ سیب زمینی با کره و پنیر و ژامبون سفارش داریم با آویشن و فلفل سیاه و نوشابه کوکا با دو تا اسموتی میوه های سبز بعد هم یک پرتغال خامه و چای چقدر هم که چسبید. فقط حیف اونجا گوشی من انتن نداره ولی خیلی خوش گذشت دفع دیگه باید بریم شاداب خاطره بسازیم یک خاطره ناب

پ.ن :آدم جنگیدن نباشید!
به خصوص برای آنهایی که ثابت کرده اند ارزش این جنگ، ارزش وقت و نیرو و ارزش زخمی شدنِ شما را ندارند.
آدم آرامش باشید!

خواب دیدم

سلام
ساعت ۶:۴۵بیدار شدم تا چشم باز کردم ساعت رو نگاه کردم و شاکی هم بودم که ااا چرا ساعت رنگ نخورد داشتم توی دهنم دنبال دلیل میگشتم که یادم اومد امروز پنج شنبه است قرار نبود صبح زود برم دیگه خوابم نمی بره.خواب دیدم رفتیم دریاچه دریاچه رو اصلا یادم نیست که رفتیم یا نه اما فضای سبز و صندلی هایش همون جوری بود نمی دونم سر چی من دلخور شدم و از ماشینی که هنوز کاملا توقف نکرده بود پیاده شدم اونقدر عصبانی بود که درد پام رو هم بی خیال شدم بعد هی تلفن پشت تلفن هی داد و بیداد هی معذرت خواهی توی خواب می دونستم دارم خواب می بینم چون توی بیداری هیشکی نمی یاد بگه تقصیر من بود ببخشید دیگه تکرار نمیشه خلاصه که بیدار شدم ساعت ۶:۴۵دقیقه بود .

از مجلسی شیرینی می خرم از اون شیرینی های هیجان انگیز طبق عادت میگم چیز کیک ندارید آقاهه میگه تا ظهر همه اش رو می برند باید سفارش بدهید براتون نگه داریم .یک ویترین داره پر از کیک های خوشگل اینجا بخشی از روزهای دهه بیست زندگیم جا مونده بقیه راه تا میدون فردوسی رو پیاده می روم .سارا زنگ می زنم بیا کافه حال ندارم برم بشینم از کسادی بازار کافه شون تعریف کنه بعد دو هفته بعد ماشین عوض کنه و دماغش رو عمل کنه والا دلم چیپس می خواهد چیپس کتل ساده خوبی قرنی اینه که یک خیابون اداری و خلوت و پت و پهنه به سمت پایین هم شیب داره برای رفتن هیچ هدفی ندارم برای همین هم آروم قدم بر می دارم سر شاداب این پا و اون پا می کنم برم کافه اما نه زود خودم بر خودم پیروز میشم و به راهم ادامه می دهم تقاطع طالقانی و قرنی آخ آخ چقدر اینجا منتظر تاکسی  موندم برای سر تخت طاووس اون چراغ طولانی و‌مزخرف و استرس سیالی که هنوز هم توی هوا هست.از بعد از طالقانی حالا دیگه رسما تاریک شده این پیاده رو آشناست یک زمستون تمام هر شب از اینجا توی تاریکی مطلق رد شدم می دونم که گربه زیاد داره و ظلمات محضه هیچ مغازه ای هم نداره به غیر از اون دوتا بوتیک هایی که واقعا نمی دونم چرا اینجا باز شدند حس خرید هم ندارم باید با میتی الان قرار می گذاشتم کافه مورد علاقه اش اون قهوه می خورد منم قلیون می کشیدم از خواب که بیدار میشم ساعت ۶:۴۵ دقیقه است.

دلم یک دوست می خواهد پاییز همیشه برای من خوب و عالی و خاطره ساز بوده من دلم یک دوست می خواهد که فقط برام دوست بمونه همین

پ.ن :‏نادر ابراهیمی میگفت "هر آشناییِ تازه، اندوه تازه است". من دلم میخواس جملشو به "هر آشنایی تازه، اندوهی دیگر است" تغییر بدم. چون که اندوه آشناییا معمولا کهنه نمیشه. نه که نخواد بشه، شبیه زخم دلمه بسته ای که سعی داره خوب شه و بعد انگار یه کرمی میفته به جونت که بکنیش، هی سر اون اندوهو کندیم، دوباره از سر زخم شد. دوباره از سر خون اومد. انتظار این شکلیه. انتظار شبیه هزار باره کندنِ زخمیه که میخواد خوب بشه. انتظار شبیه دامن زدن به دردیه که از ناخنای خودت شروع میشه.
ناخونامونو که از ته چیده بودیم، خیلی زخما زیر آستینا گم شد. اصلا برا همینم اینور سالو بیشتر تر دوست داشتیم. که انگشتای بی ناخونمونو فرو کنیم ته دستکشا و مطمئن باشیم زخمامون دست نخورده میمونن.
هنو جای اندوها تازه س؛ ما از لبه ی بلندی پاشدیم، از انتظارا پاشدیم، از احتمالِ پرت شدنا پاشدیم، ولی اندوهش از ما پانشد. موند ته دل، هی یادمون انداخت که چه همه آدم، چه همه به جون بسته آدم ازمون رفتن. که دنیا خیلی باورارو ازت میگیره تا یادت بمونه همه چیز از دست رفتنیه جز باورِ اینکه همه چیز از دست رفتنیه.
یه وقتی منتظر بودم. یه وقت خیلی منتظر بودم. حالا آستینامو میکشم پایین و انگشتامو مچاله میکنم کف دستم. حتی تازه شدنِ هر آشناییِ کهنه هم اندوهِ تازه است. اونی که بلد شده دردت بیاره، هیچوقت قرار نیست راه درد آوردنتو یادش بره.