شماره اول دوره نخست خودم

سلام
عین یه روز تعطیلی رو رفتم سر کار و امروز ساعت ۴و نیم بالاخره تموم شد فردا تا ساعت چهار باید خروجی بگیریم و من چه دهنی ازم سرویس شد توی این یک هفته اونقدر گزارش های طولانی نوشتم و مصاحبه های بالاتر از سه هزار کلمه تایپ کردم و شب ها تا دیر وقت موندم خبرگزاری که رسما به فنا رفتم اونقدر که بدون عینک واقعا نمی بینم و از استرس دیر رسیدن مطالب و تاخیر در خروجی کف دست هایم خیس عرق میشه. امروز ساعت ۴و نیم وقتی شارژ موبایلم داشت به فنا می رفت بالاخره تموم شد.خودم رفتم نظر جانشین مدیر عامل رو پرسیدم و چقدر حالت تهوع پیدا کردم وقتی که متوجه شدم اون همه تلاش ما رو ندیدن و داره برام چرت و پرت بلغور می کنه بعد هم با حامد رفتیم پایین و گپ زدیم به حامد گفتم این تحریریه رو دوست ندارم بهش گفتم بچه ها همه نچب هستند و تیم انگار از توی لپ لپ بیرون اومده اون هم موافق بود.طرف جانشین سردبیرمون فقط به فکر حاشیه است خدا کنه توی برندهای خوب گند نزنند من که اصلا به این تیم امیدوار نیستم.

دلم می خواست بعد از کار برم بشینم یک جا هی حرف بزنم هی ورجه وورجه کنم هی راه برم که خستگی فکری و روانی این یک هفته سگ کاری از تنم بیاد بیرون ولی توی لیست کانتکت هایم هیشکی نبود بهش زنگ بزنم بگم ساعت چند ؟کجا ؟خبرنگار پسره امروز تنهایی شیفت بود چند تا سوتی داده بود که خانم جانشین سردبیر حالش رو گرفته بود هر لینکی توی گروه گذاشتم بدون اما و اگر کار کرد بعد هم خبرها رو یاد گرفت که چک کنه بهش گفتم که چرا ننویس به ساعت و تاریخ خبر دقت کن آخر وقت هم که می خواست بره کلی تشکر کرد ولی واقعا تشکر به چه درد من می خوره ؟؟یک خبرنگار شهری بیارم با یک خبرنگار حوزه بهداشت و درمان دیگه اوضاع اجتماعی ردیف میشه می تونم با فراق بیشتری به ما های دیگه ام بپردازم.

از آدم های که رفتارشون غیر قابل پیش بینی هست متنفرم از آدم هایی که وقتی ازشون دلگیری و قهر می کنی و کم رنگ میشی اصلا نمی پرسند که چی شده چرا یکهو اینطوری شدی ؟این آدم ها خطرناکند توی زندگیشون همیشه نادیده گرفته شدند برای همین هم تا دید گرفتن رو بلدند. آدم ها یک جایی باید به بلوغ فکری برسند تکلیفشون باید با خودشون روشن بشه باید بدونند با خودشون چند چند هستند اگر کسی به سی سال رسید و هنوز با خودش با احساساتش درگیر بود این آدمه دیگر درست بشو نیست .آدم هایی که بلد نیستند احساساتشون رو درست بروز بدهند عموما آدم های افسرده ای هستند که تا خودآگاه به آدم های دور و اطرافشون آسیب می زنند. به عنوان کسی که آدم توی زندگیش زیاد دیده با خیلی ها مراوده داشته فقط آدم هایی به درد دوستی و معاشرت می خورند که نرمال باشند.بعد از کار از یک مسیر جدید برگشتم دوست داشتم همه خیابون قرنی رو پیاده برگردم تا مترو فردوسی اما از موج منفی سیال در این محدوده حالم بد میشه تا هفت تیر خیلی خلوت بود چند تا مغازه مانتو فروشی رو سرک کشیدم دلم مانتوی کوتاه و کتی و خوش فرم می خواهد بین اون همه مانتویی که دیدم و به نظرم قیمت هایش خیلی گرون بود ولو اینکه حراجی هم بود فقط یک مانتوی مشکی ساده رو پسندیدم و درجا خریدم ولی ما ت خوان مغازه خراب بود آقاهه با من تا ایستگاه مترو اومد تا برایش پول کارت به کارت کردم دلم مانتوی سبز ارتشی و یک آبی کاربنی جدید دیگه می خواهد.

توی بازی عقب و جلو کردن ساعت ها امشب یک ساعت بیشتر بیدار موندم باید کل های مجله رو بندازیم جلو تر کن دستمون پر باشه سپهر رو هم خودم آوردم که دین و بالمون برای بازی کردن توی آلمان های صفحه باز باشه شماره اول دوشنبه روی کیوسک می یاد باید کارهای شماره بعد هم زود شروع کنیم .

باید یک پست بلند بالا درباره خودم بنویسم و اتفاق هابی که افتاده


پ. ن :این روزها
همین که به آدم ها اعتماد میکنی
انگار که چشم هایت را بسته باشی و با پاهای خودت به سمت پرتگاه میروی
درست همانجا که
به عمد چشم هایت را بسته ای
گوش هایت ناشنوا شده اند
درست همانجا که
جز حرفشان،چیزی به زبان نمی آوری
کافیست تا
وجدانشان درست و حسابی نباشد
کافیست تا
فکر کنند تو کوچک تر ازآرزوهایشان هستی
درست همان لحظه که
خودشان را گم کرده اند
درست همان لحظه که
با روز های قبلشان یک دنیا فرق میکنند
تنهایت خواهند گذاشت
و هنگام رفتن به سمت پرتگاه هولت میدهند
آنوقت تو میمانی و خودت که برای تعادل داشتنش خیلی دیر شده
پرت میشوی
سقوط میکنی

روز دهم

سلام
رسیدیم به ظهر روز دهم.امسال هم مثل همه سال های پیش که روزنامه نگار بودم عاشورا اومدم سرکار هیچ خبری هم نبود به جایش تک صفحه‌های مجله رو تکمیل کردم دیروز یک عالمه از صفحه ها رو پرینت نهایی گرفتیم برای تصحیح بامحیط مجله زیادحال نمی کنم مثل دوره اول فرهیختگان و آسمان آبی می مونه انگار ماله من نیست یک جوری به شدت نچسبه از ملیحه و نگاه های زیر زیرکیش یک حس بدی دارم حتی وقتی روز تاسوعا اون هم سر ظهر برامون بستنی شکلاتی می خره و با یک لبخند پت و پهن بستنی ها را بهمون میده باز هم حس خوبی ندارم البته که در هفته بیشتر از یکی دو روز لازم نیست این جمع خفقان آور رو تحمل کنم اما خب برای من که تحریریه ها خونه دومم محسوب میشوند و ساعات طولانی از شبانه روزم رو در تحریریه میگذرونم دوست داشتن محیط و آدم هایش خیلی مهم است بگذریم کارهای خبرگزاری هم خوبه خدا رو شکر برعکس توقعی که از خبرنگار آقای گروهم داشتم و گند زد به همه چی خانم خبرنگار خیلی خوب کار می‌کنه و همیشه در صحنه است.خبرنگار آقا اتفاقا به کار هم احتیاج داره اما کون کار کردن در خبرگزاری رو نداره یک هفته بهش فرصت دادم که از حال و هوای کار کردن در مجله که زمان برایش مهم نیست بیاد بیرون اما نشد.می دونم که اگر با همین فرمون بره جلو باید باهاش خدا حافظی کنم اما منم شرح وظایف دارم دیگه یک هفته خیلی زمان زیادی است باید تا حالا راه می افتاد که راه نیفتاده

شب تاسوعا مثل همه ۱۵سال گذشته بردم و نذر رو دادم اون درخت چناره بود اول کوچه که خیلی تنه اش قطور و بزرگ شده بود. اون درخت بزرگ رو شهرداری امسال بریده بود رفتم حس کردم یک چیزی تغییر کرده اما متوجه نشدم جلو در منتظر موندم و نذری رو تحویل دادم یک آقای دیگه ای پشت اون میز نشسته بود بهم گفت خدا قبول کنه یاد اولین باری که اومده بودیم اینجا هر بار که از در آهنی وارد میشم و میرم رو به روی میز دریافت نذورات می ایستم فول اچ دی از جلوی چشم هایم رد میشه آقاهه میگه اگر برای نذرتون صیغه نخوندید و ثبت نکردید می تواند جایگزینش چیزهایی رو بدهید که هیات بهش نیاز داره با چشم های پر از اشک بهش نگاه می کنم صدایش رو‌ می شنوم اما صورتش در دودوی اشک هایم کج و معوج است. برایم رسید می نویسه اما بدون اینکه برگه رسید رو بردارم از در آهنی و بزرگ می زنم بیرون دو دقیقه بیشتر بمونم از بغض خفه میشوم پشت در تکیه می دهم به سیاهی ها منتظر می مونم تا نفسم بالا بیاد دو تا خانم چادری دوره ام می کنند حالم خوبه من خوب بودم چه اتفاقی افتاد خنگی شربت زعفرون بغض وحشتناکی که بیخ گلوم رو گرفته پایین می بره می تونم نفس بکشم اما دیگه نمی تونم مانع اشک هایم بشم امسال هم تموم شد.

این روزها مریض داری می کنم دست خواهرم سوخته بد جور هم سوخته با وجود اینکه خیلی مراقب بودیم و مراقب بود اما به خاطر گسترده بودن سطح. سوختگی ساعد دستش عفونت کرده دخترهایش دل ندارند هر سه ساعت یک بار پانسمان زخم هایش رو تعویض کنند و این کار چندش آور رو من انجام می دهم دستم توی پانسمان کردن تند شده و فوری بعد از تعویض گازهای خیس و پد و لوازم پانسمان رو جمع می کنم خواهرم میگه چقدر اروم شدی با تعجب نگاهش می کنم که یعنی منظورت رو نفهمیدم میگه دیگه اون سبک سری خاصی که همیشه توی کار ها و رفتارت بود وجود نداره انگار که حالا از پس یک توفان سهمگین عبور کردی

پ.ن:ما آدم ها در زمانِ ناچاري ياد ميگيريم، رانندگي كردن را، وقتي تنها شغل راننده بودن است، نفس كشيدن از دهان را، وقتي كه بيني گرفته ميشود، شنا كردن را، وقتي تا چشم كار ميكند آب است، درنده بودن را وقتي سرنوشت آهو بودن مرگ است، سنگ بودن را وقتي خاك ها جارو ميشوند و تحمل كردن را وقتي دلتنگي چون ميله اي آهني تا ته توي قلبمان فرو رفته .تحمل كردن. اين واژه ي مغموم. زخم كه عميق شود تحمل كردن نبايد از جنس چسب زخم هاي پارچه اي باشد، بايد نخِ بخيه اي شود كه چنان بدوزد اين زخم را كه هيچ دلتنگي‌ای به چشم ها نشت پيدا نكند. ما آدم ها در زمان ناچاري، وقتي طبيبي نيست، ياد ميگيريم طبيب ِ خود بودن را.

لیست سیاه گوشیم

سلام
رسما امروز گریه ام در اومد بس که شلوغ بودم صبح هست و پنج دقیقه کارت زدم و خب هر دو تا بچه ها زودتر اومده بودند ولی نه پلیس راه رو گذاشته بودند نه حتی محض رضای خدا یک دونه خبر توی راه که می اومدم از سردار مهری یک خبر گرفتم و همان جا توی ماشین تایپش کردم بعد هم که رسیدم ماراتن خبرربازی شروع شد خدا رو شکر زهرا زود زنگ زد به سازمان حج و زیارت و به نشست خبری هم رسیدیم دستش هم تنده و از همه خبرگزاری ها زودتر خبر رو زدیم ولی خب بر خلاف انتظارم خبرنگار آقا کون گشاد تشریف داره و دستش کنده و هر چی بهش میگم میگه می دونم وباز گند می زنه چون هیچی نمی دونه فقط بلده سه تا خبر بگذاره برای بره سیگار بکشه اینجا به شدت همه چی رصد میشه برای یک سیگار باید تا سر کوچه بروند حالا اون به من ربطی نداره اونقدر سیگار بکشه که بترکه من خبر می خواهم اون هم خبر اختصاصی چپ چین سایت های دولتی و بولتن های اداری نیستیم که باید خبر در گفتگو با سوژه درست و درمون داشته باشیم که خب الان در بخش آموزش این اتفاق داره می افته باشد که در بخش های دیگر هم این اتفاق رخ دهد والا به خدا.

برای مجله مطلب سفارش دادم قرارمون بر این بود که از همون بچه های قدیمی استفاده کنیم چرا چون کار نیست شماها که غریبه نیستید اوضاع مطبوعات خیلی داغون شده و هر روز یک روزنامه یک سایت یا یک مجله جشن خدا حافظی می گیره بعد خب به جای این همه جایی که بسته میشه جایی باز نمیشه در نتیجه بچه ها بیکار می‌شوند و این بی کاری خیلی حس بدیه درباره بی کاری که حرف می زنم ته گلوم می سوزه و وااای به حال آدمی که بیکار بشه و دستش به جایی هم بند نباشه رسما به فنا می‌ره و من دقیقا این حس رو تجربه کردم .برای همین از بی کاری وحشت دارم .اعتماد به نفسم ارتباط مستقیم با پول داره خلاصه که به دونه دونه بچه های مجله دور قبل زنگ زدم اما متفق القول گفتند که صلاح می دونندکه بیکار باشند و مایل به کار نیستند منم به ادم های جدید مطلب سفارش دادم چون جمع و جور کردن کار برایم مهم بود همون قدر مهم که پولی که قراره بگیرم برام مهمه والا به بیست و چهار ساعت نرسید که اول فاطمه زنگ زد که آزاده جون هنوز فرصت دارم نظرم رو بگم گفتم چه نظری یک ساعت برای من روضه می خوند که کار کردن رو دوست داره و خدا رو شکر احتیاج مالی ندارهدو از این روضه ها همه حرف هایش رو گوش دادم تهش هم گفتم فاطمه جانم من که اول به تو گفتم بیا و بنویس همه همون صفحه هابی هستند که خودت دوست داری و در می آوردی اما تو گوش ندادی دیگه من بیچاره چه کار کنم ؟؟داشتیم حرف می زدیم خدایی من آدم بی رحمی نیستم اما آخر همین هفته سه روز تعطیله و قطعا همه برنامه مسافرت دارند و عزاداری آیینی دارند می دونم که ملت عمله من و بلند پروازی هام نیستند که به خاطر من از تعطیلاتشون بگذرند والا به خدا دلم نمی خواست گریه کنه اما ناز کردن اون هم توی کار خدایی جواب نمی ده خلاصه که امروز برای روز اول سارا ۱۴صفحه بست وخدا رو شکر که راضی بود من هنوز هیچ غلطی نکردم فقط مطلب سفارش دادم هنوز مطلبم رو ادیت هم نکردم کار خبرگزاری سنگینه توقع هم از من بالاست توی پنج ماه گذشته خیلی از بچه ها و سرویس های خبری دیگه عقب افتادم حالا که نیرو دارم باید این فاصله رو جبران کنم همه این بگیر و ببندها کم بودند کار شهرداری هم درست شد و باید دفتر اونجا هم برم یعنی من رسما جر می خورم بین ونک و ایرانشهر و میدون جهاد باشد که رستگار شوم الهی آمین .

دلم پیاده راه رفتن می خواهد از سر میدون فاطمی تا چهار راه ولی عصر دوست دارم لابه لای این دست فروش ها و خنزر پنزرهایی که می فروشند دنبال لباس گل گلی بگردم پاییز هم از راه رسید و من مانتوی جین نخریدم باید شلوار جین هم بخرم شلوارم رو انداختم دور از بس که از فرم افتاده بود.با حضرت دوست جان قرار قلیون دارم برایش می نویسم اگر نشد بیام چی می گه وصیتت همراهت باشه می نویسم آخه دیر تموم میشم میگه عیبی نداره من باید ببینمت حرف بزنیم و قلیون بکشیم شده دیر وقت عیبی نداره می نویسم باشه پس یک ایستگاه بعد از تخت طاووس پیاده شو و این بار می ریم یک جای جدید با موزیک ملایم املت هم داره با نون بربری و پیاز حضرت دوست املت می زنند ولی من اشتها ندارم میگم قلیون هر دو تا رو با هم بیارید با سرویس چایی این دیالوگ مخصوص ویلا بود همون موقع که هر روز می رفتیم افطاری اصلا دوست ندارم به چیزی فکر کنم برایش چایی می ریزم و توی لیوانش نبات می گذارم می گه :پستی که نوشتم رو خوندی ؟با تعجب نگاهش می کنم و می گم نه اصلا ندیدم چی نوشتی گوشیش رو که برعکس روی میز گذاشته رو بر می داره و می گه تو نمی خونی پیج کن رو می گم بابا اونقدر توییت ها زیاد شدمد اصلا وقت نمی کنم بعد هم گوشی رو به طرفم می گیره نوشته «حاضرم چشم هایش ماله من باشه و دیگه چیزی از خدا نخواهم »بعد هم هشتک زده #چشم_هاش ،میگم اوه چه عاشقانه چی شده با چوب نبات تند تند و شلخته چاییش رو هم می زنم و می گوید :چشم هات ،چشم هات ،دوست ندارم حرفش رو بشنوم یعنی ولش کن حالش رو ندارم میگه چشم هایت رو دوست دارم و من برای اینکه دیگه حرف هایش رو نشنوم قلیون میکشم. پک اول دود بینمون فاصله می ندازه پک دوم یکی از لابه لای دود سفید رنگ انگار من رو صدا می کنه پک سوم رو عمیق تر می زنم دهنش مثل ماهی بار و بسته میشه انگار دارم داخل زمین فرو می روم صداها رو نمی شنوم یک آقایی داشت می خوند اما من دیگه نمی تونم صدایش رو بشنوم یکی من رو از اون دورها صدا می زنه یک صدای محو و آشنا اسمم رو کامل صدا می کنه و دیگه هیچی نمی فهمم انگار که کرخ میشم .چشم که باز می کنم حضرت دوست با چشم های از حدقه در اومده داره نگاهم می کنه اون پسره هم که برامون زغال آورد بود هست ،یک آقای سفید پوش هم بالای سرم ایستاده میگه صدای من رو‌می شنوید با سر جواب می دهم پاهام رو احساس نمی کنم صداها رو‌می شنوم اما دور و محو حضرت دوست میگه فشارت کجا افتاده برم بیارم .می خندم آقای تکنیسین میگه می خواهید بریم درمانگاه یک سرم بزنید باردار که نیستید می گم نه خوبم

لیست سیاه گوشی های تلفن یک قابلیت فوق العاده اند برای آدم های که دیگه قرار نیست ببینیشون والا

پ.ن :ما زندگی را انتخاب نمی‌کنیم ...
این زندگی است که ما را انتخاب می‌کند‌ !
نمی‌توانیم شاکی باشیم که چرا زندگی، خوشی‌ها و اندوه‌های خاصی را به ما اختصاص داده و ما فقط ناگزیریم آنها را بپذیریم و ادامه دهیم ...

ما نمی‌توانیم زندگی‌مان را انتخاب کنیم اما می‌توانیم تصمیم بگیریم که با شادی‌ها و اندوه‌هایی که به ما داده شده، چگونه برخورد کنیم ...

همه چی امکان داره حتی تنفر بعد از یک دوست داشتن خیلی عمیق

سلام

باید برای کرگردن گزارش بنویسم کاری هم نداره فقط خیلی زیاده . و شرح ماجرایی که خیلی وقت پیش اتفاق افتاده با حامد که حرف زدم به جای اینکه بگه چی می خواهد کلی گپ زدیم . و خاطره بازی کردیم . بعد هم گفت می نویسی دیگه و من گفتم بله بله . اما چرا دروغ الان رسما مثل خر موندم توی گل و حال ندارم که بنویسم . کرگردن مجله معتبر و خیلی خوبیه برای الیاس حضرتی هم هست . حسابی اسم و رسم داره اما من حال ندارم دلم نمی خواهد بشینم و گزارش بنویسم . نمی دونم حاضرم هر کاری بکنم به غیر از اینکه بشینم و گزارش بنویسم اون هم گزارش روایتی که خیلی جزییات داره . هی لیست پیام های تلگرام رو چک می کنم تا بلکه حامد بیچاره یک فحشی چیزی داده باشه اما اون هم حرفی نمی زنه فکر می کنم قصد داره من رو از رو ببره .

خبر نگارهام رو رسما چیدم . به غیر از جعفر که قراره از شنبه بیاد و من چشمم آب نمی خوره که اصلا بیاد از بس که از این شاخه به اون شاخه می پره یک خانم دیگه هم بود که خبرنگار وزارت بهداشت بود و دو روز هم اومد سر کار خیلی یواش یواش کار می کرد و به شدت هم طلبکار بود . خلاصه که داشتیم با هم مدارا می کردیم اما سر دبیری فرمودند که بهشون بگید که دیگر نیایند . دلیلش رو هم توضیح ندادند . فقط گفتند نیروی شماست و بهش بگویید که نمی تونیم باهاش همکاری کنیم . خدایی من زیاد ازش راضی نبودم اما دلم نمی اومد بهش بگم دیگه نیا آدمی که کمی سن و سال دار شده خیلی سخته که یکهو کنار گذاشته بشه اون هم توی این بازار شلم شوربای مطبوعات ایران که همه چی ریخته به هم و اصلا داغون شدیم رفت والا به خدا . همه عصر ذهنم درگیر این ماجرا بود که چطوری بهش بگم که از فردا دیگه نیا من با همه پر رو بودنم با همه زبون دار بودنم اصلا از این اخلاق ها ندارم یعنی رسما به فنا رفتم حالا دیروز هم دوشنبه بوداز اون روزهای شلوغ کاری که هی خبر کمی گذاشتم و هی تموم نمیشد . دوست داشتم خودم را بدرانم اصلا . تا شش سر کار بودم بعد هم باید می رفتم پارک دفاع مقدس برنامه اهتزاز پرچم هزار متری .خود رییس زنگ زده بود که باید بیایی و اصلا راه نداره تا شش جون دادم تا زمان گذشت . فقط خوبیش این بود که دبیر اقتصادی اومد با هم گپ زدیم و ماجرا بهش گفتم اون هم گفت که اس ام اسی ماجرا رو به اون خانم بگو و اعلام کن که کاره ای نیستی و مدیریت گفته . هیچی دیگه تا متن بنویسم و برایش بفرستم به فنا رفتم. گریه کردم . بی کاری خیلی سخته خیلی . ولی کاش اگر جایی برای کار می ریم کمی خودمون رو فعال و پر انرژی نشون بدهیم . طلبکار نباشیم . خلاصه که به فنا رفتم .تا شب هزار بار چک کردم ببین پیامم رو دیده یا نه که ندیده بود. برنامه اهتزار پرچم خیلی خوب بود . یک عالمه از بچه ها رو دسیدم و کلی خوشحال شدم . شده بودم سوژه عکسی امیر و مهدی اونقدر که از من عکس انداختند از پرچم هزار متری عکس ننداختند . همیشه پل طبیعت و فضای سبز اطراف مترو حقانی رو دوست داشتم . هزار بار می خواستیم بریم اونجا  عکاسی کنیم اما هر بار نمیشد . امروز حالا توی برنامه ای به اون رسمی من شده بودم سوژه عکاسی . خلاصه که تا دیر وقت برنامه طول کشید بعد هم با بچه ها تا هفت تیر اومدم درباره کار جدید حرف زدیم و با حرف و خنده و شادی ترافیک وحشتناک همت تا مدرس رو قورت دادیم رفت پایین . امیر حسن هم یک شام باخت تا این باشه که الکی تز نده از اتوبان پنج دقیقه ای می رسیم والا به خدا .

یک چیزی رو خیلی وقت پیش نشون کرده بود برای تولد باشکوهی که قرار بود توی دهه دوم شهریور بگیرم . چقدر برنامه ریخته بودم 100 تومن بیعانه داده بودم قرار بود اگر کنسل شد پول رو بهم بگردونن حالا دیگه برای کسی نباید تولد بگیرم گفتم من که تا هفت تیر اومدم برم کنسلش کنم . رفتم اتفاقا خود آقاهه هم بود . اون روز که سفارش می داد اونقدر برایم انتخاب همان رنگ مهم بود که آقای فروشنده و آقای صاحب مغازه توی کف مونده بودند که چرا من این همه اصرار دارم . موندم تا مشتری هاش بروند بعد هم برگه رسید رو تحویل دادم . آقای فروشنده گفت خانم خوب شد که اومدید اون رنگی که شما می خواستید رو نداریم بازار هم دنبالش رفتم و حتی به شرکت هم اعلام کردیم با شماره تماستون تماس گرفتم اما در دسترس نبودید . من هم بدون اینکه بگم چه خوب رسید رو تحویل دادم و پول رو گرفتم .تمام راه داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوبه که آدم ها برایم تموم میشوند . بعضی ها باید همون دوست داشتنی باقی بمونند خیلی بهتره تا بشوند سوهان روح و اجازه هر کاری هر حرفی هر عملی رو به خودشون بدهند .

شیفت پنج شنبه رو خودمم اومدم اومدم که خبرنگار تازه وارد که خب در کمال بی صداقتی دروغ نوشته بود توی روزومه اش و اصلا کار خبری بلد نیست و تیتر نمی دونه چیه رو راه بندازم مثل همه دفعه های قبل باید خودم راهشون بندازم . راستی اون خانم خبرنگاری که مجموعه گفته بود دیگه نیاد زرنگ زد و هر چی از دهنش در اومد رو نثار من کرد . چقدر آدم ها می تونند پر رو و از خود راضی باشند . کار بلد بود اما کند و یواش بود . خبرگزاری سرعت عمل می خواهد . این خانومه گزارش نویس روزنامه بود و اصلا به درد کار خبری نمی خورد نشست خبری سخنگوی وزارت بهداشت رو رفته بود و 5 ساعت طول کشید که بره و برگرده 5 ساعت یک شیفت کاری محسوب میشه اون هم برای خبرگزاری اصلا صرف نداره یک خبرنگار بگیری بهش حقوق ثابت بدهی برای روزی یک خبر خلاصه که من ازش به دل نگرفتم . انشالله که بتونه زودتر کار مورد علاقه اش رو پیدا کنه . الهی آمین . پنج شنبه ده اومدم تا دو نیم موندم بعد هم با سردبیر جدید قرار داشتم خوب بود جلسه مون چون مدیر هنری هم بود و خواسته هامون رو گفتیم  من دورا دور یک آقایی رو که الان یک سمت خیی بزرگی داره رو می شناختم اون هم از سر داستان های کوتاهی که می نویسه وگرنه که هیچ وقت با هم همکار نبودیم بعد دیروز تا جمع و جور کنیم گفتن بمونید دور هم نهار بزنیم من گفتم ممنونم می روم خونه بعد همون آقاهه من رو به اسم و فامیل صدا کرد و گفت بمونید گپ بزنیم من دوست دارم درباره کار جدید از نقطه نظرت شما استفاده کنم . خلاصه که اصلا فکر نمی کردم یک آزاده معروف باشم و الان دیگر مطمین شدم که خیلی سر شناس هستم . والا به خدا .

چهار شنبه دوست داشتنی سوت و کور گذشت . رفتم بالای پل یک عالمه به مردم و ماشین ها و ترافیک و ماشین هایی که هیچ وقت بین خطوط نمی رانند نگاه کردم . و حسرت خوردم پر از بغض شدم با یک دوست قرار یکهویی گذاشتم . راه رفتیم یک جایی که پارسال همون جا ایستگاه صلواتی زده بودند و نشستیم و چایی و خرمای نذری خوردیم باز داشتند ایستگاه صلواتی علم می کردند و نشستیم روی میز و نیمکت های پلاستیکی محمود و سیب زمینی خوردیم هی بغض فرو دادم هی با سوز نفسم رو باز دم کردم و هی هی هی هی حسرت خوردم . لعنت به هر چی خاطره خوب و یا بده و الا به خدا خاک بر سر من که این همه خاطره بازی می کنم . چه کاریه آخه .

دارم یک کار جدید رو شروع می کنم . یک کار از بیخ و بن . باید یک مسافت طولانی رو خلاف جهت رود خانه شنا کنم . می دونم که کارم سخته و ممکنه که کم بیارم اما برای دلمشغولی خودمم که شده باید این کار رو انجام بدهم . باید شماره هام رو عوض کنم . رمز هایم رو عوض کنم حتی آدرس وبلاگم رو تغییر بدهم برایم ایمیل بگذارید براتون رمز بفرستم  با ادرس جدید .

پ.ن::این را فهمیدم که در زندگی‌مان همه‌چیز امکان‌پذیر است؛ امکان‌ناپذیر بودن تنها یک توهم بود

توهمی که ما آن را به اسم واقعیت می شناختیم. گاهی امکان‌پذیرها دردناک‌اند و گاهی هم شیرین‌تر از جان ، اما چیزی که ثابت می‌ماند این است که در دنیا همه چیز امکان دارد
هر آرزویی؛هر اتفاقی؛
هر دردی؛هر پیروزی
و هر خداحافظی.
همین...

تولدانه

سلام 

کلی نوشتم ولی پرید دیگه حال ندارم از اول بنویسم .شلوغم خیلی شلوغ و پر از شور و شوق تولد مینا هم گذشت نیم وجبی حالا برای خودش خانمی شده یک عالمه برایش کادوهای هیجان انگیز خریدم خلاصه که خوبم و شلوغ از بند رسته و رها فقط به دعا احتیاج دارم برای طی شدن باید بیام مفصل توضیح بدهم که اتفاقی افتاده 

پ.ن:

‏دلم برات تنگ شده...

[اونیکه بعد از این جمله به یادت میاد،
همونیه که واقعاً دلت برای اون یا برای
بخشی از خودت کنار اون تنگ شده]

رفتن همیشه رفتن

سلام 

جایی باید دست از گذشته بکشی !
آمد ، بود ، خندید ،رفت ، را از حافظه ات پاک کنی . جایی باید به سرعت خودت را
جمع و جور کنی . محکم بزنی تویِ گوش خودت و بگی : به دادِ خودت برس لعنتی ، بلند شو. تو دو بار به دنیا نمی آیی....

پ.ن:

#چهارشنبه _دوست _داشتنی

 

ادامه نوشته

دیگه چیزی رو شروع نمی کنم

سلام
اونقدر خسته ام که از خستگی خوابم نمی بره پناه آوردم به نوشتن تا این روزهای پر مشغله و سر شلوغم یادم بمونه شنبه که کلا مرخصی بودم رفتم دنبال کارهای ثبت اسناد کار رو هم تا خیلی جاهای خوب پیش بردم دیگه بقیه کارها و رفتن سر زمین و اینها خیلی مردونه است قرار شد برم محضر و به حمید رضا وکالت کاری بدهم که بره دنبال این کارها تا مهر هم تموم بشه دست آقای محضر دار درد نکنه که نهایت همکاری رو داشت برای پیدا کردن سند و فرستادن کارهای سند و ثبت و کد رهگیری و از این کارها خلاصه که تا کارم تموم شد برگشتم جلسه شهرداری جای دفتر مشخص شده اما محیط حسابی کارگری و کارگاهیه یعنی توی همون چهار ساعتی که اونحا بودم شنبه به من پیشنهاد ازدواج داد جمعه به اون یکی آزاده کلی خندیدیم دورهمی محمد حسن خالی بند هم باز پیچوند و یگانه استرسی فقط طول و عرض کانکس محل کارمون رو طی می کرد و حرص می خورد محمد رضا هم کلا ۴۵دقیقه از دنیا عقبه و بی خیالش واقعا اعصاب من رو این بشر می ریزه بهم محمد هم که درگیر نی نی تازه از راه رسیده است و داغونه خلاصه تا سه و نیم موندم خوبی دورهمی مون این بود که فقط چرت و پرت گفتیم اون چیزی که از حقوق مد نظر من بود کلا از بین رفت پولی که به من می خواهند بدهند خیلی کمتر از اون چیزیه که باید و شاید قرار داد کاری هم فعلا نداریم کلا داغون شدم چرا دروغ خیلی روی این کاره حساب و کتاب کرده بودم که همه چی رفت روی هوا دلم حرف زدن می خواست اما باز هیشکی نبود همه کار داشتند این خیلی بده که فقط رفیق روزهای خوشی دوستانمون باشیم.ادم ها مجموعه ای از گرفتاری ها و خوشی ها هستند همیشه در روی یک پاشنه نمی چرخه تک تکمون خوب و بد بالا و پایین داریم .همین که دوستمون به گرفتاری می افته و کفگیرش ته دیگ می خوره و شما راحت می پیچونیدش اون طرف می فهمه خر که نیست ولی دیگه شما برایش اون آدم سابق نمی‌شوید پس حواسمون رو جمع کنیم که گوش شنوا باشیم اونجایی که باید باشیم پا پس نکشیم نریم گم و گور بشیم سکوت نکنیم یکهو بریم قاطی باقالی ها همه احتیاجات آدم ها پول نیست همه نیاز به پارتی بازی و استفاده از ظرفیت های ما ندارند بعضی وقت ها همین که باشیم طرف تصمیم وحشتناکی نمیگیره بمونید اون هم مردونه .

کافه قرار گذاشتیم پاتوق اون جلوی باد اسپیلت همه داستان رو تعریف کرد و هی جرعه جرعه دمنوش خورد و سیگار کشید منم قلوپ قلوپ با نی موهیتو می خوردم و به اتفاقاتی که داشت می افتاد فکر می کردم تا هشت و نیم باهم بحث و تبدل نظر کردیم بعد هم من رو تا مترو رسوند و خودش رفت.خاطره کافه امروز خیلی بهتر  بود خدا کنه اتفاق بدی نیفته الهی آمین

پیشنهاد ماهیانه دوازده میلیون تومان با مسکن و خورد و خوراک و یک خودروی سواری در اختیار پیشنهاد خوبیه مگه نه ؟؟
پ.ن:
آنچه که من و تو را از هم جدا کرد رفیقِ من،
نه دستِ روزگار بود و نه رفقای تازه.
ما آدمها از آن جای مسیر از هم جدا می‌شویم که دیگر،
رویاهای مشترکی نداریم...

#سید_محمد_مرکبیان

یک شنبه

سلام

الان دقیقا بیست و دو دقیقه است که روز شنبه شروع شده و من سرشارم از حس های متضاد که بیخ گلوم رو گرفته و از بین نمی ره  برای همین هم پناه آوردم به نوشتن بلکه همه این گنجشک های ترسیده ای که توی سرم این طرف و اون طرف می روند آروم بگیرند و من هم بتونم یک نفس راحت بکشم.

از اینکه نیمه اول سال تموم میشه و وارد نیمه دوم سال میشویم خیلی خوشحالم پاییز و زمستون همیشه برای من بهترین فصل ها بودند امسال از شب عید و قبل تر خیلی سخت شروع شد و سختیش تا اردیبهشت ماه ادامه داشت و خدا رو شکر که کابوس هایم تموم شد . از جایی که رفتم راضی ام قدرت تصمیم گیری دارم و صفر تا صد ماجرا دست خودم است این خیلی خوبه الان به شدت با کمبود نیرو مواجه ام و خب اینطوری تصمیم گرفتم که بعد از این همه سال با کسی کار کنم که اولا کار بلد باشه و دوما خودم ازش خوشم بیاد و مسوولیت پذیر باشه توی این چند سال یاد گرفتم که هیچ وقت با نیرویی که از نظر کاری از من پایین تره دوستی نکنم همه ما ایرانی ها حتی خود من استاد زیر آب زدن هستیم و فقط کافیه که سوتی بدهیم همون کسی که زیر پر و بالش رو گرفتی و سوتی ها و خطا هایش رو چشم پوشی کردی برایت دم در می یاره و صاحب نظر میشه خلاصه که کج دار و مریز دارم همه کارها رو خودم انجام می دهم و تا حالا خدایی سوتی وحشتناک ندارم کمی با دبیر ارشد اصطکاک دارم که خب اون هم به خاطر کاره و اصلا مهم نیست نمی دونم چرا این ها رو نوشتم اصلا قرار بود درباره گنجشک های وحشت زده توی سرم که هی از این طرف به اون طرف می پرند بنویسم ولی خب الان شاید باورتون نشه اگر اعتراف کنم که من هیچ کاره ام و خودکلمه ها دونه دونه نوشته میشوند .

برای من حرف زدن نقس سوپاپ اطمینان رو داره اگر حالم خوب باشه حرف می زتنم شوخی می کنم . ارتباط کلامی رو دوست دارم حس خوبی به من میده . اما حالا چند وقتی هست که تصمیم گرفتم سکوت کنم . تغییر رویه بدهم . همه این سی وچند سال رو که با حرف زدن گذروندم بقیه این روزها رو بهتر دیدم که رویه ام رو تغییر بدهم . می خواهم کمتر حرف بزنم اون هم به خاطر اینه که کمتر زخم بخورم از حرف ها و درد دل های خودم علیه ام  چوب درست می کنندو هی به رویم میآورند . نمی دونند که من فقط چیزهایی رو می گم که دوست دارم بقیه بدونند و خب مسلما خیلی چیزهای دیگه ای هست که هیچی درباره اش نمی دونند .

 داریم چت می کنیم قرار گذاشتیم هفته خوبی داشته باشیم و خودمون همه چیز رو بسازیم همه خاطره های خوب اتفاق های خوب از خریدهایی که انجام داده خدا رو شکر راضیه منم خوشحالم که نظرم غالب بوده و همون چیزی رو خریده که من دوست دارم چت می کنیم حرف می زنیم فاصله مون از هم زیاد نیست اما کم همدیگه رو میبینیم مثلاهمکاریم تهش اینه که کارمون در یک راستاست می دونه ریزه کاری ها رو می دونه من خدای یک عالمه کار با هم انجام بده هستم فقط بدیش اینه که اون کارمندی به ماجرا نگاه می کنه همه سال های کاریش از صبح یک جا بوده تا شب صبح کرج نبوده ظهر تهران عصر اسلامشهر و باز مرکز شهر تهران همیشه یک جا متمرکز بوده با یک ساعت کاری مشخص می دونم که آدم ها یک شبه تغییر نمی کنند خودم هم اصلا قصد ندارم کسی رو تغییر بدهم برای همین هم هر جا که ناراحت میشم ناراحتیم رو به زبون می یارم قول داده گوش کنه و رفتارش رو اصلاح کنه نمی تونیم هر روز همدیگه رو ببینیم من باید تا وقتی کار هست و خبر هست بمونم می دونه که نیرو ندارم برنامه های پوششی رو هم باید خودم برم لابه لای کارهایم سفارش گزارش هایی رو که خیلی کم شده اند رو هم بی جواب نمی گذارم  دوست دارم توی برنامه تی وی و رادیو هم دستی بر آتش داشته باشم هر وقت خالی باشم زنگ می زنم چت می کنیم ولی دوست داره هر فرصتی پیش می یاد همدیگه رو ببینیم میگم قرارهای نهار هفته ای یک بار بگذاریم قبول می کنه می توانم یک ساعت وقت نهار رو بیرون از مجموعه باشم ولی هر روز مامانش برایش نهار می گذاره به خاطر قرارمون نه نمیگه اما تصویر ظرف غذایی که توی یخچال می مونه و بیات میشه حالم رو بهم می زنه میگم هر بار که نهار نیاوری بریم بیرون ولی خب معلوم نیست که اون نهار نیاره من برنامه نداشته باشم و بتونیم بریم بیرون برای همین احتمال قرار های نهارمون به محال تغییر جهت میده برای دیدار های بعد از کار هم باز محدودیت داریم باید یک جا قرار بگذاریم من برسم اون هم بیاد بعد زود جمع و جورش کنیم چون باید برگرده سر کارش و وسیله جمع کنه چون با برادرش بر می گرده خونه هی با استرس به گوشی تلفنش نگاه می کنه و من از این حس در عذابم توی هفته ای که قرار بود بهمون حسابی خوش بگذره فقط یک نهار رفتیم یک خرید توی همون روز بعد هم یک قرار روز چهار شنبه داشتیم همین امروز هم من شیفت بودم هم اون نهار آورده بود و نشد بریم نهار بعد هم که خب خواهری اومده تهران و رفته بود پاساژ پروانه خرید بعد از خرید اومد پیش من و حمید اومد دنبالمون سر راه خرید کردیم خاله ام می خواست شام بیاد خونمون و تا ساعت یازده همه اش درگیر شام و شستن ظرف ها و جمع و جور کردن بودم خیلی رسمی و شیک شب بخیر گفته بود و خوابیده بود . وقتی شب بخیر میگه یعنی توی هیچ کدوم از شبکه های اجتماعی آنلاین نیست و فرتی خوابش می بره .مدل زندگی کردنش اینطوریه خیلی اتو کشیده و مرتب و منظم . برایش چیزهای دیگه جذابیت نداره  اما من تازه اول وبگردی ها و فضولی های اینترنتیم هست . برای همین دیگه صفحه چت رو باز نمی کنم تلگرام رو چک می کنم چقدر پیام های چرتکی نخونده هر روز برایم می یاد . بعد هم توییتر بازی می کنم. اخر سر هم برای اینکه با رویای شیرین بخوایبم وبلاگ می خونم . چشم هایم که گرم میشه تازه یک دور دیگه تلگرام ها و توییتر و واتس آپ و ایمو رو چک می کنم . خلاصه که خودم با دنیای مجازی حسابی درگیرم .

برای یک کار جدید خیلی وقته که آماده میشوم . خیلی وقتا یعنی از تعطیلات عید همه درباره این کاره دلشون روشن بود و با ذوق و شوق هم درباره اش اظهار نظر می کردند اما الان شهریورماهه و هنوز هیچ خبری نیست . لعنت به هر کسی که باعث شد موقعیتمون این طوری بشه که اصلا نتوانیم برای آینده برنامه ریزی کنیم . والا به خدا اوضاع و احوال روزنانمه ها هم اسفناک رو هم رد کرده و به مرحله وحشتناک رسیده دیگه برای همه مون عادی شده که هر روز با خبر بسته شدن و توقف در انتشار یک روزنانه کارمون رو شروع کنیم . اصلا فکرش را هم نمی کردم در دوره ای کار کنم که دوران مرگ مطبوعات باشه خیلی از روزنامه ها انتشارشون رو یک روز در میان کرده اند . دیگه روزنامه خوندن حال نمیده  واقعا همه چی داره به خاطره ها می پیونده . و این وسط از دست هیچ کسی هیچ کاری بر نمی یاد .   خودم و هنگامه وآزاده و محمد حسن و آزاده سوم همچنان امیدوارانه به آینده کاری نگاه می کنیم . اما محمد رضا که همه چی میشه گفت دست اونه و همه کاره است اونقدر سر خوش و خونسرده و بی خیال که تا حالا هزار بار باهاش دعوایم شده و اصلا یک وضی باز هم می دونم که با دعاهای خیر شاید چیز هایی که فکر می کنیم نابود شده و از بین رفته درست بشه اما دیروز بعد از ساعت 4 بعد از ظهر درست همان وقتی که با هنگامه و آزاده شمار دو سر خیابون برزیل خدا حافظی کردم انگار یک غم بزرگ اومد درست نشست وسط قلبم . و تا شب و حتی امروز هم دنبالم هست . هی می خواهم بهش فکر نکنم هی دوست دارم بپیچونمش اما مگه میشه امیدهای آدم ناامید بشه و یک چیزی رو که توی فکر و ذهنش ساخته و برای آجر به آجرش فکر کرده از بین بره که هیچ یکهو بترکه و هیچ حسی نداشته باشه ؟؟

دوستای مامانم قرعه کشی دارند و منم عضو هستم از همین صندوق های خونگی خیلی سال هم هست که دایره توی این همه سال ها من اصلا برام مهم نبود کی برنده بشم به چشم یک پس انداز به ماجرا نگاه می کردم اما الان واقعا لازم دارم که من برنده بشم توی دلم یک عالمه هم دعا کردم که برنده باشم اما یک حسی بهم می گفت خدا الان از اون بالا بهت می خنده که هر وقت کار داری و گرفتار شدی هی دعا می کنی و منم این بالا هفت میلیارد آدم دیگه رو ول می کنم و فقط دعاهای تو رو مستجاب می کنم . هیچی دیگه مامانم زنگ زد که قرعه کشی برگذار شد و من برنده نشدم به همین راحتی به همین خوشمزه گی البته که خدا حق داره به حرف بنده هایش گوش نده و هر کاری که خودش دلش خواست رو انجام بده اما خیلی دوست داشتم که اسم من به عنوان برنده از داخل اون تنگ لعنتی بیاد بیرون نشد دیگه . ولش کن .

یک همکار داشتم خیلی دوست داشت ازدواج کنه . خیلی زیاد البته که منم دوست داشتم یک زمانی ازدواج کنم . اون وقت هایی که جوان تر بودم البته اما بعدترها هی کار و اتفاق جدید پیش اومد و کالا بی خیال شدم . ولی مورد این دوستمون کاملا فرق داشتت و فرق داره . وحالا ازدواج کرده انشالله خوش بخت بشه . دو روزه دارم می نویسم . یک وقت هایی خوشحال بودم . یک وقت هایی ناراحت . هنوز هم تموم نشده . دارم می نویسم چون دلخورم می خواستم با خوبی و خوشی پشتی که نوشتم رو تموم کنم . از احتکار دارم می نویسم . احتکار پوشک بچه خنده ام می گیره . اما خب واقعیت داره یک نفر پوشک بچه احتکار کرده به امید اینکه گرون بشه دستش درد نکنه . دارم خبر پیگیری می کنم . عاطفه با دکترش دعوایش شده از من راهکار می خواهد . میگم اشتباه کردی تو شوهر داری میگه دوست اجتماعی هستیم . میگم باشه بعد فقط به حرف هایش گوش می دهم . دلم غذامی خواهد . ظهر دلم هایدا می خواست . اما پیشنهادم با موافقت از طرف هیچ کدوم از بچه ها رو به رو نشد . همه خودشون کار دارند همه گرفتاری های خاص خودشون رو دارند . اینکه از کسی توقع داشته باشیم مسلم است که توقعمون بی جا خواهد بود والا . دارم چرت می نویسم چی کار کنم کهه حرف روی من تاثیر نداشته باشه ؟چرا یک کلمه یک جمله می تونه حال واحوال من رو خراب کنه همه چی رو بریزه به هم . از همه چی متنفرم . از این زندگی از همه بیشتر تر متنفرم .

پ.ن: شهریور ؛ 

آهنگی است که مجبوری گوشش بدهی تا برسی به اهنگ مورد علاقه ات،

بچه دوم خانواده است

نه به عزیزی بچه اول است و نه به دردانگی آخری...

بهار نیست و پر از عطر گل،

تابستان هم نیست با آن همه لحظه های ناب،

پاییز نیست و پر از عاشقانه

و به سپیدی زمستان هم نیست...

شهریور فقط شهریور است؛

همانقدر تنها و همانقدر نادیده گرفتنی...

شهریور عشق اول نیست  که از یاد نرفتنی باشد،

عشق آخر هم نیست که  ماندگار باشد،

عشق دوم است و همانقدر ندیدنش راحت

همانقدر دوست نداشتنش ممکن....

 

شهریور "مردادِ داغِ دستانش "را ندارد

و "تیرِ کشیدن قلب از جای خالیش" را هم ....

شهریور پاییز و خاک باران خورده ندارد 

یا سوز زمستانی که دستهایش را چفت دستهایت کند...

و شهریور بودن

عجیب گریه دار است..

تولد عید شما مبارک

سلام

این چند روزه اونقدر حالم بد بود که چرا دروغ از خدا می خواستم خون دماغ بشم و همه این بدی ها و حال بد بره پی کاش . ولی خب این اتفاق نمی افتاد همه علایم خون دماغ رو داشتم بی حوصله  بودم و سر درد داشتم . صورتم هم درد می کرد و این بی حوصله بودنه من رو عذاب می داد رسما . برای من که حرف می زنم و اظهار نظر می کنم و کلا شر و شور هستم این حجم از سکوت و برای خانواده هم عجیب بود چه برسه به خودم . خلاصه که دیشب ساعت دو بالاخره خون دماغ شدم . هم خوشحال بودم هم می ترسیدم . تا ساعت شش که بیمارستان بودم تا بند بیاد هم حال و احوالم بد بود هم ته دلم  به خودم امیدواری می دادم که صبح که بشه خورشید که در بیاد همه چی تموم میشه . خلاصه شش و نیم با سلام و صلوات برگشتم خونه .تا 9 خوابیدم بعد هم با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم . تازه آباد کرمانشاه زلزله 4 ریشتری اومده بود و باید خبرش رو پیگیری می کردم . اتفاقا خبری نبود و خیلی شیک دوش گرفتم . یاعت ده اومدم سرکار خب با پانسمان بینی و چشم هایی که شبیه کاشه پر از خون بود کسی چیزی نگفت فقط همه با تعجب من رو نگاه می کردند . خیلی وقت بود از این نگاه ها خلاص شده بودم ها . خانم کریمی توی آسانسور می گفت آزاده یک بار توی همشهری یادمه با حامد دعوات شد و خون دماغ شدی هیچ وقت اون صحنه ای که از حال رفتی و اورژانس اومد رو فراموش نمی کنم حامد مرد گنده روی پله ها اشک می ریخت و می گفت من که چیزی نگفتم این چی شد و دکتر ذاکری همه بچه هارا فرستاد بیرون تا تکنسین های اورژانس کارشون رو انجام بدهند.الان که می نویسم نه سر درد دارم و نه چشم هاین دیگه کاسه خوناست . خدا کنه حالم بهتر بشه دیگه سنگین نباشم . حالم بد نباشه . دوست ندارم واقعا این حالنت رو بعد از همه چی دردناک تر اینه که هی باید توضیح بدهی که خوبی و چیزی نشده و خوب میشی و بدتر ماجرا اینه که کسی فکر نمی کنه که داری راستش رو میگی فکر می کنند که داری سر بالا جوابشون رو می دهی . این جور وقت ها نمی دونم باید به فکر خودم باشم به درد خودم بمیرم یا هی توضیح بدهم گیر افتادم کلا .

نسیم رفته جشن امضای کتابش و برگشته حالا برای خودش یک پا خانم نویسنده شده و هر بار زنگ می زنم گوشیش روی پیغامگیره تازه اومده رفته بود اهواز تا هم مامانش و خاله خانم رو ببینه و هم نمی دونم توی چی شرکت کنه میگه خاله خانم با اینکه آلزایمر گرفته اما تو رو خیلی خوب یادشه .گفت خاله خانم از نخلستانی که مهریه خودشه برایم خرما فرستاده . نسیم از خاله خانم می گه و از بی حالی پیر زن  من این طرف گوشی یاد همه اون روزهایی می افتم که خاله خانم مثلا اومده تهران مراقب نسیم باشه و ما پیر زن رو می پیچوندیم و می رفتیم این طرف و اون طرف امزه اون نون های روغنی که رویش دوهنه دونه های سیاه داشت کهو می یاد زیر زبونم . توی ظهر گرما ما قلوپ قلوپ آب یخ می خوردیم . خاله خانم چاقالوی نسیم که در واقع دختر خاله ماملنش بود و شوهرش سال های اول جنگ در خرمشهر شهید شده بود چایی می خورد . خاله خانم روی چونه اش یک علامت آبی بود مثل خالکوبی هر بار که با اون لب های بنفشش حرف می زد من فقط به اون علامته نگاه می کردم و رویا می بافتم که مثلا اون علامت یک گروه خاصه . و آدم هایی که این علامت رو دارند خیلی خفن طور هستند . خاله خانم برعکس نسیم که خیلی سفیده پوست تیره ای داشت و شال رو دور سرش می پیچید . هر وقت هم که عصبانی میشد و یا دور و برش خلوت میشد می زد توی فاز عربی خوندن . یک ناله ای می کرد که نمی دونم چرا وقتی به صدایش گوش می دادم چشم هایم می سوخت انگار دوست داشته باشم گریه کنم . خاله خانم رو دوست دارم و حالا پیر زن گردالو و سیاه سوخته ای که دوست داشتم . از پا افتاده. نسیم میگه یک قرار بگذاریم که دور هم جمع بشیم از هم بی خبر نیستیم اما من خیلی وقته که ندیدمتون می گم باشه هر جا تو بگی فقط زمانش رو هماهنگ کنیم . دلم برای نسیم تنگ شده برای خل بازی هامون و درد دل کردن هامون چقدر آدم ها می تونند به هم نزدیک باشسند . اصلا می تونند شبیه به هم باشند. این شباهت هارو دوست دارم . بعد از تماس نسیم با لبخند کارهایم رو انجام می دهم .

امروز#چهارشنبه _دوست_ داشتنی منه دوست درم یک اتفاقی برای خودم رقم بزنم که از این حال و هوا بیام بیرون خواهری اومده زنگ زد که برایم سوپ درسشت کرده از همون سوپ هایی که دوست دارم . دور و برم کلی اتفاق خوب داره می لفته . چیزی رو که مدت ها بود منتظرش بودم شنبه محقق شده و خب من هیچ حسی الان بهش ندارم باید فزرصت پیدا کنم با این خحم عظیم از هیجان محقق شدنش کنار بیام . راستی عیدتون مبارک . سیذد های خاموش و روشن خواننده اینجا التمس دعای خیر . انشااله زیر سایه مرتضی علی همه سالم و سلامت باشید الهی آمین .

پ.ن:

از یه جایی به بعد، دیگه نباید غصه خورد
باید بدونی که هر اتفاقی که قرار بوده تا الان بیفته حتما افتاده، و اوضاع یا بهتر شدنش رو شروع کرده، یا حداقل قرار نیست بدتر از این بشه.
از یه جایی به بعد، دیگه فقط باید نشست و نگاه کرد تا دید چی پیش میاد.
باید جنگیدن رو گذاشت کنار، سلاحا رو گذاشت زمین و به زندگی لبخند زد تا ببینیم چه جایزه‌ای در ازای سختیایی که بهمون گرفته، داره.
اول این لبخند زدن به زندگی سخته. فقط کافیه بیفتیم رو غلتک...

 

علی برکت الله

 سلام

عجیب سه شنبه کشداره  شده امروز هر چی به ساعت نگاه می کنم انگار که عقربه ها حال ندارند که از جایشان تکان بخورند . واقعا حوصله ام سر رفته . هیچ خبری هم نیست . بعد از حرف های روحانی در مجلس دلار باز هم هزار تومن گرون شد و الان دلار به قیمت 11 هزار تومان خرید و فروش میشود به قول خود آقای روحانی علی برکت  الله ما داریم روز به روز که چه عرض کنم ثانیه به ثانیه فقیر تر میشویم و انگار نه انگار همه چیز داره رشد که نه پرواز می کنه . خدا به دادمون برسه با این مسوولان بی کفایت . پراید شده 42 میلیون تومان و مسوولان ایران خودرو فرموده اند که باید 61 میلیون تومان بشه تا ارزش تولید برای ما داشته باشه . روسیه دیگر ورق آهنی که با آن بدنه پراید رو تولید می کردند رو به ما نمی ده بله همین پوتین جان  ورزشکار حرفه ای و با کفایت که هی اعلام می کنه با ایرانی ها دوست و برادره . و پشت ما در اومده تا خیالمون راحت باشه  همین ایشون و سیاست روسی برای هزارمین بار ایرانی ها رو گول زد خیلی راحت جلوی واردات ورق ساخت ماشین رو بسته است و آقایون هم دم نمی زنند البته بر اساس همان معاهدات ترکمن چایی که پشت پرده امضا می کنند و اختیارات تامی که می دهند هیچ حرفی هم نمی تونند بزنند . وگرنه این طور فکر نکنید که می توانند حرف بزنند و هیچ چیزی نمی گویند . نه عزیزان از اون خبرها هم نیست .  . من نمی فهمم ایرانی ها چی دارند که فکر می کنند همه دنیا دست به سینه ایستاده اند تا زمین خوردن مردم ایران رو ببینند . والا 40 سال پیش انقلاب کردند  در ایران و الان همه الان به شکر  خوردن افتادند بدون هیچ رو در بایستی . به جای پیشرفت داریم پس رفت می کنیم به قول نقی محمولی داریم به قهقرا می ریم فقط بگذارید بریم .

 از خوندن اخبار اقتصادی واقعا حالم بد میشه . ایران به یک ویرانه تمام عیار تبدیل شده منتهی خودمون و مسوولان کشورمان نمی خواهیم باور کنیم . خودمون رو گول می زنیم که نه بابا . هیچ دقت کردید که میوه فروشی ها دونه دونه در حال تعطیل شدن هستند ؟مگه نمی گفتند که ایران خاک حاصلخیز داره و این صوبتا الان از اون همه حاصلخیزی هیچی باقی نمونده هیچی . پسته ای که پارستا به خاطر گیلو بیست تومن بودنش ناز می کردیم و می گفتیم گرونه الان گیلویی 60 هزار تومن است . منظورم پسته تازه است .رییس اتحادیه پسته کاران رفسنجان هم گقته امسال عید پسته نداریم و اگر هم باشه خیلی گرون است . چون سرما درخت های پسته رو نابود کرد و خشکسالی هم که قوز بالای قوز

روزنامه شرق گزارش منتشر کرده از روسپیگری دختران و زنان خوزستانی و مشهدی اون هم برای عرب های عراق استناد ها و فکت هایی هم که آورده همه مستند است . توییت های عرب هایی که آدرس دلال ها رو داده اند رو پیگیری کرده و بعد هم با چند تا از هتل دار ها حرف زده برای من که هیچ وقت دلم با عراقی ها صاف نمیشه جای سواله که چی شد عراق که هشت سال جوان های ما رو کشت واز سلاح شیمیایی استفاده کرد یکهو شد کشور دوست و برادر و همه تقصیر ها رو هم انداختن گردن حذب بعث و تموم شد . اصلا نمی تونم هضم کنم دفاع آن آدم هایی که می گویند عراقی ها به ما در اربعین احترام می گذارند و از ما پذیرایی می کنند رو هضم کنم مگه ما گرسنه  غذاهای عراقی ها و موکب های آنها هستیم که بزرگداشت آیین مذهبی شون رو احترام به خودمون فرض می کنیم . در هر حال گزارش روزنامه شرق از رشد وحشتناک روسپیگری در خوزستان و مشهد به مذاق خیلی ها خوش نیومده ولی این واقعیت داره آزموده را آزمودن خطاست . عراقی ها همون هایی هستند که توی جنگ ایران و عراق حضور داشتند نسلشون که بازسازی نشده اینها همون ها هستند . حتی توی مساله تحریم ها هم خودشون رو نشون دادند و اعلام کردند که طرف آمریکا رو می گیرند . خلاصه که من اصلا بعه حضورشون در ایران خوشبین نیستم حالا بعضی ها دوستشون دارند و برای عراقی ها بال بال می زنند موضوعش جداست . لجم از این در می یاد که برای ماجرایی به این وحشتناکی حدیث و آیه هم می ترشاند و انگ می چسبونند به بقیه که شماها همون هایی هستنید که پاتایا می رفتید . نمی دونند که تابلند کل اقتصادش روی صنعت پورن می گرده و دولت از روسپی هایشون حمایت جانی و مالی می کنه . الان اینطوری مخ بعضی ها رو شستشو دادند که عراق ها توریست هستند و توریست با خودش سرمایه  و پول و ارز می یاره عراقی که چیزی نداره از خودمون می گیره و به خودمون می دهند ؟مگر ما 8 سال جنگ نکردیم که ناموسمون دست عراقی نیفته ؟مگه هی مدافعان حرم و کمک به سوریه رو توی سرمون نزدند که اگر اونجا نجنگیم داعشی ها ناموسمون رو می درانند اوکی هم جنگیدیم هم ضرر اقتصادی دادیم و هم اینکه الان ناموسمون رو 7 دلاردر اختیار عراقی ها قرار می دهیم . واقعا نه چک زدند نه چونه و مرزهای تجاوز رو با یک خط عربی خوندن در نوردیدند دستشون درد نکنه .

تمام دیروز حالت تهوع داشتم و حالم بد بود نمی دونم چرا . امروز هم داشتم خبرهای ناجا رو ساعت بندی می کردم یکهو دندونم شکست . فقط ادامس داشتم . البته که دندونم  از اون دسته از دندون هایی بود که چند سال پیش پرش کرده بودم اما خب یکهویی شکست و حالم رو گرفت زیاد خون نیومد اما الان یک دغدغه بزرگ هم به دغدغه هایم اضافه شده که باید سر فرصت برم و دندونم رو درست کنم .

افتادم رو دور بی حوصلگی . حوصله آدم ها رو ندارم . این خیلی بد است که این همه توقعم بالا رفته و از همه چیز زود سیر میشم . چشم دیدن خیلی چیزها رو ندارم و دیگر با ذوق های کوچولو خوشحال نمیشوم . چرا دروغ این آزاده رو دوست ندارم . من دختر پر شور و پر انرژی بودم . الان دیگه از اون شور و حرارت هیچ خبری نیست از جواب پس دادن و سین جیم شدن دیگه خوشم نمی یاد .

دلم آدم های فهیم با درک بالا می خواهد آدم هایی که بشه باهاشون حرف زد .آدم هایی که بهم فرصت بدهند ازمن مطالبه گری نکنند . دلم یک گوشه دنج می خواهد من هر روز بسته به کارم یک عالمه خبر نا خوشایند میشنونم یک دنیا استرس بهم وارد میشه خدا رو شکر می کنم که شوهر ندارم چون اصلا نمی تونم تنهاییم رو با کسی قسمت کنم . دلم سکوت می خواهد . برای من که حرف زدن حالم رو خوب می کرد سکوت کردن یک جور مردن محسوب میشود به قول الهام چرا نمی خواهیم باور کنیم که اون دختر های 22 ساله شوخ و شنگ نیستیم . حالا دیگر بزرگ شدیم . آدم بزرگ .درسته که اشتباه کردیم بزرگ شدیم اما این اتفاق افتاده و کاریش هم نمیشه کرد . حالا بزرگ شدیم . و در مونده . دلم الان می خواهد یکی نازم رو بکشه . یکی حواسش اون طوری که من دلم می خواهد بهم باشه نه اینکه متوقع باشه . دلم گشت و گذار می خواهد تنهایی . پیاده روی طولانی با موزیک . دیگه دوست ندارم یکی کنارم باشه که هر چی می بینم و خوشم می یاد رو برایم بخره (البته که یک همچین کسی هیچ وقت وجود نداشته ) ولی خب دیگه حتی به بودن و خواستن یک همچین آدمی هم فکر نمی کنم .

شاهد با پول سهم الارثی که بهش رسیده خونه خریده . بچه ها پول گذاشتند برای خونه اش یک وسیله که دوست داره ولازم داره ولی نداره خریده اند منم سهم داشتم و اتفاقا سهمم رو دادمو دیشب بچه ها کادویش رو برایش برده بودند و شام مونده بودند . البته که من نبودم ولی امروز زنگ زده بود که تشکر کنه . که می دونست مغز متفکر گروه من بودم و حسابی خوشحال شده بود . کاش من هم می رفتم مهمونی دلم می خواهد از این جریان پر استرس خودم رو بیرون  بکشم اما نمی تونم .

 اتفاق های خوب رو خودم درست می کنم .اول هفته رفتم خرید اتفاقا توی مود خرید هم بودم کیف خریدم . دلم کفش هم می خواست که خیلی گرون بود . یک کالج خوشگل دیدم مارک و خیلی شیک اما نمی تونم الان  به اندازه پول اون کالج برای کفش هزینه کنم . هنوز هم کلی چاله و چوله ریز و درشت دارم که دونه دونه باید پرشون کنم . بعد هم سر راه چون دو نفر بودیم رفتیم نگاه که  همیشه کفش هایش ارزون و کارمندی است اونجا هم یک جفت کالج پسندیدم که 50 تومن بود اما سایز پای من نداشت . دلم یک بابا لنگ دراز می خواهد که همه دوست داشتنی هام رو بخونه بعد من رو سورپرایز کنه از حساب و کتاب کردن هایم خودم خسته شدم . چه کاریه والا . خلاصه که بعد هم رفتیم فروشگاه یاس توی میدون هفت تیر  و یک ست مردونه  طوسی خرید کردیم یک پیراهن مردونه بسیار جنس عالی با یک شلوار کتون و یک تی شرت با تخفیف ها و آف هایی که خورده بود شد 170 تومن فکر کنم . بعد هم با یک لیوان آب طالبی تگری پررونده خریدهامون بسته شد .

 ساعت امروز رو هم پر کردم . کاش گند نمی خورد توی همه چیز کاش همه چی همون طوری که من دلم می خواد جلو می رفت یک عالمه زیاد خسته ام . دلم یک مرخصی طولانی مدت می خواهد فردا باید برم دفتر خونه یک کار اداری و مالی انجام بدهم . انشالله که نه توی کار نیاد . من همچنان منتظرم .

پ.ن:ما اشتباه کردیم بزرگ شدیم!

به نظرم ما باید همان جایی که

دل درد امانمان را بریده بود و پدر کنار گوشمان لالایی میخواند متوقف میشدیم

ما باید همان لحظه ای که شوق خرید اسباب بازی مورد علاقه مان

همه ی وجودمان را گرفته بود تمام میشدیم

چه میدانستیم صف انتظار برای تاب بازی لذت بخش ترین انتظار دنیاست!

نمیدانستیم که باید روز ها و ماه ها

خیره به یک صفحه باشیم

در انتظار نوتیفیکیشن اسم یک نفر

یک نفری که دنیایمان از نبودنش اشباع شده

یک نفری که اصلا نیست و همیشه هست!

ما نمیدانستیم که بزرگ میشویم،

عاقل میشویم،

می فهمیم،

درد می کشیم که ای کاش نفهمیده بودیم...

میدانی ما باید جایی بین کودکی‌ و نرسیده به نوجوانی مان متوقف میشدیم.