عید قربان

سلام

 عید شما مبارک . امروز شیفتم و خب از اونجایی که خبری نیست و من هم باید ساعت پر کنم در نتیجه می تونم راحت بنویسم . سپیده تا حالا بود و با هم حرف می زدیم اما یکهو تصمیم گرفت در مراسم جشن عروسی فامیل دورشون که مامانش می خواست بره شرکت کنه برای همین هم ساعت دو مرخصی گرفت و رفت . منم با خیال راحت خرت و خرت چیپس می خورم و در حالی که تقریبا ولو شدم روی میز و صندلی از بیکاری دارم می نویسم . سردبیر پیام داده اند که صفحه را رفرش کنید این یعنی باید عکس ها و خبرها روبالا ببرم . خودش هم نیست فقط بلدهاز دور دستور بده یک چشم برایش می نویسم اما کار خودم رو انجام می دهم .

دلم می خواست امروز بروم بیرن یعنی اصلا دوست نداشتم بیام سر کار مامان یک رژینم بلند و بالای داره و به خاطر بالا رفتن قندش حتما باید مراقب باشه خودش هم خیلی ترسیده . حالا عصر ها که که چه عرض کنم شب ها که می رسم خونه باید زود و تند و سریع شام درست کنم . بای نهار فردای مامن و بابا و برادرم . حسابی دختر خونه شدم. مامان اگر پرهیز های غذایی رو رعایت کنه زود خوب میشه . شبیه این دختر های کارمند شده ام که زندگیشون یک خطی شده . هیچ هیچ هیچ انگیزه هیجان انگیزی  ندارم . خرید هم حالم رو عوض نمی کنه . از ناله کردن هم متنفرم اما اگر اینجا ننویسم قطعا روانی میشوم .

امروز روز عید بود دیگه  اما من اصلا خوشحال نبودم نه به این خاطر که مجبور بودم بیام سر کار نه بابا شیفت اتفاقا خیلی هم زمانش زود می گذره و تموم میشه بعد هم چون اجازه داری در همه حوزه ها فضولی کنی امار خبرها هم بالا میره . از این ناراحتم که چرا اینقدر احمقم که یک حرف حالم رو می گیره . و کل روزم رو خراب می کنه . لامصب هزار بار نوشتم که حرف ها و کلمه هایی که از دهانمان بیرون می آیند دست دارند . و گلوی مخاطب رو جرواجر می کنند . پا دارند و لگد می زنند . خنجر میشوند و قلب آدم رو نشانه می گیرند . اصلا چه خوب شد همکارم رفت حالا می تونم راحت پشت سیستمم بنویسم و موزیک گوش کنم و اشک بریزم که یک آدم چند کیبلومتر اون طرف تر گند می زنه  به اعصاب و روان آدم و تهش هم مینویسه ببخشید و فکر می کنه اوه چه کار خوبی کرده . چه مودبانه گند زده توی ثانیه های یک آدم و گفته ببخشید .

کاش میشد یک پلاکارد به گردنم آوزیون کنم و همه بفهمند که حوصله آدم ها رو ندارم . حوصله حرف زدن ندارم . حالم ازآدم ها بهم می خوره خسته میشم از مسخره بازی هاشون . طرف دار زندگیش رو می کنه همه چیزش طبق روال عادی پیش می ره یک ثانیه از خوابش نمی زنه خورد و خوراکش یک دقیقه این طرف و اون طرف نمیشه  فقط مطلالبه گر است . فقط طالبکارانه برخورد می کنه . حالم از آدم ها بهم می خوره اصلا دیگه دوست ندارکم آذم های جدید ببینم  آدم های قدیمیام هر کدومشون هر وقت کار داشته باشند سراغم رو می گیرند . از جواب پس دادن متنفرم . از توضیح دادن و توجیح کردن حالم بد میشه . و الان دقیقا باید برای همه چیز توضیح بدهم .

مخاطب خاص :کاش جوابم رو می دادی  کاش ایمیل رو که گرفتی زنگ می زدی که گرفتم گرفتم بعد هم خیالم راحت میشد . هیچ کدوم از پیام هام رو ندیدی نمی دونم ایمیلم به دستت رسیده یا نه . دلم می خواهد زود تر پاییز از راه برسه . گیر افتادم چهار چنگولی توی یک بد بختی ککشدار که نه راه پس دارم نه راه پیش .

پ.ن: از یه جایی به بعد دیگه میگذره دوره ای که دلت یکی رو میخواسته که دائم دوستت دارم بگه و همه حواسش بهت باشه و از دیدن یه تار موت رگِ غیرتش بزنه بیرون و نقطه ضعفش همه اطرافیانِ جنس مخالفت باشه...

از یه دوره ای به بعد خسته میشی از ناز کردنای بعد بحث و دعوا،

از حساسیتای زیاد و موقع بیرون بودن هی زنگ زدناش...

از یه جایی به بعد دیگه به نظرت قد بلند جذاب نیست،

یا یکی که خوب بلده حرف بزنه به نظرت دلبر تر نمیاد

و رنگ چشماش دیگه چندان مهم نیست...

از یه جایی دیگه مهم نیست که عطرش تلخه یا گرم

یا مهم نیست بلد باشه یه جور بغلت کنه  که دردات یادت بره...

از یه جایی به بعد دلت اونی رو میخواد که باهاش آرومی،که تو تو حاشیه امنِ زندگیشی،

که تشویش نداری کنارش،

که دوستت دارم نمیگه ولی میخونی عشقشو از چشماش...

از یه جایی به بعد میفهمی غیرت یعنی نذاره خم به ابروت بیاد،

میفهمی ناز کردن بعد دعوا شیرین نیست تلخِ مزش مثلِ همون دعوا اِ...

از یه جایی به بعد میفهمی زنگ زدن دلیلِ توجه نیست و زنگ نزدنم مثالِ بی توجهیش بهت،

میفهمی جذابیت به نگاهشه به احساس غروری که موقع بودن کنارش داری...

از یه جایی به بعد یه شاخه گلم کفایت میکنه برای قرص شدن ته دلت و خندیدن چشمات...

از یه جایی به بعد میفهمی بهترین عطرِ دنیا عطر تنشه که مخلوط میشه با حس امنیتِ بودنش...

از یه جایی به بعد

دلت یکی رو میخواد که بودنش درمونه،مرهمه رو زخمات،

نه که درد رو درد باشه و نمک رو زخم...

از یه جایی به بعد عوضِ سرگرمی و بودنِ همینجوری آدما

دلت یکی رو میخواد که دلگرمی باشه و بودنش باعث بشه نبودِ هیچکس نیاد به چشم... 

#ازاده_نوشت

دلتنگی ،دلتنگی ،دلتنگی

سلام 

ساعت یک و نیم بامداده مثل هر شب همه خوابند و من بیدار از این سوال تکراری که چرا نمی خوابی و فردا کسل نیستی متنفرم فرق امشب با همه شب‌های دیگه اینه که مامانم حالش خوب نیست داروهایش رو خورده برایش ماهیچه هم پختم مثل اون وقترهایی که لوزه هام چرم می کرد و با مامان می رفتیم دکتر و فقط توی دلم خدا خدا می کردم آمپول ننویسه امشب مامانم رو بردم دکتر برای اولین بار بود که این وقت شب با پای خودم رفتم توی اورژانس دکتر دماغ عملی سر صبر یک شرح حال مبسوط از مامان گرفت بعد هم گفت تا آزمایش نده و جوابش رو نبینم نمی دونم چی باید بگم ولی حسابی مامان را ترسوند تا بی خیال سلامتیش نباشه 

دلم بد جوری گرفته امروز یک عالمه فکر کردم چند تا تصمیم سخت گرفتم و امیدوارم برای رعایت و پایبند بودن به آنها دلیل تراشی نکنم 

مرررسی که هنوز اینجا رو می خوانی دلم می خواهد ریز به ریز و تند تند حرف بزنم و گوش بدهی و عکسم توی قاب چشم هایت برق بزنه 

پ.ن:ما ها همه ي زندگي مون اون گوشه نشستيم و هميشه دسترس بوديم، هر كسي كه مشكلي داشت ما تا حدِ توانمون دستشو گرفتيم، چون كه اولويت ما آدم ها بود و اولويت آدم هامون ما نبوديم، چون آدمامون دور بينشون خوب بود، براشون دور ترين ها و غير قابل دسترس ها با اهميت تر بودن.اما ما كارايي رو كه كرديم، اگه نميكرديم تا آخر عمر مديون خودمون و دنيامون بوديم. چون مثلِ بي اهميت ترين وسيله ي اتاق، تو گوشه ترين و به چشم نيا ترين جاي ممكن نشسته بوديم، كسي ما رو نديد، الانم كه كوله بارمون رو جمع كنيم و بريم، همه ميفهمن كه جاي يه چيزي خاليه ولي يادشون نمياد جايِ چي.

آزاده _نوشت قسمت اول

سلام

واژه ها از من فرار می کنند . هی اومدم بنویسم نشد . حسش نبود چیزی که نوشتم یک چرت محض بود و هی ادیت نکرده پاکش کردم . خبر و گزارش ها که موظفی هستند و باید بنویسم . نمی تونم از زیر بار نوشتنشون در بروم  اما نوشتن توی وبلاگم باید حسش باشه. این مدت هم گریه دار بودم . هم نالان هم خوشحال و خندان و عشقولانه اما هیچ کدوم از این حس ها رو ننوشتم .و هر بار که یک صفحه  باز کردم هی نگاه کردم و هی ننوشتم و هی به خودم فرصت دادم هی به خودم دلگرمی دادم امروز که تاریخ آخرین نوشته وبلاگم رو خوندم دلم گرفت . تا ننویسم واژه ها مرتب نمیشوند . حالا نه اینکه من خیلی فاخر و می نویسم اما خدایی جون کندم تا همین چند خط رو نوشتم . دوست دارم همین طور با سختی ادامه بدهم تا بالاخره یک جایی من واژه ها رو از رو ببرم من که با واژه ها دوست بودم و هستم نمی دونم چرا از دستم فرار می کنند .

با بچه های محل کار جدید دوست شده ام . حالا دیگر هر روز کلی سوژه برای بحث کردن و خندیدن و دست انداختن هم داریم . داشتم مصاحبه می نوشتم . یک مصاحبه جدی و به درد نخور که دوستش هم نداشتم . یکهو مونا داد زد آزاده خوبی . به خودم که اومدم اولین قطره خون ریخت روی کیبورد دیگه صداها رو نمی شنیدم . من که خوب بودم چی شده بود که خون دماغ شده بودم . ان روز تا شبش همه اش درگیر خون دماغ شدن های پی در پی بودم . و بالاخره ساعت 12 اومدم خونه حمید هم تهران نبود . همه کارها رو خودم تنهایی انجام دادم البته که روابط عمومی اورژانس خیلی کمک حالم بود. دستش درد نکنه . توی محل کار که حالم بد شده بود مدیر اخبارزنگ زده بود به روابط عمومی اورژانس و در مقام یک بیمار وی آی پی به من رسیدگی شد . هنوز هم یادم نمی یاد چرا اون بلا سرم اومد . هیچ فشار عصبی خاصی نداشتم . همون شب توی اون حال که داشتم برمی گشتم خونه با اینکه گوشیم فقط 12 درصد شارژ داشت برام نوشته بود دلم شور می زنه  نمی دونم چرا تا خونه  اشک ریختم و نوشتم دلشوره چرا همه چی خوبه نگران نباش . بعد هم اضافه کردم حال من خوب است اما تو باور نکن .

قرار شده بیشتر توی کارهای خونه کمک کنم . مامان خیلی ضعیف شده تا برسم خونه شام درست می کنم اونقدر که فردا خودش و بابا هم بخورند و دیگه لازم نباشه توی گرما پای گاز بمونه . حمید هم نیست خودم هم که اصلا شام خور نیستم هوا را از من بگیر هله و هوله را نه . یک کمی هم خیاطی می کنم این روزها باباقول داده چرخ خیاطی رو بده به یک خانمی که اوضاعشون زیاد ردیف نیست من نمی دونستم چند تا پارچه برش خورده داشتم . حالا شب ها وقتی همه خوابند می شینم پشت چرخ و ریز ریز می دوزم . وقت هایی که یک کار این مدلی انجام می دهم بهتر می تونم فکر کنم . بی خوابی هایم همچنان سر جایش است . همه چیز سر جای خودش است . اصلا قرار نیست چیز دیگه ای به غیر از همین اتفاق های معمولی بیفته همه چیز همه چیز روی دور تکرار است .

موهایم اونقدر بلند شده که حالا وقتی مامانم موهایم رو می بافه یک دور مثل شال گردن دور گردن تاب می خوره موهای لخت و مشکی میشه یک ریسه بافته شده اما باقی نمی مونه به قول مامان لیز می خوره روی هم و باز میشه سر کار همه چی خوبه . رابطه هام همه سر جایش است . اما من شاد نیستم . رضایت از خود ندارم . دکتر هی حرف می زنه من حرف هایش رو گوش نمی دهم . حوصله نصیحت شنیدن ندارم . می روم برنامه و تند و سریع برمی گردم . توی ایستگاه مترو یکی از بچه ها رو می بینم میگه چرا چاق شدی قبلا که همکلاسی بودیم لاغر تربودی من لبخند می زنم . میگه چرا همه اش سرت توی گوشیه من لبخند می زنم . باید حواسم به خبرهای منتشر شده باشه عکس خبر سایز نمیشه هی مدیر اخبار زنگ میزنه که این خبر رو درست کن می گم توی مترو اینترنت جواب نمی ده خودت یک کاریش بکن . و باز آنتن می ره همکلاسی جان می گه نمی خواهی شوهر کنی نگاهش می کنم  و می خندم دیگه کم کم داره حوصله ام رو سر میبره به قیافه اش نگاه می کنم قسم می خورم به جون مامان که اصلا یادم نمی یاد کی و کجا با هم همکلاسی بودیم اما اسم و فامیلم رو بلد است . توی سرم پر از گنجشک هایی است که هی از این طرف به اون طرف می روند . حوصله ندارم درباره اش فکر کنم اسم چند نفر از بچه ها رو می یاره من که اصلا کم حافظه نبودم اما یادم نمی یاد بهش لبخند می زنم میگه داری زشت میشی . میگه چقدر در آمد داشتی ؟میگه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم . حالا داره درباره خودش حرف می زنه موبایلم فرتی شارژ خالی می کنه توی خرت و پرت های کیفم دنبال پاور بانک می گردم و با سر حرف هایش روتایید می کنم . میگه چرا فرودگاه بودی ؟می گم برنامه بود نشست خبری رییس پلیس فرودگاه های کل کشور یک دوجین سوال  داشتم همه هم بی جواب باید جواب می داد . میگه آزاده خوش به حالت که چشم هایت برق می زنه  میگه شش ماهه که از ته دل نخندیدم . میگم اا چرا بعد هم ادامه میده مامانم رو توی پارکینگ خونمون برق گرفتش و یک هفته بعد از تحمل یک عالمه درد و رنج فوت کرد تنها شدم . توی چشم هایش دو تا آزاده است که انگار دارند غرق میشوند . بغلش می کنم محکم میگم شماره ات رو بده با هم قرار می گذاریم . بعد هم ایستگاه دروازه دولت شده باید پیاده بشم . خدایا چرا این آدم باید درست تویتوی روز شلوغ کاری جلوی راه من قراربگیره هی ضد حال بزنه بعد هم اینطوری با مهر تنهایی حالم رو بگیره . از پله ها که بالا می یام باید به مرادی زنگ بزنم  تحریریه باز هم بالا نمی یاد . به اولین تاکسی میگم دربست . و لابه لای خبرهای ریز و درشت روز همکلاسیم رو فراموش می کنم .

میگه بریم یک جای جدید هیچ ایده ای ندارم . از کار کردن من شاکیه .قرار می گذاریم ونک تا برسم اون هم اومده اما ادرس رو بلد نیست . ازیک ساختمان نیمه کاره حرف می زنه که من اصلا نمی دونم کجاست . خدایا چرا باید همه دوستان و وابستگان من بلد نباشند ادرس بدهند . میریم کوهسار میگم اینجاها رو بلد نیستم . چون دوره چون حتما باید ماشین داشته باشی  خب مورد علاقه من نیست از جاهای دور دلشوره میگیرم تهران هم که همیشه ترافیک از اینکه با استرس بشینم جایی متنفرم . پاتوقشون رو نشونم می ده اما پلیس پلمپش کرده  میگه بریم یک جای دیگه ساعت رو نشون می دهم که یعنی خیلی دیره بعد همه طول مسیر رو برمی گردیم و توی ماشین حرف می زنیم . از کارش میگه از اتفاقاتش من گوشی بازی می کنم . از دوستهایش میگه و من تاییدش می کنم بعد هم میرسیم نزدیک ایستگاه مترو و من پیاده میشم . چقدر با هم فرق داشتیم توی دلم دعا دعا می کنم که دیگه دیدارمون تکرار نشه چند وقتی هست که از آشنایی با آدم های جدید بی زارم حوصله ادم های جدید رو ندارم راهشون نمی دهم به زندگیم . می خواهم همینجوری باشم .

درگیر یک ماجرای خفن پلیسی میشم . فکر کن یک ادمی بخواهد یک کار غیر معمول انجام بده و من رو انتخاب کرده برای من متن و نقشه می فرسته میگه رفته فلان جا و فلان کار رو کرده حرف هایش چرت نیست می ترسم یک کار واقعا خطر ناک انجام بده می تونم به پلیس لوش بدهم اما مثل آگاتاکریستی برای روزهای بدون هیجانم هیجان تولید می کنم  تا از این رخوت بیرون بیام . باهاش حرف می زنم می دونم که آدم اگر بخواهد کار بزرگی ولو اشتباه هم انجام بده درباره اش با کسی حرف نمی زنه اگر حرف زد یعنی مصمم نیست . برام می نویسه کجایی می گم دارم می روم خونه میگه یک ساعت دیگه خونه ای می نویسم معلوم نیست . سر راه دلم می خواهد پیاده برم دلم می خواهد آدم ها رو ببینم هر تیکه از وجودم رو به یکی بدهم با خودش ببره که من خسته ام و خستگی هام تموم بشه  . زنگ زده نشنیدم . زنگ می زنم در دسترس نیست . خیلی اتفاق می افته که زنگ می زنم در دسترس نیست میگه اتاقمون آنتن نمی ده هیچ وقت شک نکردم که داره می پیچونه راه می روم دوست دارم لیموناد بخورم وسط خیابون باید شلوار مشکی هم بخرم . دکتر زنگ می زنه کجایی می گم سه راه جمهوری میگه بیا دفتر انقلاب میگم باید برم خونه مامانم منتظر است . میگه کارت دارم می گم نمی تونم بیام حوصله بوی قهوه تندی که توی دفترشون می یاد و اون خانم منشی فضول که با دکتر جیک و پیک داره و من رو بد جنسانه نگاه می کنه رو ندارم . دکتر میگه کارت دارم می دونی یعنی چی ؟میگم نمی تونم . تماسش که قطع میشه  برایم پیام فرستاده که رسیدی مینویسم نه هنوز توی خیابونم . در جا زنگ می زنه که چرا نرفتی خوه تو که دو ساعت پیش راه افتادی می گم کار داشتم رفتم چند جا بعد هم میگه اره در دسترس نیستی . میگی داری می روی خونه بعد معلوم نیست کجا میری دو ساعت ناپدید میشی داره همین طوری حرف می زنه چرا من باید جواب پس بدهم گوشی رو قطع می کنم . حالم داره از خودم از این آدم هایی که دور و برم هستند از اینهایی که همه اش  مطالبه گر هستند بهم می خوره . باسن لق همه شون می خواهم تا شب راه برم و ول بگردم .

اورژانس اولین سازمانی است که جشن روز خبرنگار میگیره ساعت 7 عصر دانشگاه شهید بهشتی قبلش با جعفر  قرار دارم سر برنامه های بنیاد تعان باید باهم حساب و کتاب کنیم یک عالمه درباره همشهری و اتفاقاتش حرف می زنه بعد هم چیپس و پنیرسفارش میده می گم اشتها ندارم همه چیپس و پنیر چرب و پر از پنیر رو با نون می خوره . اختلاف حسابمون 400 تومن است . زیر بار نمیره همه یاداشت هایش رو باز هم چک می کنه می رسیم به اختلاف 40 تومنی و بعد هم حساب ها ردیف میشه . میگم من رو برسون دانشگاه شهید بهشتی میگه می رسونمت به شرطی که 700 تومن رو ماه دیگه بگیری میگم برو بابا با اسنپ میرم همین امشب پول رو بریز می گه باشه الان اسنپ بگیر خودم اوکی می گنم و می برمت تا جمع و جور کنم و برسم دانشگاه مراسم شروع شده . دکتر کولیوند حالم رو می پرسه میگم خوبم بعد هم میگه من پیگیر مورد اون شب بودم وهستم . یک روز بیا بیمارستان بقیت الله یک دکتر حاذق داریم دوست ندارم درباره خون دماغ حرف بزن فریبا هم اومده  با اون  شکم قلنبه اش یکی از بچه ها شربت می پره توی گلوش درست جلوی چشم های یک زن باردار فریبا رنگش میشه رنگ گچ منم ترسیدم بعدا معلوم میشه فیلم بوده تا مثلا به ما خبرنگارها سختی و حساسیت کار تکنیسین های اورژانس رو نشون بدهند . یعنی دوست دارم ایده پرداز این ماجرا رو خفه کنم . از بس که احمقه بعد فریبا نیاز واقعی به  خدمات اورژانسی پیدا می کنه برنامه با عکس پایانی تا ساعت 9 طول میکشه بعد هم حمید و خانومش می آیند دنبالم که باهم برگردیم خونه با یک دستگاه تست قند خون ویک عالمه دلشوره .

این پست ادامه داره الان باید برم یک جای وبرگردم تا شب باز هم می نویسم . جاهای خوب وخنده دارش مونده

 پ.ن: گفتم دلتنگی خوبه

اینکه آدم حس کنه تو وجودش کسی اونقد عزیزه که دوریش  ، ندیدنش ، نداشتنش تحمل بخواد

ینی دلش هنوز زنده س

ولی غم بده ، غصه بده

غم و غصه رنج آدمه

ذره ذره آب شدنه آدمه

گفتم اگه دوریش بیچارگیشه ، اگه نداشتنش نجاتشه

حتی موقتی

دلتنگ باش

اما غصه نخور

غصه رنجه ، ذره ذره آب شدنه ، تموم شدنه ، باختنه!

گفتم نجات باش

نه نگرانی!

نمیخوای که بازنده باشی ؟

گزارش هفتگی

سلام

جمعه های شیفت اون هم توی خبرگزاری خوبیش اینه که از بعد از نماز جمعه رسما دیگه خبری نیست و راحت می تونم پام رو بندازم روی پام و هر یک ساعت یک بار فقط وضعیت راه ها رو چک کنم که نکنه جایی راه بسته باشه آهان وضعیت یک طرفه شدن جاده چالوس هم مهمه البته . که خب هر جمعه راس ساعت 3 بعد از ظهر انجام میشه و شبیه خبرهای تکراری همیشه هست .خلاصه که الان خبری نیست . خبرها رو ریختم توی صفحه و هر دو تا گقتگو که اختصاصی هستند اون بالا دارند می چرند برای خودشون بقیه خبرها هم که رسیده اند .حالا باید بشینم تا ساعت بشه چهار تا بتونم برم خونه . از این مدل کار کردن و ساعت پر کردن وقتی کاری نیست متنفرم واقعا .

 دوروزه خوب نیستم خوب نیستم نه اینکه اتفاقی افتاده باشه نه بابا همه چی سر جای خودشه الان فقط کمر درد گاهی امانم رو می برد که اون هم بهخاطر مدل بد نشستن روی صندلی های غیر استاندارد و خم بودم دایم سرم توی گوشی یا مانیتور است . از شنبه یک ماجرا داشتم که خدا رو شکر به آخر هفته نرسیده تموم شد . روز شنبه داشتم با بچه های اقتصادی کل کل بازی می کردم حرف از خوراکی شد  گفتم الان دلم شکلات می خواهد نزدیک آخر وقت هم بود . رفتم تا فنی تا برای گوشیم یک برنامه بریزه کارم طول کشید اومدم بالا بچه ها رفته بودند . روی کیبورد یک بسته شکلات بود 83 درصد . منتظر موندم تا خبرنگار شیفت اقتصادی ها بیاد ازش پرسیدم این رو کی آورد گفت نبودم رفته بودم نماز ندیدم . اینجا دوربین نداره که بشه چک کرد . من شکلاته رو نخوردم چون اولا شکلات تلخ دوست ندارم و مورد علاقه ام شکلات فندوقی است . دوما چون نمی دونستم برای چه کسی است بهش دست نزدم . خلاصه که ساعت شش بود جمع کردم برم خونه . و موضوع برای خودم تموم شده بود . رسیدم خونه سر دبیر زنگ زد که یک خبر براتون می فرستم به درد خورد بگویید شبفت شب منتشر کنه . خبر رو وخوندم خبر بدی نبود فقط تیتر نداشت . برایش تیتر نوشتمولیدش رو کی عوض کردم و فرستادم برای شیفت شب تا منتشر کنه . خب توی محل کارمون یک گروه خودمونی برای رد و بدل کردن لینک های خبری داریم . که از وقتی میرسم خونه رسما اون رو چک نمی کنم آخر شب موقع خواب داشتم با گوشیم بازی می کردم دیدم یک عالمه پیامم خصوصی از اون گروه همکارانم دارم . چک کردم نوشته  بود خبر رو کار کردید ممنونم تیترش هم عالی بود دستتون درد نکنه و اگر موردی بود بچه های ما زیاد این طرف و اون طرف می روند اعلام کنید حتما مصاحبه اختصاصی برای شما می گیرند . نوشتم ممنونم من الان پیام هاتون رو دیدم . می دونم خیلی دیر قت است اما تشکر می کنم خبر خوبی بود. دو دقیقه بعد جواب داد که اره دیگه شما کلا من رو نمی بینند و از بس سرتون شلوغه نه پیام رو می بینید نه شکلات رو جریان شکلات برای من تموم شده بود . ولی باز آخر وقت شروع شد . نمی تونستم عکس این کسی که دبیر یکی از گروه های خبری خبر گزاری هم هست رو ببینم چون شماره اش رو سیو نداشتم . دیگه هیچی ننوشتم. خدش یک کمی برای خودش نوشت بعد هم شب بخیر گفت و قلب فرستاد. فردا صبح سر کار اون قدر درگیر بودمکه اصلا یادم رفت کنجکاوی کنم چی بوده و کی بوده فقط کشو رو که باز کردم دیدم شکلاته لابه لای خرت و پرت های داخل کشو مونده باز آخر وقت توی واتس آب کلی برایم پیام اومد .یک جور طلبکارانه ای هم پیام می داد . چرا کج نشستی چرا سرت توی گوشیه . چرا همه اش هندز فری توی گوشته . عصر دوباره سرباز دم در یک عالمه خوراکی اورد بالا و گذاشت روی میز من و گفت برای شماست . بچه ها همه در گیر کار بودند و کسی متوجه نشد . خورامی ها روی میز بود گذاشتمشون روی صندلی که دید نداشته باشه . اومد بالا دید که خوراکی ها روی صندلیه چقدر از قیافه این آدم بدم می اومد . برایش نوشتم دستتون درد نکنه دیگه این کار رو تکرار نکنید نوشت هر کاری که دوست داشته باشم انجام می دهم . نوشتم باشه پس عواقبش رو هم بپذیرید . من تازه اومدن اینجا سر کار حتما همه تون هم می دونید که استرس چه پدری از من در می یاره ولی تهش این بود که می گفتند اوکی ایشون سابقه دارند و آقا هستند و رسمی هستند شما هری از این که بالا تر نبود . همون شب همه اس ام اس ها و پیام ها توی چشم و ابرو و قد و بالای من بود . که چقدر چشم هایت مسحور کننده است و چقدر و کاش من همون بالا می موندم و جایم رو عوض نمی کردم و از این حرفها . همه رو خوندم ولی جواب ندادم . با اینکه از این کار متنفرم اما از همه چت هامون اسکرین شات گرفتم . سه شنبه صبح برام گل هم خریده بود . قبل از اینکه بچه ها زمزمه هاشون بلند بشه رفتم اتاق سر دبیر و صفر تا صد ماجرا رو تعریف کردم گفت حتما بهش تذکر می ده گفتم تذکر هم ندادید من دیگه نمی یام سر کار گفت خانم محترم شما چرا زود عصبانی میشوید الان اصلا در حضور خودتون باهاش صحبت می کنم  اومد بالا رنگش مثل گچ سفید شده بود اما گفت نیتش خیره و قصد اذیت نداره . گفتم باشه نیتتون خیره . من از مردهای مدل شما خوشم نمی یاد و نمی خواهم ازدواج کنم خواهش می کنم هر اتفاقی که توی ذهنتون افتاده رو همین جا دفن کنید . گفت بهت فرصت می دهم فکر کنی . گفتم دستتون درد نکنه من اصلا نمی خواهم دیگه به این ماجرا فکر کنم. و بعد هم از اتاق سر دبیر اومدم بیرون . از مردهای این مدلی متنفرم. خلاصه که افسرده شند و اون روز از خبرگزاری رفتند بیرون هر چند عصر همون روز وقتی داشتم خوش می گذروندم و منتظر یک ساندویچ خوشمزه بودم پیام داد خیلی بی رحمی . و بلاک شد.

قرار می گذاریم بریم ساندویچ بخوریم دوست دارم بی خیال چیزبرگر خوشمزه گاز بزنم . با سس زیاد و سالاد فصل و نون سیر . زنگ می زنم سفارش می دهم اما میگه پیک نداره . اونقدر انرژی از دست دادم که فقط باید برم بخورم تا همه اتفاقاتی که از صبح سه شنبه افتاد رو یادم بره واقعا . برایم یک عکس می فرسته که چهره اش داغونه . اصرار نمی کنم بعد هم طبق معمول دیگه جوابم رو نمی ده . هوا هم گرمه . بی خیال میشوم . با بچه هالی اقتصادی چند تا پر چیپس می خورم و بعد هم قرار می گذارم که برم خونه یک خوراکی خوشمزه بخورم. اس ام اس می ده که شیش و پنج دقیقه اونجاست . شانسه منه که دوستانم همیشه خدا آدرس ها رو بلد نیستند . می گم اینجا نیا برو چلو در کافه منم می یام اونجا باز هم غیب میشه . خودم قرار گذاشتم اما رسما به گه خوردن افتادم . حالا باید حرص بخورم که راه رو بلد هست یانه . اصلا نمی تونم درک کنم که کسی شاغل باشه و از خانه بیرون بیاد بعد خیابون ها و محله ها رو بلد نباشه حالا نه اندازه من که اندازه یک راننده تاکسی با 40 سال سابقه همه جا رو بلدم و ایستگاه های مترو و اتوبوس و بی ار تی ش رو می شناسم . اما چند تا جای تابلو رو خدایی یاد بگیرید زشته و از همه مهمتر شمال و جنوب خیابونه سمت شمال و شرق و غرب رو بدونید و تشخیص بدهید . بدی ماجرا اینه که دونستن اینها جزو بدیهیات اولیه است اما به کسی که بلده به چشم یک دختر خراب نگاه نکنید . قرار مون میشه همون 6 از خبرگزاری که می زنم بیرون باز زنگ می زنم و شما و جنوب خیابون رو می پرسم . یک جایی رو میگه که اصلا نمی دونم کجاست . همین که می خوام از خیابون رد بشم بوق می زنه که مثلا جلوی پای من نگه داشته کسی که ماشین نداره و نمی دونم قراره با ماشین  بیاد . اصلا به اومدنش امید ندارم و تازه خلاف جهتی که قرار داشتیم ایستاده شاکی هم هست که چرا توی ماشین نشستم گرم باهاش سلام و الیک نکردم . خلاصه که همه زمین و زمان دست به دست هم داده ند که حاله من رو بگیرند . میگه بریم یک جای خنگ قبلا گفته بودی . اول قرار یک ساندویچ رو می گذاریم و بعد هم تا هشت و نیم که برسم دم در خونه و پیاده بشم .

#چهار شنبه _دوست_ داشتنی ام همین جوری گذشت . در کمال آرامش با اینکه تا دیر وقت سر کار بودم اما روز خوبی بود . برای پنج شنبه هم اعلام کردم که سر کار نمی یام . و جمعه کاری بهتره . بعدهم تا لنگ ظهر خوابیدم . حمید و محمد رضا  هر دو تا از بچه های دوران یاهو مسنجر برگشتند ایران . هر دوتاشون هم با هم در ارتباط هستند . قرار بود بچه هایی که اون وقتها توی مسنجر و بلاگفا دوره داشتیم و هوای هم رو مثلا داشتیم  دور هم جمع کنند گفتم هر وقت اوکی شد بگو . مایده میگه بریم بیرون می گم امروز نه چهار شنبه ها ماله خودمه گاما قرار میشه که کیاوش بیاد خبرگزاری اینجا سیگار هم ممنوع است حسابی لجش در می یاد برایم کیک گردویی آورده از همون خوشمزه هایی که خواهرش درست می کنه . میگه  می مونم تا کارت تموم بشه تا میدون با هم بریم می گم دیرت نشه باید تا کرج بری .  بعد هم باید برم جلسه سر دبیر کارم داره پرت و پلا می خواهد حرف بزنه . نیم ساعت از جلسه مون با سر دبیر نگذشته کیا پیام می ده که حوصله اش سر رفته می ره بعدا بریم یک جایی که مایده هم بیاد می گم باشه و ساعت هشت و ده دقیقه تموم میشم . رسما تموم میشم .

آخیش بالاخره ساعت 4 شد . دیشب قورمه سبزی درست کردم و الان حسابی جا افتاده قرار بئود من خورشتش رو درست کنم و مانان هم برای نهار ظهر جمعه فقط سالاد درست کنه و برنج دم کنه دلم می خواست یک چیزی بنویسم اما ننوشتم . خودمم می دونم که ننوشتم و الان پشیمونم به محض اینکه بنویسمش یادم می ره و برای همیشه فراموشش می کنم . وقتی رفتید و دور هاتون رو زدید و برگشتید فکر نکنید ما اسکول هایی که رهامون کردید به امان خدا همون طوری خنگ موندیم . آدم ها رو مروز زمان عوض می کنه . رفتار دیگران تغییر میده . فکر نکنید همون اسکول قبلی هستیم همین . به قول روحانی: علی برکت الله

پ.ن:دیدی یه آهنگیو بارها و بارها گوش کردی؛ اونقدر که ازش خسته شدی ولی وقتی میشینی توو یه تاکسی که داره همون آهنگو پخش میکنه خوشت میاد و با علاقه مهمون گوشات میکنیش؟

زندگی هم همینه. یه نگاهو هزار بار میبینی اما دیدن اون چشم ها توو یه مکان پر از غریبه تو رو وادار به لبخند خوشحالی میکنه. یا یه دستی بارها دستتو گرفته اما اون دستا توو موقعیتی که انتظارشو نداری برات مث نامه ای میمونه که بازش کردی و ازش کلی حس خوب و لبخند ریخته جلوی پاهات.

‌میدونی؟ دوست داشتن هم همینه. هزار بار بهش بگی دوستت دارم اما به وقتش که باید باشی، با تموم قلبت ندوئی سمتش چه فایده ؟