سلام
تعطیلات نیمه شعبان هم تموم شد.برای چند جا رزومه فرستادم اون هم بعد از این همه وقت با آقای دلیری صحبت می کنم از استوری های غم انگیز اینستاگرام ناراحت است میگه از تو توقع دارم همیشه بخندی هنوز هم یادم نرفته چطوری روی راه پله های اضطراری جلسات فوق سری برگزار می کردید و فقط صدای خنده های تو می اومد من و حاجی کلی کیف می کردیم از این همه ذوق و شوق دخترانه می دونستم که بعد از توافقات پو پویش می کنید و یکهو اون دختر جیغ جیغوی گروهتون یک چیزی می گفت که یکی قهر می کرد و گروپ گروپ روی پله های آهنی راه می رفت اینجا بود که سید به بهانه تکون دادن توتون پیپ در پشتی رو باز می مرد و می گفت:ااا دخترها شما اینجا چه کار می کنید صفحه هاتون رو بستید؟؟بعد تو مقنعه ات رو مرتب میکردی و برای هزارمین بار سلام می دادی و می گفتی دارم می بندیم و زودی از پله ها بالا می رفتی آقای دلیری داره از خاطره هایی حرف می زنه که مرورشون هم خنده روی لبهام می آورد و هم بغض راه گلوم رو می بنده خدا رو شکر داریم چت می کنیم و چشم های اشکی ام رو نمی بینه وگرنه مثل همیشه خودنویس مشکی خوش دستش که دو تا نوار طلایی داشت و اول این کوچیکش با فرم خاص لاتین روی بدنش حک شده بود رو تا پیشانیش بالا می آورد و یک نفس پر سوز و گداز بیرون می داد و می گفت :ازاده ..تو حق نداری گریه کنی هیچ وقت و من با منطق آزاده ای و با فین فین های غیر معمول می گفتم گریه کردن اصلا نشانه ضعف نیست گریه یعنی من مدت زیادی مقاوم بودم.اقای دلیری می گه این آزاده رو ببر و از بالای کوه پرتش کن پایین می گم رییس دلت می یاد دیگه آزاده نداشته باشیم ؟؟بعدش هم من هیچ وقت کوه نمی روم.میگه ببرش لب دریا غرقش کن؟!میگم رییس خدایی خیلی بدجنسی اصلا توقع ندارم من اصلا چی کار دارم این گوشه نشستم برای خودم به کسی هم کار ندارم .میگه :نمی خواهم نالان بودن دختری که آرزو داشتم دختر من باشه رو ببینم حالا هم لازم نیست نالان باشی پاشو برو دست و روت رو بشور بیا برایت یک پیشنهاد دارم . آقای دلیری اونقدر با من حرف می زنه که غم و غصه هام رو فراموش می کنم هی خاطره های بامزه برای هم تعریف می کنیم درباره گزارش های تکراری بچه ها بهش هشدار می دهم و بعد هم دو تا سوژه می دهد که تا پایان هفته باید تحویلش بدهم میگم چشم و بعد هم به خاطر اینکه حالم رو پرسید ازش تشکر می کنم .
لعنت به فیلترینگ که کل زندگی من یکی رو بهم ریخته فیلتر شکن که روی گوشیم فعال میشود زود شارژ گوشیم رو می خوره پاور بانک هم فایده ای نداره وای به روزی که بخوام توییتر بازی کنم به ساعت نرسیده شارژم تموم میشه و عزا می گیرم .اونقدر در برابر شارژ داشتن و نداشتن مقاوم شدم که دیگه از پنجاه درصد که شارژم پایین می یاد دلشوره نمیگیرم که هیچ کلا شارژم تموم میشه و گوشی خاموش میشه در این حد و اندازه آخه چه کاریه این فیلتر بازی واقعا پیام رسان های داخلی هم که همه داغون و به درد نخور اصلا نمیشه روی آنها حساب کرد .
باید بروم یک جای جدید بعد از بهم خوردن همه برنامه هام و یک عالمه دوری شدن حالا وقت اون شده که از اول شروع کنم شروع کردن همیشه سخت هست اما خب ادامه که بدهی همه چیز عادی میشه(دقیقا تا همین جا رو روز شنبه نوشتم و حالا سه شنبه هم تموم شده و دوباره دارم می نویسم )از همه سختی وحشتناکی که شنبه به جونم افتاده بود و مانع این بود که از خونه بیرون بیام عادی شد و حالا که سه شنبه هم داره تموم میشه دیگه اصلا بهش فکر هم نمی کنم یک گند بزرگ با همراهی حمید رضا زده بودم که اگر برادر بزرگم به دادم نرسیده بود و و ماست مالی و حل و فصلش نمی کرد رسما بیچاره شده بودم .آقای امرجی می دونم که اینجا رو نمی خونید اما واقعا بزرگوارید مرررسی از این همه لطف اما کاش مراقب زیر آبی رفتن های مجیدی باشی هر چقدر تلاش کردیم با خودتون حرف بزنیم مجیدی اجازه نداد و یک عالمه هم از طرف شما حرف زد و من رو سرزنش کرد.حتما سر یک فرصت درست و درمون ازتون تشکر می کنم.
هربار که یک اپلیکیشن جدید روی گوشیم نصب می کنم مخصوصا اگر پیام رسان باشه همه شماره هایی که بلاک کرده بودم و صاحبانشون رو یادم رفته بود رو دوباره پیدا می کنم ماشاالله همه هم پیگیر در همه پیام رسان ها حضور دارند از تکرار متنفرم والا به خدا.دلم برای آزاده ای که همه مغازه های هفت تیر رو از حفظ بود و دست فروش هایش رو هم دونه به دونه می شناخت تنگ شده.
برایم آب جوش می باره بعد هم کیفم رو از روی صندلی می گذاره رو میز چرا دروغ یک لحظه ترسیدم از اینکه قراره به جای نشستن رو به روم کنارم بشینه با تعجب نگاهش کردم اما هیچی نگفتم .گفت نسکافه ندارم خودت ولی توی کیفت داری یک نفس عمیق کشیدم انگار خیالم راحت شده باشه اون طوری برای خودش یک دمنوش سه گوش نیوشا انداخت توی لیوان و گفت :خب می گفتی گفتم :هیچی دیگه قرار شد رییس جواب بده ولی از اون روز که اعتراف کردم هر روز عصر حوالی ساعت هفت و نیم زنگ می زنه و نصیحتم میکنه اپن چقدر لجم در می یاد که دوست دارم بزنمش اما فقط سرتکون می دهم و وانمود می کنم که وااای چقدر خوبید شما اییول. مثل مراقب های امتحان توی یک زاویه ای نشسته که چشم هایش رو نمی بینم برای همین فکر می کنم که اصلا حواسش به حرف های من نیست حق هم داره دغدغه های من مثلا به چه درد اون می خوره بهش حسودیم میشه هم قدرت داشته یک زمانی هم ثروت و حالا در دوران آرامش به سر می بره دوست نداشتم به جایش باشم یک عالمه سختی کشیده ولی به حالش حسودیم شد حالا بعد از اون همه سختی های ریز و درشت می تونه لم بده روی مبل های زرد رنگ و دمنوش عصرانه اش رودسر بکشه و جوری بشینه که من نفهمم داره کجا رو نگاه می کنه لعنتی. دارم با خودم حرف می زنم و زیر چشمی طور نگاهش می کنم یکهو می گه درگیریت با خودت تموم شد ؟میگم درگیر نیستم .میگه دارم نگاهت می کنم داری با خودت حرف می زنی چشم هایت هیچ وقت دروغ نمی گویند اااای از این چشم هایت .میگم داشتی من رو نگاه می کردی؟میگه بله داشتم به شما نگاه می کردم به چشم هایت فرم ابروهایت چال گونه سمت راستت و جدال بین خودت و خودت میگم :جدال ندارم یک جوری نشستید که آفتاب توی چشم هاتون خورده من نمی تونم چشم هاتون رو ببینم فکر کردم حواستون اصلا به من و حرف هام نیست بعدش هم به این ارامشتون حسودیم شد .دیگه دوست نداشتم به چشم هایش نگاه کنم آب جوشی کن الان ولرم شده رو جرعه جرعه می خورم و تازه یادم می افته که گلوم درد می کنه گوشم هم درد می کنه و لعنت به آموزه های چرمی و متورم.گوشیش که زنگ می خوره می ره از توی اتاق بیرون به پشتی صندلی تکیه می دهم و چشم هایم رو می بندم بزاق دهانم رو واقعا نمی تونم قورت بدهم دوست دارم بخوابم چشم هایم بسته است صندلی رو می چرخونم رو به آفتابی که در حال غروب کردن است و گرمای ملس آفتاب عصر اردیبهشتی پوست صورتم رو نوازش می کنه چشم هایم رو باز نمی کنم توی سکوت غرق میشوم دستم رو که میگیره با ترس چشم هایم رو باز می کنم میگه تب داری نگاهش می کنم دستم هنوز توی دستشه ترسیدم اما بی حال هم هستم میگه تب داری خودم رو روی صندلی جمع و جور می کنم و میگم گوش هایم هم درد می کنه باز برایم آب جوش می ریزه و میگه تا قابل خوردن بشه منم آماده میشوم این بار سرم رو می گذارم روی میز چند دقیقه بعد باز دستم رو که میگیره انگار جریان برق بهم وصل کرده باشند زود چشم هایم رو باز می کنم میگه بریم و من مثل یک بچه کوچولو حرف گوش کن شارژرم رو بر می دارد و مقنعه ام رو روی سرم مرتب می کنم میگم کاش اسنپ بگیرم حال ندارم میگه آره نمی تونی خودت بری خونه تب داری مثل کرک و پر ریخته ها منتظر آسانسور می مانیم در رو برام باز می کنه کیفم رو بغلم می گیرم و چشم هایم رو می بندم هر بار من رو تا میدون می رسونه بقیه راه رو خودم می روم می دونم که به میدون برسیم بیدارم می کنه می گه می خواهی صندلی رو تنظیم کنی گردنت درد می گیره میگم نه خوبم الان پیاده میشم و چشم هام رو میبندم ته حلقم می سوزه انگار که با ناخن های تیز توی گلوم خنج کشیده اند گوشهام هم درد می کنه چشم هام رو که می بندم انگار توی یک قایقم توی دریا قایق ران رو نمی بینم اما توی سکوت صدای پارو زدنش رومی شنوم شبیه اون شبی که توی جزیره هنگام روی لنج بیدار موندیم تا دلفین ها رو ببینیم با تکون تکون های ماشین به یک خواب فرو می روم چشم که باز کردم همه جا سفید بود فکر کردم مردم زود یادم افتاد که توی ماشین بودم ولی اینجا همه جا سفیده می چرخم و درجا بلند میشوم میگه بیدار شدی گلوت چرک کرده لوزه داری و باز لوزه هایت متورم شده اند بقیه حرف ها رو دکتر یوسفی به زبون می یاره :گوش هایت هم عفونت دارند تو قرار نبود بری برای من جواب آزمایش بیاری رفتی حاجی حاجی مکه کلی خجالت می کشم من از دکتر رفتن گریزانم حالا این بار که پیشش بودم اونقدر تبم بالا بوده که از ترسش من رو آورده پیش دکتر یوسفی با چشم غره نگاهش می کنم توی چشم هایش می خند ه از اون خنده های خبیثانه کیسه دارو هام رو بر می دارم دکتر میگه سوپ آبمیوه و مایعات گرم بخور تا سه روز دیگه باز همون آزاده خودمون میشی با بی حالی از روی تخت پایین می یام حتی حال ندارم مقنعه ام رو مرتب کنم باز در ماشین رو برام باز می کنه و همین که روی صندلی می شینم محکم در رو می بنده می ره از دکتر برای ده هزارمین بار تشکر کنه و من چشم هایم رو می بندم.
دلهره دارم ترامپ می خواهد برجام رو نقض کنه تحریم ها وحشتناک تر میشه و مردم بدبخت تر جوان ها که ما باشیم امید نداریم بیمارهارو بگو بیچاره ها همه درباره برجام حرف می زنند و وی دونم که همه چی بهم می ریزه بیا همین الان که پستم تموم شد ترامپ برجام و نقض کرد.و حالا تی وی داره موزیک های حماسی پخش میکنه و الان رییس جمهور درباره برجام حرف می زنه تهش خیلی سیاهه و خیلی تباه
پ.ن: من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم /و صدایی که به من می گوید :گرچه شب تاریک است /دل قوی دار سحر نزدیک است