خامه پرتقال

سلام 

دلم برای افطاری های پارسال کلی تنگ شده .با فرفر امروز حرف زدم گفت چرا مدارک نمی یاری گفتم کار دارم دنبالش نرفتم گفت مدیر گفته زودتر مدارکشان رو تکمیل کنه ولی چرا دروغ اصلا حسش نیست اینجا رو دوست ندارم امروز رفتم توی نماز خونه دو دقیقه کپه لالا اومدم بیرون ملیحه جلوی رویم نشسته بود همچنان کر و کثیف و بوگندو صد سانت قد داره بیست سانتی کفش می‌پوشم بعد گردالوو گردالوو هر بار هم می بینمش میگه رژیم دارم ۵کیلو کم کردم من نمی فهمم این همه پول میگیره چرا بو کندو بودنش رو درمان نمی کنه شوهرش وی می‌کشه از دست این بعد هم با اصرار با هم از در اومدیم بیرون اصلا حالم بد شد سر ایستگاه پیچوندم که کار دارم باید برم دو قدم راه رفتیم اونقدر نفس نفس زدن که من نگران شدم قلبش از کار بیفته اگر این هم بخواهد با ما همکار بشه من که نیستم والا 

می خوام برم بیرون امشب از اون شب های دلتنگی و بدبختیه دوباره دلم هم گرفته اصلا داغون ها دلم اش می خواهد البته فقط پیاز داغ می خورم نهایت یک قاشق  اش دلم خیلی می خواهد دوباره برم بشینم رو همون تخت خنک و سفارش بدهم خامه پرتقال با سالاد سزار با چایی کم رنگ  هی هی هی 

 

اولین روز ماه رمضان

سلام
نماز روزه هاتون قبول یک روز از ماه رمضان گذشت امروز خونه بودم مثبت آف بودم اما چون زینب تازه وارده و کار خبر زیاد بلد نیست از شانسش هم امروز کازرون شلوغ شده بود هیچی دیگه هی رنگ زد و تماس گرفت و چه کنم و چی کار کنم و شماره فلانی رو بده من کار دارم و اینها آخرش ظهر پاشدم رفتم دلم طاقت نیاورد هر خبری هم می زنم فری بی بی سی فارسی منتشر می کنه البته که با ذکر منبع و اینطوری است که مدیر و مدیر عامل خوشحال می شوند .پدرم در اومد تا بالاخره از یک نفر درباره کازرون تونستم مصاحبه بگیرم خچامار مردمی و بیمارستان ۴تا کشته بود اما فرماندار یک کشته رو تایید کرد ۷۰ تا زخمی هم توی بیمارستان بستری شده اند که ۶ نفر حالشون خرابه ۹۰نفر هم بازداشت شدند امام جمعه و نماینده مجلس هم به عنوان بر هم زننده گام این کند فعلا متواری اند و خبری ازشون نیست خلاصه که عجیب همه چی پیچیده به بازی انشالله که درست بشه هر چند من که چشمم اب نمی خوره والا.

چهار شنبه صبح با یک مکالمه شیرین و دوست داشتنی تلفن شروع شد بعد هم روز زیاد ور خبری نبود خسته هم بودم چون شب قبلش مراسم عقد برادرم بود که خدا رو شکر به خوبی و خوشی تموم شد چند ماه دیگه هم می روند سر خونه و زندگی خودشون انشالله که خوشبخت بشوند از مهمونی سه شنبه شب هیچی یادم نیست مثل یک جریان سیال بود که گذشت و رفت منم زرد پوشیده بودم و حسابی مثل خورشید درخشیدم باشد که رستگار شوم.یک عالمه هم پول و طلا و سکه گرفتن کن من آخر شب وسوسه شده بودم با کیف حاوی کادو ها فرار کنم والا به خدا به این موقعیت خیلی هم پول لازم میشه .

امروز داشتم به افطاری های پارسال فکر می کردم به عذابی که برای ساعت زدن می کشیدم و می اومدم و می رفتم بعد توی گوشیم عکس یکی از سفره های افطار رو پیدا کردم خوراک دست برای اینستا پنیر و گردو و سبزی خوردن و اش و شعله زرد و قلیون هایی که همه بدبختی های من رو می شست و می برد پایین به تاریخ عکس ها که نگاه کردم دلم ریخت دقیقا ۳۶۵روز از ثبتشون گذشته بود چه روزهایی رو پشت سر گذاشتم چقدر بزرگ شدم والا.اولین دعوت افطار امسال رو هم رد کردم اما دومی دعوت خوبیه می تونیم دوستانه کلی گپ بزنیم به سال قمری چقدر آدم دور و برم بود که الان نیست خدا رو شکر که نیستن متشکرم نباشم خدایی حوصله استرس کشیدن رو دیگه ندارم .

تا شنبه باید بمونم نهایت یک شنبه بعد هم شیک و مجلسی خدا حافظی می کنم تا برم جای جدید حالا که از جلو در محل کارم تا مترو دو دقیقه پیاده روی بیشتر ندارم خیلی وقت پرسه زدن ندارم فقط مثل دخترهای خانم می روم مترو از مترو هم خونه و محل کار خودم از این آزاده خانم و سر به زیر در عجبم والا به خدا من و ابن همه سر به زیری واقعا محال و ممکنه باشد که رستگار شوم .

از الان ذوق اومدن خرداد رو دارم خرداد ماه تولد منه آخ جونم تولد بازی

غول مرحله اول

سلام
هنوز خوب نشدم چقدر سرماخوردگی توی اردیبهشت بارونی و خوشگل مسخره است عصرها هر روز از یک مسیر جدید برمی گشتم یک بار با مترو یک بار هم با اتوبوس یک عالمه هم ست های رنگی رنگی توی ذهنم نگه داشتم که سر فرصت بروم و همه رو بخرم .اما دو روزه که رسما به فنا رفتم پاهام تا ندارن راه برم تا محل کارم سینه خیز رفتم قسم می خورم بعد امروز با این حالم و فین فین های پشت سر هم شیفت هم بودم صبحش که با آژانس رفتم و تا جلو در رسما خواب بودم عصر هم زنگ زدم حمید رضا بیاد دنبالم والا توی اون بارون اصلا حسش نبود برم برای همین پیه غرغرهای حمید رضا رو به تنم مالیدم و منتظر موندم تا بیاد والا و چه خوب که این اتفاق افتاد چون به محض اینکه نشستم توی ماشین چنان بارون شدیدی گرفت که رسما سیل راه افتاد و خب قربونش برم ملت همیشه در صحنه هم حضور پر رنگی درخیابان ها داشتند و ترافیک بود چه ترافیکی یک عالمه توی راه بودیم این خیابون رو هم آقای غرغرو اشتباهی رفت و تا بیفتیم توی خیابون اصلی کلی توی ترافیک موندیم منم تبدار و کلافه بودم اصلا زخم شدم تا رسیدم خونه‌.

داریم توی عصر ارتباطات و دهکده جهانی و جت های پر سرعت و سفر به کرات دیگر زندگی می کنیم اون وقت هنوز هم آدم های ابلهی وجود دارند که دنبال دعا و جادو و جنبل میگردند بخت گشایی می کنند و دعای مهر و محبت می نویسند دنبال پایه خوک و خون نهنگ دریایی و شتر پیر و خسته در به در عطاری ها میشوند و کارهای پر خیر و پر ریسک انجام می دهند من این آدم ها رو نمی فهمم ولی اعتراف می کنم که ابن آدم هاوجود دارند و اتفاقا کنار ماها هم زندگی می کنند همه قشر آدمی هم بینشون وجود داره از تحصیل کرده و فرنگ رفته تا کارمند و عمله و کارگر نکنید این کارها رو تو رو خدا همین طوری نکبت زندگی هامون رو برداشته دیگه پای شیاطین رو به زندگی مون باز نکنید والا ...

بچه های گروه همکلاسی ها برای فردا قرار بیرون گذاشتند گروه تلگرامی همکلاسی رو هم دیر به دیر چک می کنم امروز توی کسالت شیفت و وقت کشی پیغام ها رو خوندم یک عالمه جای هیجان انگیز برای برگزاری دور همی اعلام کرده بودند اما می دونم که برنامه مشون جور نمیشه از گروه همکلاسی هام هیچ وقت خوشم نمی اومد بچه های دانشگاه به غایت از دماغ فیل افتاده بودند و اهل ادا در آوردن اصلا هم ته ته دلم نخواست که باهاشون برم یا مثلا یک جوری بشه که از من هم دعوت اختصاصی داشته باشند به نظرم چیزی که تموم میشه کلا تموم شده و اصلا دیگه هی نباید به طرفش بری چه کاریه هی مرور خاطرات دوزاری و به درد نخور و آزار دادن روح و روان .

باید می رفتم محل کار قبلیم برای کارهای اداری کار زیادی هم نبود ولی خب باید یک سر می رفتم رفتم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد فقط نگهبان جلو در عوض شده بود بهش گفتم که می خوام برم امور اداری گفت طبقه چهارم بعد هم سوار همون آسانسوری شدم که یک زمانی هر روز سوارش می شدم بعد هم که کارم تموم شد برگشتم و رفتم هیچ آشنای خاصی هم ندیدم که به خاطرش معطل بشم برای سلام و احوال پرسی غول این مرحله هم شکسته شد باشد که رستگار شوم .

پ.ن:
آخر هفته باید فراموشی گرفت ...
باید نگرانی ها را از چشمِ دلخوشی ها پنهان کرد ...
باید فقط شاد بود ...
باید فقط زندگی کرد ... !
آدم است دیگر ؛
تمامِ هفته مشغله هایش را به دوش کشیده ...
وقتش است وسطِ باغِ فراغت کمی خستگی در کند ...
شما را به خدا ؛
لا اقل این دو روز ؛
کاری به کارِ آدم ها نداشته باشید
قضاوت هایتان را به شنبه موکول کنید ،
اجازه بدهید این مردم کمی زندگی کنند ...

کار و برجام و گلو درد و دلهره

سلام

تعطیلات نیمه شعبان هم تموم شد.برای چند جا رزومه فرستادم اون هم بعد از این همه وقت با آقای دلیری صحبت می کنم از استوری های غم انگیز اینستاگرام ناراحت است میگه از تو توقع دارم همیشه بخندی هنوز هم یادم نرفته چطوری روی راه پله های اضطراری جلسات فوق سری برگزار می کردید و فقط صدای خنده های تو می اومد من و حاجی کلی کیف می کردیم از این همه ذوق و شوق دخترانه می دونستم که بعد از توافقات پو پویش می کنید و یکهو اون دختر جیغ جیغوی گروهتون یک چیزی می گفت که یکی قهر می کرد و گروپ گروپ روی پله های آهنی راه می رفت اینجا بود که سید به بهانه تکون دادن توتون پیپ در پشتی رو باز می مرد و می گفت:ااا دخترها شما اینجا چه کار می کنید صفحه هاتون رو بستید؟؟بعد تو مقنعه ات رو مرتب میکردی و برای هزارمین بار سلام می دادی و می گفتی دارم می بندیم و زودی از پله ها بالا می رفتی آقای دلیری داره از خاطره هایی حرف می زنه که مرورشون هم خنده روی لبهام می آورد و هم بغض راه گلوم رو می بنده خدا رو شکر داریم چت می کنیم و چشم های اشکی ام رو نمی بینه وگرنه مثل همیشه خودنویس مشکی خوش دستش که دو تا نوار طلایی داشت و اول این کوچیکش با فرم خاص لاتین روی بدنش حک شده بود رو تا پیشانیش بالا می آورد و یک نفس پر سوز و گداز بیرون می داد و می گفت :ازاده ..تو حق نداری گریه کنی هیچ وقت و من با منطق آزاده ای و با فین فین های غیر معمول می گفتم گریه کردن اصلا نشانه ضعف نیست گریه یعنی من مدت زیادی مقاوم بودم.اقای دلیری می گه این آزاده رو ببر و از بالای کوه پرتش کن پایین می گم رییس دلت می یاد دیگه آزاده نداشته باشیم ؟؟بعدش هم من هیچ وقت کوه نمی روم.میگه ببرش لب دریا غرقش کن؟!میگم  رییس خدایی خیلی بدجنسی اصلا توقع ندارم من اصلا چی کار دارم این گوشه نشستم برای خودم به کسی هم کار ندارم .میگه :نمی خواهم نالان بودن دختری که آرزو داشتم دختر من باشه رو ببینم حالا هم لازم نیست نالان باشی پاشو برو دست و روت رو بشور بیا برایت یک پیشنهاد دارم . آقای دلیری اونقدر با من حرف می زنه که غم و غصه هام رو فراموش می کنم هی خاطره های بامزه برای هم تعریف می کنیم درباره گزارش های تکراری بچه ها بهش هشدار می دهم و بعد هم دو تا سوژه می دهد که تا پایان هفته باید تحویلش بدهم میگم چشم و بعد هم به خاطر اینکه حالم رو پرسید ازش تشکر می کنم .

لعنت به فیلترینگ که کل زندگی من یکی رو بهم ریخته فیلتر شکن که روی گوشیم فعال میشود زود شارژ گوشیم رو می خوره پاور بانک هم فایده ای نداره وای به روزی که بخوام توییتر بازی کنم به ساعت نرسیده شارژم تموم میشه و عزا می گیرم .اونقدر در برابر شارژ داشتن و نداشتن مقاوم شدم که دیگه از پنجاه درصد که شارژم پایین می یاد دلشوره نمیگیرم که هیچ کلا شارژم تموم میشه و گوشی خاموش میشه در این حد و اندازه آخه چه کاریه این فیلتر بازی واقعا پیام رسان های داخلی هم که همه داغون و به درد نخور اصلا نمیشه روی آنها حساب کرد .

باید بروم یک جای جدید بعد از بهم خوردن همه برنامه هام و یک عالمه دوری شدن حالا وقت اون شده که از اول شروع کنم شروع کردن همیشه سخت هست اما خب ادامه که بدهی همه چیز عادی میشه(دقیقا تا همین جا رو روز شنبه نوشتم و حالا سه شنبه هم تموم شده و دوباره دارم می نویسم )از همه سختی وحشتناکی که شنبه به جونم افتاده بود و مانع این بود که از خونه بیرون بیام عادی شد و حالا که سه شنبه هم داره تموم میشه دیگه اصلا بهش فکر هم نمی کنم یک گند بزرگ با همراهی حمید رضا زده بودم که اگر برادر بزرگم به دادم نرسیده بود و و ماست مالی و حل و فصلش نمی کرد رسما بیچاره شده بودم .آقای امرجی می دونم که اینجا رو نمی خونید اما واقعا بزرگوارید مرررسی از این همه لطف اما کاش مراقب زیر آبی رفتن های مجیدی باشی هر چقدر تلاش کردیم با خودتون حرف بزنیم مجیدی اجازه نداد و یک عالمه هم از طرف شما حرف زد و من رو سرزنش کرد.حتما سر یک فرصت درست و درمون ازتون تشکر می کنم. 

هربار که یک اپلیکیشن جدید روی گوشیم نصب می کنم مخصوصا اگر پیام رسان باشه همه شماره هایی که بلاک کرده بودم و صاحبانشون رو یادم رفته بود رو دوباره پیدا می کنم ماشاالله همه هم پیگیر در همه پیام رسان ها حضور دارند از تکرار متنفرم والا به خدا.دلم برای آزاده ای که همه مغازه های هفت تیر رو از حفظ بود و دست فروش هایش رو هم دونه به دونه می شناخت تنگ شده. 

برایم آب جوش می باره بعد هم کیفم رو از روی صندلی می گذاره رو میز چرا دروغ یک لحظه ترسیدم از اینکه قراره به جای نشستن رو به روم کنارم بشینه با تعجب نگاهش کردم اما هیچی نگفتم .گفت نسکافه ندارم خودت ولی توی کیفت داری یک نفس عمیق کشیدم انگار خیالم راحت شده باشه اون طوری برای خودش یک دمنوش سه گوش نیوشا انداخت توی لیوان و گفت :خب می گفتی گفتم :هیچی دیگه قرار شد رییس جواب بده ولی از اون روز که اعتراف کردم هر روز عصر حوالی ساعت هفت و نیم زنگ می زنه و نصیحتم میکنه اپن چقدر لجم در می یاد که دوست دارم بزنمش اما فقط سرتکون می دهم و وانمود می کنم که وااای چقدر خوبید شما اییول. مثل مراقب های امتحان توی یک زاویه ای نشسته که چشم هایش رو نمی بینم برای همین فکر می کنم که اصلا حواسش به حرف های من نیست حق هم داره دغدغه های من مثلا به چه درد اون می خوره بهش حسودیم میشه هم قدرت داشته یک زمانی هم ثروت و حالا در دوران آرامش به سر می بره دوست نداشتم به جایش باشم یک عالمه سختی کشیده ولی به حالش حسودیم شد حالا بعد از اون همه سختی های ریز و درشت می تونه لم بده روی مبل های زرد رنگ و دمنوش عصرانه اش رودسر بکشه و جوری بشینه که من نفهمم داره کجا رو نگاه می کنه لعنتی. دارم با خودم حرف می زنم و زیر چشمی طور نگاهش می کنم یکهو می گه درگیریت با خودت تموم شد ؟میگم درگیر نیستم .میگه دارم نگاهت می کنم داری با خودت حرف می زنی چشم هایت هیچ وقت دروغ نمی گویند اااای از این چشم هایت .میگم داشتی من رو نگاه می کردی؟میگه بله داشتم به شما نگاه می کردم به چشم هایت فرم ابروهایت چال گونه سمت راستت و جدال بین خودت و خودت میگم :جدال ندارم یک جوری نشستید که آفتاب توی چشم هاتون خورده من نمی تونم چشم هاتون رو ببینم فکر کردم حواستون اصلا به من و حرف هام نیست بعدش هم به این ارامشتون حسودیم شد .دیگه دوست نداشتم به چشم هایش نگاه کنم آب جوشی کن الان ولرم شده رو جرعه جرعه می خورم و تازه یادم می افته که گلوم درد می کنه گوشم هم درد می کنه و لعنت به آموزه های چرمی و متورم.گوشیش که زنگ می خوره می ره از توی اتاق بیرون به پشتی صندلی تکیه می دهم و چشم هایم رو می بندم بزاق دهانم رو واقعا نمی تونم قورت بدهم دوست دارم بخوابم چشم هایم بسته است صندلی رو می چرخونم رو به آفتابی که در حال غروب کردن است و گرمای ملس آفتاب عصر اردیبهشتی پوست صورتم رو نوازش می کنه چشم هایم رو باز نمی کنم توی سکوت غرق میشوم دستم رو که میگیره با ترس چشم هایم رو باز می کنم میگه تب داری نگاهش می کنم دستم هنوز توی دستشه ترسیدم اما بی حال هم هستم میگه تب داری خودم رو روی صندلی جمع و جور می کنم و میگم گوش هایم هم درد می کنه باز برایم آب جوش می ریزه و میگه تا قابل خوردن بشه منم آماده میشوم این بار سرم رو می گذارم روی میز چند دقیقه بعد باز دستم رو که میگیره انگار جریان برق بهم وصل کرده باشند زود چشم هایم رو باز می کنم میگه بریم و من مثل یک بچه کوچولو حرف گوش کن شارژرم رو بر می دارد و مقنعه ام رو روی سرم مرتب می کنم میگم کاش اسنپ بگیرم حال ندارم میگه آره نمی تونی خودت بری خونه تب داری مثل کرک و پر ریخته ها منتظر آسانسور می مانیم در رو برام باز می کنه کیفم رو بغلم می گیرم و چشم هایم رو می بندم هر بار من رو تا میدون می رسونه بقیه راه رو خودم می روم می دونم که به میدون برسیم بیدارم می کنه می گه می خواهی صندلی رو تنظیم کنی گردنت درد می گیره میگم نه خوبم الان پیاده میشم و چشم هام رو می‌بندم ته حلقم می سوزه انگار که با ناخن های تیز توی گلوم خنج کشیده اند گوشهام هم درد می کنه چشم هام رو که می بندم انگار توی یک قایقم توی دریا قایق ران رو نمی بینم اما توی سکوت صدای پارو زدنش رو‌می شنوم شبیه اون شبی که توی جزیره هنگام روی لنج بیدار موندیم تا دلفین ها رو ببینیم با تکون تکون های ماشین به یک خواب فرو می روم چشم که باز کردم همه جا سفید بود فکر کردم مردم زود یادم افتاد که توی ماشین بودم ولی اینجا همه جا سفیده می چرخم و درجا بلند می‌شوم میگه بیدار شدی گلوت چرک کرده لوزه داری و باز لوزه هایت متورم شده اند بقیه حرف ها رو دکتر یوسفی به زبون می یاره :گوش هایت هم عفونت دارند تو قرار نبود بری برای من جواب آزمایش بیاری رفتی حاجی حاجی مکه کلی خجالت می کشم من از دکتر رفتن گریزانم حالا این بار که پیشش بودم اونقدر تبم بالا بوده که از ترسش من رو آورده پیش دکتر یوسفی با چشم غره نگاهش می کنم توی چشم هایش می خند ه از اون خنده های خبیثانه کیسه دارو هام رو بر می دارم دکتر میگه سوپ آبمیوه و مایعات گرم بخور تا سه روز دیگه باز همون آزاده خودمون میشی با بی حالی از روی تخت پایین می یام حتی حال ندارم مقنعه ام رو مرتب کنم باز در ماشین رو برام باز می کنه و همین که روی صندلی می شینم محکم در رو می بنده می ره از دکتر برای ده هزارمین بار تشکر کنه و من چشم هایم رو می بندم.

 دلهره دارم ترامپ می خواهد برجام رو نقض کنه تحریم ها وحشتناک تر میشه و مردم بدبخت تر جوان ها که ما باشیم امید نداریم بیمارهارو بگو بیچاره ها همه درباره برجام حرف می زنند و وی دونم که همه چی بهم می ریزه بیا همین الان که پستم تموم شد ترامپ برجام و نقض کرد.و حالا تی وی داره موزیک های حماسی پخش می‌کنه و الان رییس جمهور درباره برجام حرف می زنه تهش خیلی سیاهه و خیلی تباه 

پ.ن: من شکوفایی گل‌های امیدم را در رویاها می بینم /و صدایی که به من می گوید :گرچه شب تاریک است /دل قوی دار سحر نزدیک است

اردیبهشت جان و خورشت کرفس

سلام
چقدر هوا خوبه خنک و ملسه و عصرها هم بارون می زنه با رعد و برق کاش میشد به هوا تافت زد تا همین جوری خوب و خنک بمونه.پارسال این موقع ها کولر روشن کرده بودیم کاش یکهو وارد خرما پزون نشویم هی بارون بیاد پشت سر هم کیف کنیم والا به خدا .

از این دست فروش ها یک عالمه کرفس خریدم کرفس های آبدار و خوشگل چقدر این سبزی شیک . با کلاسه خدایی من که خیلی دوستش دارم همین که اومدم خونه دست به کار شدم برای پختن یک خورشت کرفس خوش آب و رنگ و خوشمزه و الان یک روز خوبه نعناع سرخ شده ای می یاد که بیا و ببین می خواستم سالاد شیرازی هم درست کنم. دوست بابام یک عالمه خیار و گوجه و بادمجون از ورامین تحفه اورده اما خب کلم شور هم داشتیم در نتیجه بی خیال سالاد شدم همین کلم شورنای سفید خوشمزه کافیه.

توی کوچومون غلغله است.ازسر کوچه که اون همه جمعیت می بینم رسما سکته می زنم تجمع در خونه ما بیشتر است پاهام سست شده تا برسم هزار تا فکر از سرم رد میشه جلو در خونه ما خبری نیست جلوی در همسایه بغلی مون جمعیت جمع شده. صورتم میل گچ سفید شده خدا رو شکر اتفاقی نیفتاده تند تند لباس هایم رو عوض می کنم هیچ کسی خونه نیست.براژ خودم چای می ریزم که مامان در رو باز می کنه و میگم چه خبره؟؟میگه پسر همسایه دیشب توی قرعه کشی فروشگاه فاه ماشین برنده شده الان اومده آمد که ماشینش رو تحویل بدهند.مبارکش باشه دویست هزار تومان شوینده خریده بود یک برلیانس قرمز برنده شده که الان جلو در خونه باباش پارک شده .

دوست ندارم اون روزها و کابوس ها برگرده می فهمی؟؟حتی اگر همه موانع هم برداشته بشه نمی خوام باشی حضورت برام کابوسه و من از کابوس فراری ام.هیچ وقت نباش هیچ وقت

نقطه ضعف

ادامه نوشته

آزاده و عملیات خفن و باقی قضایا

سلام
به خاطر این همه کوتاه اومدن به خودم بدهکارم الان الان شاکی ام از خودم که چرا و واقعا هیچ جوابی برای این چرای کشدار و اعصاب خورد کن ندارم.یکهو مثل دومینو همه چی خراب میشه گفته بودم که آقای خفن اومده بود خواستگاری حرف هم زده بودیم اما از همون دیالوگ اول فهمیدم که به درد هم نمی خوریم و اتفاقا چون درباره زندگیم با کسی شوخی و تعارف ندارم رک گفتم که نمی خوام.ولی نمی دونم کجای لحن و سخن من شوخی و مسخره بازی بود که ایشون فکر کردن که دارم ناز می کنم که هی به من یاد آوری می کنن که تو دیگه دختر مجرد نیستی که یکه و یالقوز باشی و هر کاری دلت خواست انجام بدهی به فکر زندگی مون باش و من دقیقا با چشم های از حدقه در اومده به حرف هایش گوش می دهم. اونقدر رفتارهایش روی اعصاب بود که به بابام گفتم به برادر بزرگترش و عمویش که دلیل اشناییمون بودند تذکر داد که این آقای به اصطلاح موجه رو توجیه کنند که برای من دردسر درست نکنه که یکهو مثل کن سر راهم سبز نشه اون هم نه خودش تنهایی با یک گردان آدم گولاخ بدنسازی که مثلا از نوچه هایش و نیروهایش هستند و به شکل احمقانه ای من رو زن داداش صدا می کنند.خلاصه که عموی بنده خدایش و برادرش قول دادند که دیگه تکرار نمیشه اما خب خودش هنوز دچار توهم فانتزیه و دست بردار نیست.اخرین نمونه هم پیام بلند بالاشون بود که اعلام کرده بود فقط به خاطر اینکه من وابسته نشم دیگه به دیدنم نمی آید و بهم زنگ نمی زنه ولی از دور حواسش هست و همه چیز رو رصد می‌کنه بعد هم رخصت گرفته بود که بره یک ماموریت خیلی خوف امنیتی و نوشته بود که راضی نیست من به پاش بمونم و می تونم شوهر کنم(واقعا چقدر به من لطف داره می بینید تو رو خدا ) و اگر زنده برگشت چون عملیاتشون خیلی خفن ناک است و احتمال زنده ماندنش کم است.سور و سات عروسی رو به پا می کنه. بعد هم مثل همیشه ادعا کرده بود که بیمارستان بوده و یکی از ترکش های نزدیک نخاعش داره اذیت می کنه و از این چرندیات و تمارض ها اصلا از اونهایی که با تمارض کردن جلب توجه می کنند متنفرم هیچی دیگه همین که کامنتش رو خوندم دیگه هیچی سر جایش نبود به جای من آزاده وحشی تصمیم گرفت و در کثری از ثانیه تصمیمش رو اجرا کرد شستمش و گذاشتمش گوشه دیوار مرتیکه متوهم.

با آدم هایی که آشنا می شویم نمی تونیم توقع داشته باشیم گذشته ای نداشته باشند همون طور که خودمون گذشته ای پر فراز و نشیب رو پشت سر گذاشتیم و رسیدیم به حال همه آدم ها همین اند گذشته هاشون به خودشون مربوطه اگر کسی رو انتخاب کردیم برای دوستی برای رفاقت برای زندگی مشترک از رمان آشنایی به بعد باید برامون مهم باشه.مد اشتباهی که مرتکب شدم این بود که درس وبلاگم و اینستا و توییتر و ... به دوستای قبلیم دادم آدم ها همه یک مدل اند اما منه خردادی چند تا شخصیت دارم از یک دختر لووس عاشق پیشه می تونم به سرعت نور تبدیل به یک خانم مدیر بد اخلاق و جدی باشم که اصلا به عمرش لبخند هم نزده بعد می تونم مسایل اجتماعی و سیاسی رو تحلیل کنم راهکارهای کارشناسانه ارایه بدهم و اونقدر روشنفکرانه به ماجراها و اتفاقات نگاه کنم که همه با قاطعیت اعلام کنند این که اصلا قلب نداره حالا کسی که در آن واحد همه این چهره های مختلف من رو می بینه حق داره که هنگ کنه که اااا وا این آزاده چطوری می تونه این همه شخصیت داشته باشه و من عاجزم از توضیح دادن این ماجرا اون وقت اگر طرفم کمی بی حوصله باشه در دم خسته میشه از این همه شخصیت و میره .این روزها از رفتن آدم های دور و اطرافم اصلا ناراحت که نمیشم هیچ خودم هم راه رو برای رفتنشان باز می کنم.دیگه از بلاک شدن غصه نمی خورم چون بعدش خودم هم بلاکشون می کنم آدم های دور ریختنی رو دور می ریزم .

میگه بزرگترین گناه من می دونی چیه؟؟اینستا گرام رو چک می کنم و باز برمی گردم توی صفحه چت میگم نه چیه ؟؟البته که اصلا به من مربوط نیست ولی بگو خودت رو سبک کن مینویسه من تو رو دوست دارم و تو به قول خودت وقعی نمی دهی داره تایپ می کنه همچنان و من زودی تویتتر باز می کنم دوست دارم هر بار یک عالمه فالور جدید داشته باشم و همه از من تعریف کنند‌ اما خبری نیست زود بر می گردم توی صفحه چتمون داشت تایپ می کرد اما چیزی نفرستاده بود می نویسم مررسی که من رو دوست داری ممنونم می نویسه کار داری مزاحمت نمیشم برو به کارهایت برس میگم نه کار خاصی ندارم می نویسه چرا دیگه کار داری که هی از چتمون بیرون میری معلوم نیست حواست کجاست می گم نه بابا هستم و توی دلم خدا خدا می کنم زودتر بگه شب بخیر و بخوابه می نویسه چرا از زیر بار دوستیمون در می روی می نویسم نه اینطوری نیست میگه هست دل به چت نمی دهی هی من باید بپرسم کجایی چه می‌کنی چه خبر ؟؟تو انگار نه انگار نکنه باز پای یکی دیگه در میونه؟؟من از تو زخم خوردم آزاده بهت یک فرصت دیگه دادم اما تو آدم بشو نیستی میگم نه کسی نیست.تحفه که نیستم برام سرو دست بشکنند‌.از

دوست داشتن زیادش میگه از اینکه همیشه به من فکر می کنه اما من دوستش ندارم مثل قبل و بهش هم نمیگم.می دونم که کار اشتباهی می کنم که نمیگم اما واقعا دیگه مثل قبل باهاش راحت نیستم با ادمی که یک بار همه واقعیت ها رو رویم بالا آورده دیگه نمی تونم مثل قبل باشم بینمون هیچی نیست دلم می خواهد به لحاظ عاطفی به یکی تکیه کنم یکی که بتونم باهاش حرف بزنم برایش خودم باشم اما این آدمه نمی دونه اون آدم مد نظرم باشه تا دیر جواب پیام هایش رو می دهم سریع میگه خوش گذشت با دیگری ؟؟تا میگم می خوام برم فلان جا میگه ااا اونجا هم خوبه با یار جدید خوش بگذره از این آزارهای کلامی هر روز متنفرم حرف رسما من رو نابود می‌کنه سکوت می کنم نمی دونم چرا و فقط توی دلم خدا خدا می کنم که همه چی تموم بشه دیگه دوستم نداشته باشه.

دیگه توی رگ هام به جای خون پرتقال خامه جریان نداره تا این حد پاک پاک شدم باقالی با پوست سفارش می دهم از اول هم اهل چایی خوردن نبودم یک پرنده می یاد روی بند کیفم می شینه پرنده ها نه باقالی دوست دارند نه قلیون صدای قل و قل می یاد و من یاد خاطره های خوب می افتم یکهو صدام می‌کنه با همون لبخند نگاهش می کنم و فرتی ازم عکس میگیره میگه کاش بدونم به چی فکر می کنی که کجکی لبخند می زنی و من خودمم یادم نمی یاد به چی فکر می کردم که این همه خوشی توی چشم هایت ثبت شده؟؟

اردیبهشت بهشتی

سلام
چشم بهم زدیم فروردین طولانی تموم شدو حالا در آستانه دومین و گل باران ترین ماه سال هستیم.اردیبهشت پر از گل رنگی رنگی مبارک.قبل از عید اون روزهایی که از استرس داشتم سکته می کردم یک روز توی سر بالای کوچه بیستم یک آقای گل فروش رو دیدم نمی دونم چرا ایستادم و به گلدون های گل سنگ و پتوس و کاکتوس های کوچولوش نگاه کردم.بعد هم بین اون همه گل و گلدون یک گلدون پر از غنچه های ریز بهم نشون داد و گفت این رو بردار برای خودت به برگ های سبز و قرمز گلدون نگاه کردم که گل فروش گفت به این جثه کوچولویش نگاه نکن پر از گل میشه اون وقت به کل هایش که نگاه کنی خستگی هایت و غصه هایت رو فراموش می کنی. دیگه حرفی نزدم و گلدون رو خریدم اون قدر سبک بود که تا میدون ولی عصر پیاده اومدم اما دستم درد نگرفت توی مترو همه به گلدونم نگاه می کردند که از لابه لای مشما و روزنامه ای که آقای فروشنده دورش پیچیده بود با ترس و لرز به مسافر های اخمو قطار نگاه می کرد همان شب گلدون شد گلدون آزی و توی حیاط جا گرفت حالا در آستانه دومین ماه بهشتی سال گلدون آزی غرق گل های زرد رنگ و خوشگلی شده که هر بار بهش نگاه می کنم خستگی هام و غصه هام رو فراموش می کنم.مرررسی آقای گل فروش مهربون.

فاصله ها رو دوست ندارم هفته آخر فروردین دو تا از دوستانم مهاجرت کردند اونجا توی سالن انتظار فرودگاه چهار تا دختر با شال های رنگی با لیوان های قهوه به هواپیماها نگاه می کردند و جرعه جرعه قهوه می خوردند.انقدر عمیق نفس می کشیدم که اشک هایم سرازیر نشه می دونم که مریم رفت دنبال آرزوهایش و قطعا به آرزوهایش میرسه حالا شمار دوستای اون طرف آبی مون از شمار دوست های این طرفی بیشتر است.نعیمه میگه ایران دیگه به درد نمی خوره شماها هم بالاخره می برید و می یابید اینجا و من هر بار چتمون که به اینجا می رسه یک بغض وحشتناک راه گلویم رو می بنده حالا شمار دفعه هایی که توی فرودگاه امام همدیگه رو می بینم خیلی زیاد شده مریم که رفت نفر بعد فاطی بود که پرید رفت یک جای سرد و دور نروژ خیلی کشور سردیه و من نگران فاطی سرمایی ام که از اول مهر سرما می خورد تا شب سال نو هر دو تاشون رو با اشک بدرقه کردم و تمام راه تا خونه به فاصله ها لعنت فرستادم.کاش ایران جای بهتری بود برای زندگی و سقف ارزوهامون این همه کوتاه نبود .

فندک صورتیم رو گم کردم.از ایستگاه مترو که بیرون می یام خطی ها درست مسیری که من می خوام بروم رو صدا می زنند اما دوست دارم پیاده برم. توی رقص پولک های رسیده و جدا شده درخت های ون از پیاده راه با برج های سر به فلک کشیده مستقیم راه می روم و علی زند وکیلی توی گوشم فریاد می زنه باورم کن .باورم کن .این خیابون این پولک های رقصان این موقع سال برای من پر از خاطره اند دوست دارم همین طوری راه برم و موزیک گوش بدهم.یادم می مونه که دست خالی نباشم از آقای فروشنده می خواهم بهم چند تا ۵۰۰تومنی بده بعد هم با دو تا کیسه بزرگ خرید تنقلات مدت ها زیر چتر اقاقی های بنفش خوش رنگ می مونم از خوشه های اویزانشون عکس می گیرم رو به لنز جلوی دوربین گوشیم لبخند می زنم تا ردیف دندون های سفیدم بدرخشند و دور چشم هایم چروک های ریز باشه و بعد چلیک عکس می ندازم.این همه راه اومدم که خودم رو فراموش کنم که این آزاده نالان و تنها و بارون خورده رو لابه لای برگ های درخت های چنار پیر باغ رها کنم بره برای خودش بازی کنه و برگردم .

حالا لابه لای کامنت های هر پست .کامنتی وجود داره که روزی صد بار می خونمش هی چشم هایت پر از اشک میشم هی خاطره های خوب یادم می یاد و هی دلم غنج می زنه از داشتن همین چند خط مررسی که هستی همین چند تا خط توی روزهایی که اکسیژن کم میشه خیلی انرژی بخشه خیلی زیاد .