تموم شد خلاص

سلام 

رفتیم کافه.روی میزهای چوبی با بوی عود و قهوه نشستیم موبایلم رو زدم به شارژ گفت :چرا پاور بانک نداری ؟گفتم نمی دونم شاید یکدونه خریدم الان که پریز برق هست بعد هم گوشی رو همون جا روی میز گذاشتم و رفتم دستشویی .از بوی چوب خوشم می یاد توی آیینه که نگاه می کنم تازه یاد خواب دیشب می افتم. خونه خاله شیرین بودیم نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود اما مثل قدیم ها که می رفتیم خونشون و نذری داشتند خونشون شلوغ بود .داشتم یک برنامه زنده رو پوشش می دادم لم داده بودم به دیوار و تند و تند تایپ می کردم برنامه که تموم شد با آرزو یک عالمه درباره بچه اش که قراره ۲۲اردیبهشت به دنیا بیاد حرف زدیم نگران بود کارش رو از دست بده شکمش هم کلی بزرگ شده بود.بچه ها که سرگرم خبر خوندن شدند رفتم بیرون یک عالمه از بچه های همکلاسی مدرسه ام بودند طیبه رو خوب یادمه چقدر که از این دختره متنفر بودم . دوستش نداشتم با دو تا خواهرش بیرون بودند.جمعیت که رفت مامانم .و دیدم یک نوزاد توی بغلش بود چشم های بچه بازی بود اما خیلی کوچولو بود خیلی کلاه نوزادی هم سرش بود.من بچه رو بغل کردم تا مامانم بره .نوزاده چسبیده به بغل من بهش پستونک دادم . مشغول کارهام شدم .دختر خاله شیرین دوتا ظرف غذا به سمتم گرفت . گفت :فکر کنم برنج کم باشه اما مرغش زیاده از دیدن رون مرغ های چرب کن یک وجب روش ررغن داشت در آشوبه گرفتم هیشکی بچه ای که بغلم بود رو ندید فقط یک پسر ۶یا ۷ساله گفت بچه اته؟؟گفتم ببین چقدر کوچولو . خوشگله بغلم  و باز کردم تا نوزادم  رو ببینه 

بدترین کار دنیا اینه که خودمون رو درگیر آدم های اشتباهی کنیم.وقتی دیگه پروفایلش رو نگاه نکنی وقتی اصلا برایت مهم نباشه که کجاها با هم رفتید چه خاطره هایی با هم دارید وقتی خاطره های جدید جای قبلی ها رو می گیره و خیلی هم ‌‌‌‌‌‌‌پر رنگه یعنی اون آدمه برات تموم شده و خلاص.

 

 

ساندویچ پرستو رو یادته؟؟

سلام 

چقدر منتظر یک خبر خوبم یک خبری که خیلی وقته باید بیفته و باید دیگه بیفته.مررسی از کامنت هاتون کامنتهای خصوصی رو واقعا نمی دونم چطوری باید جواب بدهم آدرس ایمیل بگذارید خب .ملیکا جان من رو با یک نفر دیگه اشتباه گرفتی به خدا من به تو و اصفهان نبودم.هیچ کدوم از جاهایی که گفتی رو نرفتم و اصلا بلد نیستم.

من فوبیای جنگ دارم خدا کنه توی هیچ کجای دنیا هیچ موشکی شلیک نشه هیچ بچه ای یتیم نشه هیچ سربازی شهید و جانباز نشه دعوای سیاست مدار ها سر پور و قدرت بیشتره اما آدم های بدبخت و بی گناه این وسط کشته می‌شوند.دوست ندارم از جنگ بنویسم خبرها رو با بغض مرور می کنم خدا کنه جنگ نشه .الهی آمین 

این روزها هر جای خوشگلی رفتم عکس و استوری گذاشتم اینستا که همه اش رو هم دوست داشتم و دارم.قرار های جدید جاهای جدید تجربه های جدید خوراکی های جدید خلاصه که تغییر رو از خودم شروع کردم تا روز تولدم هم تایم دارم برای اینکه نتیجه کار رو ببینم مطمینم که نتیجه اش عالی میشه.

چقدر خوبه هوا سرد و زمستونی شده .دلم می خواهد بود زود برام کامنت بگذاری کامنت های طولانی که خیال کنم شونه به شونه هم داریم توی خیابون آزادی راه می ریم تا سر ساندویچ پرستو و من ریز به ریز اتفاق ها رو برایت تعریف می کنم .

هنوز هم همون آزی ام

سلام

تنبل شدم یک آزاده تنبل و صد البته بی انگیزه که اصلا دوستش ندارم چون با آزاده واقعی زمین تا آسمون فرق داره.چرا دروغ راستش از تظاهر کردن و ادای ادم های قوی رو در آوردن خسته شدم .قرارم از اول هم این بود که اینجا دروغ ننویسم و خود واقعیم باشم .امروز توی توییتر اعتراف کردم که چقدر بدبخت شدم که یک رفیق ندارم.برای من که حرف زدن از نان شب هم واجب تر و حیاتی تر است اینکه کسی نیست باهاش حرف بزنم خیلی فاجعه است .از حرف زدن با آدم های دور و برم می ترسم چون بارها قضاوتم کردند و حرف تایم رو با همون کیفیتی که توی درد دل هایم براشون تعریف کرده بودم رویم بالا آورده اند.نقژه ضعف هام رو یک اهرم کردند برای بیشتر آزار دادنم و کلا چشمم رو ترسوندند .خلاصه که از خدا پوشیده نیست از شما هم پوشیده نباشه با ابن همه ادعا ودک و پوزم رفیق ندارم.

نوشته داره بارون می یاد می دونم حواسم به پنجره بود که دونه های بارون شر شر می ریخت روی گلدون ها غنچه های رز زردی که تازه خریدم حسابی غرق آب شده‌اند اما حال ندارم جوابش رو بدهم حتی پنجره اش رو باز هم نمی کنم که پیام هایش تیک نخوره وبعدا بخواهم جواب پس بدهم که ااا چرا خوندی و دیدی و جواب ندادی اصلا حال و حوصله هیچ کسی رو ندارم.گزارش هام مونده وحس و حال نوشتن ندارم یک عالمه با گلدون ها بازی می کنم اما باز هم حال و حوصله ام سر جایش نمی یاددلم هیچ خوراکی نمی خواهد هیچ کجا هم دوست ندارم برم همین طوری ول باشم خیلی هم خوبه والا بسه اینقدر استرس کشیدم .

 تلگرام فیلتر میشه یا نمیشه. و نمی دونم اصلا هم برایم فرقی نداره اما از اینکه یک نفر سوم نفهم درباره  یک گروه بزرگ از آدم ها تصمیم میگیره حالم بد میشه خدا رو شکر که وبلاگ رو کاری ندارن نوشتن رو از من بگیرند رسما می میرم.علی رضا شیرازی کلی درباره پیام رسان های داهچخلی و خارجی به سوالات جواب می ده و چقدر هم خوب توضیح می ده و نیم. جوابی برای آرشیو اون یک سالی که منهدم شد نداره خیلی ها معتقدند که دوران وبلاگ نویسی سر اومده . تموم شدن اما اینجا هنوز گوشه دنج و امن منه کن می تونم راحت بنویسم که خودم باشم 

روز سیزده بدر وقتی داشتم برنج می شستم برادرم موضوع خواستگاری رو به بابا گفت داشتم زیر چشمی بابا رو نگاه می کردم پشت به یخچال نشسته بود و توی لیوان خودش چایی لب سوز میخورد با دو تا قند.داداشم گفت برای خانمی که دو سال است همکارش است بریم خواستگاری و بابا هم گفت چشم شماره خونه عروسک رو به مامانت بده تا زنگ بزنه و وعده بگیرد .بقیه اتفاق ها هم رو دور تند برگزار شد و شب ۱۷فرو دین با سبد گل و شیرینی و شیتان پیتان رفتیم خواستگاری و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد .از قبل خودشون دوتا برای زندگیشون به توافق رسیدن بودند و تمام انشالله که همه خوشبخت بشوند این دو تا پرستوی عاشق هم روش خوشبخت و شاد باشند امین.

میگم هیچی ننوشتم میگه خسته نباشی را اثر من رو بپیچون دلو خنک باشه که ترسیدی که حیا کردی میگم اصلا حسش نیست.میگه حست رو ترمیم کن دور بشی فاصله بیفته دیگه برگشتنش خیلی سخته حرفش رو قبول دارم اما نمی دونم باید چی کار کنم.با خواهرم قرار پیاده روی می گذاریم یک دور پارک رو درباره خواهر شوهرش حرف می زنه و من اصلا حواسم نیست در و به کل های زرد و سفید نگاه می کنم به حرف های که دیشب بینمون رد و بدل شد به اینکه چرا آدم ها اینقدر زود عوض می‌شوند و هیچ جوابی پیدا نمی کنم .

دیگه با قلیون حال نمی کنم برای همین هم قرار سفره خونه رو کنسل می کنم یک عالمه کتاب نخونده دارم که حال خوندنشون رو هم ندارم دوست دارم پتوم. و بپیچم دور خودم و بخوابم رویا ببافم و توی رویاهام آفتاب بگیرم.

یک ساعت جلو سینما منتظر موندم هر بار که زنگ زدم ولی زنگ خورد تا بالاخره جواب داد گفتم دیگه منتظر نمی مونم . میرم خیلی هم جدی سوار تاکسی شدم نه اینکه خیلی کار مهم داشته باشم ها نه اصلا ولی از ایستادن بلاتکلیف توی توی مکان پر رفت و آمد حالم بد شده بود.از اینکه یک نفر به خودش اجازه بده مزاحمم بشه واقعا حالم بد شده بود.مرتیکه نفهم ول کن هم نبود من نمی دونم این آدم ها چه مرگشونه دیوث اند واقعا .از آدم هایی که احساس عدم امنیت رو دامن می زنند متنفرم نه که خیلی امنیت داریم این نفهم ها قوز بالا قوز شده اند .

یک عالمه تو باد راه رفتم موهام رو پریشون کردم .. به دوربین لبخند زدم عینک لاکچریم رو روی موهام گذاشتم به افق خیره شدم خلاصه که کلی خندیدم و عکس گرفتم بعد هم رو به دریاچه یک نهار خوشمزه خوردیم که خیلی هیجان انگیز بود.ب ای هزارمین بار بهم گفت خدایی تو چند تا مانتو داری هر بار یک. رنگی هستی و من بلند بلند خندیدم از اون خنده های سرخوشانه مست که دنیا رو به هیچ کجام حساب نمی کنم از همون خنده های خوب .

پ.ن:هیشکی من رو بلد نیست 

خواستگاری نوشت

سلام 

رفتیم خواستگاری و همین جلسه اول از عروس خانم جواب بعله رو گرفتم. داستان خواستگاری رفتن و چک و چونه برای مهریه و اینها بمونه برای یک فرصت مناسب من بشینم ریز به ریز همه چیز رو تعریف کنم.فقط اینقدر بگو که با اجازه بابام خودم بریدم و دوختم.بابام گفت حقا که راست می گویند آزاده شش تا دختر کچل داشته باشه یک شبه همه رو شوهر میده 😂😂خلاصه که زبون ریختم حسابی و جلسه اول درباره مهریه هم حرف زدیم و تمومش کردیم فقط چون داداش عروس خانم اش بر نداشت و خواهر من هم نبود با خانم برادرم قرار شد یک نوبت دیگر برای بعله برون بریم خونشون وتمام.انشالله همه دختر و پسرها خوشبخت باشند برادر کوچولوی من و همسرش هم همینطور آمین .

پ.ن۱:من هنوز هم آزی ام .همون آزی با چشم های گرد.هنپز هم بلدم الویه های خوشمزه درست کنم و با گوجه و خیار شور و جعفری رویش گل درست کنم.چقدر خوب همه خاطره ها رو مرور می کنی من این طرف با خوندن هر جمله برود قلوپ اشک میریزم و خوشحالم که نامه نوشتن هام رو یادته دوست دارم باز هم برایت بنویسم و ایمیل کنم.

پ.ن۲:ما هرگز متعلق به این دنیای بی رنگ و بو نبودیم هرگز 

ومن مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید

سلام
چهارشنبه ها برای من روز شانسه روز خوب .دیشب به یکی از بچه ها گفتم ااا فردا چهار شنبه دوست داشتنیه و من نمی دونم باید چی کار کنم.این اولین چهارشنبه دوست داشتنی بدون تعطیل در سال جدید محسوب میشه ولی ذوق . شوق داشتم که بگه ایول برنامه بریز برای چهارشنبه اما یک جور یخی جوابم. و داد که کلا گند خورد توی ذوقم هزار بار به خودم گفتم حال خوشم. و به حال بقیه گره نزنم ها اما باز هم این غلط اضافه رو مرتکب میشم.حالا هم عیبی نداره ها کلا نمی خواهم این همه تیکه و پاره شدن های پی در پی ام رو با خودم بار بزنم و این طرف و اون طرف ببرم چه کاریه خب. خلاصه اینکه امروز چهار شنبه. وست داشتنی محسوب میشه و من خوشحالم که می دونن یک. وز خوب برای خودم بسازم .

ساعت ۹قرار داریم باید زود و تند سریع ببینمش می دونم که این ماه هم من برنده نمیشم اما خب عیبی نداره حتما یک ماهی که خیلی پول لازم هستم قرعه به نام من در می یاد.از حساب و کتاب کردن متنفر بودم اما حالا چند وقتی هست که حساب و کتاب ریال به ریال پول هایم. رو دارم و اصلا یک وضی شده که بیا و ببین.خلاصه که فروردین ماه تا من رو دق نده تموم نمیشه والا به خدا. راس ساعت ۹صبح جلوی بانک همدیگه رو دیدیم و کارهامون تا ساعت ۹و نیم تموم شد به همین راحتی بعد هم گلوله برگشتم خونه تا لازانیا درست کنم .این چند وقته چنان تبحری در پخت و پز لازانیا پیدا کردم که می دونن یک مغازه لازانیا فروشی. و راحت اداره کنم .

آقای بی ربط ول کن نیست.نمی دونم چرا فکر می کنه دارم ر ایش ناز می کنم.اصرذ نمی تونم رفتار و کردارش رو هضم کنم و دلیلی نمی بینم که چنین آدم سختی رو تحمل کنم.برای اولین بار در زندگیم بدون رو دربایستی گفتم نمی خوام و تمام .برای من که عطش آشنایی با ادو های جدید رو دارم کار سختی بود پس زدن یک آدم جدید و این همه خاص اما خدایی این روزها دیگه حال و حوصله آدم هایی که از قبل می شناختمشون رو هم ندارم چه برسه به آدم جدید والا به خدا.حالا ول نمی کنه از اس ام اس و پیام گرفته تا تماس های دو به دقیقه از و این سوال چندشناک که کجایی شما؟؟به تو چه من کجام اصلا رفتم ول بگردم رفتم دنبال کار خلاف والا هی می پرسه کجایی شما ؟؟خلاصه که رک و پوست کنده گفتم آقای عزیزم شما رو بخیر من رو به سلامت نمی خوامت ولی باز هم ول نمی کنه گیری افتادیم ها .

دلم شور می زد اما این بار با خودم عهد بسته بودن زیاد بهش فکر نکنم ولش کنم به امان خدا بالاخره یک اتفاقی می افتاد دیگه با همه بی خیالی هام اما از به های ساعت که از دوازده می گذشت و چراغ ها دونه دونه خاموش میشدند یک خط ب. مثل مار توی دلم راه می افتاد تلاش داشت از راه نای بالا بیاد توی گلوم گیر می کرد نه می دونستم نفس بکشم نه داد بزنم من اشک بریزم می دونید هزار بار به این فکر. کردم که با وجود این همه دوست و رفیق و آشنا و این نوع شبکه های اطلاع رسانی مختلف که توی همه شون هم حساب کاربری دارم چرا یک نفر نیست که بتونم رک و پوست کنده همه این اتفاق ها رو برایش تعریف کنم که تهش نگه خاک تو سرت تو خودت مرض داری تو ناشکری ت. خودت کرم ریختی چرا مثل بقیه سرت رو نمی ندازی پایین و زندگیت رو ادامه نمی دهی؟؟یا ته ته تهش میگه نمی دونم والا خودت می دونی و این جمله من رو آتیش بزنه که لامصب اگر من می دونستم که به تو نمی گفتم بیشعور .خلاصه که خون به جیگرم بودن رو با گوشت و پوستم احساس کردم و هنوز هم امیدوارم اما نمی دونم به چی یا چی اما خب امیدوارم دیگه.

سرم رو من برمی گردونم تازه می فهمم که شدم سوژه عکاسی لبخند می زنم و می گم خب بگو داری عکس می ندازی همه رو باید برام بفرستی .میگه چرا با لیوانت حرف می زدی؟؟میگم نسکافه است دیگه با نسکافه باید راز و نیاز کرد.میگه اگر هر روز برایت نسکافه بخرم می یابی اینجا رو به روم بشینی با نسکافه ات راز و نیاز کنی؟؟میگم نه حال و حوصله ندارم کلافه ام .میگه چرا کلافه مگه چه اتفاقی افتاده ؟؟میگم تو فقط همون آزاده ای رو می بینی که من دلم می خواهد ببینی نه کمتر نه بیشتر آزاده خندان و خوشحال و سرزنده و من شاد که دنیا رو فانتزی میبینه و سیاهی ها به چشمم توی زاد.این آزاده فقط یک بخش کوچولو از آزاده واقعیه ولی تو فقط و فقط همین بخش رو دوست داری اگر هر روز بیام دیگه خودم نیستم دارم برایت فیلم بازی می کنم و من نمی خواهم ادا در بیارم تا تو خوشت بیاد.

هزار بار اومدم بنویسم اما باز هم جلوی خودم رو گرفتم نوشتن رو دوست دارم اما از قضاوت شدن حالم بد میشه به دعا به انرژی مثبت و به امیدواری احتیاج دارم .

پ. ن ادم ها صبور یه خصوصیت عجیب دارن ... 

بی نهایت لبخند می زنن ...
این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده ... اینکه «هر زخمی زدی ، هر‌ چیزی که گفتی فدای سرت ...
من فراموش می کنم »...
ولی آدم های صبور هیچوقت هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن ...
زخمارو می شمارن ...
حرفارو مرور می کنن و همچنان لبخند می زنن ‌...
یه روز که صبوری دیگه جواب نداد ، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت می کنن ...
انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی ...
آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت...

اولین پست طولانی ۹۷

سلام
تعطیلی های کشدار عید نوروز هم تموم شد.هیچ برنامه ای برای سال جدید نچیدم فقط خوش و خرم شب ها تا صبح بیدار بودم کتاب خوندم توییتر بازی کردم چرخ زدم توی کانال های تلگرامی یک عالمه خریدآن لاین انجام دادم و تا مرحله پرداخت پول پیش رفتم ولی اوکی نکردم چون پول نداشتم روانی هم نیستم والا و سعی کردم دست کم برای خودم سوهان روح نباشم همین.

چند شبی هست افتادم رو دور خاطره بازی هی خاطره های خوب رو برای هم مرور می کنیم هی نیشمون باز میشه برای هم استیکرهای خنده می فرستم بعد هم نمی دونم چی میشه که دعوتش می کنم به یک گپ دو نفره تا دیدنش قلبم گروپ گروپ صدا می کنه برای من که ادعام میشه کمپوت اعتماد به نفس هستم این حجم از هیجان اصلا قابل باور و هضم نیست خدا رو شکر که مانتوی سبک پوشیدم پله ها رو من بالا می یام برایش پیام می فرستم و تا سین بشه و بفهمم کجاست چند دقیقه ای طول می کشه توی آفتاب داغ هشت فروردین توی میدون ولی عصر با هم قرار می گذاریم از دور که می بینمش یک لبخند پت و پهن نقش می بنده روی صورتم حالا اصلا مهم نیست شالم روی سرم باشه اجازه می دهم باد با شالم بازی کنه و عرض خیابان ولی عصر رو با خنده طی می کنم اون طرف خط کشی عابر پیاده دو تا چشم عسلی براق منتظرمنند راه می ریم و من زبون می ریزم هنوز هم توی رگال های مغازه ها دنبال لباس گل گلی و نارنجی می گردم و کمتر از ۳دقیقه همه اتفاق ها رو توضیح می دهم .همیشه حراج های ولی عصر رو رد می کنیم از قصد جلوی مغازه تندرست و مینیاتور نمی مونم دلم نمی خواهد خاطر خوش بعد از ظهر روز تعطیل حسرت بشه و هی غصه بخورم که چرا اون مانتو گل گلی رو همون وقتی که دلم خواست نخریدم خلاصه که قرارمون میشه یکی از پاتوق های روزهای خوشمون به صرف چایی تازه دم و کیک شکلاتی خوشمزه اونقدر کوچولو و ریزه میزه شدم که روی کوچکترین میز کافه جا میشم هنوز هم از نگاه کردنش به چشم هام و تعریف از رنگ لباسم و رنگ شالم پر از غرور میشم .از کار حرف می زنیم و اصلا به روی هم نمی یاریم که سه ماهی هست که خودمون رو از این گپ و گفت های حال خوب کن محروم کرده بودیم خوبیش اینه که هر دو تامون وقتی پیش هم هستیم خود خودمونیم بدون اینکه فیلم بازی کنیم .حرف هامون تموم نمیشه از میدون فاطمی تا میدون فردوسی با هم پیاده می آییم و ریز ریز حرف می زنیم باز هم دوست دارم حرف بزنم تا دروازه دولت رو هم پیاده می ریم و اعتراف می کنم بی ربط ترین آدم عمرم ازم خواستگاری کرده و غش غش می خندیم.باورم نمیشه که بعد از این همه وقت این همه ندیده گرفته شدن باز هم برگردم از روی پله ها نگاهش کنم و اشک جمع بشه توی چشم هام ما دخترها چقدر بیچاره ایم واقعا.بقیه راه توی مترو به دست فروش هایی نگاه می کنم که تلاش می کنند جنس های مونده شون رو به یک سوم قیمت قبل از سال نو بفروشند.و به این فکر می کنم که کاش قلب نداشتم .

روبان رو اندازه می زنم و بعد هم با قیچی می برمش .تخم مرغ رنگی ها هم آماده اند ولی من ازشون خوشم نمی یاد از تخم مرغ رنگی اصلا خوشم نمی اومد هیچ وقت برای همین هم همون روزهای اول دو سه تاشون رو بخشیدم به بچه های فضولی که هی دست می زدند به محتویات سفره هفت سین و هی می پرسیدند این چیه اون چیه روبان رو چسب می زنم و منتظر می مونم تا چسب کار خودش رو انجام بده باید به سنبل ها هم آب بدهم امسال یک عالمه سنبل داریم سفید و صورتی و بنفش و قرمز چه حیف که این گل های خوشگل زود عمرشون تموم میشود و باید برای دیدن روی ماهشون یک سال صبر کنیم.امسال هیچ زنبقی برای خودم نخریدم و هیچ زنبقی هم هدیه نگرفتم رفت تا سال دیگه چقدر خنگ بازی در آوردم که برای خودم زنبق نخریدم از بس که ماه های پایانی سال ۹۶وحشتناک و سیاه بود. روبان خوشگل حالا انگار دست هایش رو باز کرده و دور تا دور سبزه رو بغل کرده .چقدر رنگ سبز خوشگله و سر زندگی می یاره من دوستش دارم .با بابا قرار می گذاریم سر یک فرصت خوب خاک گلدون ها رو عوض کنیم دلم گلدونی می خواهد که گل داشته باشه گل های ریز ریز توی حیاط روزنامه قبلی مون یک گل های ریز و زردی بود که خیلی خوشگل بود بهار که میشد حیاط روزنامه غرق میشد در گل و سر زندگی من که خیلی دوستشون داشتم دلم می خواهد از اون گل ها داشته باشم اما اسمش رو بلد نیستم باید یک روز برم بازار گل اونجا حتما از این گل ها هست.

لابه لای مهمون بازی ها و شب ها بعد از ساعت یک و نیم فرصت خوبیه برای جواب دادن به پیام های تبریک سال نو و آرزوهای رنگی رنگی .گروه بچه های دانشگاه رو اصلا دوست ندارم و خیلی وقته که پیام هایش رو نخوندم .فریا نمی دونم چی شده ولی پایش شکسته نسیم همچنان مسخره بازی در می یارم و نالانه که صبح ها سر کار می رود و عصرها هم باید برگرده خونه .مجتبی با دختر خواهر آناهیتا یکی دیگه از بچه های کلاسمون عقد کرده و الان مزدوج شده اند عکس های محضر رو هم خاله عروس توی گروه گذاشته بود.راحله همکلاسی ما نبوداما دوسه بار اومده بود سرکلاس هامون و با بچه ها روابط حسنه ای داشت کلی پست سیاسی و اجتماعی گذاشته بود که همه رو نخونده رد کردم رفت و آخر سال میخک‌خدا خافظی کرده بود و گفته بود داره مهاجرت می‌کنه و از این حرف ها اووه چقدر اتفاق های جورواجور افتاده بود و من خبر نداشتم ۵هزاز تا پیام گروه همکلاسی که صفر شد  بالاخره خیالم راحت شد.اها شب های اول با پرت و پلا ترین آدمی که توی عمرم می شناسم چت کردم.من قبلا هم تجربه آشنایی نزدیک با نظامی ها رو داشتم از شنیدن کلمه ماموریت قلبم هزار پاره میشه از اینکه میگن باید بریم ما نیروی نظام هستیم و فقط باید بگیم چشم حالم بهم می خوره.حالا فکر کن توی این هاگیر واگیر جنگ های داخلی و خارجی با این همه استرسی که خودم دارم با یک نظامی سپاهی طور آشنا بشم که یک پایش سوریه است یک پایش یمن از اینهایی که شهادت رو دوست دارند که هیچ هی ریسک می کنند که شهادت نصیبشان بشود.همه چیزمان با هم فرق داشت از نوع نگاهامون به دنیا تا مادیات و معنویات و نوع اداره حکومت کشور و هر چیزی که فکرش رو بکنید .خلاصه که نه هیجانش رو دوست داشتم و نه ریسک پزیریش رو برای همین وقتی رک و پوست کنده بهش گفتم نه و دیگه نمی خوام با هم حرف بزنیم یک عالمه دلیل آورد و قول داد که کارش رو عوض کنه که دیگه سوریه نره و این صوبتا ولی حتی اگر همیشه تهران می ماند هم نمی تونستم دوستش داشته باشم اون برای چیزی می جنگید که من بهش اعتقاد نداشتم و ندارم.

هر دو تا خواهر هام رفتن مسافرت اعتراف می کنم که دوست داشتم برم و درگیر اهم و مهم شدم حالا تنهایی باید برای مهمون های سالی یک بار بابا و مامان شام و نهار درست کنم به ندرت آدم هایی که می آیند خونمون رو دوست دارم سوال های تکراری حرف های تکراری مثل آدم ماشینی ها چایی دم می کنم ظرف میوه رو پر می کنم جاهای خالی شیرینی رو جایگزین می کنم توی ظرف آجیل پسته میریزم و به سوالات مسخره اشون که واقعا مرزهای زندگی خصوصی آدم رو جا به جا می کنه از بس شخصی  است با لبخند جواب می دهم .

فنجون چایی که می گذارم جلویش با هم چشم توی چو چشم میشویم .موهام رو با کلیپس پشت سرم جمع کرده ام بلوز و شلوار مشکی پوشیده ام.خاله فرشته به قد و بالام نگاه می کنه و میگه دیگه بسه خاله خیلی لاغر شدی اصلا نگاهت می کنم یاد اون آزاده تپل و مپل می افتم چیه شدی دو تا پاره استخوان .بشقاب های میوه رو می گذارم رو میز عسلی و لبخند می زنم می دوم الان گودی زیر چشم هایت پف کرده و ردیف دوم هایم مشخصهمیگه برای من کیوی پوست بگیر با سیب پرتقال رو می گذارم توی ظرف بعد هم یک سیب زرد خوشرنگ انتخاب می کنم .مامانم داره درباره بچه ها حرف می زنه بابام درباره کار و بار سوال می پرسه از اینجایی که من نشستم صورتش توی ضد نوره الان فقط موهایش رو می بینم و اون طره ای که رفته بالا و یک پیچ خورده و افتاده روی پیشونیش درباره بازار نفت و گاز حرف می زنه و از خرابی اقتصاد می گوید صدایش رو می شنوم اما کار خودم رو می کنم سیب پوست می گیرم بعد هم کیوی ها رو حلقه حلقه برش می زنم یک چنگال می گذارم روی میوه های خورد شده و بشقاب رو می گذارم روی میزی که رو به رویش گذاشتم فنجان چایی رو هم بر می دارم و با پیش دستی پر از پوست میوه به سمت آشپزخونه می روم.خاله فری میگه یک لیوان چای کمرنگ بیار مامان جان و من یک چشم بلند بالا می گم.تا چایی بریزم و برگردم موبایلش زنگ خورده مثل همیشه نیم خیز میشه معذرت خواهی می کنه و می ره توی حیاط تا حرف بزنه بابا میگه ظرف میوه اش رو برایش ببرم با یک لیوان چایی. دستش توی موهایش است داره درباره شمال حرف می زنه لیوان چایی رو می گذارم روی پله هایی که می ره سمت پشت بام و بهش لبخند می زنم دو تا زنبور بالای گلدون ها هستند از ترس خودم رو مچاله می کنم و سرم رو می دزدم میگه ای ترسو و من می خندم میگه چقدر تغییر کردی مورد عجیب آزاده شدی باورت نمیشه وارد شدیم نشناختمت میگم وا من که همونم میگه نه یک آزاده دیگه شدی با چشم های درشت و یک لبخند من این آزاده رو دوست دارم ولی به جای مشکی قرمز بپوش مگه تو دختر گل گلی نبودی ؟؟

 

همه تعطیلات شب ها تا دیر وقت بیدار بودم و صبح ها اگر مهمون نهار نداشتیم تا لنگ ظهر خواب امسال نه کسی بود چت کنم نه باید شش دانگ حواسم جمع خبرهای دم به دقیقه ای میشد .خودم رو کامل سپردم به جریال سیال فضا و هیچ تلاشی نمی کنم .برای نوشتن این پست یک عالمه زمان گذاشتم شاید از دوم سوم عیده که دارم می نویسم و تموم نمیشه الان بعد از نهار روز سیزده به در است امسال تنها سالی است که خونه ام همه سال های پیش روزنامه بودم و امسال دیگه روزنامه ای نیست .نمی دونم تقدیر برای از این به بعد چی رقم زده ولی اگر انگ ناامیدی بهم نمی چسبونید اصلا قدرت مبارزه و جنگندگیم رو از دست دادم دیگه رسما حال و حوصله اتفاق های جدید رو ندارم هر چی پیش بیاد خوش است .

 

برای تو :مررسی ازکامنتت اونقدر خوشحال شدم که حتی گریه هم کردم مررسی مرررسی مرررسی مرررسی ممنونم که هنوز اینجا رو می خونی هزار بار بیشتر کامنتت رو خوندم دلم برایت تنگ شده.

پ.ن:دلم آرامش می خواهد چیزی که این چند وقت همه اش از من فراری بوده دوست دارم دستش رو بگیرم و آروم بشینم کنارش بعد دیگه ه. اتفاقی افتاد مهم نیست .

سال نو و مانتو گل گلی و باقی قضایا

سلام
تولد بهار مبارک.ارزو می کنم سال ۹۷سال برآورده شدن همه ارزوهاتون باشه الهی آمین .

هی اومدم بنویسم هی حال و حوصله نداشتم از روزهای کشدار آخر سال که تموم نمی‌شدند از کفش های صورتی چرکی که یکهویی مال من شد و اونقدر ذوق داشتم که کفش های قدیمی ام راهمان جا انداختم توی سطل  زباله مغازه و با کفش های جدید روی سنگ فرش ها راه رفتم با ذوق به مردم و هیاهوی خرید روزهای آخر سال نگاه کرد و عمیق تر به قلیون پک زد. حالا که فکرش رو می کنم نه اینکه بگم روزهای سخت رو یادم رفته و اون لحظه هایی که داشتم از دلشوره و استرس خفه خون می گرفتم رو یادم رفته نه به خدا عمرا اگر یادم بره چه عذابی کشیدم ولی خب گفتن از اون روزها و اون لحظه ها فایده ای ندارد خوبی ماجرا اینه که عبورکردند هر چند بخش عظیمی از من رو با خودشون به فنا دادند اما عبور کردند و گذشته اند. روزهای آخر سال هم در بی خبری گذشت هیچ برنامه ای ندارم هیچی در هیچ مرحله از زندگیم به اندازه الان بی برنامه و بی انگیزه نبودم .رفتم آدم ها رو دیدم یک گوشه ایستاده ام و به جنب و‌جوششون نگاه کردم و فقط فقط فقط تماشاچی بودم در این حد و انداره.امسال حتی برای سفره هفت سین هم برنامه ریزی نداشتم.

این شبکه های رنگارنگ اجتماعی هم خیلی خوب هستند ها نمونه اش همین اتفاقی که برای من افتاد و بعد از سال ها یک دوست عزیز و قدیمی پیام داد باورم نمیشد که اینقدر خنگ شده باشم که دوستم با اون همه خاطره های رنگی رنگی و چاقالو رو یادم رفته باشه .آخ که اون دو ساعتی که با هم اس ام اس بازی کردیم چقدر خوب بود.چقدر از خوشی اشک ریختم همه خاطره های ده سال پیش مثل یک فیلم روی دور تند از جلوی چشم هام عبور کرد از اولین باری که توی میدون ولی عصر جلو سینما قدس قرار گذاشتیم و تا پل همت پیاده روی کردیم و توی یک رستوران به اسم توت فرنگی پیتزا خوردیم حتی یادم بود که اون روز رفته بود دندون پزشکی و برای بار اول من همه پیتزا مخلوط مخصوص توت فرنگی رو خوردم.خوردم اون رستورانه الان دیگه نیست به جایش یک نون فروشی باز شده .  شیرینی خاطره های مشترکمون زیاد بود و هیجان زده بودم که اصلا یادم نموند بپرسم چی شد که یکهو تموم شدیم من حالا بعد از ده سال رسیدیم بهم گفت چند بار اومده جلوی محل کارم ولی خب من کارم رو عوض کرده بودم و نبودم روزهای آخر ۹۶با این خاطره بازی شبانه خیلی شیرین تر تر شد رویم نشد بگم بیا باز هم ببینمت ترسیدم آزاده ده سال بعد رو ببینه حالش بد بشه .

خونه تمیز و مرتبه امسال خودم بودم همه کارها با نظارت مستقیم خودم انجام شد همون قدر که عاشق آشپزی کردن و پختن غذاهای رنگی رنگی و خوشمزه ام از کارهای خونه متنفرم با این حال خودم دنبال پرده گشتم از مولوی و زرتشت تا عبدل آباد رو رفتم و بالاخره توی گرداب قیمت های نجومی یک پارچه ساده پیدا کردم با یک طرح ساده و برای هزارمین بار مطمین شدم که من اصلا زن خانه دار خوبی نیستم بعد هم چک چونه زدن با کارگاه مبل سازی برای تعویض روکش مبل ها و استاد کار بی مسوولیتی که هر دقیقه حرفش رو عوض می کرد خلاصه که تنها جایی که اذیت نکرد قالیشویی بود که سر ساعت اومدن فرش ها و موکت ها رو بردند و سر ساعت هم برگردوندند دستشون درد نکنه اون خانومه هم که اومد کمک و در و دیوار رو دستمال کشید خیلی ساکت بود و تمیز کار انجام داد.خلاصه که به عنوان یک تجربه اصلا برای خودم دلچسب نبود کارهای این مدلی اصلا به درد من نمی خوره خرید هم نرفتم چون چیزی لازم نداشتم ولی کیف و کفش زرد رو باید می خریدم برای ست کردن با اون مانتو کاربنی آبی تیره خیلی خیلی لازم بود که خدا رو شکر زود هم میسر شد و خریدمش .

اونقدر بی کار و کرخ بودم که از بیکاری لیست کانتکت های موبایلم رو چک می مردم ااا چقدر آدم بود که من بلاکشون کرده بودم و چقدر بیشتر تر آدم هایی که من رو بلاک کرده بودند.توی روزهای آخر سال توی توییتر فعال تر بودم اونقدر که بعد از باز نشر بعضی از توییت هام در فارس پلاس کلی معروف شدم توییتر رو دوست دارم ولی خوب هنوز اونجا زیاد دوست و آشنا و فالوور ندارم بدیش هم اینه که من خنگ با این خودم اکانت ساختم و بیشتر توییتری ها با اکانت های فیک می نویسند چون یک عالمه از همکارانم اونجا حضور دارند و خب نمیشه زیاد انتقادی نوشت باید کامل احتیاط رو رعایت کرد همین باعث میشه که گاهی توییتر دلم رو بزنه القصه که شب ها اونقدر خواندنی دارم که سرم گرم باشه و دیر وقت خوابم ببره .

امسال عید خواهری هم بود بیست و چهار ساعت قبل از سال تحویل رسید لحظه سال تحویل هم با اینکه همه کارهایمان رو انجام داده بودیم و سفره هفت هم داشتیم برق رفت امسال سر سفره هفت سین و لحظه سال نو هیچ چیزی نخواستم این خیلی بده که این همه این همه زیاد بی انگیزه شدم آدم ها به امید و ارزوهاشون زنده اند حالا که من هیچ امید و آرزویی ندارم یک مرده ام که فقط نفس می‌کشه درسته ؟؟

ماراتن عید دیدنی هم مثل هر سال بدون کم و کاست در حال انجام شدن است اونقدر چایی دم کردم  و میوه و شیرینی چیدم توی ظرف که الان چشم بسته می تونم پرتقال پوست بگیرم بدون اینکه ابلمبو بشه .خواهرم هام رفتن سفر و من نتونستم و نشد که با هیچ کدومشون برم امسال عید با خودم تنها بودم هنوز نهار و شام مهمون داریم نمیشه برم توی خیابون راه برم و مسیرهای جدید کشف کنم .باید برای خودم انگیزه درست کنم از این حال بیام بیرون باید راه درست کنم یک مسیر جدید و گل گلی .

میگه چیزی خریدی با بچه ها رفتی بیرون با موهام بازی می کنم و میگم نه مانتو گل گلی می خواستم اما نخریدم.اخم هام میره توی هم چون پایین موهام موخوره داره سنگینی نگاهش رو روی صورتم احساس می کنم سرم رو بالا می گیرم چشم هایش رو می دزده الکی سرفه می‌کنه و میگه چرا نخریدی میگم خیلی خوشگله مدل لباس های شهرزاد پوشیده است و خانومانه سبز و زرشکی و کرم و سفید و کله غازی هم داره و مهمتر از همه اینکه گل گلی طوره موهای نمدارم رو بی خیال میشم و میگم اوهوم و باز با هم چشم تو چشم میشیم .این بار خودمم معذب میشم مدل آزاده ای نگاهش میکنم و میگم چی شدی انگار که تازه یادش افتاده باشه سرش رو تکون میده و میگه برو بخر مانتو گل گلی رو میگم باشه ولی حالا نه خیلی گرونه عمرا این همه پول برای یک مانتو  بدهم هر چقدر هچ دوستش داشته باشم مهم نیست .میگه میخریش میگم آره بابا حتما می خواهد میخرمش اما به وقتش از جلو پنجره می یاد کنار از فضولی بیرون رونگاه میکنم پنجره درست مشرف به خیابون و کوچه است و از لابه لای درخت های کم پشت میشه همه رفت و آمد ها رو نگاه کرد حالا فهمیدم از کجا فهمیده بود به راننده اسنپ خندیدم و چرا ازم پرسید سر کوچه پیاده شدی اینجا منتظر مونده بود و من رو دیده بود.روی پاشنه پا می چرخم و میگم چه پنجره مافیایی ویژه ای دارید برام چایی می ریزه و میگه آره فهمیدی؟؟داشتم نگاهت می کردم دیدم سر کوچه پیاده شدی به راننده یک چیزی گفتی و بعد از وسط کوچه اومدی گفتم آره توی پیاده رو گربه بود از اون گربه هایی که از آدم ها نمی ترسند به راننده هم خندیدم چون پونزده  تومن کرایه دادم بیست تومن برگردوند خنگ بود.از میرداماد تا اینجا هم همه اش داشت من رو نگاه کرد مرتیکه موهام رو می بندم بعد یکهو داد می زنم ااا چی کار داری می کنی دستش همین طوری روی دکمه فلاکس موندهمو آب جوش سر ریز شده رو میز روزنامه ها رو جمع می کنم که میز رو خشک کنم میگم چی شدی دستت رو بردار من اصلا چایی نمی خورم چایی فلاکسی که اصلا بعد هم میز رو با روزنامه های باطله پاک می کنم. باید برم مامانم زنگ میزنم که کی می رسی و چرت و پرت جواب می دهم میگم من باید برم میگه هیچ وقت دیگه اسنپ سوار نشو میگم باشه چشم خودم می روم باید زود برسم مامان رو که می شناسی دم به دقیقه زنگ می زنه میگه مانتو رو کی می خری می خواهم ببینم چه شکلیه میگم تندرست داره دیگه شب برایت عکسش رو می فرستم ولی الان نمی خرمش یکم که ارزون تر شد اون وقت کیفم رو بر می دارم که برم دستشویی باید رژم رو پر رنگ تر کنم موهام رو ببندم و مقنعه ام رو مرتب سر کنم یادم هست که عینکم رو جا نگذارم. توی کشوی میزش داره دنبال چیزی میگرده بر که می گردم هنوز درگیره کیفم سنگینه تازه یادم می افته مجله ها و سر رسید رو بهش ندادم همه رو دسته میکنم میگذارم روی میز میگم مررسی که امسال کمک حال بودید انشالله باز سال دیگه همکاری خوب با هم داشته باشیم بعد هم میگم خیلی بده که ذل می زنید به چشم های آدم و هیچی نمی گویید میگه این برای تو یک سر رسید با جلد آبی آسمانی میگم ممنونم آره دیگه تا اون طرف سال نمی بینمتون باید سال نو رو هم پیش پیش تبریک بگم.میگه برایت آژانس گرفتم راننده مطمینه ولی تو هم نگاهش نکن کاش آفتاب بود عینک دودی می زدی میگم اوووه نه که چشم هام شهلاست و اینها بعد هم کیفم رو بر می دارم و می روم سمت در سر رسیدم دستمه راننده در رو برام باز می کنه سرم رو میگیرم بالا تا ببینم هنوز پشت پنجره است اما چیزی معلوم نیست راننده که راه می افته توی ترافیک چمران برایش پیام می فرستم مرررسی که هستی درجا  جواب می ده اون مانتو گل گلی رو بخر عیدی من به تو دارم جوابش رو می نویسم که یکهو یاد سر رسید می افتم روی اولین ورقش نوشته توجه کردن به حرف های کسی که چشم هایش قشنگه واقعا کار سختیه سال نو مبارک مثل اسمت همیشه آزاده بمان یک پاکت هم درست توی صفحه فروردین هست با یک عالمه اسکناس تا نخورده و شماره سریال های پشت سر هم خیلی بیشتر از پول مانتوی گلگلی که دلم نیومد به خاطر گرون بودنش بخرمش .

پ.ن :یک رابطه هایی آنقدر خوب است
که وقتی تمام می شود، دلت نمی آید که غر بزنی
گله کنی و بد و بیراه بگویی
خاطره ها را که مرور می کنی
جای بغض و دلتنگی لبخند میزنی
از همان ها که ته دل آدم را گرم می کند
آدم های مهربانمان که می روند از نبودنشان ناراحت می شویم اما،
تحمل می کنیم
آن هم برای عشقی که جا گذاشته اند
برای خاطره هایی که کنار پنجره ماند و نرفت
که یادمان می افتد غرق لذت می شویم

بعضی ها اصلا ساخته شده اند برای خوب بودن اگر رفتند سراغشان نروید، تنهایشان بگذارید تحمل بودنشان تمام شد که رفتند
در عوض برای حال خوبی که یادگار گذاشتند
برای دلگرمی روز های سختی که ماند
برای لبخند های گاه و بیگاه
برای مدتی که بودن از آنها تشکر کنید
بعضی ها همان رفیق های جنس ناب هستند...