اجازه ..... حاضر :دی
سلام
اوووووه چقدر ننوشته بودم. البته نوشتم اما نصفه و نیمه .وقت هایی که عصبانی بودم اومدم چند تا پاراگراف نوشتم چشم های اشکی شده کار پیش اومده تلفن زنگ خورده باید جواب پس می دادم برای همین هم زود جمع و جور کردم و رفتم نوشته چند پاراگرافی هم همین جوری مونده تا نوشته بعدی کلی مطلب بدون عنوان نصف و نیمه توی دفتر بلاگفا مونده که سر و ته نداره . حالا الان که منتظرم تایید نهایی صفحه بیاد و خیالم راحت است از مطلب های این شماره توی خنکای عصرگاهی ۲۲ مهرماه داشتم به بخار لیوان چایی روی میز نگاه می کردم که یکهو دلم خواست بنویسم . دوست دارم پنجره پشت سرم باز باشه و از خنکای هوایی که از پنجره وارد تحریریه میشود توی صندلیم پنهان بشوم اما بچه ها درست پشت پنجره در حال بحث درباره یک فیلم نمی دونم چی هستند و سیگار می کشند و اصلا از این بوی سیگار خوشم نمی اید. برای همین پنجره را بسته و ادامه پست را می نویسم .
این چند وقته که ننوشتم یک عالمه اتفاق های مختلف افتاد. هم کاری هم خانوادگی هم درسی هم اعتقادی ،روال عادی زندگی طی شد . که حالا تاجایی که یادم بیاد همه رو می نویسم . اول اینکه خواهرم خانه خرید و یک عالمه درگیر اسباب کشی و رفت و امد و خرید خورده ریز بودیم . البته من فقط همراهی کردم نه کار یدی انجام دادم نه پولی ولی حضور پر رنگ داشتم . الان که می نویسم جابه جا هم شدند و امان از نصاب های بد قول ام دی اف کار که دو هفته رسما اینها را سر کار گذاشته بود. خونه ای که خریده اند بزرگ و جا دار است و خب یک عالنه وسیله جدید لازم دارد بعدش هم از انجایی که خانه نوساز است همه شیر الات و سرویس ها را خودشان باید تجهیز می کردند برای همین هم این چند وقت یک عالمه اطلاعاتم درباره خرید این قبیل کالاها بالا رفت . واقعاهم صنف جالبی دارند با دنیایی از قیمت های متفاون به قول عزیز جون خدا بیامرز الهی که همه مستاجر ها صاحب خانه بشوند که خودشون دلشون می خواهد. انشالله
مراسم نذری امسال درست و درمون مثل سال های قبل برگزار شد . روز تاسوعا رفتم امامزاده باز چادر گل گلی سر کرد رفتم نشستم همان جای همیشگی خیره خیره به همون نقطه نگاه کردم نذرم رو ادا کردم قول و قرار هامون رو تجدید کردم روی بالکن ذل زدم به سوسوی چراغ ها دیگه اونقدر ساختمان ساخته اند که نمیشه تا اون دور دورها رو دید هی قول می دهم که می یام می نویسم اما باز هم هی اول وقت صفحه بلاگفا رو باز می کنم می رم سراغ خبرها و دوباره یادم میره قولم . به راضیه و مامان ایلیا و مهتاب که نگرانم شده اند و زنگ زدن و اس ام اس فرستادند دیگه خجالت می کشم . دیگه الان هر چی بنویسم رو منتشر می کنه عادت به نوشتنم رو از دست ندادم اما اعتراف می کنم تنبل شده ام چون توی اینستا گرام هم خیلی کم پست می گذارم . جونم براتون بگه که این روزها درگیر خودمم و کارم . اها راستی رفتم جواب آزمایشم رو گرفتم البته دروغ چرا توی هفته ناجا بود یادم رفته بود خانم منشی زنگ زدکه جواب حاضره و میتونه برام پیک کنه مطب دکتر و من گفتم اوکی دستتون درد نکنه پول میک رو کارت به کارت کردم دو ساعت بعد از مطب دکتر زنگ زدن که ازمایشت رسیده و امروز دکتر می بینه قرار شد ببینه و بعد من خارج از وقت اداری برم مطب همه چی اوکی بود اما چند تا خط قرمز هم وجود داشت فقر اهن از نوع شدید و کمبود پلاکت دارم که باید هم رژیم غذایی داشته باشم هم دارو بخورم . که خب در حال حاضر هر دو مورد را رعایت می کنم باشد که رستگار شوم .
آدم هایی که درباره خودشون زندگیشون و کارهایی که نجا دده اند بون ترس حرف می زنند اشتباهاتشون رو می گوین و اصلا ابایی ندارند از قضاوت شدن به نظرم خیلی آدم های جسوری هستند . باورم نمیشه این روزها روزانه هایی را می خونم که همه چیز رو می نویسه حتی خیانت حتی اینکه در آن واحد رابطه موازی داشته. حرف هایش خیلی واقعی است . خیلی واقعی . اگر هعم فرض بگیریم که دروغ میگوید که اصلا به نظرم فرض چرندی هستش . خیلی جسارت داره که همه چیز ر می نویسه . ملت همیشه در صحنه ای هم هستند که همیشه فحش می دهند . نمی دونم به کدومین حکم بعضی ها فکر می کنند که پیغمبر هستن و راه می روند و حکم می دهند . این آدم ها نشانه اند . خدایی الان کسی سلام مجانی نمی کنه خونن قصه زندگی آدم ها درس عبرت گرفتنه . همه ماها نفاط کور و سیه و تاریک توی زندگیمون داریم . اما توی هفت تا سوراخ پنهانش می کنیم که کسی متوجه نشه اما یکی همه داشته و نداشته هایش رو می ریزه روی داریه خیلی مسخره است که همه ش فحش بدهیم . متهمش کنیم . خدا همه مون رو به راه راست هدایت کنه . الهی آمین
این چن وقته یک عالمه پرونده های قتل و تجاوز داشتیم . قتل عالم های وحشتناک و گشتن های سلاخی طور البته که قبلا هم از این اتفاق ها می افتاد اما حالا به مدد شبکه های مجازی این اتفاق ها زودتر توی بوق و کرنا میرو و همه متوجه میشوند . بیاییم با هم مهربون باشیم . مهر بورزیم به جای کینه . اینه رو می گم که اول خودم رعایت کنم . این روزها تبدیل شدم به یک آزاده انتقام گیر. الان باید برم صفحه ببندم باز هم می نویسم الان نوشتم تا طلسم یک ماهه ننوشتنم بشکنه
پ.ن: آدم باید از یک جایی به بعد،دلخوشی هایش را بسازد.
دلخوشی از یک جایی به بعد با پای خودش سراغتان نمی آید.
سن و سال که کم باشد،دلخوشی زیاد است.
دلخوشی می توانست روزی باشد که زنگ آخرش ورزش داشته باشی.
دلخوشی می توانست روزی باشد که برفی سنگین مدرسه را تعطیل کرده باشد.
دلخوشی می توانست خریدن یک ماشین کنترل دار قرمز باشد
یا یک عروسک مو زرد
که هر وقت فشارش بدهی بی درنگ بخندد و تو بال در بیاوری.
حتی روزهای جمعه
حتی غروبش
می توانست دلخوشتان کند.
سن و سال که بالا برود دلخوشی ها رنگ و بویشان فرق می کند.
دلخوشی دیگر تک و تنها نمی چسبد.
تقسیم کردن دلخوشی از خودش بیشتر به آدم مزه می دهد.
دلخوشی از آن دست کارهایی ست که با بزرگ شدن آدم،انجامش دشوار تر می شود.
گاهی اوقات برای تقسیمش باید از دلخوشی ات بگذری تا دیگری را خوشحال کنی.
دلخوشی قدرت تقسیم کردن خوبی هاست.
می دانی رفیق...
آدم از یک جایی به بعد شامـِ تنهایی از گلویش پایین نمی رود.
درخت دافعه دارد که سیب می افتد