اسفند خوشکل جان داره از راه  میرسه هووووورا

 سلام

دارم با دوتا مدیریت جدا گانه کار می کنم که دقیقا نقطه مقابل هم هستند . دبیر صبح به شدت به حضور خبرنگارها در محل کار بها می ده . اصلا دوست داره همه باشند . هی ما را سر شماری کنه . ده دقیقا دیر می رسیم هی زنگ و اس ام اس می فرسته که کجایی ؟کجایی ؟؟هر بار که می خواهیم بریم برمامه باید هم ساعت رفت رو اعلام کنیم هم ساعت برگشت رو برای نهار خوردن و چایی آوردن هم هر بار که از روی صندلی بلند میشویم به قول بچه ها باید یک راند کارت بزنیم که نگران نشه . هر چند که بچه ها زیاد حرفش رو گوش نمی دهند و کار خودشون را انجام می دهند . چون آقای دبیر هیچ وقت خبرنگار نبوده اصلا از محیط تهیه خبر دوره نه اینکه کارش رو بلد نباشه ها نه اتفاقا حساسیت ها رو می شناسد و خیلی هم خوب تصمیم می گیرد . فقط گیر ماجرا اینه که نمی دونه برنامه های خبری سر ساعت اجرا نمیشوند و جدا از اتفاقی که قراره خبری بشه یک دنیا اتفاق دیگر هم هست که اصلا رسانه  ای نمیشود و اتفاقا ما خبرنگارها اون اتفاق ها رو از اصل خبری که با وی گفت و وی افزود شرروع میشه بیشتر دوست داریم . خلاصه که از بساطیه صبح ها تا ظهر ساعت  دو که بخواهم بروم روزنامه علاوه بر اینکه  حوزه های خبری خودم رو هی چک می کنم ده دقیقه یک بار هم توی تلگرام می نویسم حاضر تا دلش برای من تنگ نشه والا به خدا . از این اس ام اس های پشت سر هم که هی می نوسن مجایی و مجایی متنفرم . استرس کم دارم این هم میشه قوز بالای قوز .

برنامه های ولنتاین و جشنش عالی بود . هفته پبش جمعه که تولد سوزپرایزی داشتیم  در تمام طول هفته انرژی جشن تولد جریان سیال داشت. و ما چقدر شاد بودن را به خودمون بدهکاریم . یک شبه رفتیم پیش واز ولنتاین . برای حمید رضا کادو خریدم یک پلیور خیلی خوشگل از حراجی ال سی واکی توی جمهوری تازه خیلی خوشش اومد . اونقدر که حمید رضای بد اخلاق هربار با ذوق پلیور شیکی که برایش خریده بودم رو پوشید و با دو نه به دونه شلوار های داخل کمد ستش کرد و بالاخره رضایت داد که با کدوم شلوار بپوشه خوشگل تر میشه . زیاد هم هزینه نکرده بودم خدایی . بعد یک همکار داریم توی خبرگزاری که در بخش عکس جانشین سر دبیره من وقت و بی وقت برایش عکس می فرستادم که بی زحمت میشه این رو سایز کنید؟ میشه این دو تا عکس رو با هم ترکیب کنید؟ میشه فلان عکس رو برایم درست کنید ؟؟؟و اینها خلاصه که همه اش برایش زحمت بودم از همون حراجی برای اوهم یک تی شرت خریدم که خیلی بسیار زیاد تشکر کرد . اما گفت بیا بهت اندکی فتو شاپ بیاموزم که از پس کارهای خودت بر بیایی . من گفتم این کادوی زیبا برای تو و خودت بی زحمت همچنان زحمت ها را متقبل باش . باشد که رستگار شوی .

با سپیده قرار گذاشتیم تا عید پولدار بشیم البته  که توی کار اختلاس و این صوبتا نیستیم . اما خب سپیده قراره بعد از 11 سال زندگی مشترک با همسرش و پسر خوشگلش که شوهر من هم هست یک مسافرت خارجه برند . با احتساب عیدی های آخر سال و پاداش و اینها نمی تونه بره باید کمی تلاش کنیم که پول بیشتر داشته باشیم . یک برنامه تی وی قبول کردیم یعنی دهنمون آسفالت شده برای دعوت کردن مهمون های کله گنده . من تجربه برنامه ماه عسل رو دارم سر اون برنامه بزرگترین مشکلون این بودکه مهمون ها چون آدم های عادی و کوچه و بازار بودند زیاد با دوربین ارتباط برقرار نمی کردند . در نتیجه یک ساعت مونده به برنامه اعلام می کردند که نه فلانی از اقوام گفته نیام منم چون حرفشون برایم حجت است نمی آیم و اینها و من و مریم که ارشد تر من بود توی برنامه رسما بیچاره می شدیم . حالا بعد از یک سال از اون همه استرس چون پارسال کلا تیم برنامه ماه عسل عوض شد و ما نبودیم . خلاصه باز افتادیم توی دور مهمون دعوت کردن اون هم مهمون های رسمی و شیک و مجلسی که فقط پز دارند . باید حنما عوامل برنامه رو بدونند کیا هستند . چرا هستند . بعد به 90 نفر هم باید جواب پس بدهیم . از شنبه که کار شروع شده تا الان که جمعه است و دیروز عصر ساعت 7 برنامه ضبط شده و تموم هنوز دستم درد می کنه دیگه نمی تونم استرس رو تاب بیاورم . می ترسم قلبم یک باره  خسته بشه و بایسته و خلاصه که تا الان دستم از رده خارج شده است .

سر دبیر روزنامه عالیه اصلا حضور فیزیکی رو کاری نداره برایش خروجی کار مهمه  مسئولیت ها رو واگذار کرده و در حد و اندازه همون مسئولیت ها هم از آدم کار می خواهد . خدا رو شکر بینمون در گیری نیست . دعوا می کنه به خاطر خبرهای که باید پر رنگ تر کار می شدند و ما اصلا بهشون نپرداختیم اما فقط در حد همون تذکر باقی می مونه می تونم راحت بروم بگم که امروز حال نداشتم چیزی بنویسم و و خبر یک نداریم تا بگه برو نوی حیاط برو یک دور بزن و بیا . این طوری می دونم که استرس هایم کم میشه می تونم تمرکز کنم و یک گزارش خوب بنویس که به قول خودش چرت هم نباشه .  خلاصه که این دو رییس دقیقا نقطه های مقابل هم هستند . و کار کرد با هر کدومشون یک حسی داره

تماس اون هم از سوی آدم هایی که به خاطره های دور پیو سته اند . بعد پیام هایی که قراره قلبه آدم رو مچاله کنه اما  هیچ حسی در وجود آدم زنده نمی کنه . بی نمک ترین وجه زندگیه . اون هم درست توی موقعیت های خاص . برای ولنتاین مثلا یا چه می دونم تولد فردا پس فردا هم که عیده  تبریک های تکراری عید . همه اینها رو بگذاریم به پای آدم هایی که می گذرند می روند . و بعد یک روز سرد سر خوردن چایی بعد از نگاه کردن عمیق  ظرف کلم شورهای کنار ماکارونی انگار سوار ماشین زمان شده اند یکهو یادم آدم هایی می افتند که یک جایی  توی زمان جاشون گذاشتند . یاد آوری خاطره ها عیبی نداره . ما آدم ها با هم زندگی می کنیم که خاطره بسازی . اما نکته ای که وجود داره  و مهمه بهش توجه کنیم اینه که توقع نداشته باشیم آدمی که چند سال پیش باهاش بودیم باهاش خاطره خوش داشتیم بعد از این همه وقت بی خبری همون آدم مونده باشه آدم ها تغییر می کنند حق تغییر کردن رو چطور برای خودمون قایل هستیم برای بقیه هم قایل باشیم .

پ.ن:

راستش را بخواهی تقصیر ما نیست،
از قصه ها ياد گرفته ايم که دنبال قهرمان داستان زندگیمان بگردیم،
تا بیاید و زندگی ما را جوری رقم بزند که کسی تا به حال رقم نزده،
در مورد همان کسی صحبت میکنم که در چمدانش روزهای خوب و چیزی به نام خوشبختی را پنهان کرده،
همانی که حافظ و سعدی و هزاران شاعر دیگر برای آمدنش دیوان ها سروده اند
و خون دل ها خورده اند...
غافل از اینکه بدانیم هیچ کس به دیگری تعلق ندارد،
و شاید واضح تر هیچ کس قهرمان کسی نیست،
إلّا خودش!

 

تولد بازی هامون رو عشقه +خرس قهوه ای

سلام

الان یک آزاده تنبل و بد قول داره تایپ می کند که کلی نادم و پشیمان است از این همه رخوتی که گریبانش رو گرفته و ول کن ماجرا هم نیست . نمی دونم چرا این همه تنبل شده ام . من آزاده ای بودم که به هیچ گزارش نوشتنی نه نمی گفتم . الان پیشنهاد کاری رو رد می کنم . چرااااا؟چون حال ندارم . چون دچار تنبلی مزمن شده ام و اصلا حسش نیست که کار کنم .خل شده ام و دیوانه .  توی خونه هم کاری انجام نمی دهم تازه از وقتی که میرسم لباس هایم را عوضمی کنم ویک چیزی می خورم ولو ام رو تخت تا زماتی که خوابم ببره و فردا صبحش بیدار بشوم بیام سر کار .هزار بار به رییس قول دادم که برایش می نویسم سوژه هم  دارم همه چیز هم ردیف ردیفه پولی که خبرگزاری رییس می ده برای گزارش های من عالیه . یک پایه حقوقه اصلا .اما نمی نویسم و الان درست حالا که داره بارون می یاد و من کارم طول کشید و هی دوست دارم بروم  بیرون گردی و هی نمی تونم چون هنوز صفحه نبستم . دچار حس نادم بودن و پشیمان بودن شده ام .

دیشب خیلی خوش گذشت رفتم یک تولد بازی سورپرایزی همه کادو ها دسته من بود . بعد راهپیمایی بود دیر رسیدم .و تا رسیدم مجبور شدم کادو ها و کاغذ رنگی هایی رو که خریده بودم ببرم بگذرم بالا که بچه ها فضولی نکنن بعد هم خبر رد کردم خبرنگارم هم رفه بود کرج مهمونی  ساعت دو اعلام کرد که نمی یاد دیگه من تا خبر ها رو بگذارم و کارهای صفحه رو انجام بدهم رفتم نماز خونه و کادوها را با کاغذ رنگی هایی که خریده بودم کادو پیچ کردم . بعد هم اومدم پایین و صفحه رو بستم و بقیه امورات را به جانشین تحریریه تحویل دادم چون باید می رفتم کیک رو خودم تحویل می گرفتم . کیک را به یک خانم ارمنی که از راه پختن کیک و شیرینی به کافی شاپ ها امرار معاش می کنه سفارش داده بودم اون بنده خدا هم با شهد توت برامون کیک پخته بود کم شیرین و تازه و خلاصه تا شمع بخرم  بروم کیک رو بگیرم  ببرم کافی شاپ تحویل بدهم خیلی طول کشید و از استرس مردم . اما دوستمون حسابی سور پرایز شد و گفت تا حالا توی عمرش سور پرایز نشده بوده و گریه و اشک که مرررسی تحویلش گرفتیم مثل فیلم ها و از این صوبتا . بعد هم کیک و چایی و آجیل و پفک و قلیون بازی داشتیم .خیلی خیلی خیلی خوش گذشت .

دیروز پالتوی رنگ روشن پوشیدم  با روسری . نمی دونم چرا بین اون همه شال ساده و بافت و رنگی رنگی داخل کمد و روی میز اتو اتاق که الان نقش چوب رختی رو ایفا می کند . روسری مشکی برداشتم . با دقت اتویش کردم . با موهای تیره یک وری گره روسری رو که مرتب کردم دختری که توی آیینه رژ قرمزش برق میزد رو نشناختم یکهو شوکه شدم و بهش سلام دادم . بعد هم خندیم و ردیف دندون های ردیف و سفیدش رو که دیدم تازه یادم افتاد که ااا آزاده.بعد گفتم  خوبی ؟کجاهایی نیستی ؟خوش می گذره ؟ دیروز راه پیمایی بود و بهترین گزینه برای رسیدن به روزنامه مترو بود با روسری و اون ساک پر از کادوهای خودم و بچه ها و البته  روسری که سرم بود کلی معذب بودم فکر می کردم الان همه  دارند به من نگاه می کنند . بعد هم تا رسیدم روزنامه بچه ها به جای آزاده بهم می گفتند خانم دکتر . خانم وکیل . اونقدر با روسری  متحول شده بودم که  سر دبیر هم با تعجب من رو نگاه می کرد  آزاده دیروز رو دوست داشتم .

یک عروسک خرس قهوه ای کادو گرفتم. حال این روزها رو دوست دارم . آرومم نگرانی خاصی ندارم . فقط تنبل شده ام . راستی یادتونه من قبلا ها چقدر حسود بودم . الان خیلی کمتر حسودی  می کنم . خیلی خیلی کمتر تر. این هم از عوارض بالا رفتن سن محسوب میشه مگه نه ؟؟

پ.ن: باید سعی کنم خوشحال باشم. باید به چیز خوبی فکر کنم. مثلا به تو. به تو که فکر میکنم، مغزم به هیچ جای ناآرامی نمی پرد. مثلا تو هستی و نشسته ای کنارم و داری مرا میرسانی سرکار و عصر که برمی گشتی، خانه مرتب بود و غذا آماده. مثلا من در این چند وقت بی کاری، خانم خانه ی تو بودم.مثلا میگویی: حالا که داری میروی سرکار، مجبورم غذای بیرون بخورم دیگر؟ مثلا من میخندم و جوری نگاهت میکنم که یعنی این چه حرفی است که میزنی؟ می گویی: تازه داشت دستپختت خوب میشد. نامردی دیگر! من کی غذای بد جلوت گذاشته ام؟بعد نفس عمیق میکشم و میگویم: خیلی نگرانم برای کار جدید. میترسم از پسش برنیایم. دستم را میگذاری روی دنده ماشین، زیر دست خودت. به دستم نگاه میکنم که زیر انگشت های بزرگت گم شده.میگویی: نگران نباش. مطمئنم از پسش برمیایی. بعد هم میگویی: امشب خودم شام درست میکنم. میمیرم از خوشی. وقتی میرسیم جوری که انگار خیلی عاشقت هستم خداحافظی میکنم و به سبکی پرنده ای که از درخت پریده تا دانه ای را از روی زمین بردارد، از ماشین پیاده میشوم.

 

خدایا مرررسی به خاطر بارون

سلام 

خدایا مررسی به خاطر بارون. دیروز رسما من داشتم خفه میشدم و چقدر خوبه که الان می تونم نفس بکشم.الان دیگه چند وقتی هست که غذا و نوشیدنی موردعلاقه ان اسمش شیره و خب تنها چیزیه که از گلوم پایین میره .قرار گذاشتم بنویسم بوون غر اما یکهو یادم رفت . امروز پنج شنبه دوست داشتنیم رو رفتم شیفت و اصلا هم روز سختی نبود فردا راه پیمایی ۲۲ بهمن ماهه و خدا رو شکر من شیفت نیستم و همون روزنامه رو می روم باشد که رستگار شوم .

داره بارون می یاد و من فول انرژی شدم اونقدر که از میدون فردوسی تا چهار راه ولی عصر پیاده اومدم و هی توی دلم خدا خدا کردم بغض اسمون بترکه و بارون بیاد بعد تا جمهوری پیاده رفتم برای حمید رضا یک پلیور سبز و طوسی خریدم با یک بلوز مردونه از همون ها که خودم دوست دارم برای مامان هم یک پارچه سفید خریدم با گل های ریز بنفش بعد که اومدم خونه قیمه خوشمزه مامان پز رو خوردیم و هر دوتا لباس ها رو دادم به حمیدرضا از هر دوتا لباسی که برایش خریده بودم خوشش اومد خدا رو شکر و با هم مثل دوتا رفیق دست دادیم .

تا اندازه های مامان رو بگیرم و برش بزنم و بشینم پشت چرخ ساعت شد یک محمد علیزاد می خوند صدای بارون میخورد به شیشه پاسیو و منم سرگرم دوخت و دوز بودم ساعت یک و نیم تموم شد حالا فردا صبح مامان با چادری که من برایش دوختم نماز می خونه .

مخاطب خاص ماشین خرید اما هنوز پلاک نداره هر روز دو ساعت باید غر غر تحمل کنم که سیستم راهنمایی و رانندگی خاک بر سرش اون غررمی زنه من کارهای خودم رو انجام می دهم والا .فردا قراره برای یک ادمی که بااش رو دربایستی دارم تولد بگیرم البته من فقط باید کیک بخرم ببرم بدهم کافی شاپ در همبن حد و اندازه اما صمیمی ترن دوست این دوستمون که فردا تولدشه و اتفاقا با هم خواهر هم هستند امروز گفت آزاده جان زیاد خودت رو توی زحمت ننداز فریبا اصلا ادمی نیست که جبران کنه کل ذوقم برای تولد بازی به فنا رفت .

پ.ن:سال ها مى گذرد و اينستاگرام هم مثل فيس بوک و وبلاگ و وى چت از رده خارج مى شود. سال ها مى گذرد و شايد ما از خير عكس گذاشتن ها و فيلم گذاشتن ها و پست گذاشتن هاى مجازى بگذريم، از خير اين كه گريه كنيم و عكس بگذاريم و به بقيه حالى كنيم ما ناراحتيم... از خير اين كه با اصرار به كسى توى پست هايمان بفهمانيم دلتنگيم، ميگذريم...

كارى به اين ندارم كه چه راه جديدترى براى گفتن حس ها و حرف هايمان پيدا ميكنيم، كارى ندارم از دنياى مجازى به چه چيزى كوچ ميكنيم، كارى به اين ندارم كه سال ها بعد چطورى ميخواهيم از خودمان و حال و روزمان بگويم و اصلا سال ها بعد ترجيح ميدهيم همچنان حس هايمان را به كسى بگوييم يا نه...!مى خواستم بگويم شايد سال ها بعد، من توى آشپزخانه مشغول ظرف شستن باشم... دخترم بپرد وسط پذيرايى و داد بزند: مامان تو اون موقع ها اينستاگرام داشتی؟! يادم نيايد پسوردم چه بود، يادم نيايد چند تا فالوور داشتم...فقط يادم بيايد آن روزها توى پست هايم ميخواستم به چه كسى بگويم "امروز كه بدون تو گذشت چه حسى دارم" ... شير آب را باز بگذارم و به ظرف هاى توى سينک خيره شوم. شايد تكنولوژى آنقدر پيشرفت كرده باشد كه دخترم بتواند توى برنامه ى جديد اجتماعى مد شده ى آن روزها، حس دلتنگى زنى چهل ساله را پست كند...

یک هفته طول کشید تا این پست رو بنویسم والا به خدا

سلام 

از دیشب  ساعت ۱۲ تا ساعت ۱۲ امروز ظهر جمعه خواب بودم . یک خواب عمیق یک خواب خیلی عمیق یکی از بزرگترین دغذعه هام رو کنار گذاشتم و راحت خوابیدم قبل از خواب با اون هایی که دوستشون داشتم چت کردم حرف های امیدوار کننده بهم زدیم برای هم آرزوهای خوب از خدا خواستیم و بعد هم یادم نیست اما بیهوش شدم .حالا انگار خستگی دو سال از تنم بیرون اومده باشه دارم آماده میشوم که بروم روزنامه برای یک هفته پر تلاش و دوست داشتنی خودم رو آماده کنم . 

ایت الله که مرد دوست داشتم بنویسم .بنویسم از اینکه در حقش جفا شد که مظلوم بود که من از نزدیک با یکی از اعضای خانواده اش در ارتباط کاری بودم و واقعا شایعه  هایی که دربارشون مطرح میشد چرت محض بود . دوست داشتم بنویسم انقلاب ایران هزینه داشت تا به پیروزی برسه و بخش قابل توجهی از این هزینه ها رو ایت الله دادند. اما ننوشتم فکر کردم جوگیری محضه که حالا که همه عکس پروفایل هاشون شده ایت الله حالا که در و دیواررشهر پر از پوستر و بنرو پیام تسلیته بیام بنویسم و بشوم شبیه یکی از همون موج سوارهایی که خودم حالم ازشون بهم می خوره برای همین هم هیچی ننوشتم فقط نگاه کردم خدا رحمتشون کنه در دهن یاوه گویان رو هم هیچ وقت نمیشه بست ،فقط باید نادیده شون گرفت .

ما ادم ها از درد کشیدن لذت می بریم مثلا یک زخم رو در نظر بگیرید بیکارباشیم روی خشک شده اش رو با ناخن خراش می دهیم از اینکه خون تازه ببینیم حالمون خوب میشه واقعا این حقیقت داره . از اینکه یک اتفاق دور رو هی بهش فکر کنیم و هی اعصاب و روان خودمون رو خنج بندازیم لذت می بریم . دوست داریم همیشه حق رو به خودمون بدهیم و هی مظلوم نمایی کنیم برای خودمون و هی اشک بریزیم. بخشیدن رو بلد نیستیم البته من هم بخشیدن رو بلد نیستم . اما خب معتقد هم هستم که مرور زمان همه چیز رو حل می کنه و خیلی هم خوب کارش رو بلده اما اینکه هی برگردیم و خودمون و روح و روانمون رو خنج بزنیم اتفاقی نمی افته تلاش برای تازه نگه داشتن یک زخم حماقته .

یک هفته پیش این پست رو تا اینجا نوشتم بعد هی کار پیش اومد هی کار پیش اومد و امشب بعد از یک چهار شنبه دوست داشتنی و درست یک هفته بعد دلم نوشتن خواست چشم هایم رو بستم یادم افتاد اوووووووه چقدر اتفاق های مختلف افتاده این روزها که ننوشتم . مررسی که هنوز هم اینجا رو می خوانید ممنونم به خاطر کامنت ها کلی ذوق می کنم کامنت هاتون رو می خونم و هر بار پر از ذوق میشوم و اما مروری بر اتفاقاتی که افتاد .

امتحان که تموم شد یکهو خالی شدم خالی روحی و روانی دیگه خداحافظ استرس بازی و اینها بود و باید برای بچه های تحریریه بعد هم خبرگزاری شیرینی می خریدم رییس اداره اخبار شنبه پیام داد که مدیر عامل کارم داره و خب بحث ادامه همکاری بود و قرار بر این شده که ثابت باشم  و چون من از یک جای دیگه بیمه برام رد میشه قرار شد که بدون بیمه قرار داد بنویسم تا اینجایش که خدا رو شکر خوب بوده خانم دبیرمون بچه دار شده و تا ۶ ماه رسما نیست حالا گروه اجتماعی با همبستگی بیشتر داره کارش رو انجام میده هر چند حبیب فکر می کنه رییسه سیامک که تازه داماد تشریف داره و یکسره در پیچ برای نامزد بازی با عروس خانم و در حال گشت و گذار بعد یکهو یک خبر مهم می یاد و سیا باید منتشرش کنه و چون نیست و نمیشه و از این صوبتا صدای دکتر در میاد و تا پای گرفتن حق انتشار هم پیش می روند و خا رو شکر همه چیز ختم به خیر شد .

عجب داستانی شد نوشتن این پست کشدار که هر وقت نشستم پایش که بنویسم از دلمشغولی هایم یک کاری پبش آمد و پست نصفه کاره ماند . القصه عارضم خدمتتون که الان که می نویسم عصر روز جمعه است و دقیقا یک هفته هم بیشتر گذشته که من هیچی ننوشتم . صدای سارا جان و آیلار در آمده که گوشی و اینها و من الان شرمسارم ببخشید . داشتم میگفتم که شنبه و یک شنلبه روی دور تند برنامه رفتن و اون هم برنامه های صبح زودی شروع شد . حالا باید حتما برگردم بعد از برنامه خبرگزاری چون واقعا نیرو کم داریم و یک خبر هم فرستادن یک خبر تموم میشه . پلاسکو تموم شد  یک شنبه من رفتم برای خاک سپاری . البته برنامه سنگین بود و تنهایی نمیشد بری من و سپیده با هم رفتیم و اونجا بین اون همه جمعیت همدیگه رو گم کردیم هرچی بود که تا ۱۱ و نیم مراسم تموم شد و جنازه ها رو برون بهشت زهرا من هم از میدون ۷تیر برگشتم خبرگزاری نهار رو با سپید و مهدیه خوردیم به صرف یک قلیون دخترونه خدا آتش نشان ها رو  رحمتشون کنه که خیلی دردناک پرکشیدند . همه شهدا هم کم سن و سال بودند . اصلا این 95 قرار بود نود و عشق باشه و این صوبتا اما نمی دونم چرا این همه آدم خوب رو گرفت . هنوز یک ماه و نیم دیگه مونده خدایا دیگه بسه لطفا این همه سنگینی برای یک سال اصلا مناسب نیست قلبمون شرحه شرحه شد والا به خدا .به رسم مادرجون و عزیز خانم صدقه دادم برای رفع بلا انشالله از این به بعد دیگه همه چیز خوب و اوکی باشه شادی باشه الهی امین 

یک رونمایی بود.درباره یک برنامه امنیتی ویژه بانک ها .همه می دونید دیگه بانک های ایران مخصوصا بانک هایی دولتی و کمتر خصوصی ها سیستم امنیتی سایبریشون افتضاحه و بسیار بسیار ابتدایی اونقدر که هر هکر تازه کار یادگرفته ای می تواند به راحتی درگاه های اینترنتی رو هک کنه و به قول معروف سرقت مجازی داشته باشه خلاصه این رونماییه برای جلوگیری از این سرقت ها بود نمی دونم چطور شد که من رو بهشون معرفی کرده بودند و پیش خبر رونمایی رو ۹ تا از روزنامه ها و خبرگزاری های بزرگ کار کردند بعد باز هم نمی دونم چطوری هی مدیر اطلاع رسانی اون سامانه به من زنگ می زد و صلاح و مشورت می کرد من کار خاصی انجام ندادم فقط به دوستام گفتم این خبر رو هم لابه لای خبرهای روزشون کار کنن همین ادعایی هم ندارم که وااای چقدر من توانمندم و این صوبتا نه بابا فقط یک درخواست بود و لطف بچه ها هیچی دیگه این رونمایی روز یک شنبه هفته پیش انجام شد و بعداز آن دیگه اون مدیر اطلاع رسانیه ول نکرد هی پیام و هی تماس همه اش هم ادعایش میشد که خودش قبلا خبرنگار بوده و این حرف ها اونقدر تماس و پیام فرستاد که رفت توی بلک لیست والا به خدا الان اصلا از ارتباطات جدید خوشم نمی یاد اونقدر درگیر هستم که فرصت آشنایی با آدم های جدید رو اصلا ندارم.

دیروز عصر جمعه داشتم پست می نوشتم ها اما خب کاری پیش اومد و مجبور شدم بروم و تا ۱۱ شب درگیر خرید و شام و این صوبتا بودیم حالا نوشتن برای یک دغدغه دست نیافتی شده اما امروز بالاخره این پست رو منتشر می کنم . القصه دو شنبه و سه شنبه اتفاق خاصی نیفتاد و طبق روال چند تا برنامه رفتم و برگشتم دبیرمون از وقتی مامان شده اصلا ان لاین نیست و ما خودمون خوشحال و خندان سپری می کنیم با بچه ها بسیار زیاد مچ هستیم و خدا رو شکر که در این اراده و دوستی خللی نیست . مدت ها بود که یک پالتو دیده بودم و دوستش داشتم اون رنگ روشن چون همیشه از پوشیدن رنگ های روشن مثل سفید و نباتی و شیری و کرم به دلیل وزن بالا ترس داشتم این ترس هنوز هم با منه و جرات ندارم لباس رنگ روشن بخرم اما خب بالاخره طلسم شکست و با دوستم رفتیم و من اون پالتو رو خریدم بعد هم رفتیم توی یاس یک عالمه چرخیدیم با بوی سبزی مست شدیم از دیدن پنیرهای هیجان انگیز من به وجد اومدم و همه ترشی هایش رو تست کردیم و اومدیم مترو ساعت ۸ و نیم بود و امکان نداشت تا اون وقت مامان یا حمید رضا بهم زنگ نزده باشند . گوشیم رو در اوردم که به مامان زنگ بزنم که دوتا موتور سوار گوشی رو زدند و بردند به همین راحتی یک ماه نشده بود که گوشی خریده بودم و چه کیفیت دوربینی داشت اما بردن دیگه دستشون درد نکنه تا بروم ایستگاه پلیس جلوی مجتمع یاس شکایت کنم و گزارش ۱۱۰ بنویسه شده ساعت نه و نیم و رسیدم خونه ده و ده دقیقه بود .همون شب دو بار گوشیم زنگ خورد اما خب بعدش در حالت روشن سیم کارت رو در اورده بود جناب اقای دزد و پیام می داد که مخاطب در دسترس نمی باشد و اینها همون شب سیم کارت رو سوزوندم و با استفاده از تسهیلات همراه اول یک سیم جدید گرفتم فردایش هم رفتم شکایت رو توی کلانتری ۱۰۵ سنایی ثبت کردم و بعد هم دادسرا تا کارهایش انجام بشه ظهر شد سه شنبه با همون گوشی قدیمی ال جی که با یک دوست خریده بودم گذشت .

چهار شنبه  رفتم اداره خواهری بهش سر زدم دلم واقعا می خواست با یکی حرف بزنم که فقط شنونده باشه  اون شب که گوشیم رو دزد برد خیلی ترسیدم حالا خوبه کسی باهام بود به خودمم هیچ آسیبی نرسید خدا رو شکر .اما در دزدیده شدن و گمشون دادایی ها یک حسرتی مستتره که حاله آدم رو می گیره با خواهرم چایی و شکلات خوردیم و درباره خرید حرف زدیم بعد هم ُهر رفتیم رستوران اداره اونها ودر کنار همکارهایش نهار خوردیم و بسیار بسیار خوش گذشت.پنج شنبه هم با حمید رضا رفتیم ایرانیان یک گوشی دیگه خریدم که یک هد ست بلوتوث دار جایزه داشت و همون دقیقه هم جایزه رو بهمون دادن باشد که رستگار شویم تازه رفتیم کافه و قهوه خوردیم با کیک خیلی خوشمزه .

جمعه خبر داشتم یعنی یک عالمه خبر آگاهی فرستاده بود عالی ها در حد بنز تا برسم روزنامه ووخبرها رو بگذارم شد ۵ بعد هم دیروز از ۵ تا ده شب در حال پاساژ گردی بودیم یک مانتوی ابی کاربنی خریدم خیلی ابیش تند و تیزه اصلا یک وضی دوستش دارم و این طوری شد که هفته پر استرس گذشته گذشت خدا رو شکر .

پ.ن:

این که باورت نشود
از جانب کسی که دوستش داشته ای
و یا حتی دوستت بوده،
زخمی خورده ای،
فقط باور توست
و ربطی به قوانین عالم امکان ندارد.
قانون نوشته ی "از هر دست بدهی از همان دست می گیری"،
گاهی چند هیچ می بازد به قوانین نانوشته !

دلم برای یک میلک شیک وانیلی در یک عصر بارونی تنگ شده خیلی تنگ خیلی