اسفند خوشکل جان داره از راه میرسه هووووورا
سلام
دارم با دوتا مدیریت جدا گانه کار می کنم که دقیقا نقطه مقابل هم هستند . دبیر صبح به شدت به حضور خبرنگارها در محل کار بها می ده . اصلا دوست داره همه باشند . هی ما را سر شماری کنه . ده دقیقا دیر می رسیم هی زنگ و اس ام اس می فرسته که کجایی ؟کجایی ؟؟هر بار که می خواهیم بریم برمامه باید هم ساعت رفت رو اعلام کنیم هم ساعت برگشت رو برای نهار خوردن و چایی آوردن هم هر بار که از روی صندلی بلند میشویم به قول بچه ها باید یک راند کارت بزنیم که نگران نشه . هر چند که بچه ها زیاد حرفش رو گوش نمی دهند و کار خودشون را انجام می دهند . چون آقای دبیر هیچ وقت خبرنگار نبوده اصلا از محیط تهیه خبر دوره نه اینکه کارش رو بلد نباشه ها نه اتفاقا حساسیت ها رو می شناسد و خیلی هم خوب تصمیم می گیرد . فقط گیر ماجرا اینه که نمی دونه برنامه های خبری سر ساعت اجرا نمیشوند و جدا از اتفاقی که قراره خبری بشه یک دنیا اتفاق دیگر هم هست که اصلا رسانه ای نمیشود و اتفاقا ما خبرنگارها اون اتفاق ها رو از اصل خبری که با وی گفت و وی افزود شرروع میشه بیشتر دوست داریم . خلاصه که از بساطیه صبح ها تا ظهر ساعت دو که بخواهم بروم روزنامه علاوه بر اینکه حوزه های خبری خودم رو هی چک می کنم ده دقیقه یک بار هم توی تلگرام می نویسم حاضر تا دلش برای من تنگ نشه والا به خدا . از این اس ام اس های پشت سر هم که هی می نوسن مجایی و مجایی متنفرم . استرس کم دارم این هم میشه قوز بالای قوز .
برنامه های ولنتاین و جشنش عالی بود . هفته پبش جمعه که تولد سوزپرایزی داشتیم در تمام طول هفته انرژی جشن تولد جریان سیال داشت. و ما چقدر شاد بودن را به خودمون بدهکاریم . یک شبه رفتیم پیش واز ولنتاین . برای حمید رضا کادو خریدم یک پلیور خیلی خوشگل از حراجی ال سی واکی توی جمهوری تازه خیلی خوشش اومد . اونقدر که حمید رضای بد اخلاق هربار با ذوق پلیور شیکی که برایش خریده بودم رو پوشید و با دو نه به دونه شلوار های داخل کمد ستش کرد و بالاخره رضایت داد که با کدوم شلوار بپوشه خوشگل تر میشه . زیاد هم هزینه نکرده بودم خدایی . بعد یک همکار داریم توی خبرگزاری که در بخش عکس جانشین سر دبیره من وقت و بی وقت برایش عکس می فرستادم که بی زحمت میشه این رو سایز کنید؟ میشه این دو تا عکس رو با هم ترکیب کنید؟ میشه فلان عکس رو برایم درست کنید ؟؟؟و اینها خلاصه که همه اش برایش زحمت بودم از همون حراجی برای اوهم یک تی شرت خریدم که خیلی بسیار زیاد تشکر کرد . اما گفت بیا بهت اندکی فتو شاپ بیاموزم که از پس کارهای خودت بر بیایی . من گفتم این کادوی زیبا برای تو و خودت بی زحمت همچنان زحمت ها را متقبل باش . باشد که رستگار شوی .
با سپیده قرار گذاشتیم تا عید پولدار بشیم البته که توی کار اختلاس و این صوبتا نیستیم . اما خب سپیده قراره بعد از 11 سال زندگی مشترک با همسرش و پسر خوشگلش که شوهر من هم هست یک مسافرت خارجه برند . با احتساب عیدی های آخر سال و پاداش و اینها نمی تونه بره باید کمی تلاش کنیم که پول بیشتر داشته باشیم . یک برنامه تی وی قبول کردیم یعنی دهنمون آسفالت شده برای دعوت کردن مهمون های کله گنده . من تجربه برنامه ماه عسل رو دارم سر اون برنامه بزرگترین مشکلون این بودکه مهمون ها چون آدم های عادی و کوچه و بازار بودند زیاد با دوربین ارتباط برقرار نمی کردند . در نتیجه یک ساعت مونده به برنامه اعلام می کردند که نه فلانی از اقوام گفته نیام منم چون حرفشون برایم حجت است نمی آیم و اینها و من و مریم که ارشد تر من بود توی برنامه رسما بیچاره می شدیم . حالا بعد از یک سال از اون همه استرس چون پارسال کلا تیم برنامه ماه عسل عوض شد و ما نبودیم . خلاصه باز افتادیم توی دور مهمون دعوت کردن اون هم مهمون های رسمی و شیک و مجلسی که فقط پز دارند . باید حنما عوامل برنامه رو بدونند کیا هستند . چرا هستند . بعد به 90 نفر هم باید جواب پس بدهیم . از شنبه که کار شروع شده تا الان که جمعه است و دیروز عصر ساعت 7 برنامه ضبط شده و تموم هنوز دستم درد می کنه دیگه نمی تونم استرس رو تاب بیاورم . می ترسم قلبم یک باره خسته بشه و بایسته و خلاصه که تا الان دستم از رده خارج شده است .
سر دبیر روزنامه عالیه اصلا حضور فیزیکی رو کاری نداره برایش خروجی کار مهمه مسئولیت ها رو واگذار کرده و در حد و اندازه همون مسئولیت ها هم از آدم کار می خواهد . خدا رو شکر بینمون در گیری نیست . دعوا می کنه به خاطر خبرهای که باید پر رنگ تر کار می شدند و ما اصلا بهشون نپرداختیم اما فقط در حد همون تذکر باقی می مونه می تونم راحت بروم بگم که امروز حال نداشتم چیزی بنویسم و و خبر یک نداریم تا بگه برو نوی حیاط برو یک دور بزن و بیا . این طوری می دونم که استرس هایم کم میشه می تونم تمرکز کنم و یک گزارش خوب بنویس که به قول خودش چرت هم نباشه . خلاصه که این دو رییس دقیقا نقطه های مقابل هم هستند . و کار کرد با هر کدومشون یک حسی داره
تماس اون هم از سوی آدم هایی که به خاطره های دور پیو سته اند . بعد پیام هایی که قراره قلبه آدم رو مچاله کنه اما هیچ حسی در وجود آدم زنده نمی کنه . بی نمک ترین وجه زندگیه . اون هم درست توی موقعیت های خاص . برای ولنتاین مثلا یا چه می دونم تولد فردا پس فردا هم که عیده تبریک های تکراری عید . همه اینها رو بگذاریم به پای آدم هایی که می گذرند می روند . و بعد یک روز سرد سر خوردن چایی بعد از نگاه کردن عمیق ظرف کلم شورهای کنار ماکارونی انگار سوار ماشین زمان شده اند یکهو یادم آدم هایی می افتند که یک جایی توی زمان جاشون گذاشتند . یاد آوری خاطره ها عیبی نداره . ما آدم ها با هم زندگی می کنیم که خاطره بسازی . اما نکته ای که وجود داره و مهمه بهش توجه کنیم اینه که توقع نداشته باشیم آدمی که چند سال پیش باهاش بودیم باهاش خاطره خوش داشتیم بعد از این همه وقت بی خبری همون آدم مونده باشه آدم ها تغییر می کنند حق تغییر کردن رو چطور برای خودمون قایل هستیم برای بقیه هم قایل باشیم .
پ.ن:
راستش را بخواهی تقصیر ما نیست،
از قصه ها ياد گرفته ايم که دنبال قهرمان داستان زندگیمان بگردیم،
تا بیاید و زندگی ما را جوری رقم بزند که کسی تا به حال رقم نزده،
در مورد همان کسی صحبت میکنم که در چمدانش روزهای خوب و چیزی به نام خوشبختی را پنهان کرده،
همانی که حافظ و سعدی و هزاران شاعر دیگر برای آمدنش دیوان ها سروده اند
و خون دل ها خورده اند...
غافل از اینکه بدانیم هیچ کس به دیگری تعلق ندارد،
و شاید واضح تر هیچ کس قهرمان کسی نیست،
إلّا خودش!
درخت دافعه دارد که سیب می افتد