باز هم مرگ رو جلوی چشم های دیدم

سلام .

روز جمعه است و بین التعطیلین . همه جا تعطیله  تهران توی یک سکوت خاکستری طور فرو رفته هوا آلوده است و الان که عصره هوا سوز داره . یک سوز گزنده از همون هایی که تا عمق وجود آدم رسوخ می کنه . اومدیم روزنامه تقریبا همه بچه ها اومده اند.کار کردن توی روزهای تعطیل رسمی یه جوری خاص و ویژه است . خیلی چهار شنبه برای تعطیلی امروز چونه زدیم خدایی فردا چه کسی روزنامه می خواند؟خیلی از روزنامه ها تعطیل هستند اما چون بزرگ ها هستند و منتشر می شوند ما هم منتشر میشویم . سردبیر رفته شمال ازچهار شنبه نبود و یک شنبه قراره بیاد از صبح همه مان زیر نظر هستیم و داریم تند تند کارهایمان را انجام  می دهیم از راه دور هم همه رصد میشویم به همین راحتی . به همین خوشمزه گی . باید خبرهای مهم خودمون رو توی تلگرام اعلام کنیم بعد مثل  بقیه روزها درباره عکس های خبرها و علت انتخاب خبرها برای کار شدن توی صفحه مون توضیح بدهیم .انگار نه انگار که سر دبیر نیست . هست فقط دورتره دیگه با این همه وسایل ارتباط جمعی فاصله هیچ معنایی نداره .

چهار شنبه کارم زود تموم شد . قرار بود اون دختره و برادرش که مادرش با سم کشاورزی سرشون رو به خاطر انتشارشپش شسته بود و باعث مرگشون شده بود عکس یک باشه اما خبرش رومن نمی نوشتم . بچه های ویژه کار می کردند . فقط قرار بود من بهشون لینک بدهم و برای خبرشون عکس پیدا کنم همین هرچقدر که توی خبرگزاری مون همدلی بین بچه  ها موج میزنه در روزنامه دستم به کار گروهی نمیره اون هم به خاطر اینکه بچه ها خیلی پررو تشریف دارند . کار توی روزنامه با کار توی خبرگزاری خیلی فرق داره . همون قدر که برای خبر گزاری یک خط خبر میشه اختصاصی روزنامه ها دنبال خبر نیستند باید تفصیلی و گزارشی به ماجرا هایی که اتفاق می افته نگاه کنند. در نتیجه باید گفتگو بگیرند و گزارش بنویسند . خلاصه که پروسه خیلی ویژه ای هستش و باید حتما با دقت انجام بشود . کسی هم الان پاسخگو نیست نوشتن یک گزارش خوب و خواندی یعنی اینکه نویسنده گزارش دقیقا درباره موضوعی که می نویسید اشرافیت دارد و همه ابعاد آن را می داند . خلاصه که گزارش نوشتن کار راحتی نیست و خیلی قلم توانایی می خواهد الان منتسفانه گزارش نویس نداریم همه کپی کارند . یک خبر رو کمی با خبردیگر مخلوط می کنند و با ضرب و زور عکس گسترشش می دهند . القصه که کار در روزنامه و خبرگذاری کاری بس سخت و طاقت فرساست خلاثه که من لینک های چرت دادم و در نتیجه شد یک گزارش چرت تر تر والا به من چه اسم من که پایش نخورده دوست نداشتم کمک کنم به همین راحتی .

چهار شنبه با یکی از بچه ها بعد از 6 ماه رفتیم بیرون . ماشین خرید یک 206 سفید مدل 93 اما به غایت تمیز و مرتب که کیف کردم از این همه تمیز بودن . رفتیم سفره خونه ای که من پیشنهاد  داده بود قلیون کشیدیم و پسته خوردیم و خیلی خوش گذشت . شب هم دوست حمید رضا از دوبی ادکل آورده بود از این مدل شرکتی ها رفتم کلی ادکلن های متفاوت خریدم که خیلی دوستشون دارم . از عصر چهار شنبه قبل از قلیون کشیدن کمی دل درد داشتم . گذاشتم به پای خوشحالی و نهار هایی که نمی خورم و هله هوله هایی که به جای نهار و شام می فرستم توی شکمم . برگشتیم خونه ساعت 11 شب بود . از کیف ادکلن های خوشبویی که خریده بودم در پوست خودم نمی گنجیدم .ادکلن ها رو چیده بودم روی تخت و نگاهش می کردم که دل دردم شدت گرفت  کابوس های دل درد های منتشر و کیسه صفرایی که کیست دار شده بود باز اومد به سراغم همه ی روز خوب بودم . نبات داغ خوردم و چایی و نبات عرق نعنا و هر چیز دیگه ای که فکر می کردم به درد دل درد می خوره تا 12  نیم همه چیز تحت کنترل بود اما یکهو همه چیز پیچید به بازی . اونقدر دل درد داشتم که روی پاهام نمی تونستم بایستم و از حال رفتم . چشم که باز کردم باز هم در و دیوار آبی روشن دیدم و مهتابی هایی سفیدو مامان اشک آلود بالای سرم . از سونوگرافی متنفرم . اون وقت شب فقط اطهری سونوگرافی داره همه راه تا بیمارستان جم و اطهری هر بار چشم باز کردم تیرهای چراغ برق رو دیدم با نور زرد رنگشون و توی دلم خدا خدا کردم که باز اتفاق های  سه سال پیش تکرار نشه که از سونودادن های هفته ای یک بار حالم بهم می خوره از دل درد های کشنده ای که  امانم را میبرد و هر لحظه احساس می کردم که دیگه دارم تموم میشم الانه که بمیرم . سونو هیچی نشون نمی داد . سرم زدم و خوابم برد . خواب عمیق همه اش توی خواب مار می دیدم و یک دیواربا کاشی های لاجوردی و خودم که تند تند آب می خوردم وعرق ریزان و اشک ریزان چشم هایم رو باز می کردم . ساعت 5 صبح پنج شنبه توی اتاق خودم چشم هایم رو باز کردم دلم در می کرد اما نه زیاد بلند شدم با ترس و لرز دوست داشتم روی پاهای خودم بایستم بدون اینکه کسی زیر بغلم رو بگیرد . می تونستم راه بروم خدا رو شکر داشتم از تب می مردم با هر جون کندنی بود خودم را به دستشویی رساندم و دست و صورتم رو شستم پای چشم هایم گود افتاده بود چقدر از آزاده ای که با چشم های سیاه و درشت و پوست رنگ پریده اش از توی آیینه به من نگاه می کرد می ترسیدم . از دستشویی که بیرن امدم حس می کردم که از پوستم بخار بلند میشود . کمی توی حیاط کنار گلدون های مامان نشستم تا حالم جا بیاد . هنوز دلم درد می کرد و نهوع داشتم . انگاردست کثیفی توی شکمم رو بهم می زد . نمی توانستم نفس بکشم . اومدم توی اتاق و تا ظهر خوابیدم . هیچ چی نبود دکتر هیچ تشخیصی نداشت . اسپاسم معده و روده انگار توی شکمم پر از تخته های چوب بود . تا عصر پنج شنبه همچنان درد داشتم و کم کم خوب شدم . باز هم برای مرگ شانه خالی کردم . باز هم نوبتم نبود .

از صبح تا حالا 20 تا خبر توی خبرگزاری منتشر کرده ام. خدا رو شکر صفحه امروز رو هم بستم و تموم شد . اونهایی که بدون ویزا رفته اند مرز مهران همون جا پشت مرز مانده اند و راه پیش ندارند . بعد نمی دونم منتظر چه معجزه ای هستند که برنمی گردند سر خانه  زندگی خودشان . همچنان پشت مرز مانده اند که معجزه بشود وبگذارند که از مرز رد بشوند در صورتی که این اتفاق هیچ وقت نمی افته . کی قراره یاد بگیریم که هر چیزی  یک قواعد و مقررات خاص دارد و باید به آن احترام بگذاریم و در چهار چوب همان هم حرکت کنیم . والا به خدا . ایلام جزو شهرهای فقیر کشوره که جمعیت کمی دارد الان این همه جمعیت در ایلام مونده اند معلومه که شهر را بهم ریخته اند . خدا کنه که هیچ اتفاق خاصی برای کسی نیفته  و همه چیزبه خوبی و خوشی تموم بشه  الهی آمین .

پ.ن:

آدم هایی هستند که وقتی خوشحالی،کنارت نیستند،

چون حسودند...

وقتی غمگینی در آغوشت نمیگیرند،

چون خوشحالند..

وقتی مشکل داری به ظاهرهمدردند،اما در واقع بی خیال تو هستند..

امـا،وقتی خـودشان مشکل دارند،با تو خیلی مهربانند..

این ها بدبخت ترین انسان های روی زمین هستند!

که هيـچ  آرامشى در زندگى ندارند..!!

پائولوکوئلیو

هوای آلوده و ماه که زمین را می بوسد

سلام

هوا خیلی آلوده است .مراقب خودتون باشید . دیگه آلودگی آنقدر از حد گذشته که اجازه دادند اعلام کنیم که از خط قرمز عبور کردیم . استشمام هوای تهران یک جور خودکشی محسوب میشود و خب حالا که هیچ نهادی قبول زخمت نمی کنه ومتولی آلودگی هوا نمیشود خودمون باید مراقب باشیم . تا می توانید بیرون از خانه نباشید هوای خانه خیلی پاک تر از هوای بیرون است . مایعات بیشتر بخورید . شیر خیلی بیشتر تر . توی این هوای آلوده و بین آلاینده هایی که در هوا وجود داره ذرات ریزی وجود دارند که داخل ریه ها ته نشین میشوند و باعث گرفتگی صدا میشوند و سرفه های خلط آور . سیکار کمتر بکشید و لطفا با ماشین های شخصی بیرون نیایید . هیچ کسی به فکر پاکی هوا نیست . همه به فکر خودشان هستند ما باید خودمون به عنوان مردم های عادی و شهروندهای مسئول به فکر سلامتی خودمان باشیم . شیر رو فراموش نکنید میوه و سبزی را هم فراموش نکنید حتما در سبد غذاییتون باشد . توی این هوا همه آدم ها در معرض خطر هستند . اما خب سالمندها ،خانم های باردار ،بچه های زیر سه سال، بیماران قلبی خیلی به مراقب بیشتری نیاز دارند . با شما که رودربایستی ندارم همیشه هم راست گفتم  اوضاع و احوال درمان و بیمارستان ها و دکترها مون اصلا خوب نیست . اورژانس امبولانس هایش از رده خارج شده اند و استاندارد نیستند فکر کنید با دور از جون بیماری قلبی  و مشکل تنفسی سوار آمبولانس بشوید و با گردن آسیب دیده و دست و پای شکسته از بیمارستان مرخص شوید اصلا صرف نمی کند . خلاصه که از من به شما وصیت مراقب سلامتی خودتون باشید.

فردا شب ماه از همه شب ها به زمین نزدیک تره . فردا شب میشه ماه رو بغل کرد . میشه از ساعت 17 و بیست و دو دقیقه به ماه ذل زد و قورتش داد . فردا شب خیلی ها به ماه نگاه می کنند . تا روی ماه رو ببوسند . فردا شب ماه پشت پنجره است اینقد ر نزدیک انگار که اومده از پمجره ها سرک بکشه توی خونه ها ببینه آدم ها چی دارند توی حصار چهار ریواری هایشون که این همه دل هم رو می شکنند . این همه اشک هم رو در می آورند .این همه خودشون را از دیدار هم محروم می کنند . فردا یادتون باشه به آسمون نگاه کنید ماه رو ببینید . شاید دیگه این اتفاق تکرار نشه .

پ.ن:

اینقدر به خودتان مطمئن نباشید ...یک روز دقیقا وقتی با عجله به سمت مترو میروید یا سرتان را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده ایدیا حتی وسط کلاس هایِ درسی درست موقعی که استاد قانون چندم نیوتون را بیان میکند یکی میاید و دلتان را میبرد بدون اینکه اصلا خودتان فهمیده باشید ...نه اینکه بیاید بگوید "ببین فلانی من عاشقت شده ام و میدانم تو هم دوستم داری" اتفاقا از بدِ حادثه اصلا روحش هم خبر ندارد که شما تمامِ شبانه روز را  با یاد لبخندش میگذرانید ...افتضاح تر از این موقعیت زمانیست که بفهمد دوستش دارید  و به روی خودش نیاورد آنوقت است که حالِ همه ی کسانی که روزگارشان را با یک هندزفری میگذرانند درک میکنید ...دیگر به جای شاملو و صادق هدایت یک "سلام، ممنون" گفتنش را صدبار به نفعِ خودتان تجزیه و تحلیل میکنیدکه شاید احساسی از لا به لای همین یک جمله پیدا کنید و هر بار با تمام شور و هیجان برای هرکسی که میشناسید تعریف میکنید که عزیزِ جان من گفت "سلام، ممنون" و همین عاشقانه ترین جمله ی عمرتان میشود...‌کافیست فقط یک روز مورفینِ نگاهش به بدنتان نرسد تا از کلافگی دلتان بخواهد دنیا را زیر و رو ‌کنید. پس اینقدر به خودتان مطمئن نباشید یک روز عشق با همه ی شور و هیجانش طوری به سمتتان میاید که حتی فکرش را هم نمیکردید...

عذر تقصیر من باب تاخیر

سلام

الان یک آزاده ای هستم که فقط تصویر دارم بدون صدا . سرماخوردم با آبریزش بینی و صدایی که شبیه قورقوره قورباغه خانم است . قیافه ام هم شبیه اون گربه که اسمش خپل بود توی مزرعه سیزیجات شبیه اون شده . نالان نیستم . منتظر سرماخوردگی بو.دم و خب عهر سرماخوردگی تب و لرز داره 48 ساعت حس چشایی آم ها رو می گیره و کلا خماری به ارمغان می یاره . چون منتظر سرماخوردگی بودم در نتیجه کمی پیشگیری کرده بودم وویتامین میخوردم اما خب زور سرما خوردگی بیشتر بود الان کارهایم رو انجام می دهم اما ود خسته میشوم یک عالمه هم لرز دارم که خب برای رفع شدنش یک عالمه لباس پوشیدم . تند و تند چایی و دمنوش می خرم و با کسی حرف نمی زنم که ویروس ها رو منتقل کنم . این سرما خوردگیه رو دوست داشتم . باعث اتفاقات خیلی خوب شد . باشد که بدنم ایزوله بشه تا آخر سال دیگه سرما نخورم الهی آمین .

یک هفته ای که گذشت همه اش درگیر نمایشگاه مطبوعات بودیم . من یک روزبیشتر نرفتم اون هم پنج شنبه . گفته بودم که نمایشگاه رو دوست ندارم از حرف های بچه ها و اظهار نظرهاشون دربار تیپ و قیافه  چاق و لاغر شدن بدم می یاد حوصله دروغ شنیدن رو هم ندارم . روز پنج شنبه م اجاری بد . هم برای روزنامه هم به خاطر خبرگذاری باید می فرتم . یک عالمه خاطره بازی کرد یک عالمه دوست های قدیمی ام را دیدم . و با هم گپ زدیم و کلا خیلی زیاد خوش گذشت .یک نهار خوشمزه هم با حضور خواهرزده جان که با مامانش قهره چون موبایلش را ازش گرفته بر بدن زدیم و صبا کلی از کار من خوشش اومد . البته بیشتر تز خبرنگارها از عکاس ها خوشش اومد و یک عالمه توی غرفه عکاس ها دوربین روی شونه اش انداخت و ژست عکاسی گرفت .

 بقیه روزهای نمایشگاه  چون بچه ها هر روز سه نفرشان شیفت بودند من و بقیه هوای خبرهای رو تین رو داشتیم . و همه چی کلا روی دور تند بود . خلاصه که نمایشگاه بیست و دوم هم تمام شد و رفت پی کارش برگزیده ها انتخاب شدند همه ناراضی بودند . مخاطب ها ما را شناختند و کلا یک فستیوال بود برای دید و ازدید . راستی امسال جای چند نفر خیلی خالی بود . جی نسیم که مهاجرت کرده و رفته برای همیشه اون سر دنیا . جای مریم بانو و همسرش که دیگه روزنامه نگاری ر بوسیدند و گذاشتند کنار زدند تی کار کترینگ و بیزینس. جای یاشار سلطانی که زندانه و بچه ها با غرفه خالی معماری نیوز عکس می گرفتند بعد هم شبانه دم و دستگاه معماری نیوز خالی را جمع کردند انگار نه انگار که چنین سایتی وجود خارجی داشته پول داده و غرفه رزرو کرده . جای رضا رستمی که الان اون بالا پیش فرشته هاست دیگه سر درد نداره دیگه حرص نمی خوره و کلا صحیح و سالم شده . خدا رحمتش کنه عجیب مرد بی نظیری بود . خدا حافظ تا سال دیگه و اگر زنده بودیم یک نمایشگاه مطبوعات دیگر .

دیشب بی مناسب یک دسته گل هدیه گرفتم . 58 تا شاخه رز سرخ و نارنجی تا صبح با اینکه تب داشتم و همه اش هزیون می گفتم اما باز خوشحال بودم . چقدر این خوشی های یکهویی رو دوست دارم .

به قول قدیمی ها

کارم درست است ولی

دکانم بد جاست

ساکت و سنگینم اما

پشت سرم حرف بسیار است

مثل پیراهنی مشکی

وسط عقد کنان

شیرینم اما

اعصاب همه را به هم می ریزم

مثل شکری که در نمکدان ریختند

یا کیک تولدی که مجلس ختم بردند

خوب یا بد

مردی زمینی ام که

هست و نیستش

روی هواست

مثل ماچ سوم

حین دیده بوسی

که بگیر نگیر دارد

خداحافظی با دوبل چیز برگر

سلام
خدا رو شکر بابت بارون بارون نم نم و مهربون اما خب اونقدر ماشین زیاده و بنزین ها بی کیفیت و آشغال هستند که فقط چند لحظه هوا سالم می مونه و آسمون آبی بعد دوباره همه چی رنگ خاکستری به خودش می گیره تهران که داره منفجر میشه ترافیک صبح و ظهر و شب غیر قابل تحمله واقعا من هر روز دیر می رسم به برنامه ها به کلاسم به سر کار به قرارهایم و این دیر رسیدن ها دیگه داره برایم عادی میشه .تهران دوست داشتنیم تبدیل شده به پارکینگ ماشین ها و موتور سیکلت ها و آسمونش همیشه خاکستری طوره اما من دوستش دارم والا

فردا جلسه تودیع و معارفه است سردار حسینی رییس پلیس راهور تهران بزرگه ماموریتش توی پلیس راهور تموم شد مرد خوب و نازنینی بود.به شدت درس خونده و فرهیخته بود و مبادیه آداب اما چون جلوی قالیباف ایستاد و گفت طرح ال ای زد همان طرح معروف کاهش که قراره مردم به جای ماشین های بنزینی خودروهای برقی بخرند و عملا میگه هر کی پولداره هرکاری دلش می خواهد بکند خیلی طرح چرتیه و حالاحالاها نمیشه توی تهران اجرایش کرد قالیباف تنگ نظر و قدرت طلب که هر جا کم می یاره میزنه کانال خراسان رضوی و مشهدی حرف میزنه با چاشتی بغض اعمال نفوذ کرد و بهش گفتن برو داداش من برو اون چیزهایی رو که خوندی توی دانشگاه امین به خورد افسران جوان بده تا قالیباف به خوردن تهران ادامه بدهد بلکه این مرتیکه رو عزراییل از رو ببره از بس که رودار و وحشی و بی ادب و گستاخ .من سردار حسینی رو دوست داشتم همیشه برای همه سوالاتمان جواب داشت خیلی هم آن لاین بود و به روز برای یک نظامی اون هم توی ایران که همه رو به چشم جاسوس می بینه و توهم شورش دا ه یک آدم با این همه روشنفکری و آپ دیت بودن خیلی خوب بود حیف که زیر ابش رو زدن و خدا از قالیباف نگذرد الهی آمین . به جای سردار حسینی فرداسردار مهماندار سکان پلیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ رو به دست میگیرد ایشون هم مرد بزرگواری اند و به شدت عملیاتی از آن راهوری های خیلی قدیمی که همیشه خدا توی ماموریت وجاده هاست انشالله که با تدابیرشون قفل ترافیک پایتخت شکسته بشود الهی آمین .

چرا همه توهم خود شاخ پنداری بهشون دست داده ؟؟والا من 14 ساله روزنامه نگارم هنوز ادعایی ندارم طرف یک بار یک یادداشت نوشته همشهری جوان یادداشتش رو جا داشته کار کرده توهم فالاچی بودن داره یا مثلا یکی دیگه هست پرونده می بره اداره مالیات امضا میگیره برمی گردونه بعد توهم زده که مدیر ارشد مالیاتی ام .دستیار دندان پزشک تجربیه خودش رو در حد و اندازه یک جراح فک و صورت می دونه مشاوره هم میده .خلاصه که الان همه توهم خود داف و خود پاف پنداری دارن اصلن داغون ها بعد فکر می کنن که بچه های وزارت اطلاعات هم دنبالشونه اخه گلابی تو چی داری که بچه های وزارت رصدت کنن تلفنت شنود داشته باشه و فرت فرت پیج اینستا و فیس بوکت رو هک کنن یک زمانی هم بود که هر کسی وبلاگ مینوشت ادعا می کرد اوه مای گاد هک شدم و اینها که خواننده جمع کنه جمع کنید بابا این مسخره بازی ها رو همه اش داریم فیلم بازی می کنیم برای همدیگه و واقعیت رو پنهان می کنیم اونقدر که شب ها از این همه نقاب بازی و فیلم بازی کردن خسته ایم از انجام امورات کاری خسته نیستیم باید یک کمپین راه بندازیم که  خودمون باشیم خود واقعی مون این صورتک های نمایشی رو بریزیم دور .چقدر نصیحت کردم بلدم ها

از حراجی یک جفت کفش خریدم البته حراجی که الان وجود نداره نوشته بود به علت تغییر شغل و من هم پریدم توی مغازه و یک جفت کفش اسپورت مشکی و ساده خریدم که هم با شلوار جین بشه بپوشم هم با شلوار پارچه ای و هم با ساپورت وتازه تر تر اینکه حالا که پاییز برگ ریزه و هی عصرها بغض آسمون خانم می ترکه و بارون می یاد جوراب هام خیس نمیشه دلم یک مانتوی زرشکی هم می خواهد سبز و زرد و مشکی و سورمه ای و قهوه ای و طوسی دارم الان دلم مانتوی زرشکی می خواهد نمی بینم توی مسیرم که اگر ببینم حتما می خرم

خدا رو شکر همه چی خوبه ناشکری نمی کنم در دوره خوبی زندگی می کنم همه چی رو دوست دارم الان که دارم می نویسم خوده خودمم الکی حرف نمی زنم داره بارون می یاد صدای ریز ریز بارون که می خوره به شیشه پاسیو رو می شنوم نه بوی تمیزی می یاد توی خونمون نه عطر کیک و شیرینی دارچینی یکی از دندون هام درد می کنه انگار که توش سوراخ شده باشه آب سرد و خوراکی شیرین که می خورم مغزم اسکن میشه اما دندون پزشکی نمی روم دلم یک خواب عمیق می خواهد همین راستی دیگه از قلبون کشیدن هم زیاد لذت نمی برم یک بار دیگه هم این اتفاق افتاده بود به یک جایی رسیدم که دیگه از خوردن دوبل چیز برگر خوشحال نمیشدم الان خیلی وقته که دوبل چیز برگر نخوردم

 پ.ن:
ما معمولاً نسبت به كسايى كه صادقانه
عاشقمون هستن
بى رحم و سنگدل هستيم،
چون مطمئنيم كه هرچقدر زندگى رو
بهشون زهر كنيم
بازم بدونِ ما جايى نميرن،
تنهامون نميزارن،
و بازم منتظرمون ميمونن...

دختر ناشی پاییز

سلام 

باز هم اونقدر ننوشتم که دلم تنگ شد برای غرغرهام اینجا توی این چهار دیواری تپل خانم طور که برای خودمه مثل یک سرمایه از اون گنجه ها که مادرجون ها توی قصه ها دارند .خلاصه که امروز بعد از یک کش و قوس وحشتناک به خاطر هفته پر کار و پر استرس و پر از تنشی که گذشته با شوخی و خنده و خوشحالی غروب جمعه رو سپری کردم و هفته رفت که تمام بشه .فردا صبح هم باید بروم دانشگاه دنبال کارهای پایان نامه و تموم .وقتی یک چیزی تموم میشه و میره پی کارش بهش که فکر می کنی تازه می فهمی چقدر کوچیک و نقطه ای یود اما ابن کوچیک بودن و نقطه بودن رو وقتی که در بطن حادثه هستی که نمی فهمی هی حرص می خوری هی غصه دار میشی هی استرس میکشی هی بغضی میشی و این احساس های اشک آلود چقدر بد و غیر قابل تحمله .خدا قسمت هیچ کدوم از بنده هایش نکنه این حس های گس و تلخ رو الهی آمین 

آدم ها مجموعه ای از تضاد ها هستند اونی که اون بالا نشسته توی نهاد همون همه چی گذاشته کم و زیاد مهربونی و حسادت و خودخواهی حب و بغض و بی تفاوتی وکینه و ...خلاصه که همه چی رو داریم بی کم و کاست من اصلا قبول ندارم آدم هایی که ادعا می کنن اصلا حسود نیستند مگه میشه کسی رو دوست داشته باشی و از توجه اون به دیگران حسودیت نشه بغض راه گلویت رو نگیره نخواهی دق کنی و بمیری؟ابه نظرم هر کسی که میگه من کینه ای نیستم حسودی ندارم توی وجودم ادعا می کنه وگرنه همه ادم ها در برابر منافع و دوست داشتنی هاشون حسادت و کینه و خودخواهی رو دارن .من آزاده مهربونم البته تعریف از خود نباشه دارم خودم رو حلاجی می کنم تا برسم به هفته ای که گذشت و این همه حرصم داد . داشتم می گفتم من آزاده مهربونم اون وقت ها که چاق بودم بسیار بسیار مهربون ترتر بودم الان کمتر مهربونم از اون وقت ها کمتر خیلی هم خوش خنده ام از عبوس بودن خوشم نمی یاد که نه اما زشت تر میشه قیافه ام توی همه عکس هام بچه هایی که دیدن اذعان می کنند که همیشه یک لبخند پت و پهن روی لب هایم هست . دختر خسیسی هم نیست دست و دلبازم اونقدری که فقیر نشوم و بخواهم تا اخر ماه سینه خیز بروم اما در کنار این خصیصه هاکه میشه گفت خوبند دختر حسودی ام این رو هزاران هزار بار تا حالا نوشتم حسودیم میشه اما نه به همه به ادم های دور و برم که باهاشون دوستم یعنی حتی اگر مسافر بغل دستی ام توی مترو هم بگه دختر شاه پریونه و فلان و بهمان من ککم هم نمی گزه اما وای به روزی که هدا و نسیم و بنفشه و فاطی یک چیزی داشته باشند و فخر فروشانه به من نشون بدهند تا شب دق نکنم از تلاش و کوشش در امر حسودی و غصه خوردن دست برنمی دارم .خودخواه هم هستم همه چیزهای خوب رو برای خودم می خواهم برای به دست اوردنشون تلاش می کنم و بعد که ماله من شد باید همیشه ماله خودم باشه تا ببخشمش یا جذابیتش رو برایم از دست بده بعد خیلی هم بی تفاوتم بی تفاوت در حد کوه یخ در قطب شمال چیزی که جذابیتش رو برام از دست داده باشه و تموم شده باشه محاله ممکن هزار سال دیگه هم مقدماتی پیش بیاید که سمتش بروم 

این همه خودزنی کردم که بگم تمام هفته ای که گذشت دعوا دشتیم سر یک عکس که حسادت من رو با خو خواهی برانگیخت و طرفم به جای معذرت خواهی به حسادتم خندید از جمعه هفته قبل تر جهنم لج و لجبازی شروع شد تا پنج شنبه و جمعه که با غلط کردم شکر خوردم بازی ادامه پیدا کرد و شد جنگ یک جنگ نابرابر و خودخواهانه الان همه چی تموم شده و بهم پرچم سفید نشون دادیم اما می خواهم بگم که دوتا آدم عاقل و بالغ که خیلی هم ادعاشون میشه فرهیخته ان و فرهنگی و تحصیلات دار اندازه دوتا بچه مهد کودکی با هم قهر می کنند و خل بازی در می اورند . الان همه چی اوکی و خوب و خوش و خرمه خدا رو شکر اما یک هفته ای که گذشت اون قدر حالم گرفته بود که هر روز کشان کشان به محل کارم می اومدم و کشان کشان کار انجام می دادم و ککشان کشان به خانه می رفتم .خدا رو شکر که تموم شد 

پ.ن:

پاییز یک دختر ناشی بیشتر نیست
که نمی‌داند چطور باید عاشق باشد!
سردی و گرمی‌اش را پنهان می‌کند
که غافلگیر شوی..
بی‌هوا می‌زند زیر گریه که نازش را بکشی
و کاری می‌کند که همیشه بگویی:
چه زود غروب شد!

پاییز سیندرلایی‌ست که باید
کفش‌های نارنجی‌اش را تا قبل از
رفتن خورشید در بیاورد..
نمی‌بینی که شب‌هایش چقدر
شبیه زمستان‌هاست!؟

پاییز اگر آدم بود
زن تنهایی می‌شد که اگر
سایه‌ی زیر گونه‌های استخوانی‌اش را
نمی‌دیدی، دیگر هیچ‌وقت برایت
روشن نمی‌پوشید..
به خیالت این فصل چرا
اینقدر زود می‌گذرد!؟

آبان ماه نازک نارنجی

سلام

چقدر هواخوب بود امروز چند تا کارم رو مرتب و منظم انجام دادم و الان که روز تموم شده خوشحالم که به کارهام رسیدم فقط یک کتاب می خواستم که حال ندارم بروم انقلاب بخرمش . سرویس دلیوری هم داره ها الان متوجه شدم زنگ زدم گفتن که دیگه دیره و نمیشه براتون امروز بفرستیم فردا صبح انشالله . اگر نروم سمت پلیس راهور که تا انقلاب پیاده برگردم فردا خودم می خرمش .بدون حرف پیش .

 چقدر بزرگ شدم . و منطقی . شاید خیلی خود شیفته طور باشه اما واقعا بزرگ شدم . منطقی شدم و بسیار عاقلانه تصمیم می گیرم  قبل تر ها هر بار که  یک اتفاقی می افتاد و برای مامان و بابا تعریف می کردم بهم می گفتند تو زود باوری این آدمه از این مدل حرف زدن فلان قصد رو داره من اخم هایم رو می کشیدم توی هم که نه خیرم همه آدم ها که بد نیستند با نقشه به سمت آدم نمی آیند . همه اش درباره آدم ها بد فکر می کنید . آن وقت الان آدم ها رو خوب می شناسم پس پس حرف هاشون رومی فهمم و متوجه میشوم . بعد خیلی راحت درباره شون تصمیم می گیرم . اونقدر کیف میده عاقلانه تصمیم می گیرم . نه دلم می سوزه نه چشم هایم پر از اشک میشه . کلا روح و روانم شاد و آرومه خیلی خوبه . شب ها چشم هایم رو می بندم به دختر عاقل ومنطقی فکر می کنم که بلده بین احساست و عواطفش با دنیای واقعی مرز قایل باشه .

دلم بارون می خواهد . خدایا آبان ماهه برامون بارون بفرست . بارون ریز ریز و نم نم . هم کشاورزها خوشحال بشوند هم ماهایی که دلمون لک زده برای بارون و پیاده  روی زیر بارون . خدایا بارون لطفا ..

پ.ن:

پاییز اگر سه تا اولاد داشته باشد، سوگلی اش، آن وسطی ست.که بچه اول به عمه ی تابستانی اش کشیده و بچه آخر به دایی زمستانی اش.فقط آبان است که تا بگویی "شعر" ، با خش خش قرمز و اخرایی، ضرب می گیرد و تا بگویی "عشق"، مثل "نازک نارنجی" ها برایت گریه می کند.

واین چنین بود سفر

سلام

جاتون خالی بود توی حرم . توی بازی نور و رنگ و صدای الله اکبر و صلوات های دسته جمعی. اونقدر هول هولکی رفتیم . اینطوری که یکهو بابا گفت بریم مشهد خودش و مامان که اوکی بودند . به من ساعت 10 شب گفتند و اعلام کردند که سه تا بلیت هست تو هم می یای ؟به خواهری قبل از من  گفته بودند  خب اون کارش دست خودشه و مدیر عالمه من باید مرخصی بگیرم و این صوبتا .این طوری قرار گذاشته بودند که اون خودش از کرمانشاه بیاد اما تهش با نیم ساعت این طرف و اون طرف تر از ساعت پرواز ما رسید و 4 تایی با هم رفتیم من اصلا مرخصی هم نگرفته بودم . همین جوری رفتم . بی خیال. دلم نورو رنگ واشک بازی می خواست . و امام رضا گفت بیا و منم رفتم . از هواپیما که پیاده شدیم و سوار تاکسی شدیم تا هتل داشتم اس ام اس بازی می کردم. خبرها رو اوکی کردم از خلیل خواستم که زودتر بیاد . خبرهای آتش نشانی رو خودم بار گذاری کردم شنیدم که بابا گفت چقدر مشهد تغییر کرده و بعد راننده گفت:" ای یوم امام رضا" و من که سرم رو بالا آوردم گنبد زرد امام هشتم رو دیدم . اونجا بود که باورم شد امام رضا وقتی خودش بگه بیا مرخصی جور میشه سردبیر لال میشه و کلا ابرو باد  مه و خرشید و فلک دست به دست هم می دهند که بری بشینی رو به روی پنجره فولاد زانوهایت رو بغل گیری ذل بزنی به هیاهوی دست هایی که قفل میشوند و گره هایی که به امید بازشدن زده میشوند . بعد بی خجالت اشک هایت میریزه روی گونه هایت و سیل  اشک هایت قلبت رو می شوره . اصلا نفهمیدم چقدر نشستم چقدر نگاه کردم و اشک ریختم . چشم هایم رو که چند بار بهم زدم مامانم رو دیدم که داشت نماز می خوند . من همه دوستانم رو به اسم یاد کردم برای اونهایی که می دونستم مخصوص دعا خوندم و بعد رفتیم زیارت البته که انقدر شلوغ بود و من دستم به ضریح نرسید اما با یک آرامشی برگشتم هتل که انگار همه باری که روی دوشم  روی قلبم احساس می کردم از بین رفت .

کل مسافرتمون 40 ساعت بیشتر طول نکشید . از همین جا باید از راضیه مهربونم معذرت خواهی کنم که اولا پیام پر مهرش رو دیر دیدم دوما اصلا وقت نشد که با هم قرار بگذاریم . خرید هم نرفتیم همه اش حرم و حرم و حرم بابا هتل اترک رو هماهنگ کرده بود که فکر کنم جزو نزدیک ترین هتل ها به حرمه هی رفتیم نشستیم توی حرم و گریه کردیم وبرگشتیم هتل شام و نهار خوردیم بعد هم زود خداحافظی کردیم و فرودگاه چون من باید امروز حتما می اومدم سرکار . خواهری از همان فرودگاه مشهد رفت کرمانشاه و من و بابا و مامان هم برگشتیم تهران . مامان و بابا از فرودگاه یک راست رفتن خونه و من هم یک راست اومدم روزنامه با یک راننده تاکسی گیج که دو ساعت داشت سر تخت طاووس و مطهری  جلال و حکیم با من بحث می کرد توی ماشین پلیس راه رو خوندم و خبر آتش سوزی در سعادت آباد رو بعد هم رسیدم روزنامه و ماراتن خبرها شروع شد .

مسافرت دو سوته خیلی خب بود . خیلی زیاد . خیلی دوست داشتم هیچی هم نخریدیم هیچی ها فقط رفتم زیارت فقط رفتم با امام رضا درد دل کردم . توی حرم نشستم به امام رضا گفتم سلام خوبی ؟الهی دورت بگردم که این همه آدم رو باید راه بندازی بعد چیزهایی که خودم می خواستم یادم رفت . مشهد خیلی سرد بود . شب اونقدر سرد بود که من کلیه درد گرفته بودم فکر نمی کردم که با تهران این همه اختلاف دما داشته باشه اما خیلی سرد بود خیلی خوب بود خیلی خلوت بود . از امام رضا قول گرفتم که زود بروم پیشش که حسرت اون همه آرامش  زیبایی حرم به دلم نمونه .

پ.ن:ماندن...

شیرین و فرهاد و لیلی

و که و که و که نمی خواهد....

ماندن یک من و یک توِ ساده می خواهد

یک غرورِ فراموش شده

ماندن یک دل

ساده می خواهد ... !

السلام علیک یا امام رضا

سلام 

از اینجا درست از رو به روی حرم امام هشتم برای برآورده شدن حاجت همه دوستای خوبم دعاااا می کنم .یا امام رضای غریب خیلی ها دلشون پر میزنه برای حال و هوای حرمت برای اومدن و نشستن توی روان های پر نورت خودت به بزرگی و جوادت مقدمات حضورشون رو فراهم کن الهی آمین ...یا امام رضا همه مون مشکل داریم گرفتاریم  مریض داریم قرض داریم آرامش نداریم به حق ابروی زیادت در پیشگاه خدا حاجات همه مون رو بر اورده به خیر کن الهی آمین  

همه تون رو یاد کردم انشالله ارامش نصیب قلبهاتون بشه جاتون خیلی خیلی خیلی خالیه 

امضا :آزاده .تپل خانم .مشهد مقدس . رو به روی باب الجواد حرم امام هشتم 

لاک و شال

سلام

امروز  رفتم دانشگاه یک عالمه دانشجوی ترمه یکی دیدم پر از شوق و ذوق پر از انرژی اونقدر خوب بود . استادمون رو دیدم حرف زدیم چقدر برخورد استادها الان که دیگر دانشجو نیستیم فرق داره . دلیلش رو نمی دونم اما اگر استادها از اول یک رویه داشته باشند این همه بهشون نمی گوییم روانی های عقده ای . اون  استاده بود که همون ترم یک باهاش در افتادم و کارمون  به شکایت رسید این ترم هیچ دانشجویی باهاش درس نگرفته یک کلاس اجباری داره فقط . جالب بود برام امروز مدیر گروهمون می گفت همه از استاد استاد فلانی شاکی هستند و باهاش کلاس نگرفته اند . گفتم اره خب ادم توی یک کلاس شلوغ بشینه و با یک استاد کم سواد تر درس رو پاس کنه خیلی بهتر از اینکه که در یک کلاس با استاد خیلی کتاب خونده درس رو بگذرونی و هر لحظه استاد حالت رو بگیره و جلسه آخر همه رو از لیست امتحانات خط بزنه و هی تهدید کنه که می ندازمتون می ندازمتون شماها همه بی سواد هستید هیچی یاد نمی گیرید.و از این حرف ها . خدایی همه مون می دونیم که تحصیلات تکمیلی توی دانشگاه آزاد خیلی کار سختی نیست . همه چی بر مدار پول و شهریه می گذره اما خیلی زور داره که پول بدهی بعد یکی هم برایت پر رو بازی در بیاره خلاصه که  جناب استاد حسابی گوشه انزوا هستند و عزلت نشین شده اند . در این اتفاق مبارک که با همکاری همه بچه ها انجام شده دانشگاه کلی توپیده به استاده و انگار باید بره . ته دلم از این اتفاق خیلی هم خوشحال شدم . تازه گفتم بمیره انشالله والا مرتیکه عقده ای شپش .

از پله های دانشگاه بی دغدغه پایین اومدم .و خیلی شیک و مجلسی فضای سبز رو دور زدم چقدر دانشگاهمون فضای سبز داره خدایی تازه امروز دیدم .همینه دیگه وقتی خانم قالیباف استاد دانشگاه بشه این همه گل و بلبل وگل کاری در دانشگاه انجام میشود . البته که فضای سبز دانشگاه ربطی به قالیباف و همسرش نداره بچه ها می گفتند یکی از دانشجوها کارمند عالی رتبه شهرداری بوده و همه این گلدون ها ر اون به دانشکاه اهدا کرده و حتما هم کلی نمره گرفته خوش به حالش . کارهام خیلی زود تموم شد  بعد هم فرصت داشتم برای پاساژ گردی ا قنی که تی تاکسی بودم یهضی از خبرها رو ارسال کردم بقیه اش دست هایم رو توی جیبم فرو کردم و رفتم پاساژ گردی دلم کتونی می خواهد بعد نمی تونم انتخاب کنم نمی دونم چرا یک کفش هم دیدم الکی خیلی گرون بود 300 تومن برای کفشی که برند  مارک و چرم هم نیست خدایی الکیه بعد هم من هنوز اونقدر خانومانه نشدم که بتونم کفش پاشنه ار بپوشم فقط نگاهش کردم والا . به جایش یک شال خریدم یک شال پاییزی که خیلی هم ضخیم نیست . جو هم من رو گرفت 3 تا لاک هم خریدم که مبارکم باشه .

قراره با مامان و بابا  خواهری بریم سفر بابا قراره تا شب خبر بده و خب تا الان که  دارم پست می نویسم هنوز هیچ خبری نشده و من برگه مرخصی ننوشتم .

پ.ن:يادم نبود

برايت بگويم

تو زن هستی

اگر يك ناخن ات بشكند

از همهء ناخنهايت ساده می گذری

اگر دلت بشكند

به هيچ قراری نمی آيی

مراقبِ خودت باش

راستي

هوای خانه شرجی شده

گريه كردی؟