باز هم مرگ رو جلوی چشم های دیدم
سلام .
روز جمعه است و بین التعطیلین . همه جا تعطیله تهران توی یک سکوت خاکستری طور فرو رفته هوا آلوده است و الان که عصره هوا سوز داره . یک سوز گزنده از همون هایی که تا عمق وجود آدم رسوخ می کنه . اومدیم روزنامه تقریبا همه بچه ها اومده اند.کار کردن توی روزهای تعطیل رسمی یه جوری خاص و ویژه است . خیلی چهار شنبه برای تعطیلی امروز چونه زدیم خدایی فردا چه کسی روزنامه می خواند؟خیلی از روزنامه ها تعطیل هستند اما چون بزرگ ها هستند و منتشر می شوند ما هم منتشر میشویم . سردبیر رفته شمال ازچهار شنبه نبود و یک شنبه قراره بیاد از صبح همه مان زیر نظر هستیم و داریم تند تند کارهایمان را انجام می دهیم از راه دور هم همه رصد میشویم به همین راحتی . به همین خوشمزه گی . باید خبرهای مهم خودمون رو توی تلگرام اعلام کنیم بعد مثل بقیه روزها درباره عکس های خبرها و علت انتخاب خبرها برای کار شدن توی صفحه مون توضیح بدهیم .انگار نه انگار که سر دبیر نیست . هست فقط دورتره دیگه با این همه وسایل ارتباط جمعی فاصله هیچ معنایی نداره .
چهار شنبه کارم زود تموم شد . قرار بود اون دختره و برادرش که مادرش با سم کشاورزی سرشون رو به خاطر انتشارشپش شسته بود و باعث مرگشون شده بود عکس یک باشه اما خبرش رومن نمی نوشتم . بچه های ویژه کار می کردند . فقط قرار بود من بهشون لینک بدهم و برای خبرشون عکس پیدا کنم همین هرچقدر که توی خبرگزاری مون همدلی بین بچه ها موج میزنه در روزنامه دستم به کار گروهی نمیره اون هم به خاطر اینکه بچه ها خیلی پررو تشریف دارند . کار توی روزنامه با کار توی خبرگزاری خیلی فرق داره . همون قدر که برای خبر گزاری یک خط خبر میشه اختصاصی روزنامه ها دنبال خبر نیستند باید تفصیلی و گزارشی به ماجرا هایی که اتفاق می افته نگاه کنند. در نتیجه باید گفتگو بگیرند و گزارش بنویسند . خلاصه که پروسه خیلی ویژه ای هستش و باید حتما با دقت انجام بشود . کسی هم الان پاسخگو نیست نوشتن یک گزارش خوب و خواندی یعنی اینکه نویسنده گزارش دقیقا درباره موضوعی که می نویسید اشرافیت دارد و همه ابعاد آن را می داند . خلاصه که گزارش نوشتن کار راحتی نیست و خیلی قلم توانایی می خواهد الان منتسفانه گزارش نویس نداریم همه کپی کارند . یک خبر رو کمی با خبردیگر مخلوط می کنند و با ضرب و زور عکس گسترشش می دهند . القصه که کار در روزنامه و خبرگذاری کاری بس سخت و طاقت فرساست خلاثه که من لینک های چرت دادم و در نتیجه شد یک گزارش چرت تر تر والا به من چه اسم من که پایش نخورده دوست نداشتم کمک کنم به همین راحتی .
چهار شنبه با یکی از بچه ها بعد از 6 ماه رفتیم بیرون . ماشین خرید یک 206 سفید مدل 93 اما به غایت تمیز و مرتب که کیف کردم از این همه تمیز بودن . رفتیم سفره خونه ای که من پیشنهاد داده بود قلیون کشیدیم و پسته خوردیم و خیلی خوش گذشت . شب هم دوست حمید رضا از دوبی ادکل آورده بود از این مدل شرکتی ها رفتم کلی ادکلن های متفاوت خریدم که خیلی دوستشون دارم . از عصر چهار شنبه قبل از قلیون کشیدن کمی دل درد داشتم . گذاشتم به پای خوشحالی و نهار هایی که نمی خورم و هله هوله هایی که به جای نهار و شام می فرستم توی شکمم . برگشتیم خونه ساعت 11 شب بود . از کیف ادکلن های خوشبویی که خریده بودم در پوست خودم نمی گنجیدم .ادکلن ها رو چیده بودم روی تخت و نگاهش می کردم که دل دردم شدت گرفت کابوس های دل درد های منتشر و کیسه صفرایی که کیست دار شده بود باز اومد به سراغم همه ی روز خوب بودم . نبات داغ خوردم و چایی و نبات عرق نعنا و هر چیز دیگه ای که فکر می کردم به درد دل درد می خوره تا 12 نیم همه چیز تحت کنترل بود اما یکهو همه چیز پیچید به بازی . اونقدر دل درد داشتم که روی پاهام نمی تونستم بایستم و از حال رفتم . چشم که باز کردم باز هم در و دیوار آبی روشن دیدم و مهتابی هایی سفیدو مامان اشک آلود بالای سرم . از سونوگرافی متنفرم . اون وقت شب فقط اطهری سونوگرافی داره همه راه تا بیمارستان جم و اطهری هر بار چشم باز کردم تیرهای چراغ برق رو دیدم با نور زرد رنگشون و توی دلم خدا خدا کردم که باز اتفاق های سه سال پیش تکرار نشه که از سونودادن های هفته ای یک بار حالم بهم می خوره از دل درد های کشنده ای که امانم را میبرد و هر لحظه احساس می کردم که دیگه دارم تموم میشم الانه که بمیرم . سونو هیچی نشون نمی داد . سرم زدم و خوابم برد . خواب عمیق همه اش توی خواب مار می دیدم و یک دیواربا کاشی های لاجوردی و خودم که تند تند آب می خوردم وعرق ریزان و اشک ریزان چشم هایم رو باز می کردم . ساعت 5 صبح پنج شنبه توی اتاق خودم چشم هایم رو باز کردم دلم در می کرد اما نه زیاد بلند شدم با ترس و لرز دوست داشتم روی پاهای خودم بایستم بدون اینکه کسی زیر بغلم رو بگیرد . می تونستم راه بروم خدا رو شکر داشتم از تب می مردم با هر جون کندنی بود خودم را به دستشویی رساندم و دست و صورتم رو شستم پای چشم هایم گود افتاده بود چقدر از آزاده ای که با چشم های سیاه و درشت و پوست رنگ پریده اش از توی آیینه به من نگاه می کرد می ترسیدم . از دستشویی که بیرن امدم حس می کردم که از پوستم بخار بلند میشود . کمی توی حیاط کنار گلدون های مامان نشستم تا حالم جا بیاد . هنوز دلم درد می کرد و نهوع داشتم . انگاردست کثیفی توی شکمم رو بهم می زد . نمی توانستم نفس بکشم . اومدم توی اتاق و تا ظهر خوابیدم . هیچ چی نبود دکتر هیچ تشخیصی نداشت . اسپاسم معده و روده انگار توی شکمم پر از تخته های چوب بود . تا عصر پنج شنبه همچنان درد داشتم و کم کم خوب شدم . باز هم برای مرگ شانه خالی کردم . باز هم نوبتم نبود .
از صبح تا حالا 20 تا خبر توی خبرگزاری منتشر کرده ام. خدا رو شکر صفحه امروز رو هم بستم و تموم شد . اونهایی که بدون ویزا رفته اند مرز مهران همون جا پشت مرز مانده اند و راه پیش ندارند . بعد نمی دونم منتظر چه معجزه ای هستند که برنمی گردند سر خانه زندگی خودشان . همچنان پشت مرز مانده اند که معجزه بشود وبگذارند که از مرز رد بشوند در صورتی که این اتفاق هیچ وقت نمی افته . کی قراره یاد بگیریم که هر چیزی یک قواعد و مقررات خاص دارد و باید به آن احترام بگذاریم و در چهار چوب همان هم حرکت کنیم . والا به خدا . ایلام جزو شهرهای فقیر کشوره که جمعیت کمی دارد الان این همه جمعیت در ایلام مونده اند معلومه که شهر را بهم ریخته اند . خدا کنه که هیچ اتفاق خاصی برای کسی نیفته و همه چیزبه خوبی و خوشی تموم بشه الهی آمین .
پ.ن:
آدم هایی هستند که وقتی خوشحالی،کنارت نیستند،
چون حسودند...
وقتی غمگینی در آغوشت نمیگیرند،
چون خوشحالند..
وقتی مشکل داری به ظاهرهمدردند،اما در واقع بی خیال تو هستند..
امـا،وقتی خـودشان مشکل دارند،با تو خیلی مهربانند..
این ها بدبخت ترین انسان های روی زمین هستند!
که هيـچ آرامشى در زندگى ندارند..!!
پائولوکوئلیو
درخت دافعه دارد که سیب می افتد