تهران انار ندارد

سلام

گفته بودم که خواهری اومده تهران دیرروز برادر شوهرش از پایان نامه حقوقش دفاع کرد و بالاخره درسش تموم شد و رفتن . اما همین جوری که نرفتن کلی اتفاق این طرف و اون طرف ماجرا وجود داره که چرا دروغ حال ندارم همه رو ریز به ریز تعریف کنم . فقط بدانید و آگاه باشید که صبح ها رفتم خبرگزاری  بعد بدو بدو رفتم سر برنامه ها و انلاین خبر زدم پیچوندم با خواهری رفتم دنبال آجیل و میوه و وسایل پذیرایی برای جلسه دفاع چون جدا از خانواده همسرش چند تا از دوستان رودربایستی دار پدر شوهرش هم برای جلسه دفاع دعوت بودند . بماند که این د سه روزه همون 3 ساعتی که در شبانه روز می خوابیدم روهم نخوابیدم و کلا له له له بودم . هیچی دیگه دیروز ساعت 3 دفاع تموم شد من هم اون همه خرید رفته بودم و کمک کرده بودم حضور نداشتم چون باید شیفت خبرگزاری رو می رفتم و اصلا یک وضی بود ها تا 4 ونیم شیفت موندم بعد هم بدو بدو اومدم خونه شام درست کنم کمک مامان و یک عالمه خرید هم داشتم از خیار شور و زیتون  گوجه گیلاسی تا سس خیلی تند وسرکه بالزامیک و به قول بابا این مسخره بازی ها هیچی دیگه تا برسم خونه فرمودند که دستت درد نکنه خرید کردی و دست تنها اون همه خوراکی و خرت و پرت رو آودی اما قراره شام بریم بیرون و مهمون اونها هستیم خوشحال و خندان دوش گرفتم و حاضر شدم و پیش به سوی رستوران شاهکار و شام و اینها که اصلا هم خوب نبود چرا چون که نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که اصلا خانواده پدر شوهر خواهر خوشحال نبودند به ما هم هیچی نگفتند یک مهمونی که می توانست فوق العاده باشه و بی نظیر در کمال سادگی و و سکوت و اینها برگزار شد رستورانش رو دوست داشتم اما اونقدر جو سنگین بود نتونستم دو تا دونه عکس بگیرم . اصلا داغون . ساعت 12 شب هم خانواده اش رفتن خواهری رو هم با خدشون بردند .

تا بامامان جمع و جور کنیم و خلاص بشویم شد ساعت دو من 4 و نیم خوابیدم یعد 7 و نیم بیدار شدم چون باید با یک عزیزی می رفتم خرید و بیرون تا به هم برسیم چون من ماشین ننداشتم و اون داشت و سوار بشوم و یک مسیری رو اشتباهی بریم هیچی دیگه هی خنددیم و حرف زدیم و ساندویچ پنیر و سبزی جات خوردیم که نونش با سبزی جات درست شده بود و مغز نون پر از پنیر پیتزای دوست داشتنی بود خیلی خوشمزه بود بعد هم یک عالمه غر شنیدم که این چه مانتوی مسخره ایه که پوشیدی و یک دقبقه با هم قهر بودیم ما خب با مرتبسازی شالم و قول دادن که دیگه اون مانتو رو نمی پوشم اوضاع ختم به خیر شد یعد رفتیم همه کفش فروشی های سپه سالار رو دیدیم و هیچی خوشمون نیومد از اوتجا تا برسیم به پارکینگ یک عالمه ساعت فروشی رفتیم و مدل های مختلف ساعت های بندی و صفحه گرد رو دستم انداختم اما هیچی نخریدیم یعد هم رفتیم ولی عصر و از کفش فروشی بغل سینما کفش خرییم و رفتیم رستوران و مهمخون من نهار خوردیم و قلیون کشیدیم  بعد هم من اومدم روزنامه و تا الان که در خدمت شمام همچنان صفحه نبستم و اینها باشد که رستگار شوم .

الان اونقدر خسته ام که دوست دارم ولو بشوم در این حد خسته  ام ماشین ه دست حمید رضاست خودم باید تا خونه بروم و روز تعطیل ماشین پیدا نمیشه ااا راستی یادم رفت بگم عیدتون مبارک فردا هم می یاییم سر کار و پس فردا دوبار اعطیل هستیم . ایوووول

پ.ن: بارها گفته ام اين شهر باغ ندارد

بهار ندارد

بهارنارنج ندارد

و آدم اگر دلش بگيرد

دردش را به كدام پنجره بگويد؟

كه دهانش پيش هر غريبه اي باز نشود.

خواهرانه نوشت

سلام 

چهارشنبه روز خوبی بود هر چند که مجبور شدم به خاطر آزارداشتن یک موجود خنگ دوباره صفحه ببندم و سر بزنگاهی که جمع کرده بودم بروم بمونم تا 9 اما خوب بودبماند که تند تند خبر رد کردم و تا دلم می خواست بهش اب بستم هی هم چشم غره رفتم بعد وسط اخم های درهم رفته زنگ زد که تا کی هستی همه چی رو گفتم گفت بمون می یام دنبالت و من خوشحال و خندان رفتم فنی با سهیلا کلی گپ زدم و اون کارش رو انجام داد با وحید هم کلی غیبت کردیم خیلی رفرش شدم اصلا بعد هم پرینت و تایید فقط این وسط من زنگ زدم همون فست فود بی نظیر که دوستش دارم و ژامبون گوشت تنوری و پنیر و قارچ سفارش دادم با نون سیر بعد هم سفارش کردم که زود حاضر بشه خیلی برشته بشه و این صوبتا پرینت رو که گرفتم زدم بیرون تادبرسم اقای مهربان همه چی رو اماده کرده بود بعد هم فلفل سیاه و اویشن بهم داد گفت با این ساندویچی که سفارش دادید فوق العاده میشه تا سفارش رو بگیرم و بروم سر قرار رسیده بودن خلاصه که اگه توی ترافیک دو نفر رو در حال خوردن ساندویچ دیدید شک نکنید که ما بودیم .

پنج شنبه جان رفتم شیفت. زیاد هم سخت نگذشت خدایی چون زیاد کار و خبر نبود .  خودم داوطلب شده بودم برای بیرون رفتن و ددر دودور برنامه ای نداشتم خواهرم هم رفته شمال خونه هم کاری نداشتم دبیر و یکی از بچه ها رفتن مرخصی قبل از زایمان کلا خبرگزاریمون خبرگزاری فرزند اوریه هر ماه یک خانم زائو داریم به سلامتی خلاصه که ده خبرگزاری بودم تا ساعت 5 ساعت یک تازه فهمیدم که فاطیما هم شیفته یک و نیم ساعت با هم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم یک دستبند و انگشتر مسی خوشگل از اصفهان برای خودش خریده بود خیلی خوشم اومد فاطیما از این مدل هاست که میگه بردار برای خودت اما خب من از اون مدل ها نیستم که قبول کنم گفتم اگر باز رفت اصفهان برای منم بخره والا مهدیه و مسعود تلخ ترین ادم های عمرم هستند خدا رو شکر که نمی بینمشون اما در کل خیلی تلخند خیلی تلخ و لوووس و روی اعصاب کلا باهاشون حرف می زنی رد پاشون رو جمجمه آدم ثبت میشه دبیرمون مثال بارز خانم ناتوان و نااگاه. حوزه اجتماعی خیلی گسترده است یک عالمه لینک و زیر لینک داره اونها رو که نمی دونه هیچ دوزار جسارت هم نداره پنج شنبه کلا روز بی خبری بود بعد هم در راه رسیدن به مترو یک مغازه کشف کردن خیلی تاپ ها و دامن هایش فانتزی و خوشگل بود چیزی نخریدم اما از دیدن اون همه رنگ لذت بردم .بعد هم پون دیر رسیدم کمی دعوایمان شد . دعوا که نه اما خب بحثمون شد . به من چه که زود رسیدم مترو ترافیک نداره خب . حال این رو نمی تونستم ثابت کنم در نتیجه سکوت کردم حاله بحث ندارم این روزها . خسته میشوم . از این همه بحث کردن . تا شب اتفاقی نیفتاد . همه چی آرووم بود خدا رو شکر .

از ادم هایی که با خودشون لج می کنن لجم می گیره آدم هایی که به خودشون سخت می گیرند . آدم هایی که خودشون رو به ریاضت کشیدن وادار می کنند . مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟ بهشت و جهنم همین جاست . نمی گم خدا وجود نداره و از این حرف های روشن فکرانه صد تا یم غاز اما اینکه خودت رو زندانی کنی که دیگران حاله خوبی داشته باشند دقیقا مثل همینه که زن ها 70 لایه لباس و حجاب داشته باشند که مردها ایمانشون به خطر نیفته . لج کردن خوبه منم خودم آدم لجبازی ام . اما به فنا دادن خودمون اصلا خوب نیست . چه کاریه واقعا عزیزم کسی رو که خوابه میشه بیدارش کرد اما کسی که خودش را به خواب زده نمیشه بیدارش کرد .

جمعه نهار درست کردم همه گوشت هایی که دوست های بابا به خاطر عید قربان آرده بودند را با نظارت مامان تیدیل مردم به چلو گوشت مدل پخت گوشت ها رو از رسپی نگین جون برداشتم . یک عالمه پیاز رو با کمی کره تفت دادم بعد گوشت های تازه رو روی پیازها چیدم بعد باز پیاز ریختم و سیر و ظرف رو گذاشتم روی شعله پخش کن .بک لیوان هم آب ریختم رویش  گوشت با آب پیاز آروم و مستمر پخت بعد بهش نمک اضافه کردم و بز روی همون شعله کم موند آخر پخت ه بهش دارچین و کمی فلفل و سرکه اضافه کردم برای تزیین هم سیب زمینی و هویج و کمی نخود فرنگی کافی بود . من خودم گوشت دوست ندارم . اما همه اوهایی که خوردن خیلی تعریف کردند . خیلی خوشمزه شده بود . مرررسی  از دستور پخت نگین . ساعت یک یک ظرف غذا کشیدم با میوه بعد هم رفتم سر کار دربی بود و در این جور مواقع خانم ها زودتر می توانند بروند خونه چون قرار بود شلوغ بشه . باهم رفتیم سر کار توی راه کلی درباره اتفاق هایی که افتاده بود حرف زدیم . و خوش گذشت وست داشتم عصر بروم بیرون که خب به خاطر شلوغی بعد از فوتبال کلا بی خیال شدیم  .

خواهری امشب می یاد . تا بعد از عید غدیر هم هست. خوشحالم که هست . می توانیم یک عالمه حرف بزنیم بریم خرید بازی این روزها خوبم . یک عالمه خرس عروسکی کادو گرفتم و خوشحالم عکس هایش رو گذاشتم توی اینستا چقدر خوبه که بعضی قصه ها تموم شده اند . رفته اند پی کارشون خدا کنه که دیگه تکرار نشوند . خدایا شکرت . دلم بارون می خواست دیشب یک عالمه بارون اومد . دوست داشتم خسوف رو ببینم که نشد .

پ.ن:آدم باید صاحب داشته باشد
مثلا وقتی میخواهد
برود جایی ،کسی بگوید
یقه ی لباست چروک شده است ،
 یا رژت را کمرنگ کن ...
یا حداقلِ حداقلش پشت آیفون صدایی بشنود
و کلید به در نیندازد!
در غیر این صورت بی صاحاب یک واژه ی توهین آمیز نیست،
یک واژه ی مظلوم  است...

روز تعطیل

سلام

عیدتون مبارک .انشالله تا باشه همیشه عید و شوخی و خنده باشه  ما ها که فقط یلدیم ناله باشیم و آیه یاس برای خودمون تا هم یکی درباره غم و غصه هایش حرف می زنه همه بلدیم ژست های روشن فکرانه بگیریم و بزنیم توی فاز نصیحت کردن و این صوبتا دست به موعظه کرد هامون هم لامصب حرف نداره جوری ریلکس درباره بدبختی ها و عبرت گرفتن از زندگی بزرگان حرف می زنیم که خودمون هم هوا برمون می داره  باشد که رستگار شویم .

دیروز با صبا و مینا رفتیم دور دور بازی مینا دیگه هزار الله اکبر دختر خانم بزرگی شده که میشه باهاش بزرگونه حرف زد همفکری کرد و درباره اتفاق هایی که افتاده تبادل نظرکرد . صبا بچه ام الان توی دوران بحران بلوغه همه مدت در حال گوش دادن به موزیک بود . یک شلوار می خواست که خدا رو شکر همون مدلی که می خواست رو پیدا کرد و خرید . با هم پیتزا خوردیم به آدم ها و ماشین ها و بچه هایی که انگار دنبال مادر و پدرهاشون کشیده میشدند نگاه کردیم . بستنی خوردیم خندیدیم سر بطری آب با هم دعوایمان شد . مینا کفش خرید و من نظر دادم بعد هم یک عالمه صندل پوشیدم توی حراجی ها و قاه قاه خندیدیم . خلاصه که دیروز هصر خیلی خوب بود . هر چند هی لابه لای خنده ها انگار که یاد یک چیزی می افتادم که یاد آوریش مثل یک چاه عمیق همه شادی ها و خنده هایم رو می بلعید اما باز هم خیلی خوب بود . هر چند که اصلا رو مود خرید نبودم و فقط یک شال مشگی ساده خریدم . اما خدا رو شکر خیلی خوب بود . به اون همه پیاده روی و دیدن مغازه ها و پچ پچ کردن های خاله و خواهر زاده ای احتیاج داشتم که خدا رو شکر محقق شد .

دوست ندارم بنویسم از اینکه همه چیز رو مو به مو تعریف کنم حس خوبی ندارم البته الان حس خوبی ندارم ها شاید بعدا همه چیز درست بشه و من باز هم همون آزاده پر حرف بشوم اما الان کلافه ام از خودم از خدا از زندگی از دنیا از هر چیزی که هست  شاکی ام . دعوایی نه ها نه بابا من رو چه به دعوا دلم سکوت می خواهد آرامش یک عالمه توجه که سر فرصت بشینم و همه اتفاق های ناتمام رو تموم کنم برای همه نقطه بگذارم که با خیال راحت بروم سراغ اتفاق های جدید .

 

پ.ن:به نظرم سیگار آنچنان هم بد نیست!

درسته بیماری ‌های زیادی میاره

ولی دشمن باحالیه!

حداقلش اینه که در جواب

پک ‌هایی که بهش میزنی

نمیگه «درست میشه»

یا اینکه «چی بگم والا»!

پا به پات می‌سوزه...

پاییز در راه

سلام

خدا رو شکر بلاخره بعد از یک ماه کارهای روزنامه افتاد روی روال عادیه خودش . حالا می دونم هر کدوم از باکس ها و ستون ها چند کلمه است و اگر عکس داشته باشه چی کارباید بکنم و اگر نداشتم چه کار . در فرایند تغییر و تحولات پیش آمده در روزنامه باز هم چند تا از بچه ها رفتند رفتند دنبال پیشنهاد های بهتری که داشتند . بعد الان دو تا نیروی جدید برای بخش فنی روزنامه اومده  که هنوز با هم دوست نشدیم . روز اولاز اینکه یک آقای تازه وارد رو گذاشته بودند تا دو صفحه من رو ببنده خیلی عصبانی شدم اما خدا رو شکر خیلی زود با صفحه آرای جدید مچ شدیم حالا خودش تند تند و خورد خورد صفحه رو می ریزه وفقط تهش باید ببینیم که عکس ها جا به جا کار نشده باشه . بدون پوشش و با پوشش و دستر قضایی ها  اعمال شده باشد .وو گیر و گور شکایتی نداشته باشه و همین .  الان خوبم . مررسی از خدا که همه چیز رو درست و درمون گذاشت سر جای خودش  مرور زمان همه چی رو درست کرد . هر چند که من اصلا صبر ندارم.

کفش خریدم و کفش جدید پایم رو می زند .و الان پشت پام خونین و مالین شده است ازبس که کفشم پام رو زده و من الان جایزه که بگم آآآآآآخ . نمی دونم چرا گاهی وقت ها اینطوری میشه موقع خریدن هم حواسم بود ها اما باز هم کفشم پایم رو زده . بیچاره پشت بام تاول زده بود صبح بعد هی من راه رفتم و راه رفتم تاوله ترکید و به خون افتاد . خدا کنه دلتون ریش نشده باشه  اما چسب هم زدم به پشت پام دستمال کاغذی هم گذاشتم  اما فایده ای نداره این پروسه زخم شدن پشت پایم باید طی بشه تا پاهام به کفش های جدید عادت کنه . وگرنه درست نمیشه .

سحر زنگ زده که عصر ساعت 7 بیا بریم کافه من کافه برو نیستم . با کافی شاپ طور مانند حال نمی کنم . مدلم دختر خشنه و اگر بخواهم جایی بروم می روم سفره خونه من قلیون رو دوست دارم چون برای من و دوستانم  بهانه دور هم جمع شدنه و الان خیلی وقته که قلیون نکشیدم . خیلی وقته که فرصت نشده بروم سفره خونه بهار تا 8 و نیم باید بمونه  و صفحه یک ببنده  مهناز بارداره و بد ویار هی مریضه و استراحت مطلق داره . فرشته درگیر مدرسه غزل خانومه با سپیده حال نمی کنم چون رفتن باهاش سفره خونه یک عالمه عواقب احتمالی داره بعدها یک  آدم هایی درباره یک ساعت قلیون کشیدن آمار می دهند که شاخ در می آورم . برای همین کلا بی خیالش . اینها رو توضیح دادم برای اون غزیز پیگیری که برای هر پست می نویسه مگه قلیون کشیدن دختر پز دادن داره ؟مگه قلیون چنده ؟مگه تو یک خبر نگار چقدر در آمد داری که هی با دوستانت میری قلیون و این حرف ها . هر روز  که قلیون نمی روم منتهی این دیگه هنره منه که اینقدر دقیق و خوب و جز به جز تعریف می کنم که حسادت برانگیزه وگرنه اصلا از این خبرها نیست .دلم یک بیرون رفتن دختروه می خواهد با کلی غیبت بازی و خنده و شوخی اماهمه اش میریم جلسه و کنداکتور می کشیم و نسکافه می خوریم هی به ساعت هامون  نگاه می کنیم که دیرمون نشه . دیروز تا ساعت 9 پوشش خبری بودم و ساعت ده شب یک جنازه به اسم آزاده به خانه رسید رسما نابود بودم . نابودها .فقط تنها  کار مثبتی که انجام دادم این بود که همون جا آنلاین خبر رو تایپ کردم و فرستادم  که فردا صبح خود دبیر منتشرش کنه  و تمام طول مسیر رو بیهوش  بودم .

پ.ن:دارد پاییز می رسد ،

انار نیستم

که برسم به دست های تو؛

برگم

پُر از اضطرابِ افتادن!

"علیرضا روشن "

گزارش شبانه دختری با موهای پریشان

سلام

ساعت دو و نیم بامداده بعد از یک بحث سنگین و طاقت فرسا که داشت حالم رو بهم میزد تازه الان فرصت شد خودم باشماز بحث های اقتصادی متنفرم . از اینکه یک نفر هی بخواهد اعلام کنه که من خیلی خوبم کاری که انجام ادم خیلی خوبه و خیلی کارم درسته متنفرم . همه آدم ها برای آینده شون برنامه دارن  به نظرم این آیندهه نباید خیلی دور و غیر از دسترس باشه من کار کنم از الان که جوانم برای وقتی که دارم می میرم که چی بشه ؟نه ایمکه سرمایه گذاری رو دوست نداشته باشم ها دوست ارم اما دلم می خواهد یک سرمایه گذاری ایمن داشته باشم و اندک که به زندگیه الانم صدمه نزنه . من همین جوریش هم این همه کار می کنم همیشه هشتم گرو نهم هستش خدا به داد برسه وارد کارهی تجاری و سرمایه گذاری های کاتن بشوم دیگه رسما فنا میشوم والا . تو رو خدا نسخه های موفقیتتون رو توی حلق دیگران نریزید هر کسی از نظر خودش خیلی هم موفقه همیشه یک فرمول برای همه جواب نمی دهد به خدا . و من الله توفیق .

یک پنجشنبه شلوغ و دوست داشتنی دیگه رفت و خاطره شد.صبح برنامه بودم پیگیری یک کار خبری و گزارشی خاص از اون ها که به کسی نگفته بودم و به قول سردبیر مدل آزاده ایه خاصه بعد هم تا ساعت دو منتظر موندم توی خیابون یک لنگه پا بعدش اما همه  دلخوری ها پر کشید به جای اینکه هی زنگ بزنم و اس ام اس بفرستم که کجایی ؟.کجایی رفتم مانتو دیدم همین جوری همه مانتوهای مغازه رو برانداز کردم و هیچ کدوم رو دوست نداشتم که بخرمش بعد هم رفتم بوف و یک چیزی خریدم که دست خالی هم نباشم بعدتر اون قدر وقت داشتم که عابربانک هام رو چک کنم و ببینم توی اون همه کارت چقدر پول به درد بخور هست که چیز دندون گیری نبود بعد هم از بالای پل هوایی یک عالمه ماشین ها و آدم ها رو نگاه کردم  نگاه کردن به آدم ها  ماشین ها حالم رو خوب می کنه .بعد از مدت ها بدون استرس ایستادم روی پل عابر پیاده و به ماشین ها و آدم ها نگاه کردم خیلی خوب بود . خیلی دوست داشتم .  یک عالمه از عابرهایی  هم که مثل آدم های متشخص به جای عبور از عرض خیابون از روی پل تردد می کردند از دخار خانمی که مانتی فرم اداره پوشیده بود و با یک جعبه بالای پل ایستاده بود  ادرس  پرسیدند . به همه عابرهایی که ازم سوال پرسیدند گفتم که خطی های نوبنیاد کدوم طرف میدون هستند دستشویی کجاست مانتو فروشی خوب بالای خیابونه یا پایین خیابون به یک اقایی هم گفتم اینجا دقیقا روی پل هواییه بنده خدا نمی دانست کجاست بعد چنان با تعجببه زمین نگاه کر که ترسیدم الان بپره پایین .گفت می دونم بالای پلم می خواستم بدونم این نقطه از تهران اسمش چیه که گفتم میدون هفت تیر هستند .بالاخره انتظارم تموم شد و روی پله ای برقی ایستادم و نیروی برق زحمت کشید من رو تا پایین پله ها آورد  بعد توی ماشین نون سیر خوردیم و غر زدیم  و رفتیم تا حالمون خوب بشه . بعد هم ساندویچ کثیف جان رو به دوستم نشون دادم و در کنار هم یک ساندویچ کثیف و خوشمزه بندی با قارچ و پنیر خوریم و من بالاخره حاجت رئا شدم دو هفته بود دلم ساندویچ کثبف می خواست  

شماره هام پریده و هیچ کدوم از اونهایی که بهم زنگ می زنن رو نمی شناسم بعد یک شماره هایی می خواهم که خب ندارمشون دیگه به فهیمه از روی کارت سالنش زنگ می زنم و وقت میگیرم دلم تغییر می خواهد میگه بیا م هایت رو های لایت کن میگم نه دیگه طرف دکلره نمی روم میگه تو بیا من با رنگ برایت در می اورم میگم نه دلم هیچی نمی خواهد اصلا همون کارهای معمولی بعد هم قرار و مدارهامون رو هماهنگ می کنیم فهیمه رو دوست دارم اما همیشه شاکیه همیشه ناله است مثل منه بلد نیست از داشته هایش لذت ببره من که با خودمم هم مسابقه  می دهم . چند وقت پیش داشتم با یک دوستی صحبت می کردم حرف خوبی زد واقعا این افتخار نیست که من مثل اسب کار می کنم . که من خواب ندارم . این هم از طرز غذا خوردنم . همه این ها خاص بودن من رو نشون نمی دهد . نشون می ده که من چه خلا هایی در زندگی دارم که اجازه نمی ده درست زندگی کنم. همین که عصبی ام و زود از کوره در می روم  به خاطر  همون اونقدر کار می کنم که از حال می روم والا به خدا قراره چه اتفاقی بیفته که مثلا تا حالا نیفتاده نمیگم بی خیال دنیا باشیم و از این چرت و پرت ها اما تلاش و کوشش هم اندازه داره الان من از دست خودم ناراضی ام باید مادر بودم الان نگران شکم ور اومده شوهر و تب دندون بچه ام  باید می بودم . اصلا باید دنبال وام بودم برای اینکه بتوانیم یک خونه بزرگتر داشته باشیم اما هیچ برنامه ای ندارم  مگه زندگی همین ها نیست ؟؟من که پیامبر نیستم تا همه رو به راه راست هدایت کنم نمی تونم که همه مشکلات و موانع رو از سر راه بردارم خودمم حق زندگی دارم اصلا همه مون حق زندگی داریم الکی که آفریده نشدیم که والا 

مامان حالش خوبه خدا رو شکر عصر پنجشنبه با هم  رفتیم  خرید دیگه تند تند راه نمیره جلو عابربانک که نیمکت داره الکی منتظر می مونم که پول بگیرم مامان میشینه روی نیمکت تا خستگی در کنه الهی من دورش بگردم که این همه مغروره با هم گوجه و سیب و شلیل و بادمجون و نون و نسکافه می خریم بعد مامان یک دیس گرد هم میخره نمی دونم برای چی اما من فقط نگاه می کنم اصلا از دیدن لوازم خونگی حسی بهم دست نمیده خریدها رو جا به جا می کنم توی کابینتها و یخچال بعد هم میروم جلسه یک جلسه کاری با اعضای شرکت یک چک ستگکین به تاریخ روز دوشنبه داریم که از الان همه رو به تکاپوی پول جمع کردن انداخته و کلا همه داغونیم . از بحثهای مالی خسته میشوم همه باید کار انجام بدهند انجام هم می دهند اما خروجی آن چیزی که باید بشه نیست نمی دونم چرا . میرسم خونه خسته ام همه راه رو حمید رانندگی کرده بعد هم ماشین رو میبره بگذاره پارکینگ به مامان قول دادم که برای جمعه من نهار درست کنم . باید جمعه زود بروم  به آرایشگرم زنگ زدم و برای جمعه ساعت 10 قرار گذاشتم . تا حمید برگرده وسایل قورمه سبزی رو از توی یخچال ر می آورم و می چینم روی میز تا پیاز ها طلایی بشوند کف قابلمه کمی زعفران آب می کنم . سبزی و گوشت رو می گذارم توی ماکرو که یخ زدایی بشوند و لیمو عمانی ها رو با چنگال سوراخ می کنم . به چشم بر هم زدنی همه چی حاضر میشه مامان همیشه یک ظرف لوبیای خیس خورده توی یخچال داره برای مهمان هایی یکهویی همون لوبیاها رو می ریزم توی قابلمه و قابلمه رو روی شعله پخش کن می گذارم . سعت دو بامداده ظرف ها رو اب می کشم . سینک رو پاک می کنم در سطل آشغال رو می بندم که بوی زباله ها خانه رو برنداره گردنم درد می کنه .در حین خورد کردن پیازها شصت دست راستم چند جا بریده حالا که کارهام تموم شده داره گز گز می کنه . برق آشپزخونه رو که خاموش می کنم بوی قورمه سبزی که آرام داره روی شعله پخش کن جا می افته می پیچه توی مشامم .لباس ها رو از رو تخت جمع می کنم لیوان نسکافه رو می گذارم ری میز موهام رو باز می کنم دست می کنم توی موهام  و کف سرم رو ماساژ می دهم موهای لختم پرواز می کنه روی آسمون به چشم های درشت دختری که از توی آیینه دیواری اتاق به من و موهای پریشون پریشونم نگاه می کنه لبخند میزنم . فردا می خواهم با این موها خدا حافظی کنم . به فکرم افتاده که موهام رو کوتاه کنم.

پ.ن:مهربان ترين قسمتِ زندگيِ هر شخصي؛
زماني ست
 كه آنكسي را كه دوست دارد،
دوستش بدارد!
منظورم را ميفهمي؟
اينكه كسي باشد
 كه تو را آنطور كه دلت مي خواهد دوست بدارد،
مي شود مهربان ترين قسمتِ زندگيِ تو..
 نسبت به تمامِ مسائل خوش بين مي شوي،
لبخند ميزني،
ايده مي دهي،
فكرت باز ميشود و
حتا ديگر نسبت به مسائلي كه دلت را ميزد
 واكنش نشان نميدهي!
در دوست داشتن،
نيروي عجيبي نهفته است.
اين را وقتي كه تو را خيلي دوست داشتم فهميدم:)

خدا حافظ 4شنبه دوست داشتنی

سلام

چهار شنبه هم تموم شد . خدا رو شکر این هفته خیلی فشرده بود اما بالاخره تموم شد . امروز که قسمت پایانی داستان پاورقی رو رد کردم یک خسته نباشید خوشگل به خودم گفتم . صبح هم پلیس راهور برنامه بود که پیچوندم و نرفتم . بعد از روی ایسنا برداشتم . خبرهم زیاد داشتم . چند روز بود که گوشیم مریض بود هی پیام خطا می داد . من هم وقعی نمی نهادم امروز بیشعور رفت روی تنظیمات کارخانه و همه شماره هام پرید از صبح تا همین الان مثل کورها شدم هیچ شماره ای ندارم هیچ شماره ای هم که بهم زنگ میزنه رو نمیشناسم . اصلا داغونم ها .حال شماره که موردی نداره دوباره جمع و جور میشه . اما از صبح توی یک بهت و حیرت فرو رفتم . که چرا این اتفاق افتاد ؟؟

فردا صبح دوساعت پشت سر هم کلاس درارم تا مهر ماه باید یک کاری رو انجام بدهم و حتما می تونم  که انجامش بدهم . منتهی این فشرده بودن برنامه باعث میشه که کمی خسته بشوم . یک زمانی خیلی حرف می زدم تند و تند و یک ریز الان بیشتر با خودم حرف میزنم . حالا واقعا دختر اداری پوشی که هر روز توی شیشه مغازه ها می بینم رو نمی شناسم . چقدر با هم غریبه شدیم من این همه اخمونبودم قشنگ روی پیشانی ام خط افتاده از بس که اخم هایم توی هم گره خورده . نمی دونم چرا با همه این پیشرفت هایی که دارم همچنان از خودم ناراضی م همچنان فکر می کنم که از گردونه عقب هستم انگار که برای مسابقه به دنیا اومده ام این من رو راضی نمی کنه . می ترسم از الان برای اون روزی که بگویند ایست تموم شد و یک عالمه حسرت توی دلم باقی مونده باشه .

این روزها نه شاد شادم که قهقهه بزنم نه خدا رو شکر نالان و اشک بار و کارهایم روی رواله به اندازه کافی محبت می بین حرف های قشنگ می شنوم و آدم های جدید می بینم . اما خودم از خودم راضی نیستم . قراره بروم یک دوست رو ببینم .منتهی هنوز فرصتش پیش نیومده . خیلی ها هم هستند که دیگر نیستدند. راستی کاش بخونی اینجا رو و بدونی که شمارهات پاک شد . برام شماره هاتون  روبگذارید همه شماره ام پرید .

بوی پاییز رو می تونم حس کنم . درخت ها که خیلی وقته پاییزی شده اند . دلم بارون می خواهد و غروب های سرد که سرما لپ هایم رو سرخ و بی حس کنه . دلم بارون میخواهد بارون یک ریز پی در پی خدا کنه امسال خیلی بارون بیاید خیلی زیاد اونقدر که همه زیر بارون عاشق بوند . دلم بوی خاک نم خورده می خواهد . بوی آش . دلم داره پرپر میزنه برای دیدن چرخی هایی که لبو می فروشند . که باز هم لبو بخرم  دو تیکه بخورم و بگم نمی خواهم که لبو دهان رو بسوزنه که راه بروم وقت سرچراغی مغازه ها و محو نور مغازه ها بشوم .خدا کنه امسال پاییز پر از بارون باشه خدا کنه مه پیش بینی های هوا شناسی برای کم بارش بودن امسال چرت باشه و بارون بیاد بارون شر شر

پ.ن:مرا به یاد خیابانی بینداز

پر از پاییز

و مردی که دست هایم را

به مهر می گرفت...

هنوز گلدونی رو به فرزندی قبول نکردم

سلام

با شعار گور مرگ دنیا هم کردن امروز صبح تا ده خوابیدم البته بهتره بگم تا ده توی تخت بودم وگرنه که به خاطر خبر پلیس راه ساعت 8 بیدار شدم خبر پلیس راه رو با یک چشم باز و یک چشم بسته در حالتی بس  دلسوزناک تایپ کردم و فرستادم بعد دوباره چشم هایم رو بستم و خوابیدم هیچ خوابی هم ندیدم فقط چشم اام رو بستم و فرو رفتم در یک آرامش خیلی خوب و دور از هیاهو صبح رو به خودم مرخصی دادم بدون اینکه به تماسی جواب بدهم و یا اس ام اسی رو باز کنم و خب این خیلی خوب بود .بع دوش گرفتم و لباس پوشیدم همه مدادهای ارایشیم رو تراش کردم حتی اونهایی که اصلا استفاده نمی کنم بعد ترخم یک مغنعه مشکی اتو کردم با مانتوی مشکی و شلوار جیب مشکی و راس ساعت یازده و نیم از خونه زدم بیرون .

بچه هامون همه اون سر رسیدهایی که اخر سال بال بال می زدند برای گرفتنش رو اوردند گذاشتند خبرگزاری که این موسسه ای که قراره برای بچه های بی بضاعت سر رسید ببره به عنوان دفتر مشق بیاد ببره یعنی یک کوه سر رسید داریم الان که همبن جوری توی لابی مونده و همچنان داره به تعدادش اضافه میشه محبت خوبه ها من خیلی دوست دارم اما همیشه کاسه گدایی ایرانی جماعت به راهه برای مدرسه رفتن برای عید برای جهیزیه درست کردن برای سیسمونی همه اش گدایی می کنند من موندم این بی بضاعت ها چه انگیزه ای برای ازدواج و بچه دار شدن دارن والا کم بدبخت داریم می خواهند از قافله عقب نمانند .تولید مثل هم می کنند.

به سپیده یک تذکر آیین نامه ای خیلی سفت  سخت داه اند . آنقدر سفت و سخت که کلا من خوندم حالم بد شد خودش هم به فکر افتاده که کار رو ببوسه و بگذاره کنار حق هم داره بغعد از این همه سال نمی دونه ما توی رسانه آزادی بیان نداریم همیشه باید یسنجیم که بالا دستی ها چی دوست دارند در همون مسیر حرکت کنیم همون حرف هایی را بزنیم که آنها دلشون می خواهد و دوست دارند نه کمتر نه بیشتر . ماشالله هزار الله و اکبر همه  در ین دوره و زمانه چاپلوس پرست شده اند . دست دارند هی ازشون تعریف بشه دیگه بدتر دیگه خیلی مشمئز کننده میشه واقعا . القصه الان در حال حاضر حاله سپیده بده و من بهش حق می دهم روزی دو بار قلیون می کشید الان شده سه بار تا چهار بار والا به خدا . اعصابش خورد شده چون بازی خورده حق هم داره . الان یک اتفاق بدی که بین بچه ها می افته و هی هم داره بیشتر تر تر اتفاق می افته چون داریم به زمان انتخابات نزدیک میشویم اینه که از چت ها اسکیرین شات می گیرند و این طرف و اون طرف منتشر می کنند بعد فقط کافیه یک درد دل ساده یا یک انتقاد ساده کرده باشی هیچی دیگه بیچاره میشی و من الله توفیق دقیقا همین بلایی که سر سپبده اومده الان آش نخورده و دهان سوخته شده . دلم برایش میسوزه .

با سمیه تا خود ایستگاه 7 تیر پچ پچ کردیم و خندیدیم . دلم می خواست بروم سیاوش اما نرفتم بچه ها گفتن که تغییر دکوراسیون داده و کلی متحولطور شده . به جایش آب هویج خوردیم و هر دوتا مون لذت بردیم از پیاده روی عصر گاهی بعد هم جلو ر گل فروشی هی درباره گلدونی که قراره به فرزندی قبول کنم حرف زدیم و اظهار نظر کردیم اونقدر خندیدم که لپ هام درد می کرد . هیچی هم نخریدیم به همین راحتی به همین خوشمزگی .

 پ.ن:من همان تنها دلیل بغض میان خنده هایت هستم،
که سالها بعد
خیلی بی هوا به سراغت می آیم
 و تو ناگهان یکباره در خودت میشکنی
 اما چیزی از من به خاطرت نمی آید
 و دلیل تمام این دل مشغولی ها را اسمش را میگذاری
 مشکل شخصی
تا کسی بو نبرد:)
 روزی کسی دوستت داشت....
 و تو دلش را شکستی...!!!

طولانی ترین پستی که نوشتم

سلام

میگن آدم نباید به خودش غره باشه دقیقا مثل منه .با این همه ادعا در بلد بودن تهران گند زدم  به جای سر در اوردن ازنیایش سر ولی عصر از کامرانیه و اندرزگو سر در اوردم و صبح توی ترافیک صدر و تونل نیایش قشنگ اعصابم له و لورده شد. تا من باشم که دیگه ادعام نشود که همه جا بلدم .به برنامه هم دیر رسیدم و همه اش با اخم و تخم روبه رو بودم اصلن یک وضی بود دراماتیک بعد هم مرجان کمکم کرد و صد البته محمد که دست دوتاشون درد نکنه با مرجان بعدا حساب و کتاب می کنم اما برای محمد معجون ویژه خریدم  که حساب بی حساب بشویم بعد هم تا سر میدون ونک خوش خوشان پیاده اومدیم و از اونجا با اتوبوس رفتیم .توی اتوبوس خبرهای سایت ها رو چک کردم و یک نقشه شیطانی هم کشیدم با همفکری گروه سه گپ که حال مهدی رو بگیریم چون دیگه خیلی داره پر رو میشه و باید شاخش شکسته بشه . بعد هم می خواستم برای نهار ساندویچ کثیف بخرم از اون بندری هایی که روغن قرمز طور ازشون می چکه و لکه های روغنش با هیچ شوینده ای پاک نمیشه و پس میده به اون کاغذ کاهی دور نون ساندویچی اش هیچی دیگه یادم رفت 

یک روز بین نوشتنم فاصله افتاد یک عالمه ادم از گروه های تلگرامی بهم پیام دادن اصلا نمی دونم کی هستند قبل ترها اون وقت ها که جوان تر بودم و چت می کردم در مسنجر خدا بیامرز آدم های تازه و جدید رو دوست داشتم سلام یک پنجره بود برای کشف آدم ها اما حالا اصلا برام مهم نیست خر نمیشوم از تعریف های الکی با اینکه خیلی دختر توجه طلبی ام اما در این یک مورد خاص آدم زده شدم .متنفرم از آدم هایی که سوال رو با سوال جواب می دهند .خلاصه که هر شب چند دقیقه ای صرف پاک کردن این پیام ها میشود بعد یک سوال یک عالمه شماره با پیش شماره 0913 هر روز به تلگرام وارد میشوند و پیام وارد شدنشون برای من می یاد این ادم ها و شماره ها رو نمی شناسم چرا اینطوریه واقعا یعنی شماره من هک شده ؟؟به 118 اصفهان وصلم ؟؟یعنی چی خب ؟؟

همه اتفاق ها صبر می کنه یکهو با هم می افته وقتی که اصلا انتظار نداری و به بی خبری و بی اتفاقی عادت کرده ای . همه چیز یکهو دست به دست هم می دهد و از صبح طوفان اتفاقات شروع میشه . مامانم حالش خوب نیست بعد همه مون توی خونه حالمون بده . انگار که هیچی سر جای خودش نباشه یک کلافگی و سر در گمی جمعی همه با هم به اون دچار شده ایم . مامان آزمایش داده و یک عالمه دارو گرفته از دکتر می گم نمی خواهد آشپزی کنی حمید و بابا هم در کارهای خانه کمک می کنند . حالم گرفته است . حوصله نوشتن هم ندارم . بعد خودم اشکالودم هی الکی قلوپ قلوپ اشک می ریزم . لباس هام رو جمع کردم که بشورم . بعد یک عالمه لباس اتویی دارم که حال اتو زدن ندارم . می دونم این دوران زود سپری میشه  اما خدایی دهنه من این وسط آسفالت میشه تا سپری بشه بره پی کارش .

یک مانتوی گل گلی خریدم . از اون مانتو های شاد و تابستونی از حراجی هم خریدم همون مانتو میشه سر منشا یک دعوای که خیلی کلافه ام میکنه .آدم ها همیشه یک حال ندارند من همیشه کوتاه می یام معذرت خواهی می کنم که بحث تموم بشه به اندازه کافی استرس می کشم استرس جر و بحث رو دیگه نمی تونم تحمل کنم اما این بار دوست دارم بحث کنم یک چیزی میگه دوتا چیز جوابش می دهم لجم رو در می یاره لجش رو بیشتر تر در می اورم خسته شدم دلزده شدم دیگه نمی خواهم کوتاه بیام خانم مشاوری که باهاش برنامه رادیویی داریم اولین کسیه که متوجه کلافه بودنم میشه میگم داریم بحث می کنیم که منجر به دعوا شده میگه جلویش رو بگیر میگم دیگه نه دوتا چایی میریزه و با هم بی خبال کنداکتور بندی میشسم و حرف می زنیم میگم داره دعوا می کنه برای دعوام هم برنامه دارم همه حرف هایم رو گوش می کنه یک جاهایی بهم دستمال کاغذی تعارف می کنه میگه چرا نمی گذاری اشکهایت بریزه می گم دعوامون مردونه است هی می گم میگم میگم از بدی های خودم میگم از مسخره بازی هام از سر به هوا بودن هام از خستگی هام از خودخوری هام از ترس هام از تنهایی هام اما گریه نمی کنم بغص می کنم صدام می لرزه حتی چونه ام قفل میشه میگم اونقدر استرس می کشم که دندون هام رو بهم فشار می دهم جای زخم کف دستم رو نشونش می دهم و میگم این رو ببین اونقدر محکم دستم رو مشت کردم که ناخنم کف دستم رو زخم کرد .میگه لازم نیست این همه مقاوم باشی خانم ها که نباید این همه مقاوم باشند گریه کنی نمی شکنی گریه حق مسلم خانم هاست بعد با ام درباره مزه مزخرف دم نوش های روی میز حرف می زنیم درباره حراجی ها درباره رنگ موهام که کلا چهره ام رو تغییر داده است جلسه که تموم میشه ازش تشکر می کنم که من رو شنید میگه آزاده یک گلدون بخر یک گلدون که کاکتوس نباشه گلدون حالت رو خوب می کنه توی تمام راه برگشت به خونه به فکر گلدونی ام که می خواهد حالم رو جا بیاره که برام یک دوست باشه و قول می دهم که در اولین فرصت برای خودم گلدون بخرم گلدون من .

چه پست طولانی و در هم برهمی شد یک هفته است که دارم می نویسم هی این صفحه رو باز می کنم یک جمله چند خط می نویسم و بعد هم می بندمش دلم نوشتن می خواهد اما نمی تونم بنویسم یک چیزی مانع نوشتنم میشه برادر زاده ام از سر و کولم بالا میره یا ادامس می خواهد یا شکلات الان هم گیر داده که بریم بیرون دوست دارم کلا زندگی رو ببوسم بگذار کنار اما نمیشه که میشه ؟؟؟

داوود رشیدی دار فانی را وداع گفت این اولین جمله ای که ساعت ده جمعه برایم اس ام اس میشه خدا رحمتش کنه ازش می ترسیدم همیشه سریال هزار دستان رو که دیده بودم ازش بدم اومده بود به نظطرم مرد مهربونی نبود اما حالا که اظهار نظرها درباره شون رو می خونم متوجه میش م که چه آدم شریف و بزرگواری بودند جایگاهشون بهشت باشه الهی آمین 

تولد یکی از بچه های دانشگاهه بچه های لوووس دارند توی گروه بهش تبریک می گویند خیلی شلوغه پیام ها رو می خونم و نمی خونم حال هیچ چیزی رو ندارم این روزها هیچی من رو خوشحال نمی کنه هیچ اتفاقی نمی تونه برایم هیجانش بیشتر از دو دقیقه طول بکشه حس و حال ندارم افسرگی علایمش هر چی باشه من الان می دونم که مستعد افسردگی ام .از اینکه ناله باشم خوشم نمی یاد اما متاسفانه الان ناله ام و این خیلی بده ببخشید.