تهران انار ندارد
سلام
گفته بودم که خواهری اومده تهران دیرروز برادر شوهرش از پایان نامه حقوقش دفاع کرد و بالاخره درسش تموم شد و رفتن . اما همین جوری که نرفتن کلی اتفاق این طرف و اون طرف ماجرا وجود داره که چرا دروغ حال ندارم همه رو ریز به ریز تعریف کنم . فقط بدانید و آگاه باشید که صبح ها رفتم خبرگزاری بعد بدو بدو رفتم سر برنامه ها و انلاین خبر زدم پیچوندم با خواهری رفتم دنبال آجیل و میوه و وسایل پذیرایی برای جلسه دفاع چون جدا از خانواده همسرش چند تا از دوستان رودربایستی دار پدر شوهرش هم برای جلسه دفاع دعوت بودند . بماند که این د سه روزه همون 3 ساعتی که در شبانه روز می خوابیدم روهم نخوابیدم و کلا له له له بودم . هیچی دیگه دیروز ساعت 3 دفاع تموم شد من هم اون همه خرید رفته بودم و کمک کرده بودم حضور نداشتم چون باید شیفت خبرگزاری رو می رفتم و اصلا یک وضی بود ها تا 4 ونیم شیفت موندم بعد هم بدو بدو اومدم خونه شام درست کنم کمک مامان و یک عالمه خرید هم داشتم از خیار شور و زیتون گوجه گیلاسی تا سس خیلی تند وسرکه بالزامیک و به قول بابا این مسخره بازی ها هیچی دیگه تا برسم خونه فرمودند که دستت درد نکنه خرید کردی و دست تنها اون همه خوراکی و خرت و پرت رو آودی اما قراره شام بریم بیرون و مهمون اونها هستیم خوشحال و خندان دوش گرفتم و حاضر شدم و پیش به سوی رستوران شاهکار و شام و اینها که اصلا هم خوب نبود چرا چون که نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود که اصلا خانواده پدر شوهر خواهر خوشحال نبودند به ما هم هیچی نگفتند یک مهمونی که می توانست فوق العاده باشه و بی نظیر در کمال سادگی و و سکوت و اینها برگزار شد رستورانش رو دوست داشتم اما اونقدر جو سنگین بود نتونستم دو تا دونه عکس بگیرم . اصلا داغون . ساعت 12 شب هم خانواده اش رفتن خواهری رو هم با خدشون بردند .
تا بامامان جمع و جور کنیم و خلاص بشویم شد ساعت دو من 4 و نیم خوابیدم یعد 7 و نیم بیدار شدم چون باید با یک عزیزی می رفتم خرید و بیرون تا به هم برسیم چون من ماشین ننداشتم و اون داشت و سوار بشوم و یک مسیری رو اشتباهی بریم هیچی دیگه هی خنددیم و حرف زدیم و ساندویچ پنیر و سبزی جات خوردیم که نونش با سبزی جات درست شده بود و مغز نون پر از پنیر پیتزای دوست داشتنی بود خیلی خوشمزه بود بعد هم یک عالمه غر شنیدم که این چه مانتوی مسخره ایه که پوشیدی و یک دقبقه با هم قهر بودیم ما خب با مرتبسازی شالم و قول دادن که دیگه اون مانتو رو نمی پوشم اوضاع ختم به خیر شد یعد رفتیم همه کفش فروشی های سپه سالار رو دیدیم و هیچی خوشمون نیومد از اوتجا تا برسیم به پارکینگ یک عالمه ساعت فروشی رفتیم و مدل های مختلف ساعت های بندی و صفحه گرد رو دستم انداختم اما هیچی نخریدیم یعد هم رفتیم ولی عصر و از کفش فروشی بغل سینما کفش خرییم و رفتیم رستوران و مهمخون من نهار خوردیم و قلیون کشیدیم بعد هم من اومدم روزنامه و تا الان که در خدمت شمام همچنان صفحه نبستم و اینها باشد که رستگار شوم .
الان اونقدر خسته ام که دوست دارم ولو بشوم در این حد خسته ام ماشین ه دست حمید رضاست خودم باید تا خونه بروم و روز تعطیل ماشین پیدا نمیشه ااا راستی یادم رفت بگم عیدتون مبارک فردا هم می یاییم سر کار و پس فردا دوبار اعطیل هستیم . ایوووول
پ.ن: بارها گفته ام اين شهر باغ ندارد
بهار ندارد
بهارنارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگيرد
دردش را به كدام پنجره بگويد؟
كه دهانش پيش هر غريبه اي باز نشود.
درخت دافعه دارد که سیب می افتد