آخرین روز سال 94

سلام

امروز آخرین روز ساله .وقتی که بیدار شدم دارم به آخررین روز سال و اتفاقاتش فکر می کنم . از فردا یک سال جدید شروع میشه با یک عالمه برنامه و اتفاق و حادثه و هیجان . هه برای وود این مهمون تازه وارد یک عالمه برنامه دارند . یک عالمه برنامه ریزی کرده اند . جدا از اون اتفاقاتی که دست خودمونه و خودمون رقمش می زنیم . یک عالمه اتفاق دیگه هم هست ه توی تقدیرمون نوشته شده و بخواهیم و نخاهیم به سممتشون سوق داده میشویم . خیلی هاشون اتفاقاتی هستند که سال ها قبل آرزوهامون بودند . بعد هی ما خواستیم هی خدا بهمون خندیده گفته دلبندم صبر داشته باش هی ما خواستیم هی خدا گفته الان زوده بعد حالا بعد از چند سال بهشون رسیدیم .خیلی از اتفاق ها هم هستند که به خاطر آرزوهای دیگران به ما مربوط میشوند . خلاصه این سیستم برآورده شدن آرزوها بسیار بسیار پیچیده است اما یک چیزی توی این سال ها به من ثابت شده و اون اینه که هیچ وقت نه از خدا نمی شنویم . خدا یا میگه ااا بابا این که چیزی نیست تو می خواه بهترش رو برایت کنار گذاشته ام . یا میگه عزیزم حالا این چیزی که می خواهی زوده و یا درجا خواسته مون رو بر آورده می کنه خلاصه اش اینه که توی کار و بار خدا نه و نمیشه و نداریم  وجود نداره . قدرت و انرژی و کاینات و این ها رو هم که در نظر بگیریم تهش همین میشه که خدا حتما اون چیزی رو که می خواهیم اون جچیزی که مطلوبمون هست رو در اختیارمون قرار می ده .

سال 94 سال خوبی بود بد نبو . مالیش خوب بود  مسافرتی و مهمونیش هم خوب بود . درسم به ایستگاه آخر رسید . کارم خوب بود رژیمم تموم تموم شد از تثبیت و اینها هم در اومدم با آزاده هم کلا اوکی چند تا از دوستام رو یک سال شد که ندیدم . چند تای دیگه رو از دست دادم . دلتنگی کشیدم اما یادم رفت . خرید های خوبی داشتم . مهمونی بازی زیاد رفتم . دو تا تجربه آس و نامبر وان داشتم .یک عالمه دوست جدید پیدا کردم . یاد گرفتم آدم هایی که بهم آیب می زنند رو کنار بگذارم . فهمیدم که من ستون خلقت نیستم ممکنه مه اشتباه کنم . ممکنه که گاهی وقت ها خسته بشوم میتونم گاهی بار استرس ها و مسئولیت هایم رو زمین بگذارم وو خستگی در کنم . سال 94 دهنه خودم رو کمتر سرویس کردم که تاید بگیرم از آدم ها  خیلی زود دور اونهایی که فکر می کردم حالم رو بد می کنند رو خط کشیدم . هنوز مجرد موندم بدون هیچ پیشنهاد جدی  برای ازدواج . راستی سال 94 برادرم مهاجرت کرد من خیلی دلتنگ شدم اما یک برگ جدید توی زندگیم از شد .بلاگفا یک عالمه وقت خراب بود بخشی از خاطره هام رو قورت داد و نیست و نابود شد و خلاصه امروز رسید به روز آخر .

365 روز سال 94 هم تموم شد . یک عالمه ژانگولذ بازی کردم امسال . از قرارهای یکهویی گرفته تا کمم آوردن ها و خنده های غش عشانه و از ته دل. از ددیر رسیدن ها و انتظارها . لو رفتن ها و توجیه های دوزاری تا پیدا کردن یک دوست در یک گروه تلگرامی و خاطره بازی . تماس های ناشناس و استرس برای اعدام یک زندانی که از روز اول درگیر پرنده اش بودم تا اینکه بالاخره هم اعدام شد . خلاصه که سال 94 هم با همه فراز و فرود هایش تموم شد . همه اس رفت پی کارش و فردا می تونم به سال 95 سلام بدهم

به رسم هر سال عید رو تبریک می گم . برای همه تن یک عالمه آرزوی خوب  دارم . انشالله که سال 95 سال برآورده شدن آرزهامون باشه . سال دوستی های جدید عشق های پایار . قرارهای یکهویی سورپرایز شدن های پر از ذوق و شوق . پر از عروسی و دامادی  پر از موفقیت های شغلی و تحصیلی . پراز خوشی های مستتدام و لحظه های ناب . از فردا 365 روز طول می کشه ا برسیم به 29 اسفند 95 انشالله که ته سال کفه خوبی هامون سنگگین تر از بدی ها باشه و رد نشوم توی رفاقت . توی خواهری و برادری . مادرانه داشته باشیم با یک عالمه اتفاق های خوب الهی آمین .

پ.ن: در آینه به خودم نگاه کردم. تا به حال که مراعات همه چیز را کرده بودم نتیجه ای که می خواستم نگرفته بودم. پس چه خوب که برای یک بار هم شده نگران معیارهای تعریف شده نباشم. باید دل به دریا زد. جمله ای در جایی خوانده بودم که « من از اشتباهاتم رضایت بیشتری دارم چون انتخاب خودم هستند» از این حرف زدن و بودن با او حس خوبی داشتم حتی اگر اشتباه بود.

شیفت اولی ها در جمعه آخر سال 94

سلام

ما شیفت اولی ها توی کف این هستیم که از هیاهوی بیرون خبر نداریم و تند تند خبرهای فکسی و گزارش های تولیدی و دپویی رو منتشر می کنیم و هی افسوس می خوریم به خاطر اون آدم هایی که الان دارند خرید می کنند دیزاین سفره های هفت سین می چینند . بعدد اون آم هایی که بیروند و البته همکارهای ما هستند به خودشون قول می دهند که سال دیگه شبفت اول باشند و بعد بقیه تعطیلات رو خوش بگذرونند و لذت ببرند . کلا همه مون داریم حسرت هم رو می خوریم و بسیار هم خوشحالیم از این وضعیت حسرت خوردنه والا .ولی من لابه لای همه این بگیر و ببندها هی یک جمله می یاد توی ذهنم و اون اینکه شیفت خیلی خر است . والا حضور فیزیکی توی خبرگزاری و روزنامه رو درک نمی کنم خبرنگار باید توی حوزه خبریش باشه نه اینکه پای سیستم بشینه هی وب سایت های حوزه خبریش رو رفرش کنه  خبرهای تعریفی و تمجیدی رو کپی پست کنه چه کاریه آخه ؟؟؟

با محبوبه توی راه پله ها کلی غیبت می کنیم و ریز ریز می خندیم سعید و وهاب هم هی می آیند و می روند و چپ چپ نگاهمون می کنند همه دچار توهم فانتزی اند که داریم درباره اونها حرف می زنیم انگار والا داریم به مهربانو جان می خندیم خودش هم می دونه  از بس این خنگ سوتی می دهد . فریبرز با اون موهای پرپری و پریشون هم هی مثل پیام بازرگانی با یک مااگ بزرگ که بیشتر شبیه تشت می مونه تا لیوان و فنجون و این صحبت ها رد میشه و میگه بیایید بالا بشینید توی راهرو بده به خدا اما لذتی که در حرف زدن توی راه پله ها وجود داره در هیچ کجای جهان وجود نداره .

نهار دیروز خیلی خوب بود هر چند دیگه پاتوقمون لو رفته و دیروز یک گروهی رو اونجا دیدم که رسما شاخ در آوردم همون جا با بچه ها قرار گذاشتیم دیگه اونجا نرویم انگار که ناامن شده باشه یک همچین احساسی داشتم .با همه موارد استرس زا خیلی  نهار خوبی همه هم بودند . یک عالمه نهار های خوشمزه خوردیم بعد هم چای و قلیون و سیگار و شوخی و خنده با میوه و آجیل که خب این قسمتش یعنی میوه و آجیل رو مهون مدیریت سفره خونه بودیم از بس که در سال 94 هی رفتیم اونجا نهار و چایی و قلیون بعد هم درباره اتفاق های مهم حرف زدیم و غیبت کردیم خندیدم و اشک ریختیم  خلاصه اینکه همه اون وقتی که بیرون زیر شر شر بارون بودند ما داشتیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم . یک سر رسید بهاری با گل های خشک شده  با یک میوه کاج که جاشمعی هیجان انگیزه با یک کیف لوازم آرایشی که با خورده پارچه درست شده و یک عالمه ران نویس رنگی رنگی و یک جا شمعی فیروزه ای با 100 تا شمع وارمر و یک گله سر خرگوشی هم عیدی گرفتم . و رفت تا 20 روز دیگه دوباره دور هم جمع بشیم و خوش بگذرونیم .

ساعت شیفت تموم شده موندم 6 ساعت رو و تموم دارم جمع می کنم که بچه  ها می گویند بریم من می گم اوکی اصلا نمی دونم کجا می خواهیم بریم . باشد که رستگار شویم  شب می یام می نویسم چه اتفلقلای افتاد . الان هم از مترو برامون 8 تا سر رسید آوردند چه سر رسید بارونی شده ایم  والا به خدا

پ.ن: پشتش را کرده بود به من !

گفتم این روز آخر سالی را قهر بمانی چه کنم؟ آن وقت به همه می گویم که از پارسال قهری با من .

گفت : قهر نیستم !ببین آخرین غروب جمعه سال است... تلخ است ولی دلگیر نیست ... همیشه تلخ بوده !

گفتم : بعضی تلخی ها ذاتی است ...تلخی  قهوه را که بگیری می میرد ! تلخیه قهوه را ، غروب جمعه را ، حرف های آخر سالیه مرا !

شاهین شیخ الاسلامی

اولین روز شیفت

سلام

داره بارون می یاد خدا رو شکر . صبح با پشت سر گذاشتن یک ترافیک وحشتناک با نیم ساعت تاخیر رسیدم سر کارتازه از شانس مسخره ام مدیر امور اداری هم دم در آسانسور بود به دبیرمون درباره خلافی های ماشینش التماس دعا گفته بود منم چون کلا کار چاق کنی بلد نیستم و خوشم نمی یاد وقعی ننهاده بودم هیچی ذیگه هی به من نگاه کرد هی ساعتش رومن هم در کمال آرامش و بدون ااینکه حتی نگاهش کنم طبقه سوم پیاده شدم .توی گروه یک اطلاعیه اومده که همکاران شیفت ساعت ورود و خروخ کنترل شده داشته باشند

داره بارون می یاد و الان بیرون پر از حراجیه و دست روش ها اتیش زده اند به مالشون اون وقت منه بیچاره باید شیفت باشم هی خبر پلیس راه بزنم و از ترافیک وحشتناک جاده چالوس و کولاک و مه شدید بنویسم. شیفت خر است اما خدایی از اینکه کاری دارم که می تونم در آمد داشته باشم و پول خرج کنم بدون دلهره و ترس خدا رو هزار بار شکر .

مهتاب رفته بهشت زهرا میدونم که الان سر خاک امیر نشسته  داره اشک می ریزه چقدر آدم دور و برمون بودندکه حالا نیستند .امروز 5شنبه اخر ساله یادم باشه پنج شنبه اول سال هم بنویسم باید عادت کنم به روزانه نویسی دوباره الان هم با بچه ها قرار نهار دارم پاشم بروم تا نمردم از گرسنگی  باز هم می نویسم

پ. ن:نگذار هرکس که آمد و ماندنی نشد ،

تورا ، دلت را ،

صداقتت را ،

با خودش یدک بکشد....

نگذار دوست داشتنت را قیمت بگذارد...

که هر وقت از سر بی حوصلگی ،

از سرِ نبودنِ آرامشی ، آمد و سراغت را گرفت ،

حالت را پرسید ،

دلت را قلقلک داد ، و باز رفت...

تو بمانی و دنیایی از اشک ،

تو بمانی و چرا و اما و اگر...!

آنکه میرود ، باید میرفت!!

تو هم برو ،

تو هم ، خودت را از لحظه هایش

 که هیچ ، ازفکرش هم بگیر...

تو باید تمامت بماند برای آنکه

تمامش تنها و تنها ....

برای توســـت.....!!!

بمب اخر سالی و چهار شنبه سوری

سلام

امروز روز آخر کاریه بود اون هم توی روزنامه صفحه ام نصف بود چون به قول خودمون نیم تا آگهی داشتم و یک عالمه کار انجام بدهم اول اینکه صفحه سیستمم رو مرتب کردم و حالا زمینه آبی خوش رنگ ویندوز مشخصه . خبرها رو که می نوشتم با ایمان هم چت می کردم رفته ترکیه و با دیدن اون همه قشنگی حسابی هنگ کرده  می نویسه اونقدر سیگار کشیدم که دوست ندارم برگردم اینجا خیلی خوبه ومن ازتصور آدم چاقالوی مهربونی که گوشه دیوار ایستاده و تند تند به سیگارش پک می زنه خنده ام می گیر د.می نویسه سوغاتی چی بیاروم و من برایش یک ایکون چاقالویی می فرستم می نویسه پاستیل و شکلات می یارم اما خب باید برای دبیر حوادثمون که گاهی وقت ها افصاب نداره ویژه کار کرد بعد هم می نویسه می روم پیش خرم سلطان جان .

بچه ها یکی یکی همین که کارشون تموم میشود میآیند دست می دهند خانوم ها شون روبوسی می کنند واقایون دست می دهند بعد هم با آرزوی سال و حال خوب می روند . امسال هم تموم شد . امسال پنجمین سالیه که کنار هم بودیم  از فروردین می ریم توی 6 سالگی و خدا کنه انتشار روزنامه مون که این همه باهاش خاطره های خوب داریم ادامه پیدا کنه .الهی آمین .مینا رو سفت بغل می کنم میگه سفرهای زیاد و ازدواج و قرار های عشقولانه با آزی هم گرم خدا حافظی می کنم با الهه قهرم حتی به صورتش نگاه هم نمی کنم با سوسن و ایدا و هانیه هم روبوسی می کنم فرزانه و مهلا هم دویت های خوبی اند شقایق دوبار با هم دعوا کردیم اما چنان من روتوی بغلش فشار میده که می ترسم دنده هام بشکنه سهیلا هم از سال جدید نیست دیگه تموم شد چراغ ها رو باید خاموش کرد می خواهم بروم اما خبر انفجار توی بازار هنوز تموم نشده می بینید تو رو خدا چهار شنبه سوری هنوز حل نشده و نرفته هنوز خوشحالیمون به خاطر کم بودن تلفات تموم نشده بازار ترکید اون هم به دلایل نامعلوم با 39 تا مصدوم که حال 16 نفرش ن وخیم گزارش شده انشالله که بحث خرابکاری و این صحبت ها منتفیه اما چیزی که الان خیلی پر رنگه التهاب وحشتناکیه که بین مردم جامعه به وجود اومده بازار تحلیل های دوزاری هم که گرمه گرمه اما از من به شما وصیت حرف های چرند رو اصلا گوش ندهید .

چهار شنبه سوری امسال خیلی متفاوت بود . پارسال همه مدت توی مقر آتش نشانی بودم و منظر خبرهاو جمع بنی اما امسال در سطح شهر از نردیک ترقه بازی ها و نارجک ترکوندن ها رو دیدم خیلی تجربه خوبی بود . با تشکر از عوامل فراهم آورنده این امکان مهم  که کلی تجربه هیجان انگیز برام داشت . اکباتان که رسما صحنه جنگ بود . شهرک بوعلی و کوی فراز خیلی ارام  بود همه توی کار بالن آرزوها بودند . پایین شهر هم جنگ بود و شهرری چند تا خونه رفت روی هوا . سمت شرق نارمک و مجیدیه قیامت بود . بعد من مونده ام این خنگ هایی که نارنجک رو به سمت ماشین ها پرتاب می کردند واقعا عقل نداشتند ؟؟که خب دیشب واقعا فهمیدم که عقل ندارند . خلاصه که تا 1 شب توی خیابون دور دور چرخیدیم . من تند تند خبر خبرگزاری رو به روز رسانی کردم و موفق شدم از فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ هم مصاحبه بگیرم و کلا خیلی  کیف کردم . رسیدم خونه تازه یادم افتاد فاطمه مهمونی داشت و هزار بار بهم زنگ زده بود و من عینه هزار بارش رو جواب  نداده بودم . برایش نوشتم ببخشید . و در جوابم یک عالمه ایکون عصبانیت و خشم و داد و بیداد فرستاد که کلا نابود شدم .چهارشنبه سوری امسال طعم کار و ماموریت و خبر انلاین و یک عالمه هیجان عشقولانه داشت حتی بالن هم داشتیم که بفرستیم هوا و بعد هم توی دلمون آرزوهامون رو تند تند به یاد بیاوریم .چهار شنبه سوری امسال اصلا دلتنگ هیچ کسی نبودم به جایش پر از ذوق بودم ذوق های یواشکی همراه با ....

حرف روی من خیلی تاثیر داره این اصلا خوب نیست سعی کردم که خودم رو اصلاح کنم اما گاهی وقت ها واقعا هیچی دست من نیست از ادم های تازه وارد و آنهایی که تازه باهاشون آشنا شدم توقعی نیست و ندارم اما اون هایی که من رو می شناسند خوب می دونند که چطور حالم گرفته میشه و به قول معروف می روم توی لک و به جایش چطور با یک اتفاق ساده اونقدر به وجد می ایم که بال در می اورم خوشحال میشوم .اینکه دوستام اون هم دوستای نزدیکم دقیقا کاری کنند که حالم گرفته بشود به نظرم هیچ دلیلی نداره جز اینکه براشون مهم نیستم .وقتی می گم از بی خبری بدم می یاد و بی خبر می مونم وقتی میگم از بی تفاوت بودن بدم می یاد و بی تفاوتی می بینم وقتی پیام هام بی جواب می مونه اون هم نه چند دقیقه 24 ساعت یعنی عزیزم بی زحمت گمشو مگه نه .منم بلدم بی تفاوت باشم بلدم سکوت کنم اونقدر کار و فکر و گرفتاری و استرس دارم که شب ها مثل سنگ می افتم اما دوستام برام مهم هستند بودن باهاشون رو دوست دارم جویا شدن از احوالاتشون رو برای خودم وظیفه می دونم برای همین هم براشون وقت خالی می کنم این همه نوشتم که بگم از دست یکی دلخورم اونقدر دلخور که کلا تصمیم گرفتم جوابش رو ندهم .

توی طبقه نوشیدنی ها اول یک نوشیدنی خوشمزه برای خودم انتخاب می کنم بعد هم یکی دیگه که نمی دونم مزه اش چطوریه رو بردارم بعد هم یک تردیلای تند و یک بطری اب می خواهم بروم حرف بزنم اونقدر که مطمئنم گلوم خشک میشه دستمال نمی خرم دیگه قرار نیست اشک بریزم می ریم یک جای دور یک جا که اصلا هم خلوت نیست توی هیاهوی ماشین های پارک شده و ادم هایی که مثل ما اومدن حرف بزنند دست هایم رو محکم توی جیب لباسم فرو می کنم و بدون مقدمه می گم ببین من خودم رو جا گذاشتم یک عالمه حرف داشتم اما الان هیچی نمی خواهم بگم بیا بشینیم به ادم ها و رفت و امدشون نگاه کنیم میگه من اومدم حرف بزنم کجکی نگاهش می کنم و میگم من می شنوم بگو و شروع می کنه به گفتن از یک حس خاص یک احساس مسوولیت قوی یک حس خواستن و من با لبخند نگاهش می کنم اونجاهایی که گلوش خشک شد و صدایش دو رگه شد بهش اب و نوشیدینی تعارف کردم وبه دختری فکر کردم که توی باد کنار پرچم ها ایستاده است و باد با موهای پریشونش بازی می کنه .

سبدهای کالا رو دادیم کسا ببره برای خانواده یک زندانی که اوضاع و احوالشون خیلی داغونه وسط هاگیر واگیرکار های اخر سال رییس اومده دم در روزنامه میگم رییس بیا بالا خب دم در بده میگه نه بیا بیرون کارت دارم بعد هم توی ماشین یک پاکت بهم می ده با یک کارت تبریک و یک تراول 50 تومنی و میگه این هم عیدی شاخ در می یارم رییس خسیس و عیدی 50 هزارتومانی وااای چه سالی بشه سال 95 رییس قول میگیره عکس پروفایلم رو تغییر بدهم و من قول می دهم که چشم دیگه تکرار نمیشه بعد هم گرم باهم دست می دهیم و رییس میره که به سفر شیرازشون برسه 

تمام شد 94 فقط چند روز دیگه مونده چقدر پر فراز و نشیب بود این سال دفعه دیگه که بنویسم دیگه پست اخره همه اتفاقات سال 94 رو باید مرور کنم خدا حافظ سال 94 دوست داشتنی ،

پ.ن دوست دارم همه اتفاقات همون جوری پیش بره که من دلم می خواهد یعنی میشه بشه ؟؟؟

پ،ن2 سارای عزیزم ممنون که برام کامنت گذاشتی نمی تونم برایت ایمیل بفرستم همه اش برگشت می خوره عزیزم 

هفته آخر سال و کلاس و ماجراهای دیگر

سلام 

چقدر هوا عالیه . پنجره پشت سرم رو باز کردم و باد با موهام و شال سبکی که پوشیده ام بازی می کنه . ناراحت نیستم از اینکه باد بازیگوش برگه های یادداشت روی میز رو با خودش جا به جا می کنه .بوی جوجه و قرمه سبزی می یاد . عصر هم بوی نون تاز و شیرینی همه فضای تحریریه رو پر می کنه . خبر دارم . گزارش هم . با کوشافر بحثم شده . تمام طول مسیر  رسیدن به روزنامه داشتم توی تلگرام خبر می نوشتم .اونقدر درگیر نوشتن بودم که اصلا متوجه نشدم که رسیدم و اگر دیر جنبیده بودم درهای قطار بسته میشد و باید می رفتم یک ایستگاه بالاتر و باز بر می گشم . این همه تلاش بری فرستادن خبر اختصاصی و به در بخور و خاص بعد مرتیکه خر اس داده که ایمیل کنید تلگرام سرعتش پایینه و نمی تونم ببینم . من انگار عمله این احمق خان تشریف دارم . تلگرام می کنم میگه ایمیل کن ایمیل می کنم میگه ایمیل و جیمیل باز نمیشه تلگرام کن . اصلا هم ازش خوشم نمی یاد امروز کلا دوست داشتم حالش رو بگیرم که  انجام شد . کلا خبرنگار بودن فقط برای جوان ها به درد بخوره هر چقدر سن آدمها بالا می رود اصلا جسارتشون رو برای ریسک کردن از دست می دهند و به کارمند بودن نزدیک تر می شوند . و خبرنگار بودن  با کارمند بودن حسابی فرق دره چون ظرف زمان و مکان نداره . الان این آقاهه هم دیگه مدت هاست که سر برنامه خبری نرفته فقط مونده توی لید های دو خطی و تنظیم های هرم وارونه هر بار هم که بحثمون شده یک عالمه خاطره از زمان هایی تعریف کرده که خبرنگار حوادث بوده و اصلا هم خاطره هایش جذاب نیست . خلاصه که هنوز ساعت 5 نشده کارم تموم شده فقط منتظرم که صفحه ببندم .

ایستاده ام روی پل و دارم به ماشین ها نگاه می کنم . اصلا نمی دونستم اونجا هم پاتوق عاشق های تهرانی می تونه بشه که توی سکوت و کمی ترددش می تونند راحت و بدون مزاحم عشق بازی کنند . رو به اتوبان زیر سایه برج میلاد خاطره های عشقی بسازند . دارم به حرکت ماشین ها نگاه می کنم . رد نور چراغ های جلو رو دوست دارم . الان می تونم غرق بشوم توی رویاهام . همیشه از نگاه کردن به آدم ها و ماشین ها لذت می برم . سرم رو که بر می گردونم تازه موجه میشوم که شدم سوژه عکاسی آقای عکاس باشی هی عکس می گیره به مانیتور دوربینش نگاه می کنه و یک چیزهایی زیر لب می گوید .باز به تماشای اتوبان مشغول میشوم . چرا من تا حال اینجا نیومده بودم . من هر وقت دلم دیدن آدم ها و شهر رو می خواست یا رفتم کوهسار یا رفتم ولنجک بام تهران یا هم شیان رفتم اما اینجا  اون هم انتهای خیابان کار گر شمالی تا حالا نیومده بودم . عکس هام رو که نشونم می ده کلی ذوق می کنم . یک عالمه عکس فشن  اون هم با یک دوربین حرفه ای چقدر دوست دارم . میگه باید ادیتشون کنم برایت می فرستم بعد هم همه راه توی سکوت و ترافیک می گذره .

بهنام دعوا کرده با کله کوبیده توی دماغ  شریکش . اس داده پول داری گفتم اره چی شده ؟میگه بیا بیمارستان شهدای تجریش اما به کسی چیزی نگو می گم باشه . بعد هم تند تند خبرها رو می گذرم و می روم بیمارستان . خودش خوبه اما دماغ یارو ترکیده . عابربانکم رو تحویلش می دهم . و رمز رو هم می گم بعد فقط نگاهش می کنم . میگه ممنون آزی تا آخر هفته بر می گردونم . حالا هم نمی خواهم بمونی بیمارستان برو خودمم داره حالم به هم می خوره از بوی بتادین و مواد ضد عفونی کنند . نگاهش می کنم . اما سرش پایینه میگه میشه زنگ بزنی به مامانم بگی من کجا هستم . همون جوری بگو که خودت بلدی باشه . جلوی در بیمارستان به مامانش زنگ می زنم . قبل از من محمد همه ماجرا را براشون تعریف کرده بود .خانم مظفری میگه ممنون که هوای بهنام را دارید . خودمون را زود می رسونیم انشالله که بتوانیم محبت هایتون را در حق پسرمان جبران کنیم . میگم برای بهنام لباس هم بیاورید تی شرتش هم خونی شده بود هم پاره . بقیه راه رو هم لابه لای دست فروش هایی که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را بساط کرده اند به سمت مترو می روم که تلفنم زنگ می خورد .

شنبه تعطیلم اما باید دانشگاه رو بروم همه تلاشمون برای تعطیل کردن کلاس ساعت 4 که استادش یک خانم دکتر ریزه میزه است به بن بست می خوره مهران رفته سبزه وار خوشگذرونی می گه من که نیستم . محمد رضا هم مامانش بیمارستانه و حسابی درگیره چند بار زنگ زده و درباره دکترهااز بچه های بهداشت و سلامت خبرگزاری مشاوره گرفته و قلب مامانش خسته شده از اون همه استرس . خدا رو شکر خطری نیست اما محمد رضا و خواهرش ملیکا حسابی ترسیده ند . مامانه ها شوخی نیست . میگه من نمی یام به استاد بگویید . فریا هم دستش هنوز آتل بسته است . پریسا میگه من باید بیام چون همه غیبت هام رو فول استفاده کردم . قرار میشه من به استاد زنگ بزنم و بگم که استاد به زبون خوش کلاس کنسل هر چی زنگ می زنم جواب نمی دهد . فریا زنگ می زنه و بعد هم توی گروه کلاسیمون هزار تا استیکر گریه می فرسته استاد شسته اش گذاشته گوشه دیوار هر چی هم از دهنش در اومده بار فریا کرده  بعد هم گفته به آزاده بگو شانس آوردی که دستم بند بود جوابت رو ندام والا هر چی بلد بودم بارت می کردم  خلاصه که کلاس رو می روم قبلش با بچه های خبرگزاری میریم نهار و قلیون بهار و سمیرا و نرگس هم می آیند . می گم دوست ندارم کلاس بروم و همه متفق القول می گویند نرو بابا خنگول . اما می روم . تا 8 شب باید بمونم سر کلاس اما خب برای 10 نفر استاد اومده اون هم  در هفته آخر سال ساعت 5 ولمون می کنه که بریم خونه و من تا هفت تیر با آناهیتا می یام و بعد هم با هم برمی گردیم خونه . توی راه اس ام اس های تلگرام رو صفر می کنم و خوشحالم از اینکه روز تعطیل مفید بوده . دلم آب زرشک هم می خواهد تازه که خب اجازه ندارم بخورم . حال ندارم باز افقی بشوم . رگ پیدا نشه و دستم آش و لاش بشه والا چه کاریه .

دوست دارم یکهویی توی خیابون یکی رو ببینم بعد بروم جلو نگاهش کنم و سلام بدهم .بعد به قول خودش مدل آزاده ای بخندم اول گوشه چشم هایم بالا بره و. بعد هم ردیف دندون هام پیدا بشه . دوست تر دارم یکهو دست هام رو باز کنم و بغلش کنم .  اما نمیشه . همچین اتفاقی نمی افته  یعنی اتفاق افتدنش جزو محالاته یعنی . مسیرهامون به هم نمی خوره راه هایی که می ریم هم از هم خیلی دوره . اما مگه نمی گویند اگر به ناممکن ها فکر کنیم ممکن میشوند . چیزی که ماله منه ماله منه . فقط الان حال و حوصله جنگیدن برای تصاحبش رو ندارم .

پ.ن: ميگويی باران را دوست دارم

اما وقتی باران ميبارد چتر به دست ميگيری!

ميگويی آفتاب را دوست دارم

اما زير نور خورشيد به دنبال سايه ميگردی!

ميگویی باد را دوست دارم

اما وقتی باد ميوزد پنجره را ميبندی!

حالا درياب وحشت مرا

وقتی ميگويی دوستت دارم...

من مادر شدم

سلام

دور تند روزهای اخر سال رو دوست دارم.همه چی انگار تند تند داره تموم میشه هر روز یک تحول تازه درخت ها که یکهو لباس نو پوشیدند .دیدن شکوفه های زرد درختچه همسایه مون توی یک صبح اسفندی که کرخ بودم و منتظر آژانس چنان غافلگیرم کرد که تا شب همه اش به شکوفه های زرد و خندانی فکر می کردم که روزم رو ساختند .حالا دیگه بهار اومده چند روز دیگه فقط سال نو میشود اسفند عاشق پیشه خیلی زود دست عروس بهار رو گرفت و آورد مهمونی .خدا کنه سال 95 سال خوبی باشه سال پر خیر برکت خداکنه پر از بارون باشه بهار و تابستان و پاییز و زمستانش سر وقت بیاید سرد و گرم باشه درهای اسمون بسته نباشه خداکنه سال 95 سال عروسی های پشت سر هم باشه سال عاشق شدن های یکهویی و رسیدن های برای همیشه سال مامان شدن و بابا شدن باشه سال سفرهای سیاحتی و زیارتی خداکنه سال 95 چشم هامون به اشک نشینه الا اشک شوق سال خبرهای خوب باشه سال حال خوب الهی امین 

تولد خواهریه هیچ ایده ای برای کادوی تولد ندارم بعد از مسافرت خانوادگی یک حسی دارم که تاحالا تجربه اش نکرده بودم الان پر از خالیم پر از هیچ دیگه اشکی نمیشوم دلم چیزی نمی خواهد خاطره بازی هم نمی کنم نشون به اون نشون که باز هم 17 اسفند ماهی گلی توی تنگ بلوری عیدی گرفتم و چشم هام اشکی نشد . 15 اسفند هم رفتم نذرم رو ادا کردم اما دیگه تا میدون تجریش اشک نریختم انگار واقعا تیکه های شکسته و خسته ام رو جا گذاشتم ندارمشون که گاهی برشون دارم و خودم رو آزار بدهم .الان من یک آزاده ام پر از خالی که اصلا هم قصد نداره خاطره بسازه اصلا دوست ندارم دوباره مسافر گذشته بشوم که هی گذشته ای که رفته رو شخم بزنم و خودم رو آزار بدهم .

میگه چه رنگی بپوشم میگم هرچی دوست داری میگه نه تو بگو مهمونیه کاملا رسمیه به قول خودت می خواهم بدرخشم .می گم باشه بگذار فکر کنم و بعد از ده دقیقه یک لیست برایش میفرستم میگه مگه مداد رنگیه می خواهم بدرخشم نمی خواهم که توی چشم باشم بهم بگن رنگارنگ دیگه چیزی نمی گم نظرم رو گفتم حالا خودش می دونه که بپوشه یا نپوشه ساعت 11 شب زنگ می زنه میگم بله میگه تو از کجا ترکیب رنگ ها رو می شناسی می گم سلام باز چی شده ؟میگه من الان همه اون چیزهایی رو که گفتی پوشیدم  بعد توی ایینه به خودم نگاه کردم همه چی با همه چی عالیه و فوق العاده می خواهم بدونم از کجا اینقدر دقیق ...میگم مداد رنگی نشدی ؟؟میگه اصلا نمیشه با تو حرف زد بابا میگم کاش یادت بمونه معذرت خواهی کنی یک وقت هایی .میگه فردا رو چیکار می کنی ؟میگم هیچی می روم سر کار کارم که تموم شد برمی گردم خونه مثل همیشه کاری نباید بکنم تو هم به مهمونی شام می رسی و می درخشی .کارم زود تموم میشه خیلی زود هزاربار دیگه با هم اس بازی می کنیم و تلفنی حرف می زنیم میگه با آژانس برو میگم پیاده دوست دارم و بالاخره ساعت کاری تموم میشه بعد از مدت ها میشوم همون آزاده همیشگی دست هام رو توی جیب سویی شرتم پنهان می کنم هندزفری های سفید و چرک رو توی گوش هام فرو می کنم و می روم که با خودم خلوت کنم. 

توی یکی از کوچه هایی که به مفتح منتهی میشه توی تاریکی هوای ساعت 7 و نیم شب یک خانومه کنار پست برق نشسته بود و از درد به خودش می پیچید یک زن جوان و سفید شاید هم چون فشارش افتاده بود اون همه سفیدیش توی ذوق می زد  یاد خودم افتادم اون روزهایی که یکهو توی خیابون خون دماغ میشدم میگم کمک می خواهید و بعد میشوم فرشته نجات چاقالویی که بال هایش توان پرواز کردن نداره اما داره بال داره .خانومه باردار بود درد زایمان رو تشخیص ندادم فقط اینکه گوشیش بدون شارژ شده بود بیمارستان مهراد پرونده داشت تا پذیرش بشه توی ایستگاه پرستاری گوشیش رو زدم به شارژ بعد هم به همسرش و مادرش و خواهر ش و خواهر شوهرش زنگ زد و تا ساعت 9 شب همه فامیل ریختن بیمارستان ساعت 23 و 11 دقیقه همون 11 و 11 دقیقه خودمون فرشته کوچولو به دنیا اومد یک دختر کوچولو که روی دماغش پر از دونه دونه های سفید بود که انگار راه طولانی اومده بود چون حسابی خسته بود .بابای نی نی گفت شما مادر معنویش هستی و من نینی رو بغل کردم اسمش رو گذاشتند یسنا و حالا من دختری دارم به اسم یسنا .

خوبم هوا عالیه این روزهای شلوغ رو دوست دارم هنوز زوده پست جمع بندی درباره اخر سال بنویسم باز هم می یام می نویسم می خواهم بروم امروز دخترم رو ببینم چقدر یک زمانی دوست داشتم مادر باشم مادر کودک سه ساله دوست دارم بشینم درباره مادرانه هام با دختر م بنویسم برایش بنویسم سلام مامان الان توی این روزهای خوب جایت کنار مامان خالیه .

پ.ن:من فراموشی گرفتم 

من و سرماخوردگی و باقی قضایا

سلام

یک هفته است مریضم وقت نمیشه بمونم خونه و استراحت کنم تا خوب بشوم . از بس که همه چیز روی دور تند است و باید هی هر روز این تن مریض رو با خودن بار بزنم با فین فین بشینم توی آژانس و بروم سر کار خبرهای خبر گزاری رو تند وتند رد کنم مراقب ساعت انتشار خبرگزاری های رقیب باشم . بعد هم که ظهر شد ماراتن برهای روزنامه است . شب ها تب دارم  اونقدر تب که انگار دارم توی کوره می سوزم . همه اش کابوس می دیدم دارم غرق میشوم . موهام هم بلند بود هی می پیچید دور گردنم . چند بار تلاش کردم و روی آب موندم امما بعد خسته شدم و رفت ته ته آب چند قلوپ آب که خوردم یکهو آمدم بالا و از خواب پریدم . از تخت اومدم پایین پایم رو که روی سرامیک ها گذاشتم تازه فهمیدم چقدر داغم داشتم می سوختم . رفتم توی هال دوست داشتم موقع راه رفتن خودم رو بمالم به دیوارهای خنک چقدر دختر توی آیینه بامن فرق داشت چشم های نیمه باز و لب های داغ بسته اش را هنوز یادمه .

همه خاطرهام رو گذاشتم و اومدم  الان دیگه هیچی نیست که هی اذیتم کنه که هی آزارم بده و چشم هایم رو اشکی کنه . داستان شماره هایی که دارم و ندارمشون . آدم هایی که هستند و نیستند . جای آنهایی که هی چرت می گویند و ول کن ماجرا هم نیستند رو همه  رو ریختم دور همه رو جمع کردم توی یک چمدون و پرت کردم توی دریا .والا مگه قراره چند سال زنده باشم که هی خودم رو آزار بدهم . هر کسی خودش مسوول کارهایی است که انجام می دهد .من که پیامبر نیستم در قبال دیگران مسوولیت داشته باشم .حالا خودم م آزاده ای سبک بال که احساس می کنم می تونم کارهای مهم انجام بدهم تصمیم های مهم بگیرم و کلا تاثیر گذار باشم .

 هر بار که در کمد رو باز می کنم از انبوه لباس های رنگی رنگی داخل کمد به وجد می یام کفش های پاشنه بلند رو می پوشم که یاد بگیرم با کفش های پاشنه تق تقی راه بروم و چقدر بازمه است قدم های کوچولو کوچولو برداشتن با کفش هایی که خدا سانت پاشنه داره بعد دامت کوتاه که می پوشم اونقدر بامزه میشه . می تونم در اتاقم رو ببندم ایینه قدی را بگذارم پشت در از جلوی در کمد دبوارها راه بره تا جلوی آیینه و به چین خوردن دامنم نکاه کنم و دلم پر از شادی بشه . حالا یک عالمه پیراهم های تک رنگ با پارچه های فاخر دارم که می تونم برای پوشیدنشون توی مهمونی های خاص حساب باز کنم . باید توی کمد دیواری برای کفش ها و کتونی ها و بوت ها و نیم بوت ها جا درست کنم الان حسابی فخر فروشی کردم که اوووه چقدر من کفش و کتونی و بوت و نیم بوت دارم مگه نه ؟؟؟

پ.ن: داشتم فكر ميكردم كه جدا از ملاك هايي مثل : تيپ ، قد ، هيكل ، چشم هاي كشيده يا درشت ، لب هاي قلوه اي يا باريك ، با عمل يا بدون عمل ، ميزان تحصيلات و محل زندگي ، چيز مهم تري مثل شكل تنهايي هم ملاك شروع يك رابطه بايد باشد ، اين كه جدا از وزنت چه قدر است ؟ محل زندگيت كجاست ؟ و خيلي روشن فكرانه تر كه بشود بپرسيم چه كتاب هايي ميخواني ؟ بپرسيم رابطه ات با تنهايي خودت چه شكلي است ؟ اصلا وقتي تنها مي شوي چه شكلي ميشوي ؟ سيگار ميكشي ؟ فرار ميكني به مهماني ها يا دراز مي كشي روي تختت و فكر ميكني ؟ گريه ميكني ؟ يا قرص خواب آور ميخوري كه هرچه سريع تر خوابت ببرد ؟ بستني شكلاتي ميخوري كنار پنجره توي تنهايي ات يا حالت تهوع داري و به چيزي ميل نداري ؟ آدم ها جدا از تناسب ظاهري ،جدا از طرز تفكر و طبقه ي اجتماعي براي شروع يك رابطه بايد از تنهايي هاي هم خبر داشته باشند ، شكل تنهاييشان به شكل تنهايي هم بخورد ، وقتي بعد از چند وقت با هم دعوايشان مي شود و از هم بي خبرند ، بتوانند حدس بزنند الان او دارد چه كار مي كند ؟ ،باور كنيد با تنهايي هاي خيلي متفاوت از هم اگر كنار هم قرار بگيريد فقط سلفي هايتان از تكي به دوتايي تبديل مي شود ، همچنان او روي تخت دراز مي كشد و سيگار مي كشد ، و تنهايي شما دستتان را ميگيرد و پرت مي كند توي يك مهماني ، و بعد او عكس هاي شما را در مهماني مي بيند و با خودش مي گويد : ديدي ديدي او به هيچ جايش هم نبود ، شما هم با خودتان مي گوييد : كجا بود وقتي من درست وسط آهنگ 'تكون بده' بغض كرده بودم ؟ ، بعد تر ها بعد از فهميدن ميزان قد و وزن از شكل تنهايي آدمي كه دوستش داريد غافل نشويد ، لزومي ندارد حتما آدمي را كه دوست داريد نگذاريد يك ثانيه هم تنها بماند ، اما لزوم دارد بدانيد آدمي كه رو به روي شما است و دارد هات چاكلت سر مي كشد وقتي شما را رو به روي خود ندارد بعد از خوردن هر قُلپ از ليوان توي دستش يك پُك به سيگارش مي زند يا به سقف خيره مي شود يا ليوان را توي سينك خالي مي كند و مي رود بخوابد ، درك كردن فقط اين نيست كه به كسي كه دوستش داريد اجازه بدهيد با دوست هايش مجردي به شمال برود ، درك كردن يعني بدانيد كسي كه دوستش داريد بعد از ماه ها تنهايي ، كنار پنجره فقط تنها نيست حالا دلتنگ هم هست.....

سفرنامه نصفه و نیمه

سلام

بعد از چهار روز مسافرت بدون اینترنت بدون گوشی بدون استرس خبر و گزارش و تیتر و لید و قرار مصاحبه من برگشتم.و چقدر و چقدر زیاد و زیادتر خوش گذشت .برای منی که این همه مدت خستگی و بغض و دلتنگی رو با خودت یدک می کشیدم جا گذاشتن این بار  سنگین یک جای دور خیلی دور که دستم بهش نرسه لازم بود .یک عالمه خرید رفتم با فیگورهای که دوست داشتم عکس انداختم خوراکی های هیجان انگیز رو تست کردم آدم های جدید رو دیدم دوست های جدید پیدا کردم و سفر تموم شد . بابا دوبار بهم پول درشت داد تا بی قید و بند پاساژ گردی کنم و خرید بروم و چقدر خوشحال بودم از صبح هایی که قبل از 9 صبحانه های خوشمزه می خوردیم و لباس های خوشگل می پوشیدیم تا بریم پاساژ گردی رو دوست داشتم .دلم می خواهد یک سفرنامه مفصل بنویسم با عکس اما از رمزی نوشتن خوشم نمی یاد .دوست ندارم چیزی بنویسم که رمز داشته باشه حالا کم کم از سفر 4 روزه براتون می نویسم از آدم های جدید که دیدم و مزه ها و اتفاق هایی که افتاد در کل حالا که ساعت 10 شب جمعه است و من درست یک ساعته که رسیدم به خونه با لخند از مسافرت حرف می زنم و چقدر خوشحالم که این سفر رو رفتم .

خونه مژده حاضر شده اونقدر با هیجان درباره خانه جدیدشون حرف می زنه که منم ذوق می کنم اونقدر خوشحال میشوم با عشق درباره پرده های گل گلی حرف می زنه می گم مژی کاش پرده ها رو نارنجی انتخاب می کردی بعد من برایت رومیزی نارنجی می خریدم از اون چارخونه هایی که توی مغازه خانه و خانواده دیدیم بعد هر بار که می اومدم خونتون سر راه برایت شیرینی دارچینی می خریدم خونه ای که پنجره هایش پرده های نارنجی داشته باشه با رومیزی نارنجی چهارخونه باید روی میزش همیشه یک ظرف پر از شیرینی های دارچینی باشه بعد تو دوتا چایی کم رنگ می ریختی توی اون فنجون سفید بزرگ ها که اندازه تشت می مونن می نشستیم رو به روی هم و با هم حرف می زدیم .خیلی خوبه نمی دونم چرا وقتی این رویاها رو برای مژی تعریف می کنم یکهو هق هق گریه می کنه و میگه آزی من بعدا بهت زنگ می زنم و تق مکالمه مون تموم میشه . من حتی بوی دارچین معلق توی هوای اشپزخونه رو هم می تونم حس کنم .می تونم مدت ها انگشت هایم رو توی هم قلاب کنم پام رو بندازم روی پام ودرباره اشپزخونه نارنجی حرف بزنم اما مژده چرا گریه کرد؟؟؟

خریدهام رو ریختم روی تخت یک عالمه لباس رنگی خریدم 4 تا شلوار تاپ قرمز و یک بلوز یقه دار زرد با یک دکمه تزیینی یک دامن خوش برش و کوتاه به قول فروشنده کلاسیک اما من بهش می گم دامن کوتاه فروشنده می گفت اینها دامن های اداری و کلاسیک هستند .دامن کوتاه از زانو کوتاهتره اما این دامنه که من خریدم تا روی زانو قدشه و اندازه اندازه است نه تنگه نه گشاد انگار برای خودم دوخته شده اندازه اندازه .یک پیراهن مشکی هم خریدم یقه باز با یک پارچه فاخر و سنگین و رنگین  خیلی فوق العاده است سفیدش رو هم دوست داشتم اما اندازه من نبود فقط سایز کوچیکش مونده بود خیلی دلم می خواست سفیدش رو بخرم اما خب نشد دیگه یک کفش پاشنه بلند هم خواهری خریده من عمرن نمی تونم با اون کفش ها دو قدم هم راه بروم . اما مامان میگه گفش پاشنه دار شناسه یک خانومه بایدداشته باشی یک جفت مشکی که با همه لباس هاست بشود .اما نشد دیگه سایز کم کردم اما اون سایزی که منده 38 بود نه 42 والا .

دوست داشتم باز هم بنویسم اما از دیشب همین هایی هم که نوشتم منقطع بوده و نمیشه ادامه داد . باز هم فردا می نویسم . الان منتظرمه بروم خوه . تازه امروز هم خبرگزاری رفتم . هم روزنامه هم رفتم دانشگاه و بعد هم دوباره برگشتم روزنامه و الان هم باید بروم .

پ.ن:

یک فرصت به من بده

که غلط ببوسمت

و تمام طول سال را جریمه ام کن

که از روی آن هزار بار تمرین کنم...

پست نوشتن از راه دور

سلام 

مررسی که من رو یادتون بود .الان رسیدم هتل و ساعت 12 شبه .جای همه خالی خیلی خوبه یک عالمه پاساژ گردی کردیم یک عالمه خرید و خدا بابا رو نگه داره کهرحواسش هست پول داشته باشیم . خوب غذا بخوریم زیاد خسته نشویم و حتی موقع پاساژ گردی هامون میوهدهم می خره که دخترهای گلش کمبود ویتامین هاشون رو جبران کنن .امروز چند تا عکس گذاشتم اینستا خیلی رنگی رنگی بود خودم دوست داشتم ، باید بیام سر فرصت بشینم براتون همه اتفاق های سفر رو از فرودگاه تا رسیدن تعریف کنم فعلا همین رو داشته باشید من اعلام حضور بکنم تا بعد ،

دوستتون دارم ممنونم از کامنت های پر محبتتون .

محمد اشتباه کردی نمی توتم برایت ایمیل بفرسنم ، خودت زنگ بزن درستش کن همون شماره ای که برایت ازسال کردم همون درسته ،فامیلسشون رو یادم نمی یاد فقط می دونم که از خانواده های سرشناس اصفهان هستند من رو بی خبر نگذار البته .

راستی اومدم اینجا ندا رو هم دیدم یادم باشه از دیدارمون توی یک کافه دنج و سبز حتما بنویسم ممنون ندای مهربون به خاطر محبتت یک دنیا ممنونم .

پ.ن:تمام امروز خیالت دنبالم بود . همه لحظه ها انگار تو هم بودی حتی توی عکس های تک نفره ام انگار تو هم کنارم ایستاده ای و رو به دوربین لبخند می زنی .دلم برایت تنگ شده جووونم 

اسفند و مسافرت بازی و یک اتفاق

سلام

اسفندتون مبارک . هوای این روزها رو دوست دارم . آفتابی همراه با یک باد خنک و ملایم همراه با ابر.اسفند شبیه پنج شنبه ها ست . یک ماه شوخ و شنگ با بوی مواد شونده . املت های خوشمزه و کف و خاطره بازی . اون وقت ها که بچه بودم خونه تکونی آدابی داشت بس قابل اجرا و شدنی . خانه تکونی از یک صبح دل انگیز شروع میشد . همون وقت هایی که امتحان داشتیم . امتحان ثلث دوم می رفتیم امتحان می دادیم و بر می گشتیم خونه اون وقت ها موقع امتحانات ثلث دوم صندلی ها را داخل راهروی مدرسه می چیدند ردیف به ردیف مامان می گفت زود برگرد و خونه که می آمدم انگار بمب ترکیده بود رختخواب ها توی بالکن بود . پتو ها روی نرده ها آفتاب می گرفتند . مامان بقچه پارچه های نبریده را باز کرده بود و یک بار دیگر پارچه هایی که سال پیش تا کرده بود رو تامی کرد . عاشق پیدا کردن لباس های کوچولو بودم . عاشق نگاه کردن به آلبوم های زیر خاکی و عاشق شنیدن حرف های مامان . وقتی ازعروسی ناصر می گفت . از دعوایی که مادر بزرگ پدری ام راه انداخته بود . از خودکشی منصور . از اشک هایی که شهناز ریخته بود مامان تعریف می کرد و من همه اون آدم ها رو ردیف می کردم توی خاطره ام . باورم نمیشد . شهناز دختر عمویی آخر سرش هم به عشقش نرسید . عاشق خاطره هایی بودم که مامان تعریف می کرد بعد همین آدم ها عید می اومدند خونمون ومن می تونستم یک عالمه درباره شون رویا ببافم . الان اصلا از این خبرها نیست . دوماه پیش آشپزخونه رو درست کردیم و اصلا به خونه تکونی احتیاجی نیست فرش ها رو هم که می برند می شویند و می آورند . بقیه خورده کاری ها رو هم یک کارگر می یاد و انجام می ده و تموم .به همین سرعت با همین شدت سال تموم شد و رفت . فولدر سال 94 هم به آخر رسید هنوز زوده درباره جمع بندی کردن سال اما خب تموم شد دیگه رفت پی کارش همه چی . یک سال جدید در راه با یک عالمه اتفاق های جدید و بسته بندی شده که امیدوارم برای همه مون خوب باشه . الهی آمین .

گفته بودم خواهری اینجاست . نوشته بودم بابا گفته قرار یک مسافرت رو هماهنگ کنیم . قراره مسافرت هماهنگ شده و من فردا می روم سفر  به سر دبیرمون که گفتم نیستم اولش مثل همیشه مخالفت کرد و گفت نه نمیشه . بعد من همین طوری روی صندلی نشستم و با در قندون روی میز بازی کردم . بعد گفت ااا پس پدرت بالاخره کوتاه اومد درسته ؟؟گفتم نه با خودشون می روم سفر بعد گفت بترکی کی برمی گردی ؟گفتم جمعه شب بر می گردم و شنبه می یام سر کار . قرار شد امروز زود صفحه ببندم با خبرهای خوب  بعد بروم مسافرت . و اینطوری بود که من ساعت 5 کارهایم رو انجام دادم .اما یک جلسه ای هست که باید حتما شرکت می کردم برای همین منتظر موندم تا ساعت 8 شب . حس خوبی دارم می روم سفر . خیلی وقت بود دلم مسافرت می خواست  اما خوشحال نیستم . از اون خوشحالی هایی که در پوست خودم نگنجم و خیلی شاد باشم نیستم . برایم خیلی عادیه خیلی زیاد این اخر سالی درست وقتی که فکرش رو نمی کردم یک جریانی مثل تند باد اتفاق کافتاد   اصلا فکرش رو نمی کردم . هر چند که تموم و شد و رفت اما دلم نمی خواست اینطوری تموم بشه . اما خیلی اتفاقات دست ما نیست .

من می روم تا جمعه و برمی گردم مراقب خودتون باشید دلم یک عالمه نوشتن می خواهد .با اینکه وقتش رو دارم و تا بیایند دنبالم بیکارم اما ترجیح می دهم بروم بیرون راه بروم به جای نوشتن . خدارو شکر جلسه است و نمی تونه زنگ بزنه برایش می نویسم من می روم بیرون کارت تمام شد زنگ بزن . و فقط یک اوکی خشمناک برایم می فرسته . چه کسی کفته اس ام اس روح نداره من در پس واژه های اس ام اس هایی که بینمان رد و بدل میشود یک دنیا احساس می بینم .

پ.ن:سکوت می کنم

و تو

آغاز می شوی در من

در شب هزار و یکم سرنوشت

زنی می شوم

که می خواست

از قصه ی تنهایی ات سر درآورد

و شب مویه های غریبانه اش را

برایت شهرزاد بخواند

تو

قهرمان قصه ام می شوی

در این شب بی سرنوشت

که سکوت می کنی

و من

به پایان هم

نمی رسم...

مهتاب سالاری