سلام
سعیده رو دوست دارم . بین خبرنگارهایی که می شناسم نه اهل ادعاست نه اهل پز دادن کارش هم خیلی خوبه خدایی . توی اینستاگرامش نوشته بود یک جای متفاوت . می دونستم که شب قدر کافه نمی رود .مطمین بودم که یک جایی پیدا کرده از اون جاهایی که حال آدم رو خوب می کنه .قرار ومدار هامون اس ام اسی شد . و بعد هم یک شب قدر متفاوت نصیبمون شد .اونقدر متفاوت که تا رسیدم خونه دارم درباره اش می نویسم .
شب قدر زندان زنان انتهای جاده گل تپه ورامین توی شهرری . هیچ آژانسی اون موقع شب زندان زنان ورامین نمی برد . از همان آژانسی که همیشه ماشین می گیرم و دوست باباست ماشین می خواهم می گوید :کجا می گم ساعت ده باید جلو در زندان زنان باشم می گوید تماس میگیرم اما خبری نمیشود خود مسئول آژانس زنگ میزنه و می گوید خدایی هیچ کدام از بچه ها جرات ندارند این وقت شب آنجا بروند شرمنده .و اینطوری میشه که زحمت رفت و آمدم می افته روی دوش آقای برادر.
مسئول روابط عمومی زندان ها گفته بود ساعت ده نهایت اونجا باشیم جلوی در نگهبانی بعدهم یک شماره ایرانسل بهمون داد تا اگر راهمان ندادند هماهنگ کنیم . جاده تاریک تاریک بود . تا رسیدن به در ندامتگاه شهرری به فاصله های منظم تیر چراغ برق بود اما از اون چراغ هایی که تا یک متری شان را هم به زور روشن می کنند . توی آن بیابون برهوت و بدون درخت تیرهای چراغ برق با آن نور زرد رنگشون بیشتر ترسناک بودند تا امید بخش . داشتم به برادرم که زحمت کشیده بود ما را تا در زندان ببره نگاه می کردم تا قبل از اینکه سعیده سوار بشه غرغرهای لازم رو شنیده بودم که این چه شغلیه که تو داری ؟آخه الان می روند زندان ؟آخه دختر رو چه به این کارها؟و...
از درهای آهنی بزرگ و ریلی حالم بد میشه . بار اولم نبود که می رفتم زندان . می دانستم که دم در ورودی همه وسایلمون رو می گیرند . آقای هماهنگ کننده گفت بود فقط حق داریم داخل نماز خانه زندان با خانم ها حرف بزنیم و از نحوه احیا گرفتنشون گزارش تهیه کنیم بعد هم تاکید کرد به هیچ عنوان حق ورود به بندها را ندارید . بعدتر بدون خداحافظی تماس را قطع کرد . کیف و گوشی هامون را تحویل دادیم . حجاب اسلامی را رعایت کردیم . توی دلم آیت الکرسی خوندم و با آزادی خدا حافظی کردم و وارد محوطه روشن ندامتگاه شدیم . سربازهایی که روی دیوار نگهبانی می دادند همه آماده باش و مسلح ایستاده بودند . قلبم توی دهنم بود . همیشه می ترسم از زندان . از اداره آگاهی هم می ترسم .ترسم از اینه که نکنه خدایی نکرده یک وقت به جای خبرنگار همیشه طلبکار به عنوام متهم از این درهای بزرگ و آهنی بیایم داخل . آن وقت همه برخوردها همه حرف ها و رفتار کردن ها 180 درجه متفاوت میشود . از یک راهروی طولانی رد شدیم . داخل دفتر منتظر ماندیم تا باز هم هاهنگ شود . چند بار نور افکن های داخل حباط را خاموش و روشن کردند. انگار که اسم رمز باشد . خانم مهربانی که چادر کشدار مشکی پوشیده بود به اسم کوچک صدایمان کرد . گلویم خشک شده بود . سعبده زورکی می خندید اما من به این فکر می کردم که چرا این اتاق بزرگ همه وسایلش یک گوشه جمع شده میز و صندلی ها را چفت بهم گذاشته اند آن وقت اتاق پر از خالی به نظر می رسد.داخل دفترسرد بود شاید هم چون من ترسیده بودم باز هم فشارم افتاده بود و سردم بود . اونقدر که بدون کیف دست به سینه ایستاده بودم .
خانم ریس گفتند :انشالله که توجیه شده اید . یک ساعتی که اینجا مهمان هستید قوانین ما را رعایت کنید خانم ها همه مجرم هستند از مواد مخدری داریم تا قاتل فقط داخل دارالقران باشید موردی بود به همکارها بگویید یکهو دو تا خانم وارد اتاق شدند . قد بلند و ورزیده اماخندان با هم تا انتهای راهرو رفتیم . از جلوی سوپر مارکت رد شدیم نوشته بود ساندویچ سرد موجود است داخل یخچال هم آب میوه های پاکتی بود . و تبلیغ بستنی.راهرو یک شیب ملایم به سمت پایین داشت . یک جور سرازیری می دانستم که زندان ها را در یک محدوده یو شکل و دره مانند می سازند با پاهای خودمان داشتیم به عمق کره زمین می رفتیم انگار .
داخل راهرویک بوی خاصی می داد . تلفیقی از یک بوی شیرین و کمی بوی تاید و صابون . به نظرم خیلی راه رفتیم اون هم در عمق کویر تا به دارالقران رسیدیم تی وی داشت مراسم احیای مصلی را نشان می داد . خانم های مجرم جا به جا داخل دارالقران نشسته بودند تعدادشان زیاد نبود . خانم مامور گفت بنویسید که اینجا هیچ چیزی اجبازی نیست اعلام کردیم مراسم هست هر کسی دوست داشته باشه شرکت می کند هر کسی هم که نخواهد هر کاری دوست داشته باشد انجام می دهد . انتها راهرویی که فکر می کردم ته ندارد باز هم از آن درهای ریلی و آهنی بود با این فرق که اینجا درها ورق نبودند . میله های کرم رنگی بودند که با فاصله و منظم پشت سر هم ردیف شده بودند .یکی از مامورها به خانمی که چادر گلدار آبی رنگ پوشیده بود یک چیزی گفت خانم چادر گلگلی موهایش را زیر چادر مرتب کرد و به من و سعیده نگاه کرد بعد هم به طرفمان آند اسمش سپیده بود . دستش را جلو آورد و دست دادیم . گفت با خانم ها صحبت می کنید سعیده گفت بله اگر بشود و من یکهو از دهانم نه بیرون آمد .
مریم خانم به دیوار تکیه داده بود زیر پنجره ای که پرده های سبز مغز پسته ای داشت از یک پارچه نچندان مرغوب کتاب دعا را روی سرش گذاشته بود و با دهان باز خوابش برده بود . روی دست هایش رد چاقو مانده بود وگوشت اضافه گفتند مادر شوهر و شوهرش را با هم کشته است چند بار هم در زندان اقدام به خودکشی کرده است . رد روی دست هایش هم اثرات همان خودکشی های نافرجام است .
خانم ها توی حال وهوای خودشان هستند دارالقرآن به شدت تمیز است همه چیز برق می زند . با اینکه ندامتگاه توی دل کویر و بیابون های ورامین قرار دارد و بیابون هم گرد و خاک دارد اما همه چیز تمیز و مرتب است . خانم هایی که جلوی تی وی نشسته اند بچه دارند . کسی پایه حرف زدن و در دل کردن نیست سپیده همان خانم چادر گلگلی که حالا فهمیدیم نمایند زندانی هاست می گوید مجرم حامله هم داریم حامله ها و بچه شیر خوار دارها توی یک بند هستند .قاتل و دزد و مواد فروش همه در هم بچه تا دوسال پیش مامانش می ماند بعد هم اگر کسی رو داشته باشند که برای نگهداری به آنها سپرده میشود اگر هم نه که تحویل بهزیستی میشود .
سپیده مرتب و تند تند حرف می زند . سردمه به سعیده میگویم چرا اینجا این همه سرده!بیرون خیلی گرم بود . یکی از خانم های مجرم با اخم نگاهم می کند ومی گوید :کجا سرده ؟فشارت افتاده رنگت مثل گچ شده شبیه اعدامی های شب آخر بعد هم رو به سپیده می گه خانم مهندس یک آبقند بده این دختره تا ولو نشده .یک شکلات بهم می دهند با یک لیوان آب بسیار یخ . حالم خوب است .
سپیده رو با مواد گرفته اند . با تریاک برایش 12 سال حبس بریده اند . لیسانس مدیریت بازرگانی دارد . می گوید بیرن که بودم هم ماشین داشتم هم گوشی وایبر دار می گویم وایبر دیگه به درد نمی خورد همه کوچ کرده اند به تلگرا م سرش را پایین می ندازد و دیگر حرفی می زند .
مداح تی وی با سوز می گوید الهی العفو ده مرتبه خدا را قسم می دهیم . حالا خانم های داخل دارالقرآن روبه قبله ایستاده اند و گریه می کنند . کارمان تمام شده . همه اون دالان ها و راهروهای عمیق رو بر می گردیم بالا درها جلوی پایمان باز میشوند .باز داخل دفتر منتظر می مانیم . تا خانم مهربان بیاید نفری یک مهر و تسبیح به من و سعیده هدیه می دهد و به خاطر رعایت قوانین از ما تشکر می کند .
پایم را که از در آخر بزرگ و کرم رنگ ندامتگاه بیرون می گذارم حالم خوب میشود . سر ما را همان جا پشت در های بزرگ و آهنی و ریلی جا می گذارم .اینجا اخر دنیاست . در تمام طول مسیر تا رسیدن به خانه به این فکر می کردم که زندان آخر دنیاست. الهی که همه زندانی هارا خدا آزاد کند . الهی آمین
پ.ن: ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ
ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﮐﻪ
ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ
ﺩﺭ ﺗﻨﮓ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ ﮔﻨﺠﺪ
ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ،
ﻭ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !
"ﻣﻬﺪﯼ ﺻﺎﺩﻗﯽ"