واقعا رویاهامون محقق می شوند ؟؟

سلام

به قول آقای سلیمی چه روزگار عبث ناکیه ها .خود آزاده ایم خوب نیست . کرخ و بی حاله . اما خدا رو شکر کار و بارم خوبه همه چی سکه است . سر جاشه و امن امان . اما بهایش آزاده ایه که خسته است و بی حوصله . می خوابم بعد از استرس گزارش هایی که مونده اند و قرارهایی که سر بزنگاه کنسل میشوند از خواب می پرم . بعد هی به خودم وعده روزهای خوب رو می دهم .روزهایی که خوبند اما ماله من نیستند .

با فری و سپیده رفتیم نهار بعدش یک عالمه حرف زدیم . موقع سفارش فری گفت دوتا غذا بیار بعد تحکم آمیزانه به من گفت تو که نمی خوری من و سپیده هم که باید برگردیم سر کار اونجا هم بی امکانات خراب میشه تو به جای نگاه کردن به ظرف غذایت به ظرف غذای ما نگاه کن . رسما با دنیای خوراکی ها خداحافظی کردم .

از دیشب تا حالا 9 تا لیوان قهوه خوردم که فقط خوابم نبره . همین  امروز سالاری رو دق دادم تا برایش گزارش فرستادم دم آخر بیچاره به غلط کردن افتاده بود . کاری هم نداشت ها حسش نبود که بنویسم برای همین هم ننوشتم . به همین راحتی . بعد الان پفک خوردم با نسکافه دلم آشوبه ها .

نسیم یک عکس گذاشته از تراس خونشون تراسی که از توی آشپزخونه راه داره و باز میشه به روی یک چنار بلند قد . خونه نسیم طبقه 8 یک برج 12 طبقه است و حسام جلوی در تراس ایستاده و داره سیگار میکشه نسیم نوشته این رویای همه نوجوانی ام بود و حالا در آستانه 32 سالگی محقق شد .نوشته حتی اون گربه سفید هم توی رویاهای نوجوانی ام بود و الان پرنسس واقعی رو دارم .واقعا همون میشه که ما فکر می کنیم ؟واقعا واقعا؟؟؟

مخاطب خاص نوشت :فرناز عزیزم مرسی از این همه محبت هر روز چند بار کامنتت رو می خونم و خوشحالم که دارمت . خیلی خوشحالم که هستی . بووووس . حال ندارم کامنت ها روتایید کنم .

پ.ن1:تبلتم همچنان بیماره و به بیمارستان احتیاج داره اما وقت نمی کنم ببرمش نمایندگی پس از فروش .

پ.ن2:ﻫﺮ ﺷﺐ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﺶ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﯾﻢ

ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ

ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ

ﺗﻮ

ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ

ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﯽ

ﻭ ﻣﻦ

ﻫﺮ ﺷﺐ

ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ

ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ...

"ﺳﺎﺭﺍ ﺷﺎﻫﺪﯼ"

اشک های دونه دونه

سلام

دیگه خجالت میکشم بیام بنویسم بارون رو دوست دارم . اون روز که باروون اومد من توی میدون هفت تیر بالای پل هوایی جلو مسجد الجواد داشتم ماشین ها رو نگاه می کردم و از ریزش یک ریز بارون لذت می برد و می خندیدم ته ته دلم شاد بود که وسط تابستون گرم داره بارون می یاد اون وقت توی جاده چالوس و سیاه بیشه یا اصلا همین جا همین جا توی جاده کن و یک عالمه گردشگرو آدم محلی زیر گل و لای و سیلاب دفن شدن و همچنان داستان کشف اجسادشون ادامه داره.آقایون شورای شهر پشت درهای بسته جلسه برگزار می کنند . بدون حضور خبرنگارها .بعد هم هی آمار و ارقام به درد نخور می گویند که دوزار نمی ارزه .

پای کار فقط هلال احمری ها هستند و لا غیر حتی آتش نشانی هم اون جور که باید قوی نبود . همه دنبال قاتل بروس لی می گردند و خبری از بحران و اتاق بحران و رییس سازمان بحران نیست . شهردار سردار و دکتر باز هم غافلگیر شده و فعلا تا چند وقت ظاهر نمیشه بعد می یاد چرت و پرت میگه و تمام . برای 7 دقیقه رگبار 14 تا مرده شناسایی شده اون هم توی پایتخت و این رقم برای 7 دقیقه رگبار یکهویی فاجعه است . حالا من هی بیام و بنویسم دوستام هی بیایند و بنویسند . خانه از پای بست ویران است . این سیلاب طوفان چند وقت پیش برق رفتن های دوره ای و کمبود آب فقط و فقط نشانه اند برای زلزله تهران که خدا کنه هیچ وقت نیاد که اگر بیاد همه می میریم .

دیشب خواب دیدم ایستاده ام جلوی ویترین طلا فروشی . داشتم توی بازی نور و برق طلاهای پشت ویترین سیر می کردم که گفتی کدوم رو دوست داری حالا ؟ومن انگار که می دونستم که اگر سرم رو برگردونم دیگه نیستی گفتم هیچ کدوم رو نمی خواهم فقط اومدم نگاه کنم . از توی شیشه ویترین نگاهت کردم . و یک لبخند پت و پهن تحویلت دادم و تو دست کشیدی توی موهات... و موهات ....و موهات اگر بخواهم بنویسم اگر بخواهم همه چیز رو ریز به ریز بگم باید اول از همه اعتراف کنم که من دلم برایت تنگ شده و تو چه می دونی که دلتنگی یعنی چی ؟هر روز همه چی تکرار میشه بدون کم و کاست و من دلتنگتر میشوم . اما توی حجم وسیع کار و کار و کار هی یادم می ره که یک جایی باید این دلتنگی را بگذارم زمین و بعد یادم بره که برش دارم .

تبلتم ترکید . همه عکس هام پرید . توی خیابون توی اولین ایستگاه اتوبوس نشستم توی آفتاب و نگاهش کردم . دیگه روشن نشد . داشتم دنبال عکس های گزارش می گشتم . بعد رفت روی تنظیمات کارخانه و بعد هم همه اطلاعاتش پرید . مسعود زنگ زد که پس چی شد عکس ها گفتم ندارم . همه پرید . از ناتوان بودن متنفرم . از اینکه گیر بیفتم یک جایی که فقط دست و پا بزنم بدون راه گریز متنفرم نشستم توی ایستگاه اتوبوس توی آفتاب بعد یاد همه تنهایی هام افتاد . یاد همه عیبی نداره ها.. بی خیال ها..ولش کن بابا.. یکی بهترش رو می خری...آخه این هم گریه داره و.... هزار تا حرف ساده دیگه افتادم و های های گریه کردم . الان شماره هیشکی رو ندارم . همه پرید همه از بین رفت .

پ.ن: نذر کرده ام....

يک روزي که خوشحال تر بودم

بيايم و بنويسم که

زندگي را بايد با لذت خورد

که ضربه هاي روي سر را بايد آرام بوسيد

و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد

يک روزي که خوشحال تر بودم

مي آيم و مي نويسم که

اين نيز بگذرد

مثل هميشه که همه چيز گذشته است و

آب از آسياب و طبل طوفان از نوا افتاده است

يک روزي که خوشحال تر بودم

يک نقاشي از پاييز ميگذارم , که يادم بيايد زمستان تنها فصل زندگي نيست

زندگي پاييز هم مي شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر

يک روزي که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا مي کنم

تا روزهايي مثل حالا

که خستگي و ناتواني لاي دست و پايم پيچيده است

بخوانمشان

و يادم بيايد که

هيچ بهار و پاييزي بي زمستان مزه نمي دهد

و

هيچ آسياب آرامي بي طوفان

"مهدي اخون ثالث"

دختری با کتونی های جدید

سلام

من باید زود بیام خونه اجازه ندارم تا دیر وقت بیرون باشم . این توی خونه ماقانونه و همه هم اجرایش می کنند . بیرون رفتن با دوستانم هیچ اشکالی نداره اما من حق ندارم تا 12 شب بیرون باشم . ساعت 9 باید خونه باشم . به سن و سال هم ربطی نداره می دونم که بابام بهم اعتماد هم داره . اما این قانون باباست و و لازم الاجرا. درست مثل اینکه بابا اجازه مسافرت هم به من نمی ده . همیشه باید با خانواده بروم سفر. ماموریت های اداری رو نمی روم و توی این 14 سالی که کار می کنم دیگه همه فهمیده اند وقتی بابای آزاده می گه نه یعنی نه حتی اگر سر دبیر زنگ بزنه . برای همین قرارهامون رو هیچ وقت برای شام هماهنگ نمی کنیم .و هچ وقت هم توقع مسافرت رفتن دو تایی با هم نداریم . ما دوستیم دوست موندیم اما به قوانین هم احترام می گذاریم . من لواسون رو دوست ندارم برایم خاطره یک تصادف دور رو تداعی می کنه پس هیچ وقت نمی ریم لواسون . اون هم از فرحزاد خوشش نمی یاد . همیشه یاد یک اتفاق ناگوارمی افته . برای همین هم هیچ وقت فرحزاد نمیریم . همیشه توی شلوغی شهر قرار می گذاریم وسط دود و دم وآی خوش می گذره قرار هامون .

با سالاری قرار داد نوشتم هفته ای دو صفحه گزارش اجبازی دارم از اول مرداد ماه کارم شروع میشه .هر هفته تا قبل از دو شنبه باید 2هزار و 500 کلمه برسونم . توی این دو هفته ای که با هم مراوده کاری داشتیم دستم اومده که آدم گیری نیست. پیگیر گزارشه و سرش گرمه کاره خودشه همین که با شهردار منطقه خیلی رابطه خوبی داره عالیه . من فقط چون از اون طرف ها رفت و آمد ندارم در باره ان طرف ها هیچی نمی دونم برای همین کمی دلشوره دارم. وگرنه گزارش نوشتن  که کاری نداره .

یک عکس فرستاده از یک فروشگاه بین راهی با قفسه هایی پر از ترشی و مربا بعد هم پایینش نوشته بی شک کوچه های بهشت اینطوری اند  بعد هم یک هالمه قلب گذاشته کنارش  از اونهاست که چایی رو با مربا می خوره مربا کنار دستشه  کنار میز کارش بغل تلفن با یک قاشق کوچولو  اما من از اول هم مربا دوست نداشتم . می نویسم نوش همه مغازه رو برای خودت بخر .دیگه جواب نمی ده تا عصر. دیگه به گوشی و پیغام ها وابسته نیستم که چنبره بزنم روی گوشی و منتظر باشم در جا جوابم رو بدهند . بی خیال شدم . آدم ها دیگه برایم مهم نیستند . همه رهگذر شده اند . با هم خوبیم سلام و علیک ومراوده داریم اما دیگه واقعا باورم شده هیچ کسی نمی یاد که بمونه همه رفتن رو از ماندن بیشتر و بهتر بلدند.  باز هم یک عکس می فرسته از صندوق عقب ماشین پر از شیشه های مربا نوشته تا آخر تابستون آذوقه دارم . برایش می نویسم مگه تو مور دانه کش هستی که مربا ذخیره می کنی . می نویسه و تو چه می دانی مربا چیست ؟؟

دو روز تمام خوابیدم از اینکه زخم بستر بگیرم می ترسم . همه اش افقی بودم . روی تخت  به سقف هم نگاه نمی کردم . توی سرم هیچی نیست استرس ندارم . نگران چیزی نیستم .برنامه ای هم ندارم . می چرخم روی دنده راست .چشم هایم رو می بندم  وخواب همه مرا با خود می برد .تمام این 48 ساعت گذشته  رو توی خلسه بودم . همه کسر خواب ها رو جبران کردم .بدون اینکه کاری انجام بدهم . بدون اینکه نگران باشم . بدون اینکه استرس داشته باشم . همه چیز در یک سکون خیلی رخوت انگیز جا خوش کرده بود. فقط باید 11 تا مانتو اتو کنم . 8 تا شلوار و 6 تامقنعه . هزار بار مانتو های شسته شده  که داخل سبد کنار اتاق روی هم تلنبار شده اند رو نگاه می کنم اما حسش نیست . تصمیم می گیرم برم همه رو بدهم خشک شویی سر کوچه می دونم آقای ملک قاسمی یک ساعت دیگه با موتور همه لباس های اتو شده رو می فرسته درخونه  همه رو می ریزم داخل یک کیسه بزرگ از اتو کاری متنفرم . مامان میگه بیچاره ها عید و تعطیلاتشون خراب شد .آدمیزاده دیگه مرگ هم حقشه تازه می فهمم که مادر زن آقای ملک قاسمی به رحمت خدا رفته و مغازه تا اطلاع ثانوی تعطیله گفته بودم از اتو کاری متنفرم حالا باید خودم بنشینم و اون همه مانتو و شلوار و مقنعه رو اتو کنم .

از حرف های تیش و کنایه دار بدم می یاد  از خوش می گذره هایی که بوی طعنه می دهند متنفرم .لیست اس ام اس ها و پیام های داخل گوشیم رو پاک می کنم . و به اسم هایی نگاه می کنم که یک زمانی چقدر برایم عزیز بودند . و حالا دیگه هیچ حسی هیچ حسی بهشون ندارم . بعد سر فرصت یک متن آماده می کنم برای تشکر و تبریک عید فطر . اس ام اس های روابط عمومی ها رو می خونم و خنده ام می گیره همه سعی کرده اند بهترین باشند اما 90 درصدشون پیامهای تبریکشون کپی و تکراریه .چند نفر هم برایم پیام تبریک فرستادند که اصلا نمی دونم کی هستند . شماره هایی که سیو نشده اند لحنشون صمیمی هست اما من نمی شناسمشون حال ندارم بنویسم شما برای همین فقط تشکر می کنم.

تعطیلات تموم شد . از امروز برای من روز کاری محسوب میشه  یک جفت گوشواره خریدم  از عابر بانک مترو پول گرفتم . از سوپر سر کوچه روزنامه کلی هله هوله خریدم . با یک بسته دراژه با طعم تمشک و آلبالو .فقط چون خوشگل و براق بودند . یک بسته پفک مینو بدون پنیر اضافه و دو بسته های بای برای وقت هایی که نسکافه می خورم . خریدهام رو از روی پیش خوان  مغازه بر می دارم و محو دختری میشوم که با کتوتی های جدیدش میره که یک هفته جدید رو شروع کنه . دختری که روبه رویم توی شیشه میرال مغازه ایستاده خیلی شبیه آزاده نیست .

پ.ن: ﺗـــﻮ

ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ..

ﭼﺮﺍ نمی آیی ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ

ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ

ﻧﮕﺎﻩ،

ﺭﻭﯾﺪﺍﺩ ﮐﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ..!

"حافظ ایمانی

یک بووووس کوچولو فقط

سلام

عیدتون مبارک بالاخره یک ماه بندگی تمام شد وسفره های افطاری جمع شد . خدا از همه قبول کنه . برای هم دعا کنیم . که خدا بهترین ها رو برامون مقدور کنه عزیزانمون رو برامون نگه داره بهمون سلامتی و عزت بده و صد البته یک عالمه پول که حالا که توافق شده بریم آمریکا و خرج کنیم .

خدا رو شکر که دعوا و جنگ نشد و فعلا دود سفید به آسمان رفته . دیگه از فحش و فحش کاری هم خبری نیست و کلا مردم می روند که دست افشانی کنند . 23 تیرماه هم رفت توی تاریخ دانش آموزها بعدا باید توی سوالاتشون درباره این توافق به اختصار توضیح بدهند . و عکس هایی رو نگاه کنندکه دختر و پسرهای جوان را با صورت های رنگ شده و دستبندهای سبز نشان می دهد . باید اسم دکتر ظریف و تخته روان چی و عراق چی و موگرینی و اشتون رو بلدباشند .

بهمون گفته اند فکس های تبریک رو کار نکنیم چون توقع مردم از دولت بالا میره همه فکر می کنن از فردا قیمت ها به زمان رضا شاه بر می گرده همچنان باید با ساز و کار اقتصاد مقاومتی پیش بریم  فقط انگار دغدغه ها کمتر شده . تا حل و فصل شدن همه مشکلات و مساله ها حالا حالاها باید صبر داشته باشیم.

دلم مسافرت می خواهد . شمال. جنگل و بارون و دریا .و جاده و ابی و جوجه کباب و قدم زدن . دلم می خواهد از هیاهو و تکنولوژی دور باشم . بروم راه بروم دامن بپوشم  موهام رو باد بدهم از اون عکس ها بندازم که درخت رو بغل می کنن به افق خیره می شوند . بعد هی موزیک هایی که دوست دارم رو با صدای بلند بدون هندزفری گوش بدهم با خواننده  همخوانی کنم . خل بازی در بیاورم . چایی بخورم . کم رنگ بدون طعم . سرد . توی لیوان بلوری ساده دلم برای کودک سه ساله تنگ شده . دلم می خواهد باهاش دوست بشوم دوباره این همه پسش نزنم که به کار و پول در آوردن و گزارش نوشتن برسم . دلم بغل می خواهد بووووس می خواهد . لوووس شدن می خواهد از این آزاده دیسیپلین دار همیشه عصبانی خسته شدم دوستش ندارم .

پ.ن:باید به چشم هایم نگاه کنی

این شعرها

هرچقدر هم خوب باشند

نمی توانند دلتنگی ام را

بیان کنند..

چترهای کاغذی

زیر باران

دوام نمی آورند...!

"محسن حسینخانی"

استرس و تحریریه و باقی قضایا

سلام

تحریریه خبرگزاری روی هواست همه بچه ها استرس دارند . بعد اون گروهی که رفته وین یبوست خبری گرفته هیچ چیزی  رو درست و درمون مخابره نمی کنه  ازز بس بی بی سی و رویتر و این طرف و اون طرف رو چک کردم حالم داره هم می خوره سمیررا الان بهترین گزینه است برای حرف زدن و اطلاعات گرفتن . تند تند سرش توی گوشیه و با بچه های وین چت می کنه هر بار که می گم چی شد می خنده که همه چیز خوب و اوکی هستش . شبکه خبر انگار نه انگار که باید موضوع به این مهمی رو پوشش خبری بده داره پرت و پلا نشون می ده . کارشناس های دوزاری آورده درباره یمن حرف می زنند . قربونه خدا برم که همیشه یک کشور فقیر و جنگ زده و بیچاره هست که ما برایش بال بال بزنی تا بود فلسطین بعد هم غزه و لبنان و کوبانی و فلوجه و حالا همکهه یمنن هی عکس های قطعه قطعه شده از بچه ها نشون می دهند جیگرمردم رو چاره چاره کننن والا

دلم شور می زننه دو گروه خبری یعنی 8 تا عکاس و خبرنگار رفته اند سطح هر که اگر چیزی اعلام شد از همان ددقایق اولیه خبر و عکس داشته باشیم .قندون ها رو دوباره گذاشتند روی میز فردا آخرین روز کاریه و بعد هم که عید میشه و از شنبه دوبارهه بازار چایی های ساعت ده و 12 و دو به راه میشه آخ جون باز هم نهار می تونیم بریم رستوران و تاکید کنیم قلیون رو با نهار بیاره . بعد هم دو ساعت نهار و نماز رو هی غر بزنیم و سوتی ها رو بشماریم و بلند بلند بخندیم.

فری خونه خریده . همین الان با یک پاکت دفتر خونه وارد شد خدا رو شکر چاقالوی مهربون گروهمون خونه دار شد . یک آپارتمان 90 متری توی محله تهران ویلا خریده اند . خیلی خوشحاله  و خوشحالی و خنده هایش مثل یک ویروس واگیر دار به همه سرایت می کنه . بعد همه مون می خندیم . خدا رو شکر که برای دقایقی هم شده  روحیه هامون تغیییر می کننه . از استرس متنفرم قرار میشه با برو بچز بعد از ماه رمضان بریم بیرون مهمون فری . بعد هم کسرا باید شیرینی بده که توی دوتا از همایش های ماه رمضان ازش تقدیر شده به عنوان خبرنگار برتر و سکه جایزه گرفته . بعد هم نوبت سمی هستش چون هم از دست آدم بدها خلاص شد . هم سه دانگ از خونه ای که توی مهریه اش بود رو گرفت هم یک خونه خوب برای اجاره پیدا کردند در یک محله شیک و ترو تمیز و کلا گروه اجتماعی اومدن برایش اومد داشته خدا رو شکر .

من ساعت دو می روم بیرون که برسم به روزنامه هنوز عکاس ها برنگشتند .  همه اش فکر می کنم بیروون از خبرگزاری توی خیابون خیلی شلوغه همه مردم مثل وقت هایی که تیم فوتبال برنده میشه توی بازی های ملی ریخته اند بیرون و خوشحالی می کنند . نمی دونم چرا اما حسم اینطوری میگه می دونم امروز از اون روزهای کشداره که تهش هم معلم نیست . خدا کننه مثل بازی نفت و تراکتور نشه که اینجا خبرباشه و بزن و بکوب اما اونجا هیچ خبری نباشه والا به خدا هی می گویند هیچ خبری نیست و هست آدم نمی دونه چیکار کنه .

"کاش برگردی عقب خیلی عقب تر بعد همه اتفاق ها رو مرور کنی تا بفهمی قصه از کجا شروع شد.همه چیز از اول که داغون نبود .هی دنبال قاتل بروس لی بودن که فایده ای نداره  از یک جایی به بعد باید شکست رو قبول کنی و برای رفع اشتباهاتت آستین بالا بزنی فرافکنی هیچ وقت جواب نمیده . "

پ .ن : به بودن ها، دیر عادت کن

و به نبودن ها، زود

آدم ها، نبودن را بهتر بلدند!

نتیجه این توافق ها چی میشه؟؟؟؟؟؟

سلام

به نظرم  ماه رمضان امسال خیلی طولانی شد و کسل کننده .خوش به حال اونهایی که بهره  معنوی لازم رو از این ماه مبارک میبرند. اما برای منی که سهمم فقط گرسنگی و تشنگیه با کمترین میزان بهره معنوی خیلی دردناکه این روزهای بلند تابستان با ضعف و خستگی طی میشود و کلا هیچی به هیچی . تا جمعه به نظرم خیلی مونده تا عید رو اعلام کنند . امروز سایت های خبری تیتر زده بودند که داعش برای مخالفت با اسلام و زیر پا گذاشتن شعائر اسلامی امروز رو عید سعید فطر اعلام کرده نماز عید رو هم خونده اند.

همه درباره توافق هسته ای حرف می زنند . عراقچی می گه هیچ چیزی معلوم نیست . خیلی منطقی رو به دوربین ها نگاه می کنه و اعلام می کنه که گره ها وجود داره پرانتزها کم شده . بعد از اون طرف نوبت به مصاحبه صالحی که می رسه با خنده می گوید خدا رو شکر همه چی آروومه و داره همه چی حل و فصل میشود . خیالتون راحت باشه .بعد هی خبرهای ضد و نقیض می یاد روی خط . که میشه  و نمیشه . خبرنگارهایی هم که رفتند لوزان همه یبس و بیخود فقط روایت می کنند این اومد اون رفت این و اون با هم جلسه گذاشتند . یکی یک کلمه امیدوار کننده نمی نویسه که دله آدم خوش باشه . اون دلشوره ته ته دله آدم آروم بشه .امرورز در کمال ناباوری وزیر ارتباطات پیروزی هسته ای رو تبریک گفت . بعد هی اس ام اس می یاد که روحانی و تیمش ایران را به باد دادند . آی شهدا کجایید و از این صحبت ها بعد روحانی برگشته گفته به تعهداتم درباره حل مشکل هسته ای عمل کردم . بعد از اون طرف یک استدیو با همه تجهیزات  آماده است تا به محض اعلام توافق رییس جمهور بره جلوی دوربین و با مردم حرف بزنه . سمیرا می گوید توافق انجام شده خیلی هم قاطع اعلام می کنه . اما چرا دروغ من یکی به عنوان یک آدمی که اصلا هم سیاسی نیست . دلم شور میزنه که این همه اتفاق و برو و بیا همه اش با یک اشاره از بین بره . قطعا از این که هستیم بدبخت تر خواهیم شد . خدا اون روز رو نیاره .

طلا چقدر ارزون شده . امروز شده گرمی 88 تومن . واقعا داره می رسه به 50 تومن.فکر کنم . یک زمکانی برای تولد یکی از دوستام سکه یک گرمی رو خریدم 380 هزار تومن . الان فکر کنم 100 تومن شده . اما این هم هست که طلا رو که نمیشه خورد . به جایش مایحتاج روزانه مردم حسابی افزایش قیمت داشته  و همین افزایش گوشت ونان و میوه و روغن و قند و شکر حسابی قدرت خرید خانواده ها رو پایین آورده است . یعنی میشه که  اوضاع و احوال اقتصادی خانواده ها خوب بشه ؟من از همه بیشتر دلم برای بیمارها میسوزه هر روز که از جلو داروخانه تک نسخه ای ها و 13 آبان رد میشوم و. آن همه خانواده نگران نسخه به دست می بینم دلم ریش میشود . تحریم ها برداشته بشه قطعا وضعیت دارویی خیلی بهتر میشه مگه نه ؟؟

با کتونی و شلوار جین  آبی رنگی که پوشیدم همه اش دوست دارم راه بروم . از بس که راه رفتن با کتونی راحت و دلچسبه . امروز کلا روز آرام و بی خبری بود . دلم هیجان می خواست دست کم توی خبرها اما همه چیز در یک لاک دفاعی و بی خبری فرو رفته است . نمی دونم چرا اما همه سکوت کردند تا شاید اگر امشب توافق اعلام شد بریزند توی خیابون و یک جشن همگانی راه بندازند . اینطوری 22  تیرماه ثبت میشه توی تقویم ها . به قول بچه ها فایده ای نداره کاش تعطیل رسمی بشه والا .

رفتم نشست خبری پلیس راهور بعد از برنامه با لیلا برگشتم . ماشین روزنامه شون منتظر مونده بود که برش گردونه  اونقدر با هم حرف زدیم که از شهرک آزمایش رسیدم میرداماد . تازه خبر رو هم نخونده بودم . بقیه راه تا مترو رو خبر خوندم و. مغازه های شیک و پیک میرداماد رو دیدم . خیلی خوشگل بودند . چند تا مانتو هم پرو کردم .با یک دونه کیف اسپرت البته کیفش خیلی خوشگل بود اما خیلی هم بزرگ و جا دار بود . مهمترین وجه مراجرا هم این بود که خیلی گرون بود. مانتوی سفید 480 تومن اون کیفه هم 800 تومن البته اقاهه گفت مارکه اما اسم مارکش یادم نموند خیلی سخت بود . اما بهش می خورد که خیلی گرون باشه . تازه یک سوتی هم دادم . رفتم توی مانتو فروشیه . خیلی خوشگل و باکلاس بود چند تا هم مشتری داشت . بعد یک خانومه اومد طرفم گفت کمکتون کنم . گفتم نه ممنون دارم نگاه می کنم . یک رگال رو دیدم . از یک مانتوی سفید خوشم اومد .  اما قیمت نداشت . نمی دونم چرا فکر می کردم خانومه فروشنده کنارمه گفتم این چند . یک خانوم خیلی باکبلاس از این هایی که شبیه مهماندارها هستند یکهو روی پاشنه برگشت . من معذرت خواهی کردم . یبه خاطر اشتباهم اما خانومه خندید و گفت پرو می کنید . اون خانومه مدل مهمانداره فروشنده بود . بعد گفت چی مد نظرتونه من خیلی با اعتماد به نفس گفتم مانتو .نگو منظورش اینه که اسپرت می خواهی یتا اداری و مهمونی و این صوبتا . دیگه ببخشید دیگه بضاعتم در این حده که تشنه باشم کلا هنگ می کنم .

اونقدر حرف های سردار مهری طولانی بود که داشتم خفه میشوم از تشنگیب فقط شانس آوردم که مترو حسابی خنک و باحاله . الکی اون همه راه برگشتم خبرگزاری بعد هر کاری کردم وبلاگم باز نمیشد . هی می گفت پسورد اشتباهه می خواستم خودم رو بکشم . 200 بار در خواست رمز کردم اما جواب نمی داد بلاگفا . بعد یگهو ساعت 6 خود بخود درست شد . ای توی روحت بلاگفا که این همه بازی در می آوری چه مر گت شده آخه ؟؟

پ.ن:رویاهایم را دوست دارم

چون تنها جایی‌ست که

همه چیز روبراه است...

چرا بلاگفا مسخره اش رو در آورده ؟

سلام

اونقدر این روزها می نویسم که همه پست هایم رو توی خیالم ثبت می کنم .هر روز یک ماجرایی داریم . امروز هم گزارش نوشتم . هم خبر رد کردم و هم درباره یک اتفاق جدید کلی درگیری کشیدم . لابه لای برو بیا برای نوشتن گزارش و رد کردن خبرها و. بالا و پایین بردن عکس ها و اهم و مهم کردن خبرها از درباغ برایم یک گل جدید رسید که اون هم قوز بالا قوز بود . هر چی بود تمام شد و رفت پی کارش . اما خدایی امروز خیلی خسته شدم . خیلی زیاد . جالب انگیز ناک ماجرا اینه که در حال خستگی از رو که نمی روم حتما باید بنویسم بعد بروم .

آدم ها اشتباه می کنن . گاهی وقت ها اشتباهاتشون غیر قابل بخشش و چشم پوشیه . الان من مرتکب یک اشتباهی شدم که موندم تویش . نه راه پس دارم نه راه پیش . هوا هم گرمه هی می خواهم به اشتباهی که انجام دادم فکر نکنم چون کلافه ام می کنه اما نمیشه هی سر خودم را با کار و گزارش و خبر و خبر خوندن گرم می کنم اما فایده ای نداره . باز هم همون فکرها همون سرزنش کردن های معمول می یاد سراغم و دست از سرم بر نمی داره اشتباه کردم . معذرت خواهی هم فایده ای نداره . جبران کردن هم نداره . باید همه عواقبش رو قبول کنم . خدا رو شکر اشتباهم فقط به خودم ضرر می زنه و به دیگران کاری نداره اما علاوه بر ضرر روح و روانم رو هم داره سمباده میکشه .

یک چیزهایی رو فکر می کنی حقه خوده خودت بعد به مرور زمان متوجه میشوی نه تنها حقت نیست بلکه  اصلا به تو ربطی نداره و بیخودی برای خودت خیالات بافتی خودت رو مالک دونستی فکر و خیالت رو هی گسترش دادی هی بزرگ تر فکر کردی هی هی هی ساختی و پرداختی اما همه اش سراب بوده همه اش رو اشتباهی بافتی و چقدر بده این حس و حال .

دارم پرت و پلا می نویسم خودم هم می دونم اما لازمه  دونه به دونه پرنده هایی که توی کله ام این طرف و اون طرف می روند را بگیرم توی دستم از هرکدام قد یک جمله یک پاراگراف بنویسم تا بلکه از این همه های و هویی که توی سرم برپاست کم شود . تا بلکه همه چیز مرتب بشه .

اندر احوالات بلاگفا اینکه توی روحش  و خیلی بیشعوره  باید از اینجا از این همه بد عهدی و خلف وعده کوچ کنم و بروم . خسته شدم والا . اینستاگرام رو هم دوست دارم باحاله . اما پست نوشتن نداره . عکس نوشته است بیشتر حالا دارم یک فکر هایی می کنم . کی باشه که همه اون فکرها رو عملی کنم خدا داند .

مخاطب نوشت : دوست عزیز نوشین بهترینم . من نه ازت آدرس دارم نه نشانی ایمیلت رو دارم. جواب سوالت خیلی مفصله . فقط می تونم آدرس هایی رو که دارم در اختیارت قرار بدهم .اگر به اون شماره ها زنگ بزنی خیلی خوب راهنماییت می کنن انشالله که با خوبی و خوشی از پایان نامه ات دفاع کنی . یک آدرس ایمیل خالی دارم اما عدد و قمیه متوجهنشدم برای تو هست یا نیست . برام آدرس بگذار تا همه اون شماره ها رو برایت بفرستم .

پ.ن: می شود در همین لحظه

از راه برسی و

جوری مرا در آغوش بگیری

که حتی عقربه ها هم

جرات نکنند

از این لحظه عبور کنند!؟

و من به اندازه ی تمام روزهای

کم بودنت تو را ببویم و

در این زمانِ متوقف

سال ها در آغوشت زندگی کنم

بی ترس فردا ها ... ؟

واقعا این پست عنوان ندارد .

سلام

بعد از سه روز تعطیلی و خوابیدن اومدن سر کار یک جور فاجعه دردناک محسوب میشود . من امروز به این  فاجعه دردناک مبتلا بودم . تازه خبر یک هم نداشتم و همین میلم رو برای آمدن سر کار به صفر تقلیل می داد . هیچ خبری نیست . فقط ماجرای تیر اندازی و قتل توی یاسوج که خب به خاطر تعطیلی ها کسی اصلا بهش نپرداخته و در حدو اندازه همان 600 کلمه اولیه مونده . بقیه خبرها هم همه یک خطی  کوتاه کوتاه  بدون جزییات . روزنامه ها که تعطیل باشند بچه های خبر گزاری هم کار نمی کنند . کلا امروز روز خبری نبود .

الان همهدربارهنتیجه مذاکرات نظر می دهند . نه که خیلی خوش اخلاقم نظرات چرت رو هم که می شنوم با تحلیل های آب دوغ خیاری و به درد نخور دوست دارم بزنم توی دهنه اون هایی که حرف مفت  می زنند . گروه تشکیل داده ایم برای هماهنگ کردن  سوژه ها بعد مسئول یک اداره در پیت پست می گذاره درباره وطن فروشی ظریف آخه من به این آدم چی بگم .یک کلمه انگلیسی بلد نیست . اون بخخوره توی سرش نمی دونه سیاست رو با سین می نویسند یا با صاد اونهم به جهنم و درک از دیپلماسی  و روابط بین کشورها هم هیچی نمی دونه اون هم بی خیال . همه که نباید همه چیز رو بدونند . بعد چهار تا پست .وایبری و تلگرامی می خونه اسم خودش رو می گذاره تحلیلگر بعد برای من پیش بینی می کنه  دقیقه ای یک بار هم درباره وطن فروشی پست می گذاره . از گروه خارج شدم حال و حوصله اعصاب خوردی ندارم . اصلا گیرم که توافق نشه هی بگی من می دونستم و من می دونستم . یعنی خیلی شاخی با رهبر شب ها چت می کنی ؟از این بد بخت تر بشویم خوشحال تر میشوی . ببند دهنت رو حرف زدن بلد نیستی حرف نزدن که کار سختی نیست . والا به خدا .

به قول امید عجب روز عبثناکی بود امروز خدا رو شکر که تموم شد . با خفت صفحه بستم . بدون خبر یا آب بندی و بزرگ نمایی عکس ها همیشه هم که قرار نیست همه خبرها خوب باشه بگذار ما هم یک روز بنویسیم هیچ خبری نبود . دزدها سر کار نرفتند و تیغ هیچ قاتلی نبرید . هه راننده ها اعصاب داشتند و کسی تند نراند که با دیگری بر خورد کند . بگذار یک روز هم همه خبرهای حوادث خبرهای چرت قالپاق دزدی و دعواهای زن و شوهر با پایان خوش باشد . به ما چه باز هم آنفولانزای مرغی آمده . و در شهرهای اطراف فرت و فرت آدم با حال بد می روند بیمارستان اما اصل بر این است که درباره خبرهای وحشتنالک چیزی ننویسیم که  امنیت ملی زیر سوال می رود و این صحبت ها .

پ.ن:

ﺷﺎﺯﺩﻩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﺑﯿﺎﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻧﺸﻪ ﭼﯿﻪ؟

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:

ﺑﺮﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﻪ...!

"آنتوان دوسنت اگزوپری"

شب قدر در زندان زنان شهرری

سلام

سعیده رو دوست دارم . بین خبرنگارهایی که می شناسم نه اهل ادعاست نه اهل پز دادن کارش هم خیلی خوبه خدایی . توی اینستاگرامش نوشته بود یک جای متفاوت . می دونستم که شب قدر کافه نمی رود .مطمین بودم که یک جایی پیدا کرده از اون جاهایی که حال آدم رو خوب می کنه .قرار ومدار هامون اس ام اسی شد . و بعد هم یک شب قدر متفاوت نصیبمون شد .اونقدر متفاوت که تا رسیدم خونه دارم درباره اش می نویسم .

 شب قدر زندان زنان انتهای جاده گل تپه ورامین توی شهرری . هیچ آژانسی اون موقع شب زندان زنان ورامین نمی برد . از همان آژانسی که همیشه ماشین می گیرم و دوست باباست ماشین می خواهم می گوید :کجا می گم ساعت ده باید جلو در زندان زنان باشم می گوید تماس میگیرم اما خبری نمیشود خود مسئول آژانس زنگ میزنه و می گوید خدایی هیچ کدام از بچه ها جرات ندارند این وقت شب آنجا بروند شرمنده .و اینطوری میشه که زحمت رفت و آمدم می افته روی دوش آقای برادر.

مسئول روابط عمومی زندان ها گفته بود ساعت ده نهایت اونجا باشیم جلوی در نگهبانی بعدهم یک شماره ایرانسل بهمون داد تا اگر راهمان ندادند هماهنگ کنیم . جاده تاریک تاریک بود . تا رسیدن به در ندامتگاه شهرری به فاصله های منظم تیر چراغ برق بود اما از اون چراغ هایی که تا یک متری شان را هم به زور روشن می کنند . توی آن بیابون برهوت و بدون درخت  تیرهای چراغ برق  با آن نور زرد رنگشون بیشتر ترسناک بودند تا امید بخش . داشتم به برادرم که زحمت کشیده بود ما را تا در زندان ببره نگاه می کردم تا قبل از اینکه سعیده سوار بشه غرغرهای  لازم رو شنیده بودم که این چه شغلیه که تو داری ؟آخه الان می روند زندان ؟آخه دختر رو چه به این کارها؟و...

از درهای آهنی بزرگ و ریلی حالم بد میشه . بار اولم نبود که می رفتم زندان . می دانستم که دم در ورودی همه وسایلمون رو می گیرند . آقای هماهنگ کننده گفت بود فقط حق داریم داخل نماز خانه زندان با خانم ها حرف بزنیم و از نحوه احیا گرفتنشون گزارش تهیه کنیم بعد هم تاکید کرد به هیچ عنوان حق ورود به بندها را ندارید . بعدتر بدون خداحافظی  تماس را قطع کرد . کیف و گوشی هامون را تحویل دادیم . حجاب اسلامی را رعایت کردیم . توی دلم آیت الکرسی خوندم و با آزادی خدا حافظی کردم و وارد محوطه روشن ندامتگاه شدیم . سربازهایی که روی دیوار نگهبانی می دادند همه آماده باش و مسلح ایستاده بودند . قلبم توی دهنم بود . همیشه می ترسم از زندان . از اداره آگاهی هم می ترسم .ترسم از اینه که نکنه خدایی نکرده یک وقت به جای خبرنگار همیشه طلبکار به  عنوام متهم از این درهای بزرگ و آهنی بیایم داخل . آن وقت همه برخوردها همه حرف ها و رفتار کردن ها 180 درجه متفاوت میشود . از یک راهروی طولانی رد شدیم . داخل دفتر منتظر ماندیم تا باز هم هاهنگ شود . چند بار نور افکن های داخل حباط را خاموش و روشن کردند. انگار که اسم رمز باشد . خانم مهربانی که چادر کشدار مشکی پوشیده بود به اسم کوچک صدایمان کرد . گلویم خشک شده بود . سعبده زورکی می خندید اما من به این فکر می کردم که چرا این اتاق بزرگ همه وسایلش یک گوشه جمع شده میز و صندلی ها را  چفت بهم گذاشته اند آن  وقت اتاق پر از خالی به نظر می رسد.داخل دفترسرد بود شاید هم چون من ترسیده بودم باز هم فشارم افتاده بود و سردم بود . اونقدر که بدون کیف دست به سینه ایستاده بودم .

خانم ریس گفتند :انشالله که توجیه شده اید . یک ساعتی که اینجا مهمان هستید قوانین ما را رعایت کنید خانم ها همه مجرم هستند از مواد مخدری داریم تا قاتل فقط داخل دارالقران باشید موردی بود به همکارها بگویید یکهو دو تا خانم وارد اتاق شدند . قد بلند و ورزیده اماخندان با هم تا انتهای راهرو رفتیم . از جلوی سوپر مارکت رد شدیم نوشته بود ساندویچ سرد  موجود است داخل یخچال هم آب میوه های پاکتی بود . و تبلیغ بستنی.راهرو یک شیب ملایم به سمت پایین داشت . یک جور سرازیری می دانستم که زندان ها را در یک محدوده یو شکل و دره مانند می سازند با پاهای خودمان داشتیم به عمق کره زمین می رفتیم انگار . 

 داخل راهرویک بوی خاصی می داد . تلفیقی از یک بوی شیرین و کمی بوی تاید و صابون . به نظرم خیلی راه رفتیم اون هم در عمق کویر تا به دارالقران رسیدیم تی وی داشت مراسم احیای مصلی را نشان می داد . خانم های مجرم جا به جا داخل دارالقران نشسته بودند تعدادشان زیاد نبود . خانم مامور گفت بنویسید که اینجا هیچ چیزی اجبازی نیست اعلام کردیم مراسم هست هر کسی دوست داشته باشه شرکت می کند هر کسی هم که نخواهد هر کاری دوست داشته باشد انجام می دهد . انتها راهرویی که فکر می کردم ته ندارد باز هم از آن درهای ریلی و آهنی بود با این فرق که اینجا درها ورق نبودند . میله های کرم رنگی بودند که با فاصله و منظم پشت سر هم ردیف شده بودند .یکی از مامورها به خانمی که چادر گلدار آبی رنگ پوشیده بود یک چیزی گفت خانم چادر گلگلی موهایش را زیر چادر مرتب کرد و به من و سعیده نگاه کرد بعد هم به طرفمان آند اسمش سپیده بود . دستش را جلو آورد و دست دادیم . گفت با خانم ها صحبت می کنید سعیده گفت بله اگر بشود و من یکهو از دهانم نه بیرون آمد .

مریم خانم به دیوار تکیه داده بود زیر پنجره ای که پرده های سبز مغز پسته ای داشت از یک پارچه نچندان مرغوب کتاب دعا را روی سرش گذاشته بود و با دهان باز خوابش برده بود . روی دست هایش رد چاقو مانده بود وگوشت اضافه  گفتند مادر شوهر و شوهرش را با هم کشته است چند بار هم در زندان اقدام به خودکشی کرده است . رد روی دست هایش هم اثرات همان خودکشی های نافرجام است .

خانم ها توی حال وهوای خودشان هستند دارالقرآن به شدت تمیز است همه چیز برق می زند . با اینکه  ندامتگاه توی دل کویر و بیابون های ورامین قرار دارد و بیابون هم گرد و خاک دارد اما همه چیز تمیز و مرتب است . خانم هایی که جلوی تی وی نشسته  اند بچه دارند . کسی پایه حرف زدن و در دل کردن نیست  سپیده همان خانم چادر گلگلی که حالا فهمیدیم نمایند زندانی هاست می گوید مجرم حامله هم داریم حامله ها و بچه شیر خوار دارها توی یک بند هستند .قاتل و دزد و مواد فروش همه در هم بچه تا دوسال پیش مامانش می ماند بعد هم اگر کسی رو داشته باشند که برای نگهداری به آنها سپرده میشود اگر هم نه که تحویل بهزیستی میشود .

سپیده مرتب و تند تند حرف می زند . سردمه به سعیده میگویم چرا اینجا این همه سرده!بیرون خیلی گرم بود . یکی از خانم های مجرم با اخم نگاهم می کند ومی گوید :کجا سرده ؟فشارت افتاده رنگت مثل گچ شده شبیه اعدامی های شب آخر بعد هم رو به سپیده می گه خانم مهندس یک آبقند بده این دختره تا ولو نشده .یک شکلات بهم می دهند با یک لیوان آب بسیار یخ . حالم خوب است .

سپیده رو با مواد گرفته اند . با تریاک برایش 12 سال حبس بریده اند .  لیسانس مدیریت بازرگانی دارد . می گوید بیرن که بودم هم ماشین داشتم هم گوشی وایبر دار می گویم وایبر دیگه به درد نمی خورد همه کوچ کرده اند به تلگرا م سرش را پایین می ندازد و دیگر حرفی  می زند .

 مداح  تی وی  با سوز می گوید الهی العفو ده مرتبه خدا را قسم می دهیم . حالا خانم های داخل دارالقرآن روبه قبله ایستاده اند و گریه می کنند . کارمان تمام شده . همه اون دالان ها و راهروهای عمیق رو بر می گردیم بالا درها جلوی پایمان باز میشوند .باز داخل دفتر منتظر می مانیم . تا خانم مهربان بیاید نفری یک مهر و تسبیح به من و سعیده هدیه می دهد و به خاطر رعایت قوانین از ما تشکر می کند .

 پایم را که از در آخر بزرگ و کرم رنگ ندامتگاه بیرون می گذارم حالم خوب میشود . سر ما را همان جا پشت در های بزرگ و آهنی و ریلی جا می گذارم .اینجا اخر دنیاست . در تمام طول مسیر تا رسیدن به خانه به این فکر می کردم که زندان آخر دنیاست. الهی که همه  زندانی هارا خدا آزاد کند . الهی آمین

پ.ن: ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ

ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺎﻫﯽ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﮐﻪ

ﺍﺯ ﺷﺎﺩﯼ

ﺩﺭ ﺗﻨﮓ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯽ ﮔﻨﺠﺪ

ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ،

ﻭ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﻏﺮﻕ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !

"ﻣﻬﺪﯼ ﺻﺎﺩﻗﯽ"

این شب ها +خوشی های مستدام

سلام

اونقدر غر زدیم و شاهد مثال آوردیم که بالاخره روزنامه چهار شنبه تعطیل شد . با اینکه نتیجه مذاکرات ممکنه مثبت باشه و خبر ها می ترکونه و اینها اما بالاخره مدیر مسئول روزنامه راضی شد که چهار شنبه بی خیال کار و مورد مهم آگاهی های بازرگانی بشود و روزنامه تعطیل باشه . فردا تا ظهر می روم خبرگزاری و بعدهم تعطیلم تا ظهر جمعه .  تازه خودم برای پنج شنبه مرخصی رد کردم و لازم نیست پنج شنبه بروم خبرگزاری و کلا هووووورا . می روم که داشتم باشم یک تعطیلات خوب و دوست داشتنی رو با دوتا کتاب که مدت هاست می خواهم بخونمشون اما وقت نمیشه مترجم یکی از کتاب ها هی هر روز درباره کتابش ازم سوال می پرسه و من رویم نمیشه بگم که نخوندمش هی هم درباره همان 40 صفحه  ای که خواندم حرف می زنم . الان دقیقا پز دادم که همه بدونید دوست و همکارم مترجمه و کتابش به چاپ سوم رسیده اون هم در یک مدت زمانی بسیار کوتاه . حالا اسم کتاب رو حتمال می گذارم الان هر چی فکر می کنم . جمله ها رو کش می دهم یادم نمی یاد که اسم کتابش چی بود . در عنفوان جوانی دچار آلزایمر شدم وای خدای من .

شنیدین که می گویند خوشی هاتون مستدام الان حکایت منه . چرا چون . همین که سر دبیر محترم اعلام کردند که چهار شنبه تعطیله و دبیر خبرگزاری گفت که با مرخصی من بدون اما و اگر موافقت شده و اینها . خواهری هم زنگ زد که آزی کجایی و من گفتم روزنامه چطور ؟گفت :منم تهرانم عصر بریم خرید و من که زبونم از این همه خوشحالی بند اومده بود . و داشتم بال در می آوردم خدا رو هزار بار شکر کردم که این همه ماه و مهربونه . چقدر به بودن سمانه به راه رفتن با اون و حرف زدن باهاش اون هم نه تلفنی و چتی بلکه فیس تو فیس احتیاج داشتم . مرررسی خدا که درست در لحظه هایی که حس می کنم دیگه هیچ راهی نیست و رسیدم ته خط یک اتفاق خوب جلوی پایم می گذاری و سورپرایزم می کنی . الان هم دارم یک خط خبر می نویسم و عکس انتخاب می کنم و وبلاگ می نویسم چون با خواهری توی ایستگاه مترو قرار گذاشتم .

دستم رو از داخل جیب مانتوام بیرون آوردم بعد هم طبق عادت همیشگی موهام رو مرتب کردم و مقنعه ام را جلوتر کشیدم . آفتاب خیلی داغ بود . هوا هم دم داشت . انگار که شرجی باشه . نفس کشیدن خیلی سخت بود . چراغ راهنمایی سر میرداماد از ولی عصر هنگ کرده بود برای همین  دوتا مامور راهنمایی و رانندگی ایستاده بودن وسط چهار راه و یکیشون به راننده های اتوبوس بی آر تی غر می زد اون یکی هم  به راننده های ماشین های سواری گفتم با اتوبوس بریم کولر داره نمی تونم گرما رو تحمل کنم . دیگه حرف نزد . به خیالم از گرما کلافه شده که یکهو سکوت کرده . راننده جلوی پایمان ایستاد . و هر دوتامون سوار شدیم . اتوبوس خلوت بود . گفتم بلوار میر داماد رو دوست دارم . بعد هم ادامه دادم  با مریم همیشه می ریم یک کافه توی اسکان که اگر مریم نباشه من عمرن نمی تونم کافه را پیدا کنم . داشت به بیرون نگاه می کرد انگار نه انگار که دارم برایش تعریف می کنم .دست کم می توانست اسم کافه رو. بپرسه یا مثلا مثل همیشه بگوید اااااا جدا . چه جاهایی منی روید . اما هیچی نگفت . با گوشیش هم بازی نکرد منم  دیگه حرفی نزدم. گوشی ام را از جیبم بیرون آوردم و اس ام اس های خبرگزاری رو چک کردم . سر تخت طاووس باید پیاده میشدم . لازم نبود بروم خبرگزاری  گفتم من ایستگاه بعد پیاده میشوم .خسته نباشی . مثل خنگ ها به من نگاه می کرد .گفتم خسته نباشی .باز هم بی روح نگاهم کرد و این بار گفت :موضوع جدیه ؟؟گفتم چه موضوعی ؟گفت :هیچی برو الان روزنامه تون ته میگیره . از ماشین پیاده شدم و رفتم اون دست خیابون اتوبوس از جلویم رد شد . هنوز داشت به افق نگاه می کرد . منظورش رو نفهمیدم .مهم هم نبود به اولین ماشینی که رد شد گفتم مستقیم و سوار شدم . توی تاکسی که نشستم افتاب  همچنان عمود می تابید . موهام رو مرتب کردم و این بار به جای اینکه موهام رو زیر مقنعه ام پنهان کنم . یک وری موهام رو بیرون گذاشتم . زیر نور آفتاب داغ تیرماه نگین های انگشتر م برق می زدند. تازه اونجا بود که فهمیدم انگشتر توی دستم رو دیده .و لال مونی گرفته .

پ.ن:تمام اسم ها چیزی از نام تو را دارند

یک الف

یک یاء

مکث نرمی میان برجستگی دو هجا

گاهی حتی مثل نام تو

طنین ناقوس های عید پاک را دارند

با این همه هیچ کس نیست

که صدایش کنی

و طعم دهانت عوض شود...

"بهار منصوری"