ماجرای هستی و همکار موج سوار

سلام

باورم اینه که هر کسی هر کاری بر عهده اش گذاشته میشود باید به نحو احسن انجام بده . حالا این نحو احسن ماجرا یعنی خوب تحویل دادن کاری که بر عهده مون گذاشته شده . فرقی نمی کنه کارمون دویتی یا توی بخش خصوصی داریم فعالیت می کنیم مهم اینه که کلی فکر کنیم و خروجی کار برامون مهم باشه . من اصلا این جمله معروف را قبول ندارم که می گویند :ایرانی جماعت توی کارهای گروهی ضعیفه بعد هم زود عملکرد تیم های ورزشی را مثال می زنند و نتایج ضعیف تیم ملی در برابر کارنامه درخشان کشتی گیرها و وزنه بردارها ویا شاید هم تنیس بازها . به قول فرهنگستان زبان و ادب فارسی نقص ایرانی جماعت درانجام کارهای گروهی یک غلط مصطلح بیش نیست . اصلا یک توطئه بزرگ است و مطمئنم که کار کار انگلیس هاست .

یک گزارش داشتیم درباره دختربچه ۸ ساله با ماماتش به صورت غیر قانونی رفته بود مالزی .قصدشون این بوده که از مالزی بروند استرالیا و اونجا پناهنده بشوند . بعد کشتیشون در امواج اقیانوس گرفتار میشه عده ای از مسافرها غرق میشوند و می میرند .مامان دختر کوچولو هم توی اون هاگیر واگیر غرق شدن به دلیل اینکه مامانش قند داشته حالش بد میشه بعد هم توی بیمارستان فوت می کنه . اینطوری که ما توی گزرشمون پیگیری کرده بودیم . فاطمه هملان خانمی که مرده خبرنگار بوده توی یزد بعد از همسرش طلاق گرفته بوده و بدون اجازه همسرش دخترشون رو به مالزی برذده بود . حالا جنازه فاطمه رو فرستادند ایران دفن هم شده اما دختر بچه ۸ ساله اش مونده همون جا توی کمپ موقت .پیش یک خانواده مهاجر دیگر که ما نفهمیدیم اون مهاجچرها ایرانی اند یا غیر ایرانی . دو ماه از داستان مرگ مامان هستی و دفنش توی ایران می گذره اون خانواده ای هم که هستی پیششون بوده اعلام کرده اند که دیگه نمی تونن از هستی نگهداری کنن تکلیف این بچه رو روشن کنید بعد این وسط هیشکی قبول نمی کنه که سر نوشت اون بچه چی میشه . مادر بزرگ مادریش که یک خانم علیل از پا افتاده است . از اون طرف هم انگار باباش معتاده و فقط رفته از مادر هستی که الان در قید حیات نیست شکایت کرده و چون پول نداره منتظره فرشته ها بچه رو بردارند بیاورند بگذارند توی دامنش بعد این بشر یک قدم برنداره .باز هم صد رحمت به شبکه های اجتماعی و خیرین که برای تعیین تکلیف هستی آستین بالا زده اند . خلاصه گزارش ما چاپ شد دو روز بعد از پلیس اینترپل تماس گرفتند که مشخصات پدر و خانواده این هستی خانم رو بدید ما شاید بتوانیم برش گردنیم . این باز خورد خهیلی خوبه اون هم در عالم مطبوعات اما الان موضوع اینه که کار نوشتن این گزارش یک کار جمعی بوده یکیس سوژه داده یکی شماره داشته یکی زنگ زده بخه ژسر عکمویش که اون ور آب ها بوده و درباره زندگی مهاجرخها و نوع قایق هات و وضع درمانی آنها سوال پرسیده یکی هم دنبال عکس بوده و خلاصه یک گزارش خوب نوشته شده که به احترام جمع به جای اسم نوشته اند گروه ویژه حالا یکی از بچه ها توی صفحه شخصی اش نوشته که گزارش رو خودش نوشته و خیلی زحمت کشیده حالا بچه های ما شاکی شده اند که این چه کاریه و این آقا هیچ کاری نکرده و همه چی رو به اسم خودش تموم کرده .

دعوای درون سرویس ما سر جای خودش اما من خیلی خوشحالم که دولت برای برگردوندن هستی وارد ماجرا شده و اون دختر کوچولو قراره که برگرده . خدا رو شکر .حالا اگر بچه های ما افتاده اند بخه جون هم از دست هم دلخور هستند اون آقاهه خیلی موج سوار بوده که همه چی رو به اسم خدش تموم کرده عیبی نداره مهم اینه که بالاخره هستی تعیین تکلیف میشه و برش میب گردونن ایران . توی این مدت هم قراره توی سفارت ایران توی مالزی ازش نگهداری کنند . طفلی هنوز هم منتظره که مامانش برگرده می گه که مامانش بر می گرده خیلی زود . اما خدایی ماچقدر مرده پرست هستیم . جسد مرده رو برگردوندند دفنش هم کرده اند اما بچه بیچاره مونده اون طرف حتالا این هیچی بابای هستی رو بگو که بی خیال وضعیت بچه هاش شده رفته از مرده شکایت کرده . اصولا همینه دیگه همه اش دنبال قاتل بروسلی می گردیم . همیشه صورذت مساله رو پاک می کنیم و می چسبیم به حاشیه.خیلی خوشحالم که هستی داره برمی گرده .

پ.ن:

سر بگذاربردردبازوان من

دست نگاهم را بگیر

مرا دچار حادثه ای کن که با عشق نسبت دارد

من عجیب از روزگار رنجیده ام ..

" نیکی‌ فیروزکوهی "

بالاخره موفق شدم بنویسم

سلام

از اول صبح که سیستمم رو آتیش می کنم صفجه اینجا بازه تا بنویسم . بنویسم که هنوز اینترنتمون دوزاریه باید برامون شبکه تعریف کنند و هنوز همه چیز روی هواست با این حال توی یک هفته گذشته یک عالمه کار مثبت انجام دادیم . بنویسم که هنوز توی کف مانتوی طوسی مونده ام و این دورو بر تا دلتون بخواهد مغازه مردونه فروشیه بنویسم که ...بنویسم که ... اما هی وقت نمیشه . هی باید بروم جلسه بروم توی شورای مشارکت و تامین برنامه حاضر بشوم . هر روز از روابط عمومی های استان ها گزارش کار بخواهم و برنامه های جاری رو دنبال کنم . تازگی ها تا چشم به هم می زنم ساعت میشه 2 بعد من باید سر تیترهای جلسه ساعت 4 رو آماده کنم حواسم موازی به چند تا کار باشه برای هزارمین بار به دکتر زنگ بزنم و بگم من نمی تونم توی جلسه باشم باید بروم اون طرف و دکتر با اینکه نمی بینمش عینکش رو از روی چشم هایش برداره دسته اش رو گاز بزنه و بگه فقط تا آخر ماه اجازه داری جلسه های ساعت ۴ رو بپیچونه و من بدون اینکه قولی بدهم بگوم باشه رئیس یکی از بچه ها رو می فرستم موردی بود تماس بگیرید بعد اونقدر عجله داشته باشم که گوشیم رو روی میز جا بگذارم توی دلم خدا خدا کنم که ای کاش راننده آژانسه مسیرهای در رو را خوب بلد باشه و کمتر حرف بزنه .

قرار گذاشته بودم با خودم که اینجا همه چیزها رو بنویسم .بنویسم که یک هفته گذشته چقدر برایم سخت بود . بیام اینجا غر بزنم ناله کنم . راستش رو بنویسم که چند بار خون دماغ شدم و به روی خودم نیاوردم چقدر به خودم خندیدم که تا هوا سرد میشه آبریزش بینی پیدا می کنم و دکترم میگه به خاطر اینکه رگ دماغت رو سوزوندی بینیت حساس تر شده . اما خب اولویت نوشتن برای خودم شده اولویت صدم شاید هم صد و بیستم . آخر وقت که همه پنجره ها رو تند تند می بندم و هی ساعت رو نگاه می کنم باز هم بلاگفا آخرین پنجره ایه که بسته میشه و من خودم رو سرزنش می کنم که امروز هم ننوشتم .

آها راستی بدون برنامه قبلی موهایم رو رنگ کردم یک قهوه ای عروسکی که یک برق خاص داره خانم آرایشگر گفت که موهایم رو باید ویتامینه هم بکنم .بعد هی دست کشید توی موهایم و گفت چقدر صافن این موهایت . چقدر مرتبند ومن هی قند توی دلم آب شد و اصلا هم به روی خودم نیاوردم که موهایم هفت روز هفته هشت روزش رو با شونه قهرند.

دلم باروون می خواهد اینهمه سرما رو دوست ندارم .سرمای خشک استخوان سوز. هوا که سرد میشه همه اش به یاد اون کارتون خواب ها می افتم که ازشون گزارش گرفتم . خودشون امید نداشتند امسال زمستون رو زنده پشت سر بگذارند .

پ.ن:نمی دانم

دلتنگی ام

برای چیست؟

و دست‌هایم چشم انتظار کیست؟

در من

کودکی دبستانی

تکیه داده است به دیوار

و مدام

به آمد و شد مردم نگاه می‌‌کند…

سهم من توی این شلوغی

سلام

بین ساعت 2 تا 5 بعدازظهر پیک کارهایی هست که باید انجام بدهم . بعد باید در آن واحد توی دو تا آدرس متفاوت هم حضور داشته باشم از همه مهمتر اینه که ساعت 4 یک جا یک جلسه است که این جلسه هر روز تکرار میشود و من فقط هفته ای یک بار می تونم توی جلسه حضور نداشته باشم البته اون هم با احتساب اینکه یک دلیل و عذر محکمه پسند برای عدم حضورم در جلسه داشته باشم در غیر این صورت توبیخ میشوم و عواقب بعدش با خودمه الان مهمترین گیر ماجرای من اینه که اولا در جلسه های ساعت 4 شرکت کنم و دوما الکی پول برای آژانس ندهم .اما هر کاری می کنم فعلا که نشده دعا کنید از این به بعد بتونم .واقعا مدیریت زمان کار بسیار بسیار سختیه که از عهده هر کسی بر نمی آید .من یکی که همچنان دارم سعی و تلاش می کنم تا بالاخره این اتفاق بیفته .

 یک عالمه نوشتنی دارم اما الان وقتش نیست .باید سر یک فرصت مناسب بشینم و همه چیز رو بنویسم یک گزارش مفصل درباره رنگ موهام . کیفی که هنوز نخریدم . وصول شدن یک چک که اصلا به نقد شدنش هیچ امیدی نداشتم و اتفاقاتی که قراره برای خودم بیفته و به رخدادش خیلی خیلی امیدوارم فعلا همین ها تا بیایم بنویسم

پ.ن: دستانِ من نمی‌توانند
نه نمی‌توانند
هرگز این سیب را
عادلانه قسمت کنند
تو
به سهم خود فکر می‌کنی
من به سهم تو

.....

گروس عبدالملکیان

و تو چه می فهمی انتظار یعنی چی ؟؟؟؟

سلام

یعالمه با آب و تاب درباره اتفاقاتی که خونه خاله فرشته و حرف هایی که بین من و امیر خان و خاله فرشته رد و بدل شده بود نوشته بودم اما یکهو پرید .دیگه حتی حسش نیست که دوباره بنویسم .حالا سر فرصت باید همه اون نوشته ها رو با همون ذوق و شوقی که داشتم بنویسم .فقط این رو بگم که امیر از میترا تا مدتها خبر داشته و حرفی نمی زده امیر یک عالمه درباره عشقشون برام حرف زد . چند بار بغض کرد چند بار به بهانه جواب دادن به گوشیش از اتاق رفت بیرون و اشک هایش رو پاک کرد  می دونم که صورتش رو توی دست هایش پنهان کرده بود و موهای جو گندمی و اش رو تکون تکون داده بود و توی دلش  میترا رو صدا کرده بود .و  خاله فرشته درباره میترایی حرف زد که بااون چیزی که توی ذهنم ازش ساخته بودم زمین تا آسمون فرق داشت . میترا یک دختر دیپلمه قدبلند و معمولی بوده که رانندگی بلد بوده و دانش سرا رفته بوده .خاله فرشته گفت :اول میترا رو دوست نداشتم اما امیر خیلی دوستش داشت . خیلی دوستش داشت . و این حرف خاله فرشته اونقدر توی گوشم زنگ زد که یادحرف های دیگران درباره امیر افتادم . که همه بهش می گفتند آدم بی تفائت و بی احساس . یخ و سنگی . چطور این آدم عبوس و یخ و سنگی این همه میترا رو دوست داشته اونقدر که مامانش بگه امیر میترا رو خیلی دوست داشت جونش بود و جون میترا .

امیر قسم خورد جون مامانش رو روح پدرش رو که از سال ۸۳ دیگه از  میترا خبر نداره گفت  قبل از اون با استفاده از نامه و چت و حتی نلفن اون هم ماهی یک بار که به خانواده شون هم گفته که از خیلی از ارتباطاتش استفاده کرده تا میترا رو از اردوگاه اشرف بیرون بیاره اما نشده . اون نخواسته .اونا نگذاشتند یا هر دلیل بی دلیل دیگه ای که برای امیر خان مجهول باقی مانده بود . حالا اگار اومده بودم سر یکی از گزارش هایم .یک طره از موهای جوگندمی امیر خان افتاده بود روی پیشانی اش و به یک تقطه نامعلون روی میز ذل زده بود و حرف می زد  گفت میترا اونجا انگار ازدواج کرده بوده .البته همیشه می گفت که مجبور شده بوده به ازدواح کردن.چشم های امیر خان پر از اشک بود که این حرف ها رو می زد . خاله فرشته آرووم نشته بود و با گل های قالی بازی می کرد .امیر گفتبرایم مهم نیست که کسی باور کنه با نه مهم اینه که من  الان واقعا نمی دونم  که سر میترا چی اومده و همچنان منتظرم حالا هر کسی هر چی می خواهد بگه اصلا برایم مهم نیست . چشم تو چشم که شدیم دو تا آزاده با شال مشکی سبز بافت توی چشم های امیر خان خیس شده بودند جمله آخرش این بود که  تو چه می فهمی انتظار یعنی چی ؟؟؟؟

پ.ن:

امان از لحظه هایی که

یادت همچون پیچک به دور آنها پیچیده

اما خودت فاصله ها دوری ...

گزارشواره

سلام

حالا که عجله دارم تند به محل کارم برسم . جلسه ها سر ساعت مقرر برگذار بشوند و حرف و حدیث نباشه یک عالمه مغازه می بینم که حراج گذاشته اند و همه کیف های داخل ویترینشون به نظر خوشگل می آید . حالا اگر پیاده بشوم عمرن بتونم چیزی بخرم ها اما خب وسوسه خرید کیف های پشت ویترین دست بردار نیست تازه امروز ظهر که رفته بودم ماموریت در مسیر برگشت به این نتیجه رسیدم که چقدر توی راه کیف فروشی هست . اصلا به طرز جالب انگیزناکی یک عالمه مغازه کیف فروشی وجود داره که من اصلا تا حالا ندیده بودمشون و تازه کشفشون کردم .

دیدین وقتی یکی حرف دل آدم رو می زنه آدم چقدر خوشش می یاد و کیف می کنه امروز یکی از دوستانم دقیقا همون چیزی رو گفت که مدت ها بود می خواستم به زبون بیاورم و درباره اش حرف بزنم. اما خب همه اش خودم رو سانسور می کردم . درست مثل الان که دوست دارم درباره خیلی چیزها بنویسم اما هی خودم رو سانسور می کنم . هی می گم نه بی خیال الان وقتش نیست و خودم رو در گیر کارهای روزانه می کنم . و توی دلم خوشم که خدا رو شکر همه چی آروومه .

خیلی وقته دیگه اس ام اس بازی نمی کنم .اصلا به وایبر و وی جت هم ربطی نداره که الان نیروی انتظامی دست گذاشته رویش و ادعا کرده که از این به بعد می خواهد بر روی وی چت و وایبر نظارت دقیق داشته باشه که من نمی دونم چطوری می خواهد این کار رو انجام بده والا به خدا از اینها هیچی بعید نیست وقتی کمبود سرویس های بهداشتی رو با خوردن قرص ضد ادرار توجیه می کنن دیگه چی آدم باید بگه ؟؟؟خوبه که ما ایرانی ها همه رو هم نجس می دونیم و فکر می کنیم که خودمون از همه تمیز تر و پاک تر هستیم اون وقت سرویس بهداشتی نداریم مسجد ها که فقط در زمان نماز قابل استفاده اند اون چند تا چشمه سرویس بهداشتی توی پارک ها هم که اداری کار می کنند و شب ها خوابگاه معتادان عزیز هستند . واقعا من موندم خوردن قرص ضد ادرار و توصیه اون به گردشگران را کدوم عقل کلی باب کرده ؟؟؟

دبیر سرویس ورزشیمون یک دختر خانم ناز و مهربونه که من تا حالا عصبانیتش رو ندیده بودم . امروز از صبح اخم هایش توی هم بود و آتقدر با شذت روی دکمه های کیبورد ضربه می زد که همه صداشون در اومده بود . بعد خودش گفت که دیروز عصر بعد از تموم شدن کارش مستقیم از روزنامه رفته بود ه میلاد خرید و گشت ارشاد به خاطر نامناسب بودن پوشش او رو گرفته و تا ساعت ۱۱ شب مجبور شده توی کلانتری گیشا بمونه .بعد هم که کارت شناسایی نشون داده و فهمیدند که روزنامه نگاره ازش تعهد کتبی گرفته اند که درباره برخورد هایی که داخل کلانتری و ون گشت ارشاد اتفاق افتاده حرفی نزد. آنقدر عصبانی بود که واقعا خشم و نفرت از چشم هایش زبانه می کشید . الان گشت ارشاد از اون بحث های جنجال برانگیزه که هیچ متولی خاصی نداره اما خب پلیس گشت ارشاد داریم که خیلی هم برخوردهاشون بیخودی و بی ادبانه است کاریش هم نمیشه کرد تازه مدیبران پاساژهای معروفی مثل نارون و مریم و میلاد و لئون و مانتون فروشی های هفت تیر و چند تا مرکز تجاری دیگه اعتراض کرده بودند که حضور گشت ارشاد جلوی در پاساژها روی فروش واحدهای تجاری تاثیر می گذاره اتفاقا ذراست هم می گفتند برای همین هم قرار شد که دیگه جلو در پاساژها نباشند و توی مراکز خرید چرخ بزنند . اما خدایی تیپ و لباس دبیر ورزشیمون خیلی مناسب و معقول بود .نمی دونم چرا گشت ارشاد گرفته بودش .

سمیرا مریض شده .نمی گم که من دوست خیلی خوبی هسیتم .نه بابا دیروز اتفاقی بهش زنگ دم و فهمیدم که از اول هفته به خاطر درد مزمن در ناحیه گردن سر کار نرفته و خونه نشین شده . آدم ها که مریض می شوند از همه توقع دارند .لوووس و خودخواه می شوند فقط فقط برایش دعا کنید که زود زود خوب بشه . خدا همه مریض ها رو شفا بده الهی آمین .

هنوز برای صبا هیچی نخریدم .از خودش پرسیدم چی می خواهی گفت تبلت منم گفتم عزیزم دلت می خواهد که بخواهد والا به خدا چه رویی دارند بچه های این دوره و زمونه امروز سر راه هرچی دیدم که خودم خوشم اومد برایش می خرم والا به خدا چه کاریه بین این همه استرس و مسئولیت کاری برای خریدن یک کادو به خودم استرس مضاعف وارد کنم والا به خدا .

فردا می روم خونه خاله فرشته تا داستان میترا و امیر رو برایم تعریف کنه شب هم که تولد صباست و احتمالا تا ۱۲ طول بکشه خرید هم باید بروم تنها روز تعطیلم در هفته هم پنجشنبه است . چند وقت پیش یکی اتز بچه ها می گفت خدا به ساعات و دقیقه های شبانه روزمون برکت بده من خنده ام گرفته بود اما حالا می فهمم چی می گه کاش روزهای تعطیل مثلا ۳۰ ساعت بود

پ.ن:

آدم‌ها،

من را به یاد تو نمی‌اندازند

این‌جا هیچ‌کس شبیه تو نیست...

من در شهر

و در بین این‌همه آدم

همیشه دل‌تنگ‌ام...

اما همین‌که دور می‌شوم

همین‌که به درختی، کوهی، چشمه‌ای برمی‌خورد

تو را می‌بینم..

تو را که دشت‌ها،

روی دست‌هایت می‌خوابند

و رودها،

ادامه‌ی رگ‌های تواند...

و آب‌

آب ِ وحشی

که من را به نوازش ِ عریانی‌اش وامی‌دارد

تصویر آینه‌ی توست...

دلم که تنگ می‌شود برایت

کنار آتش می‌نشینم،

دریا می‌کشم و

به درختان فکر می‌کنم...

از: مریم ملک دار

آررروم آروووم تموم میشم

سلام

تا آخر هفته باید همه کارهای نیمه تموم رو به سرانجام برسونم .از سنگینی بار کارهای نیمه تمام بدم می یاد . حالا می تونم افتخار کنمم به یک آرشیو خب از عکس های متهم ها به تفکیک . یک آرشیو از خبرهایی که خودم کار کردم از سال ۸۴ تا الان و یک آرشیو از پی دی اف های رو.زنامه ای.امروز تا دیر وقت توی تحریریه به سیستمم سر و سامون دادم .نامه های مجوز رو مرتب کردم . تاریخ تمدید نامه ها رو توی تقویم نوشتم و خلاص .

ممنونم که به سوالم جواب دادید خودم هم فکر می کنم برای کسی که اجاره خونه نداره ماهیانه یک تا یک و ۲۰۰ مناسبه .البته فکر کنم به کارمند ها هم همین اندازه حقوق می دهند . اون استعلامی که من از چند تا کارمند دور و برم گرفتم مبالغ بین اما کارمندها بین ۷۰۰ تا ۹۰۰ تومن متغییر بود فکر کنم برای همین هم هست که همیشه یک طرف ماجرا لنگ می زنه و کم می آورند توی زندگی درسته ؟

هنوز برای صبا کادوی تولد نخریدم . هر روز هم زنگ می زنه که برایم چی خریدی ؟کی می یای خونمون ؟تو بگو چی خریدی به بقیه بگم که همون رو برام نخرند ؟!اصلا وقت نکردم که بروم دنبال مغازه دیدن . پس لطفا راهنمایی ها و پیشنهادتون رو از یک خاله ای که تا الان هر سال کادوهای هیجان انگیز خریده دریغ نکنید . صبا کوچولوی ما ۹ ساله شدند و حسابی هم در قید و بند تیپ و قیافه و کلاس هستند . حالا قراره ۵شنبه شب مهمونی تولدشون برگزار بشه و من دو روز برای خریدچیزی که اصلا نمی دونم چی هست بیشتر وقت ندارم . پس خواهش می کنم زودتر پیشنهاد بدهید هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.

توی سه سالی که روزنامه ام رو عوض کرده بودم حتی وقت هایی که برای خودم کار می کردم صبح ها در اختیار خودم بود . می تونستم تا ۹ شاید هم ۱۰ بخوابم بعد هم با مامان صبحانه بخورم و سر وقت و خیلی جنتلمنانه بروم سر کار اما خب از شنبه باید صبح های زود بزنم بیرون ساعت کار جدید از ۸ شروع میشود . البته چیزی که توی قرار داد نوشته بود این بود که از ساعت ۷و سی شروع به کاره و از ۸ به بعد هر کسی دیرتر بیاید مشمول قانون کسر از کار میشود . دوست ندارم همه کابوس های قبلی دوباره تکرار بشوند . برای همین هم دور این بند یک خط کشیدم و به رئیس هم گفتم که این بند یک استرس عظیم داره آنها هم قبول کردند که متن نوشته شده در قرار داد خیلی طلبکارانه است . اما نمیشد که قرار داد رو تغییر داد . من هم فقط با این شرط امضایش کردم که این بند خیلی با جدیت پیگیری نشود . دست کم تا همین چند ماهی که من مهمون مجموعه شون هستم . البته بعد از اون هر کاری که دوست داشتند می توانند انجام بدهند .

اتفاق ها تند تند بدون اونکه من واقعا ذدر رخ دادنشون دخیل باشم می افتند . درست مثل خرمالو های رسیده حیاط خانه ای که هر روز ار کنارش رد میشوم و حالا دیگه مطمئنم که خونه سالهاست که خالی از سکنه است .دلم این بار اصلا شور نمی زنه می دونم که خدا هوایم رو داره خدایا مرسی مرسی مرسی مرسی

پ.ن:

هی خانم!

که خیره نگاه می‌کنی

لباسم شبیه او بود یا قد و قواره‌ام؟

شرم نکن ! من درد تو را می‌فهمم

من هم به یاد او

به ابرها و آدم‌ها

حتی به دیوار

خیره شده‌ام

هر چه دلت می‌خواهد نگاه کن...

تولدت مبارک کوچولو

سلام

همسایه بودن با سرویس سلامت خیلی خوبه مخصوصا اینکه دبیر سرویس خانم دکتری باشند که با جدیت پیگیر بحث تغذیه سالم است . بعد به بچه هاشون گفته هر روز یک نفر میوه های اردور شده بیاورد و عصرها بساط دم نوش های گیاهی به پا باشه کلا خیلی باحاله .بچه های سرویس ورزشی هم این روزها سرشون حسابی شلوغه پیش بینی برای گروه های قرعه کشی جام جهانی فوتبال انجام شده و بحث های داغ پیش بینی و شرط بندی و مسابقه در مسابقه داغ داغ است .خلاصه اوضاع و احوالی در تحریریه برپاست که بیا و ببین .

این روزها با ولع همه اتفاق های تحریریه رو دنبال می کنم . دوست دارم همه حرف ها و برخوردها رو ثبت کنم توی حافظه ام . می دونم که دلم برای این فضا برای این بچه ها برای این خانه قدیمی و قشنگ برای پروسه خبرگذاشتن و صفحه بندی کردن تنگ میشه خیلی زود . اما خب مجبورم که کارم رو تغییر بدهم . تا مدتی از محیط تحریریه و دنیای خبر دور هستم . یادتون هست گفته بودم داره اتفاق هایی می افته گفته بودم که منتظرم؟حالا کم کم یواش یواش اون انتظارها داره به ثمر مینشینه .

امشب تولد صبا کوچولوئه .اون سال که به دنیا اومد سه روز و سه شب بارون بارید برای بار دوم خاله شده بودم و خیلی خوشحال بودم الان ماشالله هزار الله اکبر برای خودش خانمی شده . صبا نمی دونه من وبلاگ دارم . نمی دونه تولدش رو با دوستان وبلاگی ام به اشتراک گذاشته ام . اما می دونه که دوستش دارم . اندازه زمین تا آسمون . می دونه که جونم به جون این ۴ تا وروجک بسته است و از هر فرصتی استفاده می کنه و می پرسه من رو بیشتر دوست داری یا امید رو ؟یا علی ؟یا مینا . ومن هیچ وقت نتونستم به این سوال جواب بدهم .

یک سوال یک هفته است که فکرم رو مشغول کرده .به نظرتون چقدر در آمد برای یک آدم بسه برای یک کارمند منظورمه به اعداد و ارقام نجومی کاری ندارم . یک حد وسط منظورمه برای یک زندگی عادی بدون چشم و هم چشمی و ریخت و پاش های آنچنانی . معمولی معمولی نه از اینها که می گویند با سیلی صورتمون رو سرخ نگه می داریم .

پ.ن:

گریه
آخرین چیزی‌ست که باقی می‌ماند
و بغض
یکی مانده به آخری‌ست
و امید
پیش از بغض
می‌ترکد
من این مرحله‌ها را
مثل مسیر خانه تا دانشگاه
مثل مسیر حول‌حالنا تا یلدا
کوچه به کوچه از برم
این کوچه‌ها
هر شب
پر از بادکنک‌هایی‌ست
که یکی‌یکی می‌ترکند
اول امید
بعد بغض
و گریه آخرین چیزی‌ست که ...

من خوشحالم تو هیچی نمی دونی آی لاو یو پی ام سی :دی

سلام

بالاخره دفترچه ام رو گرفتم.امروز برای آخرین بار رفتم اداره بیمه و یک راست رفتم پیش خانم اژدها و شماره فیش بانکی ام رو ثبت کرد .اصلا هم عربده نکشید دوست داشتم باز هم داد بزنه تا رشد زبون کوچیکه رو اندازه بگیرم که خب داد نزد و فیش رو ثبت کرد و من رو پاس داد به واحد صدور دفترچه اونجا هم یک سالن بزرگ بود که تی وی هم داشت با صدای خیلی بلند که قشنگ هیاهوی ارباب رجوع ها و.صدای دستگاه پرینتر و زنگ موبایل و زنگ تلفن را کاور می کرد . داشت مرد عنکبوتی نشون می داد همه مراجعه کننده ها هم با دقت نشسته بودند به نگاه کردن . مدارکم رو تحویل دادم و فرمودن بشینید فیلم ببینید تا صداتون کنیم .هر چی نگاه کردم یک سوژه پیدا کنم هیچی نبود همه داشتند کارشون رو انجام می دادند فقط صدای تی وی خیلی بلند بود که یکی از خانم ها تذکر داد صدایش رو کم کردند . بعد هم دفترچه ام رو گرفتم و خوشحال و خندان رفتم سر کار . دست خودم درد نکنه که بالاخره بعد از مشقت های بیشمار دفترچه المثنی گرفتم . بزن اون دست قشتگه رو

همه چیز مرتب بودها امروز می خواستم زود بروم خونه با این بوت های پاشنه بلند و پالتوی خز دار شبیه شکارچی های اسکیمویی شده ام . و خیلی هم معذبم . اینکه هم توی مهمونی نهارخانوادگی شرکت کنی و هم سر کارت حاضر باشی خب این دردسرها روهم داره دیگه برای اولین بار بود که با شال اومدم توی تحریریه برای همین هم همه با تعجب من رو نگاه می کنن .می خواستم زود بروم از ترس این همه نگاه هایی که مدلش با بقیه روزها فرق داشت .مثل من که با بقیه روزها فرق دارم . همه خبرها رو هم رد کرده بودم .داشتم دنبال عکس خوب می گشتم سر خوش دو تا مصاحبه گرفتم برای یک جای دیگه ارمغان هم زنگ زد بهش الهام شده بود که حالم خوب نیست . که سر در گم شده ام . اونقدر خوب من رو می شناسه که نمی تونم بهش راستش رو نگم . همین که میگه چطوری؟انگار دکمه پلی را زده باشند برایش تعریف می کنم خوبم اما خسته روحی ام میگه بسه این همه کار چند تا خاطره بکر رو با هم مرور می کنیم و از ته دل می خندم . بهش قول می دهم که بیشتر مراقب باشم . خیلی بیشتر . دارم جمع می کنم که بروم خونه خسته شدم دارم فکر می کنم بروم خونه و تخت بگیرم بخوابم ساعت ۶ شده ساعت ۶ روز تعطیل خیلی بد ماشین گیر می یاد اون هم تا مترو ایمیلم رو رفرش می کنم که ببندمش وااای خدای من آگاهی دو تا خبر فرستاده یک قتل و یک شناسایی کنید . چراغ بیشتر بچه ها توی چت یا نارنجی شده یا خاموشه این یعنی یا رفته اند یا دارند آخرین کارهای صفحه رو انجام می دهند که بروند . هر دو خبر رو تنظیم می کنم . اطلاعاتی که آگاهی فرستاده در حد انشای یک کودک دبستانی خام ومسخره است . خبر آقای کلاهبردار که خودش رو سرهنگ وزارت اطلاعات جا می زده میشه خبر یک جای خبر آبگرفتگی خانه های قیام دشت .خبر قتل دختر ۲۴ ساله هم می یاد میشینه جای خبر دادگاه خانواده همین جابه جایی کار رو تا ساعت ۸ شب کش می دهد . ۸ شب روز جمعه اما خیالم راحته که فردا خبر رو از روزنامه ای نمی خورم .رسیدم خونه ساعت ۹و نیم شده بود .

اومدم سر کار زود روزنامه ها رو. چک کردم خیلی هاشون خبرهای دیروز رو کار نکرده بودند.و حسابی خبر های امروزمون آس بوده اند .اما خدا وکیلی تقصیر کسی نبود اطلاع رسانی آگاهی برای ارسال خبرها خیلی دیر اقدام کرده بود برو بچز هم دیگه تا قبل از ۶ عموما کارهایشون رو انجام می دهند و می روند سر خونه زندگیشون دیگه خلاصه که امروز به پاس پیگیری در امر اطلاع رسانی به روز و شفاف سردبیر برایم یک پاداش نوشت که خیلی خوشحال شدم .

برای آخر هفته قرار گذاشتم بروم خونه خاله فرشته و درباره امیر و میترا با هم حرف بزنیم . به خاله مستقیم گفتم که خیلی دوست دارم درباره این دوتا و اتفاقی که براشون افتاده بدونم خاله هم گفت که آخر هفته بیا خونمون هر چی بدونم برایت تعریف می کنم . این قسمت رو هم برای دوستانی نوشتم که خیلی پیگیر ماجرای امیر و میترا هستند . دیگه همین من بروم کارهایم رو انجام بدهم که یک عالمه مونده مراقب خودتون و دوستانتون باشید .

پ.ن:

ماهی تا موقعی که دهانش بسته باشد

کسی نمی تواند آن را صید کند

رازهایت را فاش نکن

بعضی ها در آرزوی صید یک اشتباه در انتظار نشسته اند.

به انرژی های مثبت شما نیازمندم ....

سلام

از انجام دادن کارهای اداری متنفرم اینکه مجبور باشم دونه به دونه وارد اتاق های بی روح بشوم و مهر و امضا بگیرم تا برسم اتاق رئیس حالم بد میشه خدایی چرا این قدر کارمندهای ما شلخته و کر و کثیف هستند ؟درسته که توی محیط های اداری اجازه آرایش نمی دهند و کلا حراست دارند از ۱۰۰ تا شمر و یزید شمر تر و یزید تر اما ین که نمیشه که خانم ها و آقایون این همه نامرتب باشند . مرتب بودن هم توی اسلام توصیه شده هم خارجکی ها مرتب هستند . دیگه این تیپ و قیافه های من در آوردی چیه ؟؟؟صبح رفته بودم بیمه بعد از اونجایی که هوا سرده همه پنجره ها رو بسته اند راه ورود و خروج هوا وجود نداشت در اتاق رو باز کردن خدا به سر شاهده فکر کردم در سرویس بهداشتی رو باز کردم . یک آقای بو گندو باموهایی که از شدت چرب بودن و کثیف بودن موهایش چسبیده بود به کله اش بعد هم زمان بدنش و دهانش بو می داد در حد استفراغ اخلاقش هم که در حد هاپوبود.به خدا لیوان چاییش کبره بسته بود .با اینکه از جنس شیشه ای بود زرد زرد شده یبود . اصرار هم داشت همزمان هم با تلفن حرف بزنه هم به کار ارباب رجوع ها رسیدگی کنه از بس نفس نکشیده بودم بنفش شده بودم . از بی اکسیژنی تا یک شماره روی برگه من نوشت که بروم از در اتاقش اومدم بیرلون توی راهرو نشستم روی زمین تا نفسم جا اومد . خدایی زن و بچه اش از دست این باکتری چی می کشند . خدا نصیب گرگ بیابون نکنه والا به خدا .لجن

امضاهای طبقه اول که تموم شد رفتم زیر همکف سراغ بایگانی . یعنی واقعا خریت از خودمه که دفترچه بیمه ام رو. گم کردم و اینجوری شبیه توپ فوتبال پاس کاری میشوم . امور بایگانی زیر نظر خانم اژدها اداره میشد . فاصله اش با من اندازه یک میز ۵۰ سانتی متری بود بعد عربده می زد .دهانش رو آنقدر باز کرده بود که زبون کوچیکش به من سلام می کرد به خدا .یک فیش صادر کردن هوار فرمودن که برو بانک رفاه کارگران من هم فقط پرسیدم ببخشید آدرس نزدیکترین شعبه به اینجا رو می دانید ؟وای انگار به خانومه فحش خواهر و مادر داده بودم چنان نعره ای زد که من فکر کردم بانک رفاه یک فحش آب نکشیده است . وسط عربده هایش هم فهمیده ام که به من ربطی نداره به ارباب رجوع آدرس بدهم . همین. داشتم خانم اژدها رو نگاه می کردم دیدم هیچ آرایشی که نداره . مقنعه چروک انگار از دهنه بز در اومده . بعد خانومه به قول مهران مدیری سیبیل داشت . مدل چنگیزی به خدا اگر دروغ بگم . خلاصه فیش صادر شد من اومدم بیرون از اون خراب شده . تا خود روزنامه به خودم فحش دادم که آزی آدم باش مرتب باش این همه اسناد و مدارکت رو گم و گور نکن والا به خدا صب اگر از اتاق آقای باکتری یک ثانیه دیرتر بیرون می اومدم خفه شده بودم . بعد هم که فیس و افاده خانم اژدها و عربده هایی که گوش فلک رو کر می کرد واقعا من متاسفم برای حضور همچین کارمندهایی . این از بخش دولتی از اون طرف بخش خصوصی ها چنان میک آپ های غلیظی دارند که آدم فکر می کنه همین الان از تالار عروسی تشریف آوردن . انگار حد وسط وجود نداره .

می خواهم کارم رو عوض کنم . با توجه به اینکه اینجا و بچه ها و سردبیرمون رو دوست دارم اما خب به قول معروف زندگی خرج داره .یک پیشنهاد خیلی خوب کاری دارم همین امروز ساعت ۳ بهم گفتند .باید با چند نفر مشورت کنم دوست ندارم بی گدار به آب بزنم . دلم نمی خواهد تجربه وحشتناک محل کار قبلیم تکرار بشه .اما همه اینها به کنار پیشنهاد وسوسه انگیز حقوقش هم یک طرف دیگر . به دعاهاتون و انرژی های مثلبتتون احتیاج دارم می دونم که از من دریغ نمی کنید .

پ.ن:

باید مغرور بود ...

دور از دسترس ...

باید مبهم بود و سرسنگین ...

خاکی که باشی آسفالتت میکنند و از رویت رد میشوند

آخه چه کاری بود این دزده انجام داد ؟

سلام

بالاخره پروزه ای که دستم بود رو تحویل دادم رفت پی کارش وحالا می تونم یک نفس راحت بکشم . خدا رو شکر که تموم شد . و من با اینکه تا دقیقه ۹۰ طول کشید اما بد قولی نشد . تازه اون قدر زمان برایم باقی مونده بود که یک دور تند خوانی چیزهایی که نوشته بودم رو خوندم و بعضی از اشتباهات فاحش رو اصلاح کردم. بقیه اشتباهات هم زحمتش گردن خانم های ویراستار کار من تموم شد .بزن اون دست قشنگه رو

یکی از همکارامون خواهرش آمریکا زندگی می کنه .توی خود شهر لس آنجلس بعد برایش یک کاپشن صورتی فرستاده خیلی خوشرنگه امروز از در که وارد شد همه محو تماشای کاپشنش شده بودند . هم خوش دوخته هم خیلی خوش رنگ .مارکش هم مارک شناخته شده ای نیست اما خیلی فوق العاده است. انشالله که مبارکش باشه . داشتیم درباره سوغاتی هایی که از خارج فرستاده میشه حرف می زدیم که یاد اون خانواده آلمانی افتادم . بیچاره ها توریستی با یک خودروی بنز کارواندار اومده اند ایران بعد هم ساکن کرج شده اند. البته ساکن که نه درست ترش اینه که توی کرج اتراق کرده اند . بعد جمعه شب یک آقای دزد زحمت کشیده وقتی اینها خواب بودند داخل ماشینشون شده و مدارک شناساییشون اعم از پاسپورت و کمی پول ایرانی که برای خرید مایحتاجشون چنج کرده بودند را سرقت کرده غافل از اینکه دوربین مدار بسته خونه ای که اینها کنارش توقف کرده بودند تصویر آقای دزد رو ضبط کرده و حالا پلیس در به در دنبال آقای دزدی می گرده که سوئیشرت طوسی تنش بوده با شلوار جین . خدایی چه کاریه آخه؟این همه ماشین این همه خونه توی شهرک بنفشه کرج بود باید از ماشین این توریست ها سرقت میشد؟؟؟اینها خانواده اند یک پدر و مادر مهربون که هر دوتاشون مهندس عمران هستند . با دو تا بچه هاشون یک دختر و پسر شیطون. خدایی تا عمر دارن یادشون نمی ره که اومدند ایران چه بلایی سرشون اومده . مدارک اینها به چه درد دزده می خوره یا نمی خوره رو نمی دونم فقط می دانم که آقای پدر خیلی نگران بود به خاطر اینکه از برنامه سفرشون عقب افتادند . بعد هم با کمک یکی از اهالی کرج که خدا رو شکر زبان المانی بلده رفته کلانتری شکایت کرده بعد هم یک یادداشت با فونت درشت پرینت گرفته زده روی شیشه جلوی ماشینش و از آقا دزده خواسته فقط مدارک رو برگردونه تا اون هم بهش یک مژدگانی درست و حسابی تقدیم کنه . اما خدایی من نمی دونم اون دزده پیش خودش چه فکری کرده ؟؟؟

هواشناسی گفته امشب هوا ۱۶ درجه سردتر میشه من که باورم نمیشه با این هوای خوب و بهاری که آدم رو یاد دم دمای عیبد می اندازه برفق و باروون بخواهد بیاد . اما از ساعت یک تا الان هی برامون فکس می یاد که به گوش باشید به هوش باشیدکه برف و باران در راه تهران است . از اون طرف تا دوساعت از بارندگی سه روز پیش گذشت باز هم آلودگی مهمون هوای تهران شد .امروز باز هم آلاینده ها در مرز هشدار بودند . خدا خودش کمک کنه .

پ.ن:

پیله کرده ام به تو

نمبدانی

پروانه شدن در آغوشت

چه عالمی دارد...