آخرین بارون بهاری31 خرداد 91
خرداد۹۱ هم تموم شد.به همین سادگی به همین راحتی.امروز آخرین روز فصل بهاره چه زود سه ماه از سال رفت . دارم گزارش می نویسم و به صدای دانه های باروون که تیک تیک می خوره روی شیشه پاسیو گوش می کنم . شهره و نسیم بیدارند.داریم با هم اس ام اس بازی می کنیم.دلم برای برای بهار تنگ میشه هرچند امسال اصلا باروون نیومد.نوبرانه ها خیلی گرون بود اما بهار بهاره ومن دلم برایش تنگ میشه .بوی دیوارهای آجری نم خورده دیوانه ام می کنه من باید بروم . بروم زیر بارون چرخ بزنم دور خورم و تو هی حرص بخوری که سرما نخوری و بخندی به ذوق کردن های بچه گانه ام .
داره باروون می یاد شب تولدم دلم باروون می خواست باروون و جاده بهم خندی که چه آرزوهای محالی توی این گرمای خرما پزون اما من مطمئن بودم که باروون می یاد.حالا داره باروون می آید کاش بودی الان اس ام اس می فرستادی که آزی باروون!!! و مندلم غنج می زداز اینکه خدا حرفم رو گوش کرده و باروون فرستاده .آن وقت توی دفترچه خاطراتم یک تیک می دم به افتخار خدا که امسال هم هدیه تولدم رو داد یک بارون وحشی آن هم درست توی روزهایی که هیشکی انتظارش رو نداشت.
از صدای رعد و برق دزدگیر ماشین ها به صدا در اومده صدای همسایه هامون رو می شنوم که خوابالود از پنجره بیرون رو نگاه می کنن و بعد یکهو ساختمون می لرزه و یک صدای وحشتناک می یاد.می ترسم از رعدو برق این ترس لعنتی مثل یک عقاب توی وجود منه و دست از سرم برنمی داره .کاش بودی می نوشتم می ترسم و توی خیالم تصورت می کردم که ابروهات رو در هم گره کردی و آرووم می گی تا من هستم ترس وجود نداره اما نیستی صدای موزیک رو زیاد می کنم و هدفنم رو می چپونم توی گوشم تانشنوم امامی ترسم توی دلم می لرزه کاش بودی الان اس ام اس می دادی آزی بیداری؟؟نترسی ها دختری منم بیدارم و من خودم رو لوووس می کردم .
پ.ن.۱:
حرف که می زنی
من از هراس طوفان
زل می زنم به میز
به زیر سیگاری
به خودکار
...تا باد مرا نبرد به آسمان
لبخند که میزنی
من
عین هالو ها
زل میزنم به دست هات
به ساعت مچی طلایی ات
به آستین پیراهنت
تا فرو نروم در زمین
...
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای
در کلمه ای انگار
در عین
در شین
در قاف
در نقطه ها
پ.ن.۲:
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری......
درخت دافعه دارد که سیب می افتد