آخرین بارون بهاری31 خرداد 91

سلام

خرداد۹۱ هم تموم شد.به همین سادگی به همین راحتی.امروز آخرین روز فصل بهاره چه زود سه ماه از سال رفت . دارم گزارش می نویسم و به صدای دانه های باروون که تیک تیک می خوره روی شیشه پاسیو گوش می کنم . شهره و نسیم بیدارند.داریم با هم اس ام اس بازی می کنیم.دلم برای برای بهار تنگ میشه هرچند امسال اصلا باروون نیومد.نوبرانه ها خیلی گرون بود اما بهار بهاره ومن دلم برایش تنگ میشه .بوی دیوارهای آجری نم خورده دیوانه ام می کنه من باید بروم . بروم زیر بارون چرخ بزنم دور خورم و تو هی حرص بخوری که سرما نخوری و بخندی به ذوق کردن های بچه گانه ام .

داره باروون می یاد شب تولدم دلم باروون می خواست باروون و جاده بهم خندی که چه آرزوهای محالی توی این گرمای خرما پزون اما من مطمئن بودم که باروون می یاد.حالا داره باروون می آید کاش بودی الان اس ام اس می فرستادی که آزی باروون!!! و مندلم  غنج می زداز اینکه خدا حرفم رو گوش کرده و باروون فرستاده .آن وقت توی دفترچه خاطراتم یک تیک می دم به افتخار خدا که امسال هم هدیه تولدم رو داد یک بارون وحشی آن هم درست توی روزهایی که هیشکی انتظارش رو نداشت.

از صدای رعد و برق دزدگیر ماشین ها به صدا در اومده صدای همسایه هامون رو می شنوم که خوابالود از پنجره بیرون رو نگاه می کنن و بعد یکهو ساختمون می لرزه و یک صدای وحشتناک می یاد.می ترسم از رعدو برق این ترس لعنتی مثل یک عقاب توی وجود منه و دست از سرم برنمی داره .کاش بودی می نوشتم می ترسم و توی خیالم تصورت می کردم که ابروهات رو در هم گره کردی و آرووم می گی تا من هستم ترس وجود نداره اما نیستی صدای موزیک رو زیاد می کنم و هدفنم رو می چپونم توی گوشم تانشنوم امامی ترسم توی دلم می لرزه کاش بودی الان اس ام اس می دادی آزی بیداری؟؟نترسی ها دختری منم بیدارم و من خودم رو لوووس می کردم .

پ.ن.۱:

حرف که می زنی

من از هراس طوفان

زل می زنم به میز

به زیر سیگاری

به خودکار

...تا باد مرا نبرد به آسمان

لبخند که میزنی

من

عین هالو ها

زل میزنم به دست هات

به ساعت مچی طلایی ات

به آستین پیراهنت

تا فرو نروم در زمین

...

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای

در کلمه ای انگار

در عین

در شین

در قاف

در نقطه ها

پ.ن.۲:

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.

و شکستهایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…

که محکم هستی…

که خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی

یاد میگیری......

وقتی من شرمنده این همه محبت میشوم

سلام

نمی دونم وقتی علیرضا شیرازی داشت بلاگفا را به اسم خودش سند می زد چه احساسی داشت . نمی دانم اصلا فکرش را هم می کرد که یک زمانی نه خیلی دور نه خیلی دیر بلاگستانش سرزمینی بشود برای دوست یابی . جایی بشود برای رد و بدل کردن این همه مهربونی و محبت بی چشم داشت . نمی دانم می دانست یا نه اما الان وقتی به کادوهای روی میزم نگاه می کنم وقتی اشک هایم رو که دلیلش شوق بی پایانی است از داشتن این همه دوست مهربون پاک می کنم دوست دارم از علی رضا شیرازی تشکر کنم .

امروز از صبح درگیر نشست خبری ناجا بودم . صبح ساعت ۵ زده ام بیرون و بعد هم باید چند تا کار اداری و بانکی امجام می دادم به قول یکی از بچه ها مگه بجه یک روزه این همه ورجه و وورجه می کنه ؟؟ساعت ۲ اومدم روزنامه هواابریه اما گرم و دم کرده است . کارت که می زنم آقای نگهبان تولدم رو تبریک می گه و یک بسته روی کانتر می گذاره سمیه از شهرکرد برایم کادو فرستاده آنقدر خوشحال می شوم که اصلا نمی فهمم چطوری تا تحریریه می آیم . همه بچه ها دور میزم جمع شسده اند تا کادوی دوستم رو. باز کنم . دو تا کتاب و یک کارت تبریک و یک گردنبند و گوشواره ورساچه که خیلی زیبا بسته بندی شده با روبان صورتی  همخون رنگی که من عاشقشم زبانم بند اومده تا حالم سر جایش برگرده و بتوانم نفس بکشم و اشک های از سر شوقم را منترل کنم زنگ می زنم تا ازش تشکر کنم اما گوشی اش رو جواب نمی دهد . شما جای من با این همه محبت و مهربونی بی چشم داشت چیکار می کنید ؟اون از حواس پرت که برایم کیک درست می کنه و کادو می خره اون هم از گولو که برایم شمع های فانتزی می خره و بعدش نمی دونم چرا شماره هایم رو جواب نمی دهد . اون از سحر که از لابی هتل وسط مسافرت مشهد برایم پیام تبریک می فرسته از آقای وکیل مهربون که برایم کادوی تولد پیک می کنه  و سپهر عزیز که همه پست هایم رو موبه مو می خواند و یادش می مونه که کادوی تولدم رو خشکه حساب کنه .این هم از سمیه با این کادوی خوشگلش که واقعا خستگی ام رو از تنم بیرون کرد .  

بچه ها مرسی ممنونم به خاطر این همه محبت که برای ارزانی کردنش من رو لایق دونستید.به خودم قول داده ام هر وقت احساس ناراحتی کردم هر وقت به این نتیجه رسیدم که چقدر تنهام . یاد این همه دوست خوب بیفتم که دونه دونه من رو یادشونه توی قلبشون برای من جایی کنار گذاشتند و بعد سپاس گذار باشم برای این همه محبت برای داشتن این همه دوست خوب

پ.ن.۱:همه دنیا بخواد و تو بگی نه/نخواد و تو بگی آره... تمومه/همین که اول و آخر تو هستی/به محتاج تو محتاجی حرومه

پ.ن.۲:

 

کاش گاهی مرد بودم

می شد تنهاییم را

 به خیابان بیاورم

 سیگاری دود کنم

 و نگران نگاه های مردم نباشم

 کاش گاهی مرد بودم

 می شد شادی ام را

 به کوچه ها بریزم

 با صدای بلند بخندم

 و هیچ ماشینی

 برای سوار کردنم

 ترمز نکند...

تولد بازی +تشکر و باقی قضایا

سلام

بالاخره من به دنیا اومدم . مرسی از اس ام اس های تبریک . پیام های خصوصی کامنت های تبریک و اون دوتا سبد گل شیک که واقعا من رو شرمنده کرد .ممنونم از آرزوهای خوبتون . امیدوارم همه دوست های خوبم هم به آرزوهای قشنگشون برسند . بلند بگو الهی آمین .

پنگول که خب امتحان داره و مرخصی گرفته بود و می دونستم که امروز نمی آید . اما حبه انگور صبح ساعت ۱۱ اس ام اس فرستاده که مادرش حالش خوب نیست و نمی آید . بعد هم فکر کنم گوشی اش خاموشه چون اس ام اس نمی گیره . هزار بار گفتم نیامدنتان را اس ام اسی اعلام نکنید بابا زنگ بزن مثل بچه آدم بگو نمی تونم بیایم کار دارم به خدا آنقدرها هم من سخت گیر نیستم .عصبی میشوم پاچه می گیرم اما نه آنقدر که مثلا اگر کار داشته باشید و اتفاقی افتاده باشسه اصرار کنم که باید بیای سرکار و راه نداره .ارسال یک اس ام اس خشک و خالی به نظرم یک توهین بزرگ محسوب میشود و به دور از ادب است . این رو هزار بار هم اعلام عمومی کردم اما کو گوش شنوا؟خودم می گویم . خودم هم می شنوم .

امروز دست تنها باید صفحه را جمع و جور کنم.تند تند خبرهای دپورو باز می کنم و توی آرشیو عکس بالا پایین می پرم تا عکس های خوب انتخاب کنم.روزهای تعطیل تحریریه حسابی سوت و کوره .بالاخره فضولی هایم نتیجه داد . نیوشا قراره بره خارجه درسش رو ادامه بدهد .و تا اول تیر بیشتر سر کار نمی آید.برای همین هم همه اش در حال خوندن الوداعیه است در همین حد بیشتر برام مهم نبود که سر در بیاورم الحمد الله که متوجه شدم اینکه کجا می خواهد بره هم فکر کنم هلند مدنظرشه بقیه اش هم به من ربطی نداره

اون وقت ها که خبرگزاری کار می کردم یک همکار داشتم به اسم زهره دختر خوب و صاف و ساده ای بود و به شدت جوگیر هردوی ما حوزه اجتماعی کار می کردیم و میتی کومان هم رئیسمون بود.یک بار سر فاکس شهرداری و مصاحبه مطبوعاتی یکی از معاون های شهرداری با هم دعوامون شد .اون وقت یادمه که زهرا که حوزه شهری را اداره می کرد برای سفر حج مکه بود خلاصه من و زهره با هم رفتیم سربرنامه و خب اونجا هم من که دیدم زهره هست برگشتم . اما بعد این شائبه برایش به وجود اومده بود که من ناراحت شدم و بعد هم با خودش گفته بود من حق ندارم ناراحت بشوم و در نتیجه من رو تحویل نمی گرفت و نمی دید و من هم متقابلا نمی دیدمش .

یک ماهی با هم قهر بودیم خبرگزاری مسنجر رو قطع کرده بود . اما من از بچه های عکاسی یاد گرفته بودم که از یک سایت میزبان می تونستم مسنجرم رو باز کنم و هم چت کنم هم خبر تایپ کنم.خیلی از بچه ها این کار رو انجام می دادند . مشکلی هم نبود حتی بچه های انفورماتیک هم می دانستند .داستان از این جا رنگ اخم و دعوا به خودش گرفت که زهره برای خبرش لید ننوشته بود . تا قبل از اینکه دبیرمون بیاد بچه ها خبرهای همدیگر رو همپوشانی می کردند . معاون خبرها رو می خواند و اگر هم نبود به یکی از بچه ها می سپرد که خبر شسته و رفته توی فایل دبیر باشه خلاصه اون روز نمی دونم چی شد که خبر زهره لید نداشت و دبیرمون هم یکهو داد و بیداد کرد که ادعات میشه خبرنگاری و لید بلد نیستی بنویسی و از این گرد و خاک ها زهره هم نگذاشت نه برداشت گفت اره من خبر بلد نیستم بنویسم آزاده چی که همه اش درحال چت کردنه !!بعد از زهره هم رئیس پرید به من که از تو انتظار نداشتم دوست پسر داشته باشی!!!! و حالم رو بهم زدید و بعد هم یکهو رفت .

اون که رفت من هرچی از دهنم دراومد به زهره گفتم از احمق و عقده ای و بیشعور و دختر دهاتی بگیر تا فحش هایی که خیلی بد هم نبودند ها اما من تابه حال به زبان نیاورده بودم و برای همه جای تعجب داشت بعد هم خیلی شیک برگه تغییر سرویس را پر کردم و همه امضاهایش رو هم گرفتم و فقط موند امضای دبیرمون . فردایش هم تا ۱۰ سر کار نرفتم چون به خیال خودم سرویس خبری نداشتم تا تعیین تکلیف بشوم و ساعت ۱۱ خیلی شیک رسیدم خبرگذاری .میتی کومان نه تنها برگه ام رو امضا نکرد بلکه وادارمون کرد روی همدیگر رو ببوسیم و برای همه بچه های تحریریه شیرینی بخریم . اتفاقا اون روز روز تولدم هم بود از اون روز به بعد من و زهره خیلی با هم دوست شدیم خیلی زیاد. حالا هر سال زهره برای تبریک تولدم اول دو متر اس ام اس می فرسته و دعوای اون روز رو یاد آوری می کنه و بعد هم تولدم رو تبریک می گه امسال هم برایم یک سبد گل فرستاده روزنامه با کارت تبریکی که رویش انگیری برد دارد .

پ.ن.۱:

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار!

اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد!

اگر اطاعتش را کنم چه میکند؟

پ.ن.۲:

مدتيست فكرم درد مي كند...

دكتر ها مي گويند:

توده اي از حرفهاي ناگفته در سر دارم...

زمینی شدم

سلام

دیروز همه فایل ها را مرتب کردم هر چیز به درد نخوری رو ریختم دور هم فایل ها مرتب شدند و هم درایو ها سبک بعد که کارم تموم شد درست همون لحظه ای که فرزانه روی صفحه ام مهر آبی رنگ تایید نهایی را زد و مثل داش مشتی ها گفت به سلامت کیفم رو برداشتم و رفتم تا خودم رو هم مثل فایل های سیستمم مرتب و سبک کنم . با خودم تصمیم گرفتم این آزاده سنگین را روی کولم نگذارم و یک سال دیگر به دوش نکشم .

امسال به خاطر دار دار کردن خودم همه تاریخ تولدم رو یادشونه توی این همه شلوغی تبریک های ریز و درشت و اس ام اس هایی که شماره هایش ناشناسه و گاهی خیلی خودمونیه و تا مدت ها من رو سر گرم می کنه  دلم یک چیزی می خواهد که زیاد و بزرگ و محال و دست نیافتنی نیست اما نمی دونم چرا اتفاق نمی افته ؟؟؟؟!!!

پنگول یک جعبه شمع و عودهای مختلف و صابون های شکل دار برایم خریده دیروز قبل از رفتن به جلسه جعبه صورتی در داری رو که شکل گربه بود روی میز گذاشت و بی مقدمه درست آن لحظه ای که داشتم به تیتر یک فکر می کردم گفت :تولدت مبارک آزاده جون !!آنقدر خوشحال شدم از دیدن اون همه شمع و صابون و عود که باز من رو جو گرفت و برگه مرخصیه دو روزه اش رو امضا کردم اما برایش شرط گذاشتم که توی این دو روز حواسش به خبرها باشه

حبه انگور هم یک دفتر خاطرات چوبی بهم کادو داد که یک بوی خاصی می دهد . تا در بازش کردم بوی تند جنگل پیچید توی تحریریه ورق های دفتره آنقدر نازکه که فکر نکنم بشه رویش نوشت اما حبه انگور می گه میشه  کنار دفترچه خاطرات چوبی هم  ۶ تا روان نویس بود در رنگ های مختلف از بس که خودش روان نویس های من رو می پیچونه  اما همین که در جعبه روان نویس ها رو باز کردم رنگ نارنجی اش رو برداشت و گفت:اوه چه خبره این همه روان نویس داری این یکی ماله من خیرش رو ببینی !!!

مامانم می گه قبل از اذان صبح به دنیا اومدی.با خودم فکر می کنم الان مامان چقدر سنگین شده بوده چشم هایم رو که می بندم دو تا قطره اشک قل می خورند روی لپ هام .فردا یک روز دیگه است.یک سال بزرگ تر شدم . به قول نگین به مرگ نزدیک تر شدم حالا که فکر می کنم می بینم به خیلی از آرزوهایم رسیده ام . اون چند تایی هم که مونده خیلی خیلی خیلی محال نیستند .

دوست دارم صبورتر بشوم آرووم تر بی استرس تر زمین آنقدر ها هم جای بدی نیست .

پ.ن.۱:

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی

تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد...

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم....

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام اینها را می دانستی

پ.ن.۲:راستی حال مرا می دانی ؟؟؟ 

یک سورپرایز واقعی

سلام

دوست خوب یک نعمته و من خوشحالم که از این نعمت بی بهره نیستم خدا روشکر . ژنجشنبه رفتم دیدن یک دوست.علاوه بر اینکه دیدار ها تازه شد و یکعالمه غیبت کردیم و حسابی خوش گذروندیم . یک دوست دیگر هم پیدا کردم.بعد هم در حالی که اصلا فکرش را نمی کردم دوستم برایم جشن تولد گرفت از قبل کیک پخته بود و کادو خریده بود و حسابی من رو شوکه کرد جا دارد که همین جا ازش تشکر کنم .و بگویم الی جونم خیلی خیلی دوستت دارم و ممنونم به خاطر این همه محبت من وافعا انتظارش رو نداشتم و حسابی سورپرایز شدم  بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

جمعه روز فاجعه ای بود خبر نداشتیم اصلا پنگول ساعت ۱۰ اس ام اس داد که می تونم نیام؟خب شد از روی دنده لج بلند شده بودم و گفتم نه حتما بیا اون هم اومد اما چه اومدنی همه اش در جال صحبت با تلفن بود . حبه انگور یک خبر قتل داشت که سر و تهش معلوم نبود بعد آنقدر خمیازه کشید که رسما می خواستم پرتش کنم  بیرون موقع خمیازه کشیدن دهانش رو اندازه اسب آبی باز می کنه و نمی دونم چه اصراری داره حرف هم بزنه سریال خمیازه کشیدنهامون شروع شده بود . نمی دونم چرا بچه های خبرگذاری ها این همه تنبل شده اند. حو ادث ایسنا تا ساعت یک آپدیت نشده بود . فارس هم که فقط شهرستان هایش به درد می خوره و کلا تعطیله تلفن های پنگول که تموم شد پیگیری یک خبر رو بر عهده گرفت و انصافا خبر خوبی نوشت . حبه انگور هم بعد از نوشتن دو تا خبر ۲۰۰ کلمه ای ناقابل در حال خمیازه کشیدن قصد داشت چایی بخوره که چایی ریخت روی لپ تاپش و به ملکوت اعلی پیوست . بهش گفتم اگر تا فردا لپ تاپش درست شد که هیچ اگر نه خودش هم سر کار نیاد.

بیستم مرداد ۵ تومن چک دارم دریغ از یک ریال پس انداز با همفکری رضا قرار میشه دو تا پروژه بگیرم که البته رضا قول داده پولش نقده . اما می دونم که چرت می گه هیچ کار مطبوعاتیه نقدی وجود نداره همه نسیه کار می کنن . خود من اگر بخوام درباره طلب هایم حرف بزنم یک مرفه بی درد به حساب می آیم اما بدی ماجرا اینه که من طلب دارم اما اون کسی که بدهکاره قبول نداره در خوش بین ترین وجه ماجرا من طلب دارم اون هم قبول داره اما خب پول نداره دو تا طلب رقم درشت دارم که حتما باید تسویه شون کنم تجربه ثابت کرده اگر بماند رقمش درشت تر میشود اما پرداخت نمیشه  باید با بنیاد تسویه حساب کنم.سه ماه اول سال رو هر چی حساب و کتاب می کنم باز هم نقدینگی کم می یارم .قسط های خودم رو هم دو تا عقب افتاه ام و کلا خوشحالم به اعداد و ارقام که فکر می کنم سرم سوت می کشه و دمای بدنم می ره روی هزار دوست دارم خودم رو پرت کنم توی استخر با بروم زیر دوش.

پیش بینی نتایج مسابقات فوتبال روزنامه با حاشیه های جنجال برانگیز تعطیل شد . نمی دونم بچه ها سر چی دعواشون شد . اما هر چی هست توی ساعت اداری حق نداریم درباه فوتبال و نتایجش حرف بزنیم البته این قانون فقط برای تحریریه تصویب شده و توی اتاق سیگار میشود بحث کرد به شرطی که توی سر و کول همدیگه نزنند . مهدخت داره درباره قانون جدید منع صحبت درباره فوتبال حرف می زنه که تلفن زنگ می خوره مادر یکی از متهم هایی است که عکس پسرش رو روزنامه ها چاپ کرده اند . می خواد با شخص شخیص خودم حرف بزنه اما قبول هم نمی کنه من آزاده ام حال وحوصله کل کل کردن ندارم می گویم مگه شما با دبیر سرویس حوادث کار ندارید ؟می گه بله کمی گویم خب خودمم اما زیر بار نمی ره شاید بیشتر از ۱۰ بار خودم رو معرفی کردم اما خانم مامان ِآقای متهم باورشان نمیشود . می گم باشه خانم حق با شماست خدا حافظ و مکالمه قطع میشود اما مگه ول می کنه ۳۰۰ بار دیگه هم زنگ می زنه به خدا اگر اینقدر پیگیر پسرش بود الان پسرش به جای یک زورگیر زن نما یک مهندسی چیزی شده بود . خلاصه مامان خانم که ادعا می کردند خودشون وکیل هستند و بعد بخاطر بچه داری دو سال بیشتر درس نخوندند و انصراف داده اند از چاپ عکس بدون پوشش پسزش توی روزنامه شاکی بود و من رو تهدید می کرد که از دستم شکایت می کنه و اینها خیلی هم توپش پر بود . یکم فحش داد و داد و بیداد کرد من هم داشتم خبر رد می کردم بعد که خسته شد گفت از دست من و روزنامه شکایت می کنه تازه از سکوت من هم شاکی بود. حسابی  که خودش رو تخلیه کرد بهش گفتم همه حرف هاتون ضبط شده و فردا از دست شما شکایت می کنم به خاطر هتک حرمت . بیچاره زبونش بند اومده بود.هزاربار گفتم نه من و نه هیچ روزنامه نگار دیگری بدون اجازه کتبی قاضی پرونده حق چاپ عکس بدون پوشش متهم رو نداره من که قاضی نیستم پلیس هم نیستم فهم این قضیه خیلی هم سخت نیست به خدا هست ؟

دیدید توی پاراگراف بالایی می نالیدم از بی پولی اون درست اما من مرض خرید هم دارم . با دیدن مغازه ها و پاساژ از خود بیخود میشود و از اونجایی که جوگیر شدنم حرف نداره تا ریال آخر پول هایم رو خرج می کنم به همون اندازه که پول ندارم و اینها خرید هم می روم .اون هم به خاطر این که خرید کردن ولو به اندازه خرید یک بسته آدامس تریدنت حالم رو خوب می کنه دیروز هم همین اتفاق افتاد . جلسه تیتر که تموم شد صفحه آماده بود به غیر از تیتر چرت پنگول که باید عوض میشد بقیه خبرها خدا رو شکر مشکلی نداشت.برای  همین زود زدم بیرون و از آنجایی که مرض خرید دارم برای خودم یک مانتوی سورمه ای خریدم که یک پارچه بسیار لطیف و خنک داره اما مشکلش اینه که چروک میشه که خب عیبی نداره اگر حوصله نداشتم اتویش کنم دیگه نمی پوشمش .

دقیقا ۴۸ ساعته که نخوابیدم و خب عین خیالم هم نیست.واقعا خواب با چشم های من قهر کرده .اما حاضرم در تمام طول روز سر درد داشته باشم  اما کابووس نبینم .

پ.ن.۱:

دستت که بلرزد

اشتبــاه می نویسی !

پایت بلرزد

اشتبـاه می روی !

دلـت که بلرزد ...!

وای.....

پ.ن.۲:من همچنان منتظرم .

یک اعتراف ساده

سلام

وقتی می افتم توی روزمره گی انگار که افتادم توی یک باتلاق هم دوست دارم ردش کنم هم دوست دارم تهنشین بشوم مثل چایی که از ساعت ته ریختم و الان مایل به قهوه ای تیره است و کم کم داره رنگ هم عوض می کنه تازه.همه چی آروومه خداروشکر روزهای پر خبری داریم و روزهای بی خبری دوشنبه تا ساعت ۹ شب ۶تا تهیه کننده رادیویی و تلویزیونی باهام تماس گرفتند که برای برنامه های مستندی که مجوز پخششون رو گرفتند باهاشون همکاری کنم . به دو تاشون که همون اول بسم الله گفتم نه و همکاری نمی کنم . دو تای دیگه رو هم وقتی اومدن روزنامه باهم به توافق نرسیدیم . دوتای بعدی رو هم دیگه به تماس هاشون جواب نمی دهم بگذار فکر کنند که از دماغ فیل افتاده ام.خودم رو می گیرم. اصلا برایم مهم نیست . مهم خودمم که بایدآرامش داشته باشم.جدا از این تیکه شعاری از هر کسی که ازش خوشم نیاید باهاش کار نمی کنم .به همین راحتی .

عید مبعث برای پنگول خواستگار می یاد . خودش که الان در حال مرگ به سر می برداز بس که استرس داره گوشی تلفن از دستش نمی افته خواهرش و مادرش تند تند زنگ می زنن و درباره مهمون ها و مراسم و کی می یلد و کی نمی یاد حرف می زنن . بهش حق می دهم که با این همه  سیاهی هایی که هر روز خبرها و گزارشش رو تنظیم می کنیم انتخاب برایش سخت باشه اضطراب رو توی چشم هایش می خونم برای همین زیاد بهش غر نمی زنم.خدا کنه تصمیم درست بگیرد و هیچ وقت هیچ وقت از انتخابش پشیمون نشه.

چشم هایم ضعیف ترشده رفتم دکتر بعد از معاینه و غرغرهای به جای آقای دکتر درباره اینکه دیر رفتم ویزیت. که حرف گوش نمی کنم . که جامعه چشم پزشکی رو زیر سوال می برم و اینهابرای خودم یک فریم خوشگل و سبک سفارش دادم که از این به بعد عینک بزنم. تا آماده شدن عینکم هم نگاه کردن به مانیتور رانندگی در شب بیخوابی قدغنه.

اون وقتی که نوشتم با خودم لج کرده ام.در یک حرکت انتحاری همه داروهایی که برای کنترل و مهار خون دماغ شدن هام می خوردم رو دور ریختم.خسته شده بودم از قرص خوردن های متوالی قرص هایی که ته حلق آدم رو خشک می کردند و انگار توی بدنم خشک سالی شده بود.از تمدید کردن نسخه و واحد پذیرش داروخانه هلال احمر و ۱۳ آبان متنفرشده بودم .برای همین تصمیم گرفتم که کاری به کار خودم نداشته باشم . بالاخره یا من خسته میشدم یا خون دماغه اما این اتفاق نیفتاد.یک شنبه ساعت ۷ وقت دکتر داشتم که خب نرفتم . من که نه دارو خورده بودم و نه حرف گوش کرده بودم ازومی نداشت بروم نسخه ام رو تمدید کنم درنتیجه نرفتم از مطب دکتر ۶۰ بار زنگ زدند . تا ساعت ۹ هر بار که به صفحه موبایلم نگاه می کردم شماره مطب روشن و خاموش میشد . بی خیال بدون تا اینکه یک شماره غریبه افتاد منتظر چند تا عکس بودم آن هم از صحنه اعدام سارقان مسلح برای همین زود جواب دادم و در کمال ناباوری متوجه شدم که جناب دکترن.نه اینکه فامیل باشند یا دوست و آشنای قدیمی اصلا اینطوری نیست . دو سالی میشود که من رو می شناسه آنقدر عصبانیت توی صدایش بود که ترسیدم من رو بکشه وقتی همه حرف هایش رو شنیدم گفتم که دیگه نمی یام مطب  چون توی دو هفته گذشته حتی یک دونه قرص هم نخورده ام . دکتر بهم حق داد و فقط تعداد دفعات خون دماغ شدن هایم رو پرسید و مکالمه تموم شد . سه شنبه صبح از مطب زنگ زده بوذند خونه و گفته بودند دکتر امروز ساعت ۷منتظرمه من هر کسی رو که بتونم بپیچونم مامانم رو نمی تونم وادار شدم که بروم دکتر به دکتر گفتم که داروها روریختم دور اون هم به همه حرف هایم گوش داد . دوست ندارم دیگه دارو بخورم . ویزیت ۳۰ دقیقه ای من و دکتر با حرف ها و گله گذاری های من تموم شد.دیگه نمی خوام بهش فکر کنم .

پ.ن.۱:

تو کیستی زن؟!

ای که همچون خنجر بر تاریخم نشسته‌ای!

ای خوب مثل چشم خرگوش ها

و نرم همچون کرک هلو!

ای پاک مثل ساقه‌ی یاسمن

... و بی گناه مثل بازیچه‌ی کودکان!

ای به چنگ آمده مثل واژه!

از صفحات دفترم بیرون برو!

از رو تختی‌هایم بیرون برو!

از فنجان‌های قهوه‌ام بیرون برو!

از قاشق‌های شکر بیرون برو!

از دکمه‌های پیراهنم بیرون برو!

از نخ‌های دستمالم بیرون برو!

از مسواکم بیرون برو!

از حباب‌های صابون روی صورتم بیرون برو!

از تمام وسایل کوچکم بیرون برو

تا بتوانم به کارم برسم!

پ.ن.۲:تو که می دونستی به این روزها آلرژی دارم . می دونستی یک باردرست توی همین روزهای مونده به آخر خرداد  نقره داغ شده ام.می دونستی که هزار تیکه ام . می دونستی که چقدر حساس شدم خوب وقتی رو انتخاب کردی برای رفتن خوش به حالت که تو برنده شدی.

 

کنسرتی که به باد فنا رفت

سلام

ممنونم از دلداریهاتون .از آنجایی که من معتقدم چیزی که گذشته رفته پی کارش و کاریش هم نمیشود کرد در نتیجه دیروز حالم بد بود و اون دیروز بود وگذشت و رفت امروز امروزه و قابلیت تبدیل شدن به یک روز خوب را دارد حالا اگر روز خوبی هم نشد روز متوسطی میشود.و خب این جمله از خودمه و خیلی خیلی هم جمله قشنگیه چی فکر کردید؟

الان خوبم. دوباره داریم تلاش می کنیم که با یک کار گروهی منسجم بدون غرغر و دعوا یک صفحه حوادث دیگر متولد کنیم که برو بچز برن به فوتبالشون برسند و حالش رو ببرند. برای همین هم دور کارهامون افتاده روی دور تند تا اون حد که حبه انگور جملات بدون فعل می نویسه و معتقد است که کار زود انجام شود . که بریم .نمی دونم کجا می خوام با این خل و چل بروم که خودم هم خبر ندارم

توی راه یادم افتاد که آذوقه سرویسمون تموم شده.اگر بدونید خوردن لواشک و نوشتن از یک دعوای خونین خانوادگی بر سر اختلاف مالی که منجر به قتل هم شده و متهمش هم فراریه چه فازی می ده یا خوردن شکلات تلخ با چایی تازه دمی که پنگول می یاره و دقیقا بعد از نوشیدن جرعه دوم می خنده و می گه:آزاده جون من می تونم زودتر بروم ؟و در این قسمت من لیوانم رو می گذارم روی میز به این فکر می کنم که چرا من چایی داغ می خورم خب سوختم ؟! و می گم نه مرخصی های این ماهتون تموم شده و همه سرمون رو می اندازیم پایین و کارمون رو انجام می دهیم . البته پنگول با الهه چت می کنه و می گه بیشعور نمی گذاره بیایم و الهه هم برای من می نویسه که چیکار پنگول داری ؟این همه ازش کار می کشی می خواهیم بریم خرید و اصلا هم به این توجه نمی کنه که پنگول با همون لبخند گفته امتحان داره می خواهد اگر اجازه بدهم بره درس بخوند و مشروط نشه خلاصه من مرده این اخلاقیات خودمون هستم که همینطور با کامیون از روی هم رد میشویم . و کلا هیچی به هیچی.

چقدر پلیس توی خیابون زیاده دیشب هم که مامورهای گ.ش.ت.ا.ر.ش.ا.دگند زده اند به کنسرت مازیار فلاحی که توی برج میلاد برگزار شده بود و با دستگیری ۳۰۰ تا مهمون که ویژه ترینشون لاله اسکندری بوده آن هم به جرم بد حجابی کلا تهیه کننده کنسرت را تا سر حد سکته بردن و آوردن . از آن طرف درست بیخ گوش پلیس اراذل و اوباش قمه به دست که از برادران محترم خلاف کار بودند و به گفته شاهدان عینی ماجرا بیشتر از ۲۲ سال هم سن و سال نداشتند ریختند مردم و زدند و ماشین ها رو خراب کرده اند و تازه بعد از ۳۰ دقیقه قدرت نمایی با قمه پلیس ۱۱۰ که احتمالا از کلانتری نیاوران عازم محل شده بوده خودش رو می رسوند و فقط خسارت شیشه های خورده شده دو تا سانتافه و دو تا پرشیا و چند تا پراید را صورت جلسه می کند و تمام .

از دیدن این همه مامور توی خیابون به جای اینکه احساس امنیت کنم می ترسم . دیشب ریختند در دوتا پردیس سینمایی رو به خاطر پخش مسابقه فوتبال پلمب کرده اند.آن وقت خبرهای امنیتی سایت پلیس همه اش درباره زورگیری و دزدی و کلاهبرداریه همه جرم هایی که معلول رفتارهای غلط رایج در جامعه است.

دلم برای خودمون برای بچه هامون و برای آینده ای که روز به روز تیره تر و محو تر میشود می سوزره . با این وضع و احوال برایم ایمیل اومده که بریم فلان سایت دارن راستی راستی خلیج فارس رو به تاراج می برند و اسمش میشه خلیج عربی خب بشه مگه چه اشکالی داره ؟بگذار مردم جنوب و حاشیه خلیج فارس حالش رو ببرند .چرا این همه باید تنگ نظر باشیم حالا تا صبح هی من بروم توی آن سایته و هی کلیک کنم . و تاکید کنم اینجا خلیج فارسه چون اجداد شما که به ما حمله کردند پ نداشتنند . و ما هم خوب خرهایی بودیم و گفتیم خلیج فارس بجای پارس .

برای مایی که ادعامون میشود به تاریخمون می بالیم و روز تولد کوروش کبیر برای هم اس ام اس های فاخر می فرستیم . خیلی بده که این همه زاقه نشین دور و برمون وجود دارد منظورم اصلا کپر نشین های زاهدان و اونطرف ها نیست ها اونجا که خیلی دوره منظورم همین تهران خودمونه . همین شهری که روزی انار داشت و حالا هیچی نداره . تا حالا زاقه نشین های ده ونک رو دیده اید . احیانا فرحزاد که برای کشیدن قلیون رفتید خونه های دو در دو را دیده اید که داخل باغ های خشک شده مورچه وار کنار هم ردیف شده اند؟از این صحنه های رغت بار تا دلتون بخواهد هست . از شمال تا قربونش بروم جنوب که بیداد می کنه از شرق تا غرب همه جا حتی توی دل پایتخت . اما مگه این همه صحنه های درآور کک کسی رو هم می گزاند ؟همه این زاقه نشین ها که افغانی نیستند . خیلی هاشون هم وطن های خودمون هستند که به دلیل تعدیل کارخانه هایی که یکی یکی تعطیل میشوند به این روز و حال افتاده اند .

من با یک گروهی کار می کنم که فعالیت های انسان دوستانه انجام می دهند . یک بار هم گزارش افطاری دادن به زن های خیابونی رو اینجا نوشتم . اعضای این گروه چند وقتیه که برای بیمارها و خانواده هایشان که منتظر نوبت عمل توی بیمارستان فارابی هستند و شب ها بیرون بیمارستان توی حاشیه پیاده راه کثیف گمرک و میدان رازی می خوابندآب یخ می برند خیلی از این بیمارها و همراهانشون از شهرستان آمده اند و جایی برای ماندن ندارند . برای همین هم طبق یک قرار داد مسالمت آمیز با موش ها و گربه هایی که خیلی بیشتر از شهرونده ها حق دارند توی شهر در حاشیه پیاده راه بیمارستان می خوابند . تا فردا صبح زودتر نوبتشان بشود . بعد این بیمارها و همراهانشان بیچاره ها اجازه ندارند از سرویس بهداشتی بیمارستان استفاده کنند . چون ۶ تا نگهبان داره و اگر نگهبانه حال نکنه اجازه جیش کردن به مریضی که نمی بیند را نمی دهد . بعد همه مسجدهای اون دور و اطراف هم چون پر از فرش های ستونی جدید است و هر روز نماز ظهر دو تا پیر مرد ۹۸ ساله تویشان نماز می خوانند و دل هیات امنایش به برگزاری مراسم های ختم اهالی محل خوشه بسته است . و خب به شهرداری هم ربطی نداره که سرویس بهداشتی بسازه شهرداری باید کنگره شعربرگزار کند کتاب های خاطرات دفاع مقدس رو چاپ کند .و اصلا ساختن سرویس بهداشتی به شهرداری هیچ ربطی نداره داره به نظر شما ؟

خیلی زشته که هنوز هم برای درمان یک آب مروارید که بیماری خیلی خطر ناکی هم نیست البته در سطح جهانی هر شب هزاران هزار مریض جلوی در بیمارستان فارابی توی چادر و حاشیه خیابون می خوابند تا زودتر جراحی بشوند که باز هم ببینند مرگ انسانیت رو دیروز به مسئول هماهنگی برنامه گفتم اگر اجازه بدهد من هم یک شب همراهشون باشم . این تازه بخشی از چیزی است که من می دونم .

دوست دارم باز هم بنویسم از ناملایمتی ها از درد نان . از گرونی که بیداد می کنه . از ادم های عصبانی .از طلاق های عاطفی . از خیلی چیزهایی که حق شهروندی حق مسلم شهروندیه اما ما به جرم ایرانی بودنمان از آن محروم هستیم . اما می دونم که می دونید . چه باید کردش رو نمی دانم . سال چهارم دبیرستان که بودم . ما جزو آخرین گروه نظام قدبم آموزشی توی مدرسه بودیم . ناظم مدرسمون هر وقت که اذیت می کردیم و از دست ما خسته میشد . می گفت کی میشود این سال بشه یک ماه یک روز یک ساعت و یک ثانیه بروید شرتون کم بشه این دقیقا آرزوی منه تا تموم شدن این یک سال باقی مونده

پ.ن.۱:

عمریست میان قصه ها علافم

هی قصه برای زندگی می بافم

تو قسمت اشتباه بختم بودی

باید رج اشتباه را بشکافم

پ.ن.۲:

خســــــته ام از این هــمـــه خــواســتن هایــی که

داشتن نمیشوند

یک آرزوی خیلی خیلی محال و دست نیافتنی

سلام

دلم می خواهد با یکی حرف بزنم . اما هیشکی نیست . ومن چقدر راحت احساس بیچارگی می کنم .وبه مانتور که نگاه می کنم قلوپ قلوپ اشک هایم میریزه روی لپ هام . به همین راحتی .

پ.ن.۱:آزاده ی تنها

پ.ن.۲:آزاده خیلی خیلی خیلی تنها

یک روزانه کشدار

سلام

گزارش های نهایی رو می گذارم توی پوشه آبی بعد هم همه کارهایی که همکارم باید انجام بده رو با کنداکتور روی یک برگه پیشنویس می نویسم . و کیفم رو برمی دارم که بروم .دوست دارم دوباره تا میدون نیاوران پیاده بروم . اما برای روزنامه هیچ خبری نداریم . می دانم که تا خودم نباشم پنگول هیچ کاری نمی کند . سر ظهر آفتاب عمود می تابد چقدر بیرون گرمه دستم عرق کرده کیفم رو روی شونه ام جا به جا می کنم و راه می افتم سمت سر پایینیه خیابون یک آزاده می گه ماشین بگیر یک آزاده دیگر اما دستم رو گرفته و می گه یکم خاطره بازی که مشکلی نداره بعد هم می خنده چقدر صدای خنده اش آشناست .من قبلا این صدا رو بارهابارها توی خواب هایم شنیده ام .

خورشید عمود می تابد . حالم داره از گرما بهم می خوره در تاکسی رو که باز می کنم پشیمون میشوم اما وقت ندارم باید بروم ماشین بوی گوسفند می ده بوی پشگلی که آفتاب خورده باشد.یک بوی تند و غیر قابل تحمل که تیزه و تا اعماق مغزم نفوذ می کند.در را می بندم . راننده که راه می افته دنیا جلوی چشم هایم تیره و تار میشه خود راننده بوی سگ مرده می دهد . خاک بر سر من که شامه ام مثل سگ قویه.حالت تهوع دارم دستم رو می گذارم روی پنجره سرم داره می چرخه انگار. راننده داره برای خودش حرف می زنه مقنعه ام رو می گیرم جلوی دماغم و یک نفس عمیق می کشم . راننده می گه خانم اگه حالتون بده ماشین من رو به گند نکشید نگه می دارم پیاده شوید . حالم جا اومده بوی عطر ملایم و گرمی که زده ام همه مشامم رو پر می کند و می تونم رد اکسیژن رو توی اون همه بوی گند پیدا کنم . بُراق میشوم سمت راننده اینجور وقت ها آنقدر خشم توی نگاهم هست که طرف حساب کار دستش بیاید . راننده چند ثانیه من رو نگاه می کنه و ادامه می دهد البته وظیفه انسانی حکم می کند که شما رو برسونم درمانگاه بالاخره خانم خوشگلی مثل شما این وقت روز توی خیابون ... اما زندگی خرج داره زن و بچه من  هم ...آنقدر با خشم نگاهش می کنم که لال میشود و تند تند دنده عوض می کند .

بعد از میدون قدس  درست روبه روی ایستگاه مترو تجریش از ماشین پیاده میشوم و کرایه را حساب می کنم راننده می گه این همه اخم نوبره والله ما را بگو که خیال کردیم چه لعبتی سوار کردیم بقیه پولم رو پس می گیرم و قبل از اینکه حرکت کنه دو هزاری رو می گیرم طرفش و می گم یک حموم برو مهمون من سبک که شدی ماشینت رو هم یک کارواش ببر از اون طرف خیابان که نگاهش کردم هاج واج داشت من را نگاه می کرد و التماس می کرد به افسر راهنمایی و رانندگی که برایش جریمه ننویسه مرتیکه بوگندو.

باید تا قبل از ۶ تموم بشه .می گم آخه؟؟ سردبیر می گه آزاده تا۶ تموووووم میشه و نمی گذاره من حرف بزنم . خبری نیست چی کار کنم ؟حالم از این پرونده اختلاس بیمه و فساد اقتصادی بهم می خوره روزهایی که اینها دادگاه دارند هیچ خبری نیست.پاورقی و اخبار کوتاه تکمیل میشه پنگول رفته دادسرای شهر ری یک پرونده گرفته درباره رمالی سرم تیر می کشه تارمی بینم تند تند خبر را راست و ریس می کنم . توی تحریریه سر ایتالیا و اسپانیا دعواست .از فوتبال سر در نمی آورم . اما حاشیه هایش رو دوست دارم . آلمان انگار گند زده اما هنوز هم خسرو می گه آلمان بزرگ مهسا بستنی پخش می کنه سرم درد می کنه گوشی موبایلم بازی درمی آوره هی روشن و خاموش میشود .پنگول یک خبر نوشته فاجعه سر و ته نداره نمی فهمم چی نوشته که بخوام درستش کنم . بعد داره ریز ریز با تلفن حرف می زنه دوست دارم خفه اش کنم از خبری که نوشته سر در نمی آورم . خبر رو برایش می فرستم و بدون اینکه ملاحظه با تلفن حرف زدنش رو بکنم می گم یک بار دیگه بخونش با دقت و این با دقت رو با ابروهای گره کرده می گویم .به خدا خسته شدم از بس تذکر دادم که می باشد و می نماید غلطه به کار نبر . خسته شدم از اینکه به جهت رو حذف کردم نوشتم برای حالم به هم  می خوره که مثل معلم دیکته ها باید حواسم به غلط دیکته ای های فاجعه این دو تا دیوونه باشه .

باید بروم فنی آسانسور خرابه داخل راه پله ها خانم زرافه خرامان خرامان از پله ها پایین می آیند و خب از آنجایی که اعلام رسمی کرده اند که من رو دیگر نمی بینند می ایستم توی پاگرد که گمشه بره اما زرافه خانم با لبخند جلویم می ایسته و می گه سلام آزاده ازدواج کردم و من رو بغل می کنه مبهوت نگاهش می کنم و می گم به من چه؟؟؟ملت چه دل خجسته ای دارند به خدا نه اینکه هزار بار رفته بودم خونه شون ازش خواستگاری کرده بودم برای داداشم اون هم هی ناز کرده بودحالا آب پاکی رو ریخت رودستم مثلا که خیالم راحت باشه زود کارم رو انجام می دهم اما خب هرچند هم که از زرافه خوشم نیاد دوست دارم شوهرش رو ببینم کیه و چرا این رو برای زندگی مشترک انتخاب کرده نیوشا شوهرش رو می شناسه .ای خدای من من با این پسره توی یک مجله در پیت ورزشی همکار بودم. خب باز هم در اینکه الان من دارم به اون حسادت می کنم شکی نیست اما این دلیل نمیشه که برای خوشبختی شان دعا نکنم . هیچ دختر و پسری با نیت طلاق و متارکه خانه بخت نمی روند . انشالله که سال های سال کنار هم خوشبخت باشند و شاد .

دلم کیف می خواد . اون کیف خانومانه مشکی و با کلاسی که ۱۱۰ تومن ناقابل پولش رو دادم خیلی سنگینه تازه بندش هم کوتاهه با اون مشکی براق و قفل و کلید طلایی طلایی که ازش آویزونه خیلی پر طمطراقه اصلا باهاش حال نمی کنم . از این کیف هایی هم که رویش تیکه دوزی و نقاشی داره جلفه به نظرم نمی دونم چی بخرم اما دلم به شدت کیف می خواهد . برای همین هم همه کیف های مغازه رو یک دور دست می زنم و یکی رو انتخاب می کنم .رنگش آبی و بنفشه که اصلا هم به هم نمی آیند و نمی دونم انگیزه تولید کننده از ترکیب این دو تا رنگ چیه اما دوستش دارم هم جا داره هم بندش بلنده اما بخرم با چه مانتویی بپوشم؟دیگه بچه نیستم که یک شنبه دوشنبه لباس بپوشم و بروم توی خیابون . متاسفانه با کارتی در دست و آزاده ای که توی دلم عرمی زنه که بخرش من دوستش دارم از فروشنده تشکر می کنم و از مغازه می یام بیرون و تا جلوی در خونمون همه اش این سوال رو از خودم می پرسم که چرا نخریدیش؟و خب مسلمه که هیچ جوابی برای سوالم وجود نداره

پ.ن.۱:

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می‌کشم و می‌میرم

مرگ نه سفری بی‌بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ دوست نداشتن توست

درست آن موقع که باید دوست بداری(طبعا مخاطب خاص باید داشته باشه که خب نداره )

 پ.ن.۲:دوست دارم همچنان خیال بافی کنم.بدون اینکه بدونم تهش چی میشه.

قضیه این بعضی ها

سلام

دوساعته  با بُرس توی حیاط ایستادم تامثلا موهام رو شونه کنم.اول برگه های زرد گلدون ها رو می کنم .بعد برگهاشون رو میشورم . بعد که حیاط گلی میشود شلنگ می بندم که کثافت کاری ام رو ماست مالی کنم . بابا از توی اتاق می گه :رفته بودی توی حیاط چی کار بُرس رو نشون می دهم و تلاش می کنم آب هایی که موندن دور راه آب و پایین نمی روند رو با زور جارو بفرستم توی حلقوم چاه موهام رو با هزار مکافات شونه می کنم تارهای ریخته شده رو از لای بُرس در می آورم و با حرص گلوله شون می کنم سایه آزی کوتاه و چاخالو افتاده کنار پام دوست دارم یکی نازم رو بکشه اما کسی نیست . سرم رو چند بار تکون می دهم تا موهام حسابی هوا بخوره اند .

سرم رو گذاشتم روی پای مامان دست های مامان زبره اما دوست دارم لپ هایم رو بگیره روی ابروهای پیوندی ام با انگشتش خط بکشه بعد با دست هایش چشم هایم رو ببنده و وقتی کیفووور کیفووورم برای هزارمین بار ناغافل پیشونی ام رو بوووس کنه و چشم هایش پر از اشک بشه . مامان می گه دخترها مهمونن شب عروسی شون مهمونی حضورشون توی خونه بابا و مامان تموم میشه و بعد قلوپ قلوپ اشک هایش رو پاک می کنه می دونم که دل تنگ سمانه است . بدون اینکه بلند بشوم می چرخم و مامانم رو بغل می کنم . الهی قربونه قلب مهربونت بروم .

رویا دست می کشه روی شکمش و زیر لب یک چیزی به کوچولویی که توی دلشه می گه و بعد هم خودش می خنده می گم باهاش حرف می زنی ؟حرفت رو گوش می ده ؟مثل خنگ ها من رو نگاه می کنه و می گه اره با هم زبان کار می کنیم . رویا بلند میشه که برایم چایی بیاره شکمه قلنبش و حس مادرانه اش حسابی حسودی من رو بر انگیخته اسم دخترش رو روژان گذاشته .بهروز دم به دقیقه زنگ می زنه و احوال مادر و بچه رو می پرسه . یک ماهه دیگه روژان به دنیا می یاد. یک دختر به جمع دخترها اضافه میشود عروسکی که برایش خریدم رو بوووس می کنم و می گدارم کنار عروسک های دیگرش توی گوش عروسکی که خریدم می گم همیشه روژان رو دوست داشته باش.

من زیاد وابسته نیستم . یعنی هستم ها اما همه اش وانمود می کنم که نه من خیلی هم مستقلم و به کسی احتیاج ندارم اما خودم هم خیلی خیلی خوب می دونم که اینها همه اش زر اضافه است . دوست دارم یکی نازم رو بکشه . صبح ها اس ام اس صبح بخیر داشته باشم و شب ها تا نگه شب بخیر خوابم نبره . نمی دونم این غروره مسخره کی مد بود که من انتخابش کردم . شدم یک آزاده مغرور که مثلا دست نیافتنیه  که دلش خیلی چیزها می خواست و می خواهد اما خوب بلده فیلم بازی کنه.با مهسا و ندا و سمیه و مریم نشستیم توی نمازخونه و درباره بچه ها حرف می زنیم .همه با هم مغرور بودن من رو اذعان می کنند . اما من مغرور نیستم لوس هم نیستم . از حاشیه بدم می یاد اون هم توی محیط کار و توی دنیای بسته مطبوعات .

دلم بارون می خوهد.دوستی خیابونی هم می خواهد  از اینها که با یک نگاه عاشق میشوند و پسره آدرس محل کار و خونه آدم رو کشف می کنه و فیلم هندی بازی در می یاره از اونهایی که روی آدم غیرت دارند.پسر پولدار و دختر فقیر اصلن هندی بازی قدیمی شده مدل جودی آبوت هم خوبه ها یا داداش نل البته داداشه نل رو زیاد دوست ندارم چون آخرش هم نفهمیدم که چه شکلی بود.

هر روز صبح تا از تخت می یام پایین تند یک برگه از روی خرداد تقویم جدا می کنم و سوتش می کنم توی سطل زباله کاغذ نازک تقویم توی هوا می چرخد و با ناز و ادا می افته توی سطل توی صورتم که آب می زنم دختری که از توی آیینه به من ذل زده نیشش تا بنا گوش بازه دندون هایش رو به نمایش گذشته لبهایش رو برایم غنچه می کند و من با بی تفاوتی چراغ را خاموش کی کنم و در را باز می کنم.اما دلم که طاقت نمی یاره بر می گردم و برایش یک بوووس می فرستم .

پ.ن.۱:برای آنهایی که اینجا رو می خونن مهمه که آزاده چه شکلیه ؟آنقدر که دوست داشته باشند من عکس بگذارم از خود چاخم ؟

پ.ن.۲:

بعضی ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎﺕ ﺑﮑﺸﯽ
ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﻨﯽ
ﺑﻌﺪ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺶ ﺑﮕﯽ:
ﺁﺧﻪ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ...