دستمال کاغذی
بچه های اینجا خسته که میشوند کم که می یارند از هم سیگار قرض می کنند و می روند پایین توی کافه دود غصه هاشون رو دود می کنند و بعد که آرووم شدند دوباره برمی گردند سر کارشون دختر و پسر هم نداره هر کسی که غصه دار بشه همین کار رو انجام می دهد . اما من نمی روم . من آدم این کارها نیستم . هنوزم سر قولم هستم که دختر خوبی باشم . من راه می روم از مطهری تا میدون امام خمینی بعد مستقیم تا خود خیابان ولی عصر راه می روم و بعد هم سرم رو که می گیرم بالا می بینم رسیدم میدون راه آهن .
شانس آوردم امروز همشهری کارم زود تموم شد . وگرنه همه چیز می ریخت به هم . نیم ساعت سر بلوار آرش منتظر ماشین بودم . هر چی ماشین رد شد پرادو و لگسوز و سوزوکی و بنز و ۲۰۶ و توسان و یک عالمه ماشین کلاس بالای دیگه بود که هیچ کدوم هم بوق نزدند.
تموم بشه این دو روز من از راه همشهری خلاص بشوم . ![]()
تا از راه می رسم گوشی روی میز زنگ می خوره خط مستقیم منه می گم بله و آقای پشت خط بدون مقدمه می گه خیلی بیشعوری
می گم چرا ؟و اون باز هم تکرار می کنه که خیلی بیشعوری
فکر می کنم چه کسی می تونه باشه که چایی نخورده پسر خاله شده اما در آن ثانیه ها عقلم به جایی قد نمی دهد . می پرسم شما ؟و اون قطع می کنه پنگول تازه وارد تا قیافه ام رو می بیند خودش رو می زند و سرخ و سفید میشه بعد از اینکه همه بچه های تحریریه موضوع رو می فهمند تازه برای من تعریف می کنند که آقای خوش دهان کسی نبوده جز دوست پسر پنگول تازه وارد که در نبود من راحت به خط ساکت و کم زنگ خورم زنگ می زده و با هم درد دل می کردند . بعد که فکر می کنم تازه دوزاری ام می افته که چقدر بیشعور را از ته دل و غلیظ به زبان آورده بود تا حالا فکر نکرده بودم اینقدر بیشعورم . صفحه آماده میشه و دارم کارهایم رو انجام می دهم . پنگول گوشی را به طرفم می گیره و انگار من دختر خاله اش باشم می گه صحبت کنید .می گم بفرمایید ؟همان آقای خوش زبانه معذرت خواهی می کنه و می گه صداتون خیلی شبیه پنگوله تازه وارده و بعد برای ماست مالی کردن جریان می گوید ما با هم خیلی شوخی داریم و توی شوخی هامون به هم بیشعور هم می گوییم . ببخشید که من شما را با پنگول تازه وارد اشتباه گرفتم . مکالمه تموم میشود . اما من هنوز موندم اون آقاهه از کجا فهمید من بیشعورم ؟
پ.ن.۱:
آدم هـا كه عوض مي شونـد
از "سلام" و "شب بخيـر" گفتن شـان مي شـود فهميـد !
از بـوسه هـا و نـگاه هـا !
از گودال هـاي عميقـي كه بيـن تـو و خودشـان مي كـَنند !
و تويش را پـُر از دليـل مي كُـنند !
و بعضـي هـا را بي خيـالَش مي شونـد !
يك گودال هم ، تـوي دل تـو مي كـَنند !
كه اين يكـي را ، خـودت بايـد پـُر كُـني ...
پ.ن.۲:اعضایش را اهدا کردند به جز دلش
گفته بود "شکسته" را که هدیه نمی دهند
این دل دور انداختنی
درخت دافعه دارد که سیب می افتد