دستمال کاغذی

سلام

بچه های اینجا خسته که میشوند کم که می یارند از هم سیگار قرض می کنند و می روند پایین توی کافه دود غصه هاشون رو دود می کنند و بعد که آرووم شدند دوباره برمی گردند سر کارشون دختر و پسر هم نداره هر کسی که غصه دار بشه همین کار رو انجام می دهد . اما من نمی روم . من آدم این کارها نیستم . هنوزم سر قولم هستم که دختر خوبی باشم . من راه می روم از مطهری تا میدون امام خمینی بعد مستقیم تا خود خیابان ولی عصر راه می روم و بعد هم سرم رو که می گیرم بالا می بینم رسیدم میدون راه آهن .

شانس آوردم امروز همشهری کارم زود تموم شد . وگرنه همه چیز می ریخت به هم . نیم ساعت سر بلوار آرش منتظر ماشین بودم . هر چی ماشین رد شد پرادو و لگسوز و سوزوکی و بنز و ۲۰۶ و توسان و یک عالمه ماشین کلاس بالای دیگه بود که هیچ کدوم هم بوق نزدند.  تموم بشه این دو روز من از راه همشهری خلاص بشوم .

تا از راه می رسم گوشی روی میز زنگ می خوره خط مستقیم منه می گم بله و آقای پشت خط بدون مقدمه می گه خیلی بیشعوری می گم چرا ؟و اون باز هم تکرار می کنه که خیلی بیشعوری فکر می کنم چه کسی می تونه باشه که چایی نخورده پسر خاله شده اما در آن ثانیه ها عقلم به جایی قد نمی دهد . می پرسم شما ؟و اون قطع می کنه پنگول تازه وارد تا قیافه ام رو می بیند خودش رو می زند و سرخ و سفید میشه بعد از اینکه همه بچه های تحریریه موضوع رو می فهمند تازه برای من تعریف می کنند که آقای خوش دهان کسی نبوده جز دوست پسر پنگول تازه وارد که در نبود من راحت به خط ساکت و کم زنگ خورم زنگ می زده و با هم درد دل می کردند . بعد که فکر می کنم تازه دوزاری ام می افته که چقدر بیشعور را از ته دل و غلیظ به زبان آورده بود تا حالا فکر نکرده بودم اینقدر بیشعورم . صفحه آماده میشه و دارم کارهایم رو انجام می دهم . پنگول گوشی را به طرفم می گیره و انگار من دختر خاله اش باشم می گه صحبت کنید .می گم بفرمایید ؟همان آقای خوش زبانه معذرت خواهی می کنه و می گه صداتون خیلی شبیه پنگوله تازه وارده و بعد برای ماست مالی کردن جریان می گوید ما با هم خیلی شوخی داریم و توی شوخی هامون به هم بیشعور هم می گوییم . ببخشید که من شما را با پنگول تازه وارد اشتباه گرفتم . مکالمه تموم میشود . اما من هنوز موندم اون آقاهه از کجا فهمید من بیشعورم ؟

پ.ن.۱:

آدم هـا كه عوض مي شونـد

از "سلام" و "شب بخيـر" گفتن شـان مي شـود فهميـد !

از بـوسه هـا و نـگاه هـا !

از گودال هـاي عميقـي كه بيـن تـو و خودشـان مي كـَنند !

و تويش را پـُر از دليـل مي كُـنند !

و بعضـي هـا را بي خيـالَش مي شونـد !

يك گودال هم ، تـوي دل تـو مي كـَنند !

كه اين يكـي را ، خـودت بايـد پـُر كُـني ...

 پ.ن.۲:اعضایش را اهدا کردند به جز دلش
گفته بود "شکسته" را که هدیه نمی دهند
این دل دور انداختنی

قورباغه ام رو قورت دادم

سلام

نوجوان که بودم سروش نوجوان دوست کاغذی ام بود هر هفته شنبه ها بعد از مدرسه انگار که یک مسدولیت عطیم بر عهده ام باشه از خیابون رد میشدم و از حسن آقا خدا بیامرز سروش نوجوان می خریدم . آن وقتها اگر دیر می جنبیدم مجله محبوبم تموم میشد و باید التماس سعید رو می کردم که سر راهش برایم مجله بخره آخرش هم مشترک شدمو همه استرس هایم تموم شد . مجله هایم رو خیلی دوست داشتم . خیلی اما امسال در مراسم خونه تکانی به خاطر جابه جا کردن جهیزیه سمانه همه خاطره هایم رو با احترام به بازیافت تقدیم کردم . اصل اول مدیریت ژاپنی ها می گه چیزهای زائد رو باید دور ریخت تا انرژی ها مجال حرکت پیدا کنند . امروز هم همین کار رو کردم بعد از مجله های عزیزم لیست جی تاک و جی میل و مسنجرو پیوندهای وبلاگم رو خونه تکانی کردم . اینجوری در خلوتی اسم و رسم ها خیالم راحته دیگه لازم نیست خاموش باشم و بی صدا .بعضی از اسم ها استرس زا هستند . دیگه نمی خوام ببینمشون و یاد خاطره های بد بیفتم .

درهای قطار که باز میشه ی دختر با کیف قرمز درست جلوی رویم می ایستد نمی دانم چرا دوست دارم هی نگاهش کنم . از من لاغرتره با چشم های قهوه ای و ابروهایی که کمی نامرتب هستند . ته چشم هایش یک چیزی هست که انگار من می فهمم به شرطی که مستقیم توی چشم هایش نگاه کنم اما اون دستگیره را گرفته و سرش رو روی بازویش گذاشته یک ایستگاه زودتر از من در هیاهوی مسافرهایی که با نگاهشون می خواهند آدم رو بدرانند پیاده میشود .

خیلی وقته سوار اتوبوس نشدم . خیلی وقته با خیال راحت به آدم هایی که بی صدا در ردیف های جلویی نشستند و مسافرهایی که در هر ایستگاه سوار و پیاده میشوند نگاه نکردم و دربارشون داستان نساختم . حالم از آدم های عجولی که داخل تاکسی می نشینند و راننده هایی که خودشون را علامه دهر می دانند و در همه مسائل نظر می دهند بهم می خوره . دیگه دوست ندارم سوار آژانس بشوم و به راننده هایی که می دانند کارم چیه درباره حاشیه های پرونده های جنایی جواب پس بدهم . دوست دارم شهروند باشم از همون هایی که موقع انتخابات مهم میشوند و قالیباف برای رعایت حقوق شهروندی شان بلند بلند فریاد می زند یک شهروند عادی مثل همه آدم هایی که بی خیال ساعت بی خیال جواب پس دادن پشت چراغ قرمز می مانند و هر روز کار اداری دارند .

یک فیلم دیدم به اسم آرتور قهرمانش آخر مایه دار بود تخت خواب مغناطیسی داشت که بالای سرش کهکشان بود مثل ریگ پول خرج می کرد مشروب می خورد و کلا ول معطل بود اما عاشق برای عشقش ایستگاه مرکزی شهر رو ۴۵ دقیقه خالی کرد روی گلبرگ های گل رز با عشقش نشستند و حرف زدند و شکلات خوردند . عاشق  که شدهمه  ثروت بی حد و حصر پدری اش را رو بی خیال شد . شد یک آدم عادی با همه دغدغه های یک آدم معمولی . بعد هم بالاخره با دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد .از اون فیلم هایی بود که آخرش عروسی داشت و زندگی شیرین میشد  از همون فیلم هایی که من عاشق دیدنشون هستم .

بی مقدمه دستهایش رو جلوی رویم میگیره و می گه از صب داشتم مشستم خانم امروز مهمونی داشت فردا هم باید بروم ریخت و پاش ها رو جمع کنم . به چشم هایش نگاه می کنم خیلی خسته است . جایم رو بهش می دهم به شرطی که کیفم رو نگه داره قبول می کنه فروشنده ها با صدای بلند جنس هایشون رو تبلیغ می کنند از شورت و سوتین گرفته تا تاپ و تی شرت و آدامس و لواشک و دونات  یکی از فروشنده ها کیف های پول رو حراج کرده از همون کیف های به درد نخوری که هیچ وقت دوست نداشتم یکی شان را داشته باشم .از همون پوست ماری های دوزاری  کیف ها دست به دست بین مسافرها می چرخند  که یکهو داد فروشنده در می یاد یکی از کیف ها کم شده خانمی که جای من نشسته رنگ به رو نداره بحث داره بالا میگیره خانم فروشنده نفرین می کنه بد اوضاعیه نمی دانم چرا اما ۵ تومنی را طرفش می گیرم و می گم من هم یکی برداشتم پولش رو بگیرید . فروشنده چند دقیقه حساب و کتاب می کنه و بعد با صدای بلند می گه اشتباه کرده و کسی چیزی ندزدیده خدا رو شکر که ایستگاه بعد پیاده میشوم وگرنه خانمی که کنار دستم ایستاده و اصرار داره بداند کیفی که خریدم چه رنگیه یک سیلیه آب دارمی خورد

پ.ن.۱:کاش آنقدر جسارت داشتی که حرف دلت رو  راحت و ساده به زبان می آوردی من زبان استعاره نمی دانم

پ.ن.۲:هنوز هم میشه عاشق شد ؟؟؟؟؟

حوصله

سلام

یک نه گفتم خیالم راحت شده .حالا فقط یک تعهد نصفه و نیمه دارم که خدا رو شکر تا آخر ماه تموم میشه بعد آزاد می شوم . به قول مهسا مثل اسم خودم آزاد و رها فکر کن ؟؟!دیگه حرص خوردن نداره و بغض کردن . هروقت بغض می کنم و صدام می گیره و تلاش می کنم که اشک ایم شرشر نریزه پایین مامان میگه بزرگ شو آزی حالا بزرگ شدم . که می گم نه و خیالم رو راحت می کنم .

وقتی یکی از دوستانت وبلاگش رو عوض می کنه و هیچ رد و نشونی هم از خودش باقی نمی گذاره یعنی چی ؟یعنی تو مزاحمی نیا اون طرفی که رفتم دیگه . مگه نه ؟دوست داشتم آدرسش رو بهم بده اخه اون که می دونست من وبلاگش رو می خونم چرا باید من رو فراموش کرده باشه ؟حتما دوست نداره دیگه غیر از اینه ؟

دادسرای جنایی دیگه اجازه ورود به خبرنگارها رو نمی ده .هر روز این همه راه تا سه راه آزی می رفتم و می آمدم حالا اون هم تعطیل شد . نکته جالب ماجرا اینه که چون من عکس رئیس دادسرا رو پای خبر چاپ کردم همه کاسه و کوزه ها سر من شکسته شده که تو باعث شدی دیگه بهمون خبر ندهند . حالا که اینجور شد خوب کاری کردم . مرد باید پای حرفش بایسته مخصوصا حالا که عکسش پای خبرش خورده

یک ملت بسیج شده اند به من تایپ دو دستی یاد بدهند .دیروز وسط هاگیر واگیر خبر رد کردن سردبیرمون  یکهو پرسید شما رانندگی بلدید گفتم بله و همون چطور معروف رو گفتم توی ذهنم این بود که الان سوئیچش رو می گیره طرفم و میگه پس بی زحمت ماشین من رو جابه جا کنید و من هم می گم خجالت بکش  مگه من گماشته ات هستم که گفت :با دنده اتوماتیک رانندگی یاد گرفتید یا با دنده معمولی ؟حالا من چشمم هی به ساعته که وقت نگذره و تند تند جمله بندی های خبر رو توی ذهنم مرور می کنم این هم ول کن نیست گفتم با پراید یاد گرفتم اون زمانی که انتخابی بود یا پراید یا پیکان آخی چه دورانی بود جوون بودم و پر از شر و شور . باز هم توی آن تنگنا ی زمانی برگشته می گه به خدا تایپ دو دستی خیلی راحت تر از تایپ یک دستیه آقا من دوست ندارم دو دستی تایپ کنم زوره ؟همین یک دستی و یک انگشتی خیلی هم خوبه من راحتم . به شما چه مربوطیتی داره ؟؟

یک کاری باید انجام بدهم هی پشت گوش می اندازم . حالم از این بی قید و بندی خودم بهم می خوره .یکی رو دارم می پیچونم نمی فهمه هم زنگ می زنه هم اس ام اس می فرسته و هم میل می ده واقعا شعور بعضی ها زیر جلبکه و درک و فهمشون قد یک موجود تک سلولی .

دیشب دلم تنگ شده بود . خیلی تنگ از دست خودم . دنیا خدا و همه موجودهایی که روی زمین اند دلم گرفته بود .یک دوست نگذاشت زیاد دلتنگی کنم . خیلی سعی کرد حواسم رو پرت کنه با گریه اس ام اس هایش رو جواب می دادم و خوشحال بودم که هست . هرچند از من خیلی فاصله داشت .من دیشب ازش تشکر کردم . از بودنش از دلسوزی ها و مهربونی هایش خدا نکنه که اون دلتنگ بشه و من بخوام جبران کنم اما دوست دارم خوبی هایش رو یک جوری جبران کنم .

پ.ن.۱:یعنی مردی در دنیا پیدا میشود که بداند زن ها گاهی فقط بهانه میگیرند ‌و حال خرابیشان مربوط به چیزی نیست که به زبان می آورند؟ و بفهمند باید دلیل اصلی را جویا شد؟

پ.ن.۲:و گاهی به خاطرش
ماندن را تحمل کن
رفتن از دست همه برمی آید

سفر

سلام

ای تو روح بلاگفا باردومی بود که می نوشتم و پرید

سفر خوب بود خدا رو شکر بدون اینترنت . بدون تلفن و زنگ های استرس زا خیلی خوش گذشت هر شب تا دیر وقت لب ساحل می ماندیم و صبج ها هم جزیزه گردی و خرید .با یک دنیا انرژی برگشتم سر کار حالا آنقدر آرووم شده ام که به این راحتی ها از کوره در نمی روم . حسابی هم برنزه شدم . تپل شکلاتی

همه رو برق می گیره من بیچاره رو کبریت سوخته در اینکه جاذبه عجیبی در حد مثلث برمودا یکم آنطرف تر و قوی تر در جذب عمله های محترم دارم که شکی نیست اما امروز لجم درحد المپیک درآمد و کم مانده بود وسط خیابون بزنم زیر گریه .صبح یک نفر زنگ زد و گفت برادرش به جرم قتل در سن ۱۵ سالگی زندانی شده بماند که دعئوا یک دعوای بچه گانه بوده که رنگ خون گرفته بعد هم اصرار اصرار که باید بیاد و حضوری ماجرا را تعریف کند . اول که اصرار داشت من برم اسلامشهر بعد قرار شد اون و پسر عمویش بییند روزنامه تا ساعت ۲ منتظر بودم اما خبری نشد . ساعت ۴ باید می رفتم هم ساعت کاری ام تموم شده بود هم اون طرف خبرها رو رد نکرده بودم .خلاصه برادر قاتل و هیات همراهش نرسیدند و من مجبور شدم برم . گویا در همین فاصله زمانی آنها رسیدند و یک نفری هم لطف کردندو شماره موبایل ام را در اختیارشون قرار داده اند .القصه قرار شد بین مسیر یک جایی قرار بگذاریم و آنها حرف هایشون رو بزنند . همون اول بسم الله گفتم که روزنامه ما از این پرونده ها کار نمی کنه نیم ساعت داستان قتل و چاقوی ۱۷ سانتیمتری و اصرا خانواده مقتول به قصاص را شنیدم . آخر سر هم شماره روزنامه ایران را بهشون دادم و خلاص همه اش دلم شور صفحه ام رو می زد . داداش قاتل از این داغون های کارگر بود که لهجه دارند و نه حرف زدن بلدند نه سواد دارند نه به درد دنیا می خورند نه به درد آخرت تازه رسیده بودم روزنامه که برام اس ام اس اومد با یک زبون من درآوردی نوشته بود رسیدی خبرم کن فکر کردم شماره اشتباهی است اما ۱۰ دقیقه بعد وقتی تماسگرفت و با همون لهجه فاجعه اش گفت عزیزم رسیدی داشتم بالا می آوردم هم از تعجب هم از گستاخی بی شرمانه اش با اول هیچی نگفتم و قطع کردم اما تماس های داداش قاتل همچنان ادامه داشت تا اینکه بالاخره اون روی سگم بالا آمد و بهش گفتم اگر یک بار دیگه فقط یک بار دیگه به من زنگ بزنه یا اس ام اس های پرت و پلا بفرسته می دهم چنان چک مالیش کنند که از این به بعد به سگ بگه دایی مردک بیشعور با چنان اخمی حرف زدم که خدا رو شکر دیگه ازش خبری نیست .

خدایی شانس هم ندارم عمله جذب می کنم در حد المپیک

پ.ن.۱:آدم ها تمام نمی شوند
آدم ها نیمه شب
با همه آنچه در پس ذهن تو
برایت باقی گذاشته اند
به تو هجوم می آورند

پ.ن.۲:خیلی بیشعور بود اون عمله

 

تغییر رویه

سلام

عصر ها زودتر می زنم بیرون حالا فرصت دارم جلوی ویترین مغازه ها بایستم و محو بازی رنگ و نور بشم لباس ها رو با کفش ها ست کنم و برای هر کدومشان یک قصه بسازم . حالا شدم همون آزاده همیشگی همون که احساس می کردم گمشده بود.کفش هام رو خیلی دوست دارم هم سبکه هم راحت تازه صبح ها هم لازم نیست واکس بزنمشون .هیچ وقت دختر مرتبی نبودم . خیلی کار سختیه مرتب بودن .

از کوله ام خسته شده بودم . دست خودم هم نبود دلم رو زده بود بیچاره  البته حرف اون خانم انگشتر نشان هم بی تاثیر نبودها بالاخره باید یک کیف می خریدم که خریدم یک کیف که می اندازم روی شونه ام تازه رنگش هم قرمزه حالا لپ تاپم یک خانه قرمز داره که ماله خودشه کیفم ضربه گیر هم داره و دیگه پسرم زخم و زیلی نمیشه تازه کیفم جا نداره و نمی تونم تویش خرت و پرت بریزم در نتیجه سبک تره و اسپرت تر دوستش دارم هرچند با مانتوهای رنگارنگی که می پوشم درست شبیه مداد رنگی میشم . اما کیفم خیلی خوشگله .

پله ها رو تند تند می یام پایین که یکهو روی پاگرد خشکم می زنه درست جلوی در آسانسور نسترن و دخترش ایستادند . باید یک سلام خشک و خالی بگویم و رد بشم این همون دختریه که با هم دعا کردیم . به من تهمت زد برایم آرزوی بدبختی کرد و بلند بلند گریه کرد و همه حق رو به اون دادند . ورق ها توی دستم عرق کرده اند همه اون اتفاق هایی که چهار پیش افتاد بود مثل یک فیلم روی دور تند از جلوی چشمم رد می شود.البته من  خیلی هم بی گناه نبودم . به اندازه یک دختر ۲۶ ساله اذیت کردم لج بازی کردم و گاهی وقت ها هم گند زدم . دختر کوچولو یخ بینمون را شکست چقدر ناز بود خدایا با اون دندون های نیش صدفی اش و موهای آبشاری اش حسابی خوردنی شده بود .رفتیم با هم کنار میز ما نسترن توی چشم هایش یک چیزی بود از کار حرف زدیم از بوی ورق کاهی های خبر از رفت و آمدهای وقت و نیمه وقت از پریدن متن های تایپی .گفت دلش برای کار تنگ شده چقدر اون وقت که ایستاد جلوی در و گفت همسرم استرس کارم رو دوست نداره احتیاج مالی هم ندارم خدا رو شکر بهش حسودی کردم . حالا از دوست نداشتن حرف می زد می گفت خیلی سخته با کسی زندگی کنی که بدونه از سر درد و معده درد داری می میری اما عین خیالش نباشه باورم نمیشد . نسترن قد و یک دنده روبه روی من که هیچ حس مشترکی هم با هم نداشتیم نشسته و داره اینطوری درباره عشقش حرف می زنه  ذرباره مرد رویاهایش گله می کنه . اون همه عشق چی شد یکهو ؟من شوهرش رو می شناسم البته نه خیلی دوستانه اما فکر نمی کردم رابطه شون این همه از هم گسیخته و سرد باشه .نسترن برای  رسیدن به عشقش که حالا شوهرشه خیلی ها رو دور زد روی خیلی از چیزها خط قرمز کشید . و من هه اش بهش حسودی کردم . اون وقتها .حالا اون روبه رویم نشسته و آرام آروم از تنهایی ۳ نفره شان حرف می زند و من گیج شده ام . باید برم فنی هنوز درباره عکس ها با ایدیتور ها حرف نزدم بلند میشم  دست پاچه می گه ببخش مزاحمت شدم  بهش لبخند می زنم و پله ها را تا فنی دو تا یکی می روم بالا باید ته دلم خوشحال باشم . رقیبم از می دون به در شده خسته و نالان حالا همه اون هایی که اون روز به چشم یک دختر بی رحم به من نگاه کردند و شونه های نسترن رو مالیدند باید بیان و ببینن اما دلم نمی یاد دوست ندارم بین اون و شوهرش اتفاقی بیفته کاش آنقدر باهاش صمیمی بودم که می تونستم درد دل هایش رو گوش کنم . کاش این دختر این همه دور خودش حصار نکشیده بود و این همه از خود راضی نبود .خدایی خیلی مسخره است که بعد از ۴ سال مادر شوهرش رو به اسم فامیل شوهرش صدا می کنه نه ؟حیف  هیچ کاری نتونستم برایش انجام بدهم .خیلی غصه دار بود طفلکی

می خوام برم مسافرت یک جای دور و گرم . این بار بابا اجازه داده که با مامان و سمانه بریم قشم . فکر کنم تجربه جالبی باشه همون هیجانی که گفتم حالا یواش یواش دارم شیرجه می زنم تویش

پ.ن.۱:

از تو که حرف می زنم ، همه فعلهایم ماضی اند ..
حتی ماضی ِ بعید ..
ماضی ِ خیلی خیلی بعید!
کمی نزدیکتر بنشین ،،
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

معصومه ناصری

پ.ن.۲:

باور کنید! یک جایی که هنوز نمی دانم، در زمانی که هنوز نمی فهمم، کنار کسی که هنوز نمی شناسم، جای من خالی ست. باور کنید!

مرد کوچولو

سلام

بالاخره رفتم کفش خریدم . دوست داشتم قهوه ای بخرم اما سایز پای من تموم شده بود . کفش هایم اسپرت و کرم رنگه البته قرمزش را هم داشت که خب به خاطر کارم نتونستم ریسک کنم و بخرمشون . خلاصه خرید رفتم و حسابی انرژی گرفتم . بماند که از روی گیج بازی کیف پولم رو جا گذاشته بودم و همه اش می ترسیدم پول کم بیارم . اما خدارو شکر اتفاقی نیفتاد .کی گفته شلخته بودن بده ؟خیلی هم خوبه اگر پول هایم رو در کیف پولم می گذاشتم نمی تونستم کفش بخرم . اما از روزنامه ۴۳۵۶ بار تماس گرفتند و گفتند که یک وقت هول نکنم کیفم رو روی میز جا گذاشتم . گفتم می دونم عیبی نداره فردا صبح می یام برش می دارم . دستتون درد نکنه این رو هم بگم ها اگر بهم زنگ نزده بودند نمی دانستم که کیفم رو جا گذاشتم .

بیرون هوا گرمه . داره آتیش می باره انگار . اتفاقا در اینم روزهای گرم مدیر عامل سازمان آتش نشانی هم تغییر کرد . بنده خدا با دلخوری هم رفت . اصلن خیلی بده که آدم مدیر باشه و زیرآبش خورده شود . کارمند باشه و زیر آبش خورده شود  هم خیلی بده .

زیپ کوله ام را می بندم . یک خانم چادری که همه انگشت های دستش رو انگشتر انداخته بهم می گه شما چی می فروشین ؟من این شکلی میشم و تندی می گم هیچی توی کوله ام لپ تاپه و اون خانومه بدون معذرت خواهی دوباره همه انگشت های انگشتر نشانش را به نمایش می گذارد . و می ره اون طرف تر بیشعور .ساعت ۸و نیمه شبه و مترو غوغاست من نمی دونم این همه ملت کجا می رن این وقت شب . خودم رو به یک دستگیره می رسونم و و کوله ام رو می گذارم جلوی پام . ایستگاه دروازه دولت قطار خلوت میشه جلوی در یک پسر کوچواو با مامانش ایستاده چه اخمی هم کرده بلوز مردونه پوشیده با شلوار پارچه ای تازه کمر بند هم داره خیلی بامزه است . جا خالی میشه مامانش اجازه می گیره و می شینه اما آقا کوچولو با همان اخم کنارش ایستاده مامانش می گه می خواسته بره واگن آقایون ای جانم نگاهش می کنم اما همچنان اخمناکه عاشق این مدل لباس پوشیدنش شدم . اسمش رو می گذارم آقا کوچولو . موبایلم زنگ می خوره برای یکی از بچه ها باید خبر بخونم . در حال حرف زدن از توی کیفم خودکار در می یارم و حرف های او را هم می نویسم . تازه باید تعادلم رو هم حفظ کنم . یک بیسکویت رنگارنگ می دهم به آقاکوچولو همینطوری هاج و واج من رو نگاه می کنه اسمش امیر حسینه سال دیگه می ره پیش دبستانی اما رنگ ها رو به انگلیسی بلده تا ۱۰۰ هم می شماره قرآن هم بلده بلده با لپ تاپه باباش بازی کنه حسابی با امیر حسین دوست شدم . باید پیاده شم . امیر حسین کوچولو می گه موبایل ندارم اما شماره بابام رو حفظم می خوای بهت شماره اش رو بدهم . از خنده رو ده بر میشم . مامانش معذرت خواهی می کنه و دستش رو می کشه . می گوید من از شما خوشم می یاد در قطار باز میشه می گم اسم من آزاده است . من هم از دیدن شما خوشحال شدم دوست کوچولو  امیر حسین برایم دست تکون می ده بهش می گم آقا کوچولو و او باز هم با اخم نگاه می کنه

بچه های روزنامه قرار گذاشتند بروند مسابقه پینت بال . ۱۵ نفری هستند . من نمی تونم بروم چون مامانم گفته بروم خونه تازه من بیشتر از ساعت ۱۰ اون هم با عذر موجه نمی تونم بیرون باشم . می دونم که حسابی بهشون خوش می گذره .فردا همه زخم و زیلی می آیند سر کار . پینت بال رو دوست دارم . همه دق و دلی و هیجان و خنده ات رو با هم بیرون می ریزی و با یک تن خسته برمی گردی خونه .دوست داشتم بروم اما خب نشد .

پ.ن.۱:من می‌گم هرکسی باید یه نفر رو داشته باشه
که بشه یه جاهایی یه وقتایی روش حساب کرد
که وقتی بهت می‌گه دوستت دارم
بشه تو دلت بگی هومممم گمونم راست می‌گه
که بشه باهاش حرف زد
که همه‌چی رو شوخی نگیره
که وقتی هی با خودت کلنجار رفتی و تهش بهش گفتی دوستت دارم
نخنده و نگه:
بیخیال! مجبور نیستی دروغ بگی...

پ.ن.۲:و تنهايي
اتفاق سنگيني ست
كه هرشب
در آغوش من مي افتد

 

 

سهم من

سلام

هنوز دلخورم از خودم از این بازی مسخره ای که خودم شروعش کردم و انگار قرار نیست تموم  بشه .هنوز سنگ هایم رو با خودم وانکنده ام .کافیه تنها بشم تا فکرهای مختلف هجوم بیاورند به سرم .

باید بروم و یک کفش اسپرت بخرم .از همون هایی که یک بار با هم دیدیم و من نخریدم چون پول نداشتم و تو قول دادی یک روزی برام می خریشون . حالا پول دارم اما خریدنشون رو دوست ندارم حالا دوست دارم بایستم پشت ویترین و فقط نگاهشون کنم و همه خاطره های آن روز حرف هایی که رد و بدل کردیم و حتی اس ام اسی که توی راه خونه برام فرستادی به یادم بیاید . "آزی دوست داشتم کفش ها رو برات بخرم ببخش که نتونستم . حتما برات می خرمش قول می دهم "و من از ذوق بلند خندیدم و اون خانمه با چشم های از حدقه درآمده با تعحب به من نگاه کرد . و من چقدر خوشحال بودم و مست از داشتنت و من چقدر حس خوبی داشتم .

سر بالایی مدرس تا مطهری رو با آن کوله سنگین تقریبا می دوم . توی حیاط خشایار اولین کسی است که بلند سلام می کند . می گوید پیگیر احوالاتتون هستیم خانم حوادث دلمون هم حسابی تنگ شده و من می مانم و این همه محبت . حامد رفته بود به پدر و مادرش سر بزنه اون یکی حامد هم تبلت خریده رضا قراره زیر آب من رو بزنه به خاطر دیر آمدن هایم و من چقدر دلم برای این فضا این حرف ها این خاله زنک بازی ها بی قصد و قرض تنگ شده بود و گمش کرده بودم . آن لاین میشم . تولد شایسته است برایم شیرینی مخصوص کنار گذشته  تا شرمنده ام کنه از  اینکه  من یادم رفت بود برایش شیرینی کنار بگذارم .چقدر فراموشکارشده ام یادم رفته از همین خوشی های کوچولو لذت ببرم .

خسته ام . از خوابیدن خسته شدم . از دمر افتادن روی لپ تاپم و وبگردی یک تکون احتیاج دارم . یک تحرک با دوستم می رویم بیرون می شینیم توی کافه و چای می خوریم و درباره خودمون حرف می زنیم . درباره زندگی درباره بازی هایی که می خوریم و غم و غصه هایی که توی دلمون پنهون می مانند تا وقتش . فال می خریم و حافظ چقدر راست جواب حالمون رو می دهد .انگار حافظ فال گوش ایستاده بوده و همه حرف هامون رو گوش داده و بعد توی فالمون درباره حالمون نظرش رو گفته .

تعطیلی ها داره تموم میشه باز هم هیچ کاری نکردم جز خوابیدن . می ریم شهر بازی چقدر از اون آزی بی پروا دور شده ام . می ترسم از جیغ زدن های مردم . سمانه می گه بی مزه اومدی تماشا کنی ااااه حالم رو بهم می زنی با این مسخره بازی هات حرف هایش بهم بر می خوره بلیت ها را توی مشتم فشار می دهم و سوار فراکسی میشم . خیلی باحاله توی دور اول و دوم چشم هایم رو می بندم می ترسم بیفتم اما دور سوم آنقدر هیجان دارم که دستم رو دارز کنم تا به ماه برسه .تاب سواری هم کردیم . با چرخ و فلک دیگه از اون دختر خسته و بی هیجان خبری نیست . آنقدر خندیده ام که گوشه لپ هایم درد گرفته اند . هم بلال می خوریم هم بستنی از اون بالا دنیا خیلی کوچولو و بی ارزشه .

خبرهایم رو کد می زنم وای چقدر زود وارد ماه چهارم شدیم تا چشم بهم بزنم نیمه دوم سال هم از راه می رسه دیروز یکی از بچه ها می گفت از کنار یک دختر چاخ با کوله رد شده فکر کرده منم می گفت دختره ذل زده بود به ویترین مغازه و پلک نمی زد . نمی دانم شاید هم آزاده بوده همون آزاده ای که من گمش کرده ام .

دارم برای روزهای پر هیجان برنامه می ریزم .

پ.ن.1:

گفتم کیم ،دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند

گفتم هوای میکده غم می برد ز دل

گفتا خوش آنکسان که دلی شادمان کنند .

پ.ن.2:

از واژه ع ش ق فقط قاف آن برايم مانده است

"قلبي شكسته"

 

 

 

 

خاله بازی

سلام

ادعامون میشه بزرگ شدیم . روزنامه نگاریم مثلا قشر فرهنگی جامعه هستیم اما نباید وبلاگ داشته باشیم . یا اگر هم داری باید با اسم مستعار وبلاگ بنویسیم . واقعا خنده داره امروز بالاخره بعد از ۳ روز به اینترنت وصل شدم . دوستان زحمت کشیدند و گرم تبریک گفتند . اما یک نفر که اصلا انتظارش رو نداشتم توی چت یک حرف هایی زد که از یک آدم عاقل و بالغ بعیده این حرف ها می دونم که منظوری نداشته و تحت فشار بوده و همه دق و دلیش رو سر من خالی کرده اما حال من رو هم خراب کرد . توی این مدتی که کار می کنم یاد گرفتم برای آدم ها و حرف هاشون و ابراز نظر های تخلیلی شان زیاد ارزش قایل نباشم . اما حرف های بعضی از آدم ها بدجوری روی مخه .

امروز کلی حرف زدم . کلی از چیزهایی رو که توی دلم مونده بود و فقط جا اشغال کرده بود رو ریختم بیرون چند تا آدم بیخود رو از ذهنم دیلیت کردم و یادم موند که اعتماد یعنی حماقت . فکر کن طرف داره از بی پولی می میره التماس کار داره از سر دلسوزی بهش مطلب سفارش می دهی و باهاش خیلی هم خوب حساب می کنی و خودت رو جر می دی که حتما پولش رو برایش به حساب بریزند آن وقت همین آدم برات لایی می کشه و زیر آب می زنه .خدا رو شکر می کنم که هیچ وقت پول برایم مهم نبوده و نیست . هر وقت اراده کردم میلیونی حقوق گرفتم . بابا همیشه می گه پول رو باید با دل خوش خرج کرد اگر از بابت درآوردنش خیالت راحت باشه ریال به ریالش خرج خوشی می شود اما وای به روزی که آه و ناله و نفرین یکی پشت سر مالت باشه آن وقت یا خرج دوا و در مون می دی یا خرج الکی بعدش هم خودت رو توجیه می کنی که پولم برکت نداره .

یک جایی خوندم کینه نگه داشتن فقط بار آدم ها را سنگین می کنه من خودم به اندازه کافی سنگین هستم . اضافه بار هم نمی خوام اما دلم که میشکنه چشم هایم پر از اشک میشه درسته که همه تلاشم را می کنم که اشک هایم نریزه اما دلم شکسته دیگه کاریش هم نمیشه کرد . از این خاله بازی های مسخره حرف بردن ها و آوردن ها ادعاهای الکی حالم بهم می خوره .به اوستا کریم قسم روزی آدم ها دست اون بالاییه به کسی هم هیچ ربطی نداره امروز دلم شکست گریه ام هم گرفت اما یک درس بزرگ گرفتم . و آن اینکه آدم ها تاریخ مصرف دارند . بعضی ها مثل گوشت فیل اگر بگندند و تاریخشون بگذره بوی گندشون دنیا رو بر می داره . درس گرفتم که با آدم های کوچیک و به درد نخور که چشم و دلشون سیر نیست اصلا دوستی نداشته باشم . ادم های عقده ای و کم باری که حرف زدن بلد نیستند و دق و دلی هاشون رو با جملات استاتوس پایین آی دی شون مطرح می کنند .

خدایا  تو که  اون بالا نشستی شاید هم پات درد گرفته و ایستادی در هر حال داری ما رو می بینی خودت می دونی که هر کدوممان چه کارهایی انجام می دهیم و هدفمان چیه خودت همون رو به راه راست هدایت کن. راه آنانی که رستگار شده اند نه آنهایی که مورد عذاب تو هستند . آمین .

پ.ن.۱:تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی
که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت
دلتنگی ام را به باد بسپارد

پ.ن.۲:تو زندگی هر آدمی
یه وقت‌هایی هم هست که زمان نمی‌گذره
همین‌جوری باید بشینه و صبر کنه تا وقت‌ش بشه

 

روزهای بدو بدو

سلام

آخر هفته خوبی بود . خدا روشکر . ۵شنبه تا ساعت ۱۲ خواب بودم .البته یک بار ساعت ۷ بیدار شدم و تا چشم هایم رو باز نکرده بودم همه برنامه هایم رو مرور کردم نه مصاحبه داشتم نه گزارش نه از آگاهی رفتن خبری بود . خلاصه تخت خوابیدم تا ساعت ۱۲ خیلی خوب بود . بعد که بیدار شدم سمانه با دوستانش می خواست بره تاتر ناهار رو من درست کردم سالاد الویه پر از سس و خیار شور و کالباس بعد هم مثل یک ماهی چاق تزئینش کردم تا همه از خوردنش لذت ببرند . بعد هم یک ظرف پر فالوده طالبی درست کردم تا ساعت ۲ همه چیز ردیف بود . برای سمانه یک ساندویچ درست کردم که توی راه بخوره فعالیت های مادرانه رو دوست دارم .

رفتم آرایشگاه اما خانوم آرایشگر دلش از دست شوهرش خون بود . بیچاره این همه کار می کنه و از صبح تا شب با زن و دختر مردم سر و کله می زنه شوهرش رفیق پیدا کرده دلم برایش سوخت گلوله گلوله اشک می ریخت از اس ام اس های عشقولانه همسرش و تلفن های مشکوکش حرف می زد . نمی دانم چه اتفاقی افتاده که اینقدر آدم های بدی شده ایم . راستی دیروز با یکی از بچه ها داشتیم توی خیابون راه می رفتیم خیلی اتفاقی یکی از همکارهای مرد را دیدیم دست در دست یک خانوم غریبه بدیه همکارهای ما اینه که عقل درست و درمون ندارند موقعی که جشن و بزن بکوبه جد و آبادشون رو برمی دارند می آورند و با افتخار آنها را به همه معرفی می کنند بعد موقع کثافت کاریشون که میشه یادشون می ره برن چند خیابون آنطرف تر از روزنامه قرار بگذارند . خانوم این همکارم رو خیلی خوب یادمه یعنی همه یادشونه از بس که بنده خدا چاق بود تازه این آقاهه همیشه می گفت یک موی گندیده زنش رو به دنیا نمی ده خلاصه خانم یا آقایی که شما  باشید ایشون با دوست دخترشون که یک دختر معمولی بود و بدتر از ما مقنعه هم داشت دست در دست هم رفتند که جگر بزنن به بدنم و من دوستم همچین هاج و واج موندیم . نمی دونم چه مشکلی پیش اومده یا کجای کار می لنگه اما وای به روزی که حریم خانواده دریده شود .

خواهرم اسباب کشی داره .دلم برایش می سوزه بنده خدا از بس بی زبون و مهربون و ساده است حرف نمی زنه اما من می فهمم که دلش خونه توی هر اسباب کشی یک عالمه از وسایل میشکنه لب پر میشه هر خونه یک عالمه خاطره داره اما هیچی نمی گه از وقتی که شوهرش ورشکسته شده لیلا ساکت تر شده عصبی تر کم حوصله تر دوست داشتم براشون خونه بخرم کاش می شد .

به سردبیرمون گفتم شرایط کاری ام سخت تر شده در کمال ناباوری گفت اگر می تونید از راه دور و از طریق ایمیل و چت کار بچه ها را چک کنید از نظر من موردی نداره حضور فیزیکیتون اینجا جایز نیست .داشتم شاخ در می باوردم . اصلا توقع این همه وسعت دید را نداشتم . مرسی دوست داشتم بوووسش کنم وقتی این حرف رو می زد . حالا یکم خیالم راحت تره اما شده خودم را قطعه قطعه کنم حتما به صفحه می رسونم . دبیر روزنامه مون هم بد نیست کم کم قلقش دستم می یاد . به نظر آدم بدی نمی یاد . خوبیش اینه که شیفت من و جواد با هم متفاوته کلا و هر کسی کار خودش رو می کنه .

فردا صبح می روم دادسرای جنایی خیلی وقته که نرفته ام . فرناز رو هم می بینم . راستی فکر می کنم مهدیه از دست من ناراحته جواب کامنتهایم رو توی فیس بوک نمی ده دلم برایش تنگ شده من کار بدی نکردم که از من چیزی به دل گرفته می دونم که آنقدر فرصت داره که فکر کنه اما دوست دارم زودتر با من آشتی کنه

آلاله و زهرا  و ونوس امتحان دارند . برای هر سه تاشون آرزو می کنم امتحان هایشون رو خیلی خوب پاس کنند . به سرم زده دوباره درس بخونم فعلا در حد یک طرحه تا ببینم چه اتفاقی می افته

پ.ن.۱:

گاهی تنها دو دست لازم است

دو دست که

لحظه ای تو را در آغوش بگیرد

و دو لب که

طعم لبانت را بچشد

و دو چشم که

عشق را در چشمانت بخواند

تا تو در آغوشش امن تر ین جای جهان را بیابی

و لذت دوست داشتن را احساس کنی

پ.ن.۲:

نمیفهمم چه طور میشود که تو باشی، من هم باشم امّا ما نباشیم!