آخر هفته

سلام

خیلی بده که آخر هفته باشه و هیچ برنامه ای برای پر کردن ساعت هایی که ماله خودته نداشته باشی ان وقت یا باید به خواب پناه ببری مثه خودم یا بزنی بیرون بری خودت رو گم و گور کنی تا وقت بگذره به همین راحتی و این خیلی بده مگه نه ؟دوست دارم برم یک جایی اما نمی دونم کجا .سمانه می گه بیا بریم قشم توی رویاهامون لب ساحل قشم راه می ریم و توی پاساژهایش کلی خرید می کنیم اما همین که بابا بگه نه نمی شه رفت همه انرژی که برای رویابافی و خیال پردازیمون هزینه کرده بودیم از بین میره .

آدم ها به اندازه ارزششون برام مهم هستند وقتی از دست کسی که دوستش دارم دلخور بشم خیلی سخت تر این دلخوری از بین می ره تا وقتی که مثلا از دست همکارم ناراحتم . امروز صبح همون که گفت برو گمشو با یک شماره ناشناس زنگ زد که معذرت خواهی کنه من که ازش چیزی به دل نگرفته بودم یعنی اصلا برام مهم نبود که چیزی ازش به دل بگیرم بعد هم بدون اینکه بهش حرفی بزنم مکالم مان تمام شد .

سر کار یک دنیا تغییر و تحولات داشتیم . نمی دانم اگر دریافتی هامون تغییر کنه باید به فکر یک جای جدید باشم . کاش اینجا بودی با هم می رفتیم شال بخریم . همه مغازه های هفت تیر حراج کرده اند . دیگر حوصله ندارم حتی توی مانتو فروشی ها برم و به مانتو هم دست بزنم . فقط می شینم توی ایستگاه مترو و به قطارهایی که از زور جمعیت در حال منفجر شدن هستند نگاه می کنم .

دلم شور می زنه انگار قراره یک اتفاقی بیفته نمی دونم شاید قراره.............................

پ.ن:چرا کسی به خاطرمن کاری انجام نمی ده؟؟؟

پ.ن۲:دوست دارم یکی بود می نشست نگاهم می کرد و من همین جوری برایش حرف می زدم . کاش بود اما حیف که نیست.

پ.ن۳:از چی می ترسی؟

جای پا

سلام

کارهام رو انجام دادم . امروز تمام بعد از ظهر وبلاک بازی می کگردم . با یکی از دوستام حسابی زده بودیم توی کار کامنت بازی کلی حال داد .توی تحریریه پشت به بچه ها می شینم نمی دانم گپشت سرم چه اتفاق هایی می افته کلا اینجا بچه ها اگر با هم کار داشته باشن برای هم پی ام می فرستند . داشتم به این فکر می کردم که تا چند وقت دیگر شنیدن صدای آدم ها هم برامون رویا می شود مثه نامه نوشتن و پاکت نامه خریدن . دیشب وقتی دور خودمون توی پارک می گشتیم به مینا گفتم چقدر نامه نوشتن رو دوست داشتم پول توی جیبی هایم رو جمع می کردم و برای نامه نوشتن به سروش نوجوان پاکت و تمبر می خریدم . وای چقدر بزرگ شدم من .

من موجود غرغرویی هستم؟

چند روز بود که با مرضیه قهر که نه از دستش دلخور بودم امروز چند دقیقه بعد از اینکه از راه رسیدم هنوز لپ تاپم رو آتیش نکرده بودم یک کادوی ارغوانی خوش رنگ گداشت جلویم رویش هم نوشته بود برای آشتی چقدر خوشحال شدم .حالا دوباره با هم دوستیم دوست دوست . دوست دوست .

امروز لابه لای کامنتهام یک اتفاق ویژه بود . می دانستم اما خودم رو می زدم به ندونستن .خوش به حالت همه چیز به نفع توئه تو خبر داری اما من نه و این برای من که خیلی فضولم و خیلی خیلی دلتنگ در حد مرگ کشنده است .

برای پیگیریه قضیه سرقت مسلحانه رفته بودم خونه مقتول بیچاره یک دختر ۶ ساله داره و من در نهایت قساوت عکس باباش را دادم دسته دختره و ازش عکس گرفتم طفلکی می گفت بابام رفته ماموریت برگرده می ریم کیف و مانتو می خریم تا برم کلاس اول . توی راه برگشت داخل آژانس گوگوش می خواند و راننده از من سوال هایی می پرسید که با اینکه جوابش را سر بالا می دادم اما دست بردار نبود از یک راه مسخره ای هم برگشت که بیشتر حکم وقت تلف کردن داشت .حال و حوصله نداشتم باهاش بحث کنم . داشتم به این فکر می کردم که باید مانتو بخرم و کفش و صفحه ام را چه مدلی ببندم که ویژه تر باشه و از این حرف ها اما او تازه کنجکاویش درباره کارو بار خبرنگارهای جنایی گل کرده بود . فاکتور آژانس رو هم انقدر خوش خط نوشته که بیا و ببین .

دلم قلیون می خواد با طعم شیر نارگیل .

پ.ن:بالاخره من هم عضو فیس بوک شدم . اما هنوز کار با آن را بلد نیستم

پ.ن۲:این همه آدم دم بخت دور و برم بود و من خبر نداشتم .؟؟؟

پ.ن.۳:به من گفت برو گمشو

 

 

معنا و مفهوم

سلام

با خودم عهد کرده بودم دیگه بهش زنگ نزنم خوشحالم که بعد از این همه وقت عهدم را نشکستم و موندم سرش تازه یاد گرفتم اراده ام رو قوی کنم . حتی اگر ازرش و بهای آن گریه کردن های شبانه ام باشه . سمانه کاری به کارم نداره می دونه وقتی بارونی ام نباید کاری به کارم داشته باشه به من نگاه نمی کنه و می خوابد . اما من خجالت می کشم اشک هایم رو ببینه آرووم فین فین می کنم و یاد گرفتم بی صدا اشک بریزم . اما حمید پیگیر تره دیشب که دید گریه می کنم به طرز احمقانه ای مهربون شد یکهو برای اولین بار پیشنهاد داد با هم بریم بیرون با اینکه ساعت ۲ بود پیشنهادش رو قبول کردم و رفتیم توی اتوبان های خلوت. تا درخونه تون آمدم . یادم افتاد اون بار که آمده بود م با گریه رفتم از اولش هم از میلاد خوشم نمی آمد با اون جنس های گرون و بی ارزشش . اما آدم ها به محله هاشون هویت می دهند همینه که ولی عصر برای همه یک پاتوق میشه و فرحزاد یک تفرجگاه حرفه ای .

دلم بارون می خواد بارون بیاد بعد توی اتوبان بدون ترافیک رانندگی کنی وبه موزیک های مورد علاقه ات گوش بدی . برآورده شدن این آرزو شاید هزار سال طول بکشه دختر مگه نه ؟

احساساتم را از دست دادم . مثه دیووونه ها روزی هزار بار می یام نظرات وبلاگم رو چک می کنم و می روم هیچ کسی نیست . همه کار دارند . به قول یکی از بچه ها هیچ کس همراه نیست . در حد خودکشی کار می کنم . سمج شدم . کوله پشتی ام رو هنوز هم که هنوزه نشستم دیگه از زور چرک معلوم نیست چه رنگیه . راستی همون خواستگاره که خونمون خونمون می کرد دیشب زنگ زده بود که نمی تونه به من فکر نکنههر چند دو ساعت طول کشید که بشناسم کی بود و کجا دیده بودمش اما اون گفت که بهم فکر کرده  و برایم انرژی های مثبت فرستاده تا شاید نظرم عوض بشه . خوش به حال بی کارش.

اون همه علاقه اون همه دوستت دارم ها همه الکی بود ؟بگو که از ته ته دلت نگفتی دوستت ندارم ؟اگر بدونی حرفت چه آتیشی به دلم زد . داشتم می مردم از گریه بی شرف دست می گذاری روی نقطه ضعف های آدم و هی آن را تحریک می کنی . من مطمئنم که دروغ گفتی .گفتی که برم . که دیگه بهت فکر نکنم . من که می دونم تو هم اشک می ریزی من احمق هنوز هم حست می کنم مثه سایه که هست و نیست . مثه روح ومثه خودت همون وقت هایی که من فقط حرف می زدم و نفس کم می آوردم وتو فقط گوش می دادی بعد که ساکت می شدم و همه چیز را می گفتم تازه می پرسیدی دیگه چه خبر .

یک رمان جدید می خوان اسمش اگنسه بد نیست خل بازی های اگنس رو دوست دارم و طرز لج آوری از مرد مقابلش متنفرم یک آدم بی احساس که فقط بلده بخوره و کتاب های چرت بنویسه و همیشه هم ادعایش بشه که بهترینه این جور آدمها اصلا با هیجان میانه ای ندارند .از همه چیز فقط به اندازه سهمشان استفاده می کنند . بلد نیستن بروند مثه اولیورتوئیست یک کاسه سوپ اضافه بگیرند . از ادم های قانع بدم می یاد .

گزارش سرقت مسلحانه از طلا فروشی ها بد نشد . رفتم بیمارستان با یکی از مجروح ها مصاحبه گرفتم می گفت باید پول بیمارستان رو من بدم به من چه پس دولت چی کاره است .بیچاره با موتور مسافر کشی می کرد . حالا یک تیر هم خورده بود توی معدش و خونه نشینش کرده بود . خانواده اش هم برای بردنش نیومده بودند انگار . گزارشم بد نشد  اما همچین دم دستی و الکی هم ازآب درنیامد . ارزش شب بیداری کشیدنش را داشت . دوست دارم برم بیرون سر یک ساعتی یکی منتظرم باشه .

هیچ ذوقی ندارم . و این خیلی بده . می خوام یک کار جدید شروع کنم یک کار ویژه کاری که مثه هیچ کار دیگری نباشه شاید نشستم من هم داستان نوشتم .

پ.ن:ببخشید خانوم اسم عطرتون چیه؟من را یاد یک خاطره قشنگ انداخت .

پ.ن:کراا ای یه  تو را یاد چی می اندازه ؟

پ.ن:من تنهام .

 

روزه

سلام

صبح خواب موندم از بس که دیشب از درد معده پیچیدم به خودم و فحش خوردم . این یادم باشه که دیگه با دود روزه ام رو باز نکنم . آن هم از نوع نیکوتین دارش .

خیابون ها خلوت بود . راننده ها هم کمتر فحش می دادند .البته من که با آژانس اومدم سر کار اما راننده همون آقا بد اخلاقه بود که همیشه فحش می داد اما امروز هم جواب سلامم رو داد و هم اینکه تا جلوی در روزنامه هیچی نگفت . خیرات و مبرات ماه رمضان نمودار شده خدا رو شکر .

آبدارخونه تعطیله .اینجا به شدت با روزه خورها برخورد می شود . اما خودمانیم بعضی از بچه ها هم مرض دارند از قصد جلب توجه می کنند . خوردن یک ناهار ساده که این همه دنگ و فنگ نداره و به قایم موشک بازی نیازی نیست . از یک طرف حراست و امور اداری این خدماتی ها را مجبور کرده که در آشپزخانه ها رو ببندند از طرف دیکر بچه هایی که مشکل دارند به این بندگان خدا فشار می آورند که در رو باز بگذارند . نمی دانم یعنی امور اداری مون که هر روز موهای زیر ابروی خانم ها را چک می کند نمی داند که خانم باردار داریم . ناراحتی معدوی داریم . و.... اصلا این چه کاریه خدا می بخشه اما بنده خدا نمی بخشه . جالبه واقعا تازه نماز خونه هم دیدن داره همه بچه ها آمدند ولوو شدن و اون یک ساعت ناهار را چرت می زنندهیچیمون به آدمیزاد نرفته .

دارم خبر سرقت مسلحانه طلا فروشی ها را پیگیری می کنم . اداره آگاهی آنقدر ساکت است که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده مسئولش می گه بی خود شلوغش نکنید خبری نیست . بعد هم برای اینکه تنبلی اش را تو جیه کند می گوید خانم شما که می نویسی جو ناامنی را دامن می زنید و دزد ها پر رو تر می شوند .پلیس داره کار خودش را انجام می دهد فقط بنویسید که دو نفر فراری شناسایی شده اند و در آینده ای نه چندان دور همه با هم دستگیر می شوند . بین مکالمه ما یک طلا فروشی دیگر را در خیابان قزوین را خالی می کنند .

گوشی ام زنگ می خوره حال ندارم جواب بدهم . بی کار که نبیستم دو باره برای خودم استرس بخرم . بگذار آنقدر زنگ بزنه خودش خسته می شه فقط به اس ام اس جواب می دهم . یک لینک خبری دیگر هم هست که باید پیگیری اش کنم بیچاره دختره از مشهد اومده تهران توی اردوی تیم ملی دو میدانی شرکت کند سر تمرین در افتاده روی کمرش قطع نخا شده است . این هم از ورزش کار بودن و ورزشکار شدن . فعلا که هیشکی پاسخگونیست اما درست می شه به موقع اش همه بلدند اظهار نظر کنند .

یک دختر خانمی آمده برای کارآموزی با تلفن حرف زدنش خیلی بامزه است خودش را خیلی تحویل می گیره اولا که برای حرف زدن از فعل های جمع استفاده می کند مثلا می گوید می خواهیم یک گزارش تهیه کنیم خیلی زود شماره رو بهمان بدهید . سریع لطفا بعدش هم که می خواد شماره اش را بدهد می گوید من می فرمایم شما یادداشت کنید . !!!!!!

روزگاری داریم ها این سربالایی رو تا خود دوشنبه باید طی کنیم تا همه چیز آرووم بشود . اما کلا من بعد از ظهرهای تحریریه رو بیشتر دوست دارم اولا به خاطر اینکه کسی نیست که تند تند استرس بدهد و بعد هم به خاطر اینکه کارهایی رو که دوست داشته باشم انجام می دهم .

راستی از کجا میشه فهمید یکی آدرس جی میل آدم را بلوکه کرده باشه؟

دوست دارم برم بخوابم معده ام هم درد می کنه البته نه آنقدر که نتونم سر پا بایستم اما خب این درد لعنتی اش با آدم هست . و حرص می ده دیگه . هین که سالم نیستم یعنی حالم بده . بد بد بد .

 

 

شکنجه 2

سلام

دوستهام رو یکی یکی پر دادم مثه کبوترهایی که نشسته ان سر هره همه را کیش دادم رفتن آره حقمه دیگه  حرفی نمی زنم . دوست ندارم بازی کنم . خسته ام . خسته می خوام برم بخوابم . امروز رفته بودم بهشت زهرا به مردها هم حسودیم شد چه راحت خوابیده بودند . خوش بهحالشون

روز اول ماه رمضون تموم شد . خیلی ها می یان محله ما برای سخرانی گوش دادن و احیا گرفتن . امروز که از بین  ماشین هاشون رد می شدم با خودم گفتم من چقدر با این ها فرق دارم . دامادهای جونی که ریش هایشون هنوز تنکو کم پشت است با عروس هایی که تازه ۱۸ سالگی شان را پشت سر گذاشته اند و پوشیه زدهاند یا آنقدر حجاب گرفته اند که نوک دماغشون پیداست . ورژن قدمی ترشون مردهای شکم کنده ای هستند که کت و شلوارهای توسی پوشیده از پشت ۴۰۵ پایین می آیند و حاج خانم های گردشون را صدا می زنند فاطمه و علی و محدثه و حدیثه هم عقب نشسته اند . اینها هر سال ماه رمضان و ماه محرم از آن سر تهران می کوبند می یان اینجا تا پای صحبت حاج منصور بشینند . گریه کنند . سینه بزنند  و بروند . به من و امثال من هم که مانتو می پوشیم و نگاهشون می کنیم به چشم کافرهای بی دینی نگاه می کنند که جلوی ظهور امام زمان را گرفتیم . خدای اینها توی گریه و ناله است .اما خدایی ما .....

دیشب یک آقایی توی تلویزیون می گفت اینکهخدا فرمودهاست بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را دلیل نمی شه که هرچی از خدا بخواهیم به ما بهد . دست هایی که به سمت آسمون بلند می شوند یا جواب می گیرند یا به اندازه همون چیزی که می خواهند ازشون شر و بدی دور می شود یا هم دعاهاشون سیو می شود به عنوان ذخیره آخرت .

کاش می شد به خدا اس ام اس داد .

پ.ن.۱خسته ام وتنها تازه گریه هم می کنم . می دونم ککت هم نمی گزه . به قول خودت به من چه .

پ.ن.۲ من یک دیووونه زنجیری ام .

شکنجه

سلام

دوست نداشتم برم تولد اما من رو به زور بردن . خبری هم نبود یک مهمانی کاملا دخترانه با مقدار زیادی پفک و چیپس و آب میوه و کیک بستنی وکادو های رنگی دوست نداشتم بیام نه اینکه کادو نخریده باشم یا اتفاقا کادو ی من از همه بهتر و بزرگتر هم بود از دل سوزوندن بدم می آمد من به اندازه کافی حسود هستم . به اندازه لازم خودم را شکنجه می دهم چه لزومی داشت بیام بنشینم آن همه محبت کردن ببینم و لیوان لیوان حسرت بخورم.اما من خر احمق رفتم .

من با همه قهرم . با خودم . با خدا با همه دوستام . اصلا می خوام تنها باشم . بگذار همه فکر کنند که خیلی بیشعورم . کمبود محبت دارم . از نصیحت کردن متنفرم . از پیام های اخلاقی که مثه سیلی می خورند زیر گوش آدم متنفرم . از خودم متنفرم .

می رم میشینم توی قهوه خانه تاحالا اینجا نیومدم . ساکته و خلوت شیر نارگیل سفارش می دم . قلیونش معرکه است اما تنهایی حال نمی ده می خوام همه غم و قصه هایم رو دود کنم بره آسمون اما نمی شه سرم رو که از روی میز برمی دارم . سالن دار می گه می تونم کمکتون کنم فقط نگاهش می کنم . رفته نشسته ته سالن و برو بر من رو نگاه می کنه معدم می سوزه دارم خفه می شم . می رم دستشویی صورتم رو که می شورم تازه به دختری که آن طرف از توی آیینه نگاهم می کنم نگاه می کنم . شبیه من نیست چشم هایش پف کرده و کاسه خون شده انگار که ۱۰ پیک مشروب خورده باشه .دماغش هم قرمزه مثه خرگوش به صورتم آب می پاشم رد سیاه ریمل از گوشه صورتم راه می افته تا زیر چانه ام . میگی نریز اون مرواریدها رو بی شرف و من قلبم روانگار چنگ می زنند .

دود رو که از گلویم بیرون می دهم سبک نمیشم . فایده ای نداره این بغض فرو خورده لعنتی رو باید یک کاریش بکنم . سنگینم انگار بهم وزنه وصل کردند . تخت بغلی ام دختر وپسری نشسته اند که ریز ریز با هم حرف می زنند .پسره دست دختره رو گرفته دارند درباره قرار هاشون توی ماه رمضون حرف می زنند . یادته رفتیم فرحزاد افطاری آن قدر پرت نشسته بودیم که آقاهه ما رو یادش رفته بود ؟سالن داره گوشی موبایلش رو نشون می ده وای خاک برسرم چقدر احمق شدم بلند می شم می یام بیرون .

آره خدا هست . من تنها نیستم . اما خدا با من تولد نمی یاد دستم رو نمی گیره توی خیابون راه نمی ریم . وقتی گریه می کنم مثه ابر بهار بهم نمیگه دیوووونه ازم قول نمی گیره دیگه گریه نکنم . شب ها موقع خواب اس ام اس نمی ده که آزی دوستم داری ؟برام خط و نشون نمیکشه وقتی کار بد می کنم . وقتی می خندم . خدا اون بالاست .آزی این پایین تنهاست .

 

فاصله

سلام

بالاخره امدند درست سر ساعت اما خیلی بودند برای یک مراسم خواستگاری ساده که بیشتر حکم دیدار اول خانواده ها را داشت ۱۱ نفر ادم بزرگ آمده بودند . خاله و عمه و دختر خاله و مامان و خواهر و عروس عمو و زن عمو و زن دایی و مردهایشاوند همه آمده بودند . بابام که عاشق مهمون است از تعجب شاخ در آورده بود . شوهر خاله داماد هم که انگار هول بود فقط می گفت مبارکه بعد هم که با اعتراض شوهر خواهر من روبه رو شد حرف دل یک گردان آدمی را که آمده بودند زد و گفت که آمدند ببینن و نپسندند و ببرند . بعد هم یک ساعت درباره پرونده های کلاهبرئاری و دامادهایی که به هوس بوی کباب آمده بودند تا پدر زنشان را تلکه کنند حرف زد . بابام اجازه داده بود که بنشینم . داماد جوراب سفید پوشیده بود و با یک دستمال کاغذی بازی می کرد همه آدم هایی که آمده بودند باید حرف می زنند . مامان آقا داماد با آن لهجه غلیظ آذری اش طوری درباره پسرش حرف می زد که انگار نسل همه پسرهای دنیا منقرض شده است و فقط همین یک دونه پسر مونده و اون هم آمده سراغ دختر حا آقا تاا از ترشیده گی مفرت نمیره . تا یک ساعت دو طرف در حال سبک و سنگین کردن هم بودند .

بابا گفت که دختر و پسر فرقی نداره هر دو تاشون امانت خدا هستند و پدر و مادر باید درست تربیتشون کنند . حالا نوبت مامان آقای داماد بود که جواب حرف بابام رو بدهد اینکه پسرش دانشگاه شرکت نکرده و همه نباید بروند دانشگاه و پول بریزند توی جیب دولت تا شانس بلند پسرش برای استخدام در آتش نشانی .بعد هم اضافه فرمودند که با این آقا پسر دست روی هر دختری بگذارند نه نمی شوند و درسته را آنچنان بلند تکرار کرد که خانم های همراهش مبارک باشه گفتند . خلاصه از انرژی هسته ای و انتخابات و ارزان شدن ملک حرف زدند . و هر نیم ساعت یک بار به دستور بابا لیوان های شربت بین اون همه آدم دست به دست میشد . حالا مامانم به فراست شام درست کردن افتاده بود که بالاخره اجازه دادند من و آقای داماد با هم حرف بزنیم .

کار سختی نبود .داماد محترم در سن 33 سالگی با 10 سال سابقه کاری در آتش نشانی تصمیم گرفته بودند که زن بگیرند و بعد از اعلام تصمیمشان به مامانشون با خانه ما 4 امین خواستگاری عمرشان را تجربه می کردند بعد هم اضافه کردند که 3 مورد قبلی رو خودشون نپسندیدند .بعد هم بحث به کار من کشیده شد و موافقتشون برای کار بنده اعلام کردند . داماد محترم از مسافرت خوششون می آمد و از ریخت و پاش متنفر بودند . تازه این که چیزی نبود چون من ماشین داشتم . دیگر لازم نبود اون ماشین بخره و این یعنی یک قدم جلوتر بودن توی زندگی از خانه من حرفی به میان نیامد اما اون که چیزی نداشت به غیر از یک پس انداز 15 میلیونی و یک وام 7 میلیونی ماشین که قرار بود آخر شهریورماه جور شود خوشحال بود که خدا من را سر راهش قرار داده است . بعد هم همان جا توی اتاق گفت که بیا عروسی نگیریم و عید بریم کیش و بعد هم برگردیم سر خونه وزندگیمون تازه یادش بود که بگه بیشتر از 100 تا سکه مهریه ام نمی کنه .نیم ساهعت بعد خواهرشون به هوای اینکه فشارشون افتاده و احتیاج به کمی استراحت دارند وارد اتاق شدند و یکهو با دیدن اتاق عروسشون حالشون خوب شد . خواهر داماد از زیر تخت تا داخل کمد را وارسی کردند بعد هم نوبت رسید به میز توالت و با دیدن لاک ها و اسپری های مختلف روی میز همه رو تست فرمودند و یک پند خواهر شوهرانه هم دادند که از این مسخره بازی ها فقط به درد خونه بابا می خوره و زن باید جمع کن باشه .کمی هم درباره خودش و کدبانوگری و زنانگی اش توضیح داد و رفت . عباس گفت که به خانواده اش کار نداره و مهم خودم و خودش هستیم . گفت که دوست داره یک روری از تهران خراب شده بره و یک مزرعه بخره و مرغ و خروس داشته باشه و چند تا بچه قد و نیم قد . دنیامون با هم خیلی فاصله داشت . آمده بود که من را ببره راست هم می گفت قرار شد فکر کنم اما جوابم نه بود اونی که روبه روی من روی تخت خواهرم نشسته بود هیچ قرابتی با من نداشت.

4 ساعت بعد مامن عباس آقا اصرار داشت که انگشتردستم کنه مامانش گفت اگر جوابتون مثبت بود که هیچی اگر هم منفی بود انگشتری هدیه دیدن من و بعد همه با هم رفتند .

 

زندگی

سلام

مامانم میگه ۵ شنبه مهمون داریم . حمید سرش رو از روی کیبورد بلند می کنه و یک نیش خند گنده تحویلم می ده اما سمانه حواسش نیست.مامانم با یک سینی پر از میوه می یاد توی اتاق و درباره زندگی حرف می زنه .دست و دلم به کار نمی ره سمانه با لپ تاپ من سرچ می کنه عروس تپل و بعد ریز ریز می خنده . مهمون های ۵شنبه خواستگارند . درباره پسره و خانواده اش هیچی نمی دانم . دوست ندارم به عکس های انگشتر و حلقه  که سمانه گرفته نگاه کنم . از عکس های عروس های تپلی خجالت می کشم . چقدر سخته برای زندگی ات تصمیم بگیری . شروع سخته .

به بچه های تحریریه گفتم ۵ شنبه مهمون داریم . بچه ها نظری ندارند . دلم شور می زنه . مامانه آقاهه تند تند زنگ می زنه خونمون از این مسخره بازی ها که یک وقت عروسمون رو نبرن و اینها . من پسره رو ندیدم . مامانم گل گاوزبون دم کرده می گه  دیشب تا صبح تب داشتی و هزیون می گفتی .دلم شور می زنه نه به خاطر خواستگارهای ۵ شنبه برای خودم . دوست داشتن هام و واقعیتی که با خیال هایم خیلی تفاوت داره خیلی .

خواهر م زنگ می زنه از حرف هایش معلومه که مامان مامورش کرده زنگ بزنه . از همکارهایش می گه از دندون صبا که افتاده و تغییر دکوراسیونی که به خاطر ترک دیوار پذیرایی مجبور به انجامش شده اند . لیلا یک خواهر بزرگتره اما همیشه از بالا به من نگاه کرده بیشتر از ۳۰ دقیقه نمی تونیم با هم باشیم خیلی زود می زنیم به تیپ و تاپ همدیگه اما حالا دوست دارم باهاش حرف بزنم . از زندگی می گه از بالا و پایین هایی که بوجود می آیند و بعد می گوید درباره زندگیت خیلی فکر کن این آخرین مورد نیست اما تو بهترین تصمیم رو بگیر با هم خداحافظی می کنیم . دل شوره ام کمتر شده . بچه ها درباره خاطره های بامزه خواستگاری فک و فامیل هاشون تعریف می کنند . کلافه ام . برادرم زنگ می زنه فکر می کنم دوباره چک درحال برگشت داره یا اینکه چیزی برای بچه اش می خواد و خودش وقت نداره بخره اما می گوید بعد ازظهر نرم تا بیاد دنبالم . اولش فکر می کنم آمده تا آرژانتین و دلش به حالم سوخته که بعد از ظهر باید مثه گوشت قربانی آویزون میله های مترو باشم تا به خانه برسم اما اینطور نیست او به خاطر من اومده تا با هم درباره زندگی حرف بزنیم . از همه جا می گییم . فالوده هم می خوریم . چشم هایم پر از اشکه می گوید این آخرین مورد نیست همه جوانب را در نظر بگیر خانواده طرف مهمند خودش مهمه اما از همه مهمتر تویی .برادرم حرف می زنه و من داخل محبت اش و اشک های خودم غرق می شوم.

مامانم تند تند صلوات می فرسته.صدایش را می شنوم حتی صدای دانه های چوبی تسبیحش را که به هم می خورند . سمانه نیست رفته کرمانشاه .حمید داره درس می خونه و بابا هم توی اتاقه دلم برای همه تنگ می شه اگر ۵ شنبه همه چیز درست شد چی .مگه من نمی خواستم شوهر کنم؟اما چرا حالا این همه می ترسم چرا نرفته دلم برای مامانم و بابام و دعواهای مسخره ام با حمید و سمانه تنگ شده . بابام صدام می کنه با بابام نمی شه شوخی کرد . وارد اتاق که می شم حس وقتی رو دارم که کارنامه دادند .بابام می گه ۵ شنبه مهمون داریم می دانم اما حرفی نمی زنم . بابا از خواستگارهای لیلا و مراسم خواستگاری سمانه حرف می زنه همه را می دانم اما نمی تونم بگم برای همین فقط گوش می کنم . بابا می گه لیلا اولی بود و سرو ساکت و بی سر وزبون الانم با شوهرش خوشبخته خدارو شکر رو غلیظ می گوید بعد می رسه به سمانه ته تغاری که جلوی روی همه ایستاد تا شوهر کنه بابا می گه سمانه شوهرش را دوست داره خودش انتخابش کرده با همه چیزش هم می سازه خانواده شوهرش هم دوستش دارند . اما تو اما را با مکث می گوید و بعد که صدایش را صاف کرد ادامه می دهد تو سوگلی هستی دلم غنج می زنه همیشه آرزو داشتم بابام جلوی رویم از من تعریف کند حالا درست همون موقع است . بابا می گوید تو رو آسون بزرگ نکردم . هم درس خوندی هم سر وزبون داری هم اجتماعی هستی هم حاضر جوابی حالا باید درباره همه چیز فکر کنی بابا می گه خواستگارهای ۵ شنبه با اینکه آشنای دوستش هستند اما من نباید جوگیر بشم و زود قبولش کنم . بابام می گه آزی بابایی خوب فکر کن و خودت درست تصمیم بگیر بعد هم مثه همیشه می گه برو به مامانت کمک کن .

دیگه نمی خوام اشک هایم رو پنهان کنم . می یام توی اتاق و گریه می کنم . بابا و مامان و خواهر و برادرهام رو دوست دارم . خیلی.چقدر ازدواج کردن سخته . با بغض خوابم می بره  

گفتم نه

سلام

به مامانم گفتم قرار دارم . این بار همه دفعه های پیش فرق داره من دارم می رم که پسندیده بشم . قرار می گذاریم یه جای معمولی هوا هم خوبه نه اینکه بخوام خودم رو خوب و منظم نشون بدهم اما زود می رسم آنقدر که فرصت می کنم علی رغم همیشه که شلخته می رسیدم مقنه ام رو توی ویترین مغازه ها مرتب کردم . کوله پشتی ام رو هم درست روی شونه ام انداختم .ده دقیقه بعد روبه روی هم نشستیم . خیلی بامزه بود هر دوتامون داشتیم همدیگر را سبک و سنگین می کردیم . آب انبه سفارش داد اما من دوست نداشتم گفتم نه من نمی خوام آب پرتقال لطفا خندید و گفت اولین مخالفت زندگی مون!

از هر دری حرف زدیم . آب پرتقالش سن ایچ بود.گفت از زندگی چقدر توقع داره از خونمون!ماشینمون!آیندمون!وخیلی چیزهای دیگر حرف زدیم . دوست داشت من کار کنم .یعنی با کار کردنم مخالف نبود .شب بیداری ها و ماموریت های یکهویی و برنامه های شبانه رادیو و ویژه برنامه های عید ناراحتش نمی کرد . منتظر بودم از درآمدم هم بپرسه که بلند شم و خداحافظی کنم اما نپرسید.(از این سوال متنفرم . دست خودم نیست که).گفت کارش را دوست داره و باید به خیلی ها خودش را ثابت کند . حرف هایش را می شندیم . اما هیچ احساسی به حرف هایی که می زد نداشتم . مگر من قصدم ازدواج نبود پس چرا هیچ احساسی پیدا نمی کردم . ساکت که شد من باید حرف می زدم . از کارم گفتم از خواهر و برادر و روابط خانوادگی و فامیلی مون . داشت من را نگاه می کرد اما حواسش نبود با بد کسی طرف شده است . گفت که باید یک چیز رو توی پرانتز بگوید من هم اجازه دادم که حرف بزنه حالم بد شد درباره من همه چیز را می دانست قبل از اینکه با من صحبت کند درباره ام پرسوجو کرده بود وقتی حال ماشین و خونه ام رو پرسید حالم بد شد . همه استراتژی فکری و ذهنی ام به هم ریخت . احساس کردم برایم جیب دوخته حالم بد شد و خیلی مدرن گفتم نه و از کافی شاپ اومدم بیرون .

من و چشم انتظاری

سلام

دیشب آنقدر خسته بودم که رسیدم خونه فقط لباس هایم رو درآوردم وبعد بیهوش شدم تا خود صبح حتی تکان هم نخورده بودم . فکر کن بالاخره خستگی برنده شد و مجبور شد بخوابم . توی خواب همه اش تیر های مختلف می دیدم که دور سرم چرخ می زد .همین خواب بی موقعه باعث شده بود که صبح با دیدن گوشی ام شالخ در بیارم ۴۰ تا اس ام اس و ۲۵ تا تماس بی پاسخ فکر کن ؟؟شانس آوردم گوشی ام شارژ داشت وگرنه امروز می مردم از بی گوشی ای .

این بده که من تکلیفم رو با خودم روشن کردم ؟دوست دارم دور و برم خلوت باشه و تصمیم گرفتم که ازدواج کنم ؟ به نطر خودم که کار درستی انجام داده ام خسته شدم از خرج کردن احساس و مایه گذاشتن برای کسانی که فقط نقش دوست پسر آدم را بازی می کنند. من به کسی توهین نکردم به کسی هم نگفتم بره فقط تصمیمم را با صدای بلند اعلام کردم . دوست دارم به زندگی فکر کنم . راه رفتن با کسی که بعد از خداحافظی درباره من فکر هم نمی کند را دیگر دوست ندارم . از قلیون کشیدن های بی مزه و تعهدهای آب دوغ خیاری هم بدم می یاد . اصلن می دونی چیه این کارها از من گذشته .خاطرات خوش و دردناکش را نگه می دارم شاید یک روز که خیلی هم دور نیست آن ها را نوشتم . من منتظرم با یک همراه خوب یک زندگی توپ و بترکون بسازم .

این روزها را دوست دارم . هم دورش تنده و هم زود می گذره و هم آرومه کارهایم رو سر وقت تحویل می دهم اما سر وقت پول نمی گیرم . خیلی از سنگ هایی که با خودم داشتم واکندم . دوست دارم این روزها باز هم ادامه داشته باشند .

راستی  هم تصمیم گرفتن برای زندگی خیلی سخته مگه نه؟فکر کن یکی رو باید انتخاب کنی و بقیه عمرت را تا آخر با آن بگدرونی روزهای خوش زندگی ات را با اون سهیم باشی خوشحالش کنی برایش پناهگاه باشی و....باید بشینم توقعاتم از زندگی رو لیست کنم . ببینم چی می خوام توی زندگی یک جایی خوندم که مادیات فراهم می شوند فقط باید طرفت را دوست داشته باشی و پابه پایش تلاش کنی اینطوری هم زودتر به خواسته هایت می رسی و هم احساس بهتری داری درباره چیزهایی که به دست آورده ای . دلم شور می زنه ته ته ته دلم یک جور دلهره است که معنی اش را نمی فهمم .

باز هم رژیمم را از سر گرفتم . البته این بار هیچ محرکی برای کم کردن کیلوگرم های اضافه ندارم فقط دلم یک مانتو سورمه ای می خواد که چون چاخم اندازه من نداشت تصمیم گرفتم رژیم بگیرم و مانتوی سورمه ای را بخرم . خیلی خوشگل بود تازه کفش هم می خوام .اما مهمتر از همه اینها اینه که کوله ام را بدهم خشک شویی خیلی کثیف شده خیلی خیلی خیلی به جونه مادرم من دختر شلخته ای نیستم ها اما فرصت نمیشه به خدا این هفته ۵ شنبه حتما کوله ام را می دهم که بشورن .

دو لیوان آب ولرم ناشتا . یک عدد خرما ساعت ۱۰ صبح حذف کامل نشاسته و چربی و خداحافظی با همه فست فودهای خوشمزه وای من بایدچه ضجری را تحمل کنم .