گیج

سلام

چشم هایم رو که باز می کنم ساعت یک ربع به ۸ صبه وای باز هم این ساعت لعنتی زنگ نخورد تا لباس بژوشم و سیم و کابل های لپ تاپم رو جمع کنم و با هزار بدبختی زیپ کیفم را ببندم .میشه ساعت ۸ از درحونه تا توی اتتوبوس غر زدم به خودم به ساعت لعنتی و به غرغرهایی که باید بشنوم . راننده اتوبوی گواهینامه لاک پشت سواری گرفته بود.تا برسم مردم .از ماشین که پیاده شدم دربست گرفتم . میدان فردوسی غوغا بود آخه من نمی دانم این عابرهاب پیاده مرض دارن وقتی چراغ سبزه می ریزند توی خیابان سپهبد قرنی هم همیشه غلغله است .چرا خواب موندم؟؟؟گوشی ام را که چک کردم تازه فهمیدم که بیچاره اصلا روی زنگ نبوده که خبرم کنه چرا گوشی رو سر ساعت کوک نکردم ؟حرکتای شتاب زده ام و لب گاز گرفتن هام دوزاری راننده رو انداخته بود که عجله دارم برای همین هم بیچاره نهایت سعی اش رو می کرد که از لابه لای ماشین ها یک سانتی متر رته بگیرد . همین که جلوی در پیاده شدم و کرایه را حساب کردم تازه یادم افتاد که صبح رو مرخصی گرفته بودم . وای که من چقدر گیجم .دوست داشتم خودم رو خفه کنم از خنگی و گیجی .

آدم ها سر یک اتفاق های تازه سر یک جواب سلام دادن های ویژه دوست پیدا می کنه.

شب بیداری

سلام

تمام دیشب بیدار بودم . گزارش انفجار زاهدان بالاخره تموم شد . این هفته همه اش بی خوابی کشیدم . فردا هم گزارش برای تحویل دادن دارم . وای اگر بدونی چقدر خوابم میاد مطلبم رو که فرستادم سرم رو گذاشتم روی کیبورد آنقدر خسته بودم که نا نداشتم بلند شوم .موبایلم که زنگ خورد آنچنان از خواب پریدم که هنوز هم قلبم داره گروپ گروپ می زنه. همه این ها جزوی از زندگیه من است . یک روز بدون استرس باشم قلبم می گیره فکر کن؟یک روز بدون استرس اصلن مگه وجود داره ؟؟؟

دوست دارم الان همه کارو بارم رو تعطیل کنم و برم بگیرم تخت بخوابم .اما باید برم پایگاه یکم پلیس آگاهی آزی تنها. آزی خسته هیشکی هم من رو دوست نداره که باهام دوست بشه

 

نامه

سلام

حالم خوبه علی رغم دیروز که حالم بد بود و هی تند و تند اشک توی چشم هایم جمع می شد و دوست داشتم همه بروند تا راحت بتونم گریه کنم . اما امروز خوبم صبح دیر رسیدم باز هم همان اس ام اس تکراری عزیزی که گزارش چی شد ؟توی اتوبوس محبوبه رو دیدم . بیچاره از کلافگی توی خونه موندن حسابی شاکی بود اما کلی از برو بچ دبیرستان خبر داشت.محبوبه همیشه خبرهای دست اول  داره گاهی به اون حسودی ام می شه اما زود یادم می رود که چرا باید به محبوبه حسودی کنم . کلی به آرایشم و لباس هایی که پوشیده ام نگاه کرد و بعد گفت آزی چقدر تغییر کردی جلف با شخصیت شدی بعد هم برای اینکه بخوره توی ذوقم گفت که چه کاریه هر روز با خودم لپ تاپ می برم و می یارم . بی کارم که می روم سر کار و بقیه حرف هایش رو هم نشنیدم . بعد هم زدیم توی فاز خاطره تعریف کردن . خیلی خوب بود اصلا نه خوابم برد که بروم توی چرت و با تکان های اتوبوس بپرم . نه کلافگی گرما که از سر صبح خف می کرد آدم رو خبری بود .

از صبح دارم خبر انفجار سیستان و بلو چستان رو پیگیری می کنم . خبرنگارهای زاهدان معرکه اند . من از تهران راحت تر هماهنگ می کنم تا اونها از مرکز استانشون .

شلوار خریدم . تازه کفش های سفیدم خیلی راحت هستن اما همه اش کثیف می شوند و حرص آدم را درمی آورند . حال ندارم هر روز صبح پاکشان کنم . چه کاریه وقتی دوباره کثیف می شوند . وا

خوابم می یاد

 

حال این روزهامو می دونی ؟

سلام

ساعت یک نشده کارم تموم شد . امروز از آن روزهایی بود که می شد غروب قرار گذاشت دوست دارم برم ۷دقیقه تا پاییز رو ببینم . دیگه فکر نکنم سینما آزادی و سالن شهر قصه فاز بده . تا اون بالا رفتن و نشستن روی صندلی هایی که دقیقا شماره روی کارتت روی آنها ثبت شده و ذل زدن به پرده نقره ای . دلشکسته را با گریه دیدم . یادت هست برام اس ام اس زدی گفتی دیگه نبینم گریه کنی و من هیچی جوابت رو ندادم فقط دفعه بعدش محکمتر دستت رو فشار دادم . چقدر مسخره است موندن سر کار و ساعت پر کردن دیشب با اعمال شاقه خوابیدم کاش می شد الان برم بیرون هرچند خونه نمی رفتم .

حمیدرضا هم داره زن می گیره .دیشب از من نظر می خواست . نمی دونستم چی باید بهش بگم . آخی حمید کوچولو .

نمی دونم این بغض لعنتی چرا دست از سرم بر نمی داره. لعنتی اصلا هم موقعیت شناس نیست . وسط گزارش.پای یک مصاحبه مهم یک هو خفتت می کنه و انگار که بخواد یک چیز مهم رو به رخت بکشه دست از سرت برنمی داره .دلم یک عشق تازه می خواد کاش عشق رو توی مغازه ها می فرختند . بامزه بودها مگه نه ؟

بی تو بی هم قطار می میرم ، من از این انتظار می میرم
منو از روز رفتنت کشتی ، برنگردی دو بار می میرم

همه ی سال بی تو یک روزه ، من به روزهای هفته بدبینم
حالم از بعد رفتنت خوش نیست ، همه روزها رو جمعه می بینم

مثل پروانه ای که تو پیله است ، دلم از این همه قفس خونه
جز تو که روزگارم رو دیدی ، دیگه کی حال ما رو می دونه
من ، من دارم از تب تو می سوزم ، دل دریا رو آب کن ، برگرد
زندگیم انتظارته هر روز ، زندگیمو رها کن از این درد

آوار

سلام

از صبح تا حالا با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا بی خیال باشم . اما می نویسم تا یادم بره .حس آدمی رو دارم که دیواری رو که بهش تکیه داده یک هو آوار بشه .دلم نه شور می زنه نه آرامش دارم . انگار توی قایقم و روی آب گیر افتادم . از این حس بدم می یاد چند وقت پیش خواب دیدم . یک اتفاقی افتاده که همه مرده بودند . من مونده بودم تنها درست مثه قهرمان رمان کوری که همه نابینا شده بودند و اون می دید.عجیب وحشتناک بود . توی خیابان پر از جنازه بود . آدم هایی که با چشم های باز مرده بودند . هوا بوی مرگ می داد . یک بوی خاص و من چقدر احساس تنهایی کردم . داشتم می مردم . وای از خواب که بیدار شدم آنقدر گریه کرده بودم که صورتم خیس بود . بدنم درد می کرد . چقدر دلم برای دیدن آدم های بی تفاوتی که هر روز از کنارشان بدون هیچ حسی رد می شدم تنگ شده بود .

حالا حالم بده احساس خفگی می کنم . چیه دوست دارم گریه کنم . حتی اگر رد سیاهی بیفته زیر چشم هایم و دماغم مثه خرگوش قرمز بشه . من موندم بین زمین و آسمان .معلق هم نیستم فقط ایستاده ام . اگر خسته بشم چه کار کنم . پشت سرم هیچی نیست . فکر کن ؟

دلم هنوز هم یک دوست می خواد . یک همراه یک عشق . یک عشق ناب

 

.....

سلام

دلم یک دوست می خواد .نه یک عشق می خوام.

فردین

سلام

قصه مشترکمان شده همین ورق هایی که هر روز برای چاپ شدن و به موقع رسیدنشان بال بال می زنیم بعد دوباره شنبه که می شود همه چیز می افته روی دور تند . تا دوشنبه این بازی ادامه دارد آخر هفته هایمان هم بوی کار می دهد . بوی مصاحبه و گزارش هایی که انگار هیچ وقت تمئوم نمی شوند . دوست دارم این بازی را که هیچ وقت تموم نمی شه . هیچ وقت دبیرمان می گفت نه روزنامه و نه مجله هیچ وقت منتطر فرد نمی مونند آنها راه خودشان را میروند و هر هفته و هروز حالا با افت و خیزهایی که ممکنه وجود داشته باشه دوباره سر پا می ایستند و راهشان را ادامه می دهند.عد توی راه همه اش به این فکر می کنم چه اتفاقی می افته اگر من مثلا از فردا سر کار نیام. هیچ اتفاقی ممکنه یک شماره آمار صلفحه های خارجی مون بره بالا اما بعد خیلی راحت یکی را جای من می آورند تا همین کارها را خوش قولانه تر و باکیفیت تر و شاید هم بی کیفیت تر در بیارد . راست هم می گوید مجله منتظر ما نمی ماند راه خودش را می رود چه من باشم چه نباشم این رسم روزنامه نگاری ه داشتم فکر می کردم چقدر روزنامه و هفته نامه و مجله بودند که با آنها همکاری می کردم که حالا به هر دلیلی همکاری ام با آنها قطع شده است . بی خیال این نیز بگذرد.

خاله ام داره می یاد . ساعت ۲ بامداد می رسند تهران باد بریم راه آهن دنبالشون فکر کنم ماشین خرابه یک حس خاصی دارم . انگار قراره اتفاق های جدیدی بیفته نمی دونم شاید هم اشتباه می کنم .

دنبال یک آدم جدید می گردم کسی که شبیه هیچ کسی نباشه و با همه فرق داشته باشه اما نمی دانم کجا باید دنبالش بگردم تا بتونم پیداش کنم . فراموش کردن آدم ها کار راحتی نیست اما خب اتفاق می افته آدم ها کم رنگ و پر رنگ می شوند . مگه نه ؟حتی توی کار هم اینطوره مثلا یکی زنگ می زنه با کلی هندونه کهاز قبل آماده کرده اول از حرفه ای بودنت حرف می زنه و اینکه همه درهای بسته دنیا برای شما بازه و من همیشه گفتم که آزاده خیلی خوبه و از این حرف ها من هم این طرف گوشی خر کیف شدم و نیشم تا بنا گوش بازه و خوشحالم که دیگران درباره ام اینجوری فکر می کنند . یک قدری که می گذره حالم بد می شه از این همه تعریف های الکی خودم هم می فهمم که وارد فاز مخ زدن و خر شدن شدم . اتفاقا خر هم می شوم . آقا دو ساعت بیشتر وقت نداره و باید خیلی زود یک صفحه تحویل بدهد . من هم قبول می کنم و صفحه اتفاقا آماده هم می شود حالا نه خیلی حرفه ای اما مهم اینه که در می یاد بعدش هم خب کار شاقی نکردی ادعایت می شه که خبرنگاری و کار بلدی اینها که چیزی نیست چند بار دیگر هم همین اتفاق می افته اما بعد از دو سه هفته که کار دستت اومد به جای تماس اس ام اس می فرستن که این هفته ممنونم استراحت کنید . مرسی از توجه هتان بعد یکی از لینک ها زنگ می زنه و می گه معذرت می خوام شما با فلان نشریه دیگه کار نمی کنید؟آن وقته که شصت آدم خبردار می شه که ای داد اینها همه اش بازی بوده و حالا تو دیگر حرفه ای که نیستی هیگ و خیلی هم بدقولی و همیشه مطالبت اصلاحیه می خورند . ناراحت می شم .اما نه خیلی بالاخره آدم ها خودشان را یک جوری باید نشان بدهند . همیشه این طوری نمونه به قول ضابطی درست می شه خیره انشالله .اما حالم گرفته می شه از اینکه آدم ها اینقدر زود نقش شان را بازی می کنند و کنار می کشند . به همین راحتی قصه یک آدم تموم میشه .

فردا قراره پول بگیرم . فکر نکنم زیاد باشه از الان چاله اش را کندم . کاش به جای اینکه بهانه آورده بود که موبایلم قطع شده وپیغام فرستاده بود خودش تماس می گرفت و راستش را می گفت . آن طوری من هم این همه دپرس نمی شدم و توی حالم نمی خورد . هرچند مگه من ماهی چقدر از آنجا می گرفتم که حالا نگرفتنش حالم را بد کرده؟اما هرچی فکر می کنم یاد آن همه نوشابه ای که برایم باز کرده بود می افتم ناراحت می شوم . دست خودم نیست خب بهم برخورده دیگه چی کار کنم ؟؟؟

همه موزیک های غمگین را جمع و جور کردم . دلم می خواد می خوام برم . جات دگه انگار اینجا نیست .راحت نیست اما وقتی می گی برای خودت بهتره و نقش فردین را بازی می کنی دیگه نه حالش رو دارم نه حوصله اش رو که بمونم و اصرار کنم .

 

تنها

سلام

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جواب این همه علامت سوال را از کجا پیدا کنم؟یک روزی یک جایی درست سر یک اتفاق می فهمی اما آن روز آن جا دیگر آزاده ای وجود نداره مگه نه ؟

پ.ن)۱:هواخیلی بهتر از چند روز پیش شده است .حداقلش اینه که کمی آفتاب مهربان تر شده این یعنی راه رفتن و پیاده رو گردی خیلی فاز می ده.آره فاز می ده به آنهایی که می روند و پیاده رو گردی می کنند .

پ.ن)۲:ناخن هایم رو طراحی کردم خیلی خوشگل شدند .

پ.ن۳):دلم بارون می خواد .

پ.ن۴):اینجارو دوست ندارم. می خوام برم

معنی جمله ات رو نفهمیدم یعنی منظورش من هستم ؟حال و حوصله ندارم درباره حرف ها و فکر های صد تا یک غاز فکر کنم . مگه نه اینکه کسی منتظرمان نمی مونه این جریان بی رحم کار در مطبوعات بی رحم تر از آنیه که منتظر بمانیم و فکر کنیم چرا اینجوری شده .اصلا دنبال چرایی گشتن ها مربوط به زمان ارسطو و افلاطون بود الان باید هر اتفاقی که می افته را بپزیری و خیلی مودبانه سر تعطیم فرود بیاوری اگر هم بخش احترام امیز قضیه برات مهم نیست می تونی راحت درباره هر چیزی که دوست داری فکر کنی و خیالت هم نباشه که چه اتفاقی افتاده یا قراره که بیفته .خسته شدم از بس درباره کارها و ندانم کاری های دیگران فکر کردم و به جای آنها خجالت کشیدم . به من چه که دوستم بلد نیست حرف بزنه و نمی دانه که بعضی حرف ها و بعضی اصطلاحات را نباید به زبان آورد ان وقت من سرخ و سفید می شوم و ته ته دلم هی خجالت می کشم . به من چه که صدای زنگ موبایل یکی از همکارهام ضایع است و هر وقت که به صدا در می آید من سرخ و سفید می شوم و فشار خونم می ره روی هزار و تا مرز سکته می رم . به من چه من دوست دارم برای خودم زندگی کنم . مگر کسی به من فکر می  کنه چرا من باید حواسم جمع باشه ؟؟حالا هم اگر از دست من ناراحتی عیبی نداره . من از تو خیلی خیلی بیشتر ناراحتم.این چه کار مزخرفیه که ما داریم ؟؟

بعد از تحریر:قصه خنده دار بچه ها و دستشویی رفتن هایشون خیلی بامزه است . خیلی بده که اینجا همه با هم مثل یک خانواده هستند و کلا دستشویی ها یکی است .وقتی دستگیره را می چرخانی و در قفل است دین چهره آدم پشت در دیدنیه  فکر کن همه امیدواری هاش به ناامیدی تبدیل می شود . و این یاس رو می شه از توی چشم هایش خواند . بیچاره دستشویی یک ثانیه هم بی کار نیست و همه اش مشتری داره . این روزها با گم و گور شدن ریموت کولر دستشویی همچنان طرفدار داره

دوشنبه آرام

سلام

دیشب مثه خرس خوابیدم . حق هم داشتم که وولو بشم توی رختخواب و تخت تا خود صبح بخوابم . خدایی هم حقم بود شب بیداری ها خیلی سخته .دوشنبه ها تحریریه روی دور تنده همه یک جورهایی در حال دویدن هستن تا گرفتن خروجیحسابی با هم دعوامون می شه .بحث می کنیم برای هم ژشت چشم نازک می کنیم اما همین که عقربه های ساعت می گذره و پرینت های دو و سه صفحه ها را می گیریم حال برو بچز خوب می شه . این شماره ویژه نامه سالگرد تولد همشهری سرنخه باورم نمی شه این همه مدت باهم بودیم . خسته نباشیم واقعا داشتم به این فکر می کردم توی این ۹ سالی که کار می کنم چند تا جشن تولد این ور و آن ور بودم . اصلا آوارگی ویژگی شغل مما روزنامه نگارهاست . اما این جا را دوست دارم مثه همشهری محله که یک جورهایی از اولش بودم اینجا رو هم از اولش البته کمی این طرف اون طرف تر بودم . تولدت مبارک همشهری سرنخ .

دارم از گرسنگی تلف می شوم . آها دیشب که مثه خرس خوابیده بودم که شام نخورده بودم . صبحانه هم که بی خیال یک دونه لواشک خورده بودم و یک لیوان نسکافه آبکی برای همین یازده نشده دلم به قار وقور افتاده روزهای دوشنبه یکی از بچه ها همه رو مهمان می کند مرضیه رفته کالباس خریده وای هزار بار تا آشپزخانه رفتم و اومدم . اولش گوجه خوردم . بعد هم خیارشور تا برسم به کالباس ها طی یک مراسم ویژه ظرف پر از کالباس و خیار شور و سس همه چیز عالی بود دوشنبه ها انگار با بچه ها می ریم پیک نیک خیلی خوش میگذره اما سس ساندویچه خیلی تند بود ۶۰ تا لیوان آب خوردم اما هنوز هم دهانم می سوزه . امروز باز هم کالباس خوردم . دیروز هم ناهار کالباس خورده بودم . پریروز نه کالباس نخوردم . آخر سر از سوءتغذیه می میرم . می مدونم . اما سس چیلی عجب سس پدر مادر داریه ها

خیلی از اداره هایی که به عنوان منبع خبری با آنها سر و کار داریم بسته اند رفتند .به قول مرجان کارمندهای اداره های دولتی گرمشان می شود ولی ما که گرم مان نمی شود . این روزها مترو هم عجیب خلوته و خوش می گذره مثه روزهای عید تا قبل از سیزده بدر می مونه دست کمش اینه که جا برای نسشتن و ایستادن پیدا می کنی و لازم نیست تا مقصد مثه گوشت قربانی آویزون باشی .

دوست دارم یک روز ۳ صبح برم کله پاچه بخورم با چایی دارچین .

گوشی ام بیکاره به قول معروف توی ترکه از اس ام اس خبری نیست . جواب نمی دی .تحویل نمی گیری ناراحت نیستم . عادت می کنم عادت می کنی .

وقتی با من حرف می زنی دهنه کثیفت رو ببند

خونه

سلام

دلم برای خونه تنگ شده بود . برای اتاقم که پر از بی نظمی است و همیشه روی تلی از روزنامه و مجله راه می روم . می خوابم . زندگی می کنم . اون بیرون هوا گرمه من که می رفتم همه چیز سر جایش بود اما همین که اومدم هر دو تا سر کوچه را حجله گذاشته بودند .

بالاخره انتظارم به سر اومد . یک شب که از کلافگی بوی بتادین خوابم نمی برد وقتی عقربه های ساعت دنبال بازی می کردند ساعت دو نیم شب بهم تبریک گفتی که یکی را پیدا کردم که از تو بهتره بعدش هم جواب دادی که حلالت کنم . همین . حالا دیگر واقعا به احساسم ایمان پیدا کردم . اما کاش باز هم بیایی و باز هم بخوانی که خالی یعنی بی تو /بی تو یعنی خالی می دانم که می یایی بی صدا اینجا دنبال آزی حتی اگر هزار بار هم زل بزنی توی چشم هایم و بگی برات مهم نیست ته ته ته چشم هایت می فهمم که دروغ می گی . همان طور که من دروغ می گم و برای همه می نویسم که تنهام . نه من تنها نیستم من تو را دارم . خاطرات تو رو رویای تو رو خنده هایت را خلوت های دو نفر مان را آرزوهایمان رو حتی گرمای نفس ها و دست های مردانه ات را هم فریز کردم برای روز مبادا اما این روزها همه اش روز مباداست.دیگه از دلتنگی نمی نمی نویسم چون تو هستی حالا کمی دور کمی آن طرف تر و کمی بیشتر ساکت . اما هستی . همین بودن برای من کافیه .

پ.ن:هیشکی جای تو رو نمی گیره این را هیچ وقت یادت نره

پ.ن۲ :دلم برات تنگ شده.

پ ن۳ :.............

پ ن۴:دوستم داری ؟

پ ن ۵:همه اشک هایم را دو دستی تقدیمت می کنم .

پ.ن ۶:دیشب خواب دیدم یک بچه سر راهی پیدا کردم . آنقدر کوچولو بود که دوست داشتم برای خودم نگهش دارم . بچه داشت توی آب یک گودال غرق می شد آخه داشت بارون می آمد . توی بغل من خوابش برد . تا من به پلیس زنگ بزنم و تحویلش بدهم . تعبیرش یعنی چی ؟؟