تولدم مبارک
سلام
بالاخره به دنیا آمدم . آن هم طبیعی یک دختر تپل و مپل که ۳کیلو و ۸۰۰ گرم وزن داشته مامانم را از دیشب کلافه کردم تا همه اتفاق های متولد شدنم را تعریف کند . اما مامان حال و حوصله نداره نشستم روبه رویش روی صندلی و ذارم هم اس ام اس بازی می کنم هم اصرار که مامان حرف بزنه اما مامان حال و حوصله نداره اما بالاخره حرف می زنه و می گوید"بابات ماموریت بود بعد از عید خیلی سنگین شده بودم هزار ماشالله هم درشت بودی هم من بعد از ۸ سال کلافه شده بودم داشتیم کارهای عید را انجام می دادیم . من و زهرا دختر عمویت و بچه ها داخل حیاط فرش می شستیم که لیلا در رو باز گداشت تا بره از خانه مژگان اینها فرچه بیاورد همین کافی بود تا زن کولی پرده در حیاط رو بزنه بالا و بیاید توی حیاط سعید و وحید با داوود خدا بیامرز چنان جیغی کشیدند که نزدیک بود پس بیفتم اما زن کولی تا دید که حامله ام خودش رفت بیرون و فقط یک لیوان آب خواست نمی دانم چی شد که به زن کولی اعتماد کردم و راهش دادم که روی ایوون بشینه و بعد دستم را بهش دادم تا فالم را بگیره گفت بارت آهنه و خدا بهت یک پسر شیطون می ده که از دیوار راست بالا می رود و خیلی اذیتت می کند . گفت شوهرت سر زایمانت نیست و دست تنهایی . اما به همون امام رضایی که اسمش را می گذاری سر بچه ات همه چیز ختم به خیر می شود .
مامان می گوید "زن کولی آن روز حسابی توی دلم را خالی کرد و رفت تا اینکه وقتش شد . بزرگ بودی و شیطون همه اش می ترسیدم حرف های زن کولی درست باشد و بابات بازهم بره ماموریت . اما نشد . ساعت۱۱ چهار شنبه شب با بابات رفتم بیمارستان همیشه فکر می کردم دیگه برنمی گردم همه چیز را آماده کرده بودم . تا بعد از اذان صبح درد کشیدم و همه اش منتظر یک پسر کاکل زری بودم . اما چشم که باز کردم مامای هندی یک چیزهایی بلغور کرد و آزی تپل رو انداخت توی بغلم .
مامان می گه بابا خیلی خوشحال بوده که دخترهایش دوتا شدند . لیلا هم همینطور حالا اون هم خواهر دار شده بود . مامان می گه بچه گیهات خوب بودی مهربون و آرووم اما حالا اذیت می کنی بابا از خودسرذی هایم خوشش نمی یاد از لجباز بودنم متنفره و یک دختر سر براه دوست داره . مامان می گه زبونت هم خیلی درازه موندم با این همه کار این همه جواب را چه طوری توی آستینت نگه می داری .کارم با مامان تموم شده همین که بلند میشم مامان می گه آزی چقدر بزرگ شدی مامان وبعد نمی دانم چرا گریه می کند این مامان ها فقط بلدند گریه آدم رو در بیارند .و من اشک هایش رو می بینم . بزرگ شدم . بزرگ شدنم باعث گریه مامان شده .
به بچه های تحریریه گفتم که هیچی نمی خوام اما میترا ول کن نیست از بس که اس ام اس میفرسته بچه ام از بس مهربونه . فاطمه هم همینطور هر روز می پرسه برات چی بخرم . و من هی تند تند خجالت می کشم اما آب نمی شم . امسال مثل همیشه اول از همه محبوبه تبریک می گه و می پرسه چطوری تپل و من کلی خوشحال می شوم و مثل مامان گریه ام می گیره بعد هم دانه دانه بچه ها برام اس ام اس های تبریک می فرستند . ساعت هنوز 12 نشده است . همین که ساعت صفر می شود اس ام اس تو هم از راه می رسه . با یک بغل گل و یک عالمه آرزو های خوب و رنگی اس ام اس را زود می خوانم و پاکش می کنم شاید چون می ترسم دوباره گریه ام بگیره .
اینجا توی تحریریه کلی کادو گذاشتند روی میز من هم یک کیک توت فرنگی بزرگ می خرم که رویش با خامه نوشته شده تولدم مبارک . دانه های شمع را خاموش می کنم . لابه لای هر کدام از این کادو های رنگی یک دنیا سلیقه . مهربونی و دوستی وجود داره لاک هدیه سامرا از دستم می افته و می شکنه دلم خیلی می سوزه برای آن لاک خوش رنگ و صورتی. که یک رد خوشگل می اندازه کف تحریریه که فقط زحمت آقای نیشابوری را زیاد می کنه . راستی آقای نیشابوری هم برام کادو خریده بود .یک خرس کوچولو با یک ساعت رومیزی . روی کادو هم نوشته بود قشنگ ترین لحظه زندگیتون مبارک . تاحالا دیگر باید بیات شده باشم . کادو ها را باز می کنم و مثل یک دختر کوچولوی 5 ساله برای هرکدام از آنها حسابی ذوق مرگ می شم . مرسی فاطمه شیخ علی با اون خرس چاقالو و قهوه ای و گل سری که واقعا احتیاج داشتم . ممنونم سامرا به خاطر همه کادو های کوچولویی که مثل خودت خوشگل و مشگل بودند . مرسی میترا جون با اون سرویس قشنگ و بی نطیریت خیلی دوستش دارم . ممنونم مرضیه هم به خاطر تقسیم کیک هم به خاطر شال خوشگلی که بهم دادی و من بی جنبه هم سرم کردم . سارا و لیلای عزیز از تاب بنفشتون ممنونم . فاطمه شیری از تو هم ممنون به خاطر چراغ خواب رویاییت .بچه های مثبت هم آمده بودند . مهتاب و اکرم و خاطره و لی لی .ممنونم خدا به خاطر این همه دوست خوب .
کیک تموم میشه شمع ها را خاموش می کنم و در یک چشم به هم زدن همه خرت و پرت های روی میز جمع می شود . یک سال دیگر هم گذشت ممنونم خدا به خاطر همه دوست های خوبی که بهم دادی بچه ها دوستتون دارم خاطره این تولدم را هیچ وقت فراموش نمی کنم .
سلام
درخت دافعه دارد که سیب می افتد