تولدم مبارک

سلام

بالاخره به دنیا آمدم . آن هم طبیعی یک دختر تپل و مپل که ۳کیلو و ۸۰۰ گرم وزن داشته مامانم را از دیشب کلافه کردم تا همه اتفاق های متولد شدنم را تعریف کند . اما مامان حال و حوصله نداره نشستم روبه رویش روی صندلی و ذارم هم اس ام اس بازی می کنم هم اصرار که مامان حرف بزنه اما مامان حال  و حوصله نداره اما بالاخره حرف می زنه و می گوید"بابات ماموریت بود بعد از عید خیلی سنگین شده بودم هزار ماشالله هم درشت بودی هم من بعد از ۸ سال کلافه شده بودم داشتیم کارهای عید را انجام می دادیم . من و زهرا دختر عمویت و بچه ها داخل حیاط فرش می شستیم که لیلا در رو باز گداشت تا بره از خانه مژگان اینها فرچه بیاورد همین کافی بود تا زن کولی پرده در حیاط رو بزنه بالا و بیاید توی حیاط سعید و وحید با داوود خدا بیامرز چنان جیغی کشیدند که نزدیک بود پس بیفتم اما زن کولی تا دید که حامله ام خودش رفت بیرون و فقط یک لیوان آب خواست نمی دانم چی شد که به زن کولی اعتماد کردم و راهش  دادم که روی ایوون بشینه و بعد دستم را بهش دادم تا فالم را بگیره گفت بارت آهنه و خدا بهت یک پسر شیطون می ده که از دیوار راست بالا می رود و خیلی اذیتت می کند . گفت شوهرت سر زایمانت نیست و دست تنهایی . اما به همون امام رضایی که اسمش را می گذاری سر بچه ات همه چیز ختم به خیر می شود .

مامان می گوید "زن کولی آن روز حسابی توی دلم را خالی کرد و رفت تا اینکه وقتش شد . بزرگ بودی و شیطون همه اش می ترسیدم حرف های زن کولی درست باشد و بابات بازهم بره ماموریت . اما نشد . ساعت۱۱ چهار شنبه  شب با بابات رفتم بیمارستان همیشه فکر می کردم دیگه برنمی گردم همه چیز را آماده کرده بودم . تا بعد از اذان صبح درد کشیدم و همه اش منتظر یک پسر کاکل زری بودم . اما چشم که باز کردم مامای هندی یک چیزهایی بلغور کرد و آزی تپل رو انداخت توی بغلم .

مامان می گه بابا خیلی خوشحال بوده که دخترهایش دوتا شدند . لیلا هم همینطور حالا اون هم خواهر دار شده بود . مامان می گه بچه گیهات خوب بودی مهربون و آرووم اما حالا اذیت می کنی بابا از خودسرذی هایم خوشش نمی یاد از لجباز بودنم متنفره و یک دختر سر براه دوست داره . مامان می گه زبونت هم خیلی درازه موندم با این همه کار این همه جواب را چه طوری توی آستینت نگه می داری .کارم با مامان تموم شده همین که بلند میشم مامان می گه آزی چقدر بزرگ شدی مامان وبعد نمی دانم چرا گریه می کند  این مامان ها فقط بلدند گریه آدم رو در بیارند .و من اشک هایش رو می بینم . بزرگ شدم . بزرگ شدنم باعث گریه مامان شده .

به بچه های تحریریه گفتم که هیچی نمی خوام اما میترا ول کن نیست از بس که اس ام اس میفرسته بچه ام از بس مهربونه . فاطمه هم همینطور هر روز می پرسه برات چی بخرم . و من هی تند تند خجالت می کشم اما آب نمی شم . امسال مثل همیشه اول از همه محبوبه تبریک می گه و می پرسه چطوری تپل و من کلی خوشحال می شوم و مثل مامان گریه ام می گیره بعد هم دانه دانه بچه ها برام اس ام اس های تبریک می فرستند . ساعت هنوز 12 نشده است . همین که ساعت صفر می شود اس ام اس تو هم از راه می رسه . با یک بغل گل و یک  عالمه  آرزو های خوب و رنگی اس ام اس را زود می خوانم و پاکش می کنم شاید چون می ترسم دوباره گریه ام بگیره .

اینجا توی تحریریه کلی کادو گذاشتند روی میز من هم یک کیک توت فرنگی بزرگ می خرم که رویش با خامه نوشته شده تولدم مبارک . دانه های شمع را خاموش می کنم . لابه لای هر کدام از این کادو های رنگی یک دنیا سلیقه . مهربونی و دوستی وجود داره لاک هدیه سامرا از دستم می افته و می شکنه دلم خیلی می سوزه برای آن لاک خوش رنگ و صورتی. که یک رد خوشگل می اندازه کف تحریریه که فقط زحمت آقای نیشابوری را زیاد می کنه . راستی آقای نیشابوری هم برام کادو خریده بود .یک خرس کوچولو با یک ساعت رومیزی . روی کادو هم نوشته بود قشنگ ترین لحظه زندگیتون مبارک . تاحالا دیگر باید بیات شده باشم . کادو ها را باز می کنم و مثل یک دختر کوچولوی 5 ساله برای هرکدام از آنها حسابی ذوق مرگ می شم . مرسی فاطمه شیخ علی با اون خرس چاقالو و قهوه ای و گل سری که واقعا احتیاج داشتم . ممنونم سامرا به خاطر همه کادو های کوچولویی که مثل خودت خوشگل و مشگل بودند . مرسی میترا جون با اون سرویس قشنگ و بی نطیریت خیلی دوستش دارم . ممنونم مرضیه هم به خاطر تقسیم کیک هم به خاطر  شال خوشگلی که بهم دادی و من بی جنبه هم سرم کردم . سارا و لیلای عزیز از تاب بنفشتون ممنونم . فاطمه شیری از تو هم ممنون به خاطر چراغ خواب رویاییت .بچه های مثبت هم آمده بودند . مهتاب و اکرم و خاطره و لی لی .ممنونم خدا به خاطر این همه دوست خوب .

کیک تموم میشه شمع ها را خاموش می کنم و در یک چشم به هم زدن همه خرت و پرت های روی میز جمع می شود . یک سال دیگر هم گذشت ممنونم خدا به خاطر همه دوست های خوبی که بهم دادی بچه ها دوستتون دارم خاطره این تولدم را هیچ وقت فراموش نمی کنم .

تعبیر خواب

سلام

دیشب هرچقدر تلاش کردم بیدار بمونم نشد . خواب آمده بود وافتاده بود روی پلک هایم و آنها را آنقدر سنگین کرده بود که جرات نداشتم چشم هایم را باز نگه دارم . خوابیدم اما خوابم لذت نداشت . خواب دیدم همه اش دارم می دوم باید یک کاری را انجام می دادم . یک جایی می رفتم اما نه از ماشین خبری بود نه از مترو و اتوبوس ژیاده روهای خوابم خیس بود چند بار ایستادم و به آسمان نگاه کردم . هوا حوالی ساعت ۵ و ۶ توی آذرماه بود سرد نبود اما وقتی حرف می زدیم از دهانمان بخار بیرون می امد . فکر می کردم باید برم تا یک جایی اما نمی دانم آن یک جایی که باید می رفتم کجا بود . ترس هم داشتم ته ته ته دلم شور می زد که امتحان دارم . بعدش رفتم و یک انگشتر خریدم . انداختمش توی انگشت یکی مانده به آخرم قیمتش هم ۲ هزار و ۵۰۰ تومان بود . آقاهه نشسته بود گوشه خیابون و انگشتر و دستبند می فروخت تازه از اون دستبند مفتولی ها هم داشت . یک انگشتر هم بود که رویش به دو رننگ سیاه و سفید تقسیم شده بود . یادم نمی یاد ژولش رو دادم یانه اما انگشتره ماله من بود . حتی وقتی که می خواستم از خوااب بیدار شم یک دور دیگر وزنش را روی انگشتم احساس کردم . و بعد چشم هایم را باز کردم . بیدار که شدم انگار نه انگار که مثل خرس خوابیدم همه بدنم درد می کنه .

گزارش نسیم را باید ننبویسم تحویل بددهم ااز ترس غرغر کردن های دبیرمون جرات نمی کنم جی میلم را باز کنم . می نویسم . حتما می دونم که می نویسم . یاد راه رفتن ها و سگ دو زدن های بیهوده ای که توی خواب انجام دادم که می افتم پاهام درد می گیره یعنی تعبیر این خواب چیه ؟؟

شب آرزوها

سلام

امشب شب آرزوهاست . فکر کن هرچی از خدا بخواهی می شه آرزو . اگر طولانی باشه چی ؟اگر خیلی بزرگ و دست نیافتنی باشه ؟اگر غیر ممکن باشه ؟اصلا این همه آدم مگر خدا من را یادش می مونه؟یادش می مونه که آزاده با اون چشم های گرد و صورت تپلی اش چی آرزو کرده بود؟مامانم داره نماز می خونه اصلا مامانم همیشه نماز می خونه بعد برمی گرده و من رو نگاه می کنه تقریبا آرزوهای مامان را می دانم اما فکر کنم اون هم آرزوهای من رو می دونه مامان ها همیشه همه چیز رو درباره بچه ها یشان می دونند حتی اگر بچه هایشان بزرگ شده باشند و خودشون بچه داشته باشند .امشب کلی آرزو دارم که باید بنویسمشون روی کاغد تا یادم نره بعد همه را مطالبه کنم . پارسال این موقع همه اش داشتیم اس ام بازی می کردیم . یادمه چند تا آرزو داشتم که هرچی اصرار کردی بهت نگفتم . راستی به دوتاشون هم نرسیدم . عمر  آدم ها چقدر کوتاهه.یک آرزویی دارم که می ترسم بهش نرسم و برم .

از صادقیه تا نواب پیاده آمدم . الان پشت پاهام گز گز می کنه .اما خوب بود کلی خرت و پرت خریدم . چند تا مغازه کشف کردم . یک عالمه مانتو دیدم و حسابی با خودم خلوت کردم. دیگر راستی راستی بزرگ شدم ها مسخره بازی هام رو باید بگذارم کنار دلم برای ۲۰ سالگی ام تنگ شده چقدر دوست داشتم بزرگ بشم . دوست داشتم خبرنگار بشم . دوست داشتم گزارشم توی روزنامه چاپ بشه . وای خدا مرسی که به همه آرزو هایم رسیدم . اون چند تا نقطه چین هم حتما به صلاحم نبوده وگرنه خدا که خسیس نیست هست ؟

همه چیزهای خوب و خواستنی را برای دوستانم آرزو می کنم . صحت و سلامت را برای همه آدمها . آرزو می کنم قول هایم را فراموش نکنم . آرزو می کنم خدا بهم نیرویی بده که بتونم آدمها را ببخشم . تا کینه کسی رو به دل نگیرم . تا دیگه حسود نباشم . وخساست هیچ وقت مهمون قلبم نشه.آرزو می کنم آدم ها یاد بگیرن به جای دعوا کردن و رد شدن از روی همدیگر با هم حرف بزنند .  آرزو می کنم بچه داشته باشم . مادر بشم . یک مادر مهربون نه مادر خشانت ناک . آرزو می کنم کارخانه آدامس خرسی داشته باشم باکارخانه  پاستیل سازی بعدش هم همه پاستیل ها را با  طعم نوشابه ای و تمشکی و آلبالویی درست می کردم .(معلوم شد من شکموام ؟)

استعلاجی

سلام

امروز نرفتم سر کار همه اش هم خواب بودم چون کمرم گرفته بود نمی تونستم راه برم . اما به اندازه همه روزهای دیگر عمرم موبایلم زنگ خورد همه دنبال قاتل بروس لی بودن .اووووه هزار سال پیش با یک خانمی که کلکسیون کفش داشت گفتگو کردم الان همه دنبال شماره اش می گردند تا باهاش دوباره حرف بزنند و برنامه تلویزیونی بسازنند آخه کسی نیست به اینها بگه دیدنی ها برنامه دهه ۶۰ بود الان که دیگه کسی با وجود ماهواره و فیلم برداری های توپ خارجی با دوربین های فوق تخصصی حال نداره بشینه پای مستند های آب دوغ خیاری  ایرونی که اکثر قهرمان هاش شهرستانی هستند .بعدش هم مگه امسال عید یک برنامه سرنخی درباره همه سوژه ها نساختند رادیو هم سوژه های سرنخی را بررسی می کند دیگر چه کاریه که باز هم درباره بچه بنزین خوار و مرد غار نشین و چه می دونم کلکسیونرهای عجیب و غریب برنامه بسازنند ؟همه دنبال مطرح شدن و بزرگ کردن خودشون هستند حتی اگر این مطرح کردن به شرط آزار و اذیت برای دیگران بشود . بی خیال خوش به حال خودم که همون یک گزارش رو انجام داده بودم . و بقیه گزارش هایم یا قهرمانانشان مرده یا تا ابد توی زندانند وگرنه پدرم در می آمد .

یکی از بچه ها همه اعضای خانواده شون وبلاگ دارند . فکر کن بابا و مامان و خواهرهایش همه وبلاگ دارند .

یک بعد از ظهر گرم . یک پیشنهاد بی شرمانه و بعد هم یک دیدار آخ که دلم چقدر برای همچین لحظه ای تنگ شده بود . و امروز همون جوری بود که من دلم می خواست .

چرا آدم ها فکر می کنند اگر سرشون درد کنه و بگند که بیماری اعصاب دارند و قلبشون درد می کنه و از این جور حرف ها آدم های باکلاسی هستند ؟یک خانومی توی مترو آنقدر زر زد که اعصاب و روان من رو ریخت به هم به جوونه جودم کل لباس هاش سر جمع ۲۰ هزار تومان نشده بود از این انگشتر دوزاری های تیتانیوم هم انداخته بود دستش هزار تا با یک رژ لب دوزاری تر که روی لبش را پوسته پوسته کرده بود و یک بوی بدی هم می داد که بیا و ببین آن وقت همینطور مثل رادیو زر می زد . که همه دوستش دارند یکی هم ایستگاه علی آباد منتظرش بود هی زنگک می زد و این هم می گفت انتظار برای دیدن من شیرینهداشتم بالا می أآوردم به خدا تازه هر از چند گاهی هم یا گرمش می شد یا قلبش تیر می کشید یا خورزو خان برایش اس ام اس می فرستاد و یا پاهاش درد می گرفت . خلاصه کلی روی اعصاب من بود دوست داشتم باهاش دعوا کنم یک بار هم که ایستگاه مولوی جمعیت با فشار وارد واگن شدند دستش خورد به کیفم که همچین با غیظ نگاهش کردم ۲۰۰ بار معدرت خواهی کرد . دوست داشتم بزنمش دندونهایش خورد بشه بریزه توی دهنش اوج خشانت را درک می کنید ؟؟

ساعت دیره .فردا هم باید برم.شنبه تولدمه وای دوست دارم تولد بازی رو .

 

 

تازگی ها

سلام

از خستگی خسته شدم . این روزها دختر خوبی ام کارهایم رو سر وقت انجام می دهم و خوب می خوابم دلیل حرفم بسته های نسکافه ای است که روی میز تلنبار شده اند دیگر لازم نیست بین اتاق واشپزخانه در حرکت باشم .ساعت به ۱۰ نرسیده خوابم می برد.هرچند هنوز هم چند بار از خواب می پرم و بیهوده اول گوشی ام را نگاه می کنم و بعد به این فکر می کنم که چه خوابی می دیدم .تا باز بی هوش بشوم .

مزاحم تلفنی دارم .زنگ می زنه حرف نمی زنه اس ام اس خالی می فرسته زنگ هم که می زنم جواب نمی ده به هم عادت کرده ایم .من که نمی دونم کیه اما هرکسی که هست خیلی علافه علاف و بی کار .

بچه های تحریریه دارن برای خرید بستنی به توافق می رسند از چیلی و سالار و مگنوم پیشنهاد داریم اما بالاخره همه روی بستنی یخی فالوده ای به توافق می رسند . گندش بزنن که همه اش ماه به آخر نرسیده کفگیر می خوره ته دیگ .هر وقت بی پول می شوم دلم کنتاکی می خواهد و پیتزا.الان باز هم از همون روزهایی است که به کمک های انسان دوستانه نیازمندم . از بس که دیر حقوق می دند لامصب ها .

بعضی ها می یان اینجا یادداشت هایم را می خونند و بی خبر می رند . نه اینکه چرا می آیند و چرا می خونند و از این حرف ها اما رد شون را که نمی تونند از بین ببرن من می فهمم . الانم برای همون هایی که بی خبر می آیند و می روند نوشتم . دوستشون ندارم دیگه بسمه چه معنی داره آدم خودش رو این همه درگیر کنه .وقتی بعضی از آدم ها عین خیالشون نیست که دیگران کجان ؟چی کار می کنند ؟اصلا هستند ؟نیستن.؟آره منظورم خودتی همون تویی که داری این جفنگیات رو می خوانی.کلی حرف های قشنگ می زدی اما دیدی تو هم با بقیه فرقی نداشتی همه آدم ها مزخرفند . همشون حتی خودم می دونم .

همه می دونند روز تولدم رو .فکر نکنم زیاد هیجان زده بشوم .چرا این انتظار لعنتی دست از سرم بر نمی داره ؟؟؟؟

دلم شور می زنه برای سمانه .برای آینده اش برای زندگی اش درسته که بچه بود و بچه گی کرد اما من دلم برایش می سوزه کاش آدم ها اینقدر وابسته نبودند . اینقدر وابسته نمی شدند . خدا همه چیز را ختم به خیر کنه .ترس و اضطراب را توی چشم هایش می خونم . اما نمی دانم چی کار می تونم برایش انجام بدهم .

از خستگی خسته شدم . اصلا هم نمی دونم چرا اسم این پستم را گذاشتم تازگی ها احتمالا قاطی کرده ام . توی این گرمای هوا

شنبه های تکراری

سلام

آخر هفته آروومی بود . اول هفته اش هم همینطوره نه از گزارش های ننوشته خبری هست نه از گزارش های نیمه کاره می دونستم همه چیز روی روال می افته فقط باید کمی صبر می کردم و دندان روی جگر می گذاشتم تا همه چیز درست بشه . مثه الان که همه چیز درست شده و افتاده روی روال .هوا گرمه اگر بگم دلم باروون می خواد چرت گفتم الان مطمئنم که بارون توی کار نیست . بیرون هم آنقدر هواگرمه که حالت تهوع می گیری زیر آفتاب راه بروی.بهترین جای دنیا مسیر مستقیم خنکای کولر است هر چند اگر بعدش استخوان درد بگیری .

مامانه و باباهه با عشق شروع کردند آأنقدر عاشق هم بودند که خیلی چیزها رو ندید گرفتند اختلاف سنی طرفین و اختلاف طبقاتی خانواده که مهم نیست . مهم عشقه . دو تا ژرنده عاشق مهم اند که قراره بالاخره آشیانه بسازند . پسره خوشحاله که قراره با یک عروسک بازی کنه . به دوستانش می گه زنم رو همونطور که خودم دوست دارم بزرگش می کنم . ۱۳ سال از من کوچکتره عیبی نداره ۵ سال دیگه می شه همان کسی که خودم دلم می خواست . تمام ویژگی های یک زن در باور ناخودآگاهش مادرشه که با هیچی سوخته و ساخته و الانم بدون اجازه پدرش آب نمی خوره .

دختره دانا تره البته بهتره بگیم مکار تر با اینکه می دونه داره اشتباه می کنه اما برای فرار از منجلابی که بعدها هم نمی فهمیم چی بوده قبول می کنه .می گه مرد اگر سنش زیاد باشه قدر زن رو می فهمه . بعد تر سرخوشانه شانه بالا می اندازه که مرد سن بابا همه شیطنت هایش را کرده و حالا آماده زندگیه . چند تیکه ظرف و ظروف و چند دست لباس و قابلمه و یک سری لوازم برقی به در نخور به در بخور می شه همه اتفاق هایی که یک سقف رو تشکیل می دهند . چند تا اختلاف سلیقه و چند بار قهر و آشتی و یک اتفاق یک مسافر وچولویی که از راه می رسه و با همه بگیر و ببندهایش بالاخره تنور زندگی را گرم می کنه . همه چیز خوبه یعنی اتفاقی نمی افته که بد باشه همه دارند تا آخر کیف و حال می کنند . خرج و مخارج زندگی بالاست . باباهه کمی ژیر شده اما مامانه با اینکه یک شکم زاییده اما دوست داره بره بیرون خودش را نشان  بده . به هر کسی که می گه یک بچه ۵ ساله دارم کسی باورش نمی شه زندگی سخت می شه . چند تا چک برگشتی و سرمایه ای که هیچکسی نمی داند چه بلایی سرش آمد که نابود شد . کم کم اختلاف ها شروع می شود . سیگار و مشروب برای فرار از بار مشکلات . اما هنوز آرامش قبل از طوفان پابرجاست .

پسر کوچولو ۷ ساله می شود .مامانه هم می ره دانشگاه از همین رشته های آب دوغ خیاری دانشگاه آزاد جو شاگرد اولی و شهریه نصف قیمت  و دوستانی که آمدند دانشگاه تا از دبیرستان بیشتر شیطنت کنند . به همین راحتی یکی دو تا تولد و پارتی که این حرف ها رو نداره شب امتحان و درس هایی گه باید خونده شود . مانتوهای تنگ تر و دسته موهایی که باید بیرون گذاشته شوند . و رژیم های وحشتناگ لاغری پسرهای دانشگاه هم لارج ترند و هم بی خیال تر اینجا دیگه از نگاه های صلاح و مصلحتی خانواده شوهر خبری نیست .اینجا توی حیاط دانشگاهی که تا بهشت زهر به اندازه یک پل هوایی فاصله است . آزادی موج می زنه . شیشه معجزه می کنه و کمری که هی باریکتر و باریکتر می شه علاوه بر دخترها فکک پسرها رو هم می یاره پایین . مامانه حالا خودش هم درآمد می خواد . شهریه دانشگاه . خرج رفت و آمد و تیپ و قیافه که شوخی بردار نیست . شادابی مامنه بد جوری توی ذوق می زنه حالا دیگر رویش نمی شه با مرد میان سالی که بابای پسرشه توی خیابون راه برود .پسرش با باباش شادتره چه دلیلی داره مزاحم شادی آنها بشود . فاصله ها کم کم می شوند شکاف قرص های تمرکز برای حفظ کردن جزوه های آب یاری گیاهان دریایی و طریقه سوزن نخ کردن جاشون را به شیشه می دهند . شیشه اعتیاد نداره چون جاده ای که به آخر خط می رسه کفی و بدون دست انداز و کوتاه است . سناریوی افسردگی شدید اسین بار با بازی مامانه و مامانش در نقش کارگردان ادامه پیدا می کنه . اما زنی که معتاد بشه برای به دست آوردن زهرماری که می کشه هر کاری می کنه چند بار خودکشی و حالا قصه تمام می شود .

حالا شوهر ۲۰۶ دار می خواهد . با موهای تیز تیزی و مسافرت شمال  هر هفته ای . کافی شاپ رفتن و تشخیص بوی اسپرسو از قهوه ترکی که دم کشیده یا نکشیده و چشم های خمار و ابروهایی که ته ندارند . تولدهای ماهی یک بار حالا شدند مهمانی های هر شب مردهایی که مست و پاتیل از آپارتمان می آیند بیرون حالا حسابی غیرت باباهه رو زیر سوال میبرند . قصه باید یک جوری تموم شه .اما بچه این وسط مزاحمه یک جور تف سر بالاست وجود داره .باباهه می گه همه چیز تموم شده است . مامانه هم دیگه دانشگاه نمی ره حالا هر روز صبح خودش را نقاشی می کنه و می ره دنبال یکی می گرده که نیمه گمشده اشه به هیچ کسی هم نمی گه که یک پسر ۷ ساله داره که حتی اسمش رو هم نمی یاره و توی جشن باسوادی اش هم شرکت نکرده .

چه اتفاقی افتاده اون همه عشق اون همه جنگندگی برای ادامه یک بازی مسخره که همه می دانستند آخرش برنده ای نداره چی شد ؟کجا رفت ؟دلم برای بچه هه می سوزه که بعد ها یک بغض فرو خوره همیشه ته گلویش دارهو با یک دنیا حسرت بزرگ می شه بعد هم وقتی از آب و گل درآمد و بزرگ شد مامانش دوباره برمی گرده تا مادرش باشه شاید .

این هایی که نوشتم داستان نبود بلکه همه اش واقعیت بود . یک واقعیت تلخ .

دلم برات تنگ نمیشه .دوست دارم فراموشت کنم . برم دنبال آدم های جدید اشک هام هم الکیه پایه و اساس نداره فقط چشم هایم مرض دارند همین . می دونم که امسال یادت می ره حتی اگر یادت هم نره برام مهم نیست .

 

 

کابوس

سلام

کم رنگ شدم . کم رنگ بودم . دارم کمرنگ می شوم کمرنگ تر و باز هم کمرنگ تر .اصلا من از بچگی ام هم مدادهای کم رنگ را بیشتر دوست داشتم . به غیر از نارنجی جیغ که جون می داد برای کشیدن غروب و آبی نشان دادن دریا از بقیه مداد رنگی هام کم رنگ ترها را بیشتر دوست داشتم . با مداد های پر رنگ هم می شود کم رنگ نوشت .آن وقت بود که صدای معلممان درمی آمد و داد می زد آزاده چرا اینطوری می نویسی؟آن وقت ها مثل حالا بلد نبودم جواب بدم . شاید برای اینکه آدم ها برام مهم بودند .به خیال خودم اگر جواب معلممان را می دادم خیلی کار بدی می کردم . معلم حکم بابا و عمو ودایی را داشت فقط باید بهش می گفتی چشم خانم . ببخشید خانم . دیگه تکرار نمی شه خانم . اما حالا چی ؟حالا که دیگر دانش آموز نیستم .مقنعه های سفید و توسی با خط اتوهایی که هیچ وقت کج و کوله نمی شدند رفتند اوووووه می دانی چند ساله که دیگه دانش آموز نیستم . دیگر خرداد برام رنگ کابوس نداره ؟بزرگ شدم . بزرگ و حاضر جواب .اما هنوز هم کم رنگ ها را دوست دارم .خودم هم کم رنگ شدم . آزی کم رنگ .

امروز از صبح حال کار کردن نداشتم . ساعت روی ۵ کوک شده بود زنگ هم زد بیدار هم شدم اما خنکای باد کولر و گرمای پتو چنان رویای شیرین و دلچسبی بود که حتی کابوس گزارش های ننوشته ام هم نتونست از پا درش بیاره بالاخره خواب پیروز شد .از خواب که بیدار شدم ساعت ۷ بود .یک دوش ده دقیقه ای و بعد هم اتوبوس درب و داغونی که تا آخر خط فقط صدای غرغرها و ناله های موتورش  روی اعصاب بود . توی تحریریه هم هیچ خبری نبود باز هم از همون جلسه های بی مزه به صرف چایی های تازه دم و کله قندهایی که به جای قند حبه ای داخل قندون های جرم گرفته روی میز جا خوش کرده اند . میر هنری مون هم یک تابلو ورود ممنوع طراحی کرده بود که با تمام قشنگی اش باعث کدورت شد . حالم از آدم هایی که فکر می کنند عقل کل هستند و به اسرار پشت پرده واقفند و می دانند که سر پیچ بعدی زندگی چه اتفاقی افتاده بهم می خوره .داشتیم می گفتیم و می خندیدیم اما یک خانم عقل کل همه چیز را خراب کرد . همه چیز را یک مدت است که این خانم عقل کل حسابی روی اعصاب تشریف دارند و عن قریب باهاشون دعوام بشه . برای بعضی ها لازمه که گاهی وقت ها بخوره توی ذوقشون و برن توی کما .

بچه های تحریریه پول جمع کرده اند تا برای تولد آبدارچی واحدمون برایش کادو بخرند . پول جمع کردن از آدم های خسیس هم مکافاتی داره جالب انگیز ناک قضیه این است که همه ادعاشون می شه آدم های لارجی هستند و پول برایشان اهمیتی نداره و از این کلاس های الکی اما حالا که پای خرج کردن به میان آمده باید بیایید و ببینیدکه چه بهانه هایی که نمی آورند . بخشش کار خوبی است یعنی منظورم اینه که حس خوبی به آدم می ده .

 

دریا

سلام

آی که مسافرت رفتن چه حالی می ده .فکر کن همین جوری بی برنامه راه بیفتی و بری و بری و بری . بری و تا چشم باز می کنی دریا رو با همه بزرگی و زیبایی و قشنگی اش جلوی چشم هات ببینی . تازه گوشی ات رو هم نبرده باشی و از تلفن های کاری و اداری و اس ام اس های بی مزه هم خبری نباشه چه حابی می ده مگه نه ؟همه راه مغازه ها را با نگاهم خوردم تا سر جاده کجور کلی خاطره داشتم . راستی هنوز هم کرای ای سرجاش بود پیر مرد هنوز هم با ترکه اش نشسته بود کنار سر پایینی و همون خط های کج و کوله را می کشید و به ماشین ها می گفت که باید دو هزار تومان بدهند جالبه که کرایه باغ های جاده چالوس زیاد نشده . رفتیم و جلوی همان مغازه قرمز باز هم تخمه و بستنی خریدیم و بعد تا خود چالوس یک لحظه هم توقف نداشتیم .

کاش سمانه هم با ما بود تو هم بودی آن وقت حرف هایم را نمی خوردم . و کمتر چشم هایم پر از اشک می شد .

دریا بود .همان جا سر جاش همون جوری آبی و سبز و آرام . آبش خیلی سرد بود . موندیم همان جا کنار آب دریا رو که می بینم نه خواب دارم نه خوراک آنقدر به موج ها نگاه کردم که چشم هایم پر شد از آبی و  مغزم پز شد از صدف های سفید و ریز

وای دریا و موج و باد و صذف و قایق سواری و نشستن کنار آب و آتیش روشن کردن . و سیگار کشیدن . کاش بارون می آمد تا دیگه نورعلی نور می شد . اما بارووون نیومد تا من باز هم عهد ببندم که بر می گردم .

همه اش توی جاده بودییم رفت و برگشت کلی کیف داد . حالا با خیال راحت می نویسم . انگار همه فعل هایی که هر شب از سرذ کلافگی دنبالشون مبی گشتم و پیداشون نمی کردم دوباره برگشتند سر جاشون و توی نوبت استفاده شدن هستند . از فردا با انرژی تر می نویسم و شاد ترم . .

دلم برای دریا تنگ می شه. دیگه نمی گدارم فاصله دیدارهایمون این همه طولانی بشه .باز هم برمی گردم دریا جووونم .

همین جوری

سلام

احساساتم قاتی شدن به هم همه چیز ریخته به هم قات زدم کلافه ام نگاه می کنم به در و دیوار اشک هایم بدون اجازه می ریزند پایین تا یک وقت اضافه پیدا می کنم می گیرم می خوابم . همه زندگی کار و کار و کار شده .مثل همستر هدی که انداخته بودش توی چرخ و آن بیچاره همین طوری دور خودش می چرخید و به نفس نفس زدن می افتاد . خنگ هم بود دست بر نمی داشت از دور زدن بی حاصلش اون وقت من دلم می سوخت و بلند می شدم از کنار قفسش اما او باز هم می دوید .

بیرون شلوغه عابر بانکم سوخته تا بعد از تعطیلات پول ندارم . تازه از اون هم بد تر رئیس بانک می گفت یک هفته زمان می بره تا عابر بانک جدید بیاد . اما وقتی دید چشم هایم از تعجب گرد شده گفت یک شنبه برم شعبه بهم پول می ده تا از فقیری نمیرم . هدیه روز مادر هم نخریدم .

کلافه ام .

از آدم های دروغگو متنفرم .

دارم گریه می کنم

گریه بی صدا کار سختیه

دلم گرفته خب چی کار کنم ؟

دوست دارم برم .

به انتظار نشستم و ثانیه ها را دانه دانه سر بریدم .

یکساعت یک روز یک هفته یک سال

و سال ها پشت سر هم تکرار شدند

دور و برم پر از ثانیه های از نفس افتاده است

هنوز هم انتطار می کشم

حتی حالا که تورا با دخترکت در خیابان دیدم.

 

 

اعتراف

سلام

خرداد رو دوست دارم هم  به خاطر اینکه ماه تولدم هم به خاطر اینکه آخرین ماه بهاره همین که آخرین روز تقویمی اش را ورق می زنیم می افتیم توی گرمای داغ تابستون .وای که چه خفتی می کشم من توی گرما خاطره بطری های آب معدنی رو هیچ وقت فراموش نمی کنم بگذریم . بعد از کلی که نبودم و به قول وبلاگ نویس های حرفه ای آپ نمی کردم الان با اینکه دو سه تا گزارش ننوشته دارم دلم هوای نوشتن کرد . مگه بده ؟کلی امروز تولد بازی کردیم تولد آن هم از نوع سر دبیری اش خیلی حال می ده و خوبه فرح بخش آنقدر خوشحال شده بود که در گنج خودش نمی پوستید همه بچه ها بودند هم تحریریه و هم بچه های فنی فش فشه روشن کردیم و دست زدیم و مثل باکلاس ها به سردبیرمون جمجمه هدیه دادیم خیلی هیجان انگیز بود . دوست  داشتم .به سرم زده خودم تولد نگریرم آن هم توی تحریریه هم بریز و به پاشش زیاده و هم آدم اذیت می شه امروز که گفتم نمی خوام تولد بگیرم فاطمه مخالفت کرد نمی دونم حالا باید فکر کنم ببینم چی می شه .

جون به جونمون کنن خردادی ها مثله هم هستند . بعد از ظهر تولد بازی که تموم شد به عزیزی گفتم که احساس می کنم به درد نمی خورم اون هم طبق معمول اصلا هواسش نبود و الکی سر تکون داد . بعدش هم که رفتم گزارش هم اندیشی ورزش وقتی اومدم و باز هم چراغ تاکم روشن شد فرح بخش پی ام داد و به خاطر تولد بازی تشکر کرد .یک هفته بود که فقط باهم سلام و علیک می کردیم بعدش نمی دونم چه اتفاقی افتاد که قضیه هفته پیش و ماجرای محاکمه شدنم رو کشیدم وسط و خلاصه کلی چت کردیم .خودش اصلا آدم بدی نیست فقط حیف که خیلی زیاد دهن بینه و آدم های دور و برش آدم های مغرضی هستند . می گفت وقتشه که به قول خلبان ها تیک آف کنم و بپرم .منتهی شرطش اینه که خوش قول باشم . هرچند کار سختیه اما تلاشم رو می کنم که حتما این اتفاق بیفته .تا خدا چی بخواهد . من هم بهش گفتم که از دستش دلخورم به خاطر اینکه حرف های من رو گوش نداده و یک طرفه قضاوت کرده این جا هم یک ورژن توی مایه های بیگی دارم . نمی دونم چرا همه فکر می کنند که با محمود خواه رقابت می کنم .درصورتی که خودم هم می دونم کلاس کاری و سطح کاری ام از اون خیلی بسیار زیاد بالاست . طرف بی کاره از صبح ساعت ۷ صبح آن جاست تا ساعت ۸ شب همه چیز که کار نیست بالاخره آدم گردش و تفریح و خرید و دید و بازدید هم احتیاج داره اینها هم که نباشه دیگر خواب که لازمه خدایی اش یعنی خواب هم نداره ؟حالا این همه خر کاری به کنار به من چه از ۵ صبح بیاد سر کار از حقوق من که کم نمی شه اما این اخلاق بدگویی کردن از کاه کوه ساختنش حیلی بده من که دیگه حالم ازش به هم می خوره اما مجبورم تحملش کنم بیکار .

خلاصه داستان داریم ماهم سر کار بیا و ببین من برکم گزارش بنویسم که از فردا خوش قول باشم . تازه دستور دادن اگر کارهایمان رو درست و حسابی انجام ندهیم ۵شنبه ها باید بیاییم سر کار منتظر یک چیز ویژه ام اما نمی دونم چی هست .

اوضاع خونه زیاد خوب نیست دوست ندارم درباره اش چیری بنویسم . کاش این روزگارها بیفته روی دور تند و زود تموم بشه آمین .