رفتن و رفتن

سلام

بالاخره رفتم مرخصی تمام آخر هفته را شمال بودم جاتون خالی هوا عالی بود فقط یک بارون کم داشت تا پازل لذت بردن از هوا و طبیعت را کامل کند. خوش به حال شمالی ها که اینقدر طبیعت دارند این قدر سرسبزی و نشاط توی شهرشان موج می زنه تازه اینها که چیزی نیست آنها دریا هم دارند یک دریای بزرگ که هر وقت دلشان گرفت ذل می زنند به آرامش و وسعتش وبا هاش درد دل می کنند آنوقت آرام می شوند. انگاری که آب ریخته باشی روی آتیش .

امروز کلی متحول هم شدم بماند که زدم چشم و چالم را کور کردم و انگاری که یکدست کتک سیر خورده باشم زیر چشمم کبوده اما اولین روز ماه رمضان بدجوری بیحالم کرده است. فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه که روزه بگیری به قول قدیمی ها روزه من را برده رنگ و رویم هم که حسابی پریده تا اذانو افطار نمی دانم دوام می یارم یا نه.

رهگذر

سلام

مرسی از همه آنهایی که یادداشت های من را می خوانند.بچه ها من بلد نیستم کسی را لینک کنم پس بی زحمت از دستم ناراحن نشوید.بوس

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم که یک گزارش بنویسم یک گزارش خوب که دیگه کسی غر نزنه آزاده از زیر کار در می روه و از این حرف ها هنوز هم وقتی یادم می افتده که مادر و پدر مقتول با چه صحنه وحشتناکی روبه رو شدند دلم ریش می شود .بیچاره صالح کوچولوی ۴ ساله تنها شاهد کشته شدن مادرش توی خیابون بود .پسرک آنقدر وحشت زده شده بود که حتی برای من و عکاسی که همراهم بود هم چاقو می کشید.کلی با صالح ۴ ساله حرف زدیم و برایش خوراکی و عروسک خریدیم که راضی شد درباره کابوس های شبانه اش برایمان حرف بزند .او از همه مردها متنفرشده بود و نگران بود برای مادرش که از خستگی روی آسفالت خیابان خوابش برده بود او یک هفته است که خواب های پریشان می بیند و هر شب با صدای جیغ از خواب بیدار می شود. من دلم برای صالح و صالح های کوچولو می سوزد که به گفته بازپرس شعبه سوم دادسراس جنایی ۹۰ درصد جمعیتی را که شاهدان اصلی خشم و خون ریزی در خانواده ها هستند را به خودشان اختصاص داده اند بچه های بی پناه و بی زبانی که تا آخر عمرشان کابوس های وحشتناک و خاطره های دور از قتل و خون دست از سر زندگی شان بر نمی دارد و همیشه آنها را تشنه انتقام نگه می دارد.

صالح فقط ۴ سالش است اما به اندازه همه ۴ ساله های دنیا از واژه عمو متنفر است. از همه می ترسد و آنقدر نگران است که همه شبها را با رویای بیدار شدن مادرش که بی هوا در خیابان خوابیده سر بر بالین می گذارد اما با وحشت و کابوس عمو احمد با چاقوی خون آلودگی که در دست دارد از خواب می پرد. من دلم برای صالح می سوزد او آن قدر کوچولو است که آدم دوست دارد همه اسباب بازی های دنیا را برای او بخرد اما صالح فقط دنبال چاقو می گرده تا گردن همه عروسک های دنیا را ببرد. می دانم که او کابوس از دست دادن مادرش را هیچ وقت فراموش نمی کند . تا پایان عمر باید تحت نظر روانکاو باشد .او هم مادرش را از دست داد و هم حق بهره مند شدن از یک زندگی طبیعی و آرام را .درست است که قاتل دیر یا زود بالای دار می رودتا جواب خونی را که به ناحق ریخته را پس بدهد اما این وسط چه کسی جواب عمر و کودکی فتا شده صالح کوچولو را می دهد.

گزارش خواستگار کینه جو در همشهری سر نخ چاپ می شود. 

بچه ناخلف

سلام

روزهای خوبی است. خوشحالم از اینکه قتل های فجیع در پایتخت رخ نمی دهد و من بی خبرم هرچند که برای بستن صفحه های تعقیب و گریز کلی به زحمت می افتم اما باز هم خوشحالم که همه  چیز امن و امان است و اتفاق نا خوشایندی نمی افتد .

گاهی  فکر می کنم ُچقدر کارمان بد است که استرس و ترس را با تمام ریزه کاری هایش به وجود آدم ها می انداریم و بعد از خودم متنفر می شوم اما وقتی از این ور و آن ور می شنوم که بعضی ها به خاطر خواندن گزارش ها و جزییات پرونده ها به حق شان رسیده اند یا حتی باعث شده که خطر از بیخ گوششان بگذرد همه خسته گی هایی که به خاطر دیدن آن همه مجرم ُصحنه قتل و یا حتی چهره گریان خانواده شاکی ها دیدم از یادم می رود .کارما هم این مدلی است .کاریش هم نمی شود کرد.

امروز بالاخره کیفر خواست نوه ناخلفی که پدربزرگ و مادر بزرگش را در نهایت بی گناهی با ضربای کارد کشته بود صادر شد. با اینکه دلم برای پیر زن و پیر مرد بی گناه نسوخت اما برای دخترهای مقتول دلم واقعا سوخت بیچاره ها هنوز بعد از یک سال عزادار بودند و تا حرف از پدر و مادرشان به میان می آمد گریه می کردند.

حالا خاله و دایی قاتل رضایت دادند اما مادر قاتل که فرزند مقتول ها هم هست تقاضای قصاص برای بچه اش را کرده است.عجب دوره و زمانه ای شده .

لطفا شعار ندهید

سلام

امروز حالم خوب است. یعنی اتفاق خاصی برام نیفتاده فقط سر صبحی پول هام گم شده بود که خب به خیر و خوشی پیدا شد.حالا هم آمدم سر کار دارم به این فکر می کنم که روزها می توانند خوب باشند تقصیر ما آدم هاست که روی روزها اسم می گذاریم و برایشان سند درست می کنیم.می دانم علی رغم عنوانی که برای این پست انتخاب کردم خوب دارم شعار می دهم اما باور کن تازه به این نکته رسیدم که همه دنیا بر مدار ما آدم ها می چرخد هرچه قدر خودخواه تر باشیم پیروزتریم.

 

تنبیه

سلام

از سه شنبه درست بعد از جلسه صلح و سازشی که هنرمنها برای بخشش شهلا برگزار کردند . یک حس  بد همه وجودم را پر کرده دیگه دوست ندارم کار کنم نه اینکه فکر کنی احساساتی شدم و دلم برای شهلا سوخته در اینکه او بی گناه است یا با گناه من کاری ندارم ۸ سال است که دارند برای متهم کردن و تفهیم اتهام قتل جلسه برگزار می کنند. من دلم برای خودم می سوزه که دارم بین این همه آدم دست و پا می زنم و هیچی به هیچی آن قدر افسرده شدم که ۴ شنبه فقط آمدم سر کار که غیبت نخورم و ۵ شنبه و جمعه هم به خواب گذشت و شنبه آنقدر بی حال بودم که سر کار نیامدم هرچند که یک شنبه تلافی آن همه بی حالی و کرخی در آمد و علاوه بر اینکه کلی مواخذه شدم مجبورم کردند که یک بار دیگر سوژه ای را گه دوستش ندارم را برای دومین بار بنویسم . اینجا مثل همه جاهای دیگر دنیا دست به تنبیه کردنشان حرف ندارد آن همه روزهایی که من یک تنه و تنها صفحه های حوادث را در می آوردم و دوستان رفته بودند قهر کسی نگفت دستت درد نکند اما حالا که یک روز سر کار نیامدم باید جریمه شوم .آن هم نقدی.

امروز باز هم خروجی است حالا که برمی گردم وعقب را نگاه می کنم تازه می فهمم که چه کاتهی سرم رفته همه روزهای زندگی ام پر شده ازکار و استرس مسخره آن دلم مرده کم کم خودم هم می میرم .همه فقط به خودشان فکر می کنند به پیشرفت کاری خودشان و اصلا هم احساسات و عواطف آدم ها را در نظر نمی گیرند.

من خسته شدم از خودم از آدم های دوروبرم از همه آنهایی که فکر می کنند آدمها ماشین های مکانیکی پیشرفته ای هستند که گاهی وقتها گریه هم می کند و ناراحت هم می شود اما همیشه باید کارش را درست وکمال و تمام انجام بدهد. من ناراحتم خیلی هم ناراحتم کاش می شد دنیا را تغییر داد کاش می شد مثل مشق هایی که تو دفترهای دوران دبستان می نوشتم با یک پاک کن همه آدم های مسخره را از زندگی ام پاک می کردم .کاش می شد.اما می دانم که نمی شود اینها همه اش رویا ست و فقط باید آدم های مزاحم و آنهایی را که حالم را به هم می زنند را نبینم .

ما و زندگی

سلام

دیروز عجب روزی بود از صبح ساعت ۸ توی راه روهای تنگ و کم نور دادسرای جنایی پشت در ایستاده بودیم تا هنرمندها برای شهلا عفو بگیرند .حالم از هنرمندهایی که به خاطر کلاس کاری شان و به دلیل جلوگیری از شناخته شدن و خاص بودن حرف های قلمبه سلنبه می زنند به هم می خوره با آن کیف سنگین روی کولم و آن همه استرسی که برای رساندن و خاص بودن گزارش متحمل شدم حالم از رخشان بنی اعتماد به هم خورد وقتی که برای خاص جلو دادن خودش یک دنیا لیچار بار ما کرد و همه خبرنگارهای حوزه حوادث را یک مشت آدم بیکار و جنجال ساز معرفی کرد.

من همان جا جوابش را دادم و خوشحالم که این کار را انجام دادم اصلا هم اظهار پشیمانی نمی کنم اصلا مگر این هنرمندها کی هستند ؟آنها حتی بلد نیستند بین زندگی خصوصی  با زندگی حرفه ای شان مرز قایل بشوند. تازه به نظر من آنقدر فیلم بازی کردند که همیشه بین رویا و واقعیت سر گردانند.

حالا این خانم ها و آقایان با این همه اهن و تلوپ راه افتاده اند که برای یک قاتل آن همه یک قاتل پررو که نمی دانم چرا این همه بزرگ شده رضایت بگیرند.

 حرف های مامان لاله سحر خیزان را که ۸ سال پیش به ضرب چاقو کشته شد هیچ وقت یادم نمی ره مادری که هنوز هم بعد از ۸ سال می گه :"دختر مظلومم "و بعد به پهنای صورتش اشک می ریزد.

بچه های خبرنگار خوب کاری کردند که تیتر زدند هنرمندها از شهلا دفاع کردند وگرنه این همه مجرم محکوم به قصاص چرا سراغ آنها نرفتند و چسبیدند به همین دختره شهلا؟

من آدم هنر مندی نیستم اصلا هم بازیگری را جزو هنر ها به حساب نمی آورم اما از همه جامعه هنری متنفر شدم .جامعه هنری که دیروز من نمایندگانش را دیدم خیلی بی ادب تر از آن چیری بودند که فکرش را می کردم . آدم های گستاخی که به خودشان اجازه می دهند از بالا به دیگران نگاه کنند و از هر موقعیتی برای گنده کردن و تو چشم کردن خودشان استفاده می کنند حالم را به هم می زنند.

نمی دانم اصلا رخشان بنی اعتماد یا مهناز افضلی کی هستند؟ و به قول کاووسی در کجای کشتی عن قریب به گل نشسته بازیگری انجام وظیفه می کنند .اما این را خوب می دانم که آدب خیلی بهتر از بی ادبی و هرزه گویی است خانم بنی اعتمادِشما اگر قشنگ نرین و حرفه ای ترین و مشتی ترین فیلم تاریخ سینمایی را هم بسازید من هیچ وقت یادم نمی رود که شما به خبرنگارها آن هم نه یک خبرنگار که آن همه خبرنگار حوادث فخش دادین و پرخاش کردین .حالا هر قدر هم که نیتتان خیر باشد و نفس قضیه برایتان مهم باشد . اگر قصدتان پاک کردن پلیدی هاست بهتر است اول از خودتان شروع کنید .شهلا سر یک اشتباه یک حسادت کور یا چه می  دانم سر یک لحظه غفلت لاله را کشت .حالا بعد ۸ سال شما و دوشتانتان شال و کلاه کردید که با گرفتن بخشش از خانواده او مثلا راه بخشش را باز کنیدو آنوقت جو گیر می شوید و هرچی از دهانتان در می آید نثار خبرنگارها می کنید خوب است بعضی وقتها آدم هرچه فدر هم بزرگ هرچه قدر هم پیشکسوت و هر چقدر هم پا به سن گذاشته یک سوزن به خودش بزند و یک جوالدوز به دیگران.

پدر و مادر لاله قاطعانه اعلام کردند که رضایت نمی دهند .آنها حتی حاضر نیستند دیگر در جلسه  صلح و سازش شرکت کنند شمارش معکوس برای شهلا شروع شده است.

گرما

سلام

چقدر گرمه هوا مردم من خدایا.

 الکی به خاطر اینکه هرم اشعه های آفتاب فروکش کند می مانیم سر کار اگر هوا خوب بود دوست داشتم الان راه بیفتم توی خیابان اصلا الان دلم یک پرس هوای خنک می خواد از بحث های سیاسی هم حالم به هم می خوره سیاست کیلو چنده اصلا من نمی دانم فقط می دانم هوا خیلی خیلی خیلی گرم است من هم دارم می میرم از گرما

حضور ناگهان

سلام

گزارش امروزم را نوشتم تمام شد حالا باید برم سراغ گزارش های ناتمامی که هیچ وقت تمام نمی شومد انگار چله به آنها افتاده فقط باعث عذاب هستند البته نه اینکه پول گزارش ها براین مهم نباشه ها اما خسته ام کردند از بس که تمامی ندارند از بس که هی اتفاق می افتند و از من جلو می زنند.

دلم بارون می خواهد بک بارون ریز ریز و تند که همه را غافلگیر می کند از همان بارون هایی که باعث ترافیک می شود آن وقت اگر بارون بیاید دوست دارم راه بیفتم توی خیابان لابه لای ماشین ها یی که همیشه خدا عجله دارند برای خودم یک راه باز کنم و همه وجودم را زیر بارش یکریز دامه های بارون غرق کنم. راستی چرا ما هر وقت دلمان بارون می خواهد فقط باید حسرتش را بخوریم و دریغ از یک قطره بارون.؟

دیگه خنده دار است اگر بگویم که دلم گرفته از ۷روز هفته ۸ روزش دلم گرفته و بارونی است حالا دیگه معنی نداره این که بگم دلم گرفته مگه نه؟

عیب نداره می گذره مثل برق و باد ومن دلم می خواهد که وقتی چند وقت دیگر برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم پل های پشت سرم را خراب نکرده باشم ویک دنیا غم و غصه را با خودم حمل نکرده باشم این استرس های کوچولو خیلی خطرناکند.

یک عاشقانه آرام

سلام

من حسودم به همه هم حسودی می کنم حتی به ترک دیوار به خدا هم حسودیم می شه که این همه آدم ها صداش می کنند و او انگار عین خیالش هم نیست.

آره حسودم دوست دارم حسودی کنم به آدم ها به رابطه هایشان به زنگ موبایلسشان به طرز حرف زدنشان با همدیگه آنقدر حسودی می کنم که اشک تو چشم هایم جمع می شود بعد همه تلاشم را می کنم که دانه های اشک سر نخوره روی لپ هام اما می دانم که همه از چشم هایم می فهمند که چقدر حسودیم شده من حسودم اصلا دوست دارم حسودی کنم حسود باشم گریه کنم و خجالت نکشم از این که این همه آدم توی خیابون به من نگاه کنند

بیچاره

سلام

امروز فردای دیروز است دیشب برای اولین بار بدون استرس گزارش های نانوشته خوابیدم.اما نمی دانم چرا باز هم کابوس می دیدم .از وقتی بچه ها اس ام اس را تحریم کردند وافتادند تو این بازی بی مزه که اس ام اس بی اس ام اس کلی خماری می کشم هرچند دیگه کسی نیست که باهاش اس ام اس بازی کنم.

تازه امروز حقوق هم گرفتم حالم خوب است خدا کند کسی بهم زد حال نزند.

رادیو می گفت یک جبهه هوای مرطوب وارد کشور شده فکر کن بین این همه آفتاب بازی و گرمایی که دهن آدم را صاف می کند بارون ببارد ریز ریز چه شود .دعا کنید بارون بیاد

از من چه می پرسی /وقتی که حتی آسمان در پاسخت خاموش می ماند/وقتی که جز تک سرفه های

خشک از بید مجنون انتظاری نیست./وقتی که بام خانه ات از ریزش پاییز محروم است/

وقتی برای ناودان ها فصل بی کاری است/یادت نمی آید در سالیان دور /او گاهی /

هفت روز و هفت شب مهمان ما بوده است/مهمانی از جنس مه و شبنم /

در فصل سرد کوچ دست نوازش بر پر وبال پرستوها کشیده است/

حتی برای چتر باز قارچها شعری سروده است/

این پرسش سختی است/وپاسخش در ناله های غمخورک /برشاخه ی تبدار گندم ها/

یا بر لب خمیازه های آسیاب پیر/یا اشک آن چشمه است که چند روز بعد می خشکد/

از من چه می پرسی وقتی همه در پاسخت خاموش می مانند/تعریف باران را

آنها که روزی روزگاری زیر باران شعر می گفتند می دانند.