رفتن و رفتن
بالاخره رفتم مرخصی تمام آخر هفته را شمال بودم جاتون خالی هوا عالی بود فقط یک بارون کم داشت تا پازل لذت بردن از هوا و طبیعت را کامل کند. خوش به حال شمالی ها که اینقدر طبیعت دارند این قدر سرسبزی و نشاط توی شهرشان موج می زنه تازه اینها که چیزی نیست آنها دریا هم دارند یک دریای بزرگ که هر وقت دلشان گرفت ذل می زنند به آرامش و وسعتش وبا هاش درد دل می کنند آنوقت آرام می شوند. انگاری که آب ریخته باشی روی آتیش .
امروز کلی متحول هم شدم بماند که زدم چشم و چالم را کور کردم و انگاری که یکدست کتک سیر خورده باشم زیر چشمم کبوده اما اولین روز ماه رمضان بدجوری بیحالم کرده است. فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه که روزه بگیری به قول قدیمی ها روزه من را برده رنگ و رویم هم که حسابی پریده تا اذانو افطار نمی دانم دوام می یارم یا نه.![]()

درخت دافعه دارد که سیب می افتد