سلام
دلم تنگ شده بود برای نوشتن خیلی وقت بود که خودم را یادم رفته بود باورم شده بود که راستی راستی توی این همه شلوغی بین همون ریز دانه هایی که روی خورشید را پوشانده بودند گم و گور شده ام .اما حالا بعد از یک ماه دوباره نشستم پشت کامپیوترم و یک دستی تایپ می کنم تازه حواسم هم هست که اشتباه تایپ نکنم.
دوست داشتم یادم بمانه و توی همین اتاق کوچولو برای خودم جشن تولد بگیرم برام خیلی مهم بود که یادم بمانه که کیا من رو یادشون بوده و زنگ می زنن کادو می خرند یا چه می دانم یک جوری تولدم را تبریک می گویند .حالا که یک ماه گذشته خندم می گیره که چه خیالاتی که داشتم و نداشتم.
توی این چند وقته که نبودم چند تا از دوستام هر وقت می دیدنم احوال پست های جدید را می پرسیدن از عذرا و کتی ممنونم که یک دنیا دلگرمی بودن برام .![]()
حالا که لب تاب خریدم قول می دم که هر روز بنویسم از خودم از دلتنگی هام
درخت دافعه دارد که سیب می افتد