برگزیده

سلام 

امروز فردای دیروز است نمی دونم همه آنهایی که دیروز رفتند پای صندوق های رای حالا چه احساسی دارند .همه آنهایی که آن چند شب ریختند توی خیابون و شعار دادند حالا چه احساسی دارند . وقتی می آمدم سر کار همه مغازه های ولی عصر بسته بودند .می گویند چهار راه جهان کودک بسته است. ناصر ـیکی از بچه های دو آتیشه تحریریه ـگزارش داده که یک نفر در قیطریه کشته شده است. احمدی نژاد با رای ۲۱ میلیونی مردم باز هم رئیس جمهور شد. مثل آب خوردن اگه تا دیروز پلیس اجازه نداشت از گل بالاتر به جوان های توی خیابون حرف بزند امروز خودم دیدم که از تجمع آنها جلوگیری می کرد.

دیگه تمام شد. همه چیز تمام شد.رفت پی کارش فردا طرفدارهای رئیس جمهور یک جشن مفصل می گیرند.و به قصد دلسوزی بین همه شیرینی پخش می کنند. رئیس جمهور جدید هم قول می دهد که به پشتوانه این همه رای که آورده بهتر و بیشتر کار کند و بعد هم برای اینکه همه از دلشون در بیاد گشت ارشاد را منحل می کند.

اینجا توی تحریریه ما یک دنیا چشم بارونی شد. خیلی ها اشک ریختند خیلی ها بعه آمار و ارقام اعتراض کردند خیلی ها خبر ها را مو به مو دنبال می کنند ما الان تعطیل شدیم معلوم نیست فردا چه اتفاقی می افتد خدا ختم به خیر کند. برایمون دعا کنید.

اسمش را نمی دانم

سلام

عادت کردم سلام بدم. امروز همش تو خودم بودم ساعت ۵ زدم بیرون راه افتادم توی خیابون مردم را نگاه کردم با خشم بعد کم کم در جریان سیال آدم هایی که هر کدوومشون یک قصه اند رفتم و رفتم و رفتم .راستی امسال روز مادر لابه لای تلاش ستادهای انتخاباتی گم و گور شده است. باز هم این سوال تکراری که برای مادرم چی بخرم .

میدونم که می دانید دارم چرت و پرت می نویسم.چی کار کنم خب حرف می زنم اشکم در میاد می خوابم کابووس می بینم من چم شده؟نمی دانم دیروز راه رفتم از ۷تیر تا مفتح همه مغازه ها را دیدم همه خوراکی ها را خوردم ۲ ساعت هم بیشتر لا به لای رگال های لباس گشتم و باز هم گشتم جلوی سینما منتظر ماندم توی بساط همون دست فروش همیشگی دنبال نمی دانم چی می گشتم اما پیداش نکردم. من خودم را گم کردم همان آزی کوچولو با موهای لخت و صورت گرد که همیشه خدا هم روی زانو هایش زخم شده بود .من هرچی گشتم خودم را پیدا نکردم .مگه میشه تو این شهر بزرگ یک دختر کوچولو گم بشه و بعد پیدا بشه ؟

من تنهام

دلش واسم تنگ می شه؟

آدم ها را خاطراتشان مي سازد شايد هم برعكس .

من با خاطراتم زندگي مي كنم .شايد كار بديه اما من با خودم حرف مي زنم و روزي هزار بار از خودم مي پرسم او به من فكر مي كنه؟اصلا من را يادش هست؟دلش برام تنگ مي شه ؟نمي خوام وقتي كه حرف مي زنم اشك توي چشم هام جمع شه. نمي خوام حسرت چيزهايي كه به دست آوردنش اصلا زحمت نداره توي دلم بماند. نمي خوام شبيه آدم هاي خنثي باشم راه بروم حرف نزنم . راه مي رم از اين سرز تا آن سر خيابان همه مغازه هارا نگاه مي كنم مانتو هاي همه مغازه ها را پرو مي كنم. به بساط همه دست فروش ها سرك مي كشم از عابر بانك جلوي ايستگاه پول هاي نوي نو مي گيرم . مي رم مي شينم روي ميز و صندلي قهوه اي كافي شاپ و براي بار هزارم گارسن مي گويد كه تعطيل است اما تا من را مي بيند سكوت مي كند. يك ساعت كه گذشت چشم هام كه پر از اشك شد .آن و قت راه مي روم توي خيابون و دلم مي سوزه براي روزهايي كه ................

من رای شاید بدهم

سلام

امروز بالاخره بعد از یک سال فعالیت در جرگه روزنامه نگاران و فعالان مطبوعاتی آن هم از نوع حادثه نویس هاش بالاخره مجوز دار شدیم بعله از این به بعد می توانید منتظر تنها هفته نامه حوادثی ایران روی کیوسک ها باشید و حسابی با گزارش ها و مصاحبه های دوستان من حس هیجانی درونی تان را ارضا کنید این جا کلی خوشحالی کردیم و دست افشاندیم اما به خدا کسی حرکات موزون انجام نداد فردا برامون پرونده سازی نکنید که خودمان سوژه شیم.

القصه دیروز خیلی ها توی حلقه انسانی بودند خیلی ها هم رفته بودند مصلی تا جبهه هر ۲ طرف حسابی شلوغ باشد. من رفتم و همه حلقه انسانی میدان ولی عصر را دیدم آن همه آدم نه بهتر است بگم آن همه جوان در شلوغ ترین ساعت روز در یکی از حیاتی ترین شریان های تهران همه یک صدا یک چیز را فریاد می زدند کاری ندارم کارشان درست بود یا غلط من روزنامه نگاران و اصلی ترین وظیفه ام روایت آن چیزی است که می بینم اما ایکاش همه آنهایی که دیروز آمده بودند ۲۰ سال دیگه از آمدنشان پشیمان نشوند . با اینکه تاریخ نخواندم اما به شدت به این نظریه اعتقاد دارم که تاریخ ها تکرار می شوند. از کجا معلوم ۲۰ سال دیگه همه آدم ها روی مواضع فعلی شان باقی مانده باشند به قول یکی از شخصیت های رمانی که تازه دست گرفتم گذر زمان همه چیز را درست می کند. شاید ما نباید مثل پدر مادر هایمان در گذشته جو گیر شویم و با ریختن و انقلاب کردن سه یا شاید هم ۴ نسل بعد تر از خودمان را بدبخت کنیم.

شاید هم کارمان درست باشد و با اعلام اعتراضمان همه بدی ها پاک شود .دیروز خیابان حیاتی تهران یک بار دیگر سنگینی گام هایی را احساس کرد که بیشتر از آن که خسته به نظر برسد منتظر یک اتفاق بود تا انرزی نهفته اش را بروز بدهد . دیروز با اینکه آن همه پلیس توی خیابون ها بود اما هیچ کس با دیگری دست به یقه هم نشد .دیروز همه با هم خوب بودند . همه با هم مهربون بودند و هم دلی حرف اول و آخر را می زد.

این روز ها که همه یک پا مفسر و تحلیلگر سیاسی و اقتصادی شدند . و راحت درباره دوست داشتنی هایشان حرف می زنند بیشتر دلم برای خودم و هم نسلانم می سوزد.ما نسل سازندگی نیستیم. نسل اولی هم نیستیم .نسل فرزند سالاری هم نمی توانیم باشیم .ما نسل سوخته هم نیستیم تا با دار دار کردن نداشته هایمان ننه من غریبم بازی در بیاریم و به قول معروف جلب توجه کنیم .نسل من نسل جنگ است نه اینکه تفنگ به دست بگیره و بره وسط کارزار نسل من با ترس راکت ها و آژیر وضعت قرمز بزرگ شده یک پای نسل من در کلاس بوده و پای دیگرش در پناهگاه نسل من با کوپن بزرگ شده با مدادهای بی کیفیت بی رنگ روی دفتر های کاهی مشق نوشته و دفتر ها و کتاب هایش را با روزنامه های سیاه و سفید جلد کرده است نسل من آنقدر سر به زیر بوده که با همه بگیر و ببندها با هزار تا مشقت شو های آن ور آبی را تکثیر می کرده و همه فکر و ذکرش دانشگاه رفتن بوده .نسل من وقتی به دانشگاه رسیده که برای داخل شدن به آن باید کلی کلاس فوق برنامه می رفته و آنقدر تست زده که نگو و نپرس. کسی  برای نسل من تره هم خرد نمی کند نه رای اولی است نه رای تاثیر گذار دارد .نسل من هست نفس می کشد اما بزرگترین مشکلش این است که خودش را باور ندارد .نسل من گمشده درست مثل خود من که هستم بین طرفدارهای میر حسین موسوی اما دلم هم می خواد که یکی دیگه رای بیاورد. نه اینکه سینه چاک احمدی نزاد باشم ها نه فقط به این فکر می کنم که دوست ندارم یک نسل یا بهتر است بگم چند نسل بعد از من به خاطر حمافت من بدبخت شوند.برای همین هم هست که هخنوز شک دارم نه هنوز هم دلم نمی خواهد رای بدهم.

انتخابات

فکر می کنم .باز هم فکر می کنم اما مطمئنم به جایی نمی رسم الان باید تحریریه غوغای خبرنگار باشد اما همه بچه ها رفتند تا به تجمع احمدی نژاد و میر حسین موسوی برسند این جا پرنده هم پر نمی زنه من فکر می کنم باز هم فکر می کنم و منتظر می مانم تا بچه هایی که رفتند به گوشی ام زنگ بزنند و خبر بدهند که چه اتفاقی در حال افتادن است اینجا هیچ کسی نیست.

 

خواب رویای فراموشی ها

سلام

عین و روزی را که تعطیل بودمخوابیدم دیشب همش خواب می دیدم گم شدم و زیر دوش حمام به خواب هایی که توی خواب می دیدم فکر می کردم آب دوش شور بور اصلا دوست نداشتم آخرسر هم با صدای زنگ تلفن بیدار شدم هنوز هم گیجم گیج گیج

راستی یک کتاب جدید شروع کردم "دوقدم آن ور خط"اسمشه آخر توهم است وقتی می خوونمش سردم می شه تا حالاش که بد نبوده فقط به خاطر اینکه به چاپ چهارم رسیده بود خریدمش راستی خیلی وقت بود که کتاب هم نخریده بودم یک دست بند مهره ای جدید هم گرفتم از همان ها که همیشه دوست داشتم بخرم بالاخره خریدمش حالا یک گزینه از گزینه های ذهنم را جواب دادم.

بچه ها رفتن مسافرت نه اینکهخ به منم گفتن و من نرفتم اتفاقا اصلا یک تعارف هم نزدن به من این دو روزه همه اش خواب بودم به قول آن شاعر خواب رویای فراموشی هاست/

دیگه نمی خوام به خاطر چیز های بی ارزش روح و روانم را خط خطی کنم مگه قرار است چه اتفاقی بیفته مگر قرار است چند روز دیگر باشم و زندگی کنم دیگه هیچی برام مهم نیست دوست ندارم زیر بار مسئولیت کسیباشم هی حرص بخورم که چی شد ؟چرا این جوری شد؟دلش نشکنه؟ناراحت نشه؟نترسه؟همه چیز براش فراهم باشه؟آن وقت خودم این وسط رها شوم. بی خیال همان بهتر که آدم هیشکی رو نداشته باشه.حالا راحت می خوابم اشک هام بی دلیله

دلم بارون می خواد بارون یک ریز و پیوسته برم زیر بارون تک و تنها توخیابون دلم فقطهمین را می خواد دیگر بزرگ شدم پوست انداختم تا ۲۹ خرداد که تولدم است می خوام به خودم مرخصی بدم به روح و روانم استراحت بدم می خوام بشم همان آزاده خودخواه قبلی .

خیلی وقت است که خودم را گم کردم حالا با خیال راحت تو خهیابون راه می رم زنگ های در ها را می زنم بلند بلند می خندم بستنی قیفی لیس می زنم اخم می کنم شاد می شوم و هر وقت که دلم خواست میر م خونه دیگه می خوام با آزاده مهربون خداخافظی کنم بندازمش دور حالم را بهم می زنه این همه گذشت و فداکاریش این همه گریههای با خود و بی خودش این همه سر قول موندن هاش باید بد بود هرچقدر بدتر باشی بهتر است و بیشتر در خاطره ها می مانی نمی دانم شاید هم آزاده مهربان را برای همیشه کشتم . 

خاطرات خط خطی

سلام

چه راه فرار خوبی پیدا کردم هر وقت حالم گرفته می شود و همه قصه های عالم می ریزه توی قلبم دست به قلم می شوم .راه خوبیه آره می دانم اما دیگه حوصله ام از دست خودم و این خنگ بازی هایی که در می آورم درآمده آخه که چی ؟یعنی که چی؟من این همه وابسته باشم و برام مهم باشه و توی رویاهام کلی خیال های رنگی ببافم اما آخرش همه چیز پوچ شد رفت هوا .

مرضیه می گوید تا حالا نشده که بشینه برای رویا هاش گریه کند اما من تا رویاهام و خاطراتم خط خطی می شه می زنم زیر گریه اصلا هم مهم نیست که توی اتوبوس باشم ویا داخل کمپوت بدبوی مسافر های مترو آن وقت دیگه اشک هام باکلاس نمی شن و ازم اجازه نمی گیرند تند تند با هم مسابقه می گذارند که از چشم هایم بریزند پایین.

مرضیه می گوید:هیچ کسی قد خود آدم مهم نیست حرفش را قبول دارم اما منطق من منطق احساس است من راه می افتم توی خیابون از کنار مغازه ها رد می شم انگشت هایم را می کشم به دیوارهای سیمانی زیر بارون تک و تنها راه می افتم اما فایده نداره هیش کی نیست که به من توضیح بده چرا من خوبم تو بدی ؟چرا تو من را نمی بینی و بی صدا از کنارم رد می شی؟چرا همه من را رج می زنند ؟چرا؟چرا؟چرا؟

داره بارون می یاد بارون دانه دانه و ریز ریز من دلم گرفته دیگه مثل قدیم ها ناراحتی هام را زود فراموش نمی کنم .دیگه مثل قدیم ها یادم نمی ره که فراموش کنم من حالا مدتها ست که با یه بار سنگین توی قلبم راه می رم .

عیبی نداره به قول لوطی ها خیالی نیست این نیز هم بگذرد اما من دلم می خواست که خیلی اتفاق ها بیفتد اما نشد

یک جایی خواندم که آدم ها آدم و تنها می ذارم /آدم ها رو دل هم پا می گذارن

عیبی نداره من بزرگ می شم و یاد می گیرم بیتفاوت باشم که دیگه دم به دقیقه به صفحه گوشی موبایلم نگاه نکنم .دیگه منتظر نباشم .که احساس خرج نکنم که اگر هزارتا اتفاق دیگه هم افناد عین خیالم نباشه و خوشحال باشم خوش خوش به موضوع های دم دستی قاه قاه بخندم و منتظر باشم که هیچ اتفاقی نیفته هیچ اتفاقی نیفته

 

روزنو

سلام

دوست دارم بنویسم اما نه گزارش و خبر و چه می دانم از این حرف های صد تا یک غاز اما دوست دارم برای دل خودم بنویسم .بنویسم که بابا وقتی آدم نوشتنش نمی آد نمی آد بحث  که نداریم داریم .

بنویسم که عزیز دل برادر وقتی دوست ندارم بشینم پای سیستم و یک صفحه ورد گوگولی باز کنم دوست ندارم توی دل سفید آن چرت و پرت بنویسم عوضش صفا می کنم وقتی یک صفحه ورد باز می کنم توش وبلاگ می نویسم .

حالم جا می آد وقتی بدون نگاه های خیره این و آن توی تصاویر گوگل دنبال عکس باران و خیابان باران زده می گردم .

نمی فهمه وقتی می گم بابا من به این مدل زندگی نوشتاری عادت دارم من دوست دارم یک وقت هایی که نه همیشه جمله ها را بشکنم و یک جوری بنویسم که همه بگن اااا بازم آزاده نوشته دوست دارم نرم خبر و سافت خبر و گزارش خبری و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر را دور بریزم آن وقت خودم یک سبک جدید نوشتاری دست و پا کنم و برای دل خودم هی بنویسم و هی بنویسم تا همه دلشان آب بشه که چرا مثل من بلد نیستند بنویسند خسته شدم از بس که به دیگران حسودی کردمن اصلا از این به بعد می خوام حس حسادت دیگران را برانگیخته کنم چیه دوست دارم

انتظار

سلام

یکدفعه یک موج شادی افتاد توی دلم آنقدر خوشحالم که باورش برای خودم هم سخت است .اما باید منتظر باشم انتظار رو دوست ندارم اما مجبورم

توهم زده3

"دلِ تنگ "

سر خود را مزن اينگونه به سنگ،
                دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!!


منشين در پس اين بهت گران
            مَدَران جامه‌ي جان را، مَدَران!!
 

مكن اي خسته در اين بغض درنگ..
                        دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!

پيش اين سنگدلان،

            قدر دل و سنگ يكي‌ست
                    قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي‌ست..
    ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين؛
            سينه را ساختي از عشقش سرشارترين...
                            آنكه مي‌گفت منم بهر تو غمخوارترين..
                                                            چه دلازارترين شد
                                                                    چه دلازارترين...
ناله از درد مكن،
        آتشي را كه در آن زيسته‌اي
                                    سرد مكن


با غمش باز بمان
        سرخ‌رو باش از اين عشق و سرافراز بمان


راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ
                                        دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!