ساعت

چرا زمان نمی گذره؟مردم به خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه شعر یادم افتاد البته هیچ ربطی به حس وحال الان من ندار همینطوری می نویسمش

فرض کن.......

زندگی.صفحه ساعت باشد.

من وتو عقربه کوچک ساعت هستیم

ازپی عقربه هایی که بزرگند وعجول لااقل مثل زمان

باگذشتیم و زهم میگذریم

ساعتی نیست که درجا بزنیم

قدر هر ثانیه را میدانیم

تا

سروقت به فردا برسیم.

فرض کن........

زندگی صفحه ساعت باشد.

من وتو عقربه کوچک ساعت هستیم

واگر دیر بجنبیم عقب می مانیم.

 

کلافگی

سلام

امروز از اوون روزهاست که کلی کلافه ام حال و حوصله هیشکی رو ندارم حتی حسش نیست نفس بکشم.این چه کاریه وقتی همه روزنامه ها ۵شنبه تعطیلا ما باید بیام سر کار اااااهالان کلافه ام دوست داشتم پول دار بودم میرفتم مسافرت اصلا خودم یه خبرگزاری تاسیس می کردم این طوری اینقدر حرص نمی خوردم بابته بیگاری کشیدن.

دوستم میگه اینقدر غر نزن کارت رو انجام بده بهخدا هیچ کاری ندارم الکی اومدم نشستم پشت سیستم زیر لب غر میزنم اااااه از این زندگی الن خیلی ها با دوست پسراشوون رفتن بیرون هر چند من که فعلا تنهام اما موندن تووی خوونه راز و نیاز با متکا و پتو خیلی بهتر از مانتو مقنعه پوشیدن و اومدن سر کاره.

راستی خوونه هم مهمون داریم.

کلا روزگار سر لج با من داره دلم چیزبرگر میخواد.فکر کن؟اااا یادم رفت بگم هفته آینده همشری جوان یک گزارش دارم با یه یادداشت از یادداشته بیشتر راضی ام تا گزارشه گزارشم درباره روز جوانه چند وقت پیش یجا خوندم هر چی بدبخت بی چارست یه روز به اسم خودش توی تقویم سند زده راستم میگن ها مثلا تاجرها چرا روز ندارن؟

روز جوان هنوز یه جوریه بنظرم یه جور مسخره بازیه باکلاسه فعلا که اصلا به من ربطی نداره جوون و غیر جوون الان دوست دارم آزاد باشم که نیستم.

دوستی

باورم نمی شه یکی بهم زنگ زد که هنوزم باورم نمیشه موندم تو کف بدجور

اااا راستی سلام یادم رفت ببخشید

دیشب رفتم جشنواره قابی برای جوانی بد نبود اما آخرش یک بخور بخوری بود که نگو تازه قالیباف هم تا آخر برنامه موند از دکتر قالیباف خوشم می یاد اما نمی دونم چرا در انتخاب مدیرانش این قدر بی احتیاطی می کنه.بنظر من اخلاق خوش خیلی ویژگی مهمی برای یک مدیر من ۷ یا نهایت ۱۰ بار قالیباف رو از نزدیک دیدم همشم عصبانی بودن.

باید برم سازمان برام دعا کنید که به کارهام برسم

ادامه ضد حال

سلام

ببخشید که دیروز مجبور شدم که برم کار داشتم یعنی مصاحبه داشتم با یک تهیه کننده سینمایی که لطف کردن تلفن رو جواب ندادن بگذریم.

ااا یادم نبود امروز روز خبر نگاره از صب تا حالا ۱۰۰تا پیام کوتاه تبریک داشتم مرسی از همه که به یادم بودن

داشتم می گفتم ما سر کار خیلی با هم دمپوست هستیم یک روز سر شوخی رییس گفت آزاده و فلانی بهم میان ما هم خندیدیم و بعد از صرف چیپس و ماست همه چیز تمام شد. یک مدت فقط بهم سلام می کردیم بعدش شد اس ام اس بازی که یهو دیدم ای دل غافل داریم راستی راستی دوست جوون می شیم.

انقدر بزرگ شدم که فرق دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بدوونم یه چزیم توو پرانتز بگم من زود صمیمی میشم به همین دلیل دوست زیاد دارم زیاد بیرون میرم قبول کنید که محدود کردن همچین دختری که تپل و بامزه هم هستیکم سخته آقا ما با هم دوست شدیم اما اوون یه جووری بود نه رفتیم کافی شاپ نه گپ زدیم هیچی موضوع ادامه داشت تا اینکه ۲شب پیش بهش گفتم من این مدل دوستی رو دوست ندارم تکلیفت با خودت معلوم نیست اولش چیزی نگفت منم گفتم خداحافظ به همین راحتی من کار بدی نکردم فقط تکلیف خودم رو روشن کردم که دوستم داره یا می خواد مسخره بازی در بیاره  همین شد که گفتم خداحافظ

حالا ۲روز گذشته ما هنوز با هم همکاریم برای چک کردن برنامه ها به هم زنگ میزنیمهر چند دیگه تو چشم های هم نگاه نمی کنیم اس ام اس های عشقولانه رد وبدل نمی کنیم ما همکاریم و تا ابد همکار می مونیم مگه نه

ضد حال

سلام

من همیشه دوست دارم اول باشم همیشه فرقی نمیکنه این اول بودن به نفعم باشه یا ضررم فقط اینش مهمه که آزاده اوله می دونم حرفم نهایت حال بهم زدنه اما قرض دارم از گفتنش سر کار ما با هم خیلی دوستیم اوونقدر دوست که با هم خیلی شوخی میکنیم خیلی می خندیم و این طوری توافق کردیم که از دست هم ناراحت نشیم اما از اوون جایی که ما آدم هستیم خب بعضی وقتها این توافق پایمال میشه و کدورت پیش می یاد القصه یک روز از همین روزها که آفتاب از شرق طلوع کرده بود و من سر کار بودم سر یک بچه بازی مسخره یک دوست یک پیشنهاد مطرح کرد که آزاده با فلانی زوج خوبی میشن شوخیش بجا بود اما تنها اشکالش این بود که هم من هم اوون طرف این شوخی رو جدی تلقی کردیم!

من دچار این توهم شده بودم که بالاخرهکشف شدم و از اوون جایی که همه شیفتم می شن بالاخره یکی به خودش جرات داد و این دوست داشتن رو مطرح کرد سرخوش بودم

اما طرفم توو توهم بود که نکنه این ابراز علاقه من رو عاشق کنه زندگیم تباه بشه و صب تا شب قلب تیر خورده بکشم و......

داشته باشید تا بم چی شد فعلا

سلام

قبلا که وبلاک می خوندم خندم می گرفت از اینکه صاحب وبلاک می نوشت فرصت نکردم به روز باشم نشد این شد اون شد و... اما حالا خودم واقعا یادم می ره که مثلا قول دادم هر روز بنویسم هر روز.گفتم که بدبختی من اینه که برنامه ریزی ندارم دست خودم نیست به خدا دوست دارم کلی کار انجام بدم اما یادم می ره آدم ها دو تا دست بیشتر ندارن مگه با این دو تا دست چند تا هندونه می شه برداشت؟

اگه به من باشه که تا ۱۰۰۰ صفحه میتوونم از فواید برنامه ریزی بگم اما حیف که فقط حرف میزنم همین!   از امروز به خودم قول دادم که گذیده اما حرفهای کار کنم الانم باید برم چون وقط مصاحبه دارم زشت می شه دیر برسم راستی عیدتون مبارک

یک روزجدید

سلام

خوبم یعنی بعداز یک مدتی که ریخته بودم بهم حالا بازم برگشتم سر حال اولم میخواهم بازم همان آزاده شاد ومهربان باشم برای همین رفتم انقلاب لابلای کتاب های نو یک عالمه نفس کشیدم وکلی حالم سر جایش آمد.

تازه کتاب رویای تبت فریبا وفی را تمام کرده ام عجیب فکر میکنم قصه شعله داستان من است.

رادیو همچنان ادامه دارد و من همچنان خسته میشوم اما به خاطر حس خوبی که از عوامل برنامه می گیرم ترجیح می دهم که باشم تازه کلی برنامه جدید برای ماه رمضان ترتیب دادمایم که امیدوارم عملی شود.

این روزها که می گذرد سرم شلوغ تر میشود واین یعنی خوووب.