روزهای دلتنگی

سلام

چند روز نبودم ،هیچ اتفاقی نیفتاد مگه نه!نمی دونم چرا چند روزه دوست دارم الکی گیر بدهم به دیگران مامان میگوید،همش بخاطر قرص هایی است که می خورم

شما رو به

 خدا یکی من رو دوست داشته باشه

قطارمی رود

 تومی روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدرساده ام

که سال های سال

درانتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاد ام

وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام............و

سلام

به هیچ کسی نگفتم مینویسم شاید منتظرم بیان من را کشف کنن راستی میشه مثلا یک روز یک اتفاق خاص بیوفته و من کشف بشوم فکر کردن به این موضوع  یک جورهایی قلقلکم میدهد .

کلافه شدم از این همه روزهایی که بدون اتفاق میگذرند یکی از بچه ها میگفت اتفاق را خودمون باید به وجود بیاوریم می دونم خودشم خوب می دونست داره چرت میگه اما واقعا نمی دونم منتظرچی یا کی روزها رو شب میکنم.

سلام

یک حس خاص.یک جورترس شیرین همه وجودم را پرکرده است.

نمیدانم شاید بعدا یاهمین فردا به خاطر اینکه درددلهایم را یا شکوایهایم را در معرض دید عموم قرار دادهام پشیمان شوم امادوست دارم همه حتی خودم باور کنم که هستم که وجود دارم میتوانم دوست داشته شوم دوست بدارم و......