X
تبلیغات
تپل خانم

تپل خانم

سلام

صبح با تاخیر رفتم شرکت آنقدر بهم زنگ زدند و غر زدند که دیگه حالم بهم خورده بود . کاری هم نداشتند ها فقط منتظر بودند که من برسم بعد دونه دونه زنگ بزنند که من رسیدم بعد هم خورده فرمایشاتشان شروع شود . تلفن مهندس رو از قصد جواب ندادم حال و حوصله افاضاتش رو نداشتم هرچند زود گله اش رو به برادرم کرده بود و اون هم در کنار غرغر های همیشکی اش گفت به مهندس زنگ بزن کارت داره که خب من زنگ نزدم . چون دوست نداشتم . از اول هم قرار مون این بود که من توی کارهای اداریشون دخیل باشم . همین والسلام .

توی راه بودم که یکی از بچه ها زنگ زد و گفت فردا قراره زورگیرهایی که فیلمشون دست به دست می چرخید اعدام بشوند . راستش دلم براشون سوخت کاری که کرده بودند هرچقدر بد و ناشایست موارد بدتر و وحشتناک تری هم داشت . من خودم هم طرفدار برخورد شدید با کیف قاپ ها و زورگیرها هستم .اینکه یک عده به خودشون اجازه بدهند که رعب و وحشت ایجاد کنند و قمه و قداره بکشند کار درستی نیست . ابن حق رو هیچ کسی ندارند . اما این متهم ها همه شون بچه سن بودند . بزرگ بزرگشون ۱۹ سالش بیشتر نیست . من توی دادگاهشون حضور نداشتم اما می دانم که چقدر ترسیده بودند بعدا توی اداره آگاهی دیدمشون که اشک می ریختند و گریه و زاری می کردند . حالا که شاکی شون هم اعلام کرده راضی به اعدام شدنشون نیست کاش رافت اسلامی به دادشون می رسید و دست کم اعدام نمی شدند . الان چه حالی دارند اون بیچاره ها از صبح رفتاند توی قرنطینه و می دانند که اعدام خواهند شد.سر یک ندانم کاری یک شرارت . دوست ندارم ازشون دفاع کنم اما اگر اوضاع اقتصادی خوب بود . اگر از قبل پلیس مقتدر تر نشون می داد . اگر این همه تحریم نبودیم و کارخانه ها بسته نبودند . اگر اگر اگر و هزار تا اگر دیگر الان اونها هم زندگی شون رو می کردند . بدون اینکه از ترس اعدام فردا صبح خوابشون نبره و اشک بریزند . در اینکه حقشونه هیچ شکی نیست . برای همه بیکاری و فقر اقتصادی وجود داره اما خدایی دین ما بر خلاف همه دین ها دین مهرورزی هم هست . کاش بخشیده میشدند . به خاطر جوون بودنشان .

صفحه آگهی داره این یعنی من فرصت دارم با دبیرهای روزنامه های دیر هم چت کنم درباره گزارش اعدام با هم همفکری داشته باشیم . همه از قوه قضائیه می ترسند .نمیشود چیزی رو زیر سوال برد .قطعا حکمی که صادر شده با توجه به زمان اندک ۴۸ روزه ای که از وقوع زورگیری گذشته درست و اسلامی بوده است .دارم خبر تایپ می کنم اما حالم خوب نیست . بغض دارم . از پنچ شنبه که بیکار بودم و رفتم توی پیج دوستانم توی فیس بوک فضولی هنوز هم بغض دارم . قرار شده دیگه نگم حسودم . نگم حسودیم میشه اما نمی تونم که به خودم دروغ بگم . نمی دانم چرا این روزها همه اش فکر می کنم عقبم .عقب مانده ام . به خودم امیدواری می دهم که نه آزی اینطوری ها هم نیست تو از خیلی ها جلوتری اما خر درونم نهیب می زنه که چرت نگو از خیلی ها هم عقب تری و به روی مبارک نمی آوری . خدایی این رسمش نیست.من یکی با خدا خیلی کار دارم شاید یکی از دلایلی که از مرگ نمی ترسم همینه که بروم جواب سوالاتم روز خدا بگیرم .

هنوز هم عصبی میشوم خون دماغ میشوم . هنوز هم وقتی بغض دارم و نمی تونم حرف بزنم وقتی با پر روئیت تمام پلک نمی زنم مبادا اشک های داغم قِل بخوره بیفته روی لپ هام باز هم رد خون راه می افته روی لب بالام و بعد هم خون دماغ میشوم .خون دماغ شدن یک مکافات اینکه خون دماغم بند نمی یاد یک مکافات دیگه است . دوست جون شارژرش رو نیاورده در نتیجه شارژ تبلتش که تموم بشه دیگه در دسترس نیست . می گه یک خبر خوب دارم . اول فکر می کنم که چِکِش پاس شده اما بعد میگه یک ماشین جدید خریده می پرسم چی :می گه یک جنسیس مشکی با تو دوزی مشکی خیلی عروسک و خوشگله . نمی دانم چرا اما یک لحظه بهش حسودیم میشه اتفاقا بهش هم می گم .می گم که من بهت حسودی ام شد اما مبارکت باشه می دونم که ماشین دوست داره می گه از خریدش پشیمون شده دیگه بقیه حرف هایش رو نمی شنونم چیزهایی رو که تایپ می کنه رو نمی تونم بخونم . اشک جمع میشه توی چشم هایم . خبرهایم هنوز مونده پاورقی رو نفرستاده هنوز باید به چند جای دیگه زنگ بزنم . اما دوست دارم هیچ کدوم از این کارها رو نداشتم و می زدم بیرون راه می رفتم توی خیابون خیره خیره به زمین نگاه می کردم و بی خجالت اشک می ریختم اره می دونم من نباید به دوست جون حسودی کنم اما دست خودم که نیست اون خیلی از من جلوتره خیلی خیلی اما خب حسودی ام میشه دیگه به همین سادگی .

الان خودم هم از خودم متنفرم . دوست جون طاقت نمی یاره و می گه تو به من هم حسودیت میشه ؟می گم یک لحظه بود من دوچرخه هم ندارم عمرن بتونم پراید بخرم چه برسه به جنسیس . می گم من برای خودم حالم بد شد که این همه عقبم . می دونم دارم توجیه می کنم . دوست جون می گه می رسی به همه چیزهایی که می خوای اون وقت می فهمی که اصلا هم رسیدن بهشون لذت نداشت . توی دلم می گم نمی خواهم پیر بشوم .و چیزی داشته باشم دوست جون ناراحت شده به خاطر حسادتم . تموم شدن شارژ تبلتش رو بهانه می کنه و زود خدا حافظی می کنه . حق هم داره منم جای اون بودم بی خیال آزاده حسود میشدم .

پ.ن.:

بس است هرچه زمین از من و تو بار کشید

چگونه می‌شود از زندگی کنار کشید؟

چقدر می‌شود آیا به روی این دیوار

به جای پنجره نقاشی بهار کشید؟

برای دور زدن در مدار بی‌پایان

چقدر باید از این پای خسته کار کشید؟

گلایه از تو ندارم، چرا که آن نقاش

مرا پیاده کشید و تو را سوار کشید

حکایت من و تو داستان تکّه‌‌یخی‌ست

که در برابر خورشید انتظار کشید

چگونه می‌شود از مردم خمار نگفت

ولی هزار رقم دیده خمار کشید؟

اگر بهشت برای من و تو است، چرا

پس از هبوط خدا دور آن حصار کشید؟

چرا هرآنچه هوس را اسیر کرد، امّا

برای تک‌تک‌شان نقشة فرار کشید؟

خدا نخست سری زد به جبّه ی منصور

سپس به دست خودش جبّه را به دار کشید

خودش به فطرت ابلیس سرکشی آموخت

و بعد نقطه ضعفی گرفت و جار کشید

غزل، قصیده اگر شد، مقصر آن دستی‌ست

که طرح قصه ی ما را ادامه‌ دار کشید.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 19:1  توسط آزاده   | 

سلام

دیگه پنجشنبه ها تعطیل نیستم . صبح باید بروم شرکت اونجا هم سکوت و کور اینترنت و کامپیوتر نداره تازه امروز تلفن هم یک طرفه شده بود دیگه هیچی یکم دفتر سفارش ها و نتایج آزمایشگاه رو مرتب کردم اما حوصله ام سر رفت با خواهری تلفنی حرف زدم صدایش یک جوری بود اما هرچی پرسیدم چیزی شده گفت خوبم چیزی نیست بعد هم کار داشت زود خدا حافظی کرد.مامان هم زنگ زد درباره لباس هایی که باید شسته بشه با هم صحبت کردیم این همه کار انجام دادم تازه ساعت ده و نیم بود . مهندس تماس گرفت که قبض تلفن رو تلفنی پرداخت کنم این که کاری نداره گفتم بله می دونم اما الان تلفن یک طرفه است نمیشه این کار رو انجام داد از دفعه های بعدی این کار رو انجام می دهند بعد عقل گل دوباره می گه مگه شما رمز دوم نداری گفتم بله دارم مهندس برای کارت تنخواه شرکت هم رمز دوم گرفتم اما الان نمیشه خط یک طرفه است باز هم توضیح می دهد که الان که من قطع کردم شماره ۱۸۱۸ رو بگیر بقیه اش رو خودش می گه باید چیکار کنی نیم ساعت به افاضات مهندس گوش دادم بعد هم خدا حافظی می کنم . چرا واقعا؟چرا باید روی اعصاب و روان من راه بره ؟

می خواستم بروم از خانه خورشید گزارش بگیرم . جایی که زن های خیابونی و کارتن خواب شبها اونجا می مونند و قبل از ۸ هم باید از خانه خورشید خارج بشوند . خانم رسایی می گوید تا دوسال شرطمون این بود که معتاد نباشند و سیگار عیب نداشت اما برای کشیدن سیگار باید می آمدند توی حیاط اما از پارسال شرط رو برداشتیم اوضاع خانم ها خیلی وحشتناکه حالا می آیید خودتون می بینید . می گم نه بخش دیداری اش رو نمی تونم بیام می خنده و می گه خیالتون راحت بچه ها خطرناک نیستند .می دونم خانه خورشید و گرم خانه ها پر از سوژه های بکر و دست نخورده است آدم هایی که هر کدومشون یک داستان دارند شنیدنی و پر آب چشم . آدم هایی که تا همین چند وقت پیش عادی بودند اما یکهو ورق زندگیشون برگشته و تغییر کردند. آواره شدند. به خاک سیاه نشسته اند.وحالا برای ما روزنامه نگارها سوژه آسیب اجتماعی اند .

دو سال پیش بود که رفتم خانه خورشید اونجا به یک دختره آشنا شدم اسمش نسرین بود دختر بامزه ای بود . معتاد شده بود اما ترک کرده بود . دوست داشت بره کار کنه و روی پای خودش بایسته اما درباره خانواده اش حرف نمی زد . زن ها و مردهای خیابونی خیلی باهوشند . ترحم و لطف و محبت رو خوب می فهمند . باهم دوست شدیم . دو سال از من بزرگتر بود . بعد ها درباره شب هایی که تن فروشی می کرده یکعلالمه برایم حرف زد.از دوتا بچه ای گفت که ناخواسته به دنیا آورده و یکیشون مرده به دنیا اومده و یکی دیگه رو گذاشته توی سالن انتظار ترمینال جنوب و اصلا نمی دونه سر بچه هاش چه بلایی اومده .نسرین اسم مستعارش بود با کمک بچه های خانه ایرانی توی یک تولیدی کار پیدا کرد اما هیچ وقت از خانواده اش حرفی نزد . خیلی خوب با دختر خیابونی ها ارتباط می گرفت الان هم ازش خبر دارم زن دوم شده یک بچه داره و داره زندگیش رو می کنه اما هنوز هم درباره خانواده اش هیچ حرفی نمی زنه

مردهای ساکن گرم خونه هم مثل زن های ساکن خونه خورشیدند . آذم های کاملا معمولی که از بد روزگار و جبر زمانه آواره شده اند یکی چک داشته سربه نیست کرده خودش رو یکی بچه هایش از خانه بیرونش کردند . یکی زنش بهش خیانت کرده زده بیرون آواره شده یکی مسافره و در راه مانده خلاصه هر آدمی یک قصه ای داره من این مدل گزارش نوشتن رو دوست دارم با شخصیت های گزارشم حسابی عجین می شوم پای درد دلشون می نشینم . گاهی وقت ها هم خانواده هاشون رو پیدا می کنیم و به قول  میتی کومون میشه باقیات الصالحات به دوست جون می گم می خواهم برم خانه خورشید و گرم خانه  اول می پرسه کجا هستند بعد که با هیجان درباره سوژه ام حرف می زنم می گوید :نه لازم نکرده بری . از نظر او کار پر دردسر اصلا مناسب  یک خانم نیست . به نظرش احترام می گذارم . چند بار هم می گویم که تنها نیستم قرار نیست کار خطر ناک انجام بدهیم اما نه گفتنش آنقدر محکم و قاطع است که حرف هایم و توجیهاتم هیچ دردی رو دوا نمی کنه برای همین هم بی خیال میشوم .دوست جون اینطوری بزرگ شده البته بابا و برادرهای خودم هم مثل او  فکر می کنن . مثلا اگه بابام بدونه که دختر وسطی اش برای گزارش چه جاهایی که نمی ره دیگه توی خونه راهم نمی دهد . گفته بودم که از نظر بابا کار برای یک خانم فقط کار فرهنگی قابل قبوله بابا فقط معلم ها رو قبول داره  چون توی همه تعطیلات تعطیل هستند و در یک محیط امن کار می کنند. من که خبرنگار شدم توی کل فامیل مثل توپ صدا کرد بعد که حوزه حوادث رو انتخاب کردم و سر و کارم با دزد و قاتل و متجاوز و زورگیر واینها شد دیگه لال شدم . الان هم بابا و برادرهام زیاد درباره کارم نمی دونن وگرنه که خونم مباحه اون هم با این کارهایی که من انجام می دهم .والله به خدا حالا اونها نمی خونن وبلاگم رو اما دوست جون که می دونه دیگه  این رو نمیشه پیچوند .

 بین سوژه هایم گزارش از کمپ ترک اعتیاد و بیمارستان روانی رازی و گفتگو با پرستارهای بخش عفونی بیمارستان هم هست .ناصر خسرو و بازار دروهای قاچاقی . بازار خرید و فروش کلیه و قبرستون ماشین ها توی گردنه تنباگویی و یک عالمه سوژه دیگه که به دوست جون نگفتم والا کله ام رو می کنه در همین حد و اندازه بسه .باید درباره سوژه های لایت تر گزارش بنویسم . سوژه هایی که امید به زندگی داشته باشه و کمی شاد باشه به قول دوست جون نوشتن از سیاهی دیگه بسه

هفته دیگه تولد نسیم است .از اون روزی که من رو جلوی فروشگاه یاس کاشت و با دوست پسرش رفتن خرید و یک زنگ هم به من نزد که تو برو حالا یک روز دیگه می رویم خرید تا الان هیچ خبری ازش ندارم .بنفشه چند بار زنگ زد که می خواهیم برایش تولد بگیریم . بعد هم کمی درباره کادویی که می خواهد بخره حرف زد یک بار هم زنگ زد و گفت قراره همه پول بگذاریم برایش گوشی گلکسی بخریم گفتم نه من نیستم خودم برایش یک چیزی می خرم امروز توی شرکت داشتم به خاطره های خوبمون فکر می کردم که حسام دوست پسر نسیم زنگ زد اول فکر کردم درباره همون کار تلویزیونی که با هم انجام می دادیم زنگ زده اما بعد از سلام و احوال پرسی گفت :دوست دارم دوباره با نسیم دوست باشی .گفتم دوستیم . گفت :نه دوست دارم مثل اون قبل ها دوست باشید  ساده و صمیمی  رفیق فابریک می خواستم حرف بزنم اما حسام گفت نسیم قبول داره که اشتباه کرده اما حاضر نیست معذرت خواهی کنه تو ببخشش می خواهم توی تولدش مثل خواهر همه کاره باشی .جواب حسام یک سکوت طولانی بود نمی دونم چی میشه به حسام گفتم حالا فکر هایم رو جمع بندی کنم بعد خبرش رو بهت می دهم . نمی دونم باید چیکار کنم ؟

فکرم مشغول میشه مشغوله دوست هایی که بودند خیلی هم با هم دوست بودیم اما نمی دونم چرا یکهو رفتن و دیگه هم پشت سرشون رو نگاه نکردند.نمی گم من بی نقصم همه آدم ها یک نقص هایی دارند خودخواهند . پر توقع اند و فکر می کنن دنیا به مدارشون می چرخد من هم از این قاعده مستثنی نیستم . منم آدمم دیگه اما خب نمیشه بعضی از کدورت ها رو نادیده گرفت حتما  . دلم تنگ میشه برای فاطمه سر اینکه من باسازمان تسویه حساب کردم و اومدم روزنامه از دستم دلخور شد . برای آتنا که فکر کرده بود من بهش بی احترامی کردم و دکمه آسانسور رو زدم و رفتم . برای مرجان که توقع داشت از حساب بابام ۵۰۰ تومن بهش قرض بدهم اما من چون پول خودم نبود گفتم نه . برای سارا که از روز عروسیش دیگه با همه بچه ها قطع رابطه کرد برای زهره که بعد از تموم شدن کلاس های دانشگاه اصلا نمی دونم چی شد . برای مهین که رفت استرالیا اوه چقدر دوست دارم که همشون رفتند حالا یا باقهر و دلخوری یا بدون قهر و دلخوری . دوستان وبلاگی هم همینطور کرال اصلا ازش خبر ندارم . فیروز رو هنوز هم می خونم اما نمی دونم چرا سر یکی از پست هایم عصبانی شده بود و فکر کرده بود منظورم اون بوده .نازنین فندوق.خانم مدرنیته . دخترخاله ها . لوبیای سحر آمیز . گامبو . حقوق دادن . مهسا دلم تنگ میشه  دست خودم نیست. من هنوز هم همه دوستانم رو دوست دارم انشالله هرکجا هستند خوش و خرم باشند .

دوست جون نوشت :پنجشنبه ها روز بلاتکلیفیه ، روزی که نه تعطیله نه کسب و کار درست حسابی ، بنوعی قرو قاطیه. این موضوع توی بازار خیلی مشهوده هم شلوغه هم خبری نیست همه گردشگرند.  گردش و تفریحمون شده دیدن اجناس بازار ، گاهی گداری خرید.  این از نعمات رونق اقتصادیه. 

برای من پنجشنبه ها یه رنگ و بویی دیگه داره ، شام پیتزا با دوستان یا خانواده بعدش آزادی ،اینکه محدودیت ساعتی برای خواب ندارم.  
این خوبه چون کارهای عقب مونده برای دل خودم انجام میدم،مجله های ماشین بخونم به کامپیوترم برسم و فیلمی ببینم یه کاردیگه که خیلی بهش علاقه دارم درست کردن بقیه ارشیو عکس خانوادگیمه. 
این کار مدت زیادی وقت میگیره ولی برای من لذت بخشه ، من ارشیو عکسهای خانوادگی از دوران پدر پدر بزرگم تا حالا را به صورت دیجیتال در میارم.  از همه فامیل البومهاشون  رو گرفتم و عکسای مربوط به خودمون را اسکن کردم و برگردوندم بهشون.
کلی لذت داره برام ، شجره مصور.  دیدن پیرشدن خودم مرحله به مرحله ، جوانیهای فامیل و درگذشته ها ، موجی از خاطره داره ، پیشنهاد میکنم شما هم امتحان کنید. کار رتوش عکسهای ترک خورده و رنگ برگشته برایم لذت بخشه ، درست مثل دکتری که مریض رو  احیا میکنه.خلاصه از این کارای اندوخته توی کشوی میز تحریرم زیاد دارم. تا ساعت دو ، سه شب ، بعد هم میخوابم. 
مشکل بزرگم اینه که صبح روزای تعطیل از باقی روزا زودتر بیدار میشم ، کاملا اتوماتیک و انگار باید از تایم روز تعطیلم بیشترین استفاده را بکنم. جمعه وقت رسیدن به دلبر  هم هست .ای جونم اونم دلبر آهنی ،داخل پارکینگ رو باید یک سر و سامان بدهم ماشین یا موتور برایم فرقی ندارم اما خب  در سرمابیشتر ماشین رو دوست دارم تا موتور پنجشنبه همگی بخیر و شادی.
 
طنزنوشت :میگن روز قیامت خدا تعدادی از بنده هاش رو به صف  کرده بود و از اونها در مورد اعمالشون سوال میکرد.
در همین میان که عصبانی بود از یکی پرسید تو دوران جوانیت چه غلطی کردی ؟
یکی از فرشته ها بخدا گفت بیچاره ایرانیه برین سوال بعدی!!!!
 
پ.ن:

حتي پس از اين همه وقت

 خورشيد هرگز به زمين نمي گويد كه" تو به من مديوني "

ببين با چنين عشقي چه روي مي دهد؟

تمام آسمان روشن مي شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 20:18  توسط آزاده   | 

سلام

امروز خیلی خوشحال بودم . دیشب با کادوهای دوست جون خوابیدم صبح یک سر کوچولو رفتم شرکت بعد مرخصی گرفتم رفتم دنبال یک گزارش میدانی درباره خرید و فروش آزادانه لباس و تجهیزات پلیسی راه دست مامورنماهایی که الکی توی خیابون خودشون رو پلیس و مامور مخفی معرفی می کنن و از مردم پول می گیرند . دیشب به دوست جون گفتم می خواهم بروم گمرک کارم رو هم گفتم بعد گفت حسن آباد بری بهتره اونجا هم خلوت تره هم مغازه هایش بیشتره هیچی دیگه منم مثل یک دختر خوب و حرف گوش کن رفتم حسن آباد از لباس سربازی تا لباس یگان ویژه ارتش آمریکا رو توی مغازه های این خیابون میشه پیدا کرد اصلن یک وضی هیچ نظارتی هم نیست راحت میتونی ادعا کنی که برای نمایش احتیاج به لباس داری عکسش رو هم نشون می دی فروشنده برات پیدا می کنه خودش هم نداشته باشه زنگ می زنه از انبار برایش می آورند . امروز با یک آقای فروشنده ای آشنا شدم که ادعا می کرد زنگ می زنه از آمریکا از انبار ارتش آمریکا برایش لباس نیروهای یگان ویژه رو می فرستند . کسی که اونجا آشنا داره توی انبار پلیس خودمون هم آشنا داره دیگه خلاصه ظهر یک دور توی مغازه های میدون منیره زدم و لباس ورزشی دیدم و ذوق داشتم ذوقم بیشتر شد چقدر این رنگ های لباس ورزشی ها انرژی داره دوست دارم بروم لباس ورزشی بخرم بروم باشگاه اینقدر من آدم جوگیری ام .

امروز تنها بودم پنگول امتحان داشت نیومده بود . خبر هم نفرستاده بود تا این صفحه تموم بشه کشته شدم آخر کار بلند شدم تلفن جواب بدهم فرید خودکار رو برای الهه پرتاب کرد و این پرتاب شدنه مصادف شد با بلند شدن من و خوردن خودکار توی چشمم هیچی دیگه کُره چشمم تکون خورد بعد هم ابریزش چشم شروع شد تا همین ۵ دقیقه پیش اما اتفاق خاصی نیفتاد خدا رو شکر .

امروز خیلی خوشحالم خوشحال و پر از انرژی برای همین همه کارهای صفحه رو خودم انجام دادم بدون اینکه غر بزنم . بدون اینکه گرسنه ام بشه بدون اینکه به دوست جون گیر بدهم .دارم یاد می گیرم به عقاید دیگران احترام بگذارم .دارم خودم رو کم کم بیشتر می شناسم . و همه این شناخت رو همه این آرامش گام به گام رو مدیون یکنفرم . یک نفری که بدون چشم داشت دوستم داره . توی حرف هایش اعتماد رو به من منتقل می کنه چیزی نمی پرسه که ناراحت بشوم . حرفی نمی زنه که حسادتم برانگیخته بشه ویک تکیه گاه شده برایم . نه اینکه فکر کنید اینجا می نویسم که فخر بفروشم . به خودش هم گفته ام که چقدر دوستش دارم . که چقدر برایم عزیز شده و مهم در صورتی که تا همین دو ماه پیش اصلا چنین احساسی نداشتم . ما قدم به قدم با هم پیش رفتیم . و همین برایم مهمه حالا هرلحظه که می گذره تازه می فهمم که دوست داشتن اون چیزی نیست که توی ذهنه من بوده اون چیزیه که با هم تجربه اش می کنیم . و نتیجه مشترکی است که از موضوعات می گیریم .

دوست جون نوشت :

امیدوارم حال همتون خوب باشد و توی این هوای تمیز ، اوقات خوبی داشته باشین و هورمونهای همگی بهم نخورده باشه تا شاد و شنگول زندگی کنید.

راستشو بخواهید از اینهمه حس خوبی که از شادی آزاده بشما دست داده و اظهار لطفهایی که بمن داشتید ممنونم، راستش به ازی حسودیم شد که چقدر مهمه که اخماش همه را افسرده و شادیش همه رو سر حال میاره ، ولی بودن و نبودن من زیاد نه ،
خلاصه اگرمن می بینین محتاط عمل میکنم اینه که خودمو مهمون میدونم و اینجا صاحب خونه دیگری داره که دلم نمیخواد شما از دستم دلخور بشید وگرنه من توی رک گویی و روراستی استادم.
من خیلی دوست دارم شاد باشم و ازهمه مهمتر اینکه ازی را شاد ببینم ،طفلک کودک سه سالم کم توقع و کم خواسته است وبا یه کادو کوچیک کلی شاد میشه.
هرکدومتون دیدید اوضاع خرابه به من یک گوشزد بکنید ممنون میشم. من همه کامنتا رو میخونم.
یه استاد داشتیم که میگفت.: وقتی بارون میاد همه پرنده ها برای اینکه خیس نشن دنبال سر پناهی میگردن ، اما عقاب خودشو به بالای ابرها میرسونه تا خیس نشه ، مثال جالبی بود که بتونیم از بالا به مشکلات جور دیگه ای نگاه کنیم و ازشون عبور کنیم.
پس عقاب گونه زندگی کنیم.
پ.ن:

ساده گي سپيد است

سپيدي پاك است

پاكي مقدس است

مقدس پرستيدني است

ساده گي پرستيدني است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 20:18  توسط آزاده   | 

سلام

اینکه یک لیوان چای دستم باشه و از پشت پنجره ای که از بیرون دید نداره مردم در حال رفت و آمد ونگاه کنم و برای هر آدمی که رد میشه یک داستان بسازم برایم یک لذت بزرگه . امروز بالاخره بحث ناهار کارگرها رو ردیف کردم و خیالم راحت شد .مُجیب می گفت کیفیت غذای رستورانی که نزدیک کارگاهه خوبه من هم چون به حرفش اعتماد دارم با همون رستوران قرار داد بستم و خلاص .

امروز حال و حوصله نوشتن نداشتم . هزار بار این صفحه سفید رو با اون نوار ابزارهای بی رنگ و ریزی که بالای صفحه است باز کردم و بستم . اما حس و حالش رو نداشتم که بنویسم . که چی هر روز از پنگول و اتفاق های تحریریه می نویسم . که دلتنگم که دوست جون این رو گفت و اون رو گفت مگه بقیه آدم ها همینطوری زندگی نمی کنند . دلتنگی من به دیگران چه ارتباطی داره؟؟خلاصه که حسابی داغون بودم . یک دختر اخمالو که توی تمام مسیر تا رسیدن به تحریریه سگرمه هایش توی هم بود .از بس از خودم پرسیدم دردت چیه ؟حالم دیگه از این سوال تکراری به هم می خوره. من هرچقدر داغون باشم . هرچقدر دلتنگ باشم دنیا معطل من نمیشود راه خوش را می رود عقربه های ساعت ذره ای توقف نمی کنند از دوم بودن متنفرم از عقب موندن از جاموندن برای همین باید بیشتر تلاش کنم موندن و صبر کردن و زانوی غم به بغل گرفتن که دردی رو دوا نمی کنه حرف دوست جون هنوز توی گوشم زنگ می زنه لابه لای حرف زدن های هر روزمون گفت :موندم توی اخلاق و رفتارت . وقتی این رو گفت هُری دلم ریخت هزار تا فکر و خیال از ذهنم گذشت ترس مثل سیل افتاد به جونم دوست جون گفت :باید چند دقیقه بگذره سبک و سنگین کنم حرف هایی که می زنی بعد جمع بندی کنم ببینم امروز خوبی یا بد . ناراحتی یا خوشحال فول انرژی هستی یا بی حوصله دوست جون داشت درباره من حرف می زد توی دلم خوشحال بودم که چقدر من رو دوست داره که این همه دقیق ریز میشه توی حرف هایم چقدر من رو می شناسه که می دونه وقتی خوشحالم یا وقتی ناراحت از چه ادبیاتی استفاده می کنم . اما به این هم فکر کرذم که چقدر آدم دَم دَمی مزاجی هستم . و خب این خیلی بده برای یک دختری که ادعایش میشه بچه کف جامعه است کار می کنه یادم می مونه آزی حسود دَم دَمی هم هست متاسفانه

خبرها رو که رد می کنم پنگول امتحان داره می گم خبر یک رو خودم می نویسم تو تندی باکس ها رو جمع جور کن بعد هم خودم صفحه می بندم تو درست رو بخون چشم هایش برق می زنه و می گه مرسی تند تند خبر می نویسم حواسم به ساعت هست تا قبل از چهار تموم میشه با دوست جون چت می کنم می گه آزی بی تفاوت و بی حال دوست ندارم . می خندم می نویسم یعنی من بروم ؟یک دوست دیگه پیدا کردی ؟می گه نه همه بچه های وبلاگ بی حوصله گیت رو از چشم من می بینند من نمی دونم چی کار کنم که از این حس و حال در بیای بهش یادآوری می کنم که یادته به شرط ها و شروطه ها آدرس وبلاگم رو بهت دادم و تو قبول کردی همه شرط ها رو قبول داره اما خب باز هم خودش رو مقصر می دونه بهش حق می دهم . باید بروم جلسه در تمام مدت جلسه به حرف هامون فکر می کنم به اتفاق هایی که با بودنش برایم افتاده یک لحظه فکر می کنم نکنه می خواهد خدا حافظی کنه؟نکنه از من خسته شده ؟خب آزی غرغرو و اخمالو که سرش شلوغه حوصله خودش را هم نداره جذابیتی نداره نه برای دوست جون نه برای هیچ کس دیگه مگه من نمی خواهم تغییر کنم پس دیگه نباید غرغرو باشم . درسته ؟؟

از جلسه که برمی گرم دوست دارم بنویسم همه اتفاقات رو دوست جون چیزی نمی نویسه می گه همه انرژی ام رو گرفتی دوست دارم شاد و شنگول بنویسم اما تو ناله ای همه ذوق و شوقم هدر می ره معذرت خواهی می کنم اما اعتراف نمی کنم که اشتباه کردم می ریم توی فاز خنده و شوخی بعد هم قرار می گذاریم همون جای همیشگی دوست جون با یک کادوی خوشگل غافلگیرم می کنه هنوز آزاده لجباز و بی حال توی وجودم فعاله می دونم که در تمام مدت حواسش به چشم هایم هست وقتی دست هایم می لرزه که جعبه کادویی رو باز کنم وقتی از هولم چسب ها رو نمی بینم ویکی درمون بازشون می کنم متوجه چشم هایش هستم که مستقیم من رو نگاه می کنه الهی دورت بگردم که برایم کیف پول قرمز خریدی قرمز جیغ  همون رنگی که دوست دارم الهی دردت به قلبم که برایم یک عروسک خوشگل مهربون خریدی همون عروسکی که بزرگترش رو دارم و حالا با این که تو خریدی میشوند مادر و بچه دست هایش رو می گیرم توی دست هام دست های کوچیک من لابه لای دست های مردونه و بزرگ دوست جون گم میشه و قلبم می لرزه کاش می تونستم بگم بودنت برایم خیلی مهمتر از کادوهای رنگی رنگی و دوست داشتنی ایه که برایم می خری . کاش بلد بودم با چشم هایم حرف بزنم تا می خوندی چقدر دوستت دارم فقط و فقط خودت رو بودنت رو حرف زدنت رو درد دل کردنت رو  خدا رو هزار هزار بار شکر می کنم که هستی با هزار ضرب و زور جلوی خودم رو می گیرم که اشک هایم نریزه .خدا رو شکر که ته همه سیاهی ها سیاه نیست .

پ.ن.:

پدران ما هرگز جمله عاشقانه ای به مادرانمان نگفتند شعری از نیما و سهراب برا یشان نخواندند ... شعر کوچه را از بر نداشتند ... پس چگونه بود تا همیشه در کنار هم ماندند و گذشتند از آرزوهایی که ما نه به آن میرسیم و نه از آن می گذریم حتی به بهای گذشتن از هم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 22:59  توسط آزاده   | 

سلام

همه چی آروومه و روی روال خدا رو شکر .کارها سر موقع انجام می شود . با تاخیرهای طبیعی که مخصوص کار اداریه آنقدر سخت نیست که نشه تحملش کرد . درسته که گاهی از کوره در می روینم و عصبانی میشویم و با هم قهر می کنیم و اینها اما فردایش همه چیز رو فراموش کردیم . بازهم خبر می خونیم درباره خبرها با هم حرف می زنیم. درباره روابط عمومی ها نظر می دهیم برخورد مدیرها رو زیر سوال می بریم و به تیترهایی که دوستانمان برای خبرها انتخاب کردند می خندیم . این آرامش تحریریه رو دوست دارم . این همه پویایی . این همه بحث و حرف و نقل قول شماره رد و بدل کردن ها اظهار نظر کردن ها و چایی خوردن های دم به دقیقه رو دوست دارم . خدا رو شکر که همه چیز آروومه که همه اتفاق ها روی روال می افته اصلا هم جای خالی حبه انگور توی ذوق نمی زنه اصلا کار نمی کرد واقعا راستی امروز بچه ها گفتند رفته توی یک روزنامه مشغول شده نمی دانم چقدر راسته اما خدایی خوشحال شدم همین که دستش بند شد خیلیه خدا رو صد هزار مرتبه شکر .

خودم خوب نیستم . حال و حوصله نصیحت ندارم .بی حوصله ام زود خسته میشوم . الان انگیزه کاری دارم خیلی زیاد الان همه اش درگیر کارهای کارگاهم و بعد هم روزنامه بعد هم مجله ای که داره تازه متولد میشه و دنبال سیسمونی هایش هستیم تا بخواهد به دنیا بیاد هزار تا جلسه باید برگذار بشه هزار تا ایده و طرح و نظر باید اتود بخوره و تا برسیم به مجله و صفحه آرایی برای تک تک این کارها فکرم درگیره . اما هروقت به خودم فکر می کنم حالم بد میشه خودم رو لابه لای نوشتن . کارکردن جلسه رفتن با عمله ها و مهندس ها سر و کله زدن گم و گور کردم . اما خودم همه اش برمی گرده من رو نگاه می کنه به قول خواهری با همون چشم های گرد و همیشه خیس من از چشم هایش خجالت می کشم . مامان می گه چشم ها هیچ وقت دروغ نمی گویند . اما توی چشم های خودم هیچی نیست بهش که خیره میشوم انگار پرت می شوم داخل یک چاه عمیق که ته نداره آنقدر عمیقه که هی توی دلم می گم الان می خورم زمین و دوپ مخم می ترکه و همه چی تمام میشه حالم خوب نیست . دلم گرفته کار هام رو سر وقت انجام می دهم . گرم و صمیمی با دوستانم و اطرافیان سلام و علیک می کنم اما خودم به شدت غمگینه و گرفته است .

دلم می خواهد یک عالمه حرف بزنم . یک عالمه زیاد از کارم بگم از خودم از چیزهایی که دیده ام . از اتفاق هایی که هر روز می افته بعد یکی بشینه فقط گوش بده نه نصیحت کنه . نه بگه چرا این کار رو کردی نه اخم کنه فقط گوش بده می تونم بشینم با عروسک هایم حرف بزنم اما اون ها احساس ندارند . دست هاشون سرده اون لبخند مسخره خرس کنار تختم اعصابم رو بهم می ریزه .برای همین هم صورتش رو برگردوندم رو به دیوار احساس می کنم من و اشک هایم رو مسخره می کنه .برای همین هم ساکتم . و مرموز تر . مامان می گه هر وقت ساکتی باید ازت ترسید و این روزها عجیب ساکتم . حتی صدای دوست جون هم در اومده اما دوست ندارم حرف بزنم دیگه دوست ندارم حرف بزنم . صوفی برایم نوشته بود اگر می خواهید تغییر کنید باید کارهایی رو انجام بدهید که تا حالا انجام نمی دادید منم هم می خواهم تغییر کنم برای همین هم دیگه حرف نمی زنم . نگاه هم نمی کنم . دوست دارم کودک سه ساله رو یک جایی توی ترافیک خیابون های تهران کم وگور کنم مثل یک مادر بی رحم .

دوست جون نوشت :امیدوارم شاد و سرزنده و سرحال باشید و روزگار به خوشی بگذرانید که سلامتی اونم توی این دوران واقعا نعمتی است که با هیچ چیزی قابل قیاس نیست. از اینکه میبینم دوستان همه سفردوستند خوشحالم و امیدوارم اوضاع اقتصادی بهتر بشه که همه بتونند با سفر بار خستگی و غم را از دلشون بیرون کنند.مطلبی بود که چند وقت پیش خواندم و خالی از لطف ندیدم که شما دوستان هم بخوانید .

البته با نوشتن این موضوع نه قصد توهین و نه تایید چیزی یا مطلبی دارم خواهشا بهم انگ مردسالاری و از اینجور چیزا نچسبونید ، صرف داستان برای شناخت شخصیت شیخ است نه چیز دیگر ، امیدوارم خوشتان بیاد.راستی ایمیل من هنوز هست doostjoonazi@gmail.com

طنز نوشت :هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..."اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بودکه شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: "بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیرافکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی ومفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنهاشیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند وبه چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب باش...."و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم. شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است واین از لطف خداست در حق تو. پس شکرکن و هیچ مگو...."گفتم: "به چشم."در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم و آوایش را نشنیدم.

چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرابه سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.هزاران سال گذشت و من خسته وفرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم .دیگر تحمل نداشتم.پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم وگریستم. نمی دانستم چرا؟قطره اشکی از چشمانم جاری شد و درپیش پایم به زمین نشست. به خدا نگاهی کردم گفت: این زن است وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست.بدون او تو غیرکاملی.مبادا قدرش را ندانی و حرمتش رابشکنی که او بسیار شکننده است.من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم نمی بینی که در بطن وجودش موجودی رامی پرورد؟من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.

پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟"خدا گفت: "من؟!!!!"فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و توسکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟"خداگفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا."و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند.

پ.ن.:

در ذهن زنانه ی من مرد یعنی تکیه گاهی امن

یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ،بدون اندکی شرم!

در ذهن زنانه ی من مرد یعنی کوه بودن،

پر از سخاوت،پر از حیای مردانه در کنار این ابهت ،

لوس شدنهای کودکانه!!!

در ذهن زنانه ی خوشبین من،

مرد یعنی دوست میدارمت تو هر لحظه با منی!

تو مردی ، من بی تو از تمام آفرینش بیگانه ام!

با تمام احساسهای ظریفم به بودنت،

کافیست دست رد بزنی!

میروم پی زندگی ام ،برای آرامشت

تا بدانی چقدر محترم است این آسایشت.!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 18:7  توسط آزاده   | 

سلام

کارگرعمله ها رفتند سرکار از امروز کار ساختمانی شروع شد.خدا رو شکر خیالشون برای دو سال راحته که کار دارند که پول هست . که با خیال راحت صبح ها می آیند سر کار بقیه اش هم خدا بزرگه .مُجیب خیلی وقته با برادرم کار می کنه افغانیه اما توی ایران بدنیا اومده  آنقدر محکم و قاطع درباره بزرگی خدا حرف می زد که باورتون نمیشه خودکار رو نمی تونستم توی دستم نگه دارم . یک جوری حرف می زد که انگار خدا رو می دید. می گفت خدا مرد رو شرمنده زن و بچه اش نمی کند . و من لابه لای حساب کتاب ها و راست و ریس کردن فرم ها به این فکر می کردم که خوش به حاله نجیب چقدر خیالش از بابت خدا راحته چقدر مطمئنه که خدا کمکش می کنه اما من با این همه درسی که خواندم با این همه پز و فیسی که دارم این همه اعتقادم راسخ نیست . توی تمام یک هفته ای که دفتر بودم یک بار ندیدم که مجیب ادای نماز خواندن دربیاره یا تظاهر کنه امروز که نبودند داشتم به حرف هایش فکر می کردم . وقتی مهندس می نالید از چک هایی که پاس نمیشوند و حقوق کارگرها که چند روز دیر کرد داره مجیب خیلی ساده گفت انشالله که چک ها پاس میشه خدا کارگر رو شرمنده زن و بچه اش نمی کنه و درکمال ناباوری من یکی از محال ترین چک ها پول شد . چقدر خوبه که آدم این قدر با خدا خونه یکی باشد . اینقدر خدا رو دوست خودشون بدوند . اینطوری هربار که بخواهند با خدا حرف می زند و علی رقم بقیه آدم ها صدای خدا رو هم می شنود و چقدر خوبتره که خدا با آدم حرف بزنه .

حبه انگور اومد برگه تسویه حسابش رو هم گرفت برای حقوق و پاداش و این مسخره بازی های آخر سالش یک چک بهش دادند . اینهاش به من دربطی نداره من دلم از این سوخت که اجازه ندادند  توی تحریریه بیاید . با آسانسور رفته بود طبقه پنجم و بعد هم اومده بود و رفته بود.وای سخته که آدم رو توی محل کارش راه ندهند . جایی که دوستش داشتی تا دیروز بهش علاقه داشتی . خیلی دردناکه به نظر من .خدا کنه کار پیدا کنه چرا دروغ می ترسم جایی معرفی اش کنم بره گند بزنه .نمی گم من خیلی خوب بودم و دَمم گرم و اینها اما چون خودم از نوشتن خوشم می یاد درست کردن خبرهای چرتی که می نوشت رو دوست داشتم . فکر نکنم کسی راضی بشه این آدم صفر کیلومتر رو جایی استخدام کنه . اما خدایی گناه داره کاش یک کار اداری پیدا کنه بالاخره اون مرده و مردها باید کار  داشته باشند.بیکاری به نظرم برای یک مرد خیلی فاجعه بزرگیه. 

بهم یک کار مدیریتی پیشنهاد شده با یک حقوق خوب .راستش چرا دروغ خیلی وقت پیش بود که یکی از بچه ها گفته بود بیا باهم حرف بزنیم من هم همه اش پشت گوش می نداختم بعد خودش زنگ زد و گفت که یک کار اینطوری و اونطوری تو هم توی تیم هستی برای مدیریت . من فکر کردم یک شوخیه برای عوض شدن جو و سر کار گذاشتن چند بار هم بهش گفتم من کی بیام میز ریاستم رو تحویل بگیرم . اما همه اش می گفت به زودی با هم جلسه می گذاریم . و خب این به زودی و جلسه می گذاریم یعنی سرکاری با اضافه کاری . منم زیاد جدی اش نگرفتم . تا اینکه امروز زنگ زد و گفت کارو بارمون اوکی شده و بیا که مدیر عامل و سرمایه گذار و تیم بازاریابی رو ببینی . من که فکر می کردم باز هم سرکارم گفتم باشه حتما می یام . اما انگار راستکی می گه چون دکتر صدری هم امروز توی چت بهم تبریک گفت و برایم آرزوی موفقیت کرد و وقتی من پرسیدم چرا دکتر گفت :کاری که می خواهید شروع کنید قطعا کار شایسته ایه توی کار جدید احتمالا من سردبیر میشوم فکر کن سردبیر یک مجله و من هرماه یک بچه ۱۲۰ صفحه ای تولید می کنم با دوستانم یک مجله رنگی و لایف استایل.برامون دعا کنید احتمالا به زودی باید بروم توی کار پیش تولید مجله جدید سر و کله زدن با طراح و پیدا کردن ویراستار و تیم فنی و صفحه آراهای خلاق و لی اوت های اولیه وای چه حس خوبیه دوستش دارم .

دوست جون نوشت :دلم میخواد برم سفر ، اصلا از یه جا موندن خسته شدم ، گاهی میگم نکنه ناشکری کنم خدا هم بزنه پس کلم و گیر کنم ، پس در حالی که شکر خدا میکنم هوس سفر کردم. موقعیت کاریم جوریه که باید خودم توی محل کارم حاضر باشم ، حتی شده فیزیکی فقط. نمیشه به کارگر جماعت زیاد اطمینان کرد.  نمیدونم چرا ولی هرچی امتیاز و شیتیل هم بدی باز ادم بالای سر کار نباشه یه جای کار میلنگه.

از سفرهایی که رفتم استانبول را دوست دارم برای تنوع غذایی و جاهای دیدنیش و فروشگاهای برند، کلا چندین نوع زندگی را اونجا ادم میبینه ولی جلب توریست شون عالیه ولی تاکسی های شارلاتانی داره.

مالزی رو دوست داشتم برای گشتن و ارامش ولی خیلی گیرا نبود نمیدونم چرا ؟هواش رو دوست نداشتم . همش ابر و بارندگی ، ولی هتل double tree با امکاناتش و نزدیکشی به پطروناس برام خوب بود.

پکن برای دیدن جاهای تاریخی عالیه ولی از همه بهتر خریداشه که واقعا برای لباس و پوشاک محشره و هر نوع برندی را چه اصل و چه کپی میشه یافت ، بدیش اینه که فصل سردش واقعا سرما بیداد میکنه ، تحملش سخته .

اگه بگی تایلند که دیگه هیچی ، از فردا هزار تا کامنت با هزاران جور  وصله و انگ برام میفرستن ، پس اونجا رو ندید بگیریم.  اصلا بدرد نمیخوره چون انگار تو میدون انقلاب هستی بهمون شلوغی و کثیفی ، برادران ایرانی هم فراون اصلا غربت احساس نمیشه ، البته همه اینا رو من از دوستام شنیدم.  به جونه.

اروپایی ها رو بیخیال فقط المان اونم برای ماشینهای بنزش و اتوبانهای بدون محدودیت سرعتش ، اولین 250 کیلومتر سرعتو اونجا بود رفتم.  ای جونم

 تورچقدر گرون شده ، تقریبا سه برابر سال قبل ، یکی گفته بود بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، شمانمیشناسیدش  ؟ از کجاش این حرف رو دراورده ؟

 البته نگین عشق فرنگه و کلاس گذاشته ، بخدا اگه یه نگاه به قیمت سفرها و تورهای داخلی بکنین میفهمین که بهتره ادم جای یکی و نصفی سفر داخلی یه خارجی خارج از فصل سفر بره. چون هم قیمت تورها قابل تحملتره  هم یه فرهنگ تازه یا ادمای جور واجور دیده.  این نظر من بود.دوست دارم نظر شماها رو هم بدونم سفر داخلی خوبه یا خارجی کجا بریم با چه توری ؟؟

 دوست جون حال نداشت امروز بگرده یک طنز نوشت پیدا کنه اول قرار شد من بنویسم اما من اصلا روحیه طنز ندارم همون بهتر خودش این کار رو انجام بدهد . من با پی نوشت هام خوشم .

 پ.ن.:

 زيــاده خـــواه نــيستــَم !

جـاده ى شُمـال...

يك كـ ـُلبه ى جــَنگـلى...

يك  مــيز كـوچـكِ چــوبـى بـــا دوتـا صـندلـى

كـَمى هــيزُم...كــَمى آتــَش...مـه جــنگــلى

كــَمى تـاريكی مــحض...كـَـمى مــَـستــى

كــَمى مــَهـتـاب..و بــ ـوى يـار...و بـــوی يـار

و بـوى  يـار !...

تـــو بـــاشى

مــَن بـــاشم

و...هيــچ !

دُنـيا هـَم اَرزانى خودشـان !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 18:57  توسط آزاده   | 

سلام

روزهای تعطیل خیابون ها خیلی خوف ناکه مخصوصا خیابون های شلوغ و پر رفت و آمد . دیروز تا آماده بشوم و راه بیفتم دیر شد.بعد هم سرویسمون خرید کردم تا اتوبوس مترو بیاد و من بروم ایستگاه مترو رسما دیر شده بود . خیالم از بابت خبرها راحت بود . هم خبر داشتیم هم گزارش .لجم از این در می یاد که روز تعطیل و غیر تعطیل مترو ماشالله قیامته بالای سر یک خانومی ایستاده بودم که هی به من نگاه می کرد بعد هی چشم توی چشم که می شدیم سرش رو می نداخت پایین داشتم اس ام اس بازی می کردم با صوفی داشت کیک می پخت . برای هزارمین بار خودم رو سرزنش کردم که چرا من از این هنرها ندارم . والله به خدا فقط بلدم خبر و گزارش بنویسم همین البته غذا هم بلدم درست کنم اما خدایی کیک یک چیز دیگه است موندم جواب بچه ام رو چی بدم مادر هم این همه بی هنر .

  اس ام اس بازیمون ادامه داشت تا اینکه صوفی قرار شد برای من هم کیک بپزه بعد این فروشنده ها هی می اومند و می رفتند و من رو هول می دادند بعد من هی می رفتم توی صورت این خانومه که بالای سرش ایستاده بودم . چند بار هم معذرت خواهی کردم اما هی فروشنده ها می آمدند و می رفتن بالاخره هم جا خالی شد و من نشستم .بغل همون خانومه اینقدر خوشم می یاد  اسم ادکلنم رو می پرسند . همین که جا خالی شد و من نشستم یک خانم چادری بامزه که شبیه فندوق بود گفت ببخشید خانم این بوی خوش بوی عطر شماست ؟این شکلی شدم و گفتم لطف دارید شما من خودم متوجه نمیشوم اما چون شما می فرمایین حتما همینه بعد فندوق خانم اومد من رو بو کرد و گفت بله خودشه خیلی خوشبو و شیکه و من هی این شکلی شدم دیگه همه واگن داشتند درباره عطر من صحبت می کردند و اینها اون خانومه بود که هی من می رفتم توی صورتش برگشت گفت من همه اش توی دلم خدا خدا می کردنم جا خالی نشه بالای سرم بمونید من از بوی عطرتون مست بشوم . دیگه خدایی خیلی خوشحال شدم و این شکلی شده بودم .

تو تحریریه خبر خاصی نبود بچه ای فرهنگی و سینمایی درباذه نامزدهای اسکار حرف می زدند منم که خدای فوتبال و سینما اصلا نمی دونستم درباره چی حرف می زنن والله به خدا  چند بار هم سر دبیر به بچه ها تذکر داد که آرووم سر و صدا کنید اما کو گوش شنوا فکر کنید ۸ تا آدم عشق سینما دور هم جمع شده بودند و درباذه فیلم و نوع کارگردانی تنوع جلوه های ویژه و تعلیق و جرکت دوربین و اینها داد می زدند . خلاصه که سردبیر قاطی تشریف داشت  یک بار محکم زد رو میزکه چه خبرتونه بچه ها دارند کار می کنند میتینگتون رو ببرید کافه برگزار کنید همه هم بدون استثنا از سر دبیر می ترسند خدایی چون با کسی شوخی نداره در نتیجه لال شدند . اما سریال قاطی بازی سر دبیر ادامه داشت اول گیر داد به خدماتی واحدمون که چرا چایی دم نکرده تا خانومه اومد حرف بزنه و گفت اگه نمی تونید کار کنید بفرمایید یک نیروی دیگه رو بیاریم جای شما .  بعد نوبت علی شد داشت چیزی می نوشت توی فیس بوک که سر دبیر مثل جن بو داده بالای سرش حاضر شد و گفت کارهای صفحه تون تموم شده علی هم بنده خدا گفت نه منتظرم یک خبر بیاد اون رو بنویسم سر دبیر هم با لحن تمسخرآمیزی گفت جمع کن این بند و بساط رو مگه اومدین کافی شاپ همه اش فیس بوک بازی می کنید اون وقت ساعت ۷ که میشه ۱۲ نفری با هم می خواهید صفحه ببندید درسته علی از ترسش دیگه ادامه نداد بعد هم شروع کرد به کار کردن . ختایی این جور وقت ها سردبیرمون خیلی ترسناک میشه اصلن یک وضی .

داشتم خبر پیگیری می کردم که همه پسرها با هم رفتن سیگار حبه انگور سر دسته بود اول چند دقیقه سر فندک بحث کردند بعد هم ۱۰ نفری با هم رفتند بیرون آقا چشمتون روز بد نبینه سر دبیر قاط زد برای حبه انگور اون هم برگشت گفت شما اعصابتون خورده هی گیر می دید آقا کارد می زدی خونه سر دبیر در نمی اومد هیچی دیگه آنقدر حرف حبه انگور برای سر دبیرمون سنگین بود که اخراجش کرد . به همین راحتی گفت دیگه تو رو از فردا نبینم توی روی من می ایستی ؟جواب من رو می دهی ؟هیچی دیگه حبه انگور نداریم دیگه تقصیر من هم نبود والله می خواست جواب ندهد .

یادم بگیرم به نظرات هم احترام بگذاریم برای شعور هم ارزش قایل بشویم . اینقدر ادای آدم های روشنفکر و متجدد و خوب رو در نیاوریم . واقع بین باشیم  همدیگه رو دوست داشته باشیم اون وقت فکر کنم نه مشکلات اقتصادی نه بحران های سیاسی و نه حتی وضعبت آب و هوایی هیچ کدام حالمون رو داغون نمی کنه به شرطی که بخواهیم .

دوست جون نوشت :

چندروزی کارم زیاد بود ببخشید ننوشتم . راستش هم دل و دماغش نبود هم اینکه دلم نمیخواد با بعضی ها دهن به دهن بشم و اعصابم و خورد کنم  به نظرم سر وکله زدن با آدم هایی که  هرچیزی رو  سوژه ای برای گله گزاری و گوشه و کنایه زدن می بینن خوشم نمی یاد البته این به آن معنا نیست که آدم انتقاد پذیری نیستم اما معتقدم انتقاد هرچند هم که سازنده نباشه با حرف الکی و صد تا یک غاز زمین تا آسمون فرق داره این رو برای مخاطب خاص گفتم خانمی که خودشون رو شقایق خانم معرفی کردند اما هیچ اسم و آدرسی نگذاشتند و یک عالمه سوال هم درباره من پرسیدند من  حاضرم به هرکسی که سوالی داشت شخصا پاسخ بدم تا فکر نکنن که از معرفی خودم میترسم .

اینقدرموجودیت دارم  که برای بیانش مدرک هم داشته باشم از خانواده تحصیل شغل  سابقه کاری . و لزومی نمیبینم بخوام توی جمع فخر بفروشم و از خودم تعریف کنم  که بعضی ها پای کمبودم بزارن . اگه مشکلی دارین ایمیل من هست و میتونین برام پیام بزارین تا به سوالات و ابهامات موجود جواب بدهم ولی بشرطی که تحملش هم داشته باشین  جوابش رو بخوانید این هم از .آدرسم : doostjoonazi@gmail.com

 ببخشید دیگه  من امروز درگیر چهلم یکی از اقوام بودم و زیاد سرحال نیستم اما با این حال . مطلب جالبی خوندم  که خوندنش ممکنه کمی شما رو شاد کنه قصدمون از اول هم این بود که هر روز یک دقیه بخندیم  شاد باشیم

 طنز نوشت :

 تفاوت های فرهنگی باخت در ایران و اروپا

مربی تیم بازنده شطرنج در اروپا:

امروز روز ما نبود و زیاد هم خوب بازی نکردیم.

مربی تیم بازنده شطرنج در ایران:

کورنومنت که افتضاح بود. هوا هم آلوده بود و اسب و فیل ما رو از نفس انداخت. زمین بازی هم به درد گوسفند چرانی می‌خورد.

مربی تیم بازنده والیبال در اروپا:

امروز تمرکز خوبی روی بازی نداشتیم و تیم رقیب بهتر از فرصت‌ها استفاده کرد.

مربی تیم بازنده والیبال در ایران:

تور که سوراخ بود! توپ که باد نداشت و مربع بود و من نمی‌دانم فدراسیون خجالت نمی‌کشد از این وضع توپ. داور اول هم بی شعور بود. من واقعا متاسفم برای این ورزش.

مربی تیم بازنده منچ و مارپله در اروپا:

مقصر شکست امروز من بودم و دیگر هیچ. به تیم برنده هم تبریک می‌گم.

مربی تیم بازنده منچ و مارپله در ایران:

تاس که اصلا نمی‌چرخید. مارها هم که برای آنها خوش رقصی می کردند و فقط به ما نیش می‌زدند. داوری هم که فاجعه! تماشاگر هم دائم توی صورت ما لیزر انداخت...واقعا یه مشت بووووووق دارند این ورزش را اداره می‌کنند! خاک بر سر ما که آمدیم توی این ورزش. و خاک بر سر تیم مقابل که با این دودره‌بازی‌ها تیم ما را برد و خاک بر سر تماشاگری که اینطوری به بچه‌های ما فحش داد و خاک...

مربی تیم بازنده واترپلو در اروپا:

بچه های ما امروز خسته بودند و نشد تاکتیک‌ها به درستی اجرا بشه.

مربی تیم بازنده واترپلو در ایران:

آبش که خیس بود. زمین که موج داشت. تیر دروازه ها هم به اراده تیم مقابل تکون می‌خورد. بازیکنان حریف هم توی آب هر کاری خواستند کردند، آب رو اصلا نمی‌شد بو کرد! توپ هم که لیز بود. من نمی‌دونم واسه چی اصلا ما مسابقه برگزار می‌کنیم.

مربی تیم بازنده فوتبال در اروپا:

تیم مقابل امروز خیلی بهتر از روزهای قبل بازی کرد و متاسفانه خط دفاع ما نتونست اونطور که باید ظاهر بشه.

مربی تیم بازنده فوتبال در ایران:

یعنی من ...(از انتشار باقی کلمات معذوریم!)

 پ.ن.:

هوس کرده ام که تو باشی....

من باشم و هیچکس نباشد....

آنگاه داغ ترین آغوشها را از تنت

و شیرین ترین بوسه ها را از لبانت

بیرون میکشیدم

به تلافی تمام روزهایی که میخواهمت و نیستی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 2:25  توسط آزاده   | 

 

خواب اصحاب کهف

تنها یک شوخیست

در سرزمین من

یک روز اگر بخوابی

فردا

همه تو را از یاد برده اند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 19:23  توسط آزاده  

سلام

امروز ساعت ۶صبح  جلسه داشتیم توی شرکت برادرم همه شریک ها بودند جمعا ۸ تا مهندس و ۴ تا سرمایه گذار از یکشنبه کار ساختمانی ورامین شروع میشه گود برداری و کارهای عملی جلسه رو من هماهنگ کرده بودم ساعتش رو بیشترین سهام دار شرکت که یک آقای مهندس ۵۷ ساله هستند خلاصه بعد از غرغرهای فراوان ساعت ۷ جلسه رسمی شد هرچند که من از حرف هاشون هیچی سر در نمی آوردم اما آخر جلسه از من به خاطر تعیین وضعیت لیست حقوق و دریافتی ها و پرداختی ها تشکر کردند و برایم پاداش هم در نظر گرفتند.

شرکت اینترنت نداره قرار شده از شرکت دوست و برادری که کارهای دفتری و اداری و شهرداری و اینها رو انجام می دهد یک کامپیوتر بیاورند بعد باورتون میشه من ۲ ساعت با مهندس مملکت بحث می کردم که اینترنت با کامپیوتر فرق داره تازه زیر بار که نرفت میگه شما بگذار کامپیوترها رو بیارن خودتون می بینید که همشون اینترنت هم دارن مهندس سال ۵۴ مدرک گرفته البته کاردانی نقشه کشی اما حسابی فنیه بعد نمی دانم چرا فکر می کنه من تازه دیپلم گرفتم و اینها چند بار توضیح دادم که من کارم یک چیز دیگه است اما باز هم هر وقت حرف میشه می گنه خانم مهندس شما تازه دیپلم گرفتی حالا تا بری دانشگاه و درست تموم بشه و گرگ های کارساختمانی رو بشناسی جا داری اصلا حال بحث کردن با مهندس رو ندارم همه حرف های آدم رو می شنوه ها اما بعد باز هم رف خودش رو می زنه بیچاره زن و بچه اش از دستش چی می کشن والله به خدا .

دیروز اعصابم داغون بود .کارهای شرکت سنگینه بعد هم مسئولیت قبول کردم باید جوابگو هم باشم این به کنار اومدم روزنامه تازه بیادم افتاد که پنگول نمی یاد حبه انگور دو تا خبر نوشته بود و توی فولدر پیش نویس گذاشته بود داستان پاورقی رو داشتم می خوندم که یکی از بچه ها توی چت گفت آزی چرا امروز توی طرح نبودی؟سوتی ندام که کدوم طرح  کجا و اینها فقط گفتم کار داشتم و سرم شلوغه بعد هم خیلی زود سایت پلیس رو نگاه کردم دیدم بعله پلیس طرح جمع آوری اراذل و اوباش داشته با یک عالمه عکس و فیلم و گفتگو همه بچه ها هم بودند الا من یا یکی از بچه ها زود به حبه انگور زنگ زدم که بدو بیا بالا بهش گفتم خبرهات چیه گفت دو تا اختصاصی دارم بخونید خیلی خبرهای خوبی هستند گفتم چرا طرح پلیس رو نرفتی گفت پلیس خبری نبود اگه بود به من زنگ می زدند و با هم رفیقیم و اینها خلاصه وقتی دید من این شکلی ام ایمیلش رو باز کرد و دید بعله ایمیل زده بوذند که طرحه و ساعت فلان فلان جا باشید که می خواهند طرح اجرا کنند . اما آقای بی خیال اصلا ایمیلش رو چک نکرده بود خلاصه خودم خبر رو از بچه ها گرفتم و نوشتم بعد هم رفتم سراغ اخبار حبه انگور وای اگه بدانید چقدر حالم بد شد هر دو تا خبرهایش کپی بود و تکراری دیگه نتونستم خودداری کنم و حرفی نزنیم همون جا توی تحریریه شروع کردم به داد و بیداد کردن حق هم داشتم حبه انگور بار اولش نیست که خبر تکراری و کپی شده می نویسه قبلا هم بهش تذکر داده بودم که خبر کپی بیشعور فرض کردن منه و حالم از این کار بهم می خوره خلاصه حبه انگور سرخ و سفید شد و رفت پایین اصلا انگار پرت شده بودم توی یک استخر یخ آخه چرا با من این کار رو می کنه اخراجش کنم گناه داره کار پیدا نمیشه بمونه پر رو بازی در می یاره آنقدر عصبانی بودم که هیچ کسی جرات نمی کرد بهم حرفی بزنه بعد سر دبیرمون فکر می کرد که دوباره خون دماغ می شوم اما چون خیلی عصبانی بودم جرات نمی کرد باهام حرف بزنه فقط گفت اگر خواستی اخراجش کنی به من خبر بده خلاصه خبرها رو خودم نوشتم صفحه رو هم خودم بستم غلط گیری هم کار خودم بود در تمام مدت هم حبه انگور سر به زیر نشسته بود و سرش رو انداخته بود پایین یک جریمه ۱۰۰ هزار تومانی برایش رد کردم اما یک کلمه هم با هم حرف نزدیم . خدایی خیلی رو اعصابه

از مامانم پول قرض کردم.خدایی مامان هیچ وقت نه نمی گه بعدهم با خواهر بزرگه و دخترهایش رفتیم بازار خرید البته بیشتر رفتیم وقت بگذرونیم و خوش باشیم. امروز رو مود خرید بودم حسابی خرید کردم و حالم جا اومد یک عالمه شمع خریدم با عود با یک ادکلن و ۲ تا لاک یک روسری پشمی هم برای مامان خریدم که خیلی خوشحال شد خدایی خرید تنها راه برای برگشتن به آرامشه

 دوست جون نوشت :امروز هوا بهتره سرما هم کمتر و ابرها بیشتر ، نمیدونم چرا از هوا ابری خوشم نمیاد یه نوع بلاتکلیفیه نه بارون نه آفتاب.نمیدونم شماهم توی مسیر کار تا خونه فکرمسایل مختلف و میکنید یا نه یا صرفا تعطیل میکنید.من هر روز که میام تو پارکینگ یه سلام و حال احوال با ماشینم میکنم یه قدو بالاش و میرم انگار بچمه ای جونم میبینم همسایه هامخصوصا خانم همسایه بغلی لطفی در حق این کودک اهنی نکرده باشه که اونوقت ریختن خونش حلاله.ای جونم ماشین.  نمیدونم ولی برا من ماشینا جون دارن و شخصیت و روح ، جالبه مگه نه ؟

مثلا این ماشی چینیا رو میبینم یاد این جوونایی میفتم که تکلیفشون باخودشون معلوم نیست ، دماغ عملی ، گونه و لب و دیگه هر کدومش کاره یه دکتره و خراب کردن در مجموع قیافه رو رفتن.

اما ماشین کره ای مثل دخترای تو سن بلوغن تازه دارن شکل و قیافه میگیرن ، هنوز اندامشون تناسب کافی رو نداره ولی زشت و زیبا ،معقولن.  اما باکوچکترین تصادفی به هم میریزن مثل اینکه  دختری تو اون سن بچه داشته باشه دیگه دلربایی یه بچه رو نداره.

اما ماشینهای اروپایی نه همشون ولی بنز ، ای جونم ، مثل خانمی زیبا و باقاره که لباسای ساده میپوشه و همه دوسش دارن و بهش احترام میزارن ، از دور نشون میده غیر از شخصیت پولدار هم هست کلا نجابت داره و خانواده دار و با اصل و نسب ، همه دلشون میخواد داشته باشن ولی اونایی که دارن باید خیلی مراقبش باشن و مواظب روحیه حساسش باشن.

ب ام و کمی شنگول و منگوله یعنی اهل بازی و ورزش و سرحال ولی بسیار حساس و عصبی و خدا نکنه پیر بشه صاحبشو زودتر از خودش میکشه ، باید تا جونه بدست اورد و تو میانسالی طلاقش داد.

ایتالیاییها مثل مانکنا مال تو فیلمان و مثل دوست دختر میمونن. کسی فکر ازدواج با هاشونو نمیکنه فقط میخوان داشته باشن در کنار کس دیگه ای. ولی باعث پز و فیگورشون بشه

ماشینای ژاپنی مثل دختر خوب و با احساسن مثل دختر ژاپنی ها که تو فیلم میبینی. وفادار کم خرج بی دردسر تا جوان هستن فقط غذا و آب میخوان تا پیر میشن و از قیافه میافتن بازم قابل اطمینانن میشه اوقات خوبی را بی دغدغه باهاشون داشت و در کنارشون خوش بود و خیالتون هم راحت نه خیانت میکنن نه اونقدر زیباست که مردا چشمشون دنباشون بدوه.

ولی ماشین ایرانی مثل زنهای مسنی هستن که باور نمیکنن مسن شدن و به زور ابرو رنگ و اب میخوان بگن جوونن و زیبا ولی هر روز باید خرجشون کرد و ببریشون دکتر مغز و قلب و هیچی دیگه.

اینا فنتزی های توی راهه که میبینمو خودمو باهاش سرگرم میکنم ، چه خوب بود اگه میشد مثل خارجکی ها هر روز با صورت اصلاح کرده و ادکلن زده سوار ماشین بشم با کت شلوار بیام سر کار. اما با موتور و کاپشن و فکرای الکی میامو میرم. اینم اخه شد زندگی که داشته باشی ولی نتونی استفاده کنی ؟ پس برای چی اینقدر زور میزنیم پیدا کنیم ؟ بعد حسرت استفادشو بخوریم. ای وای من.

طنز نوشت

خوبیه انقلاب این بود که سه دوره تاریخی رو یه جا جمع کرد و سر و سامان داد

1 -اشکانیان. اونایی که همش گریه میکنن و فکر میکنن ثواب داره و عزا و تولد نوحه میخونن و اشک میریزن

2- سامانیان. اونایی که تو دم دستگاه رفتنو به سرو سامونی رسیدن و بارشونو بستن

3-صفویان. که منو شماییم که همش باید توی صف باشیمو صدامون در نیاد

 پ.ن.:

چرا هيچ وقت جسد آدمايي

 كه ميگفتن :" بي تو ميميرم"  پيدا نشد؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 19:48  توسط آزاده   | 

سلام

بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم دوست جون این متن رو برایم میل کرده بود . امروز دوتا پست آپ میشود با تچکر این شما و این هم پستی که همه اش رو خود دوست جون نوشته

امروزم شروعش با شادی و شعف فراوان بود ،همینطور که از خونه که میام تا محل کار تو راه میگم خدای چه گناهی کردیم ما که از صبح تا شب باید درگیر باشیم و جنگ اعصاب.

دلم میخواد یه روز چشم باز کنم ببینم جشن و کارنواله ، نه با چادر چاغچول ، نه مثل کارنوال برزیل ، شادی و خوشی و بزن و بکوب ، مگه عیبی داره یا مگه نمیشه شاد بود ولی سالم ، مگه نمیشه شادی کرد ولی بدون دود و مشروب و قرص ؟ والا میشه منتها نمیدونم چرا باید همیشه یه سری چیزا با این شادی قاطی بشه یا چرا  بی جنبه بازی ؟جدا فکر کردید چرا؟

خلاصه تو بازار بودم و مشغوله سروکله زدن برا یه لقمه حلال ، دو نفر اومدن یه پسر و یه دختر میگن ماموری برای اجرای طرح شبنم برچسب اوردیم.  چون از قبل میدونستم میان جا نخوردم منتها از این که دختره میخواد چی کار کنه تعجب کردم.

اومده میگه انبار تون ؟ میگم طبقه بالاست بفرمایید میگه بگین جنسها رو بیارن اینجا ما برچسب بزنیم ، گفتم شما باید تشریف ببرین بالا ، میگه ما نمیتونیم.، گفتم من پولشو دادم اونم مشکل شماست من که نمیتونم انبرو بیارم بغلتون ، خلاصه کل کل بعد مثل اینکه میخواد بچه گول بزنه میگه ما بهتون میدیم شما خودتون بچسبونین ، گفتم از اولم همین و میخواستی بگی ، عجب کارمندان شریف و دولت خدمتگزاری داریم ، بگذریم.خلاصه رفتن ولی دکان جدیدی باز کردن برای خودشون ، نداشتن برچسب یا مسایل دیگه جریمه داره ، اینم خدمت به مردمه.

ای وای مثل لینکه زیاد منفی نگاه کردم.  کمی بخندیم البته من زیاد اهل جوک نیستم ولی تو اینترنت که میخونم نکات جالب و نگه میدارم یا میل میکنم به دوستان.  اینکه ممکنه قدیمی باشه یا شنیده باشین ببخشین.

طنز نوشت

دوستی نوشته بود : بر اساس کارم که خرید و فروشه ماشینه توی روزنامه آگهی زیاد میدم. چند وقت پیش رفتم اگهی بدم پس از نوشتن مطلب و دادن پولش دیدم یارو شماره موبایلمو خواست گفتم چرا گفت لازمه ، میگفت منم دادم.بعد طرف به شماره که داده بودم زنگ زد ، بعد به موبایلم ، میگفت من تعجب کردم این چرا اینطوری میکنه ؟ بهش گفتم مشکلیه ؟اونم یواشکی بهم گفت چند وقت پیش یه نفر اومده آگهی داده یکصد راس گوسفند زنده یکجا بفروش میرسد ، خوب ؟بعد تلفن روابط عمومی مجلس را داده ، اونام پیگیری کردن و دفتر ما رو بستن تا بعد از کلی زحمت دوباره باز کردیم.ببینید اونطرف عجب مارمولکی بوده......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 16:54  توسط آزاده   | 

مطالب قدیمی‌تر