تپل خانم

سلام

کارگرعمله ها رفتند سرکار از امروز کار ساختمانی شروع شد.خدا رو شکر خیالشون برای دو سال راحته که کار دارند که پول هست . که با خیال راحت صبح ها می آیند سر کار بقیه اش هم خدا بزرگه .مُجیب خیلی وقته با برادرم کار می کنه افغانیه اما توی ایران بدنیا اومده  آنقدر محکم و قاطع درباره بزرگی خدا حرف می زد که باورتون نمیشه خودکار رو نمی تونستم توی دستم نگه دارم . یک جوری حرف می زد که انگار خدا رو می دید. می گفت خدا مرد رو شرمنده زن و بچه اش نمی کند . و من لابه لای حساب کتاب ها و راست و ریس کردن فرم ها به این فکر می کردم که خوش به حاله نجیب چقدر خیالش از بابت خدا راحته چقدر مطمئنه که خدا کمکش می کنه اما من با این همه درسی که خواندم با این همه پز و فیسی که دارم این همه اعتقادم راسخ نیست . توی تمام یک هفته ای که دفتر بودم یک بار ندیدم که مجیب ادای نماز خواندن دربیاره یا تظاهر کنه امروز که نبودند داشتم به حرف هایش فکر می کردم . وقتی مهندس می نالید از چک هایی که پاس نمیشوند و حقوق کارگرها که چند روز دیر کرد داره مجیب خیلی ساده گفت انشالله که چک ها پاس میشه خدا کارگر رو شرمنده زن و بچه اش نمی کنه و درکمال ناباوری من یکی از محال ترین چک ها پول شد . چقدر خوبه که آدم این قدر با خدا خونه یکی باشد . اینقدر خدا رو دوست خودشون بدوند . اینطوری هربار که بخواهند با خدا حرف می زند و علی رقم بقیه آدم ها صدای خدا رو هم می شنود و چقدر خوبتره که خدا با آدم حرف بزنه .

حبه انگور اومد برگه تسویه حسابش رو هم گرفت برای حقوق و پاداش و این مسخره بازی های آخر سالش یک چک بهش دادند . اینهاش به من دربطی نداره من دلم از این سوخت که اجازه ندادند  توی تحریریه بیاید . با آسانسور رفته بود طبقه پنجم و بعد هم اومده بود و رفته بود.وای سخته که آدم رو توی محل کارش راه ندهند . جایی که دوستش داشتی تا دیروز بهش علاقه داشتی . خیلی دردناکه به نظر من .خدا کنه کار پیدا کنه چرا دروغ می ترسم جایی معرفی اش کنم بره گند بزنه .نمی گم من خیلی خوب بودم و دَمم گرم و اینها اما چون خودم از نوشتن خوشم می یاد درست کردن خبرهای چرتی که می نوشت رو دوست داشتم . فکر نکنم کسی راضی بشه این آدم صفر کیلومتر رو جایی استخدام کنه . اما خدایی گناه داره کاش یک کار اداری پیدا کنه بالاخره اون مرده و مردها باید کار  داشته باشند.بیکاری به نظرم برای یک مرد خیلی فاجعه بزرگیه. 

بهم یک کار مدیریتی پیشنهاد شده با یک حقوق خوب .راستش چرا دروغ خیلی وقت پیش بود که یکی از بچه ها گفته بود بیا باهم حرف بزنیم من هم همه اش پشت گوش می نداختم بعد خودش زنگ زد و گفت که یک کار اینطوری و اونطوری تو هم توی تیم هستی برای مدیریت . من فکر کردم یک شوخیه برای عوض شدن جو و سر کار گذاشتن چند بار هم بهش گفتم من کی بیام میز ریاستم رو تحویل بگیرم . اما همه اش می گفت به زودی با هم جلسه می گذاریم . و خب این به زودی و جلسه می گذاریم یعنی سرکاری با اضافه کاری . منم زیاد جدی اش نگرفتم . تا اینکه امروز زنگ زد و گفت کارو بارمون اوکی شده و بیا که مدیر عامل و سرمایه گذار و تیم بازاریابی رو ببینی . من که فکر می کردم باز هم سرکارم گفتم باشه حتما می یام . اما انگار راستکی می گه چون دکتر صدری هم امروز توی چت بهم تبریک گفت و برایم آرزوی موفقیت کرد و وقتی من پرسیدم چرا دکتر گفت :کاری که می خواهید شروع کنید قطعا کار شایسته ایه توی کار جدید احتمالا من سردبیر میشوم فکر کن سردبیر یک مجله و من هرماه یک بچه ۱۲۰ صفحه ای تولید می کنم با دوستانم یک مجله رنگی و لایف استایل.برامون دعا کنید احتمالا به زودی باید بروم توی کار پیش تولید مجله جدید سر و کله زدن با طراح و پیدا کردن ویراستار و تیم فنی و صفحه آراهای خلاق و لی اوت های اولیه وای چه حس خوبیه دوستش دارم .

دوست جون نوشت :دلم میخواد برم سفر ، اصلا از یه جا موندن خسته شدم ، گاهی میگم نکنه ناشکری کنم خدا هم بزنه پس کلم و گیر کنم ، پس در حالی که شکر خدا میکنم هوس سفر کردم. موقعیت کاریم جوریه که باید خودم توی محل کارم حاضر باشم ، حتی شده فیزیکی فقط. نمیشه به کارگر جماعت زیاد اطمینان کرد.  نمیدونم چرا ولی هرچی امتیاز و شیتیل هم بدی باز ادم بالای سر کار نباشه یه جای کار میلنگه.

از سفرهایی که رفتم استانبول را دوست دارم برای تنوع غذایی و جاهای دیدنیش و فروشگاهای برند، کلا چندین نوع زندگی را اونجا ادم میبینه ولی جلب توریست شون عالیه ولی تاکسی های شارلاتانی داره.

مالزی رو دوست داشتم برای گشتن و ارامش ولی خیلی گیرا نبود نمیدونم چرا ؟هواش رو دوست نداشتم . همش ابر و بارندگی ، ولی هتل double tree با امکاناتش و نزدیکشی به پطروناس برام خوب بود.

پکن برای دیدن جاهای تاریخی عالیه ولی از همه بهتر خریداشه که واقعا برای لباس و پوشاک محشره و هر نوع برندی را چه اصل و چه کپی میشه یافت ، بدیش اینه که فصل سردش واقعا سرما بیداد میکنه ، تحملش سخته .

اگه بگی تایلند که دیگه هیچی ، از فردا هزار تا کامنت با هزاران جور  وصله و انگ برام میفرستن ، پس اونجا رو ندید بگیریم.  اصلا بدرد نمیخوره چون انگار تو میدون انقلاب هستی بهمون شلوغی و کثیفی ، برادران ایرانی هم فراون اصلا غربت احساس نمیشه ، البته همه اینا رو من از دوستام شنیدم.  به جونه.

اروپایی ها رو بیخیال فقط المان اونم برای ماشینهای بنزش و اتوبانهای بدون محدودیت سرعتش ، اولین 250 کیلومتر سرعتو اونجا بود رفتم.  ای جونم

 تورچقدر گرون شده ، تقریبا سه برابر سال قبل ، یکی گفته بود بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، شمانمیشناسیدش  ؟ از کجاش این حرف رو دراورده ؟

 البته نگین عشق فرنگه و کلاس گذاشته ، بخدا اگه یه نگاه به قیمت سفرها و تورهای داخلی بکنین میفهمین که بهتره ادم جای یکی و نصفی سفر داخلی یه خارجی خارج از فصل سفر بره. چون هم قیمت تورها قابل تحملتره  هم یه فرهنگ تازه یا ادمای جور واجور دیده.  این نظر من بود.دوست دارم نظر شماها رو هم بدونم سفر داخلی خوبه یا خارجی کجا بریم با چه توری ؟؟

 دوست جون حال نداشت امروز بگرده یک طنز نوشت پیدا کنه اول قرار شد من بنویسم اما من اصلا روحیه طنز ندارم همون بهتر خودش این کار رو انجام بدهد . من با پی نوشت هام خوشم .

 پ.ن.:

 زيــاده خـــواه نــيستــَم !

جـاده ى شُمـال...

يك كـ ـُلبه ى جــَنگـلى...

يك  مــيز كـوچـكِ چــوبـى بـــا دوتـا صـندلـى

كـَمى هــيزُم...كــَمى آتــَش...مـه جــنگــلى

كــَمى تـاريكی مــحض...كـَـمى مــَـستــى

كــَمى مــَهـتـاب..و بــ ـوى يـار...و بـــوی يـار

و بـوى  يـار !...

تـــو بـــاشى

مــَن بـــاشم

و...هيــچ !

دُنـيا هـَم اَرزانى خودشـان !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 18:57  توسط آزاده   |