هی اومدم بنویسم یک پاراگراف نشده بود کار پیش اومد .مجبور شدم برم فنی . بروم دادسرا . بروم آشپزخونه پیش مامانم . بابام کارم داشت . تلفن زنگ خورد . هی نشد هی من آرزو به دلم موند که نکنه این خبرهایی که توی گنجینه دلم هست کپک بزنه هی نشد . امروز صبح کلاس داشتم . پیچوندم و در یک حرکت انتحاری موبایلم رو خاموش کردم .صدای زنگ تلفن روزنامه رو هم قطع کردم همه پنجره ها رو هم بستم توی چت هم چراغ خاموش شدم تا دیگه مجبور نباشم به کسی جواب بدهم با خودم گفتم هر اتفاقی که می خواهد بیفتد بیفتد به من چه من کار واجب تر تر دارم و الان دارم تند تند می نویسم .
بریم سر اخبار از همون روزی که پست نوشتم که دارم می روم و کمرنگ می شوم و از این حرف ها برنامه اضافه روحیه درست شد . قرار مون هم همین بود که بروم و با انگیزه تر برگردم برای همین هم در قدم اول یکم لبخند روی لبهایم رو پت و پهنتر کردم تا ردیف دندونه های ریزو مرتبم معلوم بشه . بعد هم به پنگول گفتم که عزیزم امروز کارها رو زود انجام بده من تا ۶ بیشتر نیستم . حبه انگور هم که در حال سیر و سلوک در دنیای آی تی و فن آوری اطلاعات بود و از دیدن گوشی موبایل های برو بچ اقتصادی کف کرده بود را با پس گردنی آوردم سر میز گروهمان و کار شروع شد . ساعت ۶ زدم بیرون از تحریریه اما رفتم اتاق سیگار پیش نگین و زهرا توی اون همه دود نشستم و به حلقه های دودی که بعد از پک های عمیق به سیگارشون می زدند نگاه کردم . زهرا را دوست ندارم از نگاه های مات و بدون احساسش معذب می شوم اما نگین دختر خوبیه فقط خیلی زیاد سعی می کنه به جای دخترن بودن ادای مردها رو در بیاره با سیگار توی انگشت هام بازی کردم . بوی کنت و وینیستون حالم رو بد می کنه حالا که همه زدن توی کار بهمن دیگه بدتر نمیشه نفس کشید . بیرون در با پنگول هم مسیر شدم از اینکه نرفته بودم حسابی تعجب کرد می دونستم که قرار داشت از خنده مسخره و تعجب تابلواش کاملا معلوم بود من هم بد جنسی ام گل کرد و خودم رو زدم به اون راه تا سر مدرس با هم پیاده اومدیم اما دلم نیومد بیشتر از این حرصش بدهم برای همین و گفتم من باید بروم پارک وی حال مترو رو ندارم از همین جا با تاکسی می روم چنان تابلو ذوق کرد که من خنده ام گرفته بود .سر میرداماد پیاده شدم و بدون اینکه از قبلش با حراست هماهنگ کنم رفتم جام جم پیش کتی و مریم . کتی مهربون هنوز داشت گزارش می نوشت .گوجه سبز خوردیم و خندیدیم . بعد هم با مریم رفتیم میدون محسنی و پاساژگردی کردیم .
از روی عادت وبلاگم رو باز می کنم . دوست دارم بنویسم اما مقاومت می کنم با خودم عهد بستم وقتی بنویسم که دلم برای نوشتن پر پر می زنه نظرهای دوستانم رو تایید می کنم . و باز هم ماراتن خبر نوشتن شروع میشه . پنگول داره ریز ریز با تلفن حرف می زنه دارم زیر چشمی نگاهش می کنم آرووم یک قطره اشک از روی گونه برنزه اش سُر می خوره و زیر چونه اش محو میشه با تعجب می پرسم چی شد که یکهو گوشی را قطع می کنه و اشک می ریزه. دیدن اشک های دیگران دلم رو ریش می کنه چشم هایم پر از اشک میشه و با هم حسابی گریه می کنیم . از تنهایی هایش می گه از سر دوراهی موندش . از حس بدی که داره نگاه می کنم و با سر تاییدش می کنم . چقدر می تونستم باهاش دوست باشم اما نخواستم . قرار می گذاریم کارمون رو زود تموم کنیم و بریم بیرون حرف بزنیم . می گه یک رابطه جدید شروع کرده می گم می دونم . زود رفتن ها با تلفن حرف زدن های طولانی خبرهای بدون تیتر معذرت خواهی می کنه دست هایش رو توی دست هایم فشار می دهم که یعنی بی خیال مجید دوست جدیدشه با ۱۰ سال اختلاف سنی که خب این رو خودم بعدن فهمیدم و اخلاقو رفتارهایی کاملا پدرانه پنگول می گه آزی یک حسی توی درونم می گه با مجید ازدواج می کنم و خوشبخت نمیشوم . می گم خاک تو سرت با اون حس چپر چلاقت خب دوستش نداری چرا باهاش ادامه می دی این نشد یکی دیگه اما پنگول ترسیده خودم هم این حس رو تجربه کردم خیلی حس گند و مبهمیه دوست ندارم نصیحتش کنم . می گم :چشم هات رو ببند و به ندای قلبت گوش بده .مجید گفته باید باحجاب باشه از این گله سرهای گنده نزنه .رژهای پر رنگ و جیق ممنوع سر ظهر زنگ می زنه که خانومم نمازت رو خوندی؟می دونم که پنگول داره خودش رو شبیه همون مدلی می کنه که آقا مجید دوست داره برایش دعا می کنم کم نیاوره .
بعد از ظهر با سمانه می روم بیرون . خواهری برای خاطر بابا اومده زود هم قراره بره اما همه اینها دلیل نمیشه باهم خلوت نکنیم . بیرون نرویم . حرف نزنیم . خرید نکنیم . یک مانتوی سفید از روی رگال برمی دارم و می گم به نظرت من این رو بپوشم چه شکلی میشوم ؟می گه خیلی هم خوشگل میشی . می گم یعنی بخرمش ؟با سر تاییدم می کنه اما من نمی خرمش خیلی برای سفید پوشیدن چاقم . به جایش یک مانتوی آبی می خرم با شال آبی کاربنی و شلوار آبی رنگی که عیداز حراجی خریدم خیلی خوشگل میشه البته فقط توی ذهنه من .
صبح ها زودتر می روم روزنامه اولین کسی هستم که چراغ تحریریه رو روشن می کنه کرکره ها رو بالا می کشم و با یک لیوان چایی رو به خیابان مطهری به آدم هایی که از پیاده رو رد می شوند نگاه می کنم . به پنگول و حبه انگور زنگ می زنم که در جریان کارهاشون باشم . بعد هم کارهای نیمه تمومم رو تموم می کنم .و در حین کار فضولی هم می کنم . مهدخت با دوست پسرش بهم زده .نیوشا داره کارهای اقامتش رو ردیف می کنه هر روز زنگ می زنه به مامانش و دختر خاله اش و درباره مدارکی که باید تا قبل از دسامبر بفرسته حرف می زنه اما بیشعور آنقدر یواش حرف می زنه که نمیشنوم کدوم کشور داره می ره.
همه فایل های ورد روی سیستم رو دیلیت می کنم . گزارش های نصفه و نیمه به درد نمی خورند . کار آرشیو کردن عکس ها هم تموم میشه روی صفحه مانیتورم حالا حسابی خلوت شده و می تونم راحت ذل بزنم به گربه ملوسی که لابه لای گلوله های کاموایی سر در گم شده و استیصال از چشم های گرد و تیله ایش می باره.با خودم حرف می زنم من با این آزاده غریبه ام . این من نیستم . قبول دارم که بخشی از خودم را لابه لای شلوغی آدم ها و خیابون گم و گور کرده ام اما این آدم داغون با چشم هایی که هیچ برقی نداره با من زمین تا زیر زمین فرق داره .
یک عطر جدید خریدم با بویی ماندگار و گرم . ساعتم رو عوض کردم . زدم توی کار مقنعه سورمه ای حالا دوباره صورتم رو برنزه می کنم . ناخن هایم رو کوتاه کردم که لاک های صدفی و روشن بزنم . بالاخره اون کالج سبزها رو خریدم . یک کیف هم خریدم خانومانه و خوش دست اما یکم خیلی باکلاسه و سنگین دستم رو خسته می کنه یک شلوار جین هم خریدم با یک عالمه خورده ریز آرایشی برای سه شنبه شب قرار مهمونی می گذارم در کمد رو باز می کنم تا برای مهمونی دخترانه شبانه لباس انتخاب کنم.چقدر خوشحالم که دارم می روم مهمونی چقدر دختر بیشعوری شده بودم که خودم رو از این همه ذوق و شوق محروم کرده بودم.
باز هم حرف دارم برای نوشتن اما الان باید بروم کارهای فردا رو انجام بدهم اگر خدا بخواهد و حرفی پیش نیاید . پنجشنبه می روم شمال .
پ.ن.۱:از ترس خاطره های خاکستری به جنگهای وسیع می اندیشم به دنبال بادی هستم به دنبال کلبه ای از دویدن های ممتد زانو هایم از فرط درد مثل لنت های ترمزی که رو به اتمام باشند به صدا افتاده اند این صدای لعنتی آرمشم را در هر قدمی که برگها را به آغوش میکشم به هم میریزد شاید من گم شده ام در جستجوی بادی که بوی کلبه را با خود برده ولی این بار سراغ کلبه ای آهنی را میگیرم که استوار باشد ، از ترس موریانه ها به خود نپیچد و دست آخر دل به سیلی نبازد
پ.ن.۲:
تــــو
ماه را دوست داري
من ماه هاست كه تو را..
وای که چقدر دلم برای این چهار دیواری مجازیه صورتی ام تنگ شده بود . چقدر از داشتن این همه دوست مهربان و پیگیر به خودم بالیدم و الان اعلام می کنم که یک آزیه فول انرژی با خند ای روی لب و خوشحال به همتون سلام می کنه وی ماهتون رو می بوسه و از همین جا اعلام می کنه که شرمنده محبت هاتونه و خوشحال از داشتنتون .
حالا که خبرها را رد کردم و صفحه آماده شده و روبه رومه . یکهو دلم هوای نوشتن توی وبلاگم رو کرد . توی این ۶ روزی که ننوشتم یک عالمه اتفاق های رنگی رنگی افتاده. یک عالمه کارهای هیجان انگیز و محیر العقول انجام داده ام . یک عالمه خرید رفته ام .و با دوستام حرف زدم . خوراکی های ویژه خوردم که شرح همه اش را باید براتون بنویسم . بایدبنویسم که رفتیم فلال و سوسیس بندری خوردیم آن هم در یک جای خیلی خیلی کثیف که فلافل هایش و بندری اش فوق العاده بود . باید بنویسم که کیف و کفش و شلوار و باز هم کیف خریدم با دو تا مانتو که مانتوی آبی رنگم رسما من را قوطی نشون می ده و با پوشیدنش آنقدر چاخ به نظر می رسم که مامانم گفته بپوشمش من را می کشه . باید از پنگول بنویسم که بالاخره فضولی هام نتیجه داد و سر از کارش در آوردم . البته به جونه آزاده من زیاد هم فضول نیستم . بخشی اش را خودش گفت . و بقیه اش رو من فضولی کردم و سر درآوردم .
خلاصه که خیلی اتفاق ها افتاده . که مثل بچگی هام برای تعریف کردنشون نفس کم می آورم و همه رو باید براتون تعریف کنم .اما یواش یواش .
توی تمام این مدتی که نمی نوشتم وبلاگ تک تکتون رو می خوندم . با خودم فکر کردم چقدر محبت و مهربونی لابه لای این خونه های وبلاگی و مجازی کادو پیچ شده همه اش هم بی چشم داشت . این پست فقط یک اعلام حضور بود و یک قدردانی . ببخشید که بلد نیستم حرف های قلنبه سلنبه بزنم . و فاخرانه از محبت هاتون تشکر کنم فقط این رو می گم که خیلی دوستتون دارم . تک تکتون رو بدون هیچ آداب و ترتیبی .به زودی با یک پست طولانی و آزاده ایه برمی گردم .
پ.ن.۱:دلم میخواست چیزی
از وجودم را بکَنَم بریزم دور.
یکجور انتقامِ آیینی.
ما زنها رسم خوبی داریم.
زمانه که سخت میگیرد،
شروع میکنیم به کوتاه کردن...
ناخنها، موها؛ حرفها،
رابطهها ، خاطرات...
ویرجینیا وولف - خانه ییلاقی
پ.ن.۲:گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود
کاری ندارم از که,کجایی,چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
اگر اینجا تعطیل بشود . خودم خیلی ضرر می کنم . درسته ؟
الان با خودم لج کردم . دوست هم ندارم بنویسم .
تعطیل شد
فعلا چند روز نمی نویسم . اما با انگیزه تر برمی گردم .
برای اینکه آزی از خر شیطون و لجبازی کردن پیاده شود . دعا کنید .
چشم هایم درد می کنه . واقعا دیگه با عینک و بدون عینک هیچ فرقی نداره .البته مقصر خودم هستم . از بس این عینک بیچاره رو هر جا که فکرش را میشه کرد جا گذاشتم.و هیچ وقت باهاش ارتباط برقرار نکردم که مثل بچه آدم عینکم رو استفاده کنمو بگذارمش روی دماغم درست رو به روی چشم هایم.مگه نمی گم که چشم هایم رو دوست دارم ؟مگه از کور شدن نمی ترسم ؟پس مرض دارم که عینکم رو همیبشه گم می کنم . به صفحه مانیتور که خیره میشوم سرم تیر می کشه بعد باید حتما حتما به پشتی صندلی تکیه بدهم و چشم هایم رو محکم ببندم تا صفحه تیره و تار جلوی چشم هایم از بین بره و بتونم ببینم.حالا با این اوضاع و احوال باید چند تا کار رو انجام بدهم و تا شب بفرستم.می دونم که می تونم اما امروز جزو معدود روزهایی که دوست دارم زودتر تموم بشه و من دیگه هیچ کاری نداشته باشم .
یک عالمه حرف توی دلم مونده همه اش غر و ناله است.دوست دارم غر بزنم . گریه کنم . مثل بچه های دو ساله پاهایم رو بکوبم زمین . لجبازی کنم . اما نه به هیکلم این کارها می خوره نه سن و سالم.برای همین همه ناله ها و غرغرهایم رو جمع کردم آوردم توی وبلاگم برایش هم رمز گذاشتم همون رمز قبلی.دوست داشتید بخونید اما تو رو خدا سر جدتون نصیحتم نکنید . همه آدم ها حق دارند حالشون بد بشه حق دارند غصه بخورند برای کوچکترین و پیش پا افتاده ترین موضوعات.اینجا فقط همین جا من رو به حال خودم بگذارید.تا غصه هایم رو به زبون بیاورم و خلاص .