تپل خانم
موهایم رو شونه می کنم چقدر صافه بدون اینکه برس لابه لای تارهایش گیر کند و دردم بیاد حالا با دقت همه تارهای موهام رو جمع می کنم و محکم می بندمشون مدل دنب اسبی حالا هر بار که به چپ و راست نگاه می کنم موهام تکون تکون می خوره شال مشکی و سبز راه راه را می ندازم روی سرم و یک نفس پله ها رو تا پاگرد اول بالا می روم یادمه که توی پاگرد نفس تازه نکردم به خودم توی دلم آفرین می گویم . بالای پله ها یک پیرمرد که انگار می شناسمش منتظرمه قیافه اش شبیه یک نفره اما نمی دانم کیه به سرم فشار می آورم اما یادم نمی یاد خب شونه به شونه هم راه می رویم اما توی شلوغیه ایستگاه گمش می کنم ایستگاه ها رو نمی شناسم با گوشی ام بازی می کنم و یکهو پیاده میشوم بیرون ایستگاه جلوی شمشادهای یخ زده اما سبز یک ساعت مچی زنانه پیدا می کنم و بدون اینکه به صفحه اش نگاه کنم ساعت رو توی جیبم می گذارم نسرین و راضیه و هدی و نسیم توی پیاده رو ۀن طرف خیابان ایستاده اند و من این طرفم دوست ندارم برم پیش آنها دوست دارم دست هایم رو توی جیبر سوئی شرتم پنهان کنم و سرم رو بندازم پایین و قدم هایم رو بشمارم تا خیابون تموم بشه سرم رو می ندازم پایین و با صدای وحشتناک ترمز ماشین از خواب می پرم تشنمه آنقدر که بطری آب کنار تختم رو یک نفس سر می کشم همه تصویر هایی که توی خواب دیدم مثل فیلم از جلوی چشمم رژه می ره بند اون ساعتی که پیدا کردم قهوه ای بود شالی که راه راه های سبز و مشکی داشت و و سوئی شرتم که طوسی نوک مدادی بود لباس اون پیرمرده هم آبی کم رنگ بود که رویش ژیله آبی کاربنی پوشیده بود اینها یعنی چی ؟قبلا هم خوابه اون پیر مرده رو دیده بودم دوباره چشم هایم رو می بندم طاهره می گه دوست دارم یک تنوعی داشته باشم توی زندگی ام حوصله غرغرهای صد تا یک غازش رو ندارم جعبه نون برنجی هایی که آوردم رو به طرفش می گیرم و یک صفحه ورد دیگه باز می کنم می گه بچه ها بریم فال بعد هم بدون اینکه منتظر جواب مثبت من باشه به مریم زنگ می زنه و یک قرار هماهنگ می کنه خودم هم بدم نمی یاد بروم پنگول خدا حافطی می کنه تا آخر هفته بعد مرخصیه چهار شنبه وقت عمل داره بغلش می کنم و زود با طاهره می زنیم بیرون فالگیره یک مرد حدودا ۴۰ ساله است با صورت صاف و ابروهای پر پشت موهایش هم بلند نیست سیگار هم نمی کشه ورق ها رو ردیف می چیند روی میز فقط باید بگوییم اسم طرفمون چند حرفیه و پوست صورتش چه رنگیه می گم اسمش رو نمی دونم اصلا هم ندیدمش توی چشم هام نگاه نمی کند بعد نمی دونم سر چه قانونی می گه اسمش یا ۵ حرفیه یا ۴ حرفی پوست صورت همه مردهای ایرانی هم سبزه است و شروع می کنه به بافتن و رو کردن ورق ها یکمی می خندیم طاهره و مریم عجیب به حرف هایش ایمان دارند اما من نه نفری ۱۰ تومن پیاده میشویم و سر پایینی خیابان رو تا جلوی ماشین طاهره مسابقه می گذاریم . توی تمام طول راه طاهره و مریم توی هپروتن و من به چهار حرفی و ۵ حرفیه سبزه ای فکر می کنم که قراره با من ازدواج کنه دراز می کشم روی تخت از بعد از ظهر تا حالا یک بغض توی گلویم ماندهو بد جوری اذیتم می کنه می دونم علتش چیه اما دوست ندارم بهش فکر کنم دیگه بسه باید این توده مسخره ای که راه نفس کشیدن و قورت دادن آب گلویم رو بسته رو یک جوری حلش کنم خوشحالم که مامان و بابا رفته اند خونه داداشم حمید هم کاری به کار من نداره بالشم رو بغل می کنم و چشم هایم رو می بندم این طرف جوی من ایستاده ام همان آزیه چاخ با همان صورت گردو موهای بلند و لخت اون طرف جوی هم باز خودمم با چشم های اشکیو صورت گرد و موهای بلند و لخت دستم و دراز می کنم تا دست آزیه اشکی رو بگیرم سرم تیر می کشه یخ می کنم و از سرمای خونی که از بینی ام بیرون می یاد از رویا می یام بیرون یک روز خوب می یاد می دونم یک روز که از بغض و اشک تویش حبری نیست دیگه نگران دفعه هایی که خون دماغ میشوم نیستم یک روزی که هم آفتابیه هم ابری منتظر اون روز می مونم . پ.ن.۱:عطر تنت را در شیشه های رنگی کوچک می فروشند و قسم می خورند تازه از آنسوی آب ها آمده ای قرار نبود وقتی قهر می کنی اینگونه دلت را به دریا بزنی و بروی پ.ن.۲: به تو که میرسند فعلها میشوند ماضی بعید. درست مثل برگشتنت خیلی خیلی بعید... جای همه تون خالی مسافرت خیلی خیلی خوب بود و خیلی خیلی خوش گذشت از هوای سرد و ملس تا شهر تمیز و مردم مهمون نواز کرمانشاه بگیر تا دنده کبابی که هنوز هم مزه اش زیر زبونمه و اون سس مخصوص گوجه اش رو که دیگه نگووووو خیلی خوب بود صبح ها نون محلی می خوردم با کره و نیمرویی که با روغن اصل کرمانشاهی درست شده ساعت ۱۰ هم نون برنجی و چایی می خوردم به ناهار نرسیده قارقور شکمم بلند بود تا شوهر خواهر گرام از سر کار برگردند با میوه از خودم پذیرایی می کردم و بعد هم ناهار هر روز عصر هم می رفتیم بیرون از خرید بگیر تا گشت و گذار خلاصه انقدر بهم خوش گذشت و مهمونی پشت مهمونی دعوت شدم که الان با یکعالمه انرژی و یک عالمه اضافه وزن در خدمتتون هستم مرسی که این چند وقت بهم سر می زدیدکامنتهارا که خواندم خیلی خوشحال شدم به خاطر این همه دوست با وفای اینترنتی بوووووووووووووووووووووس مامانم می گه اولین ها هم مهم اند هم با شکوه اولین تجربه مادر شدن و پدر شدن اولین روز مدرسه اولین روز دانشگاه اولین حقوق یکم که فکر کنید یک لیست بلند بالا درست میشود از اولین موقعیت هایی که درش قرار گرفته بودید . اولین تجربه مسافرت تنهایی من خیلی باشکوه بود دوستش دارم با اینکه این همه بزرگ شده ام اما تازه مزه استقلال و روی پای خودم ایستادن رو فهمیدم . خیلی تجربه خوبی بود . خونه سمانه خیلی بزرگ بود توقع داشتم یک خونه نقلی باشه با اسباب و وسایل نقلی تر درست مثل همون تصویری که خیلی جاها خونده بودم اما آپارتمانی که خواهرم در آن زندگی می کنه یک آپارتمان ۲۵۰ متری دو خوابه است که مبل مان طرح بی نظیر با آن بزرگی نتونسته پزیرایی خونه را پر کند هر روز صبح بعد از خوردن صبحانه شاهانه ام درباره چیدمان وسایل خانه حرف می زدیم و بعد هم دو تایی ایده های طراحی داخلی مان را پیاده می کردیم جا به جا کردن کاناپه و میز ناهار خوری و صندلی های میزبان کار هر روزمان بود هر وقت هم که خسته می شدیم درباره خاطره خرید جهیزیه حرف می زدیم چه زود چهار ماه گذشت .باورم نمیشه سمانه کوچولو این همه خانوم شده باشه و خانومانه رفتار کنه انگار مامانه من بود حواسش به ناهار و شام بود زود چایی دم می کرد میوه پوست می گرفت خلاصه حسابی کدبانو شده بود دلم برای آنهایی که خواهر ندارن می سوزه داشتن خواهر واقعا نعمته این چند روز به تماس های گوشی ام اصلا توجه نکردم فقط با دوستای صمیمی ام اس ام اس بازی می کردم و چواب چند نفر محدود رو می دادم خانوم پنگول خانم که در هفته گذشته دو روز تنهایی سر صفحه بودند هر روز راس ساعت ۵ جیم می زدند می دونم که می خواد بره دماغش رو عمل کنه اما خدایی ازش توقع نداشتم من رو دور بزنه مسئولیت پذیر بودن یک ویژگیه مهمه که بایدهمه یادش بگیرند . سر کار خانم ۴ شنبه یک گند اساسی زد و آن هم این بود که قسمت آخر داستان پاورقی رو یادش رفته بود توی صفحه بگذاره و بعد که بدون گرفتن تایید نهایی رفته بود بچه های فنی آبرو داری کرده بودند و دوباره قسمت چهارم رو در صفحه کار کرده بودند . چهار شنبه شب تا ساعت ۱۲ داشتم جواب پس می دادم اون هم تلفنی و درباره موضوعی که اصلا هیچ ربطی به من نداشت و در وقوعش هیچ نقشی نداشتم اما حسابی شماطت شدم . عوضش یاد گرفتم بیخودی به آماتورهایی که ادای حرفه ای بودن در می آورند میدون ندهم و تحویلشون نگیرم . پ.ن.۱: چگونه بی قرار نباشم ...مگر قرار نبود چگونه دست دلم را بگیرم ودر كنار دلتنگی هایم قدم بزنم در این خیابان كه پر از چراغ و چشمك ماشینهاست !نه آقایان مسیر من با شما یكی نیست از سرعت خود نكاهید. من آداب دلبری نمی دانم كرشمه بلد نیستم من تنها مادری نگرانم مادری نگران برای دخترم مادری نگران برای مادرم مادری نگران برای تو كه سرفه می كردی و صدایت گرفته به گوش می رسید.... پ.ن.۲: آن قدر نفس می کشم تا تمام شود همه ی آن هوایی که سراغ تو را میگیرد
| Design By : Pichak |


